Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- واقعاً همونقدری که برادرم میگفت زیبایی، اماّ حیف که زیادی از حد ازش سواستفاده کردی خانوم کوچولو. از جملهاش خوشم نیومد چون قشنگ میدونستم پشت این حرفش چیا میتونه باشه، پلکهام رو آروم باز کردم و بهش نگاه کردم که روی صندلی بغل تخت نشست، پیراهن آستین بلند مشکی تنش کرده بود که چندتا از دکمههای بالایی رو باز گذاشته بود و دقیقاً مثل همون گردن بندی که گردن علی بود گردن امیر هم بود، گردنبندی با طرح صلیبی که حاشیه، حاشیههای زیبایی داشت، برای بارچندم شک کردم که نکنه این همون علی باشه، آخه غیرممکنه این همه شباهت بین اونها باشه، یادقاب عکس خانوادگیشون افتادم که پدر مادرش و خواهرشو خودش بود و این پسره امیر نبود؛ چشمهای بازم رو که دید پوزخندی زد و بالحن حرص دربیاری گفت: - به خانوم خوشخواب میبینم که افتخار دادین و بیدار شدین! بایادآوری اینکه آخرین بار از صحبتم با این میمون بیهوش شده بودم با صدایی که از تهچاه در میاومد گفتم: - چه بلایی سرم اوردین؟ باشنیدن جملهام چشمهای امیر بزرگ شدن و با عصبانیت و تعجب، دستش رو گرفت طرف خودش و گفت: - من بلا سرت اوردم؟ منظورش رو نفهمیدم چی داره میگه، چون مغزی هم برام نمونده بود که بخوام درک کنم چی به چیه، وقتی دید دارم مثل منگلا نگاهش میکنم، خندهای کرد و با مسخره بازی و دلسوزیه نمایشی گفت: - اوخی، طفلکی، بایدم مثل گاو چشمهاتو درشت کنی و به من نگاه کنی، اشتباه نکنم اون مرتیکه بهت نگفته که ناراحتی قلبی داری؟ دیگه از این بیشتر نمیتونستم که تعجب کنم، این دیوونه چی داشت برای خودش میگفت، اصلاً فکر کنم اینی که حالش خوب نیست من نیست در اصل این خودش بود که نیاز به درمان داشت، با تمام توانی که توی بدنم داشتم گفتم: - اول که من هیچ مریضی قلبی ندارم و فکر کنم که هرکسی که بهت این آمار رو داده به غلط داره، دوما منظور تو قشنگ متوجه نمیشم یا صحبت نکن یا اگرم میخواهی حرف بزنی خواهشاً قشنگ حرف بزن بیبینم چی میگی. برای چندلحظه ناراحتی رو توی چشمهای امیر رو میشد دید ولی این زیاد طول نکشید چون با تلخی و طعنه گفت: - آره دیگه بایدم انتظار همچین حرفی رو ازت داشتم چون از اون مرد مریضی که پیشش زندگی میکردی هیچی نمیشه پیشبینی کرد. اخمهام تو هم دیگه رفتن، اگه اشتباه نکنم کل این متلک و فحاشیهاشو داشت به الکس میداد، دیگه طاقت نیاوردم و با عصبانیت گفتم: - درست صحبت کن وگرنه پشیمون میشی. - درست صحبت نکنم مثلاً میخوای چیکار کنی، نکنه با نیروی جادوییت میخوای منو بکشی با دستهای بسته؟ دندونهامو با حرص بهم دیگه سابیدم، راه چارهای جز اینکه ببینم آخر حرفش چیه و چی میخواد بگه رو نداشتم و سکوت کردم تا خودش دهنباز کنه و حرف بزنه، سکوتم رو که دید گفت: - ببین من دقیقاً تمام مشکلاتم با تو نیست دختر جون، البته تا چندساعت پیش کل دردسرهارو تقصیر تو میدونستم اماّ الان میبینم تو غیر از یه بازیچه چیزی بیشتر نبودی وقتی که از هوش رفتی دکتر رو اوردم بالاسرت و بهم گفتش که دریچههای قلبت خیلی گشاد شدن و وضعیت جسمیت اصلاً خوب نیستش و اینم گفت که به گمونم خیلی وقته که این مشکل رو داری و طبق آزمایشهای که ازت گرفت هیچنوع قرصی برای درمانت مصرف نمیکنی، اولش از شنیدنش خیلی تعجب کردم حتی خود دکتر هم خیلی براش مبهم بود که چرا هیچ درمانی صورت نگرفته، باخودم فکر کردم که شاید این موضوع رو هیچکدوم خبر ندارین ولی یه حسی درونم میگفت الکس خیلی زرنگتر از هرکسی هست که میشناختمه برای همین رفتم تحقیق کردم فهمیدم دو سال پیش این موضوع رو از طریق دکتر خانوادگیش متوجه این موضوع شده ولی اینکه چرا بهت نگفته و خواسته پنهان ازت بمونه خیلی واضح روشنه، چون نمیخواسته درمان بشی و آرومآروم نابود بشی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
شهاب چندلحظهای مکث کرد و با صدای لرزون که مطمئناً معلوم بود دیگه نتونسته جلوی اشکهاشو بگیره و روی گونههاش جاری شده، گفت: - من دقیقاً نمیدونم چی توی گذشته برات اتفاق افتاده که یکذره برات وجدان نمونده ولی باور کن حتی اگه خود شیطان هم بود این مریضی رو از ملیکا پنهان نمیکرد، حتی یهبار هم عذابوجدان نگرفتی آخه مرد حسابی؟ نه دیگه، من هرچی کوتاه میاومدم این انگار نمیخواست کوتاه بیاد و منو درک کنه، درسته که همهی آتیشها از زیر قبر خودم بلند میشد ولی فعلاً الان جای بحث کردن و متلک انداختن نبود، باعصبانیت و بغضی که دیگه نتونستم مخفیش کنم گفتم: - دِ آخه لعنتی، چرا باید بهش میگفتم، به اندازهی کافی افسرده شده بود، این موضوع رو هم که میفهمید داغونتر میشد؛ ببین آقاشهاب برام الان مخصوصاً تو این وضعیت مهم نیست که باور کنی یا نه، فقط میخوام اینو بگم که من اونقدری که تو و همهی شما فکر میکنید من بد نیستم، من همون موقعی که تو ملیکا رو ول کردی و من توی اون حالو روز دیدمش از کار خودم پشیمون شدم ولی راه برگشتی نداشتم، از روزی که اوردمش پیش خودم بهش حس مسئولیت داشتم و نمیخواستم که اذیت بشه، جریان مریضیش هم از روی صلاح خودش بود که پنهان کردم چون اینجور زندگی کردن براش خیلی راحتتر بود، تا هر لحظه نگران مریضیش باشه و بدتر استرس بگیره. - الکس من الان واقعاً دارم برادرانه بهت میگم و الان تکلیفم رو باهات روشن کنم خیلی بهتره تا بعد یه جنگ حسابی راه بیافته، انشالله ملیکا رو که پیدا کردیم من دستش رو میگیرم و میبرمش جایی که از همهی این اتفاقها دور باشه و یهکاری میکنم که تمام این چهارسال رو از یاد ببره. باشنیدن حرفهای شهاب لبخند غمگینی اومد روی لبهام، خوب چی میتونستم ک بگم، اونها عاشق همدیگه بودن و میشه که ازدواج کنن و باید یه شانس خوشبختی رو به ملیکا بدم و این بهترین تصمیمی بود که میتونم به عنوان برادر براش بگیرم هرچند که بابمیلم نیست، با یادآوری دافنه گفتم: - من اونقدری در حق ملیکا ظلم کردم که الان نخوام توی خوشبختیش دخالت کنم ولی با دافنه چیکار میکنی؟ شهاب آهی کشید و گفت: - خودش باهام صحبت کرد و ازم خواست که تصمیمی بگیرم که قلبم میخواد و اینم گفت که اگه من انتخابت نباشم میخوام برگردم پیش الکس، البته اگه تو قبولش کنی. تکخندهای کردم و گفتم: - معلومه که قبولش میکنم، ملیکا با اومدنش تو زندگیم اینو بهم یاد داد که اگه روح بخشندهای داشته باشی زندگی کردن برات توی این دنیایی که پر از حسرته خیلی بهتر میشه. - میدونستم که دافنه رو رها نمیکنی و میتونم بهت اعتماد کنم و اون رو به تو بسپارم. *** مارانا از درد زیادی که توی کل بدنم بود دوباره چشمهامو باز کردم، سریع تمام اتفاقهای اخیر توی سرم مرور شدن که باعث شد اخمهام توهم دیگه برن، به اطرافم نگاه کردم، اینبار روی تخت دراز کشیده بودم و دستم رو با دستبند به تخت بسته بودن، توی همون اتاق قبلی بودم ولی با تفاوت اینکه تخت اورده بودن، حالا باز خوبه این پسرهی دیوونه دلش به حالم سوخته و منو روی تخت گذاشته بخوابم، نفس عمیقی کشیدم که قفسهی سینهم تیری کشید، آخ آرومی از میون لبهام بیرون اومد، باید جلوی امیر هرچهقدر هم درد دارم به روی خودم نیارم چون باعث میشه بدتر سوءاستفاده کنه؛ در اتاق باز شد که سریع چشمهام رو بستم تا بفهمم چی به چیه، صدای نزدیکتر شدن شخصی که اومد توی اتاق رو قشنگ میشد حس کرد، حضورش رو بالاس سرم حس کردم که بعد از چنددقیقه صدای آروم امیر توی گوشم پیچید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حق با شهاب بود ولی من الکس چلپی بودم و کسی نبودم که کم بیارم یا بخوام جا بزنم. - من چند نفری رو میشناسم که شاید بتونن به ما کمک کنن، اماّ اول باید این جاسوسم رو پیدا کنم. شهاب پرید وسط حرفم و گفت: - نه الکس اشتباه نکن، بذار فکر کنن که ما از هیچی خبر نداریم، به چشمهای خودت هم اعتماد نکن و به همه به چشم جاسوس نگاه کن، اینجوری همهچی طبق موراد پیش میره. - خوب، از یه لحاظ درست میگی ولی اگه آدم خطرناکی باشه و به مادرم اینا صدمه بزنه چی؟ - تو نگران اینجور مسائل نباش، آنجلا از پس خودش برمیاد. حرفی از بودن فاطیما نزدم، چون هرچی باشه شهاب هم خودش یه نوعی دشمن ولی تو قالب دوست بود و به خود شهاب هم نباید اعتماد کنم، با یادآوری مسئلهای چنان وحشتزده و حیران شدم که فقط خدا میدونه، باحال زاری گفتم: - شهاب یه مسئلهی خیلی مهمی هستش که هیچکس حتی خود ملیکا هم ازش خبر نداره. شهاب یکم مکث کرد و گفت: - چی؟ - ملیکا مریضه، دریچههای قلبش گشاده و الان این وضعیتی که توش هست براش حکم مرگ موش رو داره. شهاب با تتهپته و صدای مملو از غم گفت: - چی داری میگی الکس، چهطور همچین چیزی ممکنه، فقط بگو که داری شوخی میکنی؟ یاد دوسال پیش توی ذهنم نقش بست، آهی پر از حسرت کشیدم، من چهقدر در حق این دختر ظلم کرده بودم آخه... . - دقیقاً دوسال پیش، بعد از سالگرد فوت مادرش بود که یهو توی سالن غذاخوری ازحال رفت، یکی از دوستهام دکتر بود آوردمش پیش ملیکا که گفت حالش خوب نیست و باید ببرمش بیمارستان، اماّ وقتی بردمش دکترا گفتن برای درمانش خیلی دیر شده و فقط باید چیزی هست که باهاش بسازه و استرس و هر نوع ضربهی جسمی رو ممنوع کرد، اینم گفت که برای روحیهی ملیکا بهتره که خبردار نشه چون افسردگی نابودش میکنه. شهاب باصدایی که از بغض میلرزید و با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت: - و توی انتقامجو دنبال این بودی که از من انتقام بگیری و به ملیکا موضوع رو نگفتی چون میترسیدی که توی روحیهش برای انتقام تأثیر بذاره، درست نمیگم؟ تکتک کلمههای شهاب به جزء حقیقتی تلخ چیز دیگهای نبود و من طی این چندروز فقط سکوت کردم و حرفی برای گفتن نداشتن، - من قصد اینکه به ملیکا رو بزنم رو نداشتم، قسم میخورم. - ببین الکس تو متوجه نیستی بذار چشمهاتو روی این قضیه روشن کنم، تو اونقدری خشم و انتقام چشمهاتو پر کرده بود که حتی نفهمیدی داری به خودت هم ضربه میزنی، حالا بماند که چه بلای سر ملیکای بیچاره که بیگناه ترین فرد این قضیه بود اوردی، تو باعث شدی که دیگه تا آخر عمرش به هیچکس به عنوان عشق و عاشقی اعتماد کنه. سنگینی حرفها خیلی وقت بود که داشت گلوم رو خفه میکرد، درسته به شهاب اعتماد نداشتم و نباید حرفهای دلم رو براش رو میکردم ولی واقعاً خیلی خسته بودم، از اینبار گناهی که روی شونههام بود، از این که داشتم از عذابوجدان میمردم از همهچی. - ببین شهاب تو بهتر از هرکسی اخلاق منو میشناسی و اینو میدونی که برای هیچکدوم از کارهای که الان کردم ابراز پشیمونی نکردم چون پشیمون نبودم، اماّ این یکی خیلی با بقیه فرق داره، من در اصل خودم رو زخمی کردم، باور کن برای کاری که با ملیکا کردم و تخم نفرتی که توی دل ملیکا کاشتم پشیمونم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دستهام مشت شده بودن و اونقدری عصبی بودم که میخواستم همهشون رو خفه کنم، باصدای مادرم به سمت چپ باغ نگاه کردم که با دیدنش اخمهام تو هم رفت، هزاربار بهش تاکید کرده بودم که موقعی که دارم با نگهبانها صحبت میکنم نیا ولی خوب الان وقت این حرفها نبود، رو به نگهبانها کردم و گفتم: - نصفتون بمونید همینجا و نصفدیگه تون برید بگردید ببینید این امیربراتی کجاها میرفته، کجاها خونه داره کلاً هرچی درموردش توی این کرهی خاکی وجود داره ازش میفهمید و میاید. عصبی از کنارشون رد شدم و رفتم سمت مادرم و آروم غریدم. - مگه من به تو تاکید نکرده بودم آخه؟ مادرم رد نگاهش عوض شد و دقیقاً داشت پشتسرم رو نگاه میکرد، حدس میزدم که داره به کی نگاه میکنه ولی به روی خودم نیاوردم، مادرم اشک دور چشمهاش جمع شد و با بغض زمزمه کرد. - محسنم خودتی؟ اوف الان حوصلهی عشق و عاشقیه این دوتا رو اصلاً نداشتم و بهتر بود که حداقل چندساعتی تنهاشون بزارم چون میدونم خیلی حرف دارن که باهم بزنن و من توی این چندساعت برم ببینم این امیربراتی چهکارست. - مامان بهتره که برید داخل باهم حرف بزنید، اینم ذکر کنم که توی اتاق مخفیت صحبت کنید چون دوست ندارم فعلاً دردسری درست کنید. واینستادم تا جوابی بهم بدن و سریع از کنار مادرم رفتم و رفتم سمت عمارت، باید با فاطیما صحبت میکردم، اون دختر زرنگی بود و هیچکس غیر از من نمیدونست که این دختر پر از شور و اشتیاق یک پلیس مخفی توی ترکیه بود و بیشترین لاپردها رو از توی آگاهی رو بهم میداد و حواسش جمع بود تا من گیر نیافتم و پاکسازی میکرد، در عمارت رو باز کردم و رفتم داخل، سکوت سنگینی توی فضای عمارت بود که این یکم آرامشبخش بود برام و تمرکزم رو بیشتر میکرد، از پلهها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق فاطیما، قبل از اینکه در اتاق رو بزنم به ساعت مچیِ دستم نگاه کردم، ساعت نزدیکهای هفت صبح بود، دلم نیومد که بیدارش کنم برای همین از جلوی در اتاق کنار رفتم، میخواستم که اتاق ملیکا رو پیدا کنم، در یکی از اتاقهای مهمان رو باز کردم و فضای اتاق رو که نگاه کردم معلوم بود دست نخوردهست، در بعدی رو باز کردم که بوی عطر همیشگیه ملیکا توی بینیم پیچید، چشمهامو بستم و لبخندی اومد روی لبهام، وارد اتاق شدم و در اتاق رو آروم بستم، تمام اون لحظههایی که ملیکا پیشم بود و قدر اون لحظههارو نمیدونستم افسوس خوردم، برای تکتک روزهایی که درکنارم بود و من داشتم نقشهی خراب کردن زندگیشو میکشیدم افسوس خوردم، آهی کشیدم و رفتم سمت تختخواب و نشستم، سرم رو میون دستهام گرفتم و فکری نبود که به ذهنم نیاد، غمی نبود که ریشههای قلبم رو خشک نکنه، بیشتر از این داغونم که خودم باعث نابودیه ملیکا شدم، من باعث حال الانش بودم، باصدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون، گوشی رو از جیبم در اوردم و به اسم روی صفحه نگاه کردم که برای چندثانیه خشکم زد، شهاب بود، حتماً زنگ زده نمک به زخمم بزنه و دوباره تهدید کنه ولی دلم رو به دریا زدم و تماس رو جواب دادم که صدای عصبی شهاب پشت گوشی پیچید. - الو، آخه پسرهی احمق چرا تو اینقدر عجولی، همهچی رو به گند کشیدی. توقع هر حرفی رو داشتم غیر این یکی، باتعجب گفتم: - درست حرف بزن ببینم چی میگی، من تازه رسیدم ترکیه، گندکاری خودتو گردن من ننداز. شهاب بدتر عصبی شد و باتن صدایه بلندتری گفت: - این یارو امیربراتی فهمیده تو دنبالشی، تو دمدستگاهت جاسوس داری، این احمق دیوونه هم ملیکا رو برداشته میخواسته ببره یهجای دیگه که بهش حمله کردن و ملیکا رو ازش دزدیدن، الان یعنی از بد به افتضاح تبدیل شد آقای الکس. شوک بدی بهم وارد شد، از روی تخت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن و با ته انرژیای که برام مونده بود گفتم: - شهاب به خدا حمله کار من نبوده، من فهمیدم که به تو پیام داده میخواستم تازه همینالان باهات تماس بگیرم و درخواست کمک و همکاری کنم. - خودم میدونم حمله کار تو نیست، منم اتفاقاً میخواستم بهت زنگ بزنم ولی مثل اینکه دیر دست بهکار شدیم چون الان هیچی توی دست و بالمون نیست. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوب پدر آدم زرنگی بود و توی چندساعت با من بودن فهمید که درونم اون چیزی که تظاهر میکنم نیست، خیلی حرفها بود که زبونم میخواست بیان کنه ولی خوب قلبم اجازه نداد که دل پدرم رو باحرفهای تلخم بشکنم چون به اندارهی کافی زندگیه دخترش رو به گند کشیده بودم؛ زیرلب گفتم: - دنبالم بیا، پیدا کردن ملیکا خیلی مهمتر شخصیت منه. منتظر نشدم که باحرف بعدیش بدتر دلم خون بشه، جلوتر راه رفتم که کمتر چهرهی مهربون پدر رو ببینم و برای هر لحظه که زندگیه ملیکا رو خراب کردم شرمنده بشم، صدای قدمهای آروم پدر رو از پشتسرم میشنیدم، حال دلم بدجوری طوفانی بود، با حسی که جدیداً به ملیکا پیدا کرده بودم حسابی الان عصبی شده بودم از قلم سرنوشتی که فقط برای من بارنگ مشکی نوشته بود، باحرفی که پدرم زد خشکم زد، ایستادم ولی جرات برگشت رو نداشتم چون میترسیدم چشمهام حقیقت رو لو بدن. - میدونم به ملیکا علاقهمند شده بودی پسرم، این پریشونیت و کلافگی تو هرکسی متوجه میشه، مخصوصاً منی که بیشتر از هرکسی توی این گزینه سر رشته دارم. دهنم باز میشد که حرفی بزنم، جوابی بدم و از قلب له شدم حداقل طرفداری رو بکنم ولی هیچ کلمهای سرزبونم نمیاومد که بگم، برای اولینبار ترسیدم که لرزش صدام باعث لو رفتنم بشه؛ پدر اومد روبهروم ایستاد و منو محکم کشید توی آغوشش و باتن صدایی پر از حسرت و غم گفت: - پسرم معذرت میخوام، اگه من بیشتر تلاش میکردم که مادرتو پیدا کنم و راضیش کنم، الان تو ریشهِ جونم جلوی چشمهام از بین نمیرفتی. خوب هزاران حرف بود برای گفتن، هزاران گلهگی بود ولی من از پدرم ناراحت نبودم چون این مادرم بود که لجبازی کرد، دستهام رو اوردم بالا و منم بعد از این همه حسرتی که توی دلم بود پدرم رو بغل کردم، دستهام میلرزیدن، بغضم بدجوری سنگینی میکرد توی گلوم ولی بیشترین سعیمو کردم که اشکهام نریزه چون من قویم اونقدری قوی که باید همهچی رو درست میکردم، الان وقت گریهزاری نبود، برای همین با مهربونی گفتم: - نه بابا تقصیر تو نیست، مشکل از خود منه ولی اشکال نداره سعی میکنم با این حس ممنوعهای که دارم کنار بیام. پدر از بغلم اومد بیرون و با اون چشمهای آبی که الان طوفانی شده بودن نگاهم کرد و با غم گفت: - پسرم مطمئنم همهچی درست میشه، اونقدری خوشبخت میشی که تمام این سالهارو از یاد ببری. از اینکه باز هم توی این تاریکترین بخش زندگیم یکم بهم امید داد حس خوبی پیدا کردم و لبخندی زدم و گفتم: - امیدوارم. حالا این من بودم که دستی روش شونههای پدرم گذاشتم و گفتم: - خوب الان بهتره که بریم خونه. پدر لبخندی زد و گفت: - باشه پسرم بریم. شونه به شونه، قدم به قدم، باهم رفتیم به سمت عمارت، سرایدار با دیدنم لبخندی زد و در رو برام باز کرد، با صدای تیکی در باز شد، در رو هل دادم و با پدر وارد باغ عمارت شدیم، تعداد نگهبانها بیشتر شده بودن و هرکسی داشت داشت به این طرف و اون طرف میرفت که با دیدن من و پدر همهشون ایستادن و سرشون رو پایین انداختن، هر لحظه از این الکسی که چنددقیقه پیش مهربون و آروم بودم داشتم تبدیل میشدم به همون الکسی که همه ازش هراس داشتن، با خشمی که درونم داشت قلقل میکرد، باخشم غریدم. - یعنی اینهمه آدم اینجا بودن و هیچکدومتون عرضه اینکه نذارید غریبه وارد محوطه بشه، من مگه هزاربار به شما تاکید نکرده بودم؟ هیچکدومشون جواب ندادن و همونجور سرشون پایین بود که خشم و عصبانیت من رو بیشتر میکرد، باتن صدای بلندتری گفتم: - ببینم خداروشکر کر هم که شدین، به اون خدای بالاسری اگه فقط یه تار مو از سر مارانا کم بشه هیچکدوم تون زنده نمیمونید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
راننده تک بوقی زد و آروم حرکت کرد و رفت سمت هواپیما، هم من و هم پدر جفتمون اونقدری فکرمون مشغول بود که بدون هیچ حرف دیگهای رفتیم سمت سالن خروجی و چون وسایلی زیاد نداشتیم و نیازی نبود که بریم چمدون تحویل بگیریم مستقیماً از سالن بیرون زدیم، خوب خداروشکر که شانس باهام یاره چون بلافاصله تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون ترمز زد، به پدر اشاره کردم که سوار بشه، پدر در عقب ماشین رو باز کرد و نشست من هم در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم که راننده به ترکی گفت: - سلام، خوشاومدین کجا تشریف میبرید؟ زبون ترکیم خوب بود ولی بیشتر میفهمیدم چی صحبت میکنن تا اینکه بخوام منم مثل خودشون قشنگ صحبت کنم ولی خوب هرجوری بود کلمهها رو بغل همدیگه چیدم. - سلام، تشکر لطفاً به آدرس... . راننده زیرلب چشمی گفت و ماشین رو به حرکت در اورد، از پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا داشت خیلی سرد میشد و ملیکا هم که از سرما متنفر بود، فقط خدا کنه که این پسرهی احمق حداقل توی اتاق گرمی اون رو نگه داشته باشه وگرنه ملیکا سالم به دستم نمیرسه؛ درمورد علیبراتی خیلی تحقیق کرده بودم و این رو مطمئن بودم برادری نداشت و سالها بود که تنها زندگی میکرد و خانوادهشو به قتل رسونده بود تا نقطه ضعفی در برابر دشمنهاش نداشته باشه، حالا این برادر دیوونهاش سر از کدوم خراب شدهای در اورده رو فقط خدا میدونه و خدا، از طرف دیگه هم حالا که میخواستم همهی اعضای خانوادهمو یهجا جمع کنم بعید میدونم شهاب با من همکاری کنه و خودش میره و ملیکا رو برمیداره و میره، اینهمه ترسیدن برای منی که حتی از مرگ خودمم هیچ ترسی نداشتم واقعاً جای تعجب داره، یادم نمیاد تو کل زندگیم حتی زمانی که عاشق دافنه بودم ترسیده باشم، هیچوقت اندازهی الان احساساتی نبودم، شاید اون اخلاق غیرقابل تحملم برای نبود پدر توی زندگیم بود، یا فقط نیاز به حمایت و تشویق یه پدر بودم که توی کل این سیسال واقعاً کمبود حمایتی از جنس پدر داشتم؛ راننده وارد کوچه شد عمارت دقیقاً یکم پایینتر بود ولی خوب خوشمم نمیاومد دقیق این راننده بفهمه که خونه کجاست، رو به راننده کردم و گفتم: - ممنونم آقا همینجا نگه دارید. راننده گوشهی کوچه نگه داشت، از جیبم کیف پولم رو برداشتم و زیپشو باز کردم، خوب فقط دلار توی کیفم بود، یکی از صد دلاریها رو برداشتم و گرفتم طرف راننده که باتعجب به پول نگاه کرد و گفت: - اماّ آقا این پول خیلی زیاده. لبخند بیجونی زدم و گفتم: - اشکال نداره بگیرش. راننده باهمون تعجب و حیرتی که توی چشمهاش بود پول رو از دستم گرفت و با خوشحالی گفت: - ممنونم آقا، خدا برکت بده. - خواهشمیکنم. فکر کنم پدر خوابش گرفته چون صدایی ازش در نمیاد، به عقب نگاه کردم که دیدم داره بالبخند نگاهم میکنه، نگاهم رو که دید گفت: - فکر کنم رسیدیم درسته؟ - آره رسیدیم. در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، پدر هم پیاده شد و در ماشین رو هردو بستیم که راننده حرکت کرد و رفت، رو به محسن کردم و گفتم: - عمارت یکم پایینتره، چون نمیخواستم بفهمه توی کدوم خونه میریم جلوتر گفتم نگه داره. محسن تکخندهای کرد و گفت: - محتاطکار ولی دراینحال هم مهربون، پسرم تو فقط تظاهر به بد بودن میکردی ولی قلبت یه چیز دیگه رو میگه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- علی براتی رو یادته؟ پدر با شنیدن اسم علی یکم شکه شد و گفت: - آره، اماّ اون که مرده و اگه اشتباه نکنم ملیکا اون رو به قتل رسونده بود. - درسته ولی علی یه برادر دوقولو بهنام امیربراتی داشته که من از وجودش خبر نداشتم، حالا اون به فکر فانتزیه خودش برگشته که مثلاً با دزدیدن ملیکا و کمک گرفتن از شهاب از من انتقام بگیره. پدرم نفس آسودهای کشید و گفت: - خوب اینکه خیلی خوب شد پسرم، شهاب هیچوقت به ملیکا صدمه نمیزنه. باکلافهگی دستی به صورتم کشیدم و درمونده گفتم: - میدونم ولی یه مشکل بدتر هم داریم. پدر سوالی نگام کرد و گفت: - چی پسرم؟ - شهاب هنوز 24 ساعت نگذشته که منو تهدید کرد ملیکا رو از چنگم در میاره و اونرو میبره که در مقابل من ازش محافظت کنه، تازه گمون نکنم اگه شهاب ملیکا رو نجات بده حتی لحظهای بزاره دست من بهش برسه. پدرم که دلیل آشفتگیمو الان فهمیده بود بهتر حس من رو میتونست درک کنه و با خونسردی و مهربونی گفت: - شهاب به خواستههای ملیکا ارزش قائل میشه این رو من مطمئن هستم، نگران شهاب هم نباش اون الان دیگه مطمئن هستش که تو آسیبی به ملیکا نمیزنی. - باید با شهاب تماس بگیرم، باید بهش بگم که همهچی رو میدونم و باهم ملیکا رو از دست اون پسرهی دیوونه نجات بدیم. پدر خندهای کرد و دست چپشو اورد بالا تا و به ساعت مچیش نگاهی انداخت و باخنده گفت: - پسرم تو که نمیخوای ساعت شش صبح باهاش تماس بگیری، طفلک شاید خواب باشه، بزار ساعت نه، یا ده باهاش تماس بگیر. - من شاید چهارساله که از شهاب دورم ولی یهزمانی بهترین دوستش حساب میشدم و اینرو به خوبی میدونم که وقتی موضوع درمورد ملیکا باشه و مخصوصاً ملیکا توی خطر باشه عمراً شهاب الان توی تختش باخیال راحت خوابیده باشه. - باشه پسرم بهش زنگ بزن ولی الان زمان مناسبی نیست باور کن. خوب یهجورایی با پدر موافق بودم، فعلاً این چندساعت هم طاقت میارم؛ دیگه حرفی بین من و پدر رد و بدل نشد که ماشین جلوی سالن خروجیه فرودگاه ترمز کرد و راننده به زبون ترکی گفت: - آقا رسیدیم. - ممنونم. رو به پدر کردم و گفتم: - رسیدیم. پدر از روی صندلی بلند شد و در ماشین رو باز کرد و گفت: - پس بهتره هرچی زودتر بریم. از روی صندلی بلند شدم و پشتسر پدر از ماشین پیاده شدم، راننده سرش رو از پنجرهی ماشین در اورد و گفت: - از اینجا تا سالن خروجی رو متاسفم باید خودتون برید آقا، خوشحال شدم از دیدن تون. سرم رو تکون دادم و گفتم: - مشکلی نداره، منم از دیدارت خوشحال شدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با شنیدن حرفهای پدرم، حس مبهمی توی وجودم جریان پیدا کرد، در خروجی هواپیما رو باز کرد که خداروشکر بچهها خودشون زحمت پلههای هواپیما رو کشیده بودن، از پلهها آروم پایین میرفتم، از اینکه پدر دنبال داستان درست کردن با مادرم نبود پس یعنی از یک دردسر جلو افتادم و قشنگ میتونم روی پیدا کردن ملیکا تمرکز کافی رو داشته باشم، کامل همهی پلهها رو پایین اومده بودم که ایستادم و برگشتم تا ببینم پدرمم اومده یا نه، تا برگشتم دیدم که اونم دقیقاً پشتسر من ایستاده و به سمت ماشین مخصوص اشاره کرد و گفت: - بهتره که هرچه زودتر سوار بشیم و ردی برای پیدا کردن ملیکا بگیریم. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و همونجور که بامحسن سمت ماشین میرفتیم، دست کردم توی جیب شلوارم و موبایلم رو در آوردم و شماره تلفن مادرم رو گرفتم که بلافاصله بعد از بوق خوردن صدای نگرانش پشت گوشی پیچید. - الو الکس پس تو کجایی آخه، دوساعته دارم شمارهتو میگیرم خاموشه. نفس عمیقی کشیدم تا حداقل روی اعصابم یکمی مسلط باشم و بیخودی روی سر مامانم عقدههامو خالی نکنم. - من تا یکساعت دیگه اونجا میرسم، تا اون موقع دوست دارم که تمام اطلاعاتی که میدونی قراره به دردم بخورن رو برام پیدا میکنی مادر. به در ماشین رسیده بودیم که کمی مکث کردم تا اول پدر سوار بشه، مکثم رو که دید زیرلب تشکری کرد و سوار شد منم بلافاصله بعد سوار شدنش سوار شدم؛ مادر با اینکه لحن من کاملاً معلوم بود عصبی و کلافهم سعی کرد با تمام آرامش و خونسردی جوابم رو بده. - ببین پسرم من تقریباً فهمیدم که کار کی بوده، اماّ قول بده که اول بیای خونه تا همهمون فکرهامون رو روی همدیگه بزاریم و عجولانه تصمیم نگیریم. ماشین شروع به حرکت کرد تا مارو به سمت سالن خروجیه فرودگاه ببره و اماً صددرصد مادرم میونست که حرفی که قراره بزنه من رو خیلی عصبی میکنه وگرنه مادر توی هیچ مسائلی نشده که اینطور به من هشدار عصبی نشدن بده. - مامان بگو چیشده، خودت که بهتر در جریان هستی من آدم خیلی صبوری نیستم. - باشه حالا توهم لازم نیست برای من خط و نشون بکشی، کسی که مارانا رو دزدیده امیر براتی برادر دوقولوی علی براتی همون تاجر عرب که مارانا رو فرستاده بودی تا به قتل برسونه. میدونستم که کاسهای زیر نیم کاسهست، هیچکس جز احمقی بهنام اون نمیتونه با من دربیافته. - تو از کجا فهمیدی؟ - خوب اولش فکر کردم شاید میتونه کار شهاب باشه، گوشیه شهاب رو هک کردم که متوجه شدم امیر براتی به شهاب پیام فرستاده برات یه کادو دارم و میدونم که با الکس چلپی مشکل داری و با من همکاری کن. با هر کلمهای که مادرم میگفت بیشتر خندم میگرفت، آخه پسرهی احمق خبر نداره که شهاب خودش عاشقه ماراناست و به هیچوجه بهش صدمه نمیزنه. - شهاب بهش چی گفته بود؟ - قبول کرد، راستی قرارهشون فردا شب لبمرزه. نفسم کند شد، این پسرهی گستاخ رو من اگه نکشتم اسمم الکس نیست، دیگه هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم باید با شهاب تماس میگرفتم و ازش درخواست کمک میکردم، الان زمانی نبود که بخوام مغرور باشم، پدر که دید حالم بدجوری دگرگون شده بانارحتی و نگرانی پرسید. - چیشده الکس، ملیکا رو کی دزدیده؟ سرم رو انداختم پایین تا چشمهای پر از نگرانیه پدرم رو نبینم تا از این داغونی که الان هستم داغونتر نشم، با شرمندگی گفتم: - ببین من واقعاً نمیخواستم این اتفاقها بیافته، ملیکا خیلی وقت هست که برام عزیزه، من نمیخوام که بلایی سرش بیاد. پدر که صندلیه روبهروی من نشسته بود بلند شد و نشست کنارم و دستش رو گذاشت روی شونهم و دوباره دستش رو برداشت و آروم گذاشت روی گونهم و بامهربونی که واقعاً انگار داشتم خواب میدیدیم گفت: - ملیکا به من گفته بود که چهقدر کمکش کردی، لازم نیست شرمنده باشی پسرم، اتفاقی برای ملیکا نمیافته اون دختر خیلی قویای هستش، حالا بگو ببینم کی جرات کرده دختر منو بدزده و با تو و من دربیافته؟ پدرم دستش رو از روی صورتم برداشت و گذاشت روی رونپام. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
جفتمون به اندازهای خسته بودیم که حوصلهی ادامه حرف زدن رو نداشتیم، سرم رو تکیه دادم به پشت صندلی و چشمهامو بستم، نمیدونم چرا یهویی یاد حرف ملیکا افتادم که بعضی اوقات که دلش میگرفت یهنگاه خیلی غمناک به چشمهام میکرد و میگفت: - میگم الکس، چشمهات خیلی شبیه پدرم هستش، باورکن هرموقعه بهت نگاه میکنم انگار دارم اون رو میبینم. منم اوایل چهقدر عصبی میشدم که من رو شبیه پدر بیوفاش میکنه، اماّ الان از خودم شرمگینم که که من اونقدری بد هستم که خودم رو لایق اینکه پسر محسن باشم نمیدونم؛ من همیشه خودم رو صاحب تمام اختیاراتم میدونستم و هیچجوره به احساساتم اجازهی دخالت توی تصمیمات زندگیم نمیدادم، الان که از این جهت نگاه میکنم اگه برمیگشتم به عقب و راهی برای جبران زندگیم بود، اولین قدمی که برای زندگیه خودم برمیداشتم بااحساساتم آشتی میکردم، درهای تمام نقاط ضعفم رو باز میکردم و اجازه میدادم که گاهی اشتباه و گاهی درست برام تصمیم بگیرن تا الان توی این سن پر از حسرت نباشم، دیگه نمیخوام کسی رو مقصر اشتباهات زندگیم بدونم و فعلاً تا ملیکا رو پیدا نکنم و زندگیم رو یکم درست نکنم از تجارت و خلاف بیرون میام چون مغزم خیلی درگیره و باید برای تجارت یه مغز متفکر داشته باشی، سرم داشت از هجم فکرهای مختلف، تصمیمهای سخت میترکید، دلم میخواست تا ترکیه یکم بخوابم ولی مگه میشه، پشت به پشت هم فقط مشکلاتم توی ذهنم تجسم میشدن، یعنی محسن و مادرم بعد از گذشت اینهمه سال چهطور میخوان باهم کنار بیان و چه تصمیمی میگرن، با چیزی که توی ذهنم اومد برای چند لحظه خندم گرفت، مثل پسر بچههای که دوست داشتن خانوادهی از هم پاچیده شون دوباره درست بشه الان منم داشتم تصور اینکه پدرم و مادرم باهم ازدواج کنن و بتونیم برای اولین بار مثل خانواده دورهم دیگه جمع باشیم فکر میکردم، اونقدری اتفاق توی چندروز افتاد که خودمم گیج شدم الان توی این موقعیت اول به کدوم فکر کنم، چشمهام گرم شدن و به خواب فرو رفتم؛ بااحساس دست کسی روی صورتم از خواب بیدار شدم ولی چشمهامو باز نکردم، صورتم رو داشت نوازش میکرد، با یادآوری همهچیز و پدرم موقیعتم رو یادم اومد و الان این پدرم بود که داشت صورتم رو نوازش میکرد، دوست داشتم تا آخرین لحظهی مرگم همینجور ادامه پیدا کنه ولی اینطور نشد چون پدر باصدای آروم اسمم رو زیر لب صدا کرد. - الکس پسرم. سعی کردم که معمولی جلوه بدم و آروم لای پلکم رو باز کردم و به پدرم که سمت راستم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم، ملیکت حق داشت که همیشه میگفت چشمهات شبیهی پدرمه، لبخند بیجونی روی لبم اومد و باصدای خسته گفتم: - مشکلی پیش اومده؟ محسن دستش رو اورد بالا و گذاشت روی شونهم و بامهربونی گفت: - نه اتفاق بدی نیافتده، هواپیما ده دقیقهای هست که توی فرودگاه نشسته، نمیخواستم بیدارت کنم ولی باور کن دل توی دلم نبود برای ملیکا. از دلسوزیه پدر غرق در آرامش خاصتی شدم که تا الان حسش نکرده بودم و از روی صندلی با بدن خستهای بلند شدم و گفتم: - نه اشکالی نداره اتفاقاً باید همون لحظه بیدارم میکردی، الان پیدا کردنه ملیکا توی الویت من هستش، بعد هم میتونم استراحت کنم. محسن هم از روی صندلی بلند شد و گفت: - خوب الان میگی که کجا بریم و اول کجاها رو بگردیم. برای حرفی که میخواستم بزنم یکم دوبهشک بودم و اگرم قبول نمیکرد حق داشت ولی خوب دلم رو زدم به دریا و همونجور که به سمت خروجی هواپیما میرفتم گفتم: - اول میریم خونهی من چون باید به مادرم بگم دوربین کل اون محوطه رو هک کنه و بفهمیم کار کی بوده، البته اگه تو مشکلی نداری بیای اونجا، میتونی تا من بفهمم کار کی بوده بری آپارتمان من و اونجا بمونی تا بیام. محسن تکخندهای کرد و گفت: - پسرم من سنم از قهر کردن و اینحرفا گذشته الانم اومدیم اینجا تا ملیکا رو باهم پیدا کنیم، دلیلی نمیبینم پیش آنجلا نیام؛ تازه بعد از چندسال میخوام کلی باهاش حرف بزنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
ازهم یکم فاصله گرفتیم و آرش یکتای ابروش رفت بالا و باتعجب گفت: - ببینم چیزی که تو سرت نخورده خدایی نکرده، آخه اون الکسی که من میشناسم الان باید با اون غرورو مخصوص به خودش، سینهشو سپر کنه و بگه، تا چیزی که زیاده برای من دختر. طفلکی حق هم داشت که تعجب کنه، اون الکسی که این بندهی خدا شناخت ازش داشت، اینجوری نبود و من همه این خوشاخلاقیهارو مدیونه ملیکا هستم که باوجود پاکش منو از اون لجنزار بیرون کشید. - خخ از دستتو آرش؛ حالا اینهارو ولش کن مردی که بهت گفتم اومد؟ - آره، همین دهدقیقهای میشه که اومده، گفتم بچهها راهنمایی کنن بره داخل هواپیما تا توهم برسی. سرمرو تکونی دادم و گفتم: - خوب کردی، پس ماهم بریم که هرچی زودتر برسیم ترکیه. - باشه حله بریم. آرش جلوتر از من حرکت کرد و منم پشتسرش راه افتادم که احساس کردم کسی داره نگاهم میکنه، خیلی آروم همونطور که پشتسر آرش راه میرفتم سرم رو یکم نه جوری که جلو توجه بشه به طرفی که احساس کردم دارن نگاهم میکنن کردم و همهجا رو زیر نظر گرفتم، اماّ چیز مشکوکی بهنظرم نرسید و سعی کردم حواسم پرت نشه تا قشنگ بتونم تمرکز کامل رو روی پیدا کردن ملیکا داشته باشم نه چیزهای الکی و وقتگیر، از سالن اصلی بیرون رفتیم و سوار اتوبوسها شدیم که بعداز سهدقیقه نزدیک یه هواپیمای شخصی توقف کرد، اول ایستادم تا آرش پیاده بشه و خودمهم پشتسرش از اتوبوس پیاده شدم؛ بادخنکی به صورتم میخورد که یکم حالم رو سرجاش میاورد، از پلههای هواپیما بالا رفتیم و وارد هواپیما شدیم، نگاه کوتاهی به فضای هواپیما کردم، دوتا صندلیه بزرگ راحتی داشت که رنگ زرشکی بودن با یکدر که به اتاق خواب ختم میشد که بیشتر برای مسافرتهای طولانی به درد میخورد، محسن روی یکی از صندلیها نشسته بود و چشمهاش رو بسته بود ولی با شنیدن صدایپا بلافاصله چشمهاش رو باز کرد؛ آرش ازجلوی من کنار رفت و دستش رو بلند کرد و به یکی از مبلها اشاره کرد و بالبخند و مهربونیای که واقعاً آدم رو شرمندهی خودش میکرد گفت: - برو بشین داداش، یکم استراحت کن از اینجا به بعد رو بچهها همراهیت میکنن. زدم روی شونهاش و سعی کردم حداقل لبخندی بزنم ولی شبیهِ هرچی بود غیر لبخند، اونقدری فکرم درگیر ملیکا بود که اصلاً نای حرفزدن هم برام نمونده بود. - ممنونم، تا اینجاهم زیاد بهت زحمت دادم. - بازم که شروع کردی الکس، نمیخوای که دوساعت بشینم ور دلت باهات حرف بزنم، باورکن اگه ولم کنیا دنبال بهونه میگردم که نگهت دارم بگیرمت به حرف. - صددرصد اگه مشکلم رو حل کنم، برگشتم ایران توی اولین فرصت میام پیشت، بازم ممنون. آرش که چند قدمی به در خروجی برداشت گفت: - منتظر دیدن دوبارهت هستم داداش. - منم همینطور. آرش دیگه چیزی نگفت و از هواپیما بیرون رفت، رفتم سمت صندلی و نشستم روش که محسن رو کرد سمت من و گفت: - راستی پسرم، یه دهدقیقه بعد از اینکه تو رفتی یه پسر جوونی اومد، اسمش علیحیدر بود. حوصله نداشتم دوساعت توضیح بده که علیحیدر چی گفته و چیشده، برای همین آروم پریدم وسط حرفش و گفتم: - میدونم، خودم فرستادمش چون ما که میرفتیم اون تنها میموند و آدم از همه قابل اعتمادمو فرستادم تا فعلاً پیشش بمونه و نذاره که جایی بره. محسن لبخند کمجونی زد و دیگه چیزی نگفت، راستش شرمنده بودم اونقدری جلوی محسن رومسیاه بود که جرات نگاه کردن به چشمهاش روهم نداشتم، دیگه چه برسه بخوام بابا صداش کنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
" هنوز تو ذهنم ادامه داری، میخوام فراموشت کنم اگه بذاره پاییز ببینما هم تو این آسمونا ستاره داریم خدا دوستداره مارو، ببین کجای کاریم من یخ زدم این بالا سرده دلم، تو رفتی و کردی تو برفا ولم زلال بودم باهات ولی پا رو دلم گذاشتی چی میدونی دربارهِ دلم رفت یهجای دور، یهجای دور ولی دیدش آسمون تو همه جا آبی بود صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار، قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست عشق شاید اشتباهی بینما باشد ولی، گاهی حالما را اشتباهی خوب کن مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه بااینکه میدونم تهش برام غمه مال منی دچارشم دچارمه نمیدونه کمش برام یه عالمه، نمیدونه که چرا ازش سوالمه نمیدونه" بغض خیلی غریبی توی گلوم جا باز کرده بود، بعد از سیسال زندگی کردن حالا چهتوی سختی چهرفاه کامل هیچوقت دلم برای خودم نسوخته بود، غیر از الان، واقعاً اگر بخوام پیش خودم اعتراف بکنم دلم برای خودم خیلی سوخت اون از بچگی که فقط توی داشتن حسرت داشتن یک پدر گذشت تا بزرگ شدم و روی پاهای خودم ایستادم و اولینبار عاشق شدم که اونم دلش بامن یار نبود و بقیهی زندگیم رو نابود کرد و فقط تنها نتیجهی مثبتی که برام داشت پیدا کردنه پدرم بود، الانم که تازه داشتم دوباره معنیه زندگی کردن رو میفهمیدم و دوباره به دختری دیگه دل میبستم که اونم خواهر عزیزم از آب رو اومد، دیگه از این بیشتر ضدحال نمیتونم که بخورم؛ این آهنگه بدجوری احساساتم رو بازی داده بود، دیگه حوصلهی آهنگگوش کردن هم نداشتم، ضبط ماشین رو دوباره خاموش کردم و باسرعت بیشتری به سمت فرودگاه روندم؛ بعداز گذشت حدوداً چهل دقیقه به فرودگاه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم، کیف مدارکها رو برداشتم و از ماشین رفتم بیرون و درماشین رو قفل کردم، هوای آزاد بیرون نفسم رو یکمجا اورد، وسط برج ششم هست و هوا سردیش رو تازه میخواد به رخ بکشه، نفسعمیقی کشیدم و رفتم سمت سالن فرودگاه و وارد سالن شدم، گوشی رو دست کردم توی جیب شلوارم که دربیارم یادم افتاد که گذاشته بودمش توی جاموبایلی ماشین، ایبابا الان باید دوباره برگردم برم بیارمش، از فراموشیه خودم یکم حرصم گرفت و ناچار دوباره از سالن بیرون رفتم و به سمت ماشین قدم برداشتم، قفل ماشین رو باز کردم و خم شدم توی ماشین و گوشی رو برداشتم، دوباره درماشین رو قفل کردم و رفتم سمت سالن، شماره تلفن آرش رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید. - الو، داداش توی سالن دیدمت تا خواستم بیام سمتت غیبت زد یهو. - آره اومدم ولی یادم اومد که گوشیمو توی ماشینم جا گذاشتم رفتم گوشی رو بردارم الان وارد سالن میشم. وارد سالن شدم که آرش رو یکم دورتر دیدم، اونم متوجهی من شد و دستش رو بلند کرد، گوشی رو اوردم پایین و قطع کردم و رفتم سمت آرش؛ این پسر همیشهی خدا فقط میخنده حالا فرقی نداره غمگین باشه یا خوشحال، روبهروی هم قرار گرفتیم که آرش بیوفایی نکرد و آروم بغلم کرد و بادست راستش دوتا ضربهی آروم پشتکمرم زد و خنده کنان گفت: - به میبینم قشنگ جاافتادی برای لباس دامادی. از لحن شوخش لبخندی روی لبم اومد و نخواستم که باحرفهای همیشه سردم دلشو بشکنم و گفتم: - نهبابا کی به من زن میده. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- چشم داداش، الان به بچهها میگم که حواسشون باشه. - دمتگرم آرش برات این لطفتو جبران میکنم. - این حرفهارو نزن داداش، تو اونقدری برام ثابت شدهای که فقط خدا میدونه چهقدر مدیونت هستم. - نهبابا داداش حالا اونقدرهایی هم که تو میگی نیستش؛ بازم ممنونم برسم اونجا باهات تماس میگیرم. آرش خندهای کرد و گفت: - باشه داداش منتظرت هستم. گوشی رو بازهم بدون خداحافظی قطع کردم و گوشی رو گذاشتم توی جاموبایلیِ ماشین، به مسیر روبهروم خیره شدم ولی حتی ذرهای حواسم به جلو نبود، تمام هوش و حواسم فقط پیش دختری بود که الان خدا میدونه توی چهحالی هستش، اماّ من نجاتش میدم حتی نمیذارم ذرهای اذیت بشه و نجاتش میدم؛ کار کی میتونه باشه وای بهحال احمد اگه جاسوس باشه، به تمام مقدسات قسم که بلایی سرش میارم که مرغهای هفتآسمون که هیچ، ماهیهای دریاهم براش گریه کنن ولی خوب زودهم نمیشه قضاوت کرد، چونتازه همین امروز با ملیکا آشنا شده و میدونه من چه آدمی هستم خودش رو الان مخصوصاً که به کمک ملیکا نیاز داره توی دردسر نمیندازه و درگیر این کارها نمیکنه، ملیکا رو کسی زیاد نمیشناختن چون فقط سهتا پرونده رو دادم دستش، که یکی سهسال پیش بود و چیز خیلی مهمی نبود، پروندهی دومی هم که فقط تا اوایلش رفت بقیهشو ادامه نداد و اماّ سومین پرونده درمورد علیبراتی که خانوادهشو خودش به قتل رسونده بود خودش رو هم که ملیکا کارش رو تموم کرد، اماّ شاید یه فکفامیلی داشته خواسته بیاد انتقام بگیره، خوب درصدش خیلی کمه چون کسی خودش رو زیاد با من درگیر نمیکنه و مخصوصاً روی خط قرمزهام رژه نمیرن؛ توی فضای ماشین سکوت خیلی بدی پیچیده بود که اعصابم رو از اینی که بود خوردتر میکرد، دستم رو بردم سمت ضبط و روشنش کردم که صدای معینزندی توی فضای ماشین پیچید. "مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یهعالمه هرچی صدات کنم تو رو بازم کمه، با اینکه میدونم تهش برام غمه مال منی، دچارشم دچارمه نمیدونه کمش برام یه عالمه، نمیدونه که چرا ازش سوالمه نمیدونه بیتو نمیشه سر این روزا نمیکشم من بیتو داغونم تو چی حالت نمیشه بد اینجوری نمیشه رفت، دل یهو نمیشه سرد آخه عشقو نمیشه یهو از ریشه زد، پس نمیشه زد اگه دلت پیشم آرومه نرو، حالا که تو خیابونا پر بارونه نرو اگه دیدی حالم داغونه نرو، قسمم اگه جون هردوتامونه نرو رفت یهجای دور، یهجای دور ولی دیدش آسمون، تو همهجا آبی بود مال منی بذار نگات کنم تورو، تورو یه عالمه هرچی صدات کنم تورو بازم کمه، با اینکه میدونم تهش برام غمه مال منی، دچارشم دچارمه نمیدونه ،کمهش برام یه عالمه نمیدونه، که چرا ازش سوالمه نمیدونه" -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
این اتفاقهای شوم کی پس میخوان تموم بشن رو فقط خدا میدونه، اماّ ذهنم بدجوری درگیر شده، آخه کسی نمیدونست که من زندهم الکس اونجوری که وانمود کرده بود من مردم که همه باور کرده بودن حتی شهاب، پس کی فهمیده که من زندهم و خواسته از طریق من از الکس انتقام بگیره رو فقط خدا میدونه؛ توی حال و هوای خودم بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد که سرم رو گرفتم بالا و به در خیره شدم تا ببینم این شاهدزد کیه، درباز شد و بادیدن مردی که توی چهارچوب در ایستاده لحظهای جناب عزارئیل رو دیدم، دهنم برای حرف زدن باز شد ولی چیزی نمیتونستم بگم فقط مثل ماهیای که آب بهش نرسیده و فقط دهنش باز و بسته میشه شده بودم، چندباری پلک زدم که شاید به امید اینکه توهم زده باشم از جلو چشمهام بره ولی نرفت که هیچ، باپوزخندی که روی ل..*باش بود اومد نزدیکم و دقیقاً روبهروم ایستاد، چشمهاش اینبار رنگ نگاه کردنشون فرق داشت، پراز کینه بود، پراز خشم و نفرت، دستش رو اورد بالا و گذاشت روی گونهم و باکل نفرتی که توی چشمهاش بود گفت: - چیه خوشگل خانوم، تعجب کردی دیدی مردی که به قتل رسونده بودیش الان روبهروت ایستاده؟ لبمرو با زبونمتر کردم و باصدایی که خودم به زور میفهمیدم گفتم: - تو، تو زندهای علی؟ دستش رو از روی گونهم برداشت و قهقهای زد. - نه خانومی، اون علیِ سادهلوح رو شما کشتید، من برادردوقولوشم، امیر. چشمهام از تعجب شدن اندازه توپ فوتبال. - اماّ علی درمورد تو به من چیزی نگفته بود! امیر از این حرفم بدتر عصبی شد و چونهم رو محکم گرفت توی دستهاش و باعصبانیت که سعی داشت یکم آرومتر باشه آروم غرید. - دخترهی چشم سفید داداشمن دیگه هرچی ساده بود ولی احمق که نبود، حیف هزار حیف، دلم خیلی میخواد که بادستهای خودم بکشمت ولی گذاشتم یکی که بیشتر لذت میده اینکار رو کنه. حرفی نداشتم تا بزنم، پس فقط تو سکوت نگاهش میکردم، اماّ من که خودم داشتم میمردم چرا نجاتم داد که دوباره بکشه، من که خودم داشتم به این زندگی خاتمه میدادم؛ سکوت من رو که دید ازم یکم فاصله گرفت و دوباره باهمون لحن زهرآلودش ادامه داد. - میدونی قسمت جالبش کجاست، اونجایه که مردی تورو به قتل برسونه که یکروزی همهی زندگیت بود. اونقدری سرم گیج بود که اصلاً متوجهی حرفهاش نبودم، بدنم حسابی ضعف کرده بود، بدن درد شدیدی که هرلحظه بیشتر میشد بدجوری داشت ضعیفم میکرد، امیر هی حرف میزد ولی من حتی یک کلمهشو هم نمیفهمیدم چی داره میگه، سرم بدجوری سنگین شده بود و چشمهام سیاه تاریکی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس هرچی که از مدارکها لازم بود رو برداشتم و از کمدمخفیه اتاقم شماره تلفنهایی که میدونستم به دردم میخوره روهم برداشتم، ازاتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه، دریخچال رو باز کردم و پارچآب خنکی رو برداشتم و چندجرعه خوردم که یکم حالم سرجاش بیاد، باید به یکی از خدمهها میگفتم که دارم میرم و حواسشون کامل به اینجا باشه ولی وقت این رو که برم دم اتاق و باهاشون دوساعت الان حرف بزنم رو نداشتم، پس از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم حیاط و به سمت ماشینم رفتم، در ماشین رو باز کردم و کیف کوچک مدارکهارو انداختم صندلیه شاگرد و خودمم نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم، از عمارت زدم بیرون و راه افتادم به سمت فرودگاه، شماره تلفن آرش رو گرفتم که سریع جواب داد. - جانم داداش. - من تا یکساعت دیگه فرودگاهم، یه مرد میاد بهنام محسن اون رو به بچهها بسپار که بیارن پیش خودت قراره که بامن بیاد ترکیه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** مارانا از درد زیاد از خواب بلند شدم، کل بدنم قفل شده بود انگار، باهزار بدبختی لای چشمهامو باز کردم که اولین چیزی که دیدم تصویر خودم توی آیینه بود، بادیدن خودم روی صندلی اونم با طناب کل دستهام رو از پشت بسته بودم و پاهامم بسته بودن به صندلی، من اینجا چیکار میکردم اصلاً کی من رو اورده اینجا، سرم داشت میترکید از این همه فشار روحیای که روم بود، من که آخرینبار توی دریا بودم پاهام لیز خوردن و بیهوش شدم پس اینجا چهکار میکردم؛ یکم بدنم رو روی صندلی جابهجا کردم که بدتر دردهای بدنم توی ذوقم خورد، حالا باز خوبه هر لعنتیای که بوده دهنم رو نبسته چون دیگه تحمل اینجا زیر صفر میشد، یکم که به اطرافم نگاه کردم متوجه دوربینهای مداربسته شدم که یکی دقیقاً بالای آیینه روبه روی من بود و یکی دیگه هم سمت چپم بود، حالا دیگه خدا میدونه چندتا دوربین توی این اتاق چهل، پنجاه متری گذاشتن، صدای آروم آهنگی به گوشم رسید ولی طوری آروم نبود که نشه تشخیص داد چیه. *** از غم دنیا هی بنالم، لعنت به رسم روزگارم.. به قلبی که تو سینه دارم.. سیرم خدا از ظلم دنیا.. ماندم با دردام تک و تنها.. هی داد و بیداد از دل شکسته.. هرچی غمه روی دلم نشسته.. هی داد و بیداد از دل گرفته.. کی سرنوشتمو باغم نوشته.. هرکسی اومد خنجری زد.. منو بسوزونه به هر دری زد.. گوشهام سنگین شدن، طاقت گوش کردن بقیهی آهنگ رو نداشتم، خیلی باحال دل من یکشکل بود بغضم شکست و دوباره راهی چشمهام شدن، آخه من الان دقیقاً به کدوم یکی از دردهام باید گریه میکردم؟ بابام از یهطرف.. زندگیه خودم از یکطرف دیگه، قلبم به سختی میزد واقعاً جونی توی بدنم نمونده تا بتونم زنده بمونم، اصلاً مگه هر انسانی توی زندگیش چهقدر گنجایش داره که اینهمه اتفاق رو باهم بتونه قبول کنه، آهی پراز حسرت کشیدم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده، اگه الان زنده بود امیدی برای زنده بودن داشتم ولی واقعاً هیچی دیگه از این زندگی نمیخوام، درسته که شهاب هنوز فراموشم نکرده و دوستم داره با اینکه عشق سابقهشو پیدا کرده باز میخواد بیاد دنبال من ولی این قلب من دیگه قلب سابق نیست، خود من هم اون آدم قبل نیستم، یعنی نمیتونم باشم بعد از این همه جریانهای که اتفاق افتاد عمراً اگه بتونم به حالت سابق بگردم، مگه میشه دست شهاب رو گرفت و تظاهر کنی که اتفاقی نیافتاده و باخیال راحت بری زندگیتو کنی، نه هرجوری هم که به قضیه نگاه کنی هیچچیز مثل قبل نمیشه. رنجما را که توان برد به یک گوشه چشم.. شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی.. این تیکه بیت حافظ رو خیلی دوست داشتم، حتماً تا الان الکس فهمیده که دزدیده شدم و حسابی قاطی کرده، فقط خداکنه که میونهش با پدر بهم نریزه که حسابی بد میشه، چون اسم من که وسط باشه هم بهکل پدر قاطی میکنه و هم الکس. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** شهاب به تابلوی جاده نگاه کردم، هنوز پنجاه کیلومتر دیگه به تهران مونده بود، نمیدونم چرا یکدفعهای استرس خیلی عجیبی گرفتم و فکرهای منفی میاومدن توی سرم، به ساعت ماشین نگاه کردم ساعت حدوداً نزدیکهای چهارصبح بود، دافنه که همون اول جاده خوابش گرفت، بدجوری کلافه شدم و خودمم دقیقاً نمیفهمم میخوام چیکار کنم، اماّ تهِقلبم میگه ملیکا رو بهدست بیار ولی اگه ملیکا منو دیگه نخواد چی، شاید فراموشم کرده وگرنه حاضر نمیشد بازهم با الکس بمونه ولی من باور نمیکنم شاید الکس اینم جزو نقشههاش باشه، صفحهی گوشیم روشن و خاموش شد، فکر کنم پیام اومد ولی چرا هیچ صدایی ازش در نیومد پس؛ دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و روشن کردم که دیدم دوتا پیام از یکشمارهی ناشناس برام اومده، یکتای ابروم رفت بالا این وقت شب چهموقعه پیام دادن، حتماً هرکسی که هست بدجوری میخواد با عصاب و روان من بازی کنه، ماشین رو بردم بغل جاده و ترمز کردم، پیام رو باز کردم که با دیدن عکس به خدایِ هفتآسمون قلبم برای چندلحظه نزد، دستهام داشتن میلرزیدن؛ ملیکا رو با طناب بسته بودن به یکصندلیه چوبی و کل لباسهای تنش خیس آب، رنگ صورتش به سفیدی میزد و موهای لخت مشکیش روی شونههاش بود؛ پیام بعدی رو نگاه کردم که دیدم نوشته. ( سلام به آقاشهاب، برات یه سوپرایز قشنگ داشتم ولی خوب دلم طاقت نیاورد زود لو دادم، میدونم با الکسچلپی مشکل داری و دنبال بهونه ازش میگردی، منم ناحقی نکردم برات یه خوبشو گذاشتم کنار، خواستم خودم حسابشو برسم اماّ گفتم بادستهای تو باشه الکس بیشتر خورد میشه، دنبالم خواستی بگردی، فرداشب خودت تنها بیا لبمرز ترکیه، اونجا کادو رو بهت تقدیم میکنم توهم در عوضش تایکماه بهت فرصت میدم که علیحیدر یار وفا داره الکس رو بکشی و جنازشو بهم تحویل بدی، منتظر دیدارت هستم، باتشکر از شما برادرگمشدهی علیبراتی) با خوندن اسم آخر پیام، چشمهام از حدقه زد بیرون، علیبراتی رو یادمه همون تاجر عرب که الکس بیهمهچیز ملیکا رو فرستاد تا بهش اول زهر بده دیوونهش کنه ولی در آخر ملیکا اون رو کشت، پس یه داداش هم داشته لعنتی پس باید وانمود کنم که ملیکا رو میخوام برای انتقام از الکس وای خداکنه از علاقهی من به ملیکا بو نبره که دیگه هیچی، اوف کم گیج بودم الان به طور کلی بدتر هم شدم، الان به الکس بگم چیشده یا نه، اماّ الان نمیشه چون میترسم که گوشی مو هک کرده باشه و بفهمه که میخوام بهش کلک بزنم برای همین منم براش تایپ کردم. ( فردا شب منتظرم باش ولی اگه کلکی تو کارت باشه فاتحهتو از قبلش بخون) براش فرستادم و دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم توی جاده باید با الکس هماهنگ میکردم چون این الکسی که من میشناسم حتماً تا الان فهمیده ملیکا دزدیده شده و کلاً قاطی کرده، نباید بزارم همهچی رو قاطی و پاتی کنه و اگر بفهمه زیر سر داداش علیبراتیه که کلاً همون یهذره عقلش رو هم از دست میده و دیوونه بازی در میاره، پس فعلاً اول باید برسم خونه تا بتونم از اون یکی گوشیم با الکس تماس بگیرم و باهم هماهنگ بشیم، درسته که نمیخوام سر به تنش باشه ولی وقتی اسم ملیکا وسط باشه باید دشمنی رو بزارم کنار و عاقلانه تصمیم بگیرم، حساب و کتاب من و الکس هم باشه برای بعد، خوب من که باهاش یکم تسویه کردم ولی الان برای ملیکا هم که هست هرجفتمون باید کوتاه بیایم، صفحه گوشیم دوباره روشن شد، جواب پیامم رو داده. ( نگران نباش) به ولله که اگر ملیکا رو اذیت کرده باشه لحظهای درنگ نمیکنم و جونشو میذارم کف دستهاش، خیلی از خودم عصبیم، من باعث شدم که ملیکا الان توی اون حال باشه منه احمق اگه گول الکس رو نمیخوردم و توی فکر انتقام نمیافتادم الان هیچ از این اتفاقها نبود، طفلک الان داشت زندگی شو بدون هیچ دردسری ادامه میداد ولی خوب چهمیشه کرد، کاری که نباید میشده اتفاق افتاده، الانم باید همهچی رو درست کنم هم فکر اساسی درمورد دافنه کنم و هم ملیکا، بعضی تصمیمهارو باید هرچه زودتر گرفت وگرنه برای جبران شون خیلی دیر میشه، دافنه رو من از اونجا اوردم ولی قلبم پیش یه زن دیگست وجدانم قبول نمیکرد دوباره بخوام دافنه رو رها کنم ولی قلبم با تمام توان اسم ملیکا رو فریاد میزد و هرکاری هم که بکنم نمیتونم دوباره جایی برای دافنه توی قلبم باز کنم، پس فردا اول صبح کاری که میکنم با دافنه صحبت میکنم و فعلاً توی این اتفاقات میفرستمش بره پیش مامانم، یکم که آب از آسیاب افتاد اگه خودش دوست داشت میتونه برگرده پیش الکس، منم که خودم تکلیفم روشنه میرم و ملیکا رو از دست داداش علیبراتی نجات میدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
از اتاق رفتم بیرون و به سمت حیاط رفتم، هر قدمی که برمیداشتم بغض توی گلوم سنگینتر میشد، دیگه کشش این همه مشکلات رو باهم نداشتم، یعنی اگه بخوام درستتر بگم دیگه گنجایشی نداشتم؛ رسیدم به ماشینم و درش رو باز کردم و نشستم روی صندلی، ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، لامصب اونقدری این چند مدت از دنیای دور و اطرافم دور شدم که نفهمیدم دشمنها از کجا دارن بهم حمله میکنن، خیر سرم ملیکا رو فرستادم تا اونجا در امان باشه بدتر انداختمش توی دردسر، با یادآوری پریزاد دختر منصور دوباره اخمهام توهم رفت، الان من توی این همه گرفتاری این رو دیگه کجای دلم بزارم، آدم مطمئن دورو اطرافم کم پیدا میشد ولی باز علیحیدر از همه اونها بهتر بود،با یه دستم فرمون ماشین رو گرفتم و با اون یکی از گوشی بابا شماره تلفن علیحیدر که از حفظ بودم گرفتم، خدالعنت کنه باعث این اتفاق رو بعد از سهچهار بوق صدای خسته و خوابآلود علیحیدر پشت گوشی پیچید. - الو. - الو علی زود پاشو داداش الکسم. علیحیدر که صدای عصبی و نگران من رو فهمید دوتا تکسرفه کرد و زود گفت: - جانم مشکلی پیش اومده داداش؟ - الان که فعلاً نه ولی آدرس خونه محسن پدر مارانا رو برات میفرستم برو اونجا، منصور رو که یادته جاسوس پلیس از آب دراومد، دخترش پریزاد الان خونه محسنه برو اونجا دختره رو بردار و ببر یهجای امن، حواست هم باشه دختره زرنگه از دستت مثل ماهی لیز نخوره که همهمون بیچارهایم. - باشه حله داداش، الان برام آدرس رو بفرست میرم. - فقط رفتی اونجا فکر نکنم محسن بهت اعتماد کنه و دختره رو بده دستت، دیدیش بهش بگو پسرت سلام رسوند منتظرت هستش با آرش الکس هم گفته که پریزاد رو بده تا یهجای امن ببرمش. - آخه فضولی نباشهها ولی این محسن که فکر کنم پسر نداشت. - میدونم این یه رمزه بهش بگو فقط همین. - چشم داداش. - ممنونم علی. - خواهشمیکنم داداش تو بیشتر از اینها گردن من حق داری. اونقدری حوصله نداشتم که با علیحیدر تعارف تیکه پاره کنم، برای همین بیحوصله گفتم: - آدرس رو برات پیامک میکنم تا یک ساعت نشده اونجا باش. دیگه حوصلهی حرف اضافه نداشتم و گوشی رو قطع کردم، و آدرس خونهی محسن رو پیامک کردم برای علیحیدر و گوشی رو پرت کردم روی صندلیه شاگرد، پاهام رو بیشتر روی گاز فشردم و به راه جلوم خیره شدم، باید وقتی رسیدم ترکیه به مامانم بگم که تمام سیگنالهای گوشیهارو چک کنه، مخصوصاً احمد که الان توی الویت هستش و بدجوری الان ذهنم رو درگیر کرده، آهی کشیدم و به لجبازی مامانم توی گذشته فکر کردم، قشنگ یادمه وقتی هجدهسالم شد مامان همهچی رو درمورد دین مسلمون بهم گفت و تصمیم رو گذاشت به عهدهی خودم من هم اون دوران کنجکاو بودم و درمورد دین اسلام تحقیق کردم و چندتا کتابی خوندم که بدجوری خوشم اومد و تصمیم گرفتم مسلمون بشم، مامانم هم به تصمیمم احترام گذاشت و موافقت کرد، بعد از گذشت چندسالی خودش هم مسلمون شد، خوب اگه همون اول لجبازی نمیکرد و قبول میکرد که مسلمون بشه الان این همه مشکلات رو نداشتیم، یا مثلاً اگه من دافنه رو مجبور به انتخاب نمیکردم هیچوقت این همه بلاسر ملیکا نمیاوردم، اماّ باز باخودم میگم شاید همه اینها حکمتی داشته که آخرش من بابام رو بشناسم ولی به چهقیمتی؟ پوفی کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا یکم فکرهای منفی از سرم دور بشه تا بتونم حداقل گندی که خودم زدم رو جمعوجور کنم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دیگه حرفی بهش نزدم و گوشی رو قطع کردم، حس ششم لعنتیم بدجوری الان روی عصابم بود ولی فعلاً بیخیالش شدم و شماره تلفن یکی از بچهها که توی فرودگاه کار میکرد رو گرفتم، پنجمین بوق صدای همیشه شاد آرش پشت گوشی پیچید. - الو، بفرمائید؟ - الو، سلام آرشجان منم الکسچلپی. - بهبه آقاالکس دیگه داشتم فکر میکردم مارو فراموش کردی! خندهی بیحوصلهای کردم و گفتم: - آرش راستش داداش یه کار خیلی مهم برام پیش اومده که گره اون کارهم با دستهای تو باز میشه. - تو جون بخواه داداش، هرچی بگی یکساعت نشده ردیفه. - نزدیکترین پرواز رو میخوام به .. ترکیه. - تا چنددقیقه دیگه میتونی اینجا باشی داداش بگم هواپیما رو بچهها ردیف کنن. نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که تعجب کردم، ساعت نزدیکهای دو شب بود؛ گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم و آروم رو به محسن کردم و گفتم: - تا کی میتونی آماده بشی که بریم فرودگاه؟ محسن یکم مکث کرد که من دوباره گوشی رو بردم دمگوشم و گفتم: - آرشجان داداش من قطع میکنم تا چنددقیقه دیگه باهات تماس میگیرم و خبرش رو میدم بهت. - باشه داداش منتظر خبرت هستم. گوشی رو قطع کردم و به محسن نگاهی انداختم، نگاه منتظرم رو که دید گفت: - یکی، دوساعت طول میکشه که کل مدارکهامو باخودم بیارم و یکم وسایل رو جمع کنم. محسن راست میگفت باید مدارک و وسایلهارو جمع میکردیم و بعد میرفتیم. - باشه پس منم برم عمارت و وسایل با مدارکهاکو جمع کنم، ساعت پنج صبح فرودگاه باش، اونجا هرجایی که بری اسم منو بدی خودشون راهنماییت میکنن تا من بیام. سری به نشونهی باشه تکون داد و گفت: - حله. - پس فعلاً من برم، خداحافظ. - خداحافظ. اومدم که برم یادم اومد که گوشی بابا دستم مونده، خودمم به کل گیج شدم، گاهی توی ذهنم محسن صداش میکنم و گاهی بابا، رو به محسن که رفته بود سمت کمد لباسها کردم و گفتم: - راستی گوشیت اگه لازم نداری یه مدت دست من باشه، فعلاً تا بریم ترکیه کارهارو ردیف کنم گوشی رو بهت میدم دوباره. محسن لبخند مهربونی زد و بالحنی که آرامش به آدم منتقل میکرد گفت: - باشه پسرم حالا یه گوشی مگه چهقدر ارزش داره، دستت باشه من یه گوشی دیگه هم دارم. - باشه ممنون. بدون هیچحرف دیگهای از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت همون اتاقی که خودم بودم و گوشی له شدهم رو برداشتم و گذاشتم جیب شلوارم تا سیمکارت و رم گوشی رو سرفرصت دربیارم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حق داشت، اگه سقف این خونه رو هم روی سرم خراب میکرد باز حق داشت، توی ذهنم فکری جرقه زد، رو کردم سمت محسن و گفتم: - همین الان هرچی که لازم داری رو جمع کن، با اولین پرواز بریم ترکیه. محسن از روی زمین بلند شد و دستش رو دراز کرد سمت من و با لبخند بیجونی گفت: - پاشو پسرم، پاشو که بریم ملیکا رو پیدا کنیم. نگاه کوتاهی به دستش انداختم، قلبم یه گرمای خاصی بهش تزریق شد، از اینکه توی اینراه تنها نیستم و پدرم پشتم هستش از اینکه زندگی دخترش رو به گند کشیدم و بازهم بالبخند نگاهم میکنه برام بسته، دستم رو بلند کردم و دستهای محسن رو گرفتم و با باقی مونده از توانم بلند شدم و آروم گفتم: - من عصبی شدم گوشیم رو زدم توی دیوار، فعلاً وقت ندارم که برم گوشی جدید بگیرم، گوشی تو بده که با یکی از بچهها تماس بگیرم که هواپیما رو اوکی کنن. محسن دست کرد توی جیبش، کمی دستش رو پایین بالا کرد و کلافه گفت: - توی جیبم نیست، فکر کنم توی اتاقه. سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و با محسن به سمت اتاق رفتیم، هرلحظه که هیچی هر صدمثانیه هم ملیکا از جلوی چشمهام کنار نمیرفت، خستهتر از اونی بودم که فکرم کار کنه و بفهمم کار کی میتونه باشه ولی کار هرکی که هست شهاب نیست چون یکساعت نشده که فهمیده ملیکا زندس و کاری ازش برنمیاومد که بخواد انجام بده؛ محسن گوشی رو از روی میز کنار تختش برداشت و گرفت سمت من و گفت: - بیا پسرم بگیرش، فقط تورو همون خدای که میپرستی دخترم رو پیدا کن، من طاقت از دست دادن دوبارهی دخترم رو ندارم. قلبم با شنیدن این حرف بابا آتیش گرفت، چی باید میگفتم، حتی خودمم باور نداشتم که ملیکا رو میتونم باز سالم پیدا کنم یا نه، چی باید میگفتم که هم قلب خودم رو صامع میکردم و هم بابا رو آروم، اماّ با همون یکم نورامیدی که ته قلبم روشن بود لبخندی زدم و با اطمینانی که خودمم دوبه شک بودم گفتم: - نگران نباش، دیر یا زود میفهمم کار کی بوده و ملیکا رو پیدا میکنم، تا وقتی که ملیکا رو پیدا نکنم قول میدم حتی یکثانیه درنگ نمیکنم و کل ترکیه که هیچ کل جهان هستی رو زیر و رو میکنم ولی پیداش میکنم. بابا نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت، گوشی رو از دستش گرفتم و اول شماره تلفن همون نگهبانی که خبر دزدیده شدن ملیکا رو داد گرفتم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید. - بله. - احمد منم الکس، چیشد ردی تونستین بگیرین؟ - قربان شمائید، بله قربان داریم دوربینهای مداربسته رو چک میکنیم، تا اینجا یک ماشین بوگاتی مشکی با شماره پلاک..، پیدا کردیم ولی چهره راننده اصلاً مشخص نیست، بچهها دارن میزنند توی سیستم که ببینیم پلاک بهنام کیه. یکم خیالم راحت شد ولی باز نمیشد کامل گفت همهچی رو حل کردیم، برای همین با همون جدیت گفتم: - خودتون رو فقط با همون شماره پلاک سرگرم نکنید، شده کل خیابونها حتی سوراخ موشهارو هم بگردین. احمد تک سرفهای کرد و گفت: - راستی قربان، بیادبی نباشه ولی شما خودتون مثلاً به شخص خاصی مشکوک نیستین، که ما بیشتر بفهمیم و تحقیق کنیم؟ خوب من دشمن زیاد داشتم ولی اکثرا ملیکا رو نمیشناختن، ایوای نکنه زیر سر همین پسره کمال هستش، با یادآوری کمال اخمهام توهم رفت و گفتم: - خوب، به یهنفری مشکوکم احمد، اسمش کمالسعادته ولی حواست باشه داری درموردش تحقیق میکنی سوتی ندی که سرت رو به باد میدی، اون از من و تو خیلی زرنگتره و اینم بگم که هیچکس از اسم کمال باخبر نشه، خودت برو و تحقیق کن. احمد کمی مکث کرد، نمیدونم چرا حس ششمم بهصدا در اومد که این احمد جاسوسه همون کماله ولی چیزی به روی خودم نیاوردم تا پام برسه اونجا، بعداز مکث طولانیای که کرد سریع گفت: - چشم قربان حتماً. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
این مردک دیوونه اصلاً متوجه بود داشت چی بلغور میکرد برای خودش، نفس تو سینهم حبس شد، چشمهای معصوم ملیکا اومد جلوی چشمهام، با عصانیت غریدم. - ببین جنازترو تحویل مادرت میدم اگر تا یکساعت دیگه مارانا رو پیداش نکنید. اجازه ندادم که بهونهای بیاره یا حرفی بخواد بزنه گوشی رو قطع کردم و با تمام قدرتی که توی دستهام بود پرتش کردم توی دیوار روبهروم، دستهام میلرزیدن از روی صندلی بلند شدم و از اتاق با پاهایی که داشتن از ترس از دست دادن ملیکا میلرزیدن رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق محسن یا همون بابای عزیزم، چند قدم مونده بود به اتاق محسن که دیگه توانی توی پاهام نبود که با جفت زانوهام خوردم زمین، بغض خیلی غریبی بعد از چندسال توی گلوم نشست، باصدایی که سعی داشتم یکم جون داشته باشه تا محسن بشنوه گفتم: - محسنن، بابا.. دیگه بیشتر از این نتونستم صحبت کنم اشکهام روی گونههام اومدن، این حرکاتم برای خودم هم غیرقابل باور بود، باور نمیکردم منی که یکزمانی خدایی غرور بودم الان برای دختری که با دستهای خودم بدبختش کرده بودم و چندساعتی بود که فهمیده بودم خواهرمه الان دارم گریه میکنم، محسن با شتاب در اتاقش رو باز کرد که من رو توی اون حال دید ترسیده به سمتم اومد و جلوی پاهام زانو زد و با جفت دستهاش صورتم رو قاب گرفت و باناراحتی گفت: - چی شده پسرم، خواهشمیکنم من رو نترسون. باصدایی که بزور از چاه در میاومد گفتم: - ملیکاا، ملیکا رو دزدین. محسن با شنیدن جملهم برای چندثانیه خشکش زد و باتعجب و ترس گفت: - چی، چیداری میگی الکس، ملیکا رو چهطور دزدین مگه نگفتی جاش امنه؟ نفس عمیقی کشیدم تا قشنگ بتونم برای محسن توضیح بدم که چیشده ولی خوب دروغ چرا یکمی شرمنده بودم، یکمی هم نه خیلی زیادتر شرمنده بودم، شرمنده مردی بودم الان که پدرم نام داشت، شرمنده خودم بودم که ملیکا رو توی این اوضاع انداخته بودم، تکسرفهای کردم و گفتم: - جریان گذشته من و شهاب رو خبر داری فکر کنم؟ محسن سری به نشونه آره تکون داد که باز گفتم: - شهاب بهم زنگ زد که دیدم دافنه پشت خط هستش گفتش که با شهاب رفته منم چیزی نگفتم و قبول کردم ولی رو به شهاب گفتم که ملیکا زندس و اونم به کل قاطی کرد که ملیکا رو میاد از دست من نجات میده من احمق هم زنگ زدم ملیکا داشتم باهاش صحبت میکردم که از دهنم پرید و بهش گفتم که شهاب میدونه زندس و میخواد پیداش کنه و با خودش ببره و اینم فهمید که دافنه رو پیدا کرده ولی با اینحال میخواد که پیداش کنه، جوابم رو اصلاً نداد و گوشی رو بدون اینکه جوابم رو بده قطع کرد. به اینجای حرفم رسیدم سکوت کردم، با چه رویی میتونستم بگم ملیکا داشته خودکشی میکرده، چهطور تو چشمهای به اصطلاح پدرم نگاه میکردم و میگفتم، ایخدا قدرتی بهم بده تا باز هم سرپا باشم و این قضیه هارو یکم راست و ریستش کنم، محسن که دید سکوت کردم و سرم رو انداتم پایین بامهربونی گفت: - قشنگتر بگو چیشده پسرم، چرا سرت رو انداختی پایین تو که نمیخواستی ملیکا رو بدزدن. آهی پر از حسرت کشیدم و گفتم: - اینجور که آدمهای جلوی عمارت الان گفتن ملیکا توی دریا داشته غرق میشده که فرد ناشناسی اون رو نجات میده و تا آدمهای عمارت برسن اون رو میدزده و میبره. بابا اخمهاش توهم رفت و جدی گفت: - این همه آدم چهطور نتونستن جلوی یکنفر رو بگیرن؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوب از هرطرف که میخواستی نگاه کنی الکس بیشترین حق رو توی این اتفاق داشت ولی خوب تا آخر عمر که نباید حسرت خورد، نفسی کشیدم و بامهربونی گفتم: - درسته حق کاملاً باتوئه ولی خوب تا آخر عمرت که نمیتونی حسرت گذشته و بچهگی تو بخوری عزیزم، ماهی رو هرموقعه از آب بگیری تازست. الکس بالحن تلخی که جیگرمو سوزند گفت: - ولی ماهیای که مرده باشه رو از آب بگیری دیگه به درد نمیخوره. - خواهشمیکنم خودتو اذیت نکن الکس باور کن لایق خوشبختی هستی، اجازه بده پدرم گذشته رو حداقل کمی جبران کنه، گذشته درسته فراموش نمیشه ولی کمرنگ میشه. - ملیکا باور کن اندازه تمام این سالها خستهم اونقدری دیگه جون توی تنم نیست که حتی حوصله اینکه تلافی اینکار شهاب رو دربیارم رو ندارم. باشنیدن اسم شهاب دوباره این دل لعنتیم لرزید هی خدای من چرا من این پسرک رو فراموش نمیکنم، الکس که سکوت و مکث من رو بعد از شنیدن اسم شهاب دید دوباره گفت: - راستی ملیکا یه موضوعی رو میخوام بهت بگم ولی قول میدی که آروم باشی و فعلاً زیاد از خونه بیرون نمیری اگر مجبور باشی. قلبم توی سینهم تند میزد نمیدونم چرا قلبم میگفت موضوعی که الکس میخواد درموردش صحبت کنه از شهابه ولی خوب یکم سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم که الکس تمام موضوع رو توضیح بده. - جانم الکس چیشده؟ ولی آنچنان هم موفق بر نلرزیدن صدام نشدم ولی خوب با اینحال الکس بالحن جدی گفت: - شهاب فهمید تو زندهای و به کلی قاطی کرد که تورو پیدا کنه و ببره پیش خودش کلی هم شاکی بود از دست من. دهنم خشک شد، قلبم توی سینهام برای چند لحظه دیگه نزد، باورم نمیشد شهاب دنبال انتقام از من نیست و هنوزم منو دوست داره، الکس نامردی نکرد و باحرف بعدیش داغونترم کرد. - من نمیدونم این لعنتی دردش چیه که دافنه رو پیدا کرده و برده پیش خودش ولی هنوزم دست از سرتو برنداشته مرتیکهی احمق. نه من دیگه از این بیشتر توان داغون شدن رو ندارم بدون اینکه جواب الکس رو بدم گوشی رو قطع کردم و گوشی رو محکم کوبیدم روی زمین و بلند گریه کردم، حالم اصلاً خوب نبود داشتم خفه میشدم از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دریا، پاهام داشتن میلرزیدن ولی هرجوری بود خودم رو رسوندم نزدیک آب و صندلها رو از پاهام در آوردم و آرومآروم رفتم توی دریا، سرم داشت از فکرهای مختلف میترکید، اشکهام مدام و پی در پی روی گونههام میاومدن، اونقدری رفته بودم جلو که آب دریا تا زیر گردنم میاومد با اینکه توی آب بودم ولی بدنم داشت از حرارت بالا آتیش میگرفت، اصلاً حالم دست خودم نبود نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم یا اصلاً توی چه مکانی هستم فقط میخواستم که این حرارت بدنم کم بشه، با شنیدن مداوم اسمم به خودم اومدم و برگشتم که ببینم کی داره اسمم رو صدا میزنه که زیر پاهام خالی شد و رفتم زیر آب، چندباری دست و پا زدم ولی انگار دریا هم با من سر لج افتاده بود، رگ مچ پاهام گرفت و نتونستم پاهام رو دیگه تکون بدم، نفسم کم اومد و چشمهام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. *** الکس ملیکا گوشی رو قطع کرد بدون اینکه حتی حرفی بزنه، ایخدا من رو لعنت کنه که دهنم بیموقع باز میشه دختری بیچاره این چندوقت بهاندازه کافی بهش شوک وارد شده منم که ضربهی آخر رو زدم، ساعت رو نگاه کردم حدوداً ساعت یک شب بود فکر کنم مامانم خوابیده، الان ملیکا رو به کی بگم که بره و آروم کنه اووف از دست من، صدای زنگ گوشیم اومد که دیدم یکی از نگهبانهای عمارتی که مامانم و ملیکا اینا زندگی میکردنه، ناخوآگاه اخمهام رفت توی هم نکنه اتفاقی افتاده، سریع گوشی رو جواب دادم. - بله - رئیس مارانا خانوم توی دریا بودن به گمانم داشتن غرق میشدن یکی میاد ایشون رو نجات میده و ما که داشتیم میرفتیم ببینیم چیشده مارانا خانوم رو دزدیدن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
الکس با صدایی پر از شرمندگی و با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه گفت: - شرمندهتم ملیکا، باور کن اندازه کل این سالهای که عذاب کشیدی و گریه کردی شرمندم من نباید باجونیت باآرزوهات اینکارو میکردم، نباید تو رو وارد این بازیهای کثیف میکردم. از این حرفهای الکس بغضی که توی گلوم پینه بسته بود شکست و اشکهام پشتسر هم روی گونههام میاومدن، باصدایی لرزون و پر از دلتنگی گفتم: - نه الکس، خواهشمیکنم اینجور نگو، من باهمه این موضوعات تو رو بخشیدم و برگشتم پیشت، لازم نیست خودتو ناراحت کنی، این سرنوشت من بوده و باید اتفاق میافتاده، شاید اگر تو وارد این بازی نمیشدی یکی دیگه میشد و اتفاقهای بدتری میافتاد، تازه من باید ازت تشکری کنم که خیلی چیزهارو توی این زندگی بهم یاد دادی و نذاشتی توی این دنیایی که پر از گرگ هستن خورده بشم، موضوع شهاب هم شاید قسمت نبوده که باهم دیگه باشیم این تقصیر تو نیست الکس. الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - باور کن تو مهربونترین زنی هستی که دیدم و البته اینم بگم که کارتو با کمال کنسل میکنم، دوستندارم بیشتر از این بهخاطر من توی دردسر بیفتی. نذاشتم الکس بقیهی حرفش رو بزنه و سریع گفتم: - الکس باور کن من خودم دوست دارم که همکاری کنم باور کن. الکس از این جواب من عصبی شد و بالحن تندتری گفت: - اصلاً همچینچیزی ازم درخواست نکن، چون کمال اگه بفهمه خواهرمی دردسر بدی برات به وجود میاد. از دست این الکس، نه به اون زمانهای که خطرناکترین کارهارو میداد نه به الان که فهمیده خواهرش هستم و نمیخواد خار کف پاهام بره ولی نباید میذاشتم جلوی کار کردن من با کمال رو بگیره چون من نیاز دارم که کمال مادرشهاب رو برام پیدا کنه، پس سعی کردم بالحن ملایمتری گفتم: - ببین الکس خودت بهتر از هرکسی میدونی من از پس شرایط بدتر از اینهارو اومدم و لازم نیست نگران باشی پس خواهشمیکنم بذار تا آخر این کارو برم بعدش هرچی تو بگی. الکس کلافه و دلخور گفت: - نکنه از کمال خوشت اومده و برای همین داری اصرار میکنی؟ از جملهی الکس خندم گرفت و باتعجب و خنده گفتم: - وای الکس از دست تو، من چرا باید از این پسرهی از خودراضی خوشم بیاد آخه؟ - ببین ملیکا باید حواست خیلی به کمال باشه اون مثل آدمهای که قبلاً تو زندگیت دیدی نیست، کمال یه چیزی فراتر از اون چیزی هست که من یا تو فکر میکنیم. از این نگرانی الکس لبخندی روی لبهام اومد، چندسالی میشد که هیچکس نگرانم نمیشد ولی توی این مدت اخیر هم پدر و هم الکس نگرانم میشدن و این یهحس قدرت بهم میداد. - مطمئن باش حواسم بهش هست داداشی. الکس مکثی کرد و با مهربونی گفت: - از اینکه ازم متنفر نیستی ممنونم ملیکا، از اینکه همراهم موندی و ترکم نکردی ممنونم آبجی خوشگلم. ازاینکه الکس خوشحال بود دوباره لبخندی روی لبهام اومد و با یادآوری پدر گفتم: - راستی الکس، با پدر به کچا رسیدین؟ الکس نفس عمیقی کشید و گفت: - ازش دلیل خواستم و اونم توضیح داد، به نظرم که داشت راست میگفت چون حقیقت رو میشد توی چشمهاش دید ولی خوب بعضی از حسرتها رو نمیشه جبران کرد و هرکاری هم که بکنی نمیشه بعضی چیزها رو جبران کنی. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** مارانا نیم ساعتی بود که اومدم خونه، کلافه روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، خودمم اصلاً نمیفهمیدم میخوام چیکار کنم، اصلاً من نفهم چرا آدرس مادر شهاب رو میخواستم ولی از یهور دیگه باید باهاش صحبت میکردم که به سرش نزنه بیاد این اطراف که بابای سادهلوح من دوباره هوایی بشه، تمام اتفاقها و حقیقتهای که فهمیده بودم مثل خوره به جونم افتاده بود، یعنی این همه مدت توی این چهار سال الکس داداشم بوده، واقعاً به عقل جن هم نمیرسه این که منم، اماّ اگه بخوام شباهت زیاد چشمهای الکس و پدرم رو فاکتور بگیرم، از این همه بدتر احساسات خودم بودن ولی باید هرجور شده این احساساتم رو کنترل میکردم چون شهاب بعد از پنج، ششسال دوباره به عشق قدیمیش رسیده بود و من رو دیگه فکر کنم فراموش کرده، شهاب الان دست دافنه رو میگیره و میره پیش مادر و یک زندگی بدون دردسر و پر از آرامش، منم باید این احساس لعنتیم رو کنترل میکردم، با یادآوری انگشتری که الکس بهم داده بود که هر موقع احساس کرده بودم که هزاران دلیل برای مردن دارم ازش استفاده کنم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت چمدونی که با خودم به اینجا آورده بودم، زیپ مخفیشو باز کردم و انگشتر رو در آوردم، بهش نگاهی انداختم نمیدونم چرا دلم هری ریخت، بهتر بود الان دستم کنم چون با این مأموریتی که باکمال دارم شاید به دردم بخوره، الکس بهم گفته بود که زهر توی این انگشتر خیلی خطرناکه، اماّ خوب اون توی سنگ انگشتر مخفی بود و تا من دکمه مخفیشو نزنم خطری نداره، انگشتر رو دستم کردم و رفتم سمت ورقههای که کمال بهم داده بود، باید مطالعهشون میکردم و دقیق کارم رو انجام میدادم، چون اصلاً دلم نمیخواست که جلوی کمال کم بیارم و یا سوتی بدم برای همین ورقهها رو برداشتم و رفتم دوباره روی تخت نشستم و شروع کردم به خوندن، اینجور که معلوم بود کار من از این قرار بود که من باید اسم و فامیلی دخترها رو ثبت میکردم و هرکدوم رو آماده میکردم و مهمترینش این بود که باید حواسم رو جمع میکردم که جاسوس میانشون نباشه، بهساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دوازده شب رو نشون میداد، اماّ اصلاّ خوابم نداشت برای همین از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، حالم بدجوری گرفته بود بهتره برم حیاط پشتی ویلا یکم حالم عوض بشه، راهروی خونه توی سکوت بدی فرورفته بود که این بیشتر غمگینم میکرد چون از روزی که اومده بودم عادت داشتم این خونه رو پر از شادی ببینم ولی الان توی غم بزرگی رفته بود، از خونه خارج شدم و رفتم سمت حیاط پشتی و نشستم روی یکی از صندلیها و به دریایای که توی این وقت شب معلوم نبود و فقط صدای امواج آروم آب بود که به گوشم میخورد، باصدای گوشیم نگاهم رو از دریای تاریک گرفتم و به صفحهی گوشیم که توی دستم بود انداختم، این وقت شب الکس بود که زنگ میزد، خدای من نکنه با پدر بحثشون شده، سریع گوشی رو جواب دادم و با نگرانی گفتم: - جانم الکس چیزی شد باصدای گرفتهی گفت: - ملیکا. دلم لزرید اینجور صدام زد، چون الکس هیچوقت اینجوری صدام نمیزد، باصدایی که سعی کردم نلرزه و بامهربونی گفتم: - جانم الکس، خواهشمیکنم توی خودت نریز هرچی رو که توی دلت سنگینی میکنه بهم بگو، میتونی بهم اعتماد کنی. الکس آهی کشید و باافسوس گفت: - چرا نخوام که بهت اعتماد کنم، خواهرکوچولوی من؟ با این حرفش اشکی دور چشمهام حلقه زد، خوب اگه بخوام اعتراف کوچیکی بکنم از الکس به عنوان یک همراه خوب برای آیندم خوشم اومده بود ولی الان اون داداشمه و این حسی که بهش داشتم قویتر شده، باصدایی که پر از بغض و محبت بود گفتم: - الکس، عزیزم معلومه که من خواهرکوچولوتم، تو هم داداشبزرگهی من که حواسش به من همیشه هست. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تمام تنم داشت توی آتیش میسوخت، ضربان قلبم اونقدری داشت محکم میزد که هرلحظه امکان داشت قفسه سینهم رو شکافت بده، بغض خیلی سنگینی توی گلوم نشسته بود ولی سعی کردم که نقطه ضعف دست الکس ندم برای همین سریع دوتا تکسرفه کردم و با غرور گفتم: - پیداش میکنم و از دست تو راحتش میکنم، تمام حقیقت رو بهش میگم که چه بلاهای سرش آوردی. الکس نذاشت که من ادامه حرفم رو بزنم و با خندهی عصبی گفت: - هه، خیلی سادهای شهاب اون همهچیز رو میدونه و این خودش بود که تصمیم گرفت دوباره پیش من بمونه. امروز بیشتر از حد بهم حمله عصبی وارد شده بود برای همین میترسیدم که بلای سر خودم بیارم، گوشی رو روی الکس قطع کردم و باتمام سرعت دوباره رفتم توی جاده و باسرعت مرگبار رانندگی کردم، زیرچشمی به دافنه نگاه کردم که دیدم داره بیصدا اشک میریزه، خوب بیچاره حق داشت شاید باخودش فکر میکنه حالا که من فهمیده بودم ملیکا زندهس دیگه دوستش ندارم، خوب باید یک برنامهریزی برای خودم بهپا میکردم و دوتا راههم بیشتر نداشتم، اولیش یا باید دست دافنه رو میگرفتم و میرفتم پیش مادرم بدون هیچ دردسری زندگیمون رو میکردیم یا باید کلاً دافنه رو بیخیال میشدم و میرفتم دنبال ملیکا و یک جنگ حسابی با الکس راه میانداختم، اماّ فعلاً وقت این حرفها نیست بهتره از دل دافنه دربیارم و خوشحالش کنم، برای همین بامهربونی برگشتم سمت دافنه و دستشو گرفتم و گفتم: - نبینم اون چشمهاش خوشگلت بارونی باشهها عزیز من. دافنه بالحنی که دلسنگ هم آب میکرد و بابغض گفت: - من میدونم تو ملیکا رو خیلی دوستداری شهاب، لازم نیست از روی ترحم با من بمونی. پریدم وسط حرفش و بادلخوری گفتم: - تو من رو اینجوری شناختی، عروسک بیمعرفت من؟ دافنه لبخند غمگینی زد و گفت: - من درکت میکنم، همون جوری که یه زمان الکس من رو درک کرد، درسته این همه داستانها رو بهخاطر من برپا کرد ولی هیچوقت توی این چندسال به من سخت نگرفت. خواستم بپرم وسط حرفش که دستش رو گرفت بالا و گفت: - نه خواهش میکنم بذار حرفم رو بزنم شهاب، الکس چون عاشق بود دل یه آدم عاشق رو درک کرد، منم یه عاشقم پس باید دل یک آدم عاشق رو درک کنم، اگه یک درصد میدونی عاشق ملیکا هستی درنگ نکن و برو دنبالش، اینرو بدون من اونموقعهای خوشحالم که تو توی چشمهات زندگی باشه نه این که یکمشت حسرت زندگی از دست رفته. از اینهمه درک دافنه لبخندی روی لبهام اومد، باورم نمیشد اینقدر این دختر فهمیده باشه ولی خوب خودمم هنوز سردرگم بودم ولی باید خودم رو جمعوجور میکردم، برای همین رو به دافنه با مهربونی گفتم: - قربون اون دل مهربونت برم عروسک من، باور کن اگه هر تصمیمی بگیرم باهات درمیون میذارم عزیزم. دافنه یکم مکث کرد و گفت: - میگم شهاب؟ - جانم؟ _ میگم اگه تو تصمیم گرفتی بری دنبال ملیکا، منم میخوام که برگردم پیش الکس، میدونم که اون لیاقت یک زندگی خوب رو داره. باتعجب به دافنه نگاهی انداختم و عصبانی گفتم: - حالا که من فعلاً جای نرفتم، دوم تو بعد این همه عذابی که بهت داد میخوای برگردی پیش الکس که چی بشه؟ - خوب من اینکار رو میکنم که هم تو به عشقت برسی و هم الکس. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دافنه با دودلی و ترس گفت: - امم، خوب میگم شهاب، میشه من از تلفن موبایلت یه زنگ بزنم به الکس و باهاش خداحافظی کنم، چون همیشه درهفته سهبار تماس میگرفت و باهام صحبت میکرد امشب هم سهشنبه است و الکس زنگ میزنه و پگاه جواب نمیده نگران میشه، حداقل بهش بگم که دارم میرم. از این مهربونی دافنه دلم ضعف رفت، الان مطمئن بودم با اینکاری که من با الکس کرده بودم اگه زنگ بزنم بهش هرچی از دهنش بیرون میاد میگه ولی خوب نمیخواستم که دافنه متوجه چیزی بشه و از اونور هم نمیخواستم حالا که بعد از مدتها دیدمش روش رو زمین بندازم برای همین گوشی رو از توی جیب شلوارم در آوردم و گرفتم طرف دافنه و گفتم: - بیا عزیزم زنگ بزن ولی قبلش اینو بگم که الکس مخصوصاً الان به خون من تشنهست اگه چیزی پشت تلفن گفت جدی نگیر. دافنه توجهی به حرفم نکرد و باخوشحالی گوشی رو ازم گرفت و با ذوق شماره الکس رو که از حفظ بود گرفت و گذاشت دمگوشش، بعد از چند لحظه دیدم که دافنه تعجب کرد و زود گفت: - الکس منم دافنه. میخواستم که به دافنه بگم بذاره روی بلندگو ولی خوب شاید دافنه راحت نباشه هیچی نگفتم که باکمال تعجب دیدم خود دافنه گوشی رو گذاشت روی بلندگو که صدای الکس اومد. - تویی دافنه، پس چرا از گوشی شهاب تماس گرفتی؟ دافنه مکثی کرد و گفت: - یادته بهم گفته بودی آزادی هرجا که دوست داری بری؟ صدای پوزخند الکس اومد و معلوم بود که به اندازه کافی امروز من حالش رو گرفته بودم. - پس بالاخره اون پسره رو انتخاب کردی، باشه دافنه هرجور که خودت دوست داری، مطمئن باش که من هیچ صدمهای به شهاب نمیزنم. دافنه باخوشحالی گفت: - ممنونم الکس تو واقعاً مرد خوبی هستی و من مطمئنم که بهترینها لیاقتت هست. - ولی به شهاب بگو اگه میبینی که الان زندهای فقط به خاطر همون دختریه که یک روزی نفهمیده بهش ظلم کردم. از شنیدن جمله الکس دهنم در صدمثانیه خشک شد و سریع ماشین رو گرفتم بغل جاده و گوشی رو از دافنه که داشت باتعجب به حرکات من نگاه میکرد گرفتم و با عصبانیت گفتم: - الکس جان دافنه رو قسمت میدم یکبارم شده تو زندگیت آدم باش ملیکا زندس؟ الکس خندهای کرد و با مسخرگی گفت: - تو فکر کن آره، اماّ تو دیگه چته، تو که الان عشقت بغلت نشسته. این مرتیکه داشت چی میگفت برای خودش, باورم نمیشه این همه مدت ملیکا زنده بوده و من بازیچه دستهای الکس شده بودم. - ولی اگه فکر میکنی که جاشو بهت میگم کور خوندی. پوزخندی زدم و گفتم: - خودت بهتر از هرچیزی میدونی اگه بخوام پیداش میکنم. الکس عصبی داد زد و گفت: - مثلاً پیداش کردی، که چی ها؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
لپ دافنه رو کشیدم و بامهربونی گفتم: - خوب کار از محکم کاری عیب نمیکنه، هرچه زودتر بریم بهتره، تازه باید پگاه رو بفرستم یکجای امن که الکس اگه بفهمه من تو رو بردم زندهش نمیذاره. دافنه لبخندی زد و گفت: - الکس هیچ بلای سر پگاه نمیاره، تمام این مدت هم من رو آزاد گذاشت و بارها بهم گفته بود که میتونم از اینجا برم، این خودم بودم که نمیخواستم. باتعجب داشتم به دافنه نگاه میکردم باورم نمیشد که این همه مدت خود دافنه میخواسته که زندانی الکس باشه، اخمهام توهم رفتن و با عصبانیت گفتم: - یعنی این همه مدت خودت خواستی اینجا بمونی، میشه بپرسم چرا؟ دافنه چندثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و باناراحتی گفت: - چون الکس همهچی رو بهم میگفت و اینهم گفت که تو اول خواستی از دختری بهنام ملیکا انتقام بگیری بعد خودت دیوانهوار عاشقش شدی، منم با خودم گفتم من نه کسی رو اینجا دارم نه جایی رو پس تصمیم گرفتم اونقدری اینجا بمونم که شاید یکروزی رسید و تو اومدی دنبالم. واقعاً از حرفهای دافنه شوکه شده بودم، پس الکس اونقدرها که من، یا کل مردم فکر میکنیم بد نیست، اون حتی با دافنه صحبت میکرده و بهش حق انتخاب داده بوده، برای چندلحظه شرمنده شدم از اینکه توی صفحعه فیسبوکم این پست رو گذاشتم ولی با یادآوری اینکه ملیکا رو همین الکس به ظاهر مهربون کشته بود دوباره از کار خودم خوشم اومد. - اماّ الکس نامرد، ملیکا رو به قتل رسوند. دافنه اخمهاش توهم رفت و با ناراحتی گفت: - واقعاً متاسفم که این اتفاقها برات افتاده شهاب، اگه من خودداری میکردم و باهات توی دانشگاه دوست نمیشدم الان این همه بلا سرت نمیاومد. از این همه مهربونی دافنه لبخنی روی لبهام اومد و گفتم: - تقصیر تو نبود عروسکم، درسته گذشته رو نمیشه تغییر داد ولی آینده رو میشه درست کرد. تا دافنه خواست حرفی بزنه ازجام بلند شدم و دوباره گفتم: - پاشو عزیزم از اینجا بریم بعد هم میشه صحبت کنیم. دافنه از روی تخت بلند شد و گفت: - باشه عزیزم بریم. با دافنه از اتاق رفتیم بیرون که پگاه توی خونه نبود، رو به دافنه گفتم: - این دختره فکر نکنم توی خونه باشه، تو نمیدونی کجا میتونه رفته باشه؟ - اون همیشه میگفت اگه روزی عشقت بیاد دنبالت من هم بدون چیزی راهم رو میگیرم میرم یهجای دور دنبال آرزوهام چون الکس پول خوبی بهش میداد. از کارهای دخترا واقعاً خندم میگیره ولی خوب چه میشه کرد چه بهتر، برای همین لبخندی زدم و گفتم: - باشه پس بزن بریم تهران، که کلی کار داریم. دافنه لبخندی زد و هردومون بدون هیچحرف دیگهای از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم، ماشین رو روشن کردم و باسرعت از اون محله رفتم بیرون و زدم توی جاده، دافنه انگاری میخواست چیزی بگه چون با دستهاش هی بازی میکرد و معلوم بود که استرس داره برای حرفی که میخواد بزنه، برای همین با مهربونی رو کردم بهش و گفتم: - خوشگل من چیزی شده؟