رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Melikadanayii

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    330
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط Melikadanayii

  1. از خشم داشتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدم، حالم دست خودم نبود ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستمم که با حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام دل محسن رو بشکنم چون هرچی باشه اون فقط مقصر اصلی نبود، مادرمم به اندازه محسن مقصر بود ولی این خشم لعنتی قابل کنترل نبود باید هرجوری بود این خشمی که توی وجودم بود واین کینه و خشمی که سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساله توی که توی دلمه خالی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، پریدم وسط حرف محسن و گفتم: - و شما دوتا هم تصمیم گرفتین که من رو سقط کنید و دقیقه آخری مامانم پشیمون شد و من رو سقط نکرد و توهم از خدا خواسته دیگه پیگیر نشدی. محسن دادی زد، صورتش از خشم قرمز شده بود باصدای گرفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت: - نه پسرم به خدا اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی نیست، من بارها به مادرت گفتم که بچه رو سقط نکن، مادرت اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها قشنگ یادمه یک دوستی داشت به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام شارلوت اون دختر خوبی نبود، همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش دل مادرت رو پر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و از من پیشش بدی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، تا مشکل بین من و آنجلا رو فهمید دیگه آنجلا رو یک‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه تنها نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاشت و همه‎‎‎‎‎‎‎‎ش در گوشش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوند. نفس عمیقی کشیدم، خوب محسن داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، مامانم واقعاً دوستی به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام شارلوت داشت و هرموقعه من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دید باهام بدرفتاری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و درکل حس خوبی بهش نداشتم چون زن سبکی بود، اونقدر به مامانم گفتم که شارلوت خوب نیست که مامانم مجبور شد باهاش قطع رابطه کنه و دیگه هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت خداروشکر ندیدمش. - اماّ مامانم وقتی هفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎سالم شد بهم درمورد دین مسلمون و مسیح توضیح داد و حق انتخاب هم داد به خودم، اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها چون بچه بودم چیزی حالیم نبود و از مامانم خواستم که چندساله دیگه دینم رو بهش میگم و وقتی هجده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سالم شد کتاب قران و انجیل رو خریدم و جفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو خوندم و تصمیم گرفتم که مسلمون بشم، به مادرم گفتم و اون که اشتیاق من رو دید خودش هم مسلمون شد. محسن آهی کشید و بالحنی که هزاران افسوسی توشون بودن گفت: - چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مشید آنجلا لجبازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و مسلمون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم از این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاد. خوب حق بامحسن بود، اگه مامان لجبازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد الان هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم ازاین دلخوری‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها پیش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد ولی چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حیف که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد برگردی به عقب و اشتباهات گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو جبران کنی. محسن که انگار چیزی یادش اومده باشه دوباره گفت: - وای ملیکا اگر بفهمه داغون میشه، الهی بمیرم برای دخترم طفلک چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر که عذاب کشید توی این مدت. نیشخندی زدم و گفتم: - خبر داره. محسن باتعجب گفت: - چی، ملیکا چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور خبر دار شده؟ - ملیکا رو فرستاده بودم پیش مادرم و دخترخالم. *** شهاب یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعتی بود که همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری توی آغوشم بود و تکون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد، باید باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و براش همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح میدادم وگرنه ممکن بود خودش به یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شکل دیگه بفهمه، برای همین با مهربونی رو به دافنه کردم و گفتم: - عزیزم باید هرچه زودتر از اینجا بریم، چون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم به این دختره پگاه اعتماد کنم شاید زنگ بزنه افرادهای الکس بیان. دافنه از بغلم اومد بیرون و اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎های روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو با دستش پاک کرد و بالبخند گفت: - پگاه دختر خیلی قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش، تازه اسلحه هم داره نیازی نداره زنگ بزنه افرادهای الکس.
  2. *** الکس چندساعتی بود که توی راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو توی بغل محسن فقط داشتم گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎شد من همون الکس چلپی مغرور که به کوه غرور معروف بودم الان چندساعتی رو فقط داشتم بی‎‎‎‎‎‎‎‎وقفه گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، محسن زد روی شونه‎‎‎‎‎‎‎ام و گفت: - پسرم بهتره از اینجا بلند شیم بریم توی اتاق من، دوست ندارم کسی مارو توی این حال و ببینه. محسن داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، اگه کسی من رو توی این حال ببینه ممکنه دردسر برام درست بشه، از روی زمین بلند شدم که محسن هم بلافاصله بلند شد، باهم رفتیم سمت اتاق محسن و محسن در اتاق شو باز کرد و رفتیم داخل، محسن سرش رو انداخت پایین و به صندلی که گوشه اتاق بوداشاره کرد و با شرمندگی که توی صداش بود گفت: - پسرم بشین، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام برات همه‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح بدم. همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که رفتم سمت صندلی گفتم: - چی رو می‎‎‎‎‎‎خواهی توضیح بدی، این که توی این تمام سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها حسرت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو داشتم که یه پدر باشه تا حمایتم کنه، یا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که هرموقعه دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎گره سرم رو روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هاش بزارم و از مشکلاتم بگم. محسن آهی پر از حسرت کشید و گفت: - الکس به همون خدایی که هردومون می‎‎‎‎‎‎‎پرسیدیم آنجلا به من گفت که بچه‎‎‎‎‎‎‎‎رو سقط کرده. روی صندلی نشستم و خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی کردم و با عصبانیت گفتم: - اصلاً تو داری راست میگی، تو نباید می‎‎‎‎‎‎‎رفتی که به مادرم سر بزنی یا مثلاً عروسی کنید، یعنی همین که فهمیدی بچه رو سقط کرده از خدا خواسته رفتی. محسن روی تخت خوابش نشست و غمگین گفت: - ببین الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎چیز که تو اون جوری فکر می‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی نیست، آنجلا لجبازی کرد، من بارها دنبالش گشتم ولی نبود که نبود انگار که آب شده بود رفته بود توی زمین. - بعد توهم رفتی با اون دوستت رضا عاشق یه دختر شدین و کشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشتار راه انداختین و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا مادر من موند با یه بچه تنها. محسن کلافه گفت: - الکس خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎میکنم بزار قشنگ توضیح بدم. از درون داشتم آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم، قلبم همون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد، اماّ خوب باید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که قضییه از چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قرار بوده، آروم گفتم: - می‎‎‎‎‎‎شنوم، فقط خدا کنه که دلیل قانع کننده‎‎‎‎‎‎‎ای باشه. محسن نفس عمیقی کشید و گفت: - با رضا رفته بودم آمریکا، بعد چندروز با آنجلا آشنا شدم دختر خیلی زیبایی بود، نظرم رو جلب کرد، آنجلا هم از من خوشش اومده بود بعد چندروز دلم رو به دریا زدم و بهش پیشنهاد دوستی دادم، دختر خوبی بود اون‎‎‎‎‎‎‎‎جور که فهمیده بودم، تنها زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد دوستی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون هر لحظه پررنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر میشد، بعد از سه‎‎‎‎‎‎‎‎ماه آنجلا فهمید که بارداره می‎‎‎‎‎‎‎‎ترسید که بهم بگه ولی با تمام ترس‎‎‎‎‎‎‎هاش بهم گفت منم اولش یکم شوکه شدم ولی بهش گفتم که نگران نباش باهم ازدواج می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم و بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون رو در کنار هم بزرگ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم، اماّ یک مشکلی این وسط بود من مسلمون بودم و اون مسیحی، بهش گفتم دین من کامل‌ترینه تو باید مسلمون بشی که بتونیم باهم ازدواج کنیم ولی قبول نکرد منم به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نبودم از دینم بگذرم.
  3. گارسون لبخندی زد و گفت: - چشم الان براتون آماده می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم. کمال لبخندی به گارسون زد و گارسون بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفت، کمال رو به من کرد و گفت: - خوب نگفتین، قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنید که با من همکاری کنید، در عوضش منم چهل درصد سود رو به شما میدم. خوب راستش من دنبال پول و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور چیزا نبودم چیزی که الان می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این بود که مادرشهاب رو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم برای همین رو به کمال با دودلی گفتم: - خوب پیشنهادتون رو قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم ولی من سود رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام. کمال از شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام تعجب کرد و لبخند محوی زد و گفت: - پس چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواید در عضای کارتون؟ خوب دودل بودم که بگم یا نه، اگه بگم و الکس بفهمه و ازم عصبی بشه چی، یا مثلاً خراب کاری کنم؟ ولی دلم رو زدم به دریا و گفتم: - من می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که یکی رو برام پیدا کنید. کمال مرموزانه و خیلی خشک گفت: - الکس که توی این‎‎‎‎‎‎‎کارها از من بیشتر حرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش. از این گستاخیش اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت خوب مرتیکه اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم که به تو کله‎‎‎‎‎‎‎‎پوک نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم که، نفس عمیقی کشیدم و خونسرد گفتم: - ام خوب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که الکس چیزی بفهمه، نگران نباشید هیچ دردسری برای شما درست نمیشه. - نگران دردسرش نیستم، فقط می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بدونم این فرد گم شده کی هستش که باعث میشه یکی از ملیاردها پول بگذره. تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و مثل خودش با غرور گفتم: - من دنبال پول نیستم آقای سعادت، من دنبال چیزی هستم که خیلی وقته دنبالش می‎‎‎‎‎‎‎‎گردم. کمال که از جواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های من یکم حرصش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت: - باشه قبوله، دنبال کی باید بگردم؟ - مادر شهاب سلطانی. از شنیدن اسم شهاب یکی از ابروهای کمال پرید بالا و با خنده گفت: - منظورت همون پادشاه قاچاق مواد مخدره؟ - بله. کمال چندثانیه مکث کرد و گفت: - فکر نکنم به همین راحتی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشه ولی تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کنم. لبخندی زدم و گفتم: - خوب پس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی حله.
  4. هیچ حسی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نبود، نه غرور نه محبت هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی رو نمیشد از قیافه مبهمش خوند، کمال به میز اشاره کرد و گفت: - بفرمایئد مارانا خانوم. منم مثل خودش با غرور فقط سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و باهم رفتیم سمت میز، کمال یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو کشید عقب و اشاره کرد که بشینم، باز خوبه ادب و شعورش خوبه وگرنه کله الکس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کندم که من رو پیش این کوه غرور فرستاده، رفتم سمت صندلی و نشستم، کمال هم رفت روی صندلی که رو‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎به روی من بود نشست و دوتا تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت: - از آشنایی باهاتون خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بختم، الکس خیلی ازتون تعریف کرده بودن. لبخندی زدم و گفتم: - منم همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور، الکس همیشه به من لطف دارن. کمال چندتا ورقی که روی میز بود رو برداشت و گرفت طرف من و گفت: - این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو رفتین منزل مطالعه کنید. ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو ازش گرفتم که باز گفت: - الکس بهم گفته بود که چیزی درمورد کار ما بهتون نگفته، کار ما به دو قسمت تقسیم میشه، قاچاق دختر از ایران به دبی، دومین هم ادره کردن های وادرات صادرات پارچه. می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم کارش قاچاقه ختره ولی من به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نمیشم که اون دخترهارو قاچاق کنم، یکم اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توی هم رفت و گفتم: - اماّ آقا کمال، من به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نمیشم که اون دخترهای بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گناه رو قاچاق کنم و زندگی شون رو سیاه بکنم. کمال که از شنیدن حرف من پوزخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نشست و با تمسخر گفت: - شما لازم نیست نگران بدبخت شدن اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشین، چون همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اون دخترها با خواسته خودشون میرن و صددرصد زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون از اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جایی که قبلاً زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردن بهتره. خوب یه جورهایی این داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎گفت قبلاً شنیده بودم دخترهای که از خونه فرار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنن به طور همچین گروه‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتن وبا خواسته خودشون قاچاق میشن دبی و فروخته میشن به شیخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عرب، سعی کردم نشون ندم که حق با اون هست گفتم: - خوب الان شما دقیقاً از من چی می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواین؟ کمال یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و نیشخندی زد و گفت: - خوب تنها چیزی که ازتون میخوام این هستش که همراه من به دبی بریم، چون اونجا چند شیخ خیلی پولدار هستن و قراره که ما بریم و دخترهارو بهشون تحویل بدیم و شما چون دختر هستین بهتر میشخ که اون دخترهارو آماده کنید، از اون‎‎‎‎‎‎‎ور باید باهم بریم به مرکز پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو خریداری کنیم و ببریم به ایران، چون من نیاز به یک همراه خانوم داشتم الکس بهم گفتن که شما خیلی توی این کارها زرنگ هستین. خوب به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نظرم که کار خیلی سختی نبود با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال باید خیلی حواسم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، تا خواستم حرفی بزنم گارسون اومد سمت میز و رو به من و کمال گفت: - سلام، خوش‎‎‎‎‎‎‎‎اومدین چی میل دارین؟ کمال رو به من کرد و گفت: - شما چی میل دارین؟ خوب از لحاظی که زیاد از غذای ترکیه سردر نمیاوردم چون توی این مدتی که اومده بودم اینجا خونه آنجلا غذاهای ایرانی می‎‎‎‎‎‎‎خوردیم، پس بهتره بسپارم به خودش برای همین گفتم: - هرچی خودتون میل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنید برای منم سفارش بدین. کمال دیگه به من چیزی نگفت و رو کرد سمت گارسون و گفت: - دوتا هونکار بیندی و دوتا نوشیدنی.
  5. *** مارانا اونقدری توی فکر بودم که گذرزمان رو نفهمیدم که با صدای راننده به خودم اومدم. - خانوم رسیدیم. به رستوران مجللی که رو‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم بود نگاه کردم، خوب آقا کمال ببینم چی توی اون مغز پوکت هستش، راننده پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم باید با غرور از ماشین بیام پایین چون همیشه الکس بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت حتی اگه زمانی حس کردی خودت پایین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر طرف مقابلت هستی یا احساس ضعیف بودن کردی اصلاً نذار کسی بفهمه چون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آدم همیشه صاحب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو لو میدن، از ماشین اومدم پایین و رو به راننده آروم گفتم: - ممنون، از اینجا به بعد شو خودم میرم، لازم نیست تا توی رستوران دنبالم بیای. راننده مصمم گفت: - نمیشه خانوم آقا تاکید کردن هرجا که شما میرین دنبال تون بیایم و ازتون محافظت کنیم. لبخند کلافه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم: - باشه. با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم رفتم سمت رستوران، دوتا نگهبان جلوی رستوران بودن که با دیدنم یکی‌شون به انگلیسی گفت: - رزرو داشتین خانوم؟ بازم خداروشکر زبانم عالی بود وگرنه با اون غروری که من الان داشتم بدجوری ضایع میشدم، با خونسردی گفتم: - بله، به نام کمال سعادت. نگهبان با احترام در رو باز کرد و گفت: - خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمدین. جواب شو ندادم و فقط لبخند ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و رفتم داخل رستوران که یکی از گارسون‎‎‎‎‎ها به سمتم اومد و گفت: - سلام خانوم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم کمک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون کنم؟ - سلام، آقای کمال سعادت رزروی داشتن، ممنون میشم تا میز همراهیم کنید. گارسون که پسری جوون بود با چشم‎‎‎‎‎های درشت سبز که اونقدری زیبا بودن چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش که توی دلم یک لحظه حسرت همچین چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های رو خوردم، با لبخند مهربونی گفت: - بله خانوم، پشت سرم تشریف بیارین. گارسون جلوتر از من حرکت کرد منم پشت سرش با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم ولی محکمی حرکت کردم، گارسون رفت سمت راست رستوران که یکم تاریک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر و خلوت بود که از اون دور طبق عکسی که الکس فرستاده بود از کمال اون رو پشت صندلی دیدم، اونم متوجه من شد چون بلافاصله از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد، نگاهی کوچیکی به تیپش انداختم از حق نگذریم واقعاً خوشتیب بود و دل هر دختری رو می‎‎‎‎‎‎‎‎برد، کت و شلوار مشکی پوشیده بود که لباس زیر کتش هم مشکی بود ولی کروات زرشکی زده بود که باعث شده بود خوش‎‎‎‎‎‎‎‎تیپ تر بشه، بهم رسید و با غروری که از توی صداش بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - سلام مارانا خانوم. به دستش که اورده بود بالا برای دست دادن نگاه کردم، دودل بودم ولی با این حال دستم رو بردم بالا و همزمان گفتم: - سلام، آقای سعادت.
  6. با لحنی که مثلاً می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم دل این دخترک مرموز رو بسوزونم گفتم: - ببین دخترجون من اونقدری الان مشکل دارم که وقت ندارم با تو سر و کله بزنم، اگه که باهام راه بیای که همه‎‎‎‎‎‎‎چی با خوبی و خوشی تموم میشه میره. دختره که یکم از اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش باز شده بود، گفت: - اسم من پگاه هستش، باور کن منم حوصله بحث کردن با تورو ندارم ولی باور کن اگر بفهمن من دافنه رو گذاشتم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا بره زنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارن. پریدم وسط حرفش و با آرامش گفتم: - اگه اجازه بدین بریم داخل که من قشنگ خیال شما رو از بابت خودم مطمئن کنم. پگاه لبخند خجالت زده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و دستش رو اورد بالا و گفت: - اوه، ببخشید اصلاً حواسم نبود بفرمایئد داخل. گذاشتم اول خود پگاه رفت سمت سالن خونه و منم پشت سرش رفتم، به اطراف خونه نگاه کردم، خونه کوچیک و ساده ای بود که همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش خلاصه میشد توی یک پذیرایی کوچیک که سمت راستش آشپزخونه کوچیکی بود و سمت چپش دوتا در بود که اگه اشتباه نکنم دافنه باید توی یکی از همین اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشه، رو پگاه کردم و با صدای آروم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری گفتم: - دافنه توی کدوم اتاقه؟ پگاه نفس عمیقی کشید و گفت: - اگه اشتباه نکنم، تو همون شهاب سلطانی هستی که دافنه ازش برام می‌گفت؟ از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جواب مو درست نداد کلافه شدم ولی خوب الان وقت این‎‎‎‎‎‎‎‎که عصبی بشم رو نداشتم برای همین گفتم: - آره، پس خداروشکر از همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی خبر داری؟ پگاه سری به نشونه تایید نشون داد و دستش رو گرفت طرف اتاقی که سمت راست بود و گفت: - توی این اتاقه ولی خواهش می‎‎‎‎‎کنم برای من دردسر درست نکن. لبخندی زدم و گفتم: - قول میدم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم اتفاقی برات بیافته، این لطف تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. پگاه دست کرد توی جیب مانتوش و کلیدی در اورد و رفت سمت در اتاق، قلبم بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قرار توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد بعد از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه سال دارم دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم، پاهام توان این که جلو برن رو نداشتن، به زور نفس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشیدم، تمام توانم رو جمع کردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های لرزون رفتم سمت اتاق، پگاه که دید دارم میام سمت اتاق کلید رو کرد توی قفل و قفل رو باز کرد، دستگیره اتاق رو کشید و در اتاق رو هل داد و خودش رو کشید کنار و زیر لب گفت: - تنهاتون می‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم. از این که پگاه واقعاً دختر با درکی بود لبخندی زدم و همون جوری که قلبم داشت محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد رفتم سمت اتاق و با دیدن دافنه که با چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های اشکی وسط اتاق ایستاده بود و با تعجب و با بهت داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، منم حالم بهتر از دافنه نبود، من کل زندگیم رو باخته بودم، جوونیم رو ملیکام رو اون دافنه پر از شوق رو و مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر قلبم رو، سعی کردم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار هم قوی باشم درسته که ملیکا رو از دست داده بودم ولی الان دافنه زنده رو‎‎‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم بود و دیگه دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که دافنه رو دوباره از دست بدم، قطره اشکی روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام چکید دافنه زودتر من به خودش اومد و با سرعت اومد سمتم، منم دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم که دافنه پرید توی بغلم و با هق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هق گفت: - یعنی باور کنم که خواب نیستم، باور کنم که این شهابی که دارم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم خواب نیست و اومده تا من رو ببره پیش خودش.
  7. شهاب اصلاً نفهمیدم چطوری به اون آدرسی که عسل فرستاد رفتم، از تهران تا شمال رو فقط دوساعته رسیدم ظربان قلبم روی بالا ترین درجه بود، باورم نمی‎‎‎‎‎‎شد که دافنه زندس و داره نفس می‎‎‎‎کشه ولی چه حیف که ملیکام دیگه نیست، یه نگاه به آدرسی که عسل فرستاد کردم دقیقاً اگه اشتباه نکنم رو به رو خونه شون بودم، ای الکس مارموز ببین با زندگی خودش و اطرافیانش به خاطر کینه‎‎‎‎‎‎ای که داشت چیکار کرد؟ از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در قبل از این‎‎‎‎‎که در بزنم با خودم گفتم شاید الکس عسل رو اجیر کرده و تمام این‎‎‎‎‎ها یه نقشه‎‎‎‎‎ست تا من رو قافل گیر کنه و بکشه، با این فکر اسلحه مو از پشت شلوارم در آوردم و زنگ خونه رو زدم، یه خونه نقلی کوچیک بود توی پایین شهر ساری، الکس مطمئن بود من اینجور جاها رو دنبال دافنه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گردم برای همین دافنه رو اینجا مخفی کرده. صدای زنی پشت آیفون پیچید. - کیه؟ دوتا تک سرفه کردم و گفتم: - از آشناهای عسل خانوم هستم میشه چند لحظه بیاید دم در؟ هیچ صدایه دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نیومد بعد از چنددقیقه درباز شد و دختری قدبلند و با قیافه معمولی اومد بیرون و با نگرانی گفت: - سلام عسل چیزی شده؟ من که اسلحه مو پشتم قایم کرده بودم رو بیرون اوردم و گرفتم طرفش و آروم گفتم: - تن لش تو بکش اون ور می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بیام تو. اخم های دختره تو هم رفت و از جلوی در رفت کنار منم سریع رفتم توی خونه و زود برگشتم سمت دختره که با چیزی نزنه تو سرم بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش بشم، دختره که داشت با تعجب و عصبانیت نگام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت: - تو کی هستی، از جون من چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوای؟ سعی کردم با آرامش رفتار کنم و این طفلک که هیچ تقصیری نداره اروم صحبت کنم، با لحن آرومی گفتم: - من نه کاری با تو دارم نه صدمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای قراره بهت بزنم، فقط دافنه رو بر میدارم و میرم. دختره لبخند آرامش بخشی زد و گفت: - می‎‎‎‎‎‎‎تونی اون رو ببینی ولی من بهت اجازه نمی‎‎‎‎‎‎دم که ببریش چون دست من امنته. از این حرفش خیلی خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت و گفتم: - مثلاً کی می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد جلوی من رو بگیره؟ با این حرفم بلافاصله خم شد و اسلحه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی پایین شلوارش جاسازی کرده بود در اورد و گرفت طرفم، لعنتی اگه یکم توجه می‎‎‎‎‎‎کردم برامدگی اسلحه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم، کم نیاوردم و دوباره گفتم: - هرچی که اون ها بهت میدن من دوبرابر شو میدم. دختره پوزخندی زد و با خونسردی گفت: - شیش برابر شو هم بدی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎زارم ببریش. نه مثل این که کارم سخت شد ولی تنها چیزی که دخترا دارن و همیشه باعث شکستن شون میشه دلسوز بودن شونه، برای همین باید از یه راه دیگه وارد می‎‎‎‎‎‎‎‎شدم
  8. الکس با شنیدن کلمه پسرم سرم رو گرفتم بالا که قامت محسن رو دیدم، یا همون پدرم دیدم، به ولله اون غم توی چشم‎‎‎‎‎‎‎هاشو حتی از این فاصله رو دیدم، به زور از جام بلند شدم، یک‎‎‎‎‎‎‎قدم رفتم سمت محسن اون هم با قدم‎‎‎‎‎‎‎های لرزون اومد سمتم، تمام قدرتم رو جمع کردم و با آخرین سرعت رفتم سمت محسن و اون رو توی آغوشم گرفتم، به همون بزرگی خدا قسم می‎‎‎‎‎‎‎شد تاما آرامش‎‎‎‎‎‎‎‎های دنیا رو حس کنم هیچی برام مهم نبود، این‎‎‎‎‎‎‎‎که چرا تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎‎ها پیشم نبوده و چرا مارو ترک کرده، فقط‎‎‎‎‎‎‎‎فقط آغوشی برام مهم بود که سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساله ازم محروم شده بود. مارانا با دیدن صفحه فیسبوک شهاب شوکه شدم و با پدرم تماس گرفتم و بهش گفتم که بره پیش الکس چون مطمعن بودم اولین کسی که میبینه الکسه و داغونه، از دیشب که فهمیده بودم دافنه زندس دلشوره بدی گرفتم، و الان که از همه بدتر الکس و پدرم قضییه رو به بدترین شکل ممکن فهمیدن، کلاً تمام برنامه ریزی هامون بهم ریخته بود ولی خوب از همه اینها بدتر امشب با کمال قرار دارم و الکس هم که فکر نکنم تاچند روز جواب تلفن‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو بده، پس باید خودم تصمیم می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم که باید چیکار کنم، نگاهی به ساعت کردم اوه ساعت پنج‎‎‎‎‎عصر بود و من باید ساعت هشت آماده باشم، عجب داستانی شده بودا دقیقاً باید همون شبی که با این پسره مغرور از خودراظی قرار دارم این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎ها بیفته، اماّ من می‎‎‎‎‎‎تونم من دیگه اون دختر ضعیف چندسال پیش نیستم، بلند شدم و رفتم سمت حموم وان رو گذاشتم تا پر از آب بشه یکم شامپو بدن ریختم داخل وان رفتم داخلش و دراز کشیدم، شاید یکم فکرم سبک بشه، و بفهمم دارم چیکار می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، اماّ با یادآوری چشم‎‎‎‎‎‎‎های آبی شهاب دوباره قلبم لرزید، باید به الکس بگم که کاری با جون شهاب نداشته باشه چون مطمئنم اگه یه خون از دماغ شهاب بیاد من داغون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شم، مخصوصاً الان که الکس به خون شهاب بدجوری تشنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎است، از توی وان اومدم بیرون و دوش رو باز کردم و بدنم رو آب کشیدم و حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و رفتم سمت کمد لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و درش رو باز کردم، یه لباس شب مشکی که براق بود رو برداشتم که بلندی لباس تا روی زانو‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام بود و یقه‎‎‎‎‎‎‎‎لباس هفتی باز و آستین‎‎‎‎‎‎‎دار بود، نشستم روی صندلی توالت و یکم کرم‎‎‎‎‎‎پودر زدم و یه خط چشم عربی که خیلی به چشم‎‎‎‎‎‎‎هام می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد رو کشیدم و ریمل زدم و یکم کانسیلر زدم به گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام و رژ جیگری رنگم رو برداشتم به لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام زدم، موهام رو ساده ریختم روی شونه‎‎‎‎‎هام و بلند شدم و لباسم رو پوشیدم، نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، از خود تعریف نباشه عالی شده بودم، به ساعت نگاه کردم که هفت‎‎‎‎‎نیم رو نشون می‎‎‎‎‎‎‎‎داد، باید کم‎‎‎‎‎‎‎‎کم باید راه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتادم که فکر کنم آدرس رستوران خیلی دور تر از خونه ما بود، کیف و گوشی مو برداشتم و از اتاق زدم بیرون، سکوت بدی توی خونه بود و این سکوت رو با گوشت و استخونم حس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم آهی کشیدم و از پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رفتم پایین و رفتم به سمت حیاط و رفتم سمت یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎ها و گفتم: - سلام خسته نباشی، میشه من رو به این آدرسی که گفتم ببری؟ نگهبان که پسری جوون بود نگاهی بهم انداخت و گفت: - بله خانوم خبر دارم آقا الکس گفته بود که امروز با آقا کمال قرار دارین. - باشه پس فکر کنم آدرس رو هم می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی. - بله خانوم می‎‎‎‎‎‎‎دونم. نگهبان به سمت یکی از ماشین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها که لیموزین بود رفت و در عقب رو باز کرد و با لبخند وزیرلب تشکری کردم، داخل ماشین نشستم که نگهبان هم رفت سمت در و نشست پشت فرمون، گوشیم رو از کیفم در اوردم و رفتم توی گالریم و به عکس‎‎‎‎‎‎‎‎های خودم و شهاب که برای چهارسال پیش بود خیره شدم، بعد از چهارسال و اون همه عذاب باز هم شهاب لعنتی رو دوست داشتم مخصوصاً از اون موقعی که فهمیده بودم شهاب خودش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواسته که انتقام بگیره ولی خیلی دیر فهمیده بودم خیلی دیر و دیگه متاسفانه راه چاره‎‎‎‎‎‎ای نداشتم.
  9. سرم داشت منفجر می‎‎‎‎‎شد، مفهموم کلمه‎‎‎‎‎‎ها برام سخت شده بودن، مامان چندباری هی اسمم رو صدا می‎‎‎‎‎زد ولی توان جواب دادن رو نداشتم گوشی رو از دم گوشم اوردم پایین و با پاهایی که اصلاً جون نداشتن که راه برن قدم برداشتم، تصویر مارانا اومد جلوی چشمم، یعنی این دختر که من بدی تمام عالم رو در حقش کردم خواهرم بوده، من داشتم تمام این مدت در حق خانواده خودم بد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، من تازه داشتم با بودن مارانا معنی آرامش رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎کردم من من اونو دوست داشتم، نفس کشیدنم سخت شده بود دستم رو به دیوار گرفتم و نشستم روی زمین، با دست‎‎‎‎‎هام سرم رو گرفتم و نفهمیدم گونه‎‎‎‎‎‎هام کی از اشک پر شدن. محسن گوشیم زنگ خورد که اسم ملیکا رو دیدم، شاید اتفاقی افتاده که زنگ زده چون ملیکا این موقعه روز تماس نمی‎‎‎‎‎‎‎گرفت. - جانم دخترم؟ صدای نگران ملیکا پشت گوشی پیچید و گفت: - امم خوبی پدر؟ از تعجب یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا ولی با مهربونی گفتم: - آره دخترم خوبم، اتفاقی افتاده که این‎‎‎‎‎‎‎جوری میگی؟ - میگما بابا، یه سر همین الان برو پیش الکس خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم. - چرا دخترم، اون الان توی یکی از اتاق‎‎‎‎‎‎‎ها با دختر منصور داره صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه. - نه پدر، خواهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم الان برو. - باشه دخترم الان میرم ببینم چی شده. بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎که منتظر جواب ملیکا باشم گوشی رو قطع کردم و بلند شدم تا خواستم در اتاق رو باز کنم و برم بیرون که باز گوشیم زنگ خورد که شماره ناشناسی بود، همون جور که در اتاق رو داشتم باز می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم جواب دادم. - الو بفرمائید؟ صدای آشنایی پشت تلفن پیچید. - همین الان برو به صفحه فیسبوک شهاب سلطانی. تا خواستم بپرسم چرا و تو کی هستی گوشی رو قطع کرد، سریع شماره رو دوباره گرفتم که لعنتی خاموش بود، قبل از این‎‎‎‎‎‎‎که بپیچم توی راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو رفتم توی صفحه فیسبوک شهاب تا ببینم چه خبره که با دیدن عکس قدیمی خودم و آنجلا همون دختر آمریکایی که خیلی وقته فراموش کرده بودم از تعجب دهنم باز موند که باز با دیدن اسم الکس که زیرش تگ شده بود و کلمه خانواده نوشته شده بود، همه خاطرات یک دفعه توی ذهنم هجوم اوردن، از باردار بودن آنجلا بگیر تا الکس و موقعیت الان، پیچیدم توی راه‎‎‎‎‎‎رو که دیدم الکس روی زمین نشسته و با دست‎‎‎‎‎‎‎‎هاش صورتش رو گرفته و شونه‎‎‎‎‎‎های مردونه‎‎‎‎‎‎‎‎اش دارن میلرزن، باورم نمی‎‎‎‎‎‎شد این الکسی که دارم میبینم پسر من باشه، با قدم های لرزون رفتم سمتش و آروم گفتم: - پسرم. الکس که صدام رو شنیده بود سرش رو اورد بالا و با اون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های آبی پر از اشکش بهم خیره شد.
  10. این دختر از اون ترسوها و ضعیف ها نبود خیلی با این دخترک لجباز کار دارم، منم مثل خودش با غرور گفتم: - می دونستی اون پدر نامردت الان مرده؟ با شنیدن این جمله من اصلاً شوکه نشد ولی اشک دور چشم هاش جمع شد و گفت: - می دونستم آخر توئه لعنتی اونو می کشی، حتی چند روز پیش خودش فهمیده بود که لو میره و توئه بی رحم جون شو می گیری. خواستم جواب شو بدم که باز این گوشی لعنتی زنگ خورد با عصبانیت گوشیم رو در آوردم و که دیدم شماره علی حیدر هستش، شاید کار مهمی باشه وگرنه علی حیدر هیچ وقت یک هویی زنگ نمی زد. - جانم علی حیدر؟ صدای علی حیدر کمی نگران بود و با صدایی که ناراحت بود گفت: - داداش فیسبوک شهاب رو نگاه کن. با شنیدن اسم شهاب سریع گوشی رو قطع کردم و رفتم توی فیسبوک که دیدم برام پیام اومده که تگ شدی، با دیدن عکس تمام بدنم سست شد، جمله زیر عکس رو خوندم چشم هام تار می دیدن صفحه گوشی رو با بغض از روی صندلی بلند شدم و از اتاق سریع رفتم بیرون، همه چی برام مبهم بودن یعنی چی که مادر من باید بغل محسن پدر مارانا عکس داشته باشه و بدتر از این ها شهاب لعنتی چرا اسم من رو تگ کرده و زیر عکس نوشته خانواده؟ نمی خوام که باور کنم این عکس لعنتی رو شاید این شهاب مارمولک فوتوشاپ کرده، اصلاً بزار زنگ بزنم به مادرم باید همه چی رو توضیح بده. شماره مادرم رو گرفتم که بعد از دو بوق صداش پشت تلفن پیچید: - جانم. با صدایی لرزون و پر از بغض گفتم: - عکس فیسبوک شهاب رو دیدی؟ مامان کمی مکث کرد و با صدای گرفته ای گفت: - آره پسرم. اشکی از گوشه چشمم افتاد و بعد از این همه مدت با صدایی پر از حسرت و بغض گفتم: - یعنی محسن پدر منه، یعنی من تمام این سال ها یتیم نبودم یعنی من با خودخواهی های شما دونفر با حسرت داشتن آغوش پدر بزرگ شدم؟ مامان با هق هق گفت: - به خداپسرم می خواستم قبل از این که همه چی رو بفهمی بهت بگم، مارانا هم یک ساعت پیش باهات تماس گرفت که بگه ولی گوش نکردی. پس همه می دونستن غیر از خودم.
  11. با شنیدن حرفی که عسل زد قلبم برای چندثانیه ایستاد، این دختره دیوونه چی داشت برای خودش بلغور میکرد؟ عسل که دید شوکه شدم و هنوز جوابی بهش ندادم دوباره با اون صدای نازکش گفت: - شهاب جووونم حالت خوبه؟ تک سرفه ای کردم تا بهتر بتونم جواب این دختره احمق رو بدم. - می فهمی داری چی میگی عسل، فکر کنم از جونت سیر شدی دختر؟ عسل خنده ای کرد و با هیجان گفت: - نه به خدا چرت و پرت نمیگم، تو چندسال پیش توی دانشگاه آمریکا عاشق دختری به نام دافنه نشدی؟ ابرو هام از تعجب بالا رفتن و این بار تپش قلبم داشت به شدت بالا می رفت ولی سعی کردم خودم رو حونسرد نشون بدم و گفتم: - کامل تعریف میکنی چی شده یا همین الان بگم دخل تو بیارن؟ - خوب باشه حالا عصبی نشو، یه دوستی توی شمال دارم خیلی باهم صمیمی هستیم حدوداً یک هفته پیش رفتم پیشش و دیدم توی یکی از اتاق های خونه شون دختری رو پنهان کرده، اونقدر التماسش کردم که تعریف کرد کل قضییه رو، با شنیدن اسم و فامیلی تو خیلی شوکه شدم و از دوستم خواهش کردم که بزاره دافنه رو از نزدیک ببینم، بعد از دیدن دافنه عکس تورو نشون دادم که با دیدن عکست کلی گریه کرد و ازم خواست که بهت بگم بری و نجاتش بدی. عسل داشت همین جوری تعریف می کرد ولی گوش های من کلاً کر شدن هیچی نمی فهمیدم دنیا انگار دور سرم می چرخید، گوشی رو قطع کردم به عکس ملیکا که روی دیوار روبه روم بود نگاه کردم، قطره اشکی از گوشه چشم هام چکید، کاشکی خبر زنده بودن تورو بهم می دادن ملکه شرقی من، باید می فهمیدم که الکس با اون همه عشقی که به دافنه داره اون رو به قتل نمی رسونه، پس یعنی اگر اشتباه نکنم ملیکا هم زندس ولی الکس ملیکا رو دوست نداشت فقط اون رو برای نقشه های کثیف خودش میخواست، با فکر این که برم دافنه رو از چنگال اون الکس بی رحم در بیارم دوباره تلفنم رو برداشتم و شماره عسل رو گرفتم که سریع جواب داد: - جانم شهاب؟ - آدرس اون خونه رو سریع برام پیامک کن، دومن اگر بفهمم کلکی تو کارت بوده از الان خودت رو مرده فرض کن. حوصله حرف های چرت و پرت عسل رو نداشتم گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم رفتم سمت لپ تاپم باید سر از کار های الکس در می آوردم و اون رو همین الان به زانو در بیارم. لپ تاپ رو باز کردم و رفتم توی فیسبوک و عکس قدیمی که از محسن و آنجلا گیر آورده بودم رو گذاشتم و زیرش اسم الکس رو تگ کردم و نوشتم (خانواده) و پستش کردم، لبخند بدجنسی اومد روی لب هام گفتم که یک کاری میکنم که به زانو در بیای این تازه اولشه الکس خان. الکس رو به روی پریزاد نشستم و به صورتش خیره شدم، اون واقعاً یک پری بود، موهای طلایی و چشم های آبی و پوستی مثل برف سفید و دماغ و دهنی کوچیک برخلاف محسن که قیافه شرقی داشت دخترش اروپایی بود، با خونسردی بهش گفتم: - اصلاً شبیه پدرت نیستی پریزاد؟ با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و با تمسخر گفت: - من نباید به یک آدم خودخواه و قاتل جواب پس بدم.
  12. اتاق فاطیما نزدیک‌تر بود، فاطیما در اتاقش رو باز کرد و رو به من گفت: - فردا می‌بینمت. - باشه عزیزم شبت بخیر. - شب تو هم بخیر. فاطیما رفت تو اتاقش و من هم رفتم سمت اتاقم، امشب رو مطمئنم تا خود سفیدی صبح بیدارم چون امروز بیشتر از حد توانم چیزی فهمیدم، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل و با همون لباس‌ها روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، دقیقاً نمی‌دونم به کدوم از موضوع‌ها فکر کنم، به زنده بودن عشق سابق شهاب، یا به زنده موندن عشق سابق بابام؛ یا از این بدتر پیدا شدن سر و کله دختر منصور و فهمیدن تمام قضیه‌هایی که دختر منصور می‌دونه، سرم دیگه از شدت درد داشت می‌ترکید ولی خیلی نگران بودم برای پدرم برای الکس یا بدترین نگرانیم برای آنجلا؛ پدرم اگه بفهمه که رزا زنده‌س عمراً اگه به آنجلا نگاه بندازه چون برای این زن شوم مادر نازنینم رو دق مرگ کرد، قشنگ اون روزها رو یادمه که بی‌دلیل مادرم رو کتک میزد ولی هیچ وقت نتونستم از پدرم متنفر باشم برای کارهایی که با مادرم می‌کرد، اه حالا توی این بی‌اعصاب بودن من این پسره نچسب هم برای من قرار می‌ذاره اینو فردا کجای دلم بزارم ولی مجبورم که برم شاید با رفتنم کمی ذهنم خالی از افکارهای اخیر بشه، نمی‌دونم چرا بی‌دلیل چهره شهاب رو با این پسره کمال مقایسه کردم، با یادآوری چهره جذاب شهاب این قلب لعنتی باز لرزید، شهاب چهره غربی و و اروپایی داشت ولی کمال برعکس شهاب چهره شرقی داشت ولی از همه این‌ها بگذریم، نمی‌دونم آخر این داستان قرار بود به کجا بکشه داستان من و شهاب چه جوری تموم بشه خدا عالمه، اماّ وقتی الکس میگه که می‌خواد اون رو به قتل برسونه خود به خود تمام تنم به لرزه در میاد ولی اگه شهاب بفهمه که دافنه زنده‌س بازم منو دوست داره یا بیخیالم میشه، یا اصلاً هنوز هم منو دوست داره قلبش هنوز برای من می تپه یا نه؟ *** «شهاب» هرروز که می‌گذشت داشتم بیشتر دیوونه می‌شدم، دلم برای مادرم تنگ شده ولی الان وقت کافی ندارم که برم ویستیر و توی آسایشگاه بهش سر بزنم، یه جوری جیگر الکس رو به خون بکشم که توی گینس ثبتش کنن، بذار فکر کنه به عالم خودم دیوونه شدم ولی این بار رو نمی‌گذرم، یک بار از خون دافنه گذشتم بسته ولی از خون ملیکام نمی‌گذرم تمام عزیزان شو جلوی چشمش می‌کشم، از اون مادرش بگیر تا اون دخترخاله‌اش و تمام عزیزانش ولی عجله‌ای ندارم کم‌کم یه جوری نابودش کنم که خودش نفهمه، گر صبر داری گنج داری آسیاب به نوبت، با صدای تلفن گوشیم به خودم اومدم و گوشی‌مو از جیب شلوارم در آوردم و به صفحه گوشیم خیره شدم که اسم عسل رو دیدم، اه این دختره چندش چی از جونم می‌خواد، بی‌تفاوت گوشی رو پرت کردم جلوی پام که قطع شد دوباره شروع کرد به زنگ خوردن، کلافه گوشی رو برداشتم و جواب دادم. - چیه چی می‌خوای. -مژده گونی بهم بده عسیسم. - چیه بنال ببینم. - عشق قدیمیت زنده‌س شهاب جون.
  13. این الکس هیچ وقت نمی‌خواست که آدم بشه، پوفی کردم و رو کردم به آنجلا و فاطیما گفتم: - این الکس رو آخر سر این بدون خداحافظی قطع کردن‌هاش می‌کشم، راستی آنجلا تو فهمیدی که منصور جاسوس هستش؟ آنجلا ابرو شو بالا انداخت و گفت: - نه من متوجه نشدم حتی وقتی که الکس بهم زنگ زد و گفت گوشی‌شو که هک کردم ولی اونقدر زرنگ بود که ردی به جا نذاشته بود توی گوشیش. فاطیما خمیازه‌ای کشید و خسته گفت: - ساعت رو نگاه کردین، دوازده شب هستش من دیگه طاقت موندن ندارم. رو به آنجلا کرد و دوباره گفت: - این در جادوئی تو باز کن من برم عزیزم. آنجلا از روی صندلی بلند شد و با مهربونی گفت: - باشه عزیزم، منم خسته‌ام بهتره که همه‌مون بریم. با این حرف آنجلا منم بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و هر سه‌مون رفتیم سمت در و آنجلا دکمه رو زد و در باز شد، سریع رفتیم توی اتاق خواب آنجلا و آنجلا در مخفی رو دوباره سریع بست، روبه آنجلا کردم و گفتم: - این روز با این حرف‌های که شنیدی رو زیاد سخت نگیر، زندگی چه سخت بگیری چه آسون باز می‌گذره پس خودت رو زیاد اذیت نکن. آنجلا سرش رو تکون داد و لبخند مهربونی زد و گفت: - ممنون عزیزم، باور کن اگه میشد همین کار رو می‌کردم ولی نمیشه که هیچ بدتر ذهنم مشغوله. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم: - باور کن برای همه‌مون سخته، مخصوصاً منی که هیچ ور این قضیه پر رمز و راز نبودم ولی بیشتر از همه ضربه خوردم. فاطیما شاکی گفت: - میشه این حرف‌های کلیشه‌ای تون رو بذارین کنار چون من دیگه کشش حرف شنیدن ندارم. تک‌خنده‌ای کردم و رو به آنجلا گفتم: - فردا می‌بینمت، شب بخیر. فاطیما هم زیرلب شب بخیری گفت و آنجلا لبخندی زد و گفت: - شب شما دوتا وروجک هم بخیر. لبخندی به آنجلا زدم و هردومون از اتاق آنجلا اومدیم بیرون.
  14. آنجلا متاسف و ناراحت گفت: - من نمی‌خواستم که این جور بشه، آخه رزا این جور آدمی نبود که بخواد از من سواستفاده کنه و بره به پسرش بگه. فاطیما حسابی کلافه شد و بی‌حوصله گفت: - آخه من به قلب مهربون شما چی بگم، خوب عزیز من وقتی ببینه پسرش اینقدر داغون و تشنه انتقامه خوب معلومه که صد درصد طرف پسرش هستش. - آره منم موافقم چون هرکس به فکر منافق خودشه و این که تا الان شهاب چرا نگفته و چی تو سرش داره خیلی خطرناکه. - به نظر من همین الان هرچه سریع‌تر بهشون بگی بهتره مارانا. حق با فاطیما بود باید همین الان هرچه سریع تر به پدرم و الکس می گفتم و دیگه مهم نبود که پشت گوشی یا رو در رو هست، گوشی مو برداشتم و اول شماره پدرم رو گرفتم که صدای زنی پشت تلفن پیچید و خاموش بودن گوشی پدرم رو اعلام کرد، این بار شماره الکس رو گرفتم که بعد از چهار بوق صداش پشت تلفن پیچید. - بله مارانا. با شنیدن صداش ضربان قلبم روی تندترین حالت ممکن رفت، دهنم خشک شده بود و توان حرف زدن رو نداشتم، یعنی واقعاً نمی‌دونستم دقیقاً اوی چی بگم که الکس دوباره گفت: -الو، مارانا اتفاقی افتاده. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که آروم باشم و گفتم: - یه موضوع مهمی رو می‌خوام بهت بگم، خیلی مهمه الان کی پیشت هست؟ الکس نفس عمیقی کشید و کلافه گفت: - مارانا الان اصلاً نمی‌تونم صحبت کنم چون دختر منصور رو پیدا کردم و فهمیدم که منصور بی‌شرف همه چی رو برای دخترش تعریف می کرده الان هم با کمک پدرت دختره رو اوردیم خونه پدرت و اعصاب کافی برای گوش کردن حرف‌هات ندارم هرموقع سرم خلوت شد خودم باهات تماس میگیرم. ای خدا چرا امروز تموم نمیشه، چه قدر دیگه باید حرف‌های شوکه کننده بفهمم واقعاً دیگه کشش ندارم ولی با تردید گفتم: - الکس واقعاً موضوع خیلی مهمی هستش. الکس یکم عصبی و بی‌حوصله گفت: - همین که میگم، خودم باهات تماس می گیرم. گوشی رو بدون این که من حرفی بزنم قطع کرد.
  15. - چرا دخترم، یک نفر دیگه هم از این جریان خبر داشت. با تعجب و حیرت گفتم: - کی از این قضیه به این مهمی خبر داشته؟ آنجلا لبخند شرمساری زد و گفت: - من بعدها با عشق محسن آشنا شدم، مادر شهاب بعد از این که این اتفاق برای الکس و دافنه افتاد و رفتم تحقیق درمورد شهاب و فهمیدم یه مادر داره، باهاش آشنا شدم و شدیم دوست‌های صمیمی، موقع درد دل‌هامون فهمیدم که چه بلایی سر خودش و رضا اومده و محسن دیوونه‌وار عاشقش بوده منم برای اون زندگی مو تعریف کردم، الان هم چندسالی هست ازش خبر ندارم، یک هویی غیبش زد و دیگه ندیدمش. با شنیدن حرف‌های آنجلا داشتم شاخ در می‌آوردم وای آنجلا تو چی‌کار کردی، شک ندارم که شهاب همه چی رو می‌دونه و گذاشته به وقتش ضربه اصلی شو بزنه. - اماّ شهاب توی اون چهارسال حرفی از مادرش نزد، هرموقع هم از مادرش می‌پرسیدم دست به سرم می‌کرد، یعنی مادرش الان مادر شهاب زنده‌س باورم نمیشه! - اون واقعاً زن زیبایی بود و من هرموقع اون رو می‌دیدم هزاران حسرت می‌خوردم که چرا مثل رزا اینقدر زیبا نبودم که محسن رو عاشق خودم بکنم. پس اسم مادر شهاب رزا بود، دلیل اون خالکوبی روی قفسه‌سینه‌اش هم همین بود یک قلب که داخلش یک حرف انگلیسی R بود و بارها هرموقع ازش می‌پرسیدم می گفت همین جوری زده و من احمق ساده هم باور می کردم. فاطیما رو به من گفت: - یعنی خداوکیلی زندگی نامه شما چندنفر رو هرکس بفهمه دیگه نیاز به وکس نداره خودش خود به خود می‌ریزه، چه قدر پیچیده اصلاً از هر ور قضیه نگاه می‌کنم بازم متوجه نمیشم کی به کیه، الان با این کاری که خاله ما انجام داده صد درصد شهاب خبرداره و مادرش رو هم یه جایی پنهان کرده، مثل همون کاری که ما با دافنه کردیم کلاً اینجا همه‌مون یه چیزی رو از اون یک نفر پنهان می کنیم و کم‌کم دست مون رو میشه و باعث تعجب فرد دیگری می‌شیم. باحرف‌های فاطیما عجیب موافق بودم ولی از یه چیزی عجیب می‌ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم چون مطمئن هستم آنجلا از شنیدنش خوش حال نمیشه اون هم این هست که صد درصد پدرم بعد از فهمیدن این که رزا زنده‌س دست از سرش بر نمی‌داره و اون رو می‌خواد که هرجوری هست بعد از این همه سال باز عاشق خودش کنه، چون به خوبی یادمه مادر خدابیامرزم رو سر این عشق و عاشقی که به رزا داشت چه قدر اذیت کرد و آخر هم اون رو دق مرگ کرد، خداکنه هیچ وقت سرکله این زنک نحس پیدا نشه.
  16. - هرروز می‌گذشت و دافنه به الکس بیشتر محبت می‌کرد و الکس بیشتر وابسته می شد تا این که اخلاق‌های دافنه بعد از مدتی دوباره عوض شد و با الکس سرد شده بود، الکس داشت دیوونه میشد تا این که تصمیم گرفت تعقیبش کنه و فهمید که با پسری به نام شهاب دوسته و دیووانه‌وار عاشق اونه، بعدها خود الکس برام تعریف کرد که اون رو از روی عصبانیت زیاد کشته و می‌خواد که انتقام شو از شهاب بگیره، اماّ شهاب از همه جا بی‌خبر بود اون نمی‌دونست که دافنه نامزد داره ولی اونقدری کینه و نفرت چشم‌های الکس رو پر کرده بود که هیچی غیر از انتقام نمی‌دید، بقیه شو هم که خودتون خبر دارین. با حرف‌های که آنجلا زد هم میشد گفت دافنه بی گناه بوده ولی از یک طرف دیگه اگه الکس رو دوست نداشت و می‌خواست که بهش نامردی کنه چرا اون رو بدتر به خودش وابسته کرد، با این سوالی که تو ذهنم بود بدجوری داشتم عصبی می‌شدم و متفکر گفتم: - خوب همه این‌ها درست، دافنه که الکس رو نمی‌خواست چرا وسط راه بهش محبت کرد که الکس رو بیشتر وابسته خودش بکنه؟ فاطیما با حرف من به خودش اومد و سریع گفت: - شاید می‌خواسته خودش رو به زور عاشق الکس کنه که با دیدن شهاب پشیمون میشه و عاشق شهاب میشه. آنجلا آهی کشید و آروم رو به فاطیما گفت: - آره دخترم منم دقیقاً همین حرف‌ها رو به الکس گفتم تا شاید بی‌خیال انتقام بشه، اماّ اون بی‌خیال نشد که هیچ بدتر تشنه انتقام شد. با فکر این که شهاب بفهمه دافنه زنده‌س سریع گفتم: - ولی اگه شهاب بفهمه که دافنه زنده‌س اتفاق‌های خوبی نمیفته. فاطیما آروم زد روی پیشانیش و گفت: - لامصب یکی دوتا مسئله هم نیست، تا میای برای این موضوع راه حل پیدا کنی یکی دیگه می‌پره وسط. نفس عمیقی کشیدم و لبخند کلافه ای زدم و گفتم: - از همه مهم‌تر فعلاً قضیه پدرم و الکس هستش، بقیه رو بعداً هم میشه حل کرد. آنجلا سری تکون داد و گفت: - آره دخترم منم با این موافقم ولی چه جوری گفتن بهشون مهمه؟ سرم رو خاروندم و گفتم: - باید چند روز دیگه با یک نقشه فوق العاده هم پدرم و هم الکس رو بیاریم اینجا، پشت تلفن همچین موضوع به این مهمی رو نمیشه گفت. فاطیما با استرسی که توی صداش بود گفت: - اماّ اگه قبلش کس دیگه‌ای بفهمه و بهشون بگه چی؟ لبخند آرومی زدم و گفتم: - این موضوع رو غیر از ما سه نفر کس دیگه‌ای که نمی‌دونه که بخواد بره بگه، الانم که می‌بینی من یکم می‌ترسم چون شهاب رو به خوبی می‌شناسم مو رو از ماست میکشه بیرون. آنجلا با صدای آرومی گفت:
  17. این خانواده واقعاً عجیب غریبن و هرچی بیشتر ازشون می‌فهمی بیشتر گیج میشی، پس یعنی اگه اشتباه نکنم آنجلا آدم باهوشی هستش و الکس این زرنگی رو از مادرش و گذشته پر از دردسر شو از پدرم به ارث برده، فاطیما باحیرت و تعجب پرسید. - آخه خاله پس چرا این همه مدت من چیزی نفهمیدم ازت و تو تازه داری همچین چیزهایی رو به من میگی؟ آنجلا مهربون لبخند زد و رو به من و فاطیما گفت: - الان موقعه این سوال‌ها نیست چیزهای مهم‌تری برای صحبت کردن داریم و باید یک تصمیم درست بگیریم که دشمن در کمین‌مون نشسته و بدجوری می‌خواد که الکس منو زمین بزنه. آهی پر از حسرت و غم کشیدم و گفتم: - شهاب اون جوری‌ها هم که فکر می‌کنید بدجنس نیست اون دل مهربونی داره اگر اون رو عصبی نکنن. آنجلا به مبل‌ها اشاره کرد و گفت: - بشینید بچه‌ها ایستاده که نمیشه صحبت کرد. هرسه‌مون رفتیم سمت مبل های تک نفره و نشستیم، که من باز گفتم: - اماّ آنجلا مگه الکس با دافنه با عشق باهم نامزد نکردن، که دافنه به الکس پشت کرد؟ آنجلا کمی مکث کرد و غمگین و با لحنی که دل سنگ هم آب می کرد گفت: - خوب از اولش اگر بخوام بگم خیلی طولانی هستش، الکس دیوانه‌وار از همون لحظه اول که اون رو دید عاشقش شد، دافنه با مادرش تازه اومده بودن خونه ما و مشغول به کار بودن بعد از دوسال مادر دافنه توی تصادف مرد و دافنه خیلی داغون شده بود و دانشگاه اصلاً نمی‌تونست به دلیل روحیه‌ی داغونش بره، الکس زیر بال و پر دافنه رو گرفت و اون رو هر روز پیش مشاوره می‌برد و اون رو به کمک دکترها خوب کرد، بعد از چند وقت الکس که داشت علاقه‌اش روز به روز به دافنه بیشتر میشد و به اون پیشنهاد ازدواج داد ولی دافنه قبول نکرد چون می‌گفت علاقه همسر بودن رو بهش نداره و اون رو مثل یک برادر قبول داره ولی الکس نمی‌خواست باور کنه و اون رو با پیشنهادهای مختلف مثلاً می‌خواست گول بزنه، دافنه رو توی یکی از بهترین دانشگاه آمریکا ثبت نام کرد و هر محبتی که بگی برای دافنه انجام داد ولی بارها و بارها دافنه به الکس می‌گفت که اون رو دوست نداره و برای حال الکس خیلی نگران بود اون روز رو به خوبی یادمه با حال دگرگون اومد پیش من و گفت که هرکاری می‌کنه عاشق الکس نمی‌شه و می‌ترسید از روزی که عاشق یه نفر دیگه بشه و الکس به کلی نابود بشه، از اون روز هر روزش رو با الکس صحبت کردم و التماسش می‌کردم که بیخیال این دختر بشه ولی نمی‌خواست باور کنه که دافنه رو به یکی دیگه بده، اماً نمی‌دونم یک دفعه چیشد که دافنه به الکس گفت راضی شده که با اون عروسی کنه و داره کم‌کم بهش وابسته میشه. با حرف ‌های آنجلا دلم برای الکس خیلی سوخت ولی این حق الکس نبود، آنجلا دوباره کمی مکث کرد و این بار با بغض ادامه داد.
  18. به حرف آنجلا لبخندی زدم، خوب راست هم می گفت این الکس بود که همیشه می‌گفت ضربه‌ها رو دقیقاً جایی می‌خوری که انتظار نداری و این جور جاها که همیشه آروم و بدون دردسر هستش، همیشه بدترین اتفاق‌ها رو به دنبال داره، با حرف فاطیما از فکرم اومدم بیرون. - خوب خانوم انیشتن کجا بریک که این جوجه های جاسوس مارو پیدا نکنن؟ آنجلا زودتر من جواب داد. - من یه جایی می‌برمت که جن هم نتونه پیدات کنه. فاطیما لبخندی زد و سرشو به علامت باشه تکون داد و من و فاطیما بدون حرف پشت سر آنجلا قدم برداشتیم، با کمال تعجب دیدم آنجلا داره به سمت اتاق خودش میره بدون صدا خنده‌ای کردم و به فاطیما نگاه کردم که اون هم داشت می‌خندید، آنجلا هم مارو سرکار گذاشته منظورش اتاقش بود که می‌گفت جن هم نمی‌تونه پیدامون کنه؟ آنجلا در اتاق رو باز کرد و رفت داخل من و فاطیما با این که داشتیم می‌خندیدیم چیزی نگفتیم و رفتیم توی اتاق، آنجلا در رو بست و رفت سمت تخت خوابش و خم شد زیر تخت یه چیزی رو فشار داد که صدای تیکی اومد و دیوار به آرومی کنار رفت و یک اتاق مخفی نمایان شد، فکر کنم این ها خانوادگی عقل شون کلاً برای این چیزا کار می کرد، فاطیما که داشت تا چند لحظه پیش می‌خندید الان داشت فقط با حیرت به صحنه روبه‌روش نگاه می‌کرد، آنجلا تک خنده‌ای کرد و گفت: - شما دوتا وروجک‌ها من رو دست کم گرفته بودین، این من بودم که الکس رو به تنهایی بزرگ کردم و گرگ بودن رو یادش دادم، الانم با تعجب به من نگاه نکنید بیاید سریع بریم داخل تا کسی متوجه این‌جا نشده. فاطیما زیر لب گفت: - عجب خاله کلکی داشتم خبر نداشتما. هرسه مون زدیم زیر خنده و سریع رفتیم داخل اون اتاق مخفی، آنجلا سریع دکمه ای که روی دیوار اتاق مخفی بود رو فشار داد و دوبارع در بسته شد، به فضای اتاق نگاه کردم که چهار تا مبل تکی به رنگ مشکی بود و یک میز صندلی و یک لپتاب که روی میز بود و کلی پرونده و دستگاه‌های مختلف که ازشون سر در نمی‌اوردم، به جز مبل‌ها بقیه اتاق به رنگ قرمز بود، با تعجب فقط داشتم به دور و اطرافم نگاه می‌کردم، آخه آنجلا این همه تشکیلات و این دستگاه‌ها به چه دردش می‌خورد، آنجلا فکر کنم فهمید که همچین سوالی توی ذهنم هستش که گفت: - این دستگاه‌ها و این اتاق همه‌اش برای خودمه و اگر بخوام یکم بهتر توضیح بدم من آدم های دور و اطراف الکس رو هک میکنم و جاسوس‌ها رو پیدا می‌کنم و این جوری نمی‌ذارم که الکس ضربه بخوره.
  19. اونقدری گیج شده بودم که توان حرف زدن رو هم نداشتم، فقط با صورتی پر از حیرت داشتم به فاطیما و آنجلا نگاه می کردم، آنجلا بهتر از من نبود اون هم دقیقاً مثل من داشت با حیرت به فاطیما نگاه می کرد، فاطیما با لحن پر از دلسوزی رو به آنجلا گفت: - خاله جونم قربونت برم چرا توی فکر رفتی الکس برای این بهتون نگفت، چون می دونست نمی‌ذارید اون دختر زندانی بمونه و الکس رو مجبور می کردین که اون دخترک نامرد آزاد کنه. آنجلا داشت تازه به عمق قضیه پی می برد و دست هاش از عصبانیت می لرزید، از روی صندلی بلند شد و رفت سمت فاطیما، فاطیما هم بلند شد تا فاطیما خواست حرفی بزنه که آنجلا یه سیلی محکم زد توی صورت فاطیما، چشم هام از حدقه زدن بیرون به سرعت از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت آنجلا و فاطیما که فاطیما با چشم های پر از اشک و لحن غمگین گفت: - خاله چرا من، من که تقصیر نداشتم؟ آنجلا هم با بغض و عصبانیت که سعی داشت کنترلش کنه گفت: - از تو یکی دیگه توقع نداشتم، تو از کی اینقدر بدجنس شده بودی که راضی شدی یه دختر جوون و مظلوم رو چندسال توی خونه حبس کنن؟ میون حرف آنجلا پریدم و با لحن مهربون و آرومی گفتم؟ - آنجلا می دونم عصبی هستی، می دونم دلخوری ولی خواهش می کنم الان توی عصبانیت حرف نزن بعد که آروم میشی پشیمون میشی از حرف هات. آنجلا بغضش ترکید، اشک هاش پشت سر هم روی گونه هاش می اومدن و با صدایی که میلرزید و پر از حسرت هایی بود که دل هر آدمی رو آتش میزد گفت: - آخه تو نمی دونی مارانا، نمی دونی چه قدر سخته تمام جوونی تو توی یک اتاق بگذرونی، آخه اون گناهی غیر از عاشقی نکرده بود اونم مثل هر انسانی عاشق شده بود ولی عاشق یه پسرس جزء الکس اون تمام گناهش این بود و حقش این تقاص نیست دخترم. به دل رحمی آنجلا واقعاً حسودیم شد چون واقعاً کمتر انسان هایی هستن که مثل آنجلا فکر کنن یا نامردی نامزد دردانه پسرش رو ببخشه و تازه اون رو گناه کار عصلی هم ندونه، فاطیما با حرص گفت: - خاله شما دیگه زیادی رمانتیک فکر می کنید اون نامزد الکس بود و حق نامردی نداشت، خوب اگه هیچ حسی به الکس نداشت می‌تونست ازش جدا بشه چه لزومی داشت حتماً بی‌وفایی کنه. قبل از این که آنجلا جواب فاطیما رو بده زودتر گفتم: - اینجا جای این بحث ها نیستش خواهش میکنم یه جایی بریم صحبت کنیم که هیچ کارگری دسترس بهش رو نداشته باشه شاید خدایی نکرده جاسوس داریم و این برامون بد تموم میشه. آنجلا یکم از اون عصبانیت چند لحظه پیشش آروم تر شده بود و لبخند محوی زد و گفت: - باحرفت موافقم، اماً دخترم الحق که الکس توی این چندسال قشنگ زرنگت کرده.
  20. نذاشتی زدم که فاطیما از شهاب بپرسه ولی چی بهش بگم واقعیت رو یا این که یک جوری دست به سرش ولی فاطیما دختری نبود که بخواد سوءاستفاده کنه و من رو اذیت کنه آروم و غمگین گفتم: - جریانش طولانیه ولی این رو بدون که سایه الکس رو مخصوصاً الان که فکر می‌کنه که من مردم می‌زنه. فاطیما که گیج شده بود از حرف های من با کلافگی گفت: - میشه یکم واضح‌تر توضیح بدی، چون نفهمیدم که هیچ بد ر گیج شدم؟ آهی کشدم و سرم رو انداختم پائین و خلاصه ماجرا رو تعریف کردم که فاطیما با دهن باز فقط داشت نگاهم می کرد و با تعجب گفت: - یعنی الان الکس همونی که باعث این اتفاق ها شده، همون برادر ناتنی جنابالی هستش؟ به صورت پر از غم آنجلا نگاه کردم و گفتم: - آره متاسفانه. فاطیما شوکه گفت: - ولی دافنه که زندس الکس اون رو توی یکی از ویلا هاش توی شمال ایران پنهان کرده. حالا نوبت من و آنجلا بود که با تعجب و حیرت به فاطیما نگاه کنیم، ذهنم واقعاً هنگ کرده بود آنجلا زودتر به خودش اومد و گفت: - دخترم تو این رو از کجا می دونی و چرا به من تاحالا چیزی نگفته بودی؟ فاطیما پیشانی شو خاروند و با لحن مظلوم و آروم گفت: - اول این که از کجا می دونم ، باید بگم این که الکس از من کمک گرفت چون من چند تا دوست صمیمی و البته دهن قرص سراغ داشتم توی شمال چون چند سالی الکس دافنه رو توی آلمان پنهان کرده بود، که آدم های اون جا با دافنه ناسازگاری کردن و الکس مجبور شد که اون رو به ایران بیاره. آنجلا نذاشت که فاطیما حرفش رو ادامه بده و گفت: - آخه چه‌طور ممکنه بارها بعد از این که گفت دافنه رو به قتل رسونده گریه می کرد و کلی ناراحت بود بعد الان می گید که زندس؟ فاطیما اشک دور چشم‌هاش حلقه زد و با ناراحتی گفت: - الکس روزی که نامردی دافنه رو متوجه شد بار ها و بارها قسم خورد که اون رو مرده فرض کنه و با خودش هم همیشه تکرار می کرد که دافنه مرده ولی دلش نیومد که دافنه رو بکشه و اون رو از نظر من مجازات بدتری کرد و اون رو توی خونه های مختلف زندانی کرد و براش شناسنامه و پاسپورت جعلی درست کرد. دیگه داشتم از تعجب زیاد شاخ در می‌اوردم این الکس الحق که پسر بابامه مثل بابام زندگیش پر از رمز و رازهای زیادی هستش که آدم بعد از شنیدن شون متعجب میشه.
  21. از دست این دختر یه کاری کرد که غم توی دلمون کلاً برای چند لحظه هم که شده از یادمون بره و لبخند روی لب های پر از غم مون بیاره، لبخندی زدم و گفتم: - خوب خوبه یادم باشه رفتیم ایران یه مغازه خوب بلدم از خوردن کله پاچه هاش لذت می بری. - خوب چه کاریه مگه این جا کله پاچه قحطی هستش میگم کارگر ها درست کنن برای فردا صبحانه. - آره اینم فکر خوبیه. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم به بشقاب غذام نگاه کردم کمی از ماهی که توی بشقاب بود مونده بود ولی دیگه میلی به خوردنش نداشتم رو به آنجلا گفتم: - عزیزم من دیگه سیر شدم، میرم حیاط پشتی منتظرت می شینم تا بیای. آنجلا از روی صندلی بلند شد و گفت: - باهم می‌ریم عزیزم منم دیگه میلی به غذا ندارم. از روی صندلی بلند شدم که فاطیما شاکی گفت: - من فقط مزاحمم؟ خواستم که حرفی بزنم که آنجلا زود تر گفت: - نه عزیزم این چه حرفیه دوست داری توهم بیا. فاطیما به حالت قهر و مظلوم گفت: - نه ممنون خاله اگر دوست داشتین همون اول می گفتین. لبخندی از کار های فاطیما روی لب هام اومد اون واقعاً دختر مظلوم و خوش قلبی هستش، رفتم سمتش و با مهربونی و شوخ گفتم: - خوب عزیزم گفتم مزاحم خوردنت با این صدف های خوشگلت نشم وگرنه شما که گل سر سبدی. فاطیما از حرفم خندش گرفت و از روی صندلی بلند شد و گفت: - نه دیگه سیر شدم، حالا که اصرار می‌کنید باهاتون میام. تک‌خنده ای کردم و دیگه چیزی نگفتم، هرسه مون به سمت حیاط پشتی رفتیم، روی یکی از صندلی های حیاط پشتی نشستم، آنجلا و فاطیما هم نشستن نمی دونستم دقیقاً سر حرف رو چه جوری باز کنم که خداروشکر فاطیما نجاتم داد و گفت: - خوب مارانا الان تصمیمت چیه، به آقامحسن و الکس همه چی رو میگی؟ نفس عمیقی کشیدم و با یادآوری پدرم و الکس بغضی که نزدیک پنج ساله دست از سرم بر نمی داره گفتم: - راه دیگه ای غیر از این ندارم چون مطمئن هستم که شهاب تا ته قضیه رو در نیاره ول کن نیست؟ فاطیما که از جریان شهاب خبر نداشت با تعجب گفت: شهاب کیه و چه ربطی اصلاً به ماجرای ما داره.
  22. فاطیما دید که من هیچ حرفی نزدم و توی سکوت دارم آروم‌آروم ماهی رو می‌خورم بازهم با خنده گفت: - حالا همین یک بار رو امتحان کن شاید خوشت اومد؟ باز نگاهی به صدف‌ها انداختم که با دیدن اون چیز وسطش چندشم شد و رو به فاطیما گفتم: - باورکن نمی‌تونم بخورم چون بعد از خوردنش می‌دونم که حالم بد میشه. - یعنی از کله‌پاچه شما ها چندش تره؟ با این حرف فاطیما هرسه‌مون زدیم زیر خنده واقعاً یه جورهای راست می‌گفت بنده خدا چون کله‌پاچه هم قیافه‌اش یکم چندشه ولی مزه‌اش واقعاً لذیذه ولی منم کم نیاوردم و گفتم: - خوب درسته ولی از حق نگذریم به این‌حدهم کله‌پاچه قیافه‌اش بد نیستش. - اوم خوب هرکسی از غذای کشور خودش دفاع می کنه ولی مطمئنم اگه امتحان کنی پشیمون نمی‌شی. خوب فاطیما خیلی اصرار داشت که این صدف رو به خورد من بده دیگه روم نشد که رو شو زمین بندازم و بگم که نمی‌خورم، با دودلی یکی از صدفه‌ارو برداشتم و گفتم: - باشه حالا که انقدر اصرار داری که من امتحان کنم موردی نیست، اماّ اگه بالا بیارم فاتحه تو بخون. فاطیما نیشش باز شد و سریع گفت: - باشه قبول. آنجلا و فاطیما هردوشون داشتن با خنده نگاهم می کردن وای فاطیما می کشمت اگر بد مزه باشه، چشم هام رو بستم و صدف رو گرفتم بالا و مواد شل وسطش رو سر کشیدم و خود صدف رو آوردم پائین، مواد صدف رو یکم مزه مزه کردم زیاد هم که فکر می کردم بد نبود ولی خوش مزه هم نبود سریع قوتش دادم و پشت سرش آب خوردم که فاطیما با نیش باز و خنده گفت: - خوشمزه بود یا برم فاتحه مو بخونم؟ آنجلا رو به فاطیما با یکم اخم ولی مهربون گفت: - دخترم اینقدر این طفلک رو اذیت نکن. رو به آنجلا با خنده گفتم: - نه اشکال نداره اون جوری‌ها هم بدمزه نبود تونستم بخورم و فاطیما هم باید کله‌پاچه رو امتحان کنه. فاطیما بامزه گفت: - عزیزم من خودم کله‌پاچه رو اگر باشه تا تهش می‌خورم.
  23. آنجلا لبخندی زد و گفت: - باشه عزیزم بریم. از این همه محبت آنجلا داشتم شرمنده می‌شدم فکر می‌کردم بعد از این همه اتفاق باید کمی اخلاقش عوض بشه و باهام بدرفتار کنه ولی بد نشد که هیچ بهتر هم شده. با آنجلا از اتاق بیرون رفتیم و به سمت آشپزخونه راه افتادیم، از جلوی در اتاق فاطیما که رد شدیم یک‌دفعه در اتاق فاطیما هم‌باز شد و فاطیما با دیدن آنجلا با نگرانی نگاهش کرد که آنجلا با خونگری و با مهربونی که واقعاً من رو متعجب می‌کرد گفت: - عه توهم که هنوز سر میز شام نرفتی عزیزم؟ فاطیما سریع خودش رو جمع‌جور کرد و با شیطنت و لبخندی که سعی داشت واقعی باشه گفت: - می‌خواستم ببینم کسی دنبالم میاد که متاسفانه کسی نیومد خودم مجبور شدم بیام. این فاطیما واقعاً دختر شاد و با مزه‌ای هستش و غیرممکنه که پیشش باشی و لبخند روی لبهات نیاره، آنجلا تکخنده ای کرد و چندقدم به جلو رفت و لپ فاطیما رو کشید و با خنده گفت: - آخه دخترم تو هیچ وقت نمی‌خوای که بزرگ بشی؟ - نه خاله جان چون دنیای بزرگ‌هارو نمی‌پسندم. با این حرف فاطیما موافق بودم، دنیای بزرگها دنیای نبود که بچه‌گی‌مون آرزوشو داشتیم، برای این که بحث به جریان الکس و پدرم کشیده نشه زود گفتم: - الان جای این حرف‌ها نیست فعلاً بریم شام بخوریم تا بعد. فاطیما زیر لب باشه‌ای گفت و هرسه‌مون به سمت میزشام رفتیم و پشت میز نشستیم، به غذاها نگاه کردم که با دیدن صدف دریایی اخم هام تو هم رفت، خداروشکر ماهی سرخ شده هم بود وگرنه به هیچ وجه لب به این غذای چندش نمی‌زدم، برای خودم یکم از ماهی برداشتم و شروع کردم به خوردنش که فاطیما با همون لحن شوخ و بامزه گفت: - مارانا به نظرم اون صدف‌ها دارن صدات می‌زنن و میگن مارانا جونم چرا مارو نمی‌خوری؟ ابرو هام بالا رفت و منم مثل خودش با خنده گفتم: - اتفاقاً باهم سلام علیک کردیم ولی ممنون باب‌میلم نیست گلم. آنجلا که از خنده قرمز شده بود رو به فاطیما گفت: - فاطیما عزیزم اکثر ایرانی‌ها از این جور غذاها خوششون نمیاد. از این که آنجلا می‌خندید خوشحال شدم چون واقعاً اون زن مهربونی بود، شاید اگر مادرم زنده بود رفتارم با آنجلا فرق می‌کرد و باهاش بدرفتاری می‌کردم و این حقش نبود و از نظر من تمام اینها دست سرنوشت روزگاریست که همه این هارو از قبل نوشته.
  24. *** مارانا بعد از این‎که با فاطیما کلی گریه کردیم فاطیما گفت که میره اتاقش تا یکمی استراحت کنه، موقعه شام بود ولی اصلاً حوصله غذا خوردن نداشتم یه‌جورهایی روم می‎شد تو چشم‎های آنجلا نگاه کنم چون پدر من بود که باعث شد از اول جوونی آنجلا تبدیل بشه به یک زن تنها و این برای من که دختر محسن بودم عذاب داشت، ای خدا پدر تو چه‌قدر در گذشته اشتباه انجام دادی که هرچه‌قدر هم زمان بگذره درست نمیشه که هیچ تازه اشتباه‌ها یکی پس از دیگری دامن عزیزاتو می‌گیره و این یعنی عدالت و ترازو روزگار، هرچی بیشتر فکر می‌کنم بیشتر گیج می‎شم و عمق فاجعه زمانی هستش که شهاب از این موضوع باخبر بشه و این یعنی برابر با شکست واقعیه الکس، باید قبل از این که شهاب باخبر بشه خودم به الکس و پدرم همه رو بگم چون دلم نمی‌خواد که توی بدترین شرایط بفهمن و نابود بشن، سرم از شدت درد رو به منفجر بود از روی تختم بلند شدم و رفتم سمت کنسول بغل تخت و از توی یکی از کشو‌هاش یه‌دونه قرص مسکن برداشتم و با لیوان آب که روی همون کنسول بود خوردم تا بل‎که فرجی بشه و این سر لعنتی من خوب بشه، چند تقه به در خورد و در باز شد آنجلا ناراحت اومد توی اتاق ولی با مهربونی گفت: - دخترم چرا نمیای شام بخوری، نکنه به‌خاطر حضور من هستش که نیومدی؟ شرمنده از روی تخت که دراز کشیده بودم بلند شدم و رفتم سمتش و بغلش کردم و با مهربونی و شرمند‎گی گفتم: - آنجلاجون چرا بخوام به‌خاطر همچین زن مهربونی به میز شام نرم. از بغلش بیرون اومدم و دوباره گفتم: - فقط کمی سر درد داشتم قرص مسکن خوردم دراز کشیده بودم گفتم شاید کمی بهتر بشه. آنجلا هم لبخند زد و گفت: - خوب قشنگم شام نخوری که بدتر سردرد می‌گیری بیا تا باهم بریم سر میز شام. تک‌خنده‌ای کردم و گفتم: - باشه بریم. تا آنجلا خواست بیرون بره یکهویی یادم اومد که همه‌چی رو به فاطیما گفتم بذار به خود آنجلا هم بگم که فاطیما همه‌چی رو می‌دونه این‎جور بهتره. - راستی آنجلا؟ - بله دخترم. این دخترم گفتن‌های آنجلا بدجوری دلم رو می‌لرزوند یاد مادرم توی ذهنم مرور می‎شد و حالم رو از این رو به اون رو می‌کرد. - فاطیما به اتاقم اومد و حسابی دل‌نگرانت بود ازم خواهش کرد اگه چیزی می‌دونم بهش بگم منم دیدم طفلک نگرانه براش همه‌چی رو تعریف کردم. آنجلا نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و گفت: - نه عزیزم هیچ اشکالی نداره اون تمام بچگیش رو پیش من بوده و حق داشت که بدونه. - باشه عزیزم، فقط بی‌زحمت بعد از شام بریم حیاط پشتی چون می‌خوام که درمورد موضوعی باهاتون صحبت کنم.
  25. اولین ضعف هر انسان چشم‌های اون‎ها هستن که اون‎هارو لو میدن و این یعنی شکست در برابر دشمن، زنه همچنان مکث کرده بود که با تن صدای بلندتر و یکم عصبی گفتم: - خوب باشه حرف نزن منم زبون شما حیوون‌هارو خوب بلدم. بلافصه بعد از شنیدن جمله‌ام سریع گفت: - دنیا علی‎پور هستم آقا اماّ متوجه این رفتارتون نمی‎شم از من که خطایی سر نزده. پوزخندی زدم پس این زنک خائن خوب بلده که زبون بازی کنه ولی متاسفانه طرف مقابلش الکس چلپی هست و کسی نیست که با دوتا حرف خر بشه و گول بخوره، سعی کردم فعلاً خشمم رو کنترل کنم و آروم‌تر گفتم: - خوب دنیاخانوم چرا ترسیدین من که هنوز نگفتم چرا صداتون زدم، دوم این‎که شما رو کی اسخدام کرده که من خودم صاحب خونه هستم ولی خبر ندارم؟ دنیا خودش رو نباخت و با لحن محکم گفت: - من اتفاقی با مهساخانوم سرکارگرتون آشنا شدم و چون به کار احتیاج داشتم ایشون به من لطف داشتن وگفتن بعضی از روزها بیام و در کارهای خونه بهشون کمک کنم. خوب پس این از اون چیزی که فکر می‌کنم سرسخت‌تر هستش ولی منم نباید کم می‌آوردم و گفتم: - اماّ من خوب تورو می‌شناسم قبلاً تورو توی خونه یکی از دوستانم دیده بودم. دنیا که انگار فهمید من خوب اون رو یادمه سریع گفت: - بله بله من قبلاً برای خیلی از پول‎داران کار می‌کردم ولی خوب به دلایلی از اون‎جا استعفا دادم. نه این‎جور نمی‎شد این زنک زرنگ این‎جوری زبون باز نمی‌کرد، از جام بلند شدم و رفتم سمتش و مچ دست شو محکم گرفتم و بردمش سمت صندلی و پرتش کردم که تعادل شو از دست داد و بجای این که روی صندلی بشینه افتاد روی زمین تفنگم رو در آوردم و گرفتم سمتش و با تهدید گفتم: - ببین من اعصاب مصاب ندارم فکر کنم این رو هم اون رئیس احمقت که تورو فرستاده این‎جا بهت گفته یا میگی برای چی اومدی یا به جان مادرم همین الان بدون این‎که منتظر چیزی باشم می‌کشمت. دنیا که قشنگ دوهزاریش افتاده بود که نمی‌تونه با زبون من رو خر کنه ولی بازهم از من پروتر بود و گفت: - من چه بگم برای کی کار می‌کنم و چه نگم در آخرش تو منو می‎کشی منم به رئیسم وفادار میمیرم. هه شهاب عجب جوجه‌ای رو آماده حمله کرده بود که در آخرین جونش هم نمی‌خواست که خیانت کنه ولی رگ خوابش فقط یک پیشنهاد بود. - ولی اگه بگی اون شهاب لعنتی ازت چی ‎می‌خواسته که تورو فرستاده خونه من منم قول شرف میدم که بذارم بری. اشک دور چشم‌های دنیا حلقه زد و گفت: - چه فرقی می‌کنه اگر هم رئیس بفهمه که لو دادم اون من رو می‌کشه.
×
×
  • اضافه کردن...