Melikadanayii
کاربر فعال-
تعداد ارسال ها
330 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii
-
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هردوی ما سکوت کرده بودیم، کمال راه کوهستانیای رو واسه گشتزنی انتخاب کرده بود، کوهها به عظمت چندین قرن همونطور استوار در کنار هم ایستاده بودن، هوای آسمان خیلی صاف و ابری بود که جای تعجب داشت چون ویستیر کمتر زمانی پیش میاومد که هوا صاف و آفتابی بشه، سرسبز بودن اطراف باعث شد که حالم واقعاً کمی بهتر بشه و از اون همه فکر و خیال دربیام؛ یه زمانی یادمه تازه اول راهنمایی رفته بودم و خیلی خیلی شیطون بودم، معلم دینی همیشه با اعتراض میگفت: - از دست تو ملیکا، یعنی واقعاً من از این همه انرژیای که تو داری تعجب میکنم، چهطور ممکنه یه آدم انقدر شیطون و پر حرف باشه بدون این که خسته بشه؟ هی خدای من، الان کجاست که ببینه چهار کلمه رو به زور حرف میزنم، قدیمیها درست میگفتن، دست سرنوشت آدمهارو کلاً عوض میکنه، شاید اگه روزی به من میگفتن که ساکتترین و گوشهگیر ترین دختر میشی، بهشون میخندیدم و کلی سربهسرشون میذاشتم؛ با یادآوری زندگی پدرم و تمام چیزهایی که تازه شنیده بودم تصمیم جدیدی گرفتم وقتی برسم ایران، اولین کاری که میکنم تمام ماجرا رو از اول برای پدرم توضیح میدم، اون حق داره که بدونه، شاید کمی دیر شده باشه اماّ ماهی رو هر موقع، از آب بگیری تازست، هرچند آب دریای ماهی من خیلی وقته مسموم شده و تمام ماهیها مردن؛ کمال سکوت رو شکست و گفت: - میگم جوجه گرسنت نیست؟ خوب گرسنه نبودم ولی یکم دلم تنقلات میخواست، برای همین بدون تعارف تیکه پاره کردن گفتم: - گرسنه نیستم، اماّ کمی تنقلات باشه دست رد به سینهش نمیزنم. تکخندهای کرد و ناامید گفت: - اوم باید بگم که فکر نکنم اینجا سوپری پیدا بشه. از حرفش خندم گرفت. - ببینم تو یه چیزیت میشه حاضرم قسم بخورم. کمال یکتای از ابروش رو بالا انداخت و با شیطنت گفت: - چهطور مگه، نکنه دکترم بودی خبر نداشتم کوچولو؟ نه واقعاً دوست داشت من کلهشو بکنم، با حرص الکی و خنده گفتم: - اولش میگی گرسنهای یا نه، بعد که من میگم تنقلات میخوام تازه یادت میافته اینجا سوپری پیدا نمیشه. کمال که تازه متوجهی سوتیای که داده بود میشه، میخنده و بعد از کلی خندیدن گفت: - راستش دیدم زیادی توی فضای ماشین سکوت پیچیده خواستم حرفی زده باشم. سرم رو به نشونهی تاسف تکون دادم و خندهی ریزی کردم. - حالا که خودت به شکم همیشه گرسنهی من غذارو یادآوری کردی، بهتره مسیر رو عوض کنی و بریم یه چیزی بخوریم. - آره فکر خوبیه، پس اگه موافقی بریم یه کافیشاپ بعدش هم بریم سینما. با شنیدن اسم سینما اخمی کردم و با بدخلقی گفتم: - اه من اصلاً فضای سینما رو دوست ندارم بردیا. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
" جان میدهی به تن خستهی من.. . نور میدهی به شبهای تاریک من.. . تو چه هستی که جزع با تو بودن آرام نمیگیرد این قلب من.. ." شهاب چهکردی نه تنها با قلبم، بلکه روحمم از آن توست، اماّ چشم قشنگ من نباید به بودن من اعتماد کنی چون مسافری هستم که موقعهی پیاده شدن از اتوبوس زندگیش رسیده. فضای اطراف کمکم داشت بیشتر سرسبزیه خودش رو نشون میداد، رز حق داشت که بگه این شهر زیادی از حد آرامش داشت، روح آدم رو به بازی میگرفت، آهنگ ملایم بیکلامی از ظبط ماشین پخش شد که باعث آرامش بیشترم شد، تمام فکرهای جورواجوری که توی ذهنم بود کمرنگتر شدن و درد قلبمم فعلاً آروم گرفته بود, داشتم از مسیری که گذر میکردیم نهایت استفاده برای آرامشی که میدونستم چندان موندنی نیست میکردم، با صدای کمال از فکر بیرون اومدم. - مادرم وقتی زنده بود همیشه بهم میگفت پسرم, حال آدم عاشق رو فقط آدم زجر کشیدهی عشق میفهمه. - امم آره یهجورایی مادرت حق رو میگفته، عشق عجیب ترین چیزیه که تا الان تجربه کرده بودم؛ باور کن بردیا با تمام اتفاقهایی که برام افتاد بازم عقیده دارم عاشق شدن بهترین تجربه و حسی هست که هر آدمی میتونه تجربه کنه. کمال آهی کشید و گفت: - آدم رو به چهکارهایی که وادار نمیکنه؛ یا بهتر بگم؛ کاری میکنه عجیبترین حرفهارو بزنی. لبخندی زدم و پرسشگرانه گفتم: - اینجور سبک صحبت به تو نمیاد بردیا، بگو ببینم چی باعث شده پسر عمهی من چنین حرفهایی رو بزنه؟ کمال کمی مکث کرد و گفت: - خوب راستش کمی که بهت دقت کردم، به راحتی میشه تصویر شهاب رو توی چشمهات دید، عشقی که به شهاب داری غیرقابل ستودنیه، من همچین عشقی رو واقعاً تحسین میکنم. عشق مقدس است، جوری پاک و ذلال است که با گذشت چندین قرن هم آلوده نمیشود. - خواستم بگم که، اگر برگشتی ایران و شهاب باز تونست لیاقت داشتن تورو ثابت کنه، این رو من به عنوان پسر عمه نه، به عنوان یه عاشق ازت میخوام بدون لحظهای مکث باز قبولش کن, قلب مهربون تو لیاقت خوشبخت شدن رو داره جوجه. واقعاً من رو با حرفهاش تحت تائثیر در آورد، باورم نمیشه این همون کمال خونسرد و مغروری که روز اول توی رستوران ترکیه دیدم بود، ذات آدمهارو هیچوقت نمیشه عوض کرد، شاید هر آدمی برای مدتی نقش بازی کنه اماّ ذات چیزیه که تعقیر نمیکنه، کمال واقعاً پسر با محبت و فهمیدهای هست؛ من هم اونقدری تجربه دارم که متوجه بشم در اصل کمال با این صحبت خواست جوری ابراز علاقهای پنهان به من کرده باشه، ابراز علاقهای که مطمئنم من لیاقتش رو نداشتم، نه منی که کس دیگهای توی قلبم بود، اماّ با گذشت تمام این ماجرا، کمال بهترینه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
برعکس چنددقیقه پیش که گرسنهم بود الان کلاً اشتهام کور شده بود، فقط برای اینکه کاری کرده باشم با غذام آروم بازی میکردم، با صدای کمال نگاهم رو از غذا گرفتم و به کمال نگاه کردم. - من برای هر تصمیمی که میگیری احترام میذارم دختر عمه ولی این روهم بدون، هروقتی که تصمیمت برگشت و خواستی برگردی پیش من بدون من پذیرای تو هستم تا ابد و یک روز. لبخندی غمگین زدم و قطرهی اشکی سمج از گوشهی چشمم چکید پایین، با صدایی که از بغض سنگین میلرزید گفتم: - اینهمه محبتت رو یادم میمونه بردیا. کمال حرف رو عوض کرد و با ملایمت و آرامش گفت: - خوب که اینطور، حالا که فردا برمیگردیم ایران چهطوره الان بریم تا شب بگردیم؟ با هیجان دیدن طبیعت فوقالعادهی اینجا ذوق زدم و با هیجان گفتم: - وای پسر تو واقعاً یه سوپر قهرمانی. لبخند دلنشینی زد. - بهتره با غذات بازی نکنی جوجه، یکم بخور تا جون بگیری روز به روز داری ضعیفتر میشی. حق با کمال بود درد قفسهی سینهم منو خیلی از بین برده بود و لاغرم کرده، از دردی که همیشه باهامه اشتهام کور میشه و چیزی نمیتون که بخورم، اماّ نخواستم که روش رو زمین بندازم و زیرلب گفتم: - باشه آقا خرسه. تکخندهای کرد، من هم خندهی کوتاهی کردم و یکم از غذام رو خوردم، از حق نگذریم واقعاً خوشمزه بود ولی بیشتر از چند لقمه نتونستم بخورم چون درد امانم رو بریده بود، دیگه نتونستم که از درد طاقت بیارم برای همین با صدایی آروم گفتم: - میگم بردیا قرصهامو با خودت آوردی؟ کمال با یادآوری قرص لبخند آرامشبخشی زد و با آسودگی گفت: - آره، خداروشکر که یادم بود بیارم، تو اصلاً به فکر سلامتید نیستی جوجه. دستش رو کرد توی جیب کتش و یه قوطی قرص در آورد و گرفت طرفم، از دستش گرفتم و در قوطی رو باز کردم، یه قرص در آوردم و با نوشیدنی خوردم، امیدوارم که حداقل دردم یکم بهتر بشه چون اصلاً دوست ندارم موقع دیدن طبیعت اینجا از درد به خودم بپیچم. با کمال از رستوران بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم، گوشیشو در آورد و یکم باهاش ور رفت، ماشین رو روشن کرد و با سرعن ملایمی حرکت کرد، اونجور که معلوم بود داخل برنامهی مسیریاب رفته بود و طبق نشان حرکت میکرد؛ هی پروردگار میدونم تا لحظهای که قراره نفس بکشم نمیتونم خاطره و عشق شهاب رو از قلبم بیرون کنم، شاعرها واقعاً راست گفتن؛ عشق چیز مقدسی هست که فقط یکبار توی زندگیت اتفاق میافته، یاد جملهی شهاب افتادم که غیر ممکن بود همیشه یا بیشتر موقعها بهم نگه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با کمی مکث و لحنی خشک گفت: - میتونم خودم حدسهای بزنم. سریع و با مهربونی گفتم: - نه اینجوری که تو فکر میکنی نیست. پوزخندی تلخ زد، نفس عمیقی کشید تا یکم از عصبانیت درونش کم بشه. - غیر از اون پسرهی لعنتی چی میتونه باشه؟ تا اومدم که جوابش رو بدم کمال زودتر گفت: - نه صبر کن ملیکا، حتماً میخواهی بگی که برای نگرانی پدرت و اون برادر مثلاً مهربونت دوست داری برگردی ایران درست میگم؟ درسته که الکس درحقم بد کرده بود ولی مطمئنم اگر میدونست که من خواهرش هستم هیچوقت اینکارو نمیکرد، اماّ با اینحال نمیتونم ازش دلچرکین باشم، با حق به جانبی گفتم: - هر اتفاقی که میون من و خانوادم افتاده باشه اونها حق دارن از حال من باخبر باشن، غیر از این خودم هستم که دلم بدجوری برای خانوادم تنگ شده. - بیا هم من و هم خودت رو گول نزن جوجه، آره درسته کل حرفهاتو قبول دارم ولی نمیتونم هم باور کنم که با دیدن شهاب باز تصمیم به برگشت پیش من رو داشته باشی. خدای من بعضی لحظه از ها واقعاً از حکمت و قسمتت گیج میشم، خودت یه راهی پیش پاهام بذار که نمیتونم با حرفهام این طفلکرو اذیت کنم و باید تمام تلاشم رو بکنم که بدون دلخوری بهش بفهمونم که من انتخابم نه اون و نه شهابه، بلکه یه انتخاب ترسناکتر از همهی اینهاست. - بردیا من از اینکه دلتنگ شهاب هستم حاشا نمیکنم، اماّ به خاک مادرم که برام از همهی چیزهایی که توی این دنیای فانی دارم با ارزشتره، من تصمیمی غیر از شهاب گرفتم. کمال حرفهایی که زدم رو سبک سنگین کرد، چشمهاشو ریز کرد و مشکوک پرسید. - بذار ببینم درست متوجه شدم، تو نه پیش من بودن رو انتخاب کردی و نه شهاب رو درست فهمیدم؟ چیزی نگفتم و سرم رو به پایین انداختم، کمال خواست دوباره حرفی بزنه که با اومدن گارسون سکوت کرد، گارسون غذاهارو روی میز گذاشت و با احترام گفت: - چیز دیگهای لازم ندارین؟ کمال در جوابش خیلی سرد گفت: - نه ممنون. گارسون لبخندی زد و رفت، با دودلی به کمال نگاه کردم، نگاهش از هرچیزی که میشناختم غمگینتر شد، حتی غمگینتر از چشمهای رز، اون نمیدونست که این تصمیمم به نفعش بود تا ضرر، حداکثر وقتی مرگ من رو بفهمه کمتر ناراحت میشه تا اینکه به بودنم توی زندگی امید داشته باشه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
اماّ تردیدی که توی دلم افتاده از همه بیشتر دیوونم کرده، غیر از زندگیه خودم الان باید یه تصمیم دیگهای هم میگرفتم، یا به پدرم قضیهی رز رو میگفتم و دوتا عشاق رو به میرسوندم و یا گزینهی دوم، به پدرم چیزی نمیگفتم و میزاشتم که زندگیشو در کنار الکس و آنجلا ادامه بده، قلبم یه چیزی رو فریاد میزد، اماّ عقلم چیز دیگری حکم میکرد، از قضیهی پدرم که کنار برم به موضوع خودم میرسم، باید با خودم و آیندهم روراست باشم، کمال رو انتخاب کنم، یا چیزی که قلبم واقعاً لایقشه؟ اماّ اگر به حرف قلبم گوش کنم چهطور با این همه قضیهای که اتفاق افتاده کنار بیام، آیا میتونم در کنار شهاب خوشبخت بشم؟ و اماّ راه سومی هم وجود داره، راهی خطرناکتر ولی آسونتر از همهی راهها؛ دردی که الان توی سینهم بود بهم یادآوری کرد که انتخاب راه سوم بهترین گزینهست، من امیدی برای زنده موندن نداشتم، حتی بهترین دکترا هم ازم قطع امید کردن و فقط تنها حرفی که زدن این بود که امید داشته باشم و قرصهامو سر وقت بخورم، تا جایی که ازم انتظار میره با عزرائیلم بجنگم، اماّ من از جنگیدن خیلی وقته که بریدم، نه شهاب و نه کمال رو نباید به بودنم امیدوار کنم، تصمیمم رو گرفتم؛ چیزی که احساس میکنم از همهی کارها درستتره. *** کمال جلوی یه رستوران چوبی و دنج پارک کرد، رو به من کرد و با ناامیدی گفت: - میگم از گرسنگی که بهتره، بریم یه امتحانی بکنیم امیدوارم خوب باشه و منو پیش تو رو سفید بکنه. خندهای کردم و گفتم: - خوبم نبود فدای سرت پسر دایی. باهم از ماشین پیاده شدیم و به سمت رستوران رفتیم، کمال در رستوران رو باز کرد و ایستاد که اول من برم تو، لبخندی بابت احترامش زدم و وارد رستوران شدم، فضای سالن خیلی دنج و زیبا بود، حالا که بوی غذا میاومد تازه فهمیده بودم که چهقدر گرسنمه؛ با کمال به سمت یکی از میزها رفتیم و روی صندلی نشستیم، گارسون اومد و منو رو به دستمون داد. - اووم میگم من استیک سفارش بدیم. خوب من چون استیک زیاد دوست نداشتم، برای همین گفتم: - من چیلی میخورم. کمال رو به گارسون گفت، - یه استیک و یه چیلی، دوتاهم نوشیدنی لطفاً. گارسون لبخندی زد و گفت: - چیز دیگهای میل ندارین؟ - نه مرسی. گارسون سفارشهارو نوشت و رفت؛ رو به کمال با مهربونی گفتم: - میگم بردیا، من تصمیمهای گرفتم. با این حرفم کمال برق ترس، یا کلافهگی رو میشد توی چشمهاش به راحتی دید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
*** کمال چهرهمو که دید با وحشت به سمتم اومد و زیر بازوم رو گرفت، با نگرانی و ترس گفت: - الان میرسونمت نزدیکترین بیمارستان، خواهش میکنم طاقت بیار جوجه. لبخند کمجونی زدم، چشمهام باز و بسته میشدن، گوشهام دیگه قدر به شنیدن نبودن، پاهام سست شدن و تعادلم رو از دست دادم، سرم گیج رفت و دیگه چیزی متوجه نشدم. با احساس نوازش شدن دستم از خواب بیدار شدم، حالم احساس میکردم بهتر از همیشه است، با دیدن فضایی اتاق متوجه شدم که توی اتاق بیمارستانم، به اطرافم نگاه کردم که کمال رو دیدم نگران و مهربون روی صندلی کنارم نشسته بود و من رو نگاه میکرد، چشمهای بازم رو که دید گفت: - هی جوجه بهتری، حسابی منو ترسوندی. - ممنونم، آره خیلی بهترم، معذرت میخوام. کمال آروم دستش رو از روی دستهام برداشت و با شیطنت گفت: - چرا معذرت خواهی میکنی جوجه؟ - خوب این چند وقت زیادی توی دردسر انداختمت. لبخند مهربونی زد و گفت: - ای بابا، یه دختر عمه که توی این دنیا بیشتر نداریم. - چند وقته که بیهوشم؟ کمال تکخندهای کرد و گفت: - یکماه. چشمهام از تعجب بزرگ شدن و با حیرت گفتم: - جدی میگی؟ - خخ از دست تو دختر، معلومه که آره، همهاش سهساعته که بیهوشی. اوف من به این آخه چی بگم خدای من. - کی مرخص میشم؟ - خدا بخواد انشالله تا چندساعت دیگه. از روی صندلی بلند شد و دوباره گفت: - من برم کارهای ترخیص رو انجام بدم باز برمیگردم عزیزم. زیر لب تشکری کردم، کمال بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، دکمهی کنار تخت رو فشار دادم و تخت حالت نیمه خوابیده گرفت؛ با یادآوری حرفهای رز دوباره کوهی از غم به قلبم اومد، ازش خواهش کردم که فعلاً هم به شهاب چیزی نگه و قول دادم که سر اولین وقت به ایران برگردم و از سلامت خودم به همه اطلاع بدم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
رز با شنیدن حرفم بهم نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت روی دستم که روی پاهام بود، دستم رو به آرومی نوازش کرد و مهربون و آروم گفت: - هیچکس به اندازهی من شهاب رو نمیشناسه و من هم فقط یه نظر رو دارم. به اینجا که رسید مکث کرد، توی دلم برای حرفی که میخواست بزنه بدجوری آشوب بود. - شهابی که من میشناسم عشق آخرش فقط توئی ملیکا. "قایق قسمت اگر دور کند از تو مرا.. . رود را سمت تو برعکس شنا خواهم کرد" کنترل اشکهام دیگه دست خودم نبودن، قدرت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم، جملهها، کلمهها، زبونم انگار که باهاشون غریبه بود، مغزم دیگه داشت آخرین زور شو برای زنده موندن میزد؛ رز با دلسوزی منو تو آغوش کشید و سرم رو توی سینهش فرو کرد، عطر گل یاس رو میداد چنان آرامشی بهم تزریق شد که ثانیهای نگذشت یکم آرومتر شدم و آروم جوری که خودمم به زور میفهمیدم گفتم: - باورم نمیشه، نمیخوامم که باور کنم، من نمیتونم ادامه بدم. سرم رو نوازش کرد و گفت: - دخترم ازت خواهش میکنم، نذار همون بلایی که سر من از فراق عشق اومد، سر شهابمم بیاد، دیشب باهام صحبت کرد بهش چیزی از بودن تو توی ویستیر نگفتم، چون میخواستم دیدارتون طبق خواستهی خودت باشه نه نقشه و حیلهی من. از این که چهقدر در حق این زن فکرهای بدی کردم واقعاً شرمنده بودم، با هر حرفی که میزد قلب منو بیشتر شرمندهی خودش میکرد؛ لرزون و پر از بغض گفتم: - حالش چهطوره؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - افتضاح، فهمیده زندهای بیشتر از قبل داغونتر شده، به زور با قرصهایی که دکتر تجویز کرده سرپا هستش. سرم رو از روی سینهی رز برداشتم و با نگرانی پرسیدم. - چه بلایی سرش اومده، تا جایی که من میدونستم شهاب مشکلی نداشت. - وقتی بهش گفتن که مردی باورش نشد وقتی نقش قبر کرد جسد اون دختر رو دید دیگه اون شهاب نشد، الکس لعنتی خیلی زیرکانه جسد رو گیریم کرده بود. تکسرفهای کرد و دوباره گفت: - از اون شب دچار توهم میشد، اونقدری زیاد بود که دکترا تجویز کردن که بستری بشه، اماّ من قبول نکردم و فعلاً با خوردن روزی یک مشت قرص میتونه مثل آدم فکر کنه. واسه پرسیدن سوالم وحشت داشتم، میترسیدم دقیقاً همونی که فکر میکنم رو به زبون بیاره. - خوب، میگم که چه توهمی میزده؟ - تو، تورو در کنار خودش تصور میکرد، این رویا اونقدری قوی بود که به توهم رسید. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
با فهمیدن اینکه پدرم آدم بدهی داستان نبوده داشت دیوونم میکرد، قلبم دیگه حتی قدرت تپیدن هم نداشت، نفسم در کندترین لحاظ ممکن بود، رز بدون فهمیدن حال افتضاح من باز ادامه داد. - رضا با عجله تمام چیزی که داشت رو جمع کرد و منو به آلمان برد، هشتماه بود شهابم رو باردار بودم که محسن مارو پیدا کرد، قسم میخورم وقتی منو با اون شکم پر دید شکست، هنوزم چشمهای پر از اشکش رو یادمه، صدای پر از بغضش که فقط یکجمله رو گفت: - چرا، منو بازی دادی؟ هزاران حرف داشتم که بزنم اماّ هیچکدوم شون سر زبونم نمیاومد؛ اونقدری حالم بد شد که بیحال روی زمین افتادم اماّ هوشیاریم هنوز سرجاش بود، رضا و محسن دعواشون بالا گرفت و رضا خواست که به محسن چاقو بزنه که محسن با یه حرکت از دستش در اورد و یه لحظه نفهمید که چیکار میکنه، طی تصمیم ناگهنانی توی قلب رضا فرو کرد، با دیدن اون صحنه دیگه بیهوش شدم وقتی بههوش اومدم سههفته گذشته بود و شکمم تخت شده بود، اولش ترسیدم که نکنه پسرم سقط شده باشه، هیچ نگران حال رضا نبودم چون توی اون هشتماه سختترین لحظات زندگیم گذشت ولی به مرگشم راضی نبودم، با شنیدن صدام پرستاری اومد داخل اتاق و خداروشکر خبر سلامت پسرم رو داد، گفت چون زود به دنیا اومده توی دستگاهه، طولی نکشید که محسن اومد توی اتاق، اصلاً به صورتم نگاه نمیکرد قسم میخورم اون روز حاضر بودم که تمام عمرم رو ازم بگیرن ولی محسن اینجور مثل غریبهها باهام رفتار نکنه، با تمام خشمی که توی صداش بود با لحنی سرد گفت: - رضا چون بیمار بود نتونست زنده بمونه. اون موقعه اصلاً برام مهم نبود رضا مرده، تنها چیزی که میخواستم محسن بود ولی حیف که حاضر نبود حتی صدامو بشنوه، قبل از اینکه دهنمو باز کنم و حرفی بزنم با اشکی که دور چشاش جمع شده بود گفت: - ببین دخترجون اصلاً نمیخوام که حتی صداتو بشنوم، فقط اینو بدون متاسفم زندگیتو با عشقت خراب کردم. چندبار خواستم حرف بزنم که شاید لحظهای قانع بشه برای موندنش ولی حتی دوست نداشت ذرهای صدام رو بشنوه، قلبم داشت از تو سینهم کنده میشد وقتی گفت: - من دارم میرم، پول بیمارستان تو تا وقتی اینجا هستی تسویه کردم، برات یه خونه گرفتم میتونی اونجا زندگی کنی مقداری هم پول توی حسابت ریختم تا وقتی به خودت اومدی و سرپا شدی بتونی استفاده کنی. بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت، هرچی صداش زدم، التماس کردم که برگرده، توی راهروی بیمارستان با اون حال خرابم دویدم اماّ نرسیدم بهش، اون رفته بود و منو با کوله انباری از غم تنها گذاشت. آب دهنمو قورت دادم بلکه از حجم سنگینیه بغض گلوم کم بشه، حال من از رز بدتر بود خیلی هم بدتر، من دقیقاً تقاص کدوم گناهو پس داده بودم، گناهی که پدرم غیر عمد انجام داد، خدای من باورم نمیشه تقاص گناهی رو پس دادم که گناهکار اصلی پدر من نبوده. - پدرم از این قضیه خبر نداره پس، خدای من الان تازه میفهمم که چرا این همه سال مادرم رو اذیت میکرد و نسبت بهم بد بین بود. رز آهی کشید و گفت: - دخترم تو ازم سوال پرسیدی و من با تمام صداقتم جواب دادم، فکر کنم حق داشته باشم ازت یه سوالی بکنم درسته؟ خودم تقریباً حدس زدم که چی میخواد بپرسه برای همین گفتم: - اگه درمورد علاقم به شهابه، باید بگم آره اگه هزار بار بمیرم باز زنده بشم، باز قلبم شهابرو صدا میزنه ولی فایده نداره قلب من چیمیخواد چون شهاب عشق گذشته شو پیدا کرده و من نمیخوام باعث خراب شدن زندگی دافنه بشم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
رز انگار واقعاً با تعریف کردن هر تیکه داشت اون لحظههارو تجربه میکرد، الان میفهمم چرا آنجلا حس خوبی به رز داشت، چون تمام حرفهاش و دردهای توی دلش رو میدونست ولی چیزی نگفت چون میخواست از دهن رز خودش بشنویم، الان فقط تنها چیزی که میخوام اینه که یکی از خواب بیدارم کنه و بهم بگه همهی این اتفاقات خواب بوده، یه خواب وحشتناک که پنجساله داشته عذابم میداده. - صبح وقتی با بدن درد بیدار شدم رضا از من بیشتر ترسیده بود، تازه داشت عقلشو به دست میاورد، حال جفتمون حسابی بد بود؛ توی دلم آشوبی به پا بود که نکنه محسن بیاد و منو توی این وضع ببینه، نکنه درموردم فکر بدی بکنه، فکرهای مختلفی که توی ذهنم بود داشت دیوونم میکرد، تا اینکه رضا به حرف اومد و گفت: - رز متاسفم، حالم دست خودم نبود وقتی فهمیدم با محسن بهم علاقه دارین دیوونه شدم خواستم که تورو واسه خودم بکنم، منو ببخش رز. اون روز یکی از بدترین روزهای عمرم بود، هرلحظه فقط آرزوی مرگم رو میکردم، حتی نمیتونستم که حرف بزنم، رضا که متوجهی حالم شد بدون هیچ حرفدیگهای بلند شد و بیصدا از خونه بیرون رفت، روزها میگذشت و من هرروز عذاب وجدان داشتم وقتی محسن پیشم بود احساس مرگ میکردم دوست داشتم که خدا همون لحظه جون منو بگیره، محسن هم کمکم که گذشت متوجهی رفتارهای عجیب من شد، یه روز خیلی مشکوک بهم گفت: - رز قرمزم، چرا چندروزه همهش بغض میکنی، نبینم ناراحتی تو گل من، چیزی شده؟ تکتک کلمههاشو بارها توی ذهنم تکرار میکردم، خودم میدونستم که این قضییه باعث جدایی من و محسن میشه، اماّ جرات اینکه بهش بگم رو نداشتم برای همین مثل همیشه سکوت کردم و هرجوری بود محسن رو قانع کردم که اتفاقی نیافتاده. به اینجا که رسید سکوت کرد، قطرهی اشکی از چشمهاش روی گونههاش سرازیر شد و با صدای لرزونی ادامه داد. - یکماه بعد متوجه شدم باردارم، تمام دنیا انگار روی سرم خراب شدن، تصمیم گرفتم دور از چشم محسن بچهای که از رضا بود رو سقط کنم و به این ماجرا خاتمه بدم، اماّ نمیدونستم این تازه شروع ماجرا بود، توی راه دکتر که بودم رضا داشت تعقیبم میکرد و دقیقاً جلوی مطب پرید جلوم و با ترس ازم پرسید که جلوی مطب مامایی چیکار میکنم، در اون لحظه چیزی که نباید میگفتم رو گفتم، بهش گفتم که باردار شدم برعکس حال خراب من رضا دنیارو بهش داده بودن، از خوشحالی بالا پایین میپرید، منم فقط مات و مهبوت بهش نگاه میکردم؛ به زور دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد فهمیده بود که قصد ندارم بچه رو نگه دارم برای همین تند تند حرف میزد، همهش میگفت میبرمت یه جای دور یه جایی که محسن نتونه پیدامون کنه، اماّ چیزی رو رضا متوجه نمیشد حال قلبم بود، هرجوری بود توانم رو جمع کردم و بهش گفتم که نمیتونم باهاش برم چون به محسن علاقه دارم، اماّ اون موقعه حرفی بهم زد که قلبم رو آتیش زد با تمام حقارتی که میتونست داشته باشه گفت: - رز تو فکر میکنی محسن با داشتن بچهی بهترین رفیقش توی شکمت قبولت میکنه؟ همین حرفش بود که منو سست کرد، تمام سلولهای بدنم رو به تردید انداخت، هزاران تصور مختلف از محسن جلوی چشام اومد، رضا که سکوتم رو دید سریع باز هی ادامه داد. - رز بیا لج نکن عزیزم، بیا باهم از این شهر لعنتی بریم، قسم میخورم جوری عاشقت میکنم کلاً محسن رو فراموش کنی. حرفی برای گفتن نداشتم که بزنم فقط سکوت بود که حکمرانی میکرد، مغزم انگار قفل شده بود فقط تنها کاری که میتونستم انجام بدم گریه کردن بود. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
تنها چیزی که همیشه بهم وفادار بود بغض توی گلومه، صدای رز و گفتارش اونقدری غمگینه که ریشهی هر درختی رو میسوزونه، دیگه حرفی برای گفتن نبود، حتی اون تنفری که ازش قبل از اینجا اومدن داشتم هم از بین رفته، جوری با رز ارتباط روحی گرفتم که انگار یک روح در دوبدن هستیم، جنس غم صداش رو به خوبی میشناختم، دقیقاً مثل غم پدرم موقعهی بدحالیهاش وقتی مادرم رو بیدلیل کتک میزد بود؛ با صدای رز از فکر بیرون اومدم. - محسن بود که اول بهم ابراز علاقه کرد، خوب منم اون زمان زیادی برای عاشقی جوون و خام بودم، خودمم یه حسهایی به محسن داشتم همهچی خوب بود تا اینکه رضا هم بهم ابراز علاقه کرد، اولش نتونستم که بهش بگم دلم پیش بهترین رفیقته، زبونم رو انگار یکی قفل کرده بود، رضا هم از علاقهی محسن به من خبر نداشت. خیلی سعی کردم که باز نپرم توی حرفش، اماّ نتونستم و سریع گفتم: - معذرت میخوام که وسط حرفتون میپرم، اماّ چرا به رضا همهچی رو نگفتی؟ رز بیشتر از قبل غمگین شد و با سختی گفت: - چون میدونستم که رضا مریضه، پلاکت خون داشت اونم خیلی شدید، محسن هم خبر داشت از این موضوع، برای همین بود که نتونستم از علاقهی خودم و محسن بهش چیزی بگم. نه الان موقعهی درد قلبم نبود، یعنی زمانی نبود که باید درد میگرفت، لعنتی فشار زیادی روم بود؛ این حجم از حقیقت تلخ رو نمیتونستم قبول کنم، پذیرفتن این که رز هم به پدرم علاقه داشته برام سخت بود، برام سخت بود که باور کنم پدرم قرار بوده خوشبخت بشه، اماّ به چه قیمتی؟ - اون روز چیزی به رضا نگفتم، فقط گذاشتم که ابراز کنه و خودش رو خالی کنه، یه حماقتی کردم و سالهاست که دارم تقاص شو پس میدم، اگر همهچی رو به محسن میگفتم هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد ولی از روی جوونی و ترس پنهان کردم، یه روز رضا بدجوری نوشیدنی خورده بود حالشم دست خودش نبود، اومد خونم، محسن اونروز قرار مهم کاری داشت و اصلاً نیومده بود که سر بزنه، ترسیدم که رضا بلایی سرش بیاد چون مریضی ای که داشت روز به روز داشت توی بدنش پشرفت میکرد، کمکش کردم که روی مبل توی پذیرایی بشینه و براش آب آوردم، داشت باهام درددل میکرد، همهچی عادی بود تا اینکه نفهمیدم چی شد که یهو رضا از جاش بلند شد، حالش بهتر شده بود و انرژیه بیشتری توی بدنش داشت، نتونستم از خودم دفاع کنم و چیزی که نباید اتفاق میافتاد اتفاق افتاد. با دهن باز داشتم به دهن رز نگاه میکردم، هرجوری که فکر میکردم با عقل جور در نمیاومد، هرلحظه بیشتر گیج میشدم، رز متوجهی بد حالیم شد و گفت: - عزیزم چیزی شده، حالت خوبه؟ نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزونی گفتم: - آره خوبم، بعدش چیشد؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- قطعاً تو این همه راهو برای این سوال به ویستیر نیومدی! صادقانه گفتم: - خوب نه، حرفهای زیادی واسه گفتن دارم و از همه بیشتر سوال های فراوانی، اماّ راستش دقیق نمیدونم از کجاشو شروع کنم. رز از صداقت توی لحنم لبخندی زد و با آرامش گفت: - خوب جواب سوال اولت، من فضای اینجا رو دوست دارم، ساعتها بدون اینکه خسته بشم به فضای دلنشین بیرون خیره میشم، بعدش هم به کمک پیرزنها میرم و ساعتها به حرفهای که توی سینه شون مونده گوش میدم. از اینهمه محبت رز واقعاً از خودم شرمنده شدم که فکر کردم قراره با اومدنش زندگیه پدرم رو بهم بریزه، در کل پشیمون شدم که موضوع پدرم و آنجلا رو پیش بکشم واسه حرف زدن برای همین گفتم: - چرا پدرم آقا رضا رو کشت، غیر از اینکه شمارو دوست داشت، میتونه دلیل دیگهای داشته باشه؟ رز با شنیدن جملهام چشمهاش رنگ غم گرفت، جوری که انگار اون لحظههارو الان داشت جلوی چشمهاش میدید، سریع به خودش اومد ولی با همون غم و ناراحتی گفت: - فکر نمیکردم همچین سوالی رو بپرسی، همهش با خودم حرفهایی که قرار بود بزنی رو تصور میکردم غیر از این. منم مثل خودش با غم گفتم: - هی، روزگار کاری با آدم میکنه که سوالهای غیر منتظرهای بپرسه. رز مکثی کرد و ادامه داد. - خوب از اولش اگه بخوام تعریف کنم خیلی دردهارو هم من و هم محسن تحمل کردیم، همهچی از اون جایی شروع شد که هر دوی اونها به من علاقه پیدا کردن. پریدم وسط حرفش و گفتم: - توهم فهمیدی که عاشق رضا شدی و باهاش فرار کردی؟ رز تکخندهای کرد ولی جیگر هر آدمی رو میسوزاند، هزاران لحظهی غم توی خندهش پنهان بود. - میبینم که مثل پدرت توهم عجولی! - آره این یکی از هزارمین خصوصیاتی هست که ازش به ارث بردم. - نه عزیزم اصلاً اینطور که برای شما تعریف کردن نیست. این زن قسم میخورم امروز قصد داره منو سکته بده، نکنه این همه مدت باز بهم دروغ گفته شده، نه اینبار رو تحمل ندارم؛ نگاه تعجبم و خیرهم رو که دید با مهربونی ادمه داد و گفت: - همیشه این بیت رو از حافظ دوست داشتم؛ "من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم" -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوب خداروشکر از این بیشتر قرار نبود تعجب کنم که کردم، اگر بخوام اعتراف کنم بیشتر ترسیدم تا اینکه تعجب کنم، اونجوری که کمال توی ماشین بهم گفت( ملیکا اونجوری که بچهها تحقیق کردن زنه فلج شده و هوشیاری زیادی هم نداره) اماّ اینچیزی که الان من داشتم میدیدم دقیقاً برخلاف حرفی که کمال زد بود، با اکراه به داخل اتاق قدم برداشتم و در اتاق رو بستم، با قدمهای آروم به سمت مبل رفتم؛ با دیدن چهرهاش چاقویی پر از زهر بود که به قلبم فرو رفت، باورم نمیشد انگار نسخهای کپی از شهاب در قالب زنی مسن روی صندلی نشسته، با دیدن این همه زیبایی به پدرم برای قتل پدر شهاب حق دادم، رز واقعاً زیباست حتی بیشتر از اونی که تصور میکردم، آب دهنم رو بیصدا قورت دادم و گفتم: - چهقدر شما زیبایید. رز لبخند مهربونی زد و از روی صندلی بلند شد و چند قدمی جلو اومد، دقیقاً روبهروم ایستاد، خوب نباید تعجب کنم هرچی باشه اون مادرشهابه معلومه که زرنگ و زیرکه، اطلاعات غلطی هم که به کمال دادن غلط نکنم زیر سر خود رز بوده. - قدیمترها دخترای جوون اول سلام میکردن دخترم. اوه اولین سوتی، خدا تا آخرش رو به خیر بگذرونه. - خوب راستش اگر نخوام دروغ بگم یکم شگفتزده شدم. - حق داری عزیزم، من با اون چیزی که اون پسرهی ساده فکر میکرد درموردم تحقیق کرده خیلی فرق داشتم، منم بودم تعجب میکردم. با تمام خونسردیای که میتونستم داشته باشم گفتم: - پس معلومه شهاب رو کی اینطور باهوش بزرگ کرده. با شنیدن حرفی که زد قلبم رو دیگه توی سینهم احساس نکردم. - شهابم میگفت که زیبایی، اماّ باورم نمیشد، بخوام اعتراف کنم دقیقاً مثل همون ملکههایی میمونی که شهابم همیشه تعریف میکرد. خودم رو فراموش کردم، حتی نفس کشیدنمم فراموش کردم، فقط و فقط جملهی رز توی سرم تکرار میشد، هرچی بیشتر میگذشت من بیشتر پیمیبردم که نمیتونم جای شهاب رو توی قلبم به کس دیگهای بدم، خواستم حرفی بزنم که رز زودتر گفت: - بیا اول بشینیم دخترم، ایستاده نمیشه درمورد سالها زندگی حرف زد. مثل دختری پنجسالهی حرف گوش کنی چیزی نگفتم؛ رز رفت سمت تخت، من هم یکم اونور تر روی تخت نشستم و بهش خیره شدم، تمام جملههایی که آماده کرده بودم تا بگم رو به کل یادم رفته بود، خندهدارتر اینجا بود که اصلاً نمیدونستم از کجا باید شروع کنم ولی دلم رو به دریا زدم و گفتم: - شما که سالم هستید، پس چرا اینجا زندگی میکنید؟ اماّ رز خیلی باهوشتر از من بود برای همین گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سعی کردم که لبخند مهربونی بزنم، اماّ بیشتر دهنم کج شد تا اینکه شبیه به لبخند بشه؛ هردوی ما دیگه چیزی نگفتیم، من که حرفی برای زدن نداشتم، میترسم حرفی بزنم بلکه کمال متوجهی تصمیم پنهانی قلبم بشه، اماّ چیزی که خودمم نمیفهمم اینه که با این وجود که میدونم تصمیمم چیه، دارم جوری رفتار میکنم که کمال به بودنم امیدوار بشه، خدای من گیج شدم، عقلم یه چیزی میگه ولی طبق معمول قلبم مخالفشو داد میزنه. *** با هرقدم که به آسایشگاه نزدیکتر میشدیم قلبم بیشتر و بیشتر خودش رو به در و دیوار میکوبید، صورتم گر گرفته میتونم چهرهمو به راحتی تصور کنم که تمام صورتم قرمز شده و هرکسی که منو ببینه به راحتی ترس و استرس توی وجودم رو میفهمه، دقیقاً از دقیقهای که سوار ماشین شدم برای بار هزارمین بار با خودم تکرار کردم، نکنه کاری که دارم میکنم غلطه، شاید اصلاً رز قصد اومدن توی زندگی پدرم رو نداشته باشه، اصلاً ببینم من از کی اینقدر خودخواه شدم؟ با حجم از فکرهای گوناگونی که توی سرم بود، سرم گیج رفت اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم و به راهم ادامه دادم؛ دم ورودی که رسیدیم کمال ایستاد و با مهربونی گفت: - من همینجا منتظرت میمونم، برو طبقهی سوم اتاق 00. چیزی نگفتم فقط لبخند بیحالی زدم و با قدمهایی که داشتم تمام تلاشم رو میکردم که با وقار و استوار باشه به داخل آسایشگاه رفتم، فضای سالن ورودی واقعاً خیلی دلنشین بود و اونقدری زیبا بودن که دوست داشتم ساعتها روی صندلیه پذیرش بشینم و به فضایه بیرون که تمامن سرسبز و هوایی پاکی داشت زل بزنم، اماّ بر خلاف میلم به راهم ادامع دادم و رفتم سمت آسانسور، روی آسانسور برگهای نصب کرده بودن که روش نوشته شده بود ( تا اطلاع ثانوی خراب است)پفی کردم و راهم رو به سمت پلهها کج کردم، بزار ببینم من اصلاً نمیدونم که رز چه شکلیه، چهرهشو ندیدم پس چهطوری میتونم پیداش کنم اگر توی اتاقش نبود؟ فعلاً زمان ندارم که با خودم کلنجار برم، اول باید به اتاقی که کمال گفت برم اگه رز نبود یه فکری به حال این قضییه میکنم. جلوی در اتاق ایستادم و به شمارهی روی در نگاه کردم، 00 به نظرم عدد جالبیه فکر نکنم تصادفی باشه، دودل بودم که برم داخل یا نه؛ اماّ باید اینکارو بکنم، من برای اینکه به اینجا برسم خیلی خودم رو توی خطر انداختم، پس تصمیم آخرم رو میگیرم، بدون در زدن در رو آروم باز میکنم، قبل از اینکه وارد اتاق بشم به فضای اتاق نگاهی کوتاه میندازم، از دیدن اتاق تعجب میکنم چون اصلاً شبیح به یک اتاق آسایشگاه نبود، بلکه دقیقاً مثل اتاق های عمارت بزرگ و پر از تجهیزات، فضای اتاق سفید طلایی بود، یه پنجرهی نسبتاً بزرگ سراسری بود که یه مبل تکنفرهی سلطنتی دقیقاً رو به رویی پنجره بود جوری که پشت صندلی رو به در ورودیه اتاقه، یه تخت دونفره بزرگ سمت چپ اتاق و سمت راست اتاق سرویس حمام دستشویی بود، کنار در سرویس یه میز صندلی و یه لپتاپ و کلی تجهیزات که دقیق ازشون سر در نمیاوردم، با صدای دلنشین زنی که توی اتاق بود به خودم اومدم. - بیا تو دختر محسن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
چند لقمهای نون و پنیر خوردم، فلاکس رو برداشتم و برای خودم و کمال چایی ریختم، رو به کمال گفتم: - شکر یا نبات؟ - خوب راستش هیچکدام، ترجیح میدم چایی رو ساده بخورم. بازهم غم لعنتی، همون سیاهیای که حالا حالا نمیخواست دست از سر دلم برداره، با خاطرهای از شهاب باز حالم بد شد، خدای من مگه میشه من اون جفت چشمهای کریستالی رو یادم بره، کمال چهقدر خوشخیال بود که با خودش گمان میکنه این قلب لعنتیه من میتونه از شهاب دست برداره؛ کمال متوجهی حالم شد با مهربونی پرسید؟ - چیزی شده ملیکا، نکنه باز قلبت درد گرفته؟ به تلخیه سرنوشتم لبخند زدم و گفتم: - این دردی که دارم میکشم، حتی از درد قلبمم بیشتره. - ما میتونیم از پسش بر بیایم، بهت قول میدم، فقط لازمه که تو یه فرصت به هردوی ما بدی. آهی کشیدم و چیزی نگفتم، سرم رو پایین انداختم و با باقی موندهی تو ظرفم بازی کردم، با یادآوری پدرم و الکس با نگرانی رو به کمال گفتم: - کی برمیگردیم ایران؟ با شنیدن حرفم اخمهاش به شدت توهم دیگه رفت، اونقدری عصبی شد که اشتباه نکنم سوزنی بهش اشاره بشه همهجا رو به آتیش میکشه، نگاه خیرهم رو که روی خودش دید چندبار پلک زد و نفس عمیقی کشید، با تمام خونسردیای که میتونست جمع کنه گفت: - میخوای برگردی پیش همون پسره که تمام زندگیت رو به بازی گرفت؟ ای وای، حسادت، امان از حسادتی که وجود ما آدمها رو بگیره، دیگه قادر به فهمیدن بقیهی قضیه نیستیم، یا حاضر نیستیم ماجرا رو از یه دیدگاه دیگه نگاه کنیم؛ آرامش خودم رو حفظ کردم و گفتم: - موضوع شهاب نیست، پدرم، الکس، مطمئنم تا چندروز دیگه پیدامون نکنن حاضرن تکتک اعضای گروه تو به قتل برسونن، یا بدتر.. . پوزخندی زد و با تلخی گفت: - برام اهمیت نداره، همین که حال تو خوب باشه کافیه. سعی کردم با ملایمت راضیش کنم، برای همین با مهربونی گفتم: - ببین بردیا، باور کن پدرم مریضه، اگه در نبود من اتفاقی براش بیافته منم نابود میشم، خواهش میکنم بذار برم دیدن شون، چندروزی رو که پیششون بودم باز برمیگردم پیشت. کمال هیچی نگفت فقط نگاهم میکرد، اصلاً خودمم نمیدونستم چرا دارم همچین قولی رو به کمال میدم، من برنامهی دیگهای برای آیندهم داشتم، انگشتر زهر آلود توی دستم رو لمس کردم و دوباره ادامه دادم. - برمیگردم اما باید بهم قول بدی که با کشتی کروز دور دنیارو نشونم بدی؟ کمال با شنیدن حرفم بالاخره تصمیم گرفت اون اخمهاشو باز کنه و بخنده، با لبخند ملایمی گفت: - چیه نکنه اونجا هم از طعم غذاها میخوای غر بزنی؟ -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کمال تکخندهای کرد و گفت: - راستی گرسنت نیست، بهتره بریم بیرون صبحانه بخوریم، آدرس بهترین صبحانه فروشیهارو نیلا برام فرستاد. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: - خوب از اونجا که معلومه، ذائقهی بنده با غذاهایی خارجی خوب در نمیاد، حالا فرقی نداره چی باشه. - باور کن الان مثل یه شیر زخمی گرسنمه، تایم اینکه بریم فروشگاه و وسایل صبحانه رو بخریم نداریم. پشتم رو کردم به کمال و با مرموزی گفتم: - اماّ آقا بردیا پارتی بزرگی داره؛ چون نیلا به فکر همهچی بوده. دیگه واینستادم تا کمال حرفی بزنه، از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت آشپزخونه، از صدای قدمهای کمال مشخص بود که اونهم داره پشت سرم میاد؛ کمال سوتی زد و با ذوق گفت: - بابا دست خوش، ببینم جوجه تو از این کارها هم بلد بودی؟ به طرفش برگشتم و یکطای ابروم رو دادم بالا و گفتم: - چیه نکنه فکر کردی از این دخترای لوسم؟ تکسرفهای کرد و با شیطنت گفت: - اوه استغفرلله، من یکی که غلط کنم از این فکرا بکنم. به میز اشاره کردم و گفتم: - فعلاً بهتره جای تعارف تیکه پاره کردن، صبحانهمون رو بخوریم، کلی کار داریم واسه انجام دادن. کمال به سمت میز اومد و یکی از صندلیهارو بیرون کشید و خم شد ادای احترام در آورد و با مهربونی گفت: - بفرمایئد جوجه. از ترز بیان کردن جوجه گفتنش خندهم میگرفت، زیرلب تشکری کردم و رفتم سمت صندلی و نشستم روش، کمال هم رفت اون طرف میز و دقیقاً روبهروی من نشست، بدون مقدمه چینی و لحن آرومی گفتم: - خوب میگم بردیا، الان تو دقیق جا و آدرسی که رز زندگی میکنه رو بلدی، هیچ مشکلی که نیست؟ با آرامشی که توی صداش بود منم یکم آروم شدم. - نه خیالت راحت، صبحانهمون رو که بخوریم، یکراست میبرمت پیشش، کارت که باهاش تموم شد میریم یکم ویستیر رو میگردیم، شنیدم جای سرسبزیه. خوب از این بابت خیالم راحت شد، فقط میمونه زمان برگشتمون به ایران، چون باید هرچه سریعتر پیش پدرم و الکس برگردم، چون مطمئنم تا چندروز دیگه که پیدام نکنن بهکل دیوانه میشن، مخصوصاً الکس چون الان خودش رو مقصر تمام این اینها میدونه. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قبل از اینکه برم سمت اتاق اول رفتم سمت آشپزخونه تا ببینم اگر چیزی پیدا میشه برای صبحانه آماده کنم، اول از همه رفتم سمت یخچال و درش رو باز کردم، برخلاف تصورم هرچیزی که لازم زندگی بود توی یخچال پیدا میشد، لبخندی زدم و در فریزر رو باز کردم، با دیدن گوشتهای بسته بندی شده بیشتر خوشحال شدم، دیگه از خوردن فستفود و غذاهای ناشناختهی اینجا بهتر بود، یک بسته گوشت چرخ کرده برداشتم که یخش باز بشه، دوباره در یخچال رو باز کردم، مواد پنکیک رو برداشتم و گذاشتم روی میز ناهار خوری، در کابینتهارو باز کردم و هرچیزی رو که نیاز داشتم برداشتم، خوب هرچی که باشه بهتر از بیکار نشستن و بدون گوشیه، یکربعی طول کشید تا پنکیک ها آماده شد، با کمی توتفرنگی و عسل تزعینش کردم و گذاشتمش یه گوشه، خیار و گوجه برداشتم و خورد خورد کردم، پنیر رو هم برداشتم و گذاشتم بغل خیار و گوجهها، چندتا ظرف برداشتم و کره، عسل، خاویار رو جدا جدا گذاشتم توی کاسهها، کتری رو پر از آب کردم و گذاشتم روی گاز، آب که جوشید ریختم توی فلاکس و چایی روهم ریختم توی فلاکس، دور و اطراف آشپزخونه رو جمع و جور کردم و ظرفهای اضافه رو شستم، میز رو تزئین کردم و رفتم سمت اتاقی که کمال گفت، در اتاق رو باز کردم که با دیدن اتاق سوتی زدم و رفتم داخل، اتاق جوری بود که دو طرف اتاق کتابخونهی سراری بود، یه چهارپایه چوبی هم به دیوار وصل بود که ریل داشت، به هر طرفی که دوست داشتی میتونستی حرکت بدی، گوشهی دیگهی دیوار یه پنجرهی نسبتاً بزرگی داشت و یه میز چوبی و صندلی راحتی گذاشته بودن برای خوندن کتاب، و در آخر یه حموم شیشهای سمت راست اتاق بود، یه کمددیواری بزرگ بغل حموم بود، کنجکاو شدم و رفتم سمت کمددیواری، درش رو باز کردم که یه طرف کمد پر از لباسهای زنانه بود و طرف دیگه پر از لباس های مردانه؛ ابروهام از تعجب بالا رفت، پس اینطور که معلومه نیلا زن زرنگی بود که این خونه رو با تمام تجهیزات در اختیار ما گذاشته بود و کمال رو زیادی مدیون خودش کرده بود. خوب در اتاق رو قفل کردم و تصمیم گرفتم که یه دوش چنددقیقهای بگیرم شاید کمی سرحال بشم. لباسهام رو درآوردم و رفتم داخل حموم، دوش آب رو باز کردم و بدون این که اجازه بدم آب داغ بشه تن خستم رو بردم زیر آب، آب که به بدنم میخورد خستگیهام رو هم با خودش میبرد؛ خودم رو با دل و حوصله شستم و از حموم بیرون آمدم، حوله رو دور خودم پیچیدم و رفتم سمت کمد لباس، یه دامن بلند مشکی که جنس کرپ داشت رو برداشتم و با یه شومیز سبز سدری که گیپوری بود و آستینهای پفداری داشت، لباسها رو گذاشتم روی صندلی و آروم شروع به پوشیدن کردم، موهام رو شونه زدم و کمی از ماکس مو ایی که اونجا بود برداشتم و به موهام زدم، عطر خیلی قویای داشت؛ رژ صورتی رو برداشتم و آروم به لبام زدم، نمیخواستم که رنگش زیادی توی ذوق بزنه؛ یکمم ریمل و امضای آخر مداد چشم رو مثل سورمه داخل چشام زدم، یه نگاه کلی به خودم داخل آیینه انداختم؛ به ساعت روی دیوار نگاه کردم، 8:25 دقیقهی صبح بود، از اتاق بیرون زدم و رفتم سمت اتاقی که کمال خوابیده، در رو آروم باز کردم که دیدم کمال بیداره و دوش گرفته، آماده شده داره به سمت در میاد، با دیدن من لبخندی زد و با مهربونی که قلبم لرزید گفت: - سلام، صبحت بخیر، زیبا شدی بانوی من. خودم رو نباختم و با غرور گفتم: - سلام ممنون، اماّ من همیشه زیبا هستم بلکه شما همیشه چشم بصیرت ندارین. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کمال فهمید دستش که روی شونههامه من معذبم برای همین دستش رو برداشت و با ملایمت گفت: - ببین دختر عمه، قسم میخورم خوشحالت میکنم، کاری میکنم شهاب رو فراموش کنی. - بردیا تو واقعاً مرد بزرگ و کاملی هستی، اماّ این منم که غیز از شهاب نمیتونم به مرد دیگهای فکر کنم. باورم نمیشه، کمال با بغض گفت: - تو بهم یه فرصت بده، نه اینکه فراموشش کنی ولی باهم روی زخمهای قلبت مرحم میذاریم. چشمهام میسوختن، سرم رو خم کردم و روی شونههای کمال گذاشتم، با ناامیدی که توی صدام بود گفتم: - من عمری ندارم بردیا، چرا میخوای خودتو پا بند دختری بکنی که دیر یا زود میمیره؟ - همهمون یه روزی میمیریم، باید بهت یادآوری بکنم که منم مثل همه انسانها فانیم، عمر جاودان ندارم که! - من نمیتونم نیمهی تورو پر کنم، نمیتونم آرزوهاتو براورده کنم. کمال با آرامش گفت: - ما باهم از پس هر مشکلی بر میایم جوجه. چشامو بستم، اونقدری خسته و بیحال از هر زخمی بودم که نفهمیدم چهجوری خوابم برد؛ از شدت درد توی قفسهی سینهم چشمهامو باز کردم، اولین چیزی که توجهمو جلب کرد سر کمال بود که کنار دستم خوابش برده بود، به اطرافم نگاهی انداختم، توی اتاق نسبتاً بزرگی بودم که مثل سالن پذیرایی یه پنجرهی سراسری داشت که با یه پردهی نازک پوشیده شده بود، یه میز توالت مشکی روبهروی تخت بود که روی میز پر از لوازم آرایش و چندمدل عطر زنانه بود، فضای اتاق با این که نور گیر زیادی داشت اماّ دلگیر بود چون تمام تم اتاق مشکی بود، روم رو کردم سمت کمال، روی صندلی نشسته و سرش رو گذاشته روی تخت و گمون کنم خوابش برده چون نفسهای منظمی داشت میکشید، به ساعت رو به روم نگاه کردم که با توجه به نور بیرون فهمیدم که ساعت شش صبحه! یعنی این همه ساعت من خوابیده بودم، واقعاً برای خودمم سوال شده چهجوری میتونم این همه ساعت رو خواب باشم در آخر انرژیای که باید داشته باشم رو ندارم؛ یکم تکون خوردم و روی تخت از حالت خوابیده بلند شدم و نشستم، خواب به کلی از سرم پریده بود، آروم از روی تخت بیرون اومدم و دستم رو آروم کشیدم روی سر کمال و آروم گفتم: - هی بردیا. یکم تکون خورد و سریع بلند شد و با چشمهای خسته گفت: - چیزی شده ملیکا؟ لبخندی زدم و ملایم گفتم: - چرا نشسته خوابیدی، گردن و کمرت درد میگیره، بهتره بری روی تخت بخوابی، من به اندازهی سهسال خوابیدم. کمال لبخند مهربونی زد و از روی صندلی بلند شد و خودش رو بیحال انداخت روی تخت، با خستهگی به زور گفت: - اگه خوابت نداره میتونی بری اتاق بغلی، اونجا پر از کتابه. لبخندی آرامش بخش زدم و زیر لب تشکر کردم؛ اومدم که از اتاق برم بیرون، دیدم روی کمال پتو نیست، راهم رو دوباره به سمت تخت کج کردم و پتو رو آروم کشیدم روی کمال و بدون هیچ سر صدایی از اتاق بیرون رفتم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به پیتزای خودم اشاره کردم و با لبخند گفتم: - من بیشتر از این نتونستم بخورم، اگه بازهم جا داری میتونی سهم منم بخوری آقا خرسه. نگاهی به پیتزام انداخت و با خندهای که داشت به زور کنترلش میکرد تا قهقه نزنه گفت: - یه جوری تو گفتی که گرسنمه، من ترسیدم پیتزای منو بخوری، برای همین با سرعت خوردمش که! نتونستم خندهمو نگه دارم و قهقهای زدم و گفتم: - واقعاً که بردیا. کمال وقتی دید اسم شو گفتم لبخندش پاک شد و بهجاش چشمهاش غمگین شد، یکم مکث کرد و با اکراره گفت: - خوب بعد تمام این ماجراها میخوای که چیکار کنی، برنامهت برای آینده چیه؟ منظورش رو به درستی متوجه نشدم؛ خم شدم و جعبهی پیتزا رو گذاشتمش روی میز عسلی و گفتم: - چه جور برنامهای منظورته؟ - خوب، زندگیتو میگم دیگه، با شهاب میخوای که دوباره ادامه بدی؟ تازه کمکم بود که شصتم داشت باخبر میشد که منظورش چیه، آخه کمال چرا باید همچین سوالی رو بپرسه، اونم دوبار؛ یکم فکر کردم ولی دقیق نمیدونستم باید چه جوابی رو بدم، آخه خودمم هنوز نمیدونم دقیقاً تکلیف زندگیم چیه. - ببین بردیا، خودت بهتر از هر کسی میدونی که من مریضم، راستش درمورد موضوع شهاب خودمم هنوز نمیدونم چیکار میکنم. کمال اولش تردید داشت، اماّ تردیدش رو کنار گذاشت و گفت: - اون دافنه رو پیدا کرده، مطمئنم عشق قدیمیش دوباره سر باز کرده. کمال نمیدونست که با این حرفش چه آتیشی توی قلبم روشن کرده، شاید اگر میدونست که چهقدر له شدم از درون این حرف رو نمیزد، لبخند غمگینی زدم و با بغض گفتم: - پس کار زیادی برام نمیمونه، بعد از این که رز رو پیدا کردیم و باهاش صحبت کردم، برمیگردم پیش پدرم و ادامهی زندگیم رو میکنم، تا اونقدری که این قلب لهم از کار بیافته. کمال که متوجهی حال خرابم شد از روی کاناپه بلند شد و اومد سمت من و کنارم روی کناپه نشست و با ناراحتی گفت: - متاسفم، نمیخواستم که ناراحتت کنم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - نه تقصیر تو نیست، این یه حقیقتی هست که دیر یا زود باید بپذیرم. کمال دستش رو گذاشت روی شونههام و گفت: - میتونی به من اعتماد کنی ملیکا، باور کن اینبار پشیمون نمیشی. بغض تلخی مثل همیشه توی گلوم نشست، قطرهی اشکی از گوشهی چشمم پایین چکید و گفتم: - هربار همینرو به خودم گفتم، اماّ سرنوشت برعکسشو بهم ثابت کرد. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
حدوداً بعد از گذشت نیمساعت که برای شکم گرسنهی من به سختی گذشت صدای در واحدی که داخلش بودیم اومد، با هیجان به کمال نگاه کردم و با ذوقی که خودمم تعجب کردم رو به کمال گفتم: - اگه اشتباه نکنم، بعد از نیم قرن پیتزاها رو آوردن. کمال تکخندهای کرد و زیر لب همون جور که داشت بلند میشد گفت: - ای وای از تو، دختر شکمو. با شنیدن حرفش لبخند غمگینی اومد روی لبام، شهاب و الکس هم دقیقاً مثل همین حرف رو بارها بهم زده بودن، حتی قشنگ یادمه شهاب یهبار با خنده رو بهم کرد و گفت: - به خدا اگر یه روزی قحطی غذا بیاد، مثل زامبی منو به سیخ میکشی و خونسرد کبابم میکنی. منم اولش یه دل سیر بهش میخندیدم و بعدش میگفتم: - آخه مگه دیونهم، کی تو دوپاره استخون رو دلش میخواد کباب کنه؟ لعنتی.. . بازهم با یادآوری خاطراتش قلبم به درد اومد، دردی کهنه و خشمگین، جوری که دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو با خودش ببره؛ با اومدن کمال که توی دستش دوتا جعبهی بزرگ پیتزا بود از فکر بیرون اومدم، چندباری پلک زدم تا برق اشکی که دور چشام جمع شده بود کم بشه، کمال پیتزا هارو روی میزعسلی وسط گذاشت و خودش روی نزدیکترین کاناپه نشست، درد توی قفسهی سینم اونقدری زیاد بود که اشتهام کلاً کور شد، اماّ خوب عادت نداشتم که دردمو زیاد به روی خودم بیارم، فعلاً کارهای واجبتری داشتم که باید انجام بدم، کمال که مکثمو دید گفت: - چی شد جوجه، پس چرا شروع نمیکنی؟ سریع خم شدم و یکی از جعبههای پیتزا رو برداشتم و با لبخند مصنوعی که بیشترین سعیمو کردم دردم رو پنهان کنه گفتم: - چیه فکر کردی میذارم همهشو خودت بخوری؟ کمال هم خم شد اون یکی جعبهرو برداشت و با مهربونی گفت: - اووم خوب اگه همینجور میخواستی زمین رو نگاه کنی شاید توی این فرصت همه رو خورده بودم. در جبعه رو باز کردم که با دیدن پیتزا اخمام تو هم رفت، ای خدا آخه سبزیجات جاشون توی پیتزاست؟ واقعاً این آمریکاییها چه فکری کردن که برداشتن هرچی سبزیجات دم دست شون بوده گذاشتن روی پیتزا دادن دست ملت، صدای شکمم بهم یادآوری کرد که فعلاً جای ناز کردن نیست و هرجوری شده باید سیرش کنم، با دودلی یک برش از پیتزا رو برداشتم و یه گاز کوچیک ازش زدم، با کمال تعجب دیدم واقعاً طعم فوقالعادهای داره، شک و تردیدم که برطرف شد با ولع بیشتری بقیهی برش پیتزام رو خوردم؛ با تمام حرصی که برای گرسنگی داشتم بیشتر از سه پر نتونستم بخورم، نگاهی به کمال انداختم که آخرین برش پیتزا شو برداشت و گاز زد، با تعجب گفتم: - جدی، جدی چهجوری توی این سرعت تموم کردی؟ چشمکی زد و با شیطنت گفت: - همه که مثل شما جوجه نیستن. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
دور تا دور سالن پذیرایی پنجرههای سراسری بود که نور زیادی وارد سالن میشد، فضای سالن پذیرایی اونقدرهاهم بزرگ نبود، یه دست مبلمان راحتی به رنگ سفید شیری گرد و در فاصلههای نچندان زیاد از هم چیده شده بودن، یه آشپزخونهی کوچک هم سمت راست سالن بود که با گذاشتن میزناهار خوری از سالن جدا شده بود، سهتا در دیگههم سمت چپ قرار داشتن که اشتباه نکنم اتاق خواب باید باشه، نگاهم رو از خونه گرفتم و به کمال که اونهم مثل من خسته روی یکی از کاناپه ها نشست خیره شدم، کمال که متوجهی نگاهم شد با بیحالی و لبخند کمجونی گفت: - دخترجون بیشتر وقتی که توی هواپیما بودیم رو خوابیدی، چهطور الان بازهم خستهای، من جای تو بودم الان بالا پائین میپریدم. - درسته که خوابیدم، اماّ باورکن فضای هواپیما بدجور کلافه و خستهام کرده. کمال گوشیشو از جیب شلوارش در آورد و رو به من گفت: - گرسنهت نیست؟ - اگه دوباره میخواهی بهم سوشی بدی نه ممنون سیرم. از حرفم پوقی زد زیر خنده و گفت: - نه قول میدم اینبار چیزی که تو دوستداری بخوریم. خوب دقیقاً از لحظهای که کمال متوجه شد که من فهمیدم همون بردیاست، خیلی مهربونتر شده، کاشکی چیزی به روی خودم نمیاوردم و همون مرد عبوس و خونسرد باقی میموند؛ ترسی توی دلم و تکتک وجودم هست، اونم اینکه بعد از این همه محبت خیانت نباشه؛ با صدای کمال از فکر بیرون اومدم. - خوب اینجا فکر نکنم که پلوکباب ایرانی گیر بیاد، بهتره اگه دوست داری پیتزا سفارش بدیم. - اهوم نظر خوبیه، فقط بیزحمت هرچی زودتر زنگ بزن وگرنه میترسم تبدیل به هیولا بشم از خستهگی و گرسنهگی. کمال خندید و سرش رو تکون داد و توی گوشیش شمارهای گرفت. - الو نیلا جان ببخشید به این زودی مزاحمت شدم. - میگم اگه امکانش هست، دوتا پیتزا برامون سفارش بده. - فقط مخلفات و چیزی هم کنارش باشه. ممنون فعلاً. گوشی رو قطع کرد و با دستهاش شقیقههاشو ماساژ داد، بخوام اعترافی کنم، واقعاً مرد با ادبی هستش و برعکس اون مردی که دوست داشت اوایل خودش رو جلوه بده، مغرور نیست و اتفاقاً خیلی خاکیه، به این فکر میکنم که اون پسرداییم هستش خندهم میگیره، یادمه وقتی بچههم بودم با هیچکدوم از فامیلهای چه پدری و مادری رفت و آمد نداشتیم، یادم باشه پدرم رو که دیدم حتماً ازش دلیل شو بپرسم، برای همین بود که توی سایت فامیلیابی عضو شدم و دنبال آشنایی میگشتم، چون همیشه احساس تنهایی میکردم، باوجود اینکه شهاب هم توی زندگیم بود ولی همیشه یه خلع بزرگ و تاریکی توی وجودم بود. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
بعد از کلی تعارف تیکهپاره کردن بلاخره نیلا گلایههاش از کمال تموم شد و با رهنمایی نیلا و دوتا بادیگارد سوار ماشین شدیم، توی ماشین از هیچکدوم مون صدایی در نیومد. *** حدوداً بعد از یکساعت ماشین رو به روی یه برج بزرگ ترمز کرد و نیلا با خوشرویی گفت: - رسیدیم، اینچند رو که پیشما هستین، اینجا اقامت میکنید. کمال نفس عمیقی کشید و گفت: - ممنونم، لطفتو جبران میکنم. کمال از ماشین پیاده شد و اومد سمت در من و در ماشین رو باز کرد و زیرلب گفت: - بفرمائید بانوی من. اوه کی میره این همه راهرو، اماّ چیزی به روی خودم نیاوردم که فکر نکنه که زیادی از حد ذوق زده شدم، زیرلب تشکری آروم کردم و پیاده شدم، کمال به رسم ادب سریع رفت اونطرف ماشین و در سمت نیلا روهم باز کرد؛ نیلا پیاده شد و تشکری کرد؛ نیلا با قدمهای آروم ولی محکم به سمت برج رفت، کمال اومد سمتم و بدون اینکه چیزی بگه دستم رو گرفت، سعی کردم که فعلاً تعجبم و کمی عصبانیتم رو پنهان کردم و گذاشتم که سر فرصت با کمال صحبت کنم. سوار آسانسور شدیم که طبقهی 109 توقف کرد، من و کمال ایستادیم تا نیلا اول به بیرون بره و بعد من و کمال بیرون رفتیم، نیلا از ما جلوتر راه رفت تا اتاق مخصوص ما رو بهمون نشون بده، جلوی اتاق شمارهی 2024 ایستاد و از کیف توی دستی کارتی رو بیرون آورد و گرفت سمت کمال و گفت: - امیدوارم که از اقامتتون راظی باشید. کمال کارت رو گرفت و تشکر کرد، کارت رو توی جایگاه مخصوصش کرد و در با صدای تیکی باز شد، نیلا رو به من گفت: - من فعلاً باید برم عزیزم، شماره تلفن همراهم رو کمال داره، هرکاری که داشتین یا چیزی لازم داشتین باهام تماس بگیرید. لبخندی زدم و گفتم: - ممنونم عزیزم چشم حتماً باهاتون تماس میگیریم. کمال هم کلی از نیلا تشکر کرد و باهم وارد خونه شدیم، اولش فکر کردم که هتل هستش اماّ یک واحد کامل با نمای تمام شیشهای بود، با خستگی زیاد روی اولین مبل تکنفرهی سالن نشستم و رو به کمال گفتم: - ساعت چنده؟ کمال ساعت توی دستش رو نگاهی کرد و گفت: - یک ربع به ده. نگاهی گذرا به خونه انداختم، فضای بسیار دلبازی داشت. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
خوب من الان چهجوری به این کمال بفهمونم که بلد نیستم چهطور چوبکهاشو دستم بگیرم، اگه با دستم بردارم فکر کنم تا آخر عمرش مسخرم کنه، برای همین غرورم رو گذاشتم کنار و با خجالت گفتم: - میگم کمال. کمال خیلی تیزتر از اینحرفها بود برای همین پقی زد زیر خنده و گفت: - حاضرم قسم بخورم که میخوای بگی بلد نیستی چاپستیکهارو دستت بگیری، خوب دختر این که خجالت نداره، منم بلد نیستم. با شنیدن جملهاش یهجورایی یکم راحت شدم و منم با خنده گفتم: - پس چهجوری قبلاً میخوردی؟ کمال دستش رو آورد بالا و انگشتهاشو تکون داد و با ذوق بچهگونهای ازش بعید بود گفت: - این برکت خدا. منم خجالتمو گذاشتم کنار و یکی از سوشیهارو برداشتم و کردم توی ظرف سس مخصوصش و با وسواس آوردم سمت دهنم، با اکراره یه گاز کوچک بهش زدم؛ طعمش بد نبود قابل خوردن بود، بوی ماهی هم نمیداد که حال آدم رو بهم بزنه، بقیه سوشی که توی دستم بود رو کردم توی دهنم و خوردم، کمال هم شروع کرد به خوردن. *** از هواپیما پیدا شدیم و رفتیم سمت سالن فرودگاه، نمنم بارون میاومد و منم که عاشق بارون، به سالن رسیدیم که بلافاصله زنی میانسال که کت و دامن سبز پررنگی پشیده بود به سمتمون اومد و به کمال دست داد و با زبون انگلیسی گفت: - به آقا کمال، چشمما بعد از مدتهای زیاد به جمال شما افتاد، چیشد یادی از ما کردی؟ کمال لبخند سادهای زد و گفت: - یکم آرومتر نیلا، وقت برای گلایه زیاده. نیلا که چشمش به من افتاد با لبخند دستش رو آورد بالا و گفت: - خوشحالم از دیدنت، افتخار آشنایی با کی رو دارم عزیزم؟ دستم رو آوردم بالا و خواستم که جوابش رو بدم که کمال زودتر گفت: - یکی از همکارم هستش، اسمشون ماریا هستش اهل ماکو هستن. با شنیدن حرفهای کمال به خودم اومدم و به انگلیسی رو به نیلا گفتم: - خوشبختم از دیدنتون. - خانوم زیبایی هستین عزیزم، دقیقاً مثل ملکههای شرقی. لبخند مهربونی زدم و تشکر کردم. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- توقع نداشتی که میذاشتم همینجوری روی صندلی بخوابی؟ به گردن درد بعد از خوابیدنه روی صندلی فکر کردم و خندم گرفت، یکم خودم رو جمعوجور کردم و گفتم: - چند ساعت دیگه میرسیم؟ کمال یکی از ابروهاشو انداخت بالا و گفت: - حدوداً پنج یا شش ساعت دیگه. روده کوچیکهم دیگه از گرسنگی داشت بزرگه رو میخورد، بدون تعارف تیکه پاره کردن گفتم: - چیزی برای خوردن هست، خیلی گرسنمه. کمال خندید و آروم به پیشانی خودش زد و گفت: - میگم چرا بیدارت کردم، نگو میخواستم بگم پاشو باهم چیزی بخوریم. - خوب خداروشکر که چیزی واسه خوردن هست. کمال لبخندی زد و رفت سمت در ورودی، الان که توجه کردم یه در دیگه دقیقاً بغل در ورودی بود، چند تقه به در زد که در باز شد و مهماندار جوونی رو دیدم که یه سینی غذا دستش بود، کمال رو به مهماندار گفت: - سینی رو بذار پیش خانوم روی تخت. اونهم بدون هیچ حرفی اومد سمت سخت و سینی رو گذاشت گوشهی تخت، رو به من با صدای خیلی دلنشینی گفت: - چیزی دیگهای لازم ندارین؟ لبخند کمجونی زدم و گفتم: - نه ممنونم. مهماندار به سمت اون اتاقک رفت و در رو هم بست، کمال اومد سمت من و نشست گوشهی تخت، من هم نشستم دقیقاً نزدیک کمال که هردوی ما به سینی دسترس داشته باشیم، به غذای توی سینی نگاه انداختم که با دیدن غذا اخمهام توی همدیگه رفتن، رو به کمال گفتم: - از سوشی بهتر چیزی نبود برای خوردن؟ با آرامشی که توی صداش بود گفت: - بهت قول میدم که بهترین غذاست، فقط یکبار امتحان کن. با حالتی چندشآوری گفتم: - ماهیه خام داخلشه، اصلاً هم دوست ندارم که امتحانش کنم. - دخترجون من خودم هم از ماهی خام خوشم نمیاد، این سوشی ماهیه داخلش رو پخارپز کردن، برای یکبار امتحانش ضرر نداره. نخواستم که روش رو زمین بندازم، عادت نداشتم که زیادی لوش باشم، البته این رو توی این چهارسال فهمیدم، قضیهی خندهدارش اینجاست که من با این چوبهای مخصوصش بلد نیستم بخورم، اسم شونروهم حتی نمیدونم چی هست. -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کمال یکم مکث کرد، به گمونم که داشت جملههارو توی ذهنش سبک و سنگین میکرد، بعد از مکث خیلی طولانیای گفت: - همینطور پرسیدم. اماّ چهرهش این رو نمیگفت، من هم چیزی به روی خودم نیوردم و از پنجرهی هواپیما به بیرون نگاه کردم، به ابرهایی که سفید و مثل پنبه بودن، بدون هیچ نقشهای، بدون هیچ دسیسهای در آسمون زندگی میکنند، ایکاش ما آدماهم مثل ابرا بودیم همینقدر سبک و همینقدر ساده ولی چه حیف، اونقدری توی دروغ و ریاهامون گم شدیم که حتی خودمون روهم نمیشناسیم؛ با صدای کمال از فکر اومدم بیرون و روم رو کردم سمت کمال. - الان وقت قرصهاته دختر، ببینم آوردیشون با خودت؟ با یادآوری قرصهام داغ دلم تازه شد، چون اصلاً حواسم به قرصها نبود و به کلی فراموش کرده بودم، لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: - خوب اگه دعوام نمیکنی باید بگم که نیاوردم. کمال اخمی کرد و گفت: - از دست تو دخترجون، باید سرموقع قرصهاتو بخوری که حالت خوب بشه نه این که یک روز بخوری ده روز فراموش کنی. خوب چون حرفش حق بود جوابی نداشتم، برای این همه دلنگرانیش یهجوری شدم، اماّ نباید فکرهای دیگهای به سرم بزنه یا هوا برم داره، با لبخند آرومی گفتم: - این همه وقت زنده موندم، پس مطمئن باش حالا حالا جون به عزرائیل نمیدم. کمال از حرفم بیشتر کلافه شد اماّ چیزی نگفت و دستی توی موهاش کشید، نگاهم به موهاش کشیده شد و برای دومین بار موهای کمال رو با شهاب مقایسه کردم، موهای شهاب خرمایی با رگهای طلایی داشت و اماّ برعکس کمال موهای مشکی دقیقاً مثل آسمونی که بدون ستاره است، تاریک و یک دست؛ من هم دوباره به بیرون نگاه انداختم و بازهم چهرهی شهاب اومد جلو چشمهام، به گمونم اگر صدبار بمیرم و دوباره زنده بشم، باز این قلبم اسم شهاب رو فقط صدا میزنه، با هیچ نفرتی نمیتونم که جایگاه شهاب رو از قلبم بیرون کنم، برعکس هرلحظه بیشتر میفهمم که دیوانهوار عاشقشم، حتی بیشتر عشقی که لیلی به مجنون داشت، بیشتر از عشقی که شیرین به فرهاد داشت، اون چشمهای آسمونیش، رفتارش، همه اینها من رو نابود میکنه و از اول دوباره میسازه؛ حالم شده مثل معتادی که دوست داره ترک کنه ولی به مواد زیادی از حد وابسته شده، چشمهام یکم سوخت، چشمهام رو بستم تا یکم از سوزشش کمتر بشه، اماّ نفهمیدم که کی چشمهام گرم خواب شدن و به خواب رفتم. با نوازش کسی روی موهام از خواب بیدار شدم، چشمهام رو که باز کردم کمال رو دیدم که بالا سرم ایستاده و آروم موهام رو ناز میکنه، چشمهای بازم رو که دید یکم جا خورد و سریع دستش رو از روی موهام برداشت و گفت: - بهبه دختری خوابالو، بالاخره دل از خوابیدن کندی. خمیازهای کشیدم و گفتم: - مگه چندساعته که خوابیدم؟ - سهساعته که خوبیدی دختر جون. الان که به اطرافم نگاه کردم تازه دوهزاریم افتاد که روی تخت خوابیده بودم، کمال که متوجه شد دارم به اطرافم با حیرت نگاه میکنم تکخندهای کرد و گفت: -
رمان مارانا | ملیکا دانایی کاربر انجمن نودهشتیا
Melikadanayii پاسخی برای Melikadanayii ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
- خوب اولین دلیلم اینبود که مثل الان دوست نداشتم نگاهت ترسیده و پر از حسی از مبهم بشه. پریدم وسط حرفش و گفتم: - خدای من، پسر تو چرا متوجه نمیشی؛ من ازت هیچ ترسی ندارم. - چشمهات چیز دیگهای رو میگن. - تو متوجهی همهچیز نمیشی. کمال نفس عمیقی کشید و گفت: - پس خودت توضیح بده، چرا از وقتی متوجه شدی من همون بردیام انقدر سرد شدی؟ لبخند حرصیای زدم و گفتم: - این من نیستم که باید جواب سوال بدم. یکتای ابروی کمال رفت بالا و خندهای کرد و گفت: - اوه بله حق با شماست خانوم. - خوب میشنوم، دلیل اینکارهات چی بود، چرا همون دیدار اول بهم همهچی رو نگفتی؟ - چون قبول نمیکردی که باهم همکاری کنیم و دلیل دوم اینکه من میخواستم بگم همهچی رو ولی الان نه توی زمان و مکان مشخصی. حرفی که توی دلم بود رو به زبون آوردم. - از روز اول که توی خونهات زندگی کردم همهچیز برام آشنا بود، تمام حرفهات، وسایلها، اصلاً نفس کشیدن برام توی اون خونه آشنا بود. - تو زرنگتر از اونی هستی که انتظار شو داشتم، الکس واقعاً قشنگ تربیتت کرده توی این چهارسال خوب همهی درسهارو بهت یاد داده. با خنده گفتم: - چیه توقع داشتی با بچه طرف باشی و من تا آخرش چیزی متوجه نشم و همهچی طبق خواستههای خودت پیش بره؟ - خوب کم و بیش آره چون نقشهی حساب شدهای بود. - بیا قبول کن کمی تقصیر خودت هم بود، همه وسایلها و کارها زیادی آشنا بودن، باور کن هرکسی دیگهای بود شاید زودتر متوجه میشد. کمال مکثی کرد و معلوم بود برای حرفی که میخواد بزنه یکم دودل هستش اماّ در آخر گفت: - میشه الان من ازت سوال بپرسم؟ - خوب تا چه سوالی باشه! کمال بدون هیچ مقدمهای گفت: - شهاب رو هنوز دوست داری؟ نیازی نبود برای سوالش فکر کنم چون جوابش رو قشنگ میدونستم، اماّ چیز دیگهای به زبونم آوردم. - چرا این سوال رو میپرسی؟