رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hananeh

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hananeh

  1. سلام عزیز‌دل  دیشب متن مذهبی که نوشته بودی رو خوندم خیلی به دلم نشست 

    موفق باشی💕

    1. آتناملازاده

      آتناملازاده

      خیلی لطف دارید ❤️‍🔥💙🙂

  2. #پارت بیستو هفتم - می‌گم کیا، تو توی زندگی با من از چی می‌ترسی؟ ذرتی که خورده بود را قورت داد و همانطور که قاشق بعدی را پر می‌کرد، منتظر به کیانوش نگاه کرد. - چرا یهو این سوال رو پرسیدی؟ شانه‌ای بالا انداخت و لب زد که دلیل خاصی نداشته است و دوباره منتظر به صورتش چشم دوخت. کیانوش با کمی مکث و چند بار مزه‌مزه کردن حرفش، آخر لب گشود: - من از خیانت می‌ترسم. از اینکه یه روزی ولم کنی و بری. یکتا لیوان را با دستانش احاطه کرد و گفت: - چرا این ترس رو داری؟ مگه تا حالا چیزی از من دیدی؟ - نه، بحث دیدن و ندیدن نیست. ترسه دیگه، بی‌دلیل می‌شینه تو وجود آدم. تو از چی می‌ترسی؟ نگاهش را از صورت کیانوش گرفت و به محتوای لیوانش که به نصف رسیده بود دوخت: - من از دروغ می‌ترسم. کیا، من از دروغ شنیدن متنفرم. وقتی متوجه بشم کسی بهم دروغ گفته، دنیا به پام ریخته باشه. با دروغی که می‌گه، واسه همیشه از چشمم می‌فته. کیا، یه قولی بهم بده. - چه قولی؟ - قول بده هیچوقت بهم دروغ نگی. دروغ چیزیه که یه خانواده رو می‌تونه به راحتی از هم بپاشونه. کیانوش در سکوت به یکتا خیره شده بود و عمیقاً در فکر فرورفته بود. یکتا دستی جلوی چشمان کیانوش تکان داد و گفت: - چی شد؟ رفتی تو هپروت؟ قول دادن سخته؟ با گیجی نگاهی به یکتا کرد و گفت: - هان؟ نه، نه، سخت نیست. قول می‌دم. توام قول بده که هیچوقت تنهام نذاری. یکتا سرش را کج کرد، چشمانش را بر روی هم فشرد و با لبان غنچه‌شده گفت: - قول می‌دم. به حرکت یکتا خنده‌ای کرد و باقی‌مانده‌ی ذرتش را خورد. دست برد، لیوان خالی یکتا را برداشت و به سمت سطل آشغال رفت: - بیا بریم بالا، فکر کنم دیگه کارش تموم شده باشه. کیفش را از روی میز چنگ زد و بر روی دوشش انداخت و با کیانوش به طبقه‌ی بالا رفت. حلقه‌اش آماده شده بود. در انگشت کرد و کاملاً اندازه‌اش بود. مرد طلاساز، اضافه‌ی انگشتر را درون پلاستیک کوچکی کرد و به کیانوش تحویل داد و او بعد از حساب کردن، با یکتا از مغازه خارج شد. - می‌خوای بذاری تو دستت باشه؟ حلقه را از انگشتش خارج کرد و درون جعبه گذاشت: - نه، تا روز نامزدی نمی‌پوشمش. تکه‌ی اضافه‌ی حلقه را به سمت یکتا گرفت: - خب، نذارش تو پاکت. مشخصه پاکت طلا هست، یهو می‌دزدنش. بذارش تو کیفت، اینم پیش خودت باشه. تکه‌ی طلا را گرفت و دوباره جعبه را باز کرد و کنار حلقه‌اش گذاشت و این بار جعبه را در کیفش قرار داد. از پاساژ که خارج شدند، آسمان تیره و شب، خودش را نمایان کرده بود و شهر با چراغ‌های مغازه‌ها و ماشین‌ها، حسابی پرنور شده بود. به سمت موتور رفت و بعد از نشستن کیانوش، پشت سرش جای گرفت. کیانوش بعد از هندل زدن، حرکت کرد و با سرعت از بین ماشین‌ها گذشت. یکتا سرش را به گوش کیانوش نزدیک کرد و گفت: - چرا کلاه نمی‌زاری سرت؟ کیانوش صدای یکتا را به درستی نشنید و متوجه نشد چه می‌گوید. همانطور که به خاطر شدت بادی که سر و صورتش می‌کوبید، چشمانش را جمع کرده بود و به حالت نیمه‌باز به خیابان نگاه می‌کرد، دستش را به سمت گوشش برد و اشاره‌ای زد: - نمی‌شنوم چی می‌گی، بلندتر حرف بزن. تن صدایش را بالا برد و این بار داد زد: - می‌گم چرا کلاه کاسکت نمی‌پوشی؟ خطرناکه! کیانوش همانند خودش داد زد: - کلاه واسه بچه‌ سوسولا هست! ما عادت داریم! دستش را محکم دور گاز پیچاند و با سرعت بیشتری حرکت کرد که باعث شد یکتا جیغِ خفه‌ای بکشد و به کیانوش بچسبد. از حرکت یکتا خنده‌ای کرد و با سرخوشی به زیر آواز زد و بلندبلند شروع به خواندن کرد: «شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو می‌خوام مهتاب نرسه...» یکتا ضربه‌ای به کتف کیانوش کوبید: - کیا! به جای اینکه آرومتر بری، داری آهنگ می‌خونی؟ اما او با لاقیدی، دوباره آوازش را از سر گرفت: «بریم اونجا، اونجا که دیگه... به تو دست آفتاب نرسه...» یکتا با دیدن سرخوشی کیانوش و سرعت بالایش، با صدای بلند شروع به همراهی کردن با کیانوش کرد و دستانش را از دو طرف باز کرد و به سمت بالا گرفت و تمام هیجانی که از زمان خرید حلقه در پاساژ در وجودش جای گرفته بود را تخلیه کرد: «عاشقت بودن عشق منه... اینو قلبم فریاد می‌زنه... گریه‌ی مستی داره صدام... این صدای عاشق شدنه...» بی‌خیال از دنیا و زمان، و آدم‌های اطراف با سرعت می‌راند و آواز می‌خواندند. عده‌ای بی‌تفاوت و تعدادی با خنده نگاهشان می‌کردند. بعضی‌ها هم همراهی‌شان می‌کردند و بوق می‌زدند و هو می‌کشیدند.
  3. #پارت بیستو ششم حلقه‌ی فلزی نقره‌ای‌رنگ را در انگشتش چرخاند و بالا و پایینش کرد. احساس می‌کرد کمی برایش تنگ است. از انگشتش خارجش کرد و حلقه‌ی بعدی که کمی بزرگ‌تر بود را درون انگشت خود انداخت و بررسی کرد: - این یکی بهتره. حلقه رو این اندازه کنید. حلقه‌ی نقره‌ای‌رنگ را به مرد داد و دستش را عقب کشید: - جسارتاً چقدر طول می‌کشه تا آماده بشه؟ مرد طلاساز در حالی که حلقه‌ی یکتا را بر روی وزنه گذاشته بود و گرمش را چک می‌کرد، گفت: - تقریباً یه ساعتی طول می‌کشه. دو گرم و چهارصده. به یکتا که پشت سرش ایستاده بود نگاهی انداخت و گفت: - چیکار کنیم؟ بایستیم تا درستش کنه یا بریم یه دوری بزنیم؟ قبل از اینکه بتواند جواب کیانوش را بدهد، تلفنش زنگ خورد و نام مادرش را خواند. دکمه‌ی اتصال را زد و گوشی‌اش را بر روی گوشش چسباند: - جانم مامان؟ - سلام یکتا جان، کجایی مامان؟ پشت کرد و از مغازه خارج شد و کمی از درب فاصله گرفت: - من با کیا بیرونم. - کی می‌ای خونه؟ نگاهش از بالا به طبقه‌ی پایین پاساژ افتاد که کنار پله‌برقی، دستگاه ذرت مکزیکی قرار داشت: - با کیا اومدم پاساژ، شام بخورم می‌ام خونه. - باشه مامان جان، سعی کن دیروقت نشه. درست نیست، زود بیا خونه. - باشه مامان. خداحافظی کرد و گوشی را درون کیف کوچکش جا داد. به سمت درب مغازه رفت و همانجا ایستاد. با سر اشاره‌ای به قسمتی که مرد طلاساز ایستاده بود کرد و گفت: - تا آماده می‌شه، بریم پایین یه چیزی بخوریم؟ کیانوش بی‌حرف از روی صندلی که کفش چرم بود و فوم داشت، ایستاد. کیف‌پول و سوئیچش را به دست چپش داد و خطاب به مرد گفت: - آقا، من همین دور و اطرافم یه چرخی می‌زنم، برمی‌گردم. - باشه، مشکلی نداره. از مغازه بیرون زد و با چشم اطرافش را کاوید: - خب، کجا بریم؟ یکتا به سمت پله‌برقی حرکت کرد: - پایین، تقریباً نزدیک پله‌ها ذرت مکزیکی هست. بریم بخوریم تا کار حلقه هم تموم بشه. روی پله، دوشا‌دوش هم ایستادند و به پایین رفتند. یکتا بر روی صندلی زردرنگ پلاستیکی جای گرفت و کیانوش به سمت فروشنده رفت و سفارش دو ظرف ذرت مکزیکی داد و روبه‌روی یکتا نشست. یکتا دستانش را بر زیر چانه‌اش زده بود و تک‌به‌تک اجزای صورت کیانوش را از نظر گذراند. - چیه خوشگل؟ ندیدی؟ ادامه‌ی صحبتش، دستی به موهایش کشید و به سمت بالا هدایتشان کرد. یکتا خنده‌ای بر روی لب نشاند و گفت: - نه، ندیدم. دلم می‌خواد بچمون به تو بره، بچه خوشگلی می‌شه. دستش را از زیر چانه برداشت و این بار بر روی سینه، دستانش را در هم قفل کرد: - راستی کیا، تا حالا نگفتی چند تا بچه دوست داری؟ این بار کیانوش بود که یکدستش را بر زیر چانه زده بود و آرنجش را روی میز گذاشته بود و با دست دیگر ضربه‌های آرامی با سوئیچش به میز می‌زد: - دوتا خوبه. - دختر باشن یا پسر؟ اسمشون رو چی دوست داری بذاریم؟ - دوقلو باشن، یه دختر یه پسر. انتخاب اسم هم به عهده‌ی خودت. یکتا با ابروهایی بالا‌پریده گفت: - حالا چرا دوقلو؟ چرا خودت اسم انتخاب نمی‌کنی؟ نکنه دوستشون نداری؟ کیانوش دستش را دراز کرد و دست یکتا را که با انگشترهای ظریف طلایی‌رنگ و کاشت ناخون کروم هلویی زینت گرفته بود، در دست گرفت: - دوقلو می‌خوام چون دلم نمی‌خواد دوبار بارداری و زایمان تحمل کنی و اذیت بشی. اسمش هم با خودت، چون مادر از زمانی که بچه تو شکمش میاد، خیلی زحمت می‌کشه. کم‌ترین حقش، انتخاب اسم دلخواهش واسه بچه هست. قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، با صدای مرد که خطاب به کیانوش می‌گفت «آقا سفارشتون آماده است»، کیانوش از جا برخاست و رفت تا سفارش‌ها را بگیرد و حساب کند. قلبش لبریز از احساس خوب بود و دوچندان شدن عشقش را نسبت به کیانوش کاملاً حس می‌کرد. با دیدن لیوان ذرت مکزیکی که مقابلش قرار گرفت، دست دراز کرد و لیوان را گرفت و تشکری کرد. با قاشق پلاستیکی آبی‌رنگ، درون لیوان کمی محتوایش را هم زد تا سسی که بر روی ذرت‌ها ریخته شده بود، با بقیه‌ی مواد مخلوط شود.
  4. #پارت بیستو پنجم خنده‌ی نمکینی تحویل کیانوش داد و سخنی نگفت. این بار خودش مشتاقانه پیش‌قدم شد و دست کیانوش را گرفت و به سمت مغازه‌ای کشید. با ذوق به طلاهای پشت ویترین نگاه می‌کرد و از هرکدام که خوشش می‌آمد، به کیانوش هم نشان می‌داد. چند مغازه را نگاه کردند و چند انگشتر پوشید، اما هیچکدام به دلش نبود؛ یا خیلی ساده بود، یا خیلی شلوغ. گاهی هم یکتا خوشش می‌آمد، اما به دل کیانوش نمی‌نشست. تقریباً آخرین مغازه‌ای بود که واردش شدند و بعد از سلام و احوال‌پرسی، درخواست کردند حلقه‌ها را ببینند. فروشنده که مردی جوان بود، چندین حلقه بر روی میز گذاشت. در حالی که به حلقه‌ها نگاه می‌کرد، دست کیانوش به سمت یکی از آن‌ها رفت، برداشتش و جلوی صورت یکتا نگه داشت: - این رو بپوش، ببین خوشت می‌اد. حلقه را گرفت و به انگشت دست چپش انداخت. انگشتر نسبتاً پهن بود و نگینی بزرگ داشت و روی رینگ را نگین‌های ریز پوشانده بود. - چطوره؟ کمی دستش را به چپ و راست مایل کرد و گفت: - خوبه، فقط... صحبتش را نصفه قطع کرد و این بار به‌جای کیانوش، فروشنده را مخاطب قرار داد: - یه انگشتر تو همین مایه‌ها، ولی ظریف‌تر باشه و... فروشنده اجازه‌ای به کامل کردن صحبتش نداد و سری تکان داد و سریع گفت: - متوجه منظورتون شدم. شما سلیقتون ساده و ظریف هست. اتفاقاً یه حلقه دقیقاً اون‌جوری که مد نظرتون هست دارم. این رو ببینید. به حلقه‌ای که مقابلش قرار داده بود نگاهی انداخت. چشمانش برق زد. حلقه را درون انگشت انداخت و با ذوق نگاهش کرد. رینگ ساده‌ی طلایی‌رنگی که نگینی سفید و براق بر رویش خودنمایی می‌کرد. دستش را به سمت کیانوش گرفت و گفت: - وای کیا، ببینش! خیلی قشنگه! کیانوش با نگاهی که بی‌میلی‌اش را فریاد می‌زد، به حلقه که برای انگشت ظریف و کشیده‌ی یکتا زیادی بزرگ بود و لق می‌زد، نگریست: - یکتا، این یه کم سبک نیست. یکتا با اخم حلقه را از انگشتش بیرون کشید و بر روی میز قرار داد: - چیکار سبک و سنگینیش داری؟ من این به دلم نشسته. با انگشت وسط و اشاره، حلقه را به سمت فروشنده سوق داد و گفت: - آقا، ما همینو می‌بریم. فروشنده سریع انگشتر را برداشت: - خب، این حلقه‌ای که انتخاب کردید دو گرم و چهارصد سوت هست. سریع ماشین‌حساب را از زیر میز بیرون آورد و جلوی دستش گذاشت و شروع به حساب و کتاب کردن و جمع زدن مالیات و اجرت بر روی قیمت طلا شد. کیانوش قیمت نهایی را پرسید و کارتش را از جیب بیرون آورد و بر روی میز قرار داد. فروشنده بعد از کشیدن کارت، حلقه را درون جعبه‌ای چوبی قرار داد و همراه با فاکتور، در پاکتی که نام و آدرس مغازه را بر رویش حک شده بود، به سمت یکتا گرفت: - خیلی مبارکتون باشه. اگر خواستید انگشتر رو تنگ کنید، طبقه‌ی بالا، پلاک ۸، تعمیرات طلا هست. می‌تونید اونجا درستش کنید. با گرفتن پاکت تشکری کرد و همراه کیانوش از مغازه خارج شد: - کیا، بریم حلقم رو تنگ کنیم؟ کیانوش به یکتا نگاه کرد که از شدت ذوق و خوشحالی، لبخند بزرگی بر روی لب داشت: - قربون اون خنده‌هات بشم که انرژی زندگی من هست. بریم درستش کنم واست. به سمت پله‌برقی رفتند و روی اولین پله ایستادند. کیانوش با سنگینی نگاهی سرش را به چپ و راست گرداند که ناگهان چشمانش بر روی مرد جوانی قفل شد که به یکتا زل زده بود و چشم از او برنمی‌داشت. چشم از مرد گرفت و نگاهی به یکتا انداخت. شومیز یاسی‌رنگ گره‌ای کوتاه بر تن داشت، با شلوار واید مشکی و شالی مشکی، و فارغ از دنیای اطرافش، درون پاکت را نگاه می‌کرد. چشم‌چرانی مرد برایش اهمیت نداشت و می‌دانست یکتا حتی گوشه‌چشمی هم به مرد نمی‌اندازد. با رسیدن به طبقه‌ی بالا، یکتا سریع‌تر از کیانوش پا تند کرد و بالای مغازه‌ها را نگاهی انداخت و با دیدن پلاک هشت، به سمت مغازه رفت: - بیا کیا، این طرفه. سلامی کرد و پاکت را از دست یکتا گرفت. حلقه را از جعبه درآورد و مقابل مرد گذاشت: - یه مقدار انگشتر گشاده، می‌خواستم تنگش کنم. مرد اشاره‌ای به یکتا کرد و گفت: - انگشتر برای شماست؟ - بله. مرد سری تکان داد و از پشت سرش، حلقه‌های سایز را به سمت یکتا گرفت و گفت: - اجازه بدید با این، سایز دقیق انگشتتون رو پیدا کنم. نگاهی به دست یکتا انداخت و بعد یکی از حلقه‌های سایز را به سمت یکتا گرفت و گفت: - ببینید، این اندازتون هست. یکتا حلقه را درون انگشتش کرد.
  5. سلام عزیزم چون خودتون گفتید بودید نظر بدید میپرسم…چجوری میشه وقتی به شخصی رو ندیدی و فقط راجب زورگوییش شنیدی عاشقش بشی؟

    1. Nargessmoradi

      Nargessmoradi

      دخترک ما هم خیال پردازه نه؟ وقتی که دخترا غریزه دارن و زود به پسرا می‌چسبن، چرا من و راحله که توی داستان هست، با یک خیال‌پردازی و ندیده عاشق نشیم؟ هوم؟ البته نمی‌خوام بد بگم هاااا! اصلا! چون راحله مثل دخترای دیگه خیال‌پردازی کرده و با یک ندیدن عاشق شده عزیز دلم⁦♥️🤗

    2. Hananeh

      Hananeh

      درسته ولی خب اینم در نظر داشته باشید دخترا جدا از خیال پردازی روحیه  لطیفی دارن جذب محبت میشن …در هر صورت امیدوارم تو رمانت موفق باشی و بازدید زیادی بخوره💕

    3. Nargessmoradi

      Nargessmoradi

      عزیزم محبت از سوی پدر و مادره کلا شخصیت این دختر به خودمه

  6. #پارت بیستو چهارم انگشتان دستش را بر روی شکمش در هم قفل کرده بود و پای راستش را بر روی چپ انداخته بود و آرام‌آرام تکان می‌داد: - خب، نمی‌تونستی هم درس بخونی هم کار کنی؟ نوازش‌وار دستی بر روی گونه‌ی یکتا کشید و گفت: - چرا می‌شد، ولی سخت بود. مامانم خیلی اصرار کرد که درس رو ول نکنم، حتی خودش می‌رفت سر کار، ولی من دلم رضا نبود. مامانم بعد این همه سختی کشیدن، حالا پاشه بره خونه‌ی مردم کار کنه؟ قید درس رو زدم، نذاشتم مامانم بره سر کار، خرج خونه رو در آوردم. اوایل کارگری می‌کردم، بعد چند سال ذره‌ذره پول جمع کردن، تونستم این موتور رو بخرم و برم تو رستوران‌ها کار کنم. با چشمانش تمام اجزای صورت کیانوش را از نظر گذراند و گفت: - کیا، خیلی آدم باجنمی هستی. دستان یکتا را گرفت و او را مجبور به نشستن کرد. دستی بر روی شانه‌اش گذاشت و به آرامی فشرد: - یکتا، تو زندگی فقط جنم کافی نیست. این همه سال با این جنم به هیچ جا نرسیدم، ولی دیگه نمی‌ذارم ادامه پیدا کنه. قلب یکتا در سینه لرزید. منظوردار بودن حرف‌های کیانوش را به خوبی حس می‌کرد، اما متوجه نمی‌شد در پس حرف‌هایش چه می‌گذرد. کیانوش برای اینکه بحث را عوض کند، اشاره‌ای به شال یکتا که از روی سرش افتاده و بر دور گردنش پیچیده شده بود کرد: - اذیتت می‌کنه، درش بیار خب. - تو ناراحت نمی‌شی؟ ابروهایش را بالا انداخت و تک‌خنده‌ای با صدا کرد: - من؟ من چرا ناراحت شم؟ مگه من می‌خوام بپوشمش؟ همانطور که دست می‌برد و شال را از دور گردنش باز می‌کرد، شانه‌ای بالا انداخت: - نمی‌دونم، گفتم شاید بهت بر بخوره، غیرتی بشی. کیانوش زانویش را دولا کرد و دستش را بر روی آن گذاشت و دست دیگر را هم بر روی زمین قرار داد تا ضامن کمرش شود: - از نظر من غیرت این نیست که به افتادن شال و کوتاهی مانتو گیر بدی. تو خودت یه دختر عاقل و بالغی و قدرت تشخیص اینو داری چی خوبه چی بد، یا چه کار و رفتاری بهت آسیب می‌زنه. با شیطنت خود را به جلو کشید و با ابروهایی بالا‌پریده، جلوی صورت کیانوش سرش را کج کرد: - اوهو، بهت نمی‌اومد فاز فمینیستی داشته باشی! با انگشت شصت و اشاره، لپ یکتا را کشید و گفت: - چیه گل دختر؟ مگه ما چمونه که نتونیم مدافع حقوق زنا باشیم؟ اشکالش کجاست؟ شال را دوباره روی سرش کشید و دستانش را بر روی زانوانش گذاشت و با فشار کوچکی از روی زمین بلند شد و گردوخاک احتمالی پشت لباسش را تکاند: - هیچی، اشکالی نداره، خیلی هم خوبه. دستش را به سمت کیانوش دراز کرد: - کم کم مغازه‌ها دارن باز می‌کنن، خیلی کنجکاوم ببینم چی می‌خواستی بگیری. زود، تند، سریع، پاشو. محکم دست یکتا را گرفت و خود را از زمین جدا کرد: - آی خانم‌خانما، بهت نمی‌اومد انقدر فضول باشی! اخمِ تصنعی بر روی پیشانی نشاند و با ناز، پشت‌چشمی برای کیانوش نازک کرد: - فضول چیه؟ بی‌تربیت! کنجکاو! به سمت موتور حرکت کردند و بعد از استارت زدن و روشن کردنش، یکتا بر روی موتور جا گرفت و دستانش را روی رانش گذاشت. با حرکت کردن موتور و سرعت گرفتنش، باد به شدت به سر و صورتش می‌کوبید و دور سر و گردنش می‌چرخید و گرمای تنش را کم می‌کرد. جلوی پاساژی ایستاد و موتورش را خاموش کرد. یکتا با تعجب نگاهی به سردر پاساژ و نامش انداخت و رو به کیانوش گفت: - اینجا اومدیم چیکار؟ موتورش را قفل کرد و با سر به درون پاساژ اشاره‌ای کرد: - بریم تو، می‌فهمی. باهم به سمت پاساژ قدم برداشتند و واردش شدند. مغازه‌های کوچک و بزرگ که تمام از طلاهای پرزرق‌وبرق پر شده بودند، پاساژ را پر کرده بود. کیانوش دست یکتا را گرفت و به سمت یکی از مغازه‌ها کشاند و از پشت شیشه به طلاهایی که با نورهایی که بالایشان روشن کرده بودند و برقشان دوچندان و چشم‌کورکن شده بود، نگریست: - نگاهشون کن، چه انگشترای قشنگی هستن. بیا بریم داخل هم نگاه کنیم. همین که خواست به سمت درب مغازه برود، یکتا دستش را چنگ زد و او را وادار به ایستادن کرد: - کیا، نمی‌خوای به من بگی ما چرا الان اینجا هستیم؟ با زبانش لب‌های نسبتاً خشکش را تر کرد: - آوردمت اینجا واسه خرید حلقه‌ی نامزدی. دو ابرویش از فرط تعجب ناخودآگاه به بالا پرید: - حلقه؟ با کدوم پول؟ با اخمانی درهم، دست یکتا را کشید و او را به سمت مغازه‌ی دیگری برد و زیر لب غرید: - تو چیکار پولش داری؟ برو اون چیزی که تو دلت هست رو انتخاب کن. یکتا بیشتر به جای اینکه به اختیار خود راه برود، داشت به دنبالش کشیده می‌شد و این بار با سماجت بیشتری گفت: - وا، مگه می‌شه به پولش کاری نداشت؟ خب... با ایستادن کیانوش، یکتا نتوانست خودش را کنترل کند و محکم با صورت به پشت کیانوش برخورد کرد و بینی‌اش را از روی درد محکم با دست گرفت و شروع به مالیدنش کرد: - می‌شه انقدر سوال نپرسی و فقط خرید کنی؟ بابا، منم اونقدرا بی‌دست‌وپا نیستم یه سکه داشتم، پس‌انداز کرده بودم، اونو فروختم بیام واست حلقه بخرم. زودتر از این بلاتکلیفی دربیایم. دست یکتا را از روی صورتش برداشت، به بینی‌اش که کمی قرمز شده بود نگاهی انداخت و با انگشت شصت و اشاره‌اش کمی مالشش داد: - خوبه حالا بینیت عملی نبود، وگرنه الان غش کرده بودی افتاده بودی کف پاساژ.
  7. #پارت بیستو سوم - تو سلیقت تو انتخاب غذا خوبه، به انتخاب خودت. کیانوش چشمکی حواله‌ی یکتا کرد و گفت: - پس وایسا ببین چی بگیرم واست. الان یه چیزی سفارش می‌دم، انگشتاتم باهاش بخوری. همان لحظه پیشخدمت دوباره بر سر میزشان آمد: - سفارشتون رو انتخاب کردید؟ چی میل دارید براتون بیارم؟ کیانوش منو را بست و روی میز قرار داد: - دو پرس چلو کباب برگ با برنج دودی و... انگشت اشاره‌اش را به سمت یکتا گرفت و گفت: - دوغ می‌خوری یا نوشابه؟ - دوغ. دوباره نگاهی به پیشخدمت کرد و ادامه داد: - و دوتا دوغ. پیشخدمت با تبلتی که در دست داشت، تند تند سفارش‌های کیانوش را ثبت می‌کرد: - چیز دیگه‌ای هم میل دارید؟ - ماست موسیر و زیتون هم بذارید. - بله، حتماً. یکتا انتخاب را به عهده‌ی کیانوش گذاشته بود تا غذایی ارزان سفارش دهد و در مضیقه نیفتد. اما انگار برای کیانوش قیمت‌ها اهمیتی نداشتند و فقط به طعم غذا فکر می‌کرد. انگشتر ضربدری ظریف طلایی‌رنگی را که درون انگشت اشاره‌اش انداخته بود، با انگشت شصتش کمی تکان داد: - هنوز ساعت کاریت تموم نشده، چطوری اومدی؟ کیانوش نگاه از راه‌رفته‌ی پیشخدمت گرفت و نگاهی گذرا به شومیز یاسی‌رنگ کوتاه یکتا انداخت: - با مدیر رستوران صحبت کردم و عباس رو گذاشتم جای خودم. موهایش را که فرق وسط زده بود، از پشت گوشش بیرون آمده بود و جلوی دیدش را گرفته بود، دوباره به پشت گوشش هدایت کرد. - خوبه، حالا صاحب‌کارت قبول کرده گیر نداده. کیانوش قلنج انگشتانش را گرفت و سری به بالا انداخت: - نه بابا، دیگه بعد از هشت‌نه ماه کار کردن، به اندازه‌ی یه روز پیشش اعتبار دارم. بخواد مرخصی بده بهم. سری تکان داد و حرفی که چند دقیقه بود می‌خواست بزند، اما دل‌دل می‌کرد را به زبان آورد: - میگم کیا، اون روز که سالن بودم، گفتی بازاری می‌خوای کت و شلوار بخری. - خب؟ لب‌های خشک‌شده‌اش را کمی به هم مالید و لب زد: - خب... خریدی؟ کیانوش عمیق در چشمان یکتا نگاه کرد و بعد از سکوت نسبتاً طولانی، دهان گشود: - نه، نخریدم. پولم نرسید. همان موقع پیشخدمت بر سر میزشان رسید و یکتا تا پایان چیدن میز سکوت کرد و صحبتی نکرد. بعد از رفتن پیشخدمت، ظرف غذایش را به جلویش کشید و قاشق را به دست راست و چنگال را به دست چپش داد: - پس لباسای شب خواستگاری... - مال کاوه بود. رفتم بازار، ولی قیمت کت‌وشلوارها خیلی گرون بود، نتونستم بگیرم. لباس عقد کاوه رو پوشیدم. لرزش صدای کیانوش را حس کرد و به خود لعنت فرستاد که چرا چنین سوالی پرسیده و او را مجبور کرده نداری‌اش را به زبان بیاورد. - خب، می‌دونی چیه؟ اصلاً کار خیلی خوبی کردی. چیه بری پول بدی واسه یه شب، بعدم بذاری گوشه‌ی کمد، دیگه دستش نزنی؟ آدم همون پول رو می‌ده، می‌زنه به یه زخم زندگیش. کیانوش با چنگال تکه کبابی را به دهان گذاشت و ریشخندی زد: - یکتا، بهت قول می‌دم تا قبل از عقدمون، تا قبل اینکه کامل وارد زندگیم بشی، تورو صاحب همه‌چی می‌کنم تا سختی نکشی. - چطوری؟ کیانوش با چنگالی که در دست داشت، اشاره‌ای به یکتا کرد: - بالاخره منم همچین بی‌دست‌وپا نیستم. یه برنامه‌هایی واسه خودم دارم. به مامانت قول دادم که خودمو بهش ثابت کنم. لرزی بر تن یکتا نشست و نمی‌دانست صحبت دوپهلوی کیانوش را پای چه بگذارد؛ غرور مردانه، یا چیز دیگری؟! ناهارشان تقریباً در سکوت خورده شد و بعد از حساب کردن میز توسط کیانوش، از در رستوران خارج شدند: - ماشینت رو یه جای خوب پارک کن، باهم بریم یه دوری بزنیم. کیفش را بر روی دوشش جابه‌جا کرد: - خب چرا با موتور؟ با ماشین من میریم دیگه. کیانوش اخم‌هایش را درهم کشید و سوئیچش را از جیب پشت شلوارش بیرون کشید: - لازم نکرده. خودم وسیله دارم، با موتور من میریم. یکتا احساس می‌کرد کیانوش تغییر کرده و عجیب‌وغریب شده. مغزش تلنگر می‌زد و اخطار می‌داد، اما قلبِ زبان‌نفهمش داد می‌زد: «نه، کیانوش هیچ تغییری نکرده، توهم زده‌ای.» پشت کیانوش نشست و کیفش را از روی دوشش برداشت و در بغل گرفت تا هنگام حرکت بر کف خیابان نیفتاد. کیانوش از بین ماشین‌ها با سرعت گذشت و بعد از چند دقیقه جلوی پارکی ایستاد. موتور را خاموش کرد و بعد از پیاده شدن یکتا، آن را بر روی جک گذاشت: - بریم یه کم اینجا بشینیم. یه یک‌ساعت دیگه مغازه‌ها باز می‌کنند، بریم بازار. دکمه‌ی شومیزش که باز شده بود را بست: - بازار؟ چرا؟ کیانوش دستانش را دور شانه‌ی یکتا حلقه کرد و او را به خود چسباند و در حالی که روی سرش بوسه‌ای می‌کاشت، گفت: - دیگه اونو وقتی رفتیم بازار، خودت می‌فهمی. وارد پارک شدند و بر روی چمن‌ها نشستند. کیانوش دو پایش را دراز کرد و یکتا از خدا خواسته، فوری بر روری چمن‌ها دراز کشید و سرش را روی ران کیانوش گذاشت و خستگی‌ای که از صبح در تنش جمع شده بود را خارج کرد. از پایین به صورت کیانوش نگاهی انداخت: - کیا. - جون دلم. - یه سوال بپرسم، ناراحت نمی‌شی؟ کیانوش سوالی به چهره‌اش نگریست و چیزی نگفت. خود سکوت، نوعی سخن بود تا یکتا دهان باز کند و حرف بزند: - هیچوقت دلت نخواسته ادامه‌ی تحصیل بدی؟ درس بخونی؟ کیانوش لبخندی بر لب نشاند که تلخ بودنش تا ته وجود یکتا را سوزاند: - کی گفته دلم نمی‌خواسته درس بخونم؟ می‌دونی من همیشه آرزو داشتم قاضی بشم. تو بچگی همیشه خودم رو پشت میز قضاوت تصور می‌کردم، ولی نشد که بشه. - چرا؟ چی شد که ادامه ندادی؟ آهی کشید و همزمان دستش را به سمت موهای یکتا برد و شروع به نوازششان کرد. آرام، انگشتانش بین تار موهای یکتا می‌رقصیدند و کیانوش، انگار که در میان خاطرات گذشته غرق شده باشد، به آرامی لب گشود: - بابام نگهبان شهرداری بود. وضع مالی‌مون خوب نبود، ولی بد هم نبود، دستمون به دهنمون می‌رسید. خونه اجاره‌ای بودیم. مامانم پس‌انداز کرد، بابام وام گرفت، تمام تلاششون رو کردن و آخر کار یه خونه وسط‌های شهر تونستیم بخریم. اون موقع من کلاس پنجم دبستان بودم. زندگیمون داشت رو غلطک می‌افتاد که چند تا از خدابی‌خبر خرابش کردن. دوستای بابام کنارش نشستن و معتادش کردن. کار به جایی رسید که از سر کار اخراج شد. ما موندیم و کلی قسط و یه عالمه وامی که بابا از بانک گرفته بود و پرداخت نشده بود. چاره‌ای نداشتیم، مجبور شدیم خونه رو بفروشیم، بریم پایین‌شهر یه خونه بگیریم و با باقی پول، وام‌های بانکی رو تصفیه کنیم. ولی فقط همین‌ها نبود. زندگیمون هم خرج داشت و قسط‌های دیگه هم داشتیم. بابا هم که... آهی کشید و آب دهانش را قورت داد: - خلاصه که واسه خرج زندگی من و کاوه، مجبور شدیم بریم سر کار.
  8. #پارت بیستو دوم یکتا فکر می‌کرد با چه بهانه‌ای برود کیانوش مقصود اصلی‌اش را نفهمد، که گوشی‌اش زنگ خورد و مثل همیشه گوشی نام مخاطب را خواند و یکتا بدون اینکه گوشی را از روی میز بردارد، متوجه شد که شماره ناشناس است. اول می‌خواست جواب ندهد، اما با فکر اینکه نکند مشتری باشد، قبل از اینکه تماس قطع شود گوشی‌اش را از روی میز برداشت و دکمهٔ اتصال را زد: ـ بله، بفرمایید ـ سلام، یکتا با صدای مردانه‌ای که درون گوشی پیچید، با تعجب نگاهی به شماره کرد و دید که برایش آشنا نیست. دوباره گوشی را بر روی گوشش جا داد و گفت: ـ سلام. ـ نشناختی. ـ نه، متاسفانه به جا نیاوردم. مخاطب پشت گوشی با کمی مکث گفت: ـ بابکم، بیژنی. یکتا گوشی را از گوشش فاصله داد و چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و پوفی کشید و دوباره گوشی را به گوشش چسباند و با لحنی که نشان می‌داد از تماسش چندان خوشحال نشده، گفت: ـ بله آقای بیژنی، بفرمایید، امرتون. ـ باید باهات صحبت کنم. ـ مگه مادرم بهتون جواب ندادن؟ فکر نمی‌کنم دیگه صحبتی مونده باشه. ـ چرا مونده، باید باهات صحبت کنم، یا خودت بگو کجا بیام ببینمت، یا خودم می‌آم درِ آرایشگاهت. از حرفش بوی شر به مشام یکتا رسید و خوب فهمید این مدل صحبت کردن یعنی تهدید. بهتر بود به درستی و با زبان خوش همه چیز را تمام می‌کرد تا آبروریزی نشود. متوجه شده بود بر خلاف چهرهٔ متشخص بابک و مادرش، باطنی به شدت بی‌فرهنگ و بدذات دارند. ـ چی شد؟ باید بیام درِ آرایشگاهت. یکتا دیگر سکوت را جایز ندانست و گفت که لوکیشن را برایش ارسال می‌کند. تماس را قطع کرد و بعد از ارسال لوکیشن، نگاهی به ساعت مچی‌اش که بیضی‌شکل بود انداخت. هنوز وقت داشت تا قبل از آمدن کیانوش صحبت می‌کرد و بعد هم بیژنی را می‌فرستاد برود تا برای همیشه دست از سرش بردارد. هنوز پنج دقیقه از ارسال لوکیشن نگذشته بود که بیژنی وارد رستوران شد و با چشم به دنبال یکتا گشت. یکتا دستش را بالا آورد تا توجه بیژنی را جلب کند و او را ببیند. با حرکت یکتا، بیژنی متوجه‌اش شد و به سمتش رفت، صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست: ـ سلام. یکتا نگاهی به لباس‌هایش انداخت که پیراهنی سفید و شلوار مشکی همراه با کتی مشکی به تن کرده بود. چقدر شبیه پیش‌خدمت‌های رستوران شده بود! لب‌هایش را به هم فشرد تا نخندد و با تک‌سرفه‌ای که سعی بر کنترل کردن خود داشت، لب گشود: ـ سلام آقای بیژنی، چقدر زود رسیدید. دستانش را روی میز به هم قفل کرد و تک‌ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ یکتا جان، می‌تونی بابک صدام کنی، زمانی که زنگ زدم نزدیک‌های اینجا بودم، واسه همین زود رسیدم. یکتا با حرص تندتند پایش را تکان داد و نگاهی به دور سالن انداخت تا عصبانیتش را کنترل کند: ـ من اینطوری راحت‌ترم، آقای بیژنی. فامیلی‌اش را با تأکید گفت تا به او بفهماند نمی‌تواند پسرخاله شود و حدش را حفظ کند. و اینبار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: ـ گفته بودید می‌خواید باهام صحبت کنید، من منتظرم. بابک تکیه‌اش را به صندلی پشت سرش داد و گفت: ـ چشم، روی تمام اتفاقات شب خواستگاری می‌بندم و کاری ندارم که اون پسره کی بود، هرکسی هست، می‌تونه توی گذشته بمونه، ما می‌تونیم باهم آیندهٔ خوبی داشته باشیم. یکتا همانند خودش تکیه‌ای به صندلی داد و در حالی که پوزخندی بر لب نشانده بود، با تمسخر گفت: ـ می‌شه لطفاً چشم روی اتفاقای اون شب نبندید و برعکس، خیلی با دقت بهش نگاه کنید. و این بار خودش را جلو کشید و دستانش را روی میز گذاشت و ادامه داد: ـ آقای بیژنی، من دیشب مراسم خواستگاریم بود، دقیقاً با همون آقا پسری که اون شب دیدیدش، و تا چند وقت دیگه می‌خوایم باهم دیگه نامزدی کنیم و باید به عرضتون برسونم که من با کیانوش آیندهٔ خوبی می‌تونم داشته باشم. و دوباره تکیه بر صندلی زد و شالش را که افتاده بود را بر سرش کشید و با لحنی کاملاً خونسرد گفت: ـ امیدوارم شما هم همسر خوبی گیرتون بیاد. بابک دستمال کاغذی درون دستش را مچاله کرد و خود را به جلو کشید و با دندان‌های کلیدشده گفت: ـ ببین، عاشقِ سینه‌چاکت نیستم، خب، ولی خیلی دلم می‌خواد بدونم چی اون پسره داره که من ندارم و بابتش حاضری دست رد به سینه‌ی من بزنی، من کسی‌ام که همهٔ دخترا آرزوی نیم‌نگاهم رو دارن. ـ پس پاشو برو پیش همون دخترایی که واسه نیم‌نگاهت غش می‌کنن، چون یکتای من واسه تو تره هم خورد نمی‌کنه یکتا با ترس به کیانوش که پشت سر بابک ایستاده بود و این حرفا را زده بود، نگریست. زود آمده بود، خیلی زودتر از یک ساعت. بابک خواست بلند شود که کیانوش دستش را بر روی شانه‌اش گذاشت و فشاری وارد کرد و مجبورش کرد که بنشیند و سرش را تا کنار گوشش دولا کرد و آرام لب زد: ـ ژیگول بیژنی، بچه‌خوشگل پشت‌باجه، دهن باز کنی یک کلمه حرف اضافه بزنی، کف رستوران رو برات می‌کنم آرامگاه ابدیت، بدون حرف و شر، راهت رو بکش و برو، درضمن، بار آخرتم باشه دور و بر زن من بپلکی و اذیتش کنی، وگرنه اون موقع هست که می‌زنم دهنتو و سرویس می‌کنم، و حسابت با کَرام الکاتیبینِه. دست بیژنی را گرفت و بلندش کرد و در حالی که یقهٔ کتش را صاف می‌کرد، گفت: ـ الانم مثل یه پسر خوب جوجه‌ماشینی، راهی که اومدی رو برگرد. و بعد هم با دو انگشت لپ بابک را کشید و گفت: ـ خیلی خوش اومدی، بدو برو عمویی. بابک با دست کمی کیانوش را هل داد تا از خود جدایش کند و رو به یکتا گفت: ـ واقعاً متاسفم برات، لیاقت تو همین لات بی‌سر و پا هست. و قبل از اینکه کیانوش واکنشی داشته باشد، سریع از رستوران خارج شد. کیانوش قبل از نشستن بر روی صندلی، کیف پول و گوشی و سوئیچ موتورش را از جیب عقبش بیرون کشید و روی میز گذاشت و بعد روی صندلی جای گرفت. یکتا آب دهانش را قورت داد و با استرس گفت: ـ کیا، به خدا اومد اینجا... یعنی زنگ زد، من گفتم بیاد... گفتم بیاد تا همه چی تموم بش... کیانوش با خونسردی سر بلند کرد و در چشمان یکتا نگاه کرد. دستانش را جلو برد و محکم دستان یکتا را گرفت و کمی فشرد: ـ عزیز دل من، دختر گل بابایی، چرا توضیح می‌دی؟ چرا انقدر استرس داری؟ اخه من کی واسه چیزی سین‌جیمت کردم یا اخم و تخم کردم که این دومین بارم باشه؟ راست می‌گفت. هیچوقت بابت هیچ کدام از کارهایش سرزنشش نکرده بود، حتی اگر اشتباه کرده بود. کیانوش دستان یکتا را به آرامی ول کرد و منو را برداشت و همزمان که به لیست غذاها نگاه می‌کرد، گفت: ـ ببخشید دیر کردم، تا سفارش رو رسوندم و برگشتم طول کشید. به جای اینکه من و نگاه کنی، یه چیزی سفارش بده تا ضعف نکردی. لبخندی به رویش زد. یکتا با تمام وجودش کیانوش را دوست می‌داشت. از قبل هم منو را نگاه کرده بود و قیمت‌های نجومی را دیده بود. دلش نمی‌خواست چیزی سفارش بدهد، اما برای اینکه کیانوش متوجه نشود، منو را برداشت و نگاهی سرسری به نام غذاها انداخت و دوباره بر روی میز گذاشت و خطاب به کیانوش گفت:
  9. #پارت بیستو یکم نیکا میوه و یکتا شیرینی را به مهمان‌ها تعارف کردند و بعد از کمی صحبت‌های متفرقه و گرفتن چند تا عکس دونفرهٔ یکتا و کیانوش، مجلس به پایان رسید. یکتا در حالی که آرایشش را پاک می‌کرد، به مادرش که بر روی تخت نشسته بود و نگران نگاهش می‌کرد، چشم دوخت: ـ جانم مامان؟ ـ یکتا، از کاری که می‌کنی مطمئنی؟ واقعاً می‌خوای با کیانوش ازدواج کنی؟ یکتا چرخید و دستان مادرش را در دست گرفت و گفت: ـ مامان، هیچوقت تو عمرم انقدر مطمئن نبودم. به همون اندازه‌ای مطمئنم که اسمم یکتاست. سایه محکم دستان دخترش را فشار داد و گفت: ـ شاید من دارم اشتباه می‌کنم، شاید واقعاً خوشبختی‌ات با کیانوش رقم خورده. ـ مامان، انقدر نگران نباش. بهت قول می‌دم زندگی خوبی رو با کیا داشته باشم. بهم اطمینان کن. سایه سری تکان داد و بی‌حرف از اتاق خارج شد. یکتا کت و شلوارش را از تنش خارج کرد و لباس راحتی به تن کرد و روی تخت دراز کشید. گوشی‌اش را برداشت و رمزش را با فیس‌آیدی باز کرد. بالای صفحه اسمی از my life بود که نشان می‌داد پیامی داده است. واتساپ را باز کرد و عکسی را که کیانوش فرستاده بود را دانلود کرد و همزمان که عکس دانلود می‌شد، پیام زیرش را خواند: «خوشگل‌ترین زن دنیا» عکس را باز کرد و به خودش و کیانوش نگریست که کنار هم روی مبل نشسته بودند و دفتر بله‌برون در دست یکتا بود. چقدر یهویی مجلس خواستگاری و بله‌برونش یکی شده بود. قلبی برای کیانوش فرستاد و دوباره به عکس نگاه کرد و این بار روی چهرهٔ کیانوش دقیق شد. از زمانی که کیانوش آمده بود و رفته بود، چیزی توجهش را جلب کرده بود و ذهنش را آزار می‌داد. ـ چته؟ سِگرمه‌هات تو همّه؟ پرسشگر نگاهی به نیکا انداخت و گفت: ـ چی گفتی؟ نیکا سیبی که در دست داشت را گازی زد و همان‌طور که چهارزانو روی تخت می‌نشست، گفت: ـ می‌گم چته؟ اخمات تو همّه، به چی فکر می‌کنی؟ به جز خواهرش، کسی را نداشت. همدم تمام حرف‌ها و درد دل‌هایش همان خواهری بود که از او چند سال کوچک‌تر بود، اما عجب گوشی داشت برای شنیدن و همدردی. ـ نیکا، سالن بودم با کیا حرف زدم، گفت اومدم بازار کت و شلوار بخرم واسه مجلس خواستگاری، اما امروز... مکثی کرد که نیکا ادامهٔ حرف یکتا را کامل کرد: ـ لباسای کیا نو نبود، نه؟ سر بلند کرد و متعجب گفت: ـ تو از کجا فهمیدی؟ شانه‌هایش را بالا انداخت و وسط سیبش را درون سطل آشغال پایین تخت انداخت: ـ مشخص بود. یکم که بهش دقت کردم فهمیدم. البته کهنه نبودا، اما نو نو هم نبود. حالا چی شده مگه؟ ـ خب کیا بهم گفته بود کت و شلوار خریده، بعد الان این لباسه چی می‌گفت؟ یعنی بهم دروغ گفته؟ نیکا متفکر نگاهش کرد و بعد از کمی سکوت گفت: ـ چرا وقتی چیزی در مورد کیا ذهنت رو مشغول می‌کنه، انقدر خودخوری می‌کنی؟ چرا مستقیم نمی‌ری و از خودش نمی‌پرسی؟ حق با نیکا بود. باید از خودش می‌پرسید، نه اینکه بنشیند و در ذهنش به هزار و یک مسئلهٔ اتفاق‌نیافتاده فکر کند. با صدای زنگ گوشی و خواندن نام تماس‌گیرنده، دکمهٔ اتصال را زد: ـ سلام یکتا جان، خوبی؟ ـ سلام عزیزم، قربونت، تو خوبی؟ ـ ممنون. یکتا جان، تو قرار بود به من خبر بدی، من هرچی منتظر موندم جوابی نگرفتم. چی شد پس؟ یکتا متعجب گفت: ـ خبر چی رو قرار بود بهت بدم؟ ـ ای بابا، یادت رفته؟ چند روز پیش اومدی سالن، قرار بود نوبت‌هات رو چک کنی به من و مریم نوبت بدی واسه کراتین. یکتا به خاطر حواس‌پرتی‌اش محکم با دست به پیشانی‌اش کوبید و گفت: ـ اخ، به خدا شرمندم سهیلا. انقدر مشغله دارم و درگیرم که به کل فراموش کردم. فردا صبح می‌تونی بیای واست بزنم؟ ـ آره، خدا خیرت بده. اگر فردا بزنی که عالی می‌شه، چون پس‌فردا مراسم داداشمه. ـ باشه عزیزم، نگران نباش. فردا صبح زود ساعت هفت بیا تا کارتو شروع کنیم. --- رأس ساعت هفت، یکتا جلوی درِ سالن بود و با وارد شدنش، سهیلا را دید که زودتر از او آمده بود و روی صندلی خودش نشسته بود: ـ به‌به خانم، صبحت بخیر. یکتا شالش را روی چوب‌لباسی آویزان کرد و دست دراز شدهٔ سهیلا را گرفت و به آرامی فشرد: ـ سلام به روی ماهت، کی اومدی؟ ـ خیلی وقت نیست، یه ده دقیقه قبل از اینکه تو برسی. دکمه‌های شومیز یاسی‌رنگ کوتاهش را باز کرد و کنار شالش آویزان کرد و گفت: ـ اوه اوه، اومدی حسابی به خودت برسیا؟ می‌خوای خواهر شوهر بازی در بیاری به عروس بگی من از تو خوشگل‌ترم؟ سهیلا قهقه‌ای زد و گفت: ـ اخ، دقیقاً زدی تو خال. تازه بعد اینکه کراتینم تموم شد، رومینا می‌خواد بیاد واسم شیدینگ بزنه. یکتا با خنده سری تکان داد، همزمان که پیشبندش را می‌بست، گفت: ـ خدا به داد عروس برسه. اشاره‌ای به صندلی کرد و گفت: ـ دراز بکش تا موهات رو بشورم. در طول مدتی که یکتا درگیر تقسیم مو و موادزنی و اتوکشی بود، سهیلا از زن برادرش و خانواده‌اش صحبت کرد، از اینکه دختر سیاست‌داری است و به شدت چرب‌زبان. با باد سشوار، موهای سهیلا را خشک کرد و از پشت به موهای لخت و ابریشمی‌اش دستی کشید: ـ ببین برات چه کردم، برو کیفشو ببر. سهیلا با ذوق سرش را به چپ و راست تکانی داد که موهایش با هر حرکت نرم تکان می‌خوردند و بر روی صورتش می‌ریختند: ـ وای یکتا، به خدا تکی دستت درد نکنه. خیلی موهام خوب شده، وای چقدر هم نرم شده. روی صندلی نشست و کمی گردنش را تکان داد که صدای ترق‌تروق استخوان‌هایش بلند شد: ـ مبارکت باشه خانوم. حالا برو جلوی عروس جدید کلاس بذار. سهیلا دستش را جلوی دهانش گرفت و ریزریز خندید: ـ نه، اول باید شید بزنم، بعدش دیگه می‌ریم تو کار کلاس‌گذاشتن. خنده‌ای کرد و به گوشی‌اش که زنگ می‌خورد نگریست. کیانوش بود: ـ سلام آقا کیا، چطوری؟ ـ سلام یکتا خانوم، حال شما، احوال شما، خوبید إن‌شاءالله؟ یکتا خنده‌ای با ناز تحویل کیانوش داد و گفت: ـ چی شده؟ بعد خواستگاری، جای اینکه صمیمی‌تر بشی، رسمی شدی؟ ـ عه، پس دختر ما صمیمی دوست داره؟ چشم، صمیمی هم می‌شیم. حالا که اینطوره، واسه صمیمیت بیشتر می‌خوام گل دختر بابا رو ناهار ببرم بیرون. با ناله اسمش را صدا زد: ـ کیا... ـ جون دل کیا، نه، نیار دیگه. با پنجهٔ انگشت‌هایش کف سرش را کمی ماساژ داد و گفت: ـ کیا، به خدا همین الان کار مشتریم تموم شد، خستم. ـ خودم خستگیت رو بیرون می‌کنم. فقط یکتا جان، ببخشید من نمی‌تونم بیام دنبالت، یه سفارش دارم، یه آدرس واست می‌فرستم، تو برو، منم می‌آم. یکتا دلش پر می‌کشید برای دیدن کیانوش و وقت گذراندن با او. تمام صحبت و نه گفتنش هم ناز و ادایی زنانه بود برای اینکه کیانوش کمی به او اسرار کند، وگرنه با دیدن اسم کیانوش بر روی گوشی‌اش و شنیدن صدایش، در همان دم اول تمام خستگیش پر کشیده بود. با گرفتن آدرس از کیانوش، سریع لباس‌هایش را به تن کرد و خداحافظی با همکارانش کرد و از سالن خارج شد. خواستگاری دیشب جرعتی به دلش راه داده بود که برخلاف تمام دفعات قبل که با کیانوش به بیرون می‌رفت، این بار بدون هیچ‌گونه ترس و دلهره‌ای با مادرش تماس گرفت و خبر داد که با کیانوش برای ناهار به بیرون می‌رود. مادرش رضایت داده بود، اما از لحن کلامش کاملاً نارضایتی‌اش مشخص بود. ولی دل یکتا سرکش‌تر از این حرف‌ها بود که بتواند رامش کند و به اختیار مادرش حرکت دهد. جلوی رستوران ایستاد و پیاده شد. وارد رستوران شد و هوای خنکش به جانش نشست و لبخند بر روی لبانش آورد. نگاه گذرایی به رستوران انداخت و به سمت میز دونفره‌ای که خالی بود پا تند کرد و پشت میز نشست. فضای رستوران بزرگ بود و همین باعث شده بود میزها با فاصله از هم چیده شوند و حریم خصوصی مشتری‌ها رعایت شود. دیوارهای رستوران از تابلوهای نقره‌ای که هرکدام تصویری از طبیعت را در خود جای داده بودند، پر شده بود. جدا از تمام این‌ها، نقطهٔ قوت رستوران تهویهٔ مناسبش بود که بوی پخت‌وپز و سرخ‌کردنی از آشپزخانه وارد سالن نشده بود. گوشی‌اش را برداشت و پیامکی برای کیانوش ارسال کرد: «کیا جان، من رسیدم. چقدر دیگه می‌آی؟» پیام را ارسال کرد و به ثانیه نکشیده بود که کیانوش جواب داد: «یکتا ببخشید، تو ترافیک افتادم. فکر کنم یه یکساعت دیگه برسم.» یکتا گوشهٔ لبش را جوید و با ناراحتی تایپ کرد: «اشکالی نداره. من تو رستوران نشستم، تو با احتیاط بیا.» پوفی کشید و گوشی را روی میز گذاشت و منو را برداشت و نگاهی انداخت. ـ خیلی خوش اومدید، چی میل دارید؟ سر بلند کرد و به پیشخدمت که لباسی سفید و شلواری مشکی به تن داشت و پاپیونی مشکی زیر گلویش زده بود، نگاه کرد: ـ ممنون. منتظر کسی هستم، تشریف بیارند بعد سفارش می‌دم. پیشخدمت سری تکان داد و به سمت میز دیگری رفت. یکتا قیمت‌ها را نگاهی انداخت و فکر می‌کرد که بلند شود و برود. می‌دانست قیمت غذاها برای کیانوش سنگین است و با حقوقی که در ماه می‌گیرد، همخوانی ندارد.
  10. # پارت بیستم گل را بر روی اپن گذاشت و کنار نیکا بر روی مبل دو نفره رو به روی کیانوش جای گرفت. - خیلی خوش اومدید، انگار همسرتون تشریف نیاوردند؟ مادرش این سوال را از مادر کیانوش پرسیده بود، اما قبل از اینکه مادر کیانوش چیزی بگوید، فریبا پیش‌دستی کرد و سریع گفت: - والا خانم فلاحی، بابا این مدت دیگه اصلا حالش خوب نبود، جوری شده بود که با در و همسایه‌ها هم دعوا می‌کرد، حتی یه دفعه رخت‌خواب‌های خانم جون رو هم ریخته بود بیرون، می‌خواست آتیش بزنه، دیگه پسرا دیدن اینجوری فایده نداره، بردنش کمپ بستریش کردن. سایه با ابروهایی بالا رفته یکتا را نگریست. مادر کیانوش با اخم نگاهی به فریبا انداخت و نیشگون ریز و نامحسوسی از دستش گرفت و گفت: - خانم فلاحی، چرخ روزگار بد تا کرد باهاش، البته خودش هم مقصر بود، کوتاهی کرد، ولی خداروشکر دوتا پسرام سالم و سرحالن، خداروشکر تا به این سن، چه کاوه که ازدواج کرده و دوتا بچه داره، چه کیانوش، هیچ‌کدومشون تا حالا لب به سیگارم نزدن. سایه سری تکان داد و با صدای تقریبا آرامی لب زد: - بله، صحیح. ان‌شاالله زودتر سلامتیشون رو به دست بیارن. و رو به کاوه کرد و گفت: -مادرتون گفتن دوتا بچه دارید، چرا نیاوردینشون؟ قبل از اینکه کاوه صحبتی کند، دوباره فریبا پیش‌دستی کرد و سریع جواب داد: - آره، یه پسر دارم، یه دختر، دلم می‌خواست بیارمشون، ولی خونه خانم جون اینا محیطش همچین بگی نگی خوب نیست، یه چند باری حسینم رو فرستادم تو کوچشون بازی کنه، اونجا از در و همسایه فحش زشت یاد گرفت، گفتم نیارمش، یهو اینجا می‌گه درست نیست. سایه این بار معنی‌دار به صورت یکتا نگاه کرد و اخم‌هایش را در هم کشید: - خدا حفظشون کنه واستون. - سلامت باشید. یکتا برای اینکه فریبا بیشتر از این صحبت نکند، از جا برخواست و سریع استکان‌ها را از چای پر کرد و از آشپزخانه خارج شد، سینی را جلوی مادر کیانوش گرفت و تعارف زد. -قربون دستت برم که این چایی از دست تو خوردن داره. لبخندی نثار مادر کیانوش کرد و بعد جلوی فریبا گرفت، با اکراه دستش را دراز کرد و استکانی را برداشت و گفت: - ممنون. بعد از تعارف کردن چایی به کاوه، جلوی کیانوش ایستاد و چشم به کیانوش علامت داد و آرام، جوری که فقط او بشنود، گفت که جلوی دهان فریبا را بگیرد. خوب می‌دانست قصدش از این همه پرچانگی و صمیمت چیست؛خراب کردن مجلس خواستگاری و سر نگرفتن ازدواجش. بعد از تعارف کردن چایی به مادر و خواهرش سر جایش نشست. کاوه گلویی صاف کرد و گفت: - ببخشید، بهتر نیست بریم سر اصل مطلب؟ مادرش سریع حرف پسرش را تایید کرد: -آره، اصل اومدنمون اینجا یه چیز دیگه هست، همه می‌دونیم یکتا جان و کیانوش چند مدتیه که باهم آشنا... فریبا پوزخندی زد و با صدای آرام، اما به گونه‌ای که بقیه بشنوند، گفت: - هه، مدت یا سال؟ مادر کیانوش حرف‌های فریبا را نشنیده گرفت و ادامه داد: - بله، چند مدتیه که باهم آشنا شدن و همدیگه رو می‌خوان، اگر شما اجازه بدید برن چند کلمه باهم صحبت کنند. سایه با زبانش روی لبانش را تر کرد و کمی شالش را به جلو کشید: - اختیار دارید، بله، بفرمایید، یکتا جان، آقا کیانوش رو راهنمایی کن. یکتا از سر جایش بلند شد و با عذرخواهی کوتاهی از جلوی مادرش گذشت و به سمت اتاق رفت. درِ اتاق را باز کرد و منتظر ماند تا کیانوش وارد شود و بعد در را بست. روی تخت خودش نشست و به تبع کیانوش رو به رویش بر روی تخت نیکا نشست: - چقدر خوشگل شدی. با ناز سرش را به پایین انداخت و فیس‌فریمش را که جلوی دیدش را گرفته بود با دست به آرامی به کناری زد و گفت: - مرسی. توام خیلی خوش‌تیپ شدی. و اشاره‌ای به موهایش که به سمت بالا شانه شده بود کرد و گفت: - اولین باره این مدل مو رو می‌زنی، جذاب شدی، همیشه موهات فر شده وسط سرته. کیانوش ابروهایش را به بالا انداخت و گفت: - یعنی می‌خوای بگی با موی فر جذاب نیستم؟ یکتا پای راستش را با ناز و عشوه بر روی پای چپش انداخت و با لبخند ملیحی گفت: - نه، تو واسه من همه جوره جذابی، ولی امروز جذاب‌تر. - توله رو نگا، چطوری واسه من دلبری می‌کنه، با قلب من بازی نکن دختر، طاقت نداره. اشاره‌ای به دیوار پشت سرش کرد و گفت: - قضیه این گل خشک‌ها که چسبیده شده به دیوار چیه؟ - گلایی هست که تو واسم گرفتی دیگه. و با دست به گوشه سمت راست به گلی که در حال خشک شدن بود اشاره کرد و گفت: - اینم آخرین گلیه که واسم گرفتی. کیانوش با تعجب گفت: - واقعا هرچی گل گرفتم رو نگهداشتی؟ - آره، از اولین روزی که واسم گل گرفتی نگهداشتم و گذاشتم خشک بشه، یادگاری نگهشون داشتم. قلب کیانوش محکم در سینه‌اش می‌تپید، به سختی جلوی خود را گرفته بود که بلند نشود و بوسه محکمی از یکتا نگیرد، با چیزی که حالا دیده بود، احساسش نسبت به دخترک هزار برابر شده بود: - یکتا، می‌خوام با مادرت صحبت کنم، ماه دیگه یه مراسم نامزدی بگیریم، شایدم زودتر. - می‌دونی که من باهات موافقم، فقط راضی کردن مامان با خودته، من جرعتش رو ندارم با مامان مقابله کنم. کیانوش هرچه کرد نتوانست بیشتر از این جلوی قلب بی‌تاب و سرکشش بایستد، کنار یکتا نشست و از آنجایی که در این چهار سال دوستی حتی یک بار یکتا اجازه نداده بود که صورتش را ببوسد، دستش را گرفت و بوسه‌ای پشت دستش کاشت و گفت: - خان اولش که گذشت، بقیش هم می‌گذره، تو نگران نباش، همین امشب راضیش می‌کنم. یکتا به آرامی دستش را از بین دستان کیانوش بیرون کشید و گفت: - کیا، بریم بیرون، ما که حرفی نداریم بزنیم، حرفای اصلی رو باید اونجا جلوی بقیه زد. کیانوش سری تکان داد و ایستاد و زودتر از یکتا از اتاق خارج شد. - خب حرفاتون رو زدید، به نتیجه‌ای هم رسیدید؟ فریبا با تمسخر رو به کاوه کرد و گفت: - اوا کاوه جان، چه سوالی می‌پرسیا، یکتا جون که خیلی وقته به نتیجه رسیده. کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد، عملاً آمده بود همه چیز را خراب کند، نظر مادرش را تغییر بدهد و برود. یکتا دیگر ساکت ننشست و با حرصی که در کلامش کاملاً هویدا بود، گفت: - آره فریبا جون، به نتیجه رسیدم. الانم اگر اینجا نشستیم به احترام بزرگ‌ترامون هست که بی‌اطلاع از اون‌ها کاری نکنیم و همه چی با رضایت بزرگ‌ترها پیش بره. فریبا تیکه‌ای که در کلام یکتا بود را به خوبی گرفت و متوجه شد منظور یکتا به همان صیغه و بارداریش است، دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و دیگر چیزی نگفت. - سایه خانم، اگر اجازه بدید ما کارهای نامزدی رو انجام بدیم تا چند وقت دیگه یه مراسم نامزدی کوچولو بگیریم. سایه تکیه‌اش را به مبل داد و با جدیت رو به کیانوش گفت: - عجله نکن، حرفای دیگه‌ای مهم‌تر از نامزدی هست. شغلت، میزان درامدت، خونه و سرپناهی داری؟ کیانوش با دستمال کاغذی عرق کف دستش را پاک کرد و محکم گفت: - سایه خانم، می‌دونم از شغلم خبر دارید، پیک موتوری رستورانم، ولی همیشه اینطوری نمی‌مونه. یکی از دوستام می‌خواد مغازه موبایلی باز کنه، قراره منم برم کمکش کار کنم، خدا بخواد بعد یه مدت خودمم می‌تونم یه مغازه‌ای دست و پا کنم. سایه خانم، من یکتا رو بیشتر از جونمم دوست دارم، بهتون قول می‌دم قبل از اینکه عروسی کنیم همه چیز رو واسه راحتی و خوشبختی یکتا مهیا کنم. - خب، اول برو دنبال کارت سر و سامون بده، همه چیت که درست شد، بعد واسه نامزدی صحبت می‌کنیم. کیانوش اخم‌هایش را در هم کشید و گفت: - نه سایه خانم، نمی‌تونم. چهارساله منتظرم، همین چند روز پیش اگر دیر رسیده بودم کم مونده بود یکتا رو با یه نفر دیگه بشونید پای سفره عقد. چیز زیادی که ازتون نمی‌خوام، یه نامزدی، یه صیغه محرمیت چند ماهه که تو این مدتی که دارم کارام رو سر و سامون می‌دم خیالمم راحت باشه و همه بدونن که یکتا نامزد داره. مادر کیانوش لب باز کرد و با همان صدای گرم و مهربانش گفت: - سایه خانم، به خدا کیانوش پسر با جنم و با عرضه‌ای هست، بذار چند وقت باهاتون رفت و آمد داشته باشه، کامل روش شناخت پیدا می‌کنید، متوجه می‌شید که چه پسر کاری هست. سایه نگاهی به چشمان ملتمس یکتا انداخت و آهی کشید و گفت: - خب، واسه مهریه... کیانوش بین حرفش پرید و گفت: -مهریه تاریخ تولدش به میلادی، اصلاً واسه اینکه بهتون ثابت بشه چقدر دوسش دارم، حق طلاق هم با خود یکتا. - دفتر بیارم بنویسید امضا کنید؟ با صدای نیکا تمام سرها به سمت او چرخید. مادر کیانوش گفت: -برو دخترم، بیار کیانوش بنویسه، ما همه هم پاش امضا می‌کنیم. و بعد رو کرد به سایه و گفت: - خیالت راحت باشه، من هیچوقت دختر نداشتم، ولی یکتا رو مثل دختر خودم دوست دارم و نمی‌خوام ذره‌ای اذیت بشه، شده همه چیزم رو می‌فروشم، حتی خونه زیر پام رو، اما نمی‌ذارم آب تو دل یکتا تکون بخوره. نیکا رفت و دفتر بله‌برونی را که یکتا خیلی وقت پیش به امید چنین روزی خریده بود را همراه با خودکار تزئین‌شده‌اش آورد. مقدار مهریه و حق طلاق و تمام صحبت‌های دیگری که شده بود را کیانوش نوشت و مادرش و کاوه پای آن را امضا کردند و در تمام مدت فریبا با حرص و فک‌کلید شده تماشایشان می‌کرد. و حرف یکتا آنقدر برایش سنگین بود که تا آخر مجلس دیگر دهان باز نکند و سخنی نگوید.
  11. سلام عزیزم رمان کلوچه خرمایی رو خوندم قشنگ بود یه جاهایی از رمان هم واقعا خندیدم  منتظر پارت های بعدیت هستم…موفق باشی

    1. Roshana

      Roshana

      سلام عزیزکم ممنونم بابت نظر ارزشمندت^^ 

      همچنین تو گلم🤍 

      منم یک پارت از رمانت رو یک نگاه سر انگشتی انداختم قلم خوبی داری بانو:) 

      فقط برای دیالوگ ها بهتره قبلش از - استفاده کنی خوشگله

  12. # پارت نوزدهم - خوب شدم؟ - آره، خیلی قشنگ شده. - تو می‌خوای چی بپوشی؟ نیکا درحالی که لبانش را غنچه کرده بود و ابروهایش را به بالا می‌انداخت، گفت: - اگر مامان خانوم گیر ندن بگن عبا بکن تنت، می‌خوام یکی از تیشرت باکسی‌هام رو بپوشم. یکتا پرایمر را از روی میز برداشت و به صورتش زد و گفت: - هرچی دوست داری بپوش، امروز مجازی منم پشتتم. نیکا تیشرت باکسی کرمی‌رنگی را همراه با شلوار کارگو سبز‌رنگی از کمد بیرون کشید، گفت: - از معجزات حضور آقا کیا، واو. ژل ابرو را برداشت و ابروهایش را به سمت بالا لیفت کرد، کانسیلری پشت پلکش زد و بعد سایهٔ هلویی‌رنگ را برداشت و به پشت چشمش زد و گوشهٔ داخلی چشمش را کمی هایلایتر زد تا براق‌تر شود، با سایهٔ مشکی خط چشمی کشید و کمی آن را به سمت بالا بلند کرد تا محو شود، ریمل خوردهٔ مژه‌دار را برداشت و چند بار بر روی مژه‌هایش کشید تا چشمانش درشت‌تر دیده شوند، کرم‌پودر را بر روی کل صورت زد و بعد هم مقداری پودر فیکس بر روی صورتش زد، نگاهش به ساعت جلوی رویش که به دیوار وصل شده بود افتاد چهار و نیم بود، به دستانش سرعت داد و جاهایی که نیاز بود کانتور و کانسیلر زد و بعد هم رژگونهٔ هلویی‌رنگ و رژی صورتی به روی لبانش زد، کمی هایلایتر هم بالای گونه‌اش زد برای براق‌تر شدن، آرایشش تمام شده بود با رضایت به خود درون آینه نگاه کرد و از پشت میز آرایش بلند شد، کت و شلوارش را از پاکت بیرون کشید که با دیدن خط‌تا بر روی لباسش نزدیک بود گریه کند. - چته؟ چرا انقدر قیافت زارّه؟ - نیکا نگاه کن خط‌تا افتاده رو لباسم. کیا هم گفته پنج میاد. کم‌کم ساعت پنجه، من هنوز هیچ کاری نکردم. نیکا همانطور که دستش را به سمتش گرفته بود تا کت و شلوار را از دستش بگیرد، گفت: - وا اینکه غصه نداره. یه دقیقه‌ای اتو می‌شه. بده من می‌رم واست اتو می‌کنم، تو برو به کارای دیگت برس. یکتا لباس را به دست خواهرش داد و به سمت آشپزخانه رفت: - مامان، آب گذاشتی جوش بیاد؟ مادرش برگشت و نگاهی به صورتش انداخت و لبخندی زد: - چقدر خوشگل شدی. یکتا بی‌حرف لبخندی به صورت مادرش زد و به سمت کابینت رفت، ظرف میوه‌خوری چوبی را بیرون کشید و بر روی میز گذاشت: - آره، آب گذاشتم جوش اومده. چایی هم تو قوری دم کردم، ولی استکان و سینی نزاشتم، می‌دونستم می‌خوای به سلیقهٔ خودت بچینی. یکتا دستانش را به دور گردن مادرش حلقه کرد و بوسهٔ محکمی بر روی گونه‌اش کاشت: - ای قربون تو سایه بانو. به سمت یخچال رفت، ظرف میوه را بیرون کشید و میوه‌ها را با سلیقه در میوه‌خوری چید، سینی چوبی دسته‌طلایی را از کابینت درآورد و استکان‌ها را درون آن گذاشت و در هر استکان گل محمدی انداخت - یه بنده‌خدایی که می‌گفت کی تو این گرما چایی می‌خوره، شربت درست کرد واسه بیژنی. چطور شده الان هوا گرم نیست، واسه آقا کیا تمام رسم و رسومات رو داره به جا میاره؟ درحالی که از آشپزخانه خارج می‌شد، گفت: - نشستی مچ‌گیری الان؟ اصلاً دلم نمی‌خواست هیچی جلو بیژنی ببرم. لباسم رو اتو کردی؟ - اهوم. به داخل اتاق رفت، پیراهن یقه‌گرد سفیدی به تن کرد و کتی که قدش تا کمرش بود را به تن کرد و شلوار وایدش را پوشید، دو دکمهٔ تزئینی طلایی‌رنگ بر روی کت بود که برای ست کردن کمربند ظریف طلایی‌رنگی انداخت و جلوی کتش را باز گذاشت، کمی اکسسوری آویز کرد، عقب ایستاد و از بالا تا پایین به خودش درون آینه نگاه کرد، لبخند رضایت‌مندی روی لبش نقش بست و با صدای زنگ درِ خانه به بیرون رفت، مادرش نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت: - روسری نمی‌پوشی؟ - وای مامان، ولش کن تو رو خدا، بذار هرجور دلش می‌خواد بگرده. جای گیر دادن به یکتا، در رو باز کن، زشته. مادرش چشم‌غره‌ای به نیکا رفت و به سمت در رفت و آن را باز کرد، مادر کیانوش وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی به سمت یکتا رفت و او را محکم در آغوش کشید، بعد از او فریبا وارد شد با لحنی کاملاً دوستانه سلام و احوالپرسی گرمی کرد و بعد از کاوه، کیانوش وارد شد، کت و شلوار مشکی به تن کرده بود، موهایش را به سمت بالا زده بود و تمام ریشش را تراشیده بود، سلامی مردانه و سنگین کرد و با لبخند دسته‌گل را به سمت یکتا گرفت: -خدمت شما خانم، ناقابله. دستش را به سمت دسته‌گل گرد دراز کرد و آن را گرفت: -ممنون. به سمت نیکا رفت و آرام کنار گوشش گفت: - دخی دارک‌ مون چطوره؟ - مجلس خواستگاریته، آدم نشدی؟ کیانوش دستش را بلند کرد، موهای نیکا را به هم ریخت و بدون اینکه فرصت اعتراض کردن به او بدهد، رفت و بر روی مبل تک‌ نفره‌ای نشست.
  13. #پارت هجدهم - چند روز پیش تو اینستا دیدم سامان عکس دست خودش و یه دختری که هر دوتا هم انگشتر حلقه داشتن رو استوری کرده. با صحبت یکتا، مادر و خواهرش هر دو دست از غذا خوردن کشیدند و متعجب به صورتش نگاه کردند. - الکی می‌گی؟ یعنی زن گرفته؟ لقمهٔ غذایش را جوید و نیم‌نگاهی به نیکا انداخت: - چرا الکی بگم؟ بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و همان‌طور که قاشقش را از برنج پر می‌کرد، ادامه داد: - نمی‌دونم والا. حتماً زن گرفته دیگه. زنش نبود که عکس پست نمی‌کرد. - خب شاید نامزدی کردن! عاقل‌اندرسفیه نگاهی به صورت خواهرش انداخت و با پشت قاشق ضربهٔ آرامی به سر نیکا وارد کرد و گفت: - خنگول خانم، نامزدی هم کرده باشن، بالاخره یه صیغهٔ محرمیت خوندن. بازم زنش حساب می‌شه. نیکا دستمال کاغذی برداشت و آن مقدار از موهایش که به خاطر ضربهٔ یکتا چرب شده بود را با چندشی پاک کرد و گفت: - خب حالا چته می‌زنی؟ خداکنه یه عروس هار گیرش اومده باشه که از پسش بر بیاد. وگرنه اگر دختره مظلوم باشه، این عمه خانم ما دختره رو می‌کنه برده دست خودش. یکتا با خنده چشم از نیکا گرفت و رو به مادرش گفت: - می‌گم مامان، من خواستم عقد کنم، باید بهشون خبر بدیم؟ دعوتشون کنیم؟ سایه با اخم‌هایی درهم چشم‌غره‌ای نثارش کرد و همزمان که از سر میز بلند می‌شد، گفت: - حالا تو صبر بده مراسم خواستگاریت برگزار بشه، ببینم چی می‌شه. بعداً یه فکری به حال عقد و دعوتیات می‌کنیم. یکتا با اعتراض از جایش بلند شد و گفت: - عه مامان، یعنی چی «ببینم چی می‌شه»؟ تو قول دادی. سایه برنج‌های باقی‌مانده درون بشقاب‌ها را در قابلمه ریخت و رو به نیکا گفت: - مثل خان بالا‌ده‌نشین تا سفره رو از جلوت جمع کنن، پاشو کمک کن. بعد هم رو به یکتا کرد و گفت: - چه قولی؟ گفتم بیان خواستگاری، نگفتم پاشن بیان برت دارن ببرنت محضر. یکتا خواست چیزی بگوید که نیکا چند ضربه به کتفش زد و گفت: - ساعت سه و نیمه. پاشو یه استراحتی کن، بعداً آماده شو. و بدون اینکه مادرش ببیند، با چشم و ابرو اشاره‌ای به سایه کرد و علامت داد که دیگر حرفی نزد. یکتا بی‌حرف آشپرخانه را ترک کرد و به اتاق رفت، خود را روی تخت انداخت و اسپیلت را روشن کرد تا اتاق خنک شود. به آخرین گلی که کیانوش چند روز پیش برایش گرفته بود نگاهی انداخت؛ رز قرمز رنگی که در حال خشک شدن بود. با صدای زنگ گوشی‌اش که نام تماس‌گیرنده را اعلام می‌کرد، با لبخندی دست برد و گوشی‌اش را از کیفش بیرون کشید و قبل از اینکه تماس قطع شود، دکمهٔ اتصال را زد. - به‌به، سلام به دختر گل بابا. حالت چطوره، قند عسل؟ به پشتی تخت تکیه داد و همان‌طور که لبخند بر لب داشت، تارهایی از موهایش را دور انگشت اشاره‌اش پیچید: - سلام به آقا کیا. حال شما، احوال شما. بدون ما می‌ری بازار می‌گردی، خوشی؟ - ای‌ای‌ای، قرار نبود تیکه‌بندازیا. چهارزانو روی تخت نشست و بالشتی را در بغلش گرفت. گوشی را روی اسپیکر گذاشت و روی بالشت درون بغلش گذاشت. همزمان که با کیا صحبت می‌کرد، خودش را به سمت پاتختی دولا کرد و موچینش را برداشت. - چه تیکه‌ای؟ رفتی بازار کت و شلوار خریدی بدون اینکه به من بگی بیام و نظر من و بخوای. مگه دروغ می‌گم؟ - نه عسلم، دروغ نمی‌گی. ولی شرایط جوری بود که نمی‌تونستم بهت بگم بیای. حالا ناراحت نشو، قول می‌دم از دلت در بیارم، باشه؟ همان‌طور که با موچین موخوره‌های پایین موهایش را می‌گرفت، با ناز گفت: - حالا چطوری می‌خوای از دلم در بیاری؟ - عا، اونش دیگه بماند، سوپرایزه. بگو ببینم خوشگل موشگل کردی یا نه؟ - نه هنوز. واسه چی؟ - عه عه، خانومو باش. تازه می‌گه واسه چی؟ دختر، ساعت پنج من می‌آم. یعنی نامردم اگه پنجم بشه، پنج و یک دقیقه. یکتا نگاهی به ساعت کرد و با دیدن عقربه‌ها که ساعت چهار را نشان می‌دادند، با هول از روی تخت بلند شد و همان‌طور که حوله‌اش را از روی درِ کمد چنگ می‌زد، گفت: - کیا، یکم زود نمی‌خوای بیای؟ - چیه؟ نکنه ناراحتی؟ - نه دیونه، ناراحت چیه. فقط گفتم یکم... هیچی، ولش کن. من باید آماده شم، کاری نداری. - نه قند عسل، مراقب خودت باش. - همچنین. - می‌بوسمت، فعلاً. - منم عزیزم، فعلاً. همین که درِ اتاق را باز کرد، با صورت خندان نیکا مواجه شد: - قند عسلم، دختر گل بابایی، می‌بوسمت. داری می‌ری حمام، گل من؟ یکتا با اخم‌هایی درهم، تنه‌ای به نیکا زد و همان‌طور که به سمت حمام می‌رفت، گفت: - نشستی حرفای من و گوش می‌دی؟ - نه که شما هم خیلی آروم صحبت می‌کردید. یکتا بدون اینکه جوابی بدهد، به حمام رفت و دوشی در حد پنج دقیقه گرفت و بیرون آمد. لباس و شلوار راحتی به تن کرد و پشت میز آرایشی نشست. موهایش را با سشوار خشک کرد و بعد شروع کرد با اتومو به حالت دادنشان. وقتی تمام موهایش را حالت داد، فیس‌فریم‌هایش را به مقدار کمی به حالت فرق وسط به روی صورتش انداخت و باقی موهایش را شل به حالت دم‌اسبی پشت سرش بست. - اوه اوه، یکتا رو ببین چه کرده، همه رو دیونه کرده. از داخل آینه نیکا را تماشا کرد که پشت سرش ایستاده و با نیشی باز تماشایش می‌کرد.
  14. # پارت هفدهم - اُوف، یعنی یکتا دو دقیقه دیرتر رسیده بودیم، لباسه از دستت رفته بودا. - وای آره، دیدی داشت میرفت؟ چه آدمی بود، تا نگفتم مراسم خواستگاریمه، در رو نمی‌خواست باز کنه. - اینا هم خسته می‌شن دیگ... عه یکتا، مامان داره زنگ می‌زنه. خدا به داد برسه، من که جواب نمی‌دم. گوشی را به سمت یکتا گرفت و گفت: - بیا بگیر، خودت جواب بده. یکتا گوشی را از نیکا گرفت و تماس را وصل کرد: - الو، سلام مامان. - سلام نیکا جان، کجایید؟ یکتا از اینکه مادرش پشت تلفن صدایشان را تشخیص نمی‌داد، خنده‌اش گرفت و بدون اینکه خودش را معرفی کند، گفت: - تازه لباس گرفتیم، داریم برمی‌گردیم خونه. - بیایین مامان جان، خیلی دیر شده. به یکتا بگو زود بیاد تا بخواد استراحت کنه و آماده بشه، طول می‌کشه. یکتا خنده‌اش را خورد و با خداحافظی تماس را به پایان رساند و گوشی را به سمت نیکا گرفت. - چی شد؟ مامان جیغ نزد سرت؟ - عه، این چه مدل حرف زدنه؟ مگه مامان دیو‌دوسره؟ نه خیر، جیغ نزد. نیکا شانه‌هایش را با بی‌قیدی بالا انداخت و گفت: - چه می‌دونم. کلاً هروقت با من می‌خواد حرف بزنه، در حال جیغ زدنه. - اتفاقاً طبق معمول مامان صدای ما رو تشخیص نداد و نفهمید که منم. فکر کرد تویی، خیلی هم آروم و خوب حرف زد. خیلی دیگه داری سختش می‌کنی نیکا. مامان فقط نگرانته، همین. نیکا جوابی نداد و بی‌حرف سوار ماشین شد. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: - می‌دونی، هرچی فکر می‌کنم، مامان هیچوقت با من کنار نیومده. همش در حال دعوا کردن و گیر دادن به من بوده. دلم می‌خواد برم، دیگه حتی به کنکور و دانشگاه هم دلم خوش نیست. دوست دارم برم یه جای دور، مثلاً خارج، که دیگه انقدر حساسیت و ایراد گرفتن‌های مامان رو نبینم. یکتا با دیدن ترافیک جلویش و نزدیک شدن به ماشین جلویی، سرعتش را کم کرد و دنده را یک کرد و رو به نیکا گفت: - داری کم‌لطفی می‌کنی نیکا. مامان جز ما کی رو داره؟ دروغ که نداریم به هم بگیم. وقتی بابا مرد، کی اومد سمت ما بگه: «این هزار تومن واسه شما؟» اصلاً کمک نه، کی اومد بگه: «حالتون چطوره؟ شما مرده این یا زنده؟» از زمانی که بابا مرد، همه از ترس اینکه مبادا بخوان کمکی کنن یا پولی بدن، فرار کردن رفتن. مامان اون موقع جون بود . می‌تونست ما رو ول کنه بره، می‌تونست ازدواج کنه، اما نکرد. چرا؟ چون ما رو دوست داشت. با هزار و یك زحمت بزرگمون کرد، کم سختی نکشید تا به اینجا رسیدیم. الانم اگر حرفی می‌زنه، واسه این نیست که دوستمون نداره یا می‌خواد کنترلمون کنه یا داره بینمون فرق می‌ذاره. فقط به خاطر نگرانیه. واسه تو یه جور نگرانه، واسه منم یه جور دیگه. و بعد با خندهٔ کوتاهی ضربه‌ای به پای نیکا زد و گفت: - اگر هم حرف سر گیر دادنه، فقط تو نیستی. راستش به منم خیلی گیر می‌ده. نیکا خندهٔ کوتاهی کرد و تا رسیدن به خانه با هم صحبت کردند. از سختی‌های مادر و کم‌لطفی‌های عمه و نامردی‌های عمو. جلوی خانه ایستادند. ماشین را خاموش کرد و پیاده شدند و در زدند. - دیدی یکتا، چطوری میرغضب شده بود؟ - وای آره، اصلاً هیچی حالیش نبود، فقط نعره می‌زد. سایه در را باز کرد و با کنجکاوی رو به دو دخترش گفت: - سلام. کی نعره می‌زد؟ با سلامی کوتاه هر دو وارد خانه شدند و نیکا درِ پشت سرش را بست و گفت: - عمه معصومه رو می‌گیم. - معصومه؟ چرا مگه بهتون زنگ زده؟ یکتا کتونی‌هایش را از پا درآورد و به سمت مبل حرکت کرد و گفت: - نه بابا، اون کلاهشم بیفته این ورا نمیاد برداره. چه زنگی؟ داشتیم قضیهٔ خواستگاری سامان رو می‌گفتیم. سایه اخم‌هایش را در هم کشید و همزمان که بشقاب‌های پر شده از برنج را روی میز می‌گذاشت، گفت: - حالا آدم قحط هست نشستید اسم این عجوزه و پسرش رو میارید؟ اَه. نیکا ظرفی که از کباب تابه‌ای پر شده بود را وسط میز گذاشت و همزمان که چند لیوان شیشه‌ای برمی‌داشت، گفت: - واقعاً هم که عجوزه هست، خاک بر سرش کنن. هرکی آرزوشه دختر داداشش عروسش بشه، این ناز کرد. سایه سیب‌زمینی‌های سرخ شده را کنار کباب تابه‌ای ریخت و گفت: - عروس؟ من جنازهٔ دخترمم رو دوش این زنه و پسرش نمی‌ندازم، چه برسه به اینکه بذارم عروسش بشه. این سامانم حالا خیلی دور برداشته. اون موقع‌ها نه، تازه بابات مرده بود، اینم فکر کرده حالا بیاد مثلاً مرد بازی دربیاره، از یکتا خواستگاری کنه، پشت و پناه باشه. انگاری من مردم دخترم بیفته دست معصومه. یکتا لقمهٔ غذا را در دهانش گذاشت و با برداشتن تکه‌ای ریحان گفت: - ولی قبول دارید عمه معصومه قبل از اینکه بابا از دنیا بره، خیلی باهامون خوب بود؟ همین که بابا از دنیا رفت، از این رو به اون رو شد. یادته مامان، وقتی سامان بهش گفته بود می‌خوام با یکتا ازدواج کنم، چه بلبشویی به راه انداخت؟ سایه با ناراحتی سری تکان داد و گفت: - آره یادمه. داغ بابات یه طرف رو دلم بود، آبروریزی معصومه یه طرف دیگه. خدا ازش نگذره. یه جوری رفتار کرد و به تو ناز کرد، انگار که مثلاً چی کم داشتی. نیکا پوزخندی زد و گفت: - معصومه جون ما رو در حد خودشون نمی‌دونست. واسه پسر کارگر بناش، دنبال دختر کارمند می‌گشت. ما لقمهٔ دهنش نبودیم.
  15. #پارت شانزدهم یکتا جیغی از سر خوشحالی کشید و با ذوق به سمت مادرش دوید، دستانش را به دور گردن مادرش حلقه کرد و چند بار پشت سر هم صورتش را محکم بوسید و گفت: - الهی قربونت بشم، الهی درد و بلات بخوره تو فرق سرم، الهی یکتا فدات بشه. سایه دستان یکتا را باز کرد و گفت: - خوبه، حالا از شدت خوشحالی داری کشتار دسته‌جمعی راه می‌ندازی. بشین واست غذا بکشم. یکتا روی صندلی پشت میز به حالت چهارزانو نشست. نیکا صندلی کنار دست یکتا را بیرون کشید و در حالی که رویش می‌نشست، گوشی‌اش را قفل کرد و از صفحه روی میز گذاشت: - موندم حالا چرا کیا بهم خبر نداده. نامرد، گفت داره میره کت و شلوار بخره، ها، ولی نگفت قرار خواستگاری تنظیم شده. نیکا نان باگت را از وسط برش داد و در حالی که الویه درونش می‌ریخت، گفت: - شاید می‌خواسته سوپرایزت کنه. - سوپرایز چی؟ لباس ندارم بابا. زودتر گفته بود می‌رفتم لباس می‌خریدم. الان نمی‌دونم چیکار کنم. سایه بی‌حرف و با غصه نگاه دخترکش می‌کرد که از شدت خوشحالی گرسنگی را هم از یاد برده بود و غذا نمی‌خورد. - غذات رو بخور. لباس هم یه چیزی می‌پوشی حالا. تو کمدت پر از لباسه دیگه. یکتا نان باگت را با دست تیکه کرد و مقداری از آن را کند و به حالت نان لواش، مقداری از الویه را لقمه گرفت و گفت: - وای مامان، نه، اونا نمی‌شه. باید حتماً برم لباس بگیرم. یه چیز خوشگل باید بخرم. نیکا لیوان نوشابه‌اش را روی میز گذاشت و گفت: - خب تو شب مراسمته. صبح بریم لباس بگیریم؟ یکتا تندتند سرش را تکان داد و موهای بلندش را پشت گوش زد و گفت: - آره، همینه. حتماً فردا باید برم لباس بگیرم. خداروشکر امروز مشتری داشتم، پول اومد تو دستم. سایه بی‌حرف از کنار دخترهایش بلند شد و به اتاقش رفت. درِ اتاق را بست و روی تخت نشست. قاب عکس همسرش را برداشت و با غصه دستی روی تصویر همسرش کشید و شروع به درد و دل کردن کرد: - هادی، کمکم کن. گیج شدم، نمی‌دونم چی خوبه، چی بد. نمی‌دونم با دل یکتا پیش برم یا با عقلم. می‌ترسم مجبورش کنم با بیژنی ازدواج کنه، دوستش نداشته باشه، زندگیش خراب بشه. می‌ترسم رضایت بدم با کیانوش ازدواج کنه، از بی‌پولی زندگیش خراب بشه. می‌دونم دوستش داره، کاملاً مشخصه. کیانوش هم دوستش داره، ولی می‌ترسم نتونه سختی زندگی رو تحمل کنه، کم بیاره. تو کمکم کن یه راهی بزار جلوی پام. آهی کشید و ادامه داد: - بین هزار و یک خواستگار خوب، نمی‌دونم چرا باید عاشق کیانوش بشه. خیلی می‌ترسم. می‌ترسم از روزی که بیام پیشت و نتونسته باشم رو سفیدت کنم. از دستم شاکی باشی، بگی: «دوتا دختر بهت امانت دادم، نتونستی ازشون مراقبت کنی.» با سر انگشتانش قطره اشکی که در حال فرود آمدن بود را گرفت و روی تخت دراز کشید و به هزاران فکری که در سرش می‌چرخید، فکر کرد. یکتا و نیکا کنار هم روی تخت دراز کشیده بودند و مدل‌های لباس را نگاه می‌کردند و از هر کدام که خوششان می‌آمد، سیو می‌کردند تا فردا لباسی شبیه به آن را بگیرند. --- - یکتا، به خدا می‌زنم تو سر خودم، دو دستی هم می‌زنم. بسّه دیگه، خسته شدم دختر. لباس عروس که نمی‌خوای بگیری، لباس خواستگاریه. - چقدر غر می‌زنی نیکا. پشیمونم می‌کنی از اینکه با خودم آوردمت. - دختر عاقل، نگاه ساعت کردی؟ یک و ربع هست، مغازه‌ها می‌بندن. باید بریم، هم کمک مامان خونه رو تمیز کنیم، هم خودمون آماده بشیم. یکتا با استرس نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و گوشهٔ لبش را جوید و گفت: - می‌گی چیکار کنم؟ هیچ لباس خوبی پیدا نکردم. - بیا خواهر من، به حرف من گوش بده. به خدا اون لباسه خیلی بهت می‌اومد. بیا برو همونو بگیر. - کدوم؟ - کت و شلوار آبیه. - می‌دونی خوب بود، فقط قد کته یه مقدار کوتاه. می‌ترسم کیا گیر بده بهم. - بیا برو بابا. کی کیانوش گیر داده بهت که این بار دومش باشه؟ بعدم مگه قراره کف بازار بپوشیش؟ تو خونه تنته دیگه. یکتا با کمی مکث کردن حرف نیکا را قبول کرد، با دیدن عقربه‌های ساعت که کم‌کم به بسته شدن مغازه‌ها نزدیک می‌شد. شروع به دویدن کرد تا به پاساژ مورد نظر برسند. به ورودی پاساژ که رسیدند، بدون لحظه‌ای ایستادن سریع وارد شدند و از پله‌ها به طبقه بالا می‌دویدند. مردم هم با تعجب نگاهشان می‌کردند. مغازه را دیدند که فروشنده در حال زدن قفل روی در بود. نیکا صدایش را بلند کرد و گفت: - آقا، آقا نبند، مغازه رو نبند. مرد فروشنده با تعجب سر بلند کرد و یکتا و نیکا را دید که کنارش ایستادند و تندتند نفس می‌کشند. - عذر می‌خوام خانم‌ها، تایم کاری تموم شده. لطف کنید عصر تشریف بیارید. - آقا تو رو خدا نرو. عصر نمی‌تونم بیام. عصر خواستگاریمه، لباس ندارم. - خانم محترم... - ببینید آقا، واقعاً وقتتون رو نمی‌گیرم. یک ساعت پیش اینجا بودم، لباسم رو هم پرو کردم، هم انتخابش کردم. فقط کارت می‌کشم، هزینش رو حساب می‌کنم. یک ثانیه بیشتر طول نمی‌کشه. مرد فروشنده نگاهی به ساعت مچی‌‌اش انداخت سری تکان داد و گفت: – باشه، فقط سریع. قفل در را باز کرد و منتظر ماند تا خانم‌ها وارد مغازه شوند. - کدوم لباس رو می‌خواید؟ یکتا لباسی که وسط رگال بود را بیرون کشید و گفت: - اینو می‌خوام. فقط این سورمه‌ای هست، من آبی آسمونی می‌خوام. - سایز خودتون دیگه؟ - بله. فروشنده سری به نشانه تایید تکان داد و بعد از کمی گشتن، لباس یکتا را آورد. کارت را تحویل فروشنده داد و بعد از حساب کردن، با عذرخواهی کوتاهی از مغازه خارج شدند.
  16. #پارت پانزدهم یکتا بی‌حرف کنار کیانوش نشست و تکیه‌ای بر مبل پشت سرش زد. نیکا لیوانی که شربت نعنا و چند تکه یخ درونش بود، به سمت کیانوش گرفت و گفت: - حالا چرا زانو غم بغل کردی؟ اجازهٔ خواستگاری صادر شد دیگه. الان باید خوشحال باشی بری دنبال کت و شلوار. کیانوش با لبخند کجی به چشمان نیکا نگاه کرد و گفت: - اجازه صادر شد. ولی بد صادر شد. آهی کشید و لیوان را از دست نیکا گرفت و ادامه داد: - هیچ وقت دلم نمی‌خواست اینجوری با مامانت صحبت کنم. فکر می‌کردم یه جور دیگه‌ای بتونم راضیش کنم به خواستگاری... بدون سر و صدا. یکتا دستش را روی شانهٔ کیانوش گذاشت و گفت: - کاریه که شده. نمی‌تونیم به عقب برگردیم و تغییرش بدیم، ولی می‌تونیم بعد رو درست کنیم، نه؟ کیانوش سری تکان داد و لیوانی که تنها چند جرعه از شربت را خورده بود را روی میز عسلی وسط سالن گذاشت و ایستاد: - برم با مامانم صحبت کنم. تا مامانت پشیمون نشده، باید زود مراسم خواستگاری رو برگزار کنیم. یکتا و نیکا تا دم در، کیانوش را بدرقه کردند و بعد از رفتن کیانوش به سمت سالن بازگشتند. - می‌گم یکتا، تو از کاری که می‌خوای انجام بدی مطمئنی؟ یکتا همان‌طور که بشقاب‌های میوه را از روی میز برمی‌داشت، گفت: - چه کاری؟ – همین خواستگاری و ازدواج با کیا رو می‌گم. مطمئنی پشیمون نمی‌شی؟ بالاخره کیا از لحاظ مالی... یکتا بین صحبت‌های نیکا پرید و گفت: - نیکا، چرا فکر می‌کنی تموم زندگی پوله؟ باشه، قبول، کیا پول نداره، منم می‌دونم. در عوض کیا اخلاق داره، شکاک نیست، دست‌بزن نداره. از همه مهم‌تر، دوستم داره و دوستش دارم. چی بیشتر از این واسه تشکیل یه زندگی لازمه؟ ما خودمون هم از لحاظ مالی روزای سختی رو داشتیم. یه وقت دستمون پر بوده، یه زمان دیگه نه. مطمئنم کیا هم پسر کاری‌ای هست. ازدواج که کردیم، منم کار می‌کنم، کمکش می‌کنم. خدا هم کمکمون می‌کنه، همه چیز کم‌کم درست می‌شه. نیکا بدون اینکه چیز دیگری بگوید، در سکوت شروع به جمع کردن میز و کمک کردن به یکتا کرد. --- در حالی که اتومو را روی موهای مشتری‌اش می‌کشید، چهره‌اش از تعریف‌هایی که می‌کرد، درهم می‌رفت. گاهی وقت‌ها دوست داشت بعضی از مشتری‌ها را از سالن به بیرون پرت کند و چند تا لیچار هم بَارشان کند. مشتری امروزش هم یکی از همان‌ها بود. دختری 28ساله که کارش فقط دوست شدن با مردهای متأهل بود و پول گرفتن از آن‌ها. حالا هم با مردی ۴۲ ساله دوست شده بود که دو بچه داشت. می‌خواست با مرد سفر شمال برود که خانم مرد متوجه شده بود و با دختر دعوا می‌کرد که «چی از زندگیم می‌خوای؟» دختر هم با وقاحت تمام به زن می‌گفت: «به تو ربطی نداره. اگر زن بودی، شوهرت با کسه دیگه ای دوست نمی‌شد.» خیلی حال‌بهم‌زن بود. به دستانش سرعت داده بود که با نهایت توان و سرعت موهای دختر را اتو بکشد تا کار کراتینش تمام شود و برود. در جیغ‌وْدادهای دختر، صدای زنگ تلفنش به گوشش رسید. همزمان گوشی‌اش نام تماس‌گیرنده را خواند: «my life». کیانوش بود که تماس می‌گرفت. دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت، اوکی کرد و بین گوش و شانه‌اش گذاشت و دوباره شروع به اتو کشیدن کرد: - الو کیا. - به‌به، سلام گل‌بانو. حال شما، احوال شما؟ - کجایی کیا؟ خیلی بی‌خیالی. از ساعت چند دارم بهت زنگ می‌زنم و جواب نمی‌دی! - ببخشید بانو جان، معذرت می‌خوام. اومدم بازار دنبال وسایل دومادی، گوشی سایلنت بود، متوجه نشدم. - وسایل دومادی دیگه چیه؟ - کت و شلوار دیگه. دست یکتا وسط راه خشک شد. بعد از مکث کوتاهی، دوباره اتو را روی موهای دختر کشید و با ناراحتی گفت: - رفتی دنبال کت و شلوار؟ چرا به من نگفتی بیام؟ - با کاوه اومدم عزیزم. بعدم بذار سوپرایز باشه دیگه، اینجوری بهتره. - خیلی خب، برو به کارت برس. من مشتری دارم، کارم تموم شد بعد بهت زنگ می‌زنم. با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع کرد و روی میز کنار دستش گذاشت. صدای دخترک حواسش را به سمت او برد که تلفنش تمام شده بود و تمام مدت به صحبت‌های یکتا گوش می‌داد. - دوست پسرت بود؟ اخم‌های یکتا در هم رفت و با مکث کوتاهی با بی‌میلی لب زد: - نه، نامزدم بود. - عه، نامزد داری؟ کو عکسش رو بهم نشون بده ببینم. خوشگله یا نه؟ دندان‌هایش را محکم روی هم فشار داد و با شانه دوطرفه محکم موهای دختر را کشید و گفت: - واسه من خوشگل‌ترین مرد دنیاست. فعلاً هم کار دارم، می‌تونم عکس نشون بدم. دختر فهمید که یکتا تمایلی به صحبت ندارد، پس صحبت را ادامه نداد و گفت: - خواهرم بخواد بیاد کراتین کنه، هزینش چقدر می‌شه؟ - باید بیاد موهاش رو ببینم، اون موقع می‌تونم قیمت تقریبی بدم. - خب، فردا چه ساعتی وقت داری بیاد؟ هم قیمت بگیره، هم کراتین کنه. - فردا ساعت چهار عصر بیاد. بی‌حرف بقیهٔ موها را اتو کشید و بعد از چهل دقیقه استراحت، موهای دختر را شست و با باد سشوار خشک کرد. دختر با دیدن موهای لخت و ابریشمی که یکتا تحویلش داده بود، ذوقی کرد و دستی در موهایش کشید و شروع به تشکر کردن از یکتا کرد و بعد از کارت کشیدن، از سالن خارج شد. یکتا با خستگی لباس‌هایش را پوشید و با خداحافظی سریعی سالن را ترک کرد و سوار ماشین شد. جلوی درِ خانه که رسید، ماشین را خاموش کرد و بعد از برداشتن گوشی‌اش از ماشین خارج شد. نگاهی روی گوشی‌اش انداخت که ساعت ده و ربع شب را نشان می‌داد. دربِ کوچه را با کلید باز کرد و وارد خانه شد. سلامی به نیکا و مادرش داد و روی مبل نشست و شروع به کندن لباس‌هایش کرد. - خسته نباشی. به روی مادرش نگاه کرد و گفت: - سلامت باشی. - امروز چطور بود؟ کی اومده بود واسه کراتین؟ روی مبل کامل دراز کشید که کمرش ترق‌ترق صدا داد: - مشتری جدید بود. اومده بود کل موهاش رو کراتین کنه. چقدرم حال‌بهم‌زن بود. مادرش با تعجب گفت: - وای، چرا؟ - دختره 27-28سالش بود. کارش تیغ زدنِ مردای متأهل بود. فقط هم با متأهل‌ها دوست می‌شد. اگر هم پول بهش نمی‌دادن، با زنشون تهدیدشون می‌کرد. مردا هم مجبور می‌شدن یا بهش پول بدن، اگر هم نمی‌دادن، این می‌رفت به زنشون می‌گفت شوهرشون چیکار می‌کنه. نیکا روی مبل نشست و همان‌طور که با لبخند به درون گوشی‌اش نگاه می‌کرد، گفت: - ایول بابا، چه زن حریفی. - چه حریفی نیکا؟ می‌گم طرف خونه خراب کنه! - زندگی که مرد توش اینجوری می‌خواد هرز بپره، همون بهتر که خراب بشه. یکتا بی‌حرف به نیکا نگاهی کرد که چگونه با ذوق در حال تایپ کردن است. - امروز مامان کیانوش زنگ زد. یکتا با صحبت مادرش فوری در جایش نشست و گفت: - خب؟ مادرش چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت: - خب به جمالت! به مراد دلت رسیدی. زنگ زد بیاد خاستگاری. - خب؟ - چیه هی «خب خب» می‌گی؟ سوزنت روی «خب» گیر کرده؟ - وای مامان، بگو دیگه. چی گفتی بهشون؟ مادرش از سر جایش بلند شد و همان‌طور که به سمت آشپرخانه می‌رفت، گفت: - می‌خواستی چی بگم؟ گفتم فردا شب بیان. اگر چیز دیگه‌ای جز این می‌گفتم، تو و کیانوش آبروی من و می‌بردین که!
  17. #پارت چهاردهم سایه با عصبانیت سمت کیانوش رفت، با دست محکم به قفسهٔ سینه‌اش کوبید و گفت: - همین رو می‌خواستی؟ خیالت راحت شد؟ آبرومون رو بردی، راحت شدی؟ دیگه من می‌تونم تو این محل سرم رو بلند کنم؟ از این به بعد هر نامردی رد بشه، هر اَنگِی دلش بخواد به یکتا می‌زنه. کیانوش دست سایه را گرفت و با صدایی که آرام‌تر شده بود، گفت: - غلط کرده کسی بخواد انگ بزنه به ناموس من. بی‌جا کرده کسی بخواد شما رو بی‌آبرو کنه. سایه خانم، تو رو جان عزیزت، رضایت بده، رو سفیدت می‌کنم، قول می‌دم. سایه با صورتی خیس از اشک، بی‌جان و آرام به سمت مبل تکنفره رفت و روی آن نشست و شروع به گریه کردن کرد. کیانوش همان‌جا روی زمین نشست و تکیه‌اش را به دستهٔ مبل پشت سرش داد و آرنج را ضامن زانوهایش کرد و سرش را بین دستانش گرفت. نیکا هم به اپن تکیه داده بود و دست‌هایش را در بغل گرفته بود و با استرس، گوشهٔ ناخن شستش را می‌جوید. یکتا بی‌رمق به کیانوش و مادرش نگاه می‌کرد. اوضاع واقعاً اسف‌بار بود. چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت که مادرش گفت: - می‌خوای چیکار کنی؟ یکتا به خود اشاره کرد و گفت: - من؟ - نه. با توام، کیانوش خان. می‌خوای چیکار کنی؟ برنامت برای آیندت چیه؟ کیانوش با کمی مکث سرش را از بین دستانش بالا آورد و خود را به سمت سایه کشید و گفت: - من یکتا رو می‌خوام. به خاطرش حاضرم جونمم بدم. به مولا علی، یکتا با من باشه، من هر کاری که شما بخواید انجام می‌دم. - باشه، من دیگه حرفی ندارم. هروقت خواستی با خانوادت بلند شو بیا برای خواستگاری. بعد انگشتش را به نشانهٔ تهدید به سمت یکتا گرفت و تکان داد: - فقط تو یکتا، حواست باشه. پس فردا ازدواج کردی رفتی، برنگردی بگی: «مامان چرا اجازه دادی؟ مامان دارم سختی می‌کشم، مامان پشیمونم». من همه زورم رو برای خوشبخت کردن تو زدم. خودت نخواستی. الانم دیگه کاری از دستم بر نمیاد. باشه، هرچی تو بخوای. یکتا با خوشحالی سمت مادرش رفت و جلوی پایش زانو زد و روی دست مادرش بوسهٔ محکمی کاشت و گفت: - مامان، الهی قربونت برم که قبول کردی. به خدا تا آخر عمر ممنونتم. - نوکریت رو میکنم. سایه نگاهی به کیانوش انداخت و گفت: - نوکر نمی‌خوام. خوشبختش کن. و بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد و به اتاقش رفت و در را بست. - انگار راضی بودی از اینکه این پسره پاشه بیاد خواستگاریت؟ یکتا با تعجب نگاهی به کیانوش انداخت و گفت: - چی میگی؟ این حرف دیگه از کجا در اومد؟ کیانوش با عصبانیت خودش را به سمت یکتا کشید و گفت: - از اونجایی که دیشب قرار شد رسیدی خونه خبر بدی ندادی. از اونجایی که از صبح تا همین نیم ساعت پیش هزار بار زنگ زدم بهت، اول که جواب ندادی، بعد هم گوشی رو خاموش کردی. از اونجایی که قرار بود بگی این پسره نیاد، ولی اومد. راستش رو بگو، تو واقعاً من و می‌خوای؟ یا من الکی دارم اینهمه زجه می‌زنم، التماس می‌کنم؟ یکتا دستان کیانوش را گرفت و سعی کرد آرامش کند و با تن صدایی پایین گفت: - هیشش، آروم باش کیانوش، بذار توضیح بدم برات. - چی رو می‌خوای توضیح بدی؟ - کیانوش جان، درست می‌گی. قرار بود بگم نیان، ولی نشد. هرچی به مامان گفتم قبول نکرد. مجبور شدم رضایت بدم. به توام نگفتم چون ترسیدم. می‌ترسیدم همچین اتفاقی بیفته، آبروریزی بشه که... - خجالت نکش بگو. حالا من شدم مایهٔ آبروریزی، نه؟ دِ، اگه من الان نمی‌اومدم، با روش جنابعالی الان رفته بودی سر سفرهٔ عقد اون مرتیکه نشسته بودی، داشتن بالا سرت قند می‌سابیدن. - ول کن کیا. هرچی بود تموم شد. مهم اینه که به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم، حالا چه به روش خوب، چه بد. کیانوش که حالا آرام شده بود، با صدایی آهسته گفت: - گوشیت رو چرا جواب نمی‌دادی؟ - دیشب که رسیدم خونه، انقدر خسته بودم خوابم برد. اصلاً نمی‌دونم گوشیم کجاست. امروز هم کلی درگیر بودم نتونستم برم سراغش. فکر کنم تو ماشین جا گذاشتم. راستی، از کجا فهمیدی امروز اینجا... یکتا حرفش را نصفه قطع کرد و کیانوش ادامه داد: - خجالت نکش بگو تو رو خدا. از کجا فهمیدم امروز خواستگاریت بوده، نه؟ پوزخندی زد و ادامه داد: - هرچی زنگ زدم جواب ندادی، خبر ندادی که رسیدی، بعدم گوشیت خاموش شد. ترسیدم، گفتم شاید اتفاقی برات افتاده، چون دیشب خیلی خسته بودی. دل‌دل می‌کردم بیام درِ خونتون یا نه، مامانت من و ببینه چه واکنشی داره. آخر وقتی دیدم دیگه داره یه روز می‌شه که خبری ازت نیست، دیگه خیلی ترسیدم. دلم رو زدم به دریا، اومدم درِ خونتون. که دیدم چند تا ماشین مدل بالا پارکه دمِ درِ خونتون. نیکا هم که در رو باز کرد، تمام تلاشش رو می‌کرد که داخل حیاط رو نبینم. بهش گفتم بره بهت بگه بیای بیرون، گفت خوابه. فهمیدم دروغ می‌گه. به زور اومدم داخل حیاط،دیدم کلی کفش جلوی درِ خونتونه. فکر کردم مهمون دارید. به نیکا گفتم وقتی مهمون دارید چجوری یکتا خوابه؟ برو بگو بیاد بیرون. که گفت خواستگار اومده. داغ کردم، کر شدم. دیگه هیچی نفهمیدم.
  18. #پارت سیزدهم یکتا کت‌شلوار یاسی‌رنگش را از روی رگال برداشت و به پشت پارتیشن رفت. همزمان که لباس‌ها را به تن می‌کرد، خطاب به نیکا گفت: - نمی‌گه لباس گل‌گلی مامان‌بزرگ رو بپوش. از نظر مامان، لباسای تو، لباسایی هست که تو خونه باید پوشید، نه تو جمع و جلوی مهمون. از پشت پارتیشن بیرون آمد و جلوی میز توالت نشست و شروع به شانه زدن موهایش کرد. - من از مانتو شلوار بدم میاد. دلم نمی‌خواد بپوشم، دوست دارم اینجوری بگردم. یکتا ترجیح داد که ادامه ندهد و شروع به خشک کردن موهایش کرد و بعد آن‌ها را ساده بالای سرش بست. - عه، همین‌طوری ساده؟ به مدلی چیزی بده. یکتا چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت: - مدل چی؟ توقع داری پاشم برای بابک بیژنی شینیون کلاسیک بزنم؟! نیکا دکمهٔ پاور گوشی‌اش را زد و صفحهٔ گوشی را قفل کرد و روی تخت دراز کشید. همان‌طور که یکتا را نگاه می‌کرد، گفت: - نه، منظورم اینه که حداقل یه فرق وسط، یه‌وری چیزی می‌زدی. - نمی‌خواد، همینم زیاده. - حداقل آرایش کن. - آرایش نکنم که مامان آبروم رو می‌بره. نیکا بی‌حرف دوباره گوشی‌اش را برداشت و شروع به تایپ کردن کرد. یکتا شروع کرد آب‌رسان و پرایمری به صورت زد، بعد ابروهایش را با ژل ابرو لیفت کرد، کانسیلری پشت پلکش زد و بعد از بلند کردن و زدن پودر فیکس بر رویش، پالت سایه‌اش را برداشت و نگاهی به رنگ‌های سایه انداخت. نمی‌دانست چه رنگی بزند که خیلی مجلسی نشود. به اجبار یک سایهٔ قهوه‌ای برداشت و پشت پلکش زد و خط چشم مشکی کشید و بعد هم ریمل به چشمانش کشید. کرم‌پودرش را با پودر فیکس قاطی کرد و روی صورتش کشید. جاهایی که نیاز بود، کانسیلر و کانتور کشید و در آخر، رژگونهٔ اِجری‌رنگ را برداشت. با رژ قهوه‌ای‌رنگش را هم برداشت و آرایشش را تمام کرد. شالش را روی سرش انداخت و از جایش بلند شد. - همین؟ چرا انقدر ساده؟ حداقل مژه می‌زاشتی. - لازم نکرده، همین هم به زور انجام دادم. راستی، گوشی من و ندیدی؟ از دیشب اصلاً نمی‌دونم کجاست. امروز هم انقدر درگیر بودم نتونستم هیچ خبری از کیا بگیرم. حتماً نگرانم شده. قبل از جواب دادن نیکا، صدای زنگ درِ خانه پیچید و مجبور شد که بیرون برود و جلوی در به استقبال مهمان‌ها بایستد. مادرش نگاهی تحسین‌برانگیز به سرتاپایش انداخت و در را به روی مهمان‌ها باز کرد. شروع به احوالپرسی کردند و یکی یکی وارد خانه شدند. با مادر و پدر بابک احوالپرسی کرد و بعد هم خودِ «شازده داماد»! پشت سرش هم تعدادی زن و مرد جوان آمدند که هیچ‌کدامشان را نمی‌شناخت. چقدر زیاد بودند. مجلس خواستگاری بود یا عقد؟! دسته‌گلی که از بابک گرفته بود را روی اپن گذاشت و روی مبل کنار نیکا نشست - خوش اومدید. حالت چطوره، سمیرا؟ مادرش سر صحبت را باز کرده بود تا مهمان‌ها معذب نشوند. - الحمدلله، شکر، ما خوبیم. شما چطوری؟ - شکر خدا، ما هم خوبیم، می‌گذرونیم. ماشاءالله پرجمعیت هم هستیدا. - ببخشید، من معرفی نکردم. اشاره‌ای به مبل دونفره کرد که دختر و پسر جوانی روی آن نشسته بودند و گفت: - ایشون پسر بزرگم بهرام و زنش سارا. دوتاشون آلمان زندگی می‌کنن. به خاطر بابک زود خودشون رو رسوندن ایران. با اشاره کردن به مبل سه‌نفره گفت: - بهنام و باربد، دو تا دیگه از پسرام. دکتر هستند و فارغ‌التحصیل آمریکا. ایشون هم مونا هست، همسر باربد، دندان‌پزشک هست. البته مونا جان فرانسه زندگی می‌کردن. باربدم یه سفر تفریحی که به اونجا داشتن، با عروسم آشنا شدن. همسر آقا بهنام هم خواهرشون ترکیه زندگی می‌کنه و باردار هست. به خاطر همین رفتن پیش خواهرشون و نتونستن امروز تشریف بیارن. ایشون هم دخترم بیتا هست، دکتر بیهوشی هستند. تازه هم نامزدی کرده، دامادمم مهندس معماری هست. ماشاءالله همه بچه‌هام رو سر و سامون دادم، مونده آقا بابک. البته بابک جانم کارمند بانک هست. هرچی من و باباش اصرار کردیم که ادامه تحصیل بده، چون علاقه‌ای به درس نداشت، دیگه ادامه نداد. اما توی شنا خیلی ورزشکار قابلی هست. إن‌شاءالله می‌خواد به تیم ملی بره. نیکا آرام کنار گوشش نجوا کرد: - خفمون کرد. کم مونده بره مدرک تحصیلی بچه‌هاش رو برداره بیاد بده دستمون. چقدر پز بچه‌هاشو می‌ده، اَه. به زور سعی کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد. نیکا راست می‌گفت. از وقتی که نشسته بود، دائماً از بچه‌ها و سفرهای خارجی و مدرک و غیره و ذالک زندگیشان صحبت کرده بود. - ماشاءالله، بزنم به تخته، چشم نخورن. إن‌شاءالله خدا براتون حفظشون کنه. غرور را در چشمان مادر بابک می‌دید و حس خوبی نمی‌گرفت. حس می‌کرد که از بالا به پایین نگاهشان می‌کند. میزبان بود و نمی‌توانست ساکت بماند. شروع کرد به صحبت کردن با دختر و عروس‌های سمیرا خانم. برعکس سمیرا که سعی داشت با موقعیت بچه‌ها و عروس و دامادش کلاس بگذارد، آن‌ها خیلی خاکی و خودمانی بودند و به شدت آدم‌هایی قابل احترام و با فرهنگ. در حین صحبت بودند که پدر بابک درخواست کرد صحبت‌های متفرقه تمام شود و بروند سر اصل مطلب. درواقع می‌خواست که یکتا و بابک به اتاق بروند و باهم صحبت کنند. یکتا از جا بلند شد و با هدایت کردن بابک به اتاق رفت. روبه‌روی هم نشستند و سکوت کرد و منتظر ماند تا بابک صحبت کند. - خب، همون‌جوری که مادرم گفت، من مثل خواهر برادرام نه مدرک تحصیلی آن‌چنانی دارم، نه خارج از کشور درس خوندم. من کارمند بانک هستم، اما موقعیت مالی خوبی دارم. یه ماشین از خودم دارم با یه خونه. پدر و مادرم هم از لحاظ مالی کمکم می‌کنن، نگرانی از این بابت نیست. - شما چند سالتونه؟ از اینکه به جای اینکه از میزان درآمد ثابت ماهیانه‌اش سوال کند، در مورد سنش سوال پرسید، یکه خورد و با کمی مکث گفت: - ۳۰. - چرا تو این مدت ازدواج نکردید؟ - نمی‌دونم. خب... راستش باید کسی که می‌خوای باهاش زندگی کنی به دلت بشینه. من هنوز اون آدم رو پیدا نکردم. - و چرا فکر می‌کنید من می‌تونم اون آدم باشم؟ - خب با اون تصوراتی که از همسر آینده‌ام داشتم، خیلی هم‌خونی دارید. دقیقاً اون چیزایی که تصور می‌کردم رو دارید. یکتا سری تکان داد و گفت: - من نمی‌تونم الان جوابی بهتون بدم. باید فکر کنم راجبتون. - نمی‌خواید چیزی از من بپرسید؟ یعنی راجب به هیچ چیز من کنجکاو نیستید؟ - خب نه. راستش هرچیزی که لازم بوده رو مادرتون گفتن. می‌دونم هرچی که نیاز بوده که شما بدونید هم از قبل تحقیق کردید و همه چیز رو راجب من می‌دونید. پس این صحبت‌ها عملاً فرمالیته و الکیه. سرش را بالا گرفت و دستانش را روی سینه به هم حلقه کرد و گفت: - خب، خوبه که انقدر زرنگید و همه چیز رو می‌دونید. بله، تحقیق کردیم. و من یه سوالی ازتون دارم اون پسری که الان چند ساله باهاش رفت و آمد دارید، کیه؟ و بعد نگاهی به دیوار پشت سر یکتا کرد که با گل‌های خشک شدهٔ رنگارنگ و دسته‌گل‌های بزرگ پر شده بود و منظوردار دوباره به یکتا چشم دوخت. از پررویی بابک، اخم‌هایش در هم رفت. چقدر وقیح بود که به خودش اجازه می‌داد در اولین جلسه این سوال را بپرسد و بازجویی کند؛ انگار که او زنش است. همان‌طور که از سر جایش بلند می‌شد، گفت: - لازم نمی‌بینم به این سوال جوابی بدم. بهتره الان بریم بیرون. من جوابم هرچی باشه به مادرم می‌گم تا تلفنی بهتون اطلاع بدن. با اشاره کردن به درِ اتاق گفت: - بفرمایید. محترمانه‌تر از این نمی‌توانست بابک را بیرون کند. بابک بدون حرف از اتاق خارج شد و پشت سرش هم یکتا بیرون آمد و کنار نیکا نشست. چند ثانیه از نشستنش نگذشته بود که صدای زنگ درِ خانه آمد. سمیرا خانم با تعجب نگاهی به مادرش کرد و گفت: - منتظر کسی بودید؟ - نه والا. احتمالاً از همسایه‌هاست. نیکا، برو ببین کیه. نیکا رفت و جلوی آیفون ایستاد و با دیدن شخص پشت آیفون، رنگش پرید. - کیه نیکا؟ - هیش... هیشکی نیست... یعنی... یعنی هست. دوست منه. من... من برم دم در، الان برمی‌گردم. و به سرعت درِ ورودی را باز کرد و به حیاط رفت. با دیدن رفتار دست‌پاچهٔ نیکا تعجب کرد و کمی نگرانی به دلش چنگ زد. چیزی از بیرون رفتن نیکا نگذشته بود که صدای داد و فریاد بلند شد و بعد هم به سرعت درِ خانه باز شد. با دیدن کیانوش که با صورتی سرخ شده از عصبانیت دم در ایستاده بود و به یکتا و مادرش و مهمان‌ها نگاه می‌کرد، بی‌اختیار سر جایش ایستاد. سمیرا خانم و خانواده‌اش هاج‌وواج ایستادند و به کیانوش نگاه کردند. سمیرا با تعجب پرسید: - سایه جان، چه خبره اینجا؟ این آقا کیه؟ - توضیح می‌دم، سمیرا جان. یک لحظه. کیانوش، بیا اینجا، بیا تو اتاق. کیانوش با عصبانیت داد زد: - کجا بیام؟ بیام تو اتاق که چی بشه؟ که با دو تا حرف دهنمو ببندی؟ مگه قرار نبود به من وقت بدی؟ چرا این کار رو با من کردی؟ کم دویدم؟ کم سگ دو زدم؟ کم التماست کردم؟ کم گفتم یکتا رو می‌خوام؟ چرا این کارو با من می‌کنی؟ من چه غلطی باید بکنم که به چشمت بیام؟ چیکار کنم که من و آدم حساب کنی؟ کیانوش با عصبانیت سیلی به صورت خودش زد و ادامه داد: - دهن من نفهم باید چیکار کنم؟ چه غلطی کنم؟ چرا این بلا رو داری سر من میاری؟ من چجوری بگم یکتا رو می‌خوام؟ یکتا با صدایی که به خاطر اشک ریختن می‌لرزید و به هق‌هق افتاده بود، گفت: - کیا، نکن اینجوری با خودت. تو رو خدا نکن. بذار باهم حرف بزنیم، کیا. کیا، تو رو قرآن، نکن. سمیرا خانم با عصبانیت کیفش را از روی مبل چنگ زد و خطاب به مادرش گفت: - سایه، بهتره اول مشکلاتت رو حل کنی، بعداً خواستگار دعوت کنی. قول دخترت رو به همه دادی، بعد گفتی ما بیاییم؟ نگاهش را با چندش از صورت یکتا گرفت و بدون خداحافظی از خانه بیرون زد. بقیه هم پشت سرش از خانه بیرون رفتند. بابک قبل از بیرون رفتن کنار گوش یکتا آرام گفت: - بعداً منتظر توضیحت هستم. و با اخم‌هایی درهم از جلوی چشمان به‌خون‌نشستهٔ کیانوش گذشت. پاهای یکتا بی‌جان شد. سر خورد و روی مبل افتاد.
  19. #پارت دوازده یکتا نگاهی به ساعت دیواری کرد که عقربه‌ها ساعت چهار عصر را نمایش می‌دادند و به گفتهٔ مادرش، خانوادهٔ بیژنی قرار بود ساعت شش عصر بیایند. دستمال سفید صورتی را که به خاطر گردگیری، لَکِ خاک گرفته بود، داخل کشوی دستمال‌ها گذاشت تا بعداً در وایتکس بگذاردش. زیر سینک دست‌هایش را شست و از یخچال نظم‌دهنده‌هایی که از میوه پر شده بود را بیرون کشید و روی میز گذاشت. از داخل کابینت، ظرف میوه‌خوری کریستالی را بیرون کشید و کنار میوه‌ها گذاشت و شروع کرد به چیدن میوه درون ظرف. نیکا خودش را روی صندلی میز ناهارخوری انداخت، دست برد و هلوئی را برداشت و گازی به آن زد: - چته یکتا؟ دمغی. - نباشم؟ نیکا شانه‌ای بالا انداخت: - نمی‌دونم. هم آره، هم نه. یکتا دست از چیدن میوه‌ها کشید و گفت: - چی میگی نیکا؟ واقعاً به نظرت من الان نباید ناراحت باشم؟ کسی داره میاد خواستگاریم که هیچ حسی بهش ندارم. امروز جای بابک می‌تونست کیا پاش رو از در این خونه بذاره تو برای خواستگاری کردن از من. نیکا هلو نیم‌خورده‌اش را روی میز گذاشت و کمی خودش را به جلو کشید: - ببین یکتا، می‌دونم سخته، ولی یکم هم به مامان حق بده. من نمی‌گم کیا پسر بدیه؛ دروغ چرا بخوام بگم نه من، نه مامان، تو این مدت هیچ بدی ازش ندیدیم. ولی عشق و علاقه برای ادامهٔ زندگی به تنهایی که کافی نیست. فکر کن با کیا ازدواج کردی. سر ماه صاحب‌خونت پول اجارهٔ خونه‌اش رو خواست، کیا می‌خواد بهش چی بده؟ پول پیشش رو خواست زیاد کنه، می‌خواین چیکار کنین؟ می‌خوای بری به صاحب‌خونت بگی: «ببخشید، شوهر من پول نداره، ولی به جاش تا دلت بخواد ما عشق و علاقه به هم داریم، می‌خوای از مهر و محبتش بهت بدم؟» با پول پیک موتوری که نمی‌شه از پس خرج و مخارج زندگی بر اومد. حتی شغلش هم ثابت نیست. تو این مدت که باهم هستین، چند بار کیا بیکار شد؟ الانم که خیلی وقت نیست رفته سر کار. یکتا پشت به خواهرش کرد، در یخچال را باز کرد و نظم‌دهنده‌ها و ظرف میوه‌خوری را درون یخچال گذاشت و گفت: - خدا بزرگه. همه که اول زندگیشون همه چیزشون کامل نبود. خیلی‌ها وقتی ازدواج کردن، اصلاً کار نداشتن. زمان بگذره، همه چیز درست می‌شه. - خواهر من، آدمی که خوابه رو می‌شه بیدار کرد، ولی اونی که خودش رو زده به خواب، هر کاری هم کنی بیدار نمی‌شه. تو خودت دلت نمی‌خواد واقعیت رو ببینی. من فقط گفتم به عنوان خواهرت بهت یکم مشورت بدم. یکتا که ترجیح می‌داد این موضوع تمام شود، صحبت‌هایشان را به درِ شوخی زد گفت: - آی خانم خانما، یادت رفته که تو از من کوچیک‌تری؟ ناسلامتی من ۲۶ سالمه، تو ۱۸ سالت. فکر نمی‌کنی خیلی صلاحیت مشاوره دادن رو نداری؟ - برو بابا، لیاقت دلسوزی من و نداری، مغرور از خود متشکر. این لیوانا رو چرا در میاری؟ - می‌خوام شربت درست کنم. - وای، شربت برای چی؟ دختر قاطی کردی. مجلس خواستگاریه، باید چایی درست کنی. یکتا لیوان‌ها را درون سینی گذاشت و تنگی را کنارشان گذاشت و شروع کرد شربت نعنا درست کردن: - هوا گرمه، کی چایی می‌خوره؟ شربت بهتره. نیکا با چشمانی ریز نگاهش کرد و معلوم بود که از صحبت یکتا قانع نشده است. فقط سری تکان داد و با تذکر دادن به یکتا که ساعت پنج و ده دقیقه است، به اتاق رفت. یکتا با عجله شربت را درست کرد و به کناری گذاشت و به مادرش گفت که مقداری ظرف میوه‌خوری همراه با چاقو آماده کند و به کناری بگذارد. خودش هم به اتاقش رفت. دوش سریعی انجام داد، حوله‌اش را به دورش پیچید و از حمام بیرون آمد. خواهرش را دید که تیشرت لانگ صورتی با شلوار کارگو کرم‌رنگ پوشیده بود. در اتاق بی‌هوا باز شد و مادرش به داخل اتاق سرکی کشید: - یکتا، تو چرا حوله‌پوش کف اتاق وایسادی؟ دختر، ساعت پنج و بیست دقیقه هست. حالا درسته اونا گفتن شیش، ولی رأس ساعت شیش که نمیان. یهو دیدی زودتر اومدن. عجله کن، زود آماده شو. خواست از اتاق بیرون برود که چشمش به نیکا افتاد. اخم‌هایش را در هم کرد: - این چه لباسیه پوشیدی؟ با تیشرت می‌خوای پاشی بیای جلوی مردم؟ پاشو یه مانتو تن کن. نیکا چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و گفت: - یه جوری میگی تیشرت، انگار می‌خوام با رکابی بیام جلوشون بشینم. لانگه، مادر من. - بی‌خود پاشو یه... - جون عزیزت ول کن مامان. حداقل امروز رو دست از سرم بردار، انقدر گیر نده بهم. مادرش چشم‌غره‌ای رفت و انگشتش را تهدیدآمیز جلوی نیکا تکان داد: - حداقل یه شال بنداز رو سرت، همین‌جوری پا نشی بیای بیرونا. - وای، باشه مامان، باشه. مادرش از اتاق بیرون رفت و نیکا با حرص دست‌هایش را روی پاتختی کوبید، از جا بلند شد، از داخل کمد دیواری کلاهی صورتی رنگ را چنگ زد و جلوی آینه روی سرش گذاشت و غر زد: - چپ میره راست میاد، باید بهم گیر بده. توقع داره پاشم برم لباس گل‌گلی مامان بزرگش رو بکنم تنم. بابا استایل من اینه، چرا نمی‌خواد بفهمه و قبولش کنه؟ مشخصه کلاً تا به من گیر نده، روزش شب نمی‌شه.
  20. #پارت یازدهم یکتا که اشتهایش کور شده بود، با بی‌میلی، فقط برای اینکه مادر کیانوش ناراحت نشود، مقداری از غذا را خورد و در دل دعا می‌کرد که زودتر به خانه برود. شام تقریباً در سکوت خورده شد؛ درواقع با جو متشنجی که فریبا به وجود آورده بود، کسی حوصلهٔ صحبت کردن نداشت. بعد از شام، یکتا کمی نشست و بعد از چند دقیقه‌ای ایستاد و عزم رفتن کرد. مادر کیانوش روبه‌رویش ایستاد و دستان یکتا را در دست گرفت و با محبت به چشمانش نگاه کرد: - ببخش یکتا جان. بعد از کلی وقت یک شب اومدی اینجا دور هم باشیم، ولی این دخترهٔ احمق حال همه رو خراب کرد. چیزی ازش به دل نگیر. فقط زبون نیش‌دارش کار می‌کنه، ولی مغزش نه. یکتا زیرچشمی نگاهی به کاوه کرد که عادی مشغول جمع کردن وسایل حلما و حسین بود و به صحبت‌های مادرش هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. هر چه که بود، فریبا زنش بود. نباید الان طرفش را می‌گرفت و نمی‌گذاشت کسی پشت سرش بد بگوید؟! نکند بعد از ازدواج، کیانوش هم این‌گونه شود؟ سری تکان داد و بعد از چند تعارف تیکه‌پاره کردن از مادر کیانوش و کاوه خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد. کیانوش پشت سرش حرکت کرد: - بذار برسونمت. یکتا به سوئیچ در دستش اشاره کرد و با بی‌حالی گفت: - لازم نیست. با ماشین اومدم، خودم می‌رم. کیانوش نگران به صورت یکتا نگاهی کرد و گفت: - مطمئنی می‌تونی رانندگی کنی؟ چشات خیلی خسته‌ست. بذار من میرسونمت. یکتا خندهٔ کوتاهی کرد و گفت: - بعد وقتی که جنابعالی من رو رسوندی، خودت قراره چجوری برگردی؟ می‌خوای موتورت رو بیار ببندیم رو باربند ماشین؟! - برگشت من مهم نیست. یه تاکسی اژانسی چیزی می‌گیرم برمی‌گردم؛ ولی تو به چهرت نمی‌خوره بتونی پشت فرمون بشینی. یکتا سری به نشانهٔ منفی تکان داد: - نمی‌خواد، می‌تونم برم. جدی دارم بهت می‌گم می‌تونم برم. اگه یک درصد می‌دیدم نمی‌تونم رانندگی کنم، می‌گفتم خودت برسونیم. تعارف که نداریم با هم. کیانوش به اجبار قبول کرد و گوشزد کرد که وقتی به خانه رسید، به او خبر رسیدنش را بدهد. دستی برایش تکان داد و پشت فرمان نشست و سوئیچ را چرخاند، دنده را یک کرد و با دور دوفرمانه از کوچه خارج شد و از جلوی در خانهٔ کیانوش با تک بوقی حرکت کرد. خیلی خسته بود. چشم‌هایش را به زور باز نگه داشته بود. با سرعت می‌راند و زودتر از هر موقع دیگری به خانه رسید. ترمز کرد و بعد از خلاص کردن دنده، ترمز دستی را هم کشید و ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. دزدگیر را فعال کرد و به سمت درِ خانه حرکت کرد. کلید خانه را که پای سوئیچش انداخته بود، بالا آورد. آن‌قدر خسته بود که قفل درِ خانه را درست نمی‌دید. بعد از چند بار امتحان کردن، بالاخره موفق شد کلید را در قفل بچرخاند و در را باز کند. سریع از حیاط گذشت و کفش‌هایش را از پا کند و خود را به داخل هال انداخت. خواست به سمت اتاقش برود که صدایی سر جایش میخکوبش کرد: - کجا بودی؟ برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. مادرش روی مبل منتظرش نشسته بود و عصبانی نگاهش می‌کرد. - من... من بعدِ سالن، کیا زنگ زد، گفت برم خونشون. یعنی خودش تنها نبودا، مامانش گفت بیا، گفت بیا شام بخوریم، منم رفتم. مادر با عصبانیت از جا پرید و به سمتش قدم برداشت و داد زد: - تو غلط کردی رفتی. تو بی‌جا کردی رفتی. مگه تو بی‌سر و صاحابی که پاشدی رفتی خونهٔ اون پسره؟! بابات مرده، من که نمردم. بذار هروقت من مردم، بعداً هر غلطی که دلت خواست بکن. - مامان، تو رو خدا چرا اینجوری می‌کنی؟ داد نزن، زشته. نصف شبه صدات میره خونهٔ همسایه‌ها. - نصف شبه؟ پس تو غلط می‌کنی تا نصف شب بیرونی و این موقع شب میای خونه. به روی خودتم نمی‌زاری یه بزرگ‌خری داری ازش اجازه بگیری یا بهش خبر بدی. کدوم قبرستونی داری میری. - مامان، چرا داری به خودت توهین می‌کنی؟ من که اولین بار نیست میرم خونهٔ کیانوش. - آخرین بار که رفتی خونشون، نگفتم دفعهٔ آخرته دیگه حق نداری بری؟ هان؟ گفتم بهت یا نگفتم؟ با صدای داد مادر، نیکا خواب‌آلود از اتاق بیرون آمد و با گیجی گفت: - چی شده؟ چرا نصف شبی دارین دعوا می‌کنین؟ - تو یکی حرف نزن. دختره ور پریده. برای توام بعداً دارم حساب تو یکی هم باید برسم ببینم چی تو اون گوشیت داری، با کی حرف می‌زنی که تا نصف شب بیداری. نیکا با بدخلقی نق زد: - باز شما دوتا دعواتون شد. تو چرخیدی و گیر دادی به گوشی من؟ دعوای شما الان این وسط به من چه ربطی داره؟ اَه! نیکا پشت کرد و به اتاقش رفت و در را به هم کوبید. - خب نگفتی، یکتا خانم، مگه قرار نبود دیگه نری خونهٔ این پسره؟ - چرا، مامان. گفتم نمیرم. خیلی وقت هم بود نرفته بودم. ولی این دفعه دیگه خود مامان کیانوش گفته بود شام درست کرده، باید برم. واقعاً روم نشد بگم نمیام. - برو هر وقت دلت خواست برو، تا بعداً به چشم یه دختر بی‌بندوبار بهت نگاه کنن. چرا هرچی بهت زنگ میزنم، جواب تلفن نمی‌دی؟ - بی‌صدا بود، متوجه نشدم. معذرت می‌خوام. مادرش نگاهی خشمگین به صورتش انداخت. کاملاً مشخص بود که هنوز ناراحت و عصبانی است، ولی به سمت اتاق خواب خودش رفت و در را بست. یکتا بلاتکلیف وسط هال ایستاده بود. پوف کلافه‌ای کشید و به اتاق خودش رفت و لباس‌هایش را عوض کرد. این چند ساعت فقط بحث و مشاجره دیده بود و سرش درد می‌کرد. کشوی پاتختی‌اش را باز کرد و خشاب قرص را بیرون کشید و مسکنی در دهان گذاشت و بدون آب قورت داد. طعمش وحشتناک تلخ بود؛ ولی خسته‌تر از آن حرف‌ها بود که برود و از آشپزخانه آب بیاورد. روی تخت دراز کشید و نگاهی به نیکا انداخت که خواب از سرش پریده بود و با گوشی‌اش کار می‌کرد. چشم‌بندش را روی چشم‌هایش گذاشت و بدون تلاش کردن خوابش برد و از یاد برد که قول داده بود خبر رسیدنش را به کیانوش بدهد. ---
  21. #پارت دهم با عصبانیت بر روی تخت نشست و کیفش را به کنارش کوبید: - باز باید بهم می‌گفتی که هستن! من خیلی خستم. می‌دونستم این دختره‌ی نچسب اینجاست، عمراً می‌اومدم. عروستون انقدر شعور نداره وقتی می‌بینه اومدم، از سر جاش بلند شه؟ همینطور نشسته دستش رو دراز می‌کنه دست می‌ده، یه سلام نمی‌کنه. - چرا این‌جوری می‌گی؟ فریبا باهات احساس صمیمیت می‌کنه. - نه خیر، فریبا خانم احساس صمیمیت نمی‌کنه، بیشعور تشریف داره! اتفاقاً نمی‌دونم چرا منو مثل دشمنش می‌بینه و از وقتی باهم آشنا شدیم، جوری رفتار می‌کنه انگار شمشیر رو از رو بسته. کیانوش لیوان‌های خالی شربت را روی زمین کنار تخت گذاشت و با اخم‌های درهم گفت: - الکی تو ذهنت واسه خودت داستان نساز. کدوم دشمنی و شمشیر؟ اتفاقاً همیشه سراغت رو می‌گیره. - طرفداری الکی نکن! می‌دونی چیه تقصیر توام هست که اون به خودش اجازه می‌ده این‌جوری رفتار کنه. - به من چه ربطی داره؟ - خیلی ربط داره! اگه جنابعالی زودتر تکلیفمون رو مشخص کنی، این دختره دیگه به خودش اجازه نمی‌ده که با پررویی تمام زل بزنه تو صورتم و بگه کیا نمی‌خوادت، تو عروس این خونه نیستی. - اون غلط کرد همچین حرفی زد. بعدم یکتا، جوری رفتار نکن انگار از هیچی خبر نداری. من گردن شکسته، باید چیکار کنم دیگه؟ سه ساله دنبال کارم، ولی نمی‌شه. پیدا نمی‌شه! واسه یه فروشندگی ساده، مدرک تحصیلی لیسانس می‌خوان، من حتی دیپلم هم ندارم. می‌گی چیکار کنم؟ به هر دری که می‌زنم، کار پیدا نمی‌شه. من همه‌ی تلاشم رو کردم، نمی‌شه عزیز من، نمی‌شه. بدون حرف به کیانوش نگاه کرد که آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود و سرش را در دست گرفته بود. نیمچه لبخندی زد و دستش را درون موهای کیانوش کرد و تکانی داد و گفت: - اعصاب خودت رو خورد نکن، همه‌چی درست می‌شه. کیانوش سرش را بلند کرد و در چشمان یکتا نگاهی انداخت و خنده‌ی کوتاهی کرد: - حالا اگه نیکا بود، می‌گفت مگه من توله‌سگم این‌جوری دست می‌کنی تو موهام؟ هر دو باهم خندیدند و با صدای مادر کیانوش که می‌گفت سفره انداخته است، از اتاق بیرون رفتند. - به‌به، نیومده تشریف بردید تو اتاق؟ هنوز زوده واسه بیرون اومدن. یکتا دندان‌هایش را روی هم سابید و با حرص به فریبا نگاه کرد. - فریبا، اول فکر کن بعد حرف بزن، دیگه بهتره تمومش کنی، احترام خودت رو نگه دار. کیانوش با اخم و لحنی جدی با فریبا صحبت کرده بود و توقع داشت که حداقل به غرورش بر بخورد و سکوت کند، ولی فریبا پرروتر از این حرف‌ها بود که با دوتا اخم و تشر خجالت بکشد: - خوبه والا! خوبم بلدی کیا رو پر کنی چی تو اتاق بهش گفتی این‌جوری اخم کرده با من حرف می‌زنه؟ کیا اصلاً اهل اخم و تخم و زخم‌زبون زدن نیست، خوب تو گوشش خوندی، نظرش رو نسبت به من بد کردی. یکتا سکوت کرده بود. روی مبل نشسته بود و میان دو راهی گیر کرده بود سکوت کند تا دائم فریبا هرچه دلش می‌خواست بگوید و شخصیت او را خورد کند، یا دهان باز کند و هرچه لیاقتش بود را به او بگوید و احترام مهمان و میزبان را زیر پا بگذارد. مادر کیانوش ظرف سبزی را با حرص روی زمین کوبید و با خشم در صورت فریبا غرید: - چته تو دختر؟ از وقتی یکتا اومده، داری متلک می‌ندازی و حرف درشت بارش می‌کنی! خجالت‌هم خوب چیزیه! دو ساعت اون زبونت رو به دهن بگیر، حرف نزن دل نشکن. بعد کلی وقت یکتا اومده پیش ما، می‌خوای کاری کنی با دلخوری پا از در این خونه بذاره بیرون؟ فریبا با حالتی خشن و عصبی، حلما را که روی پایش نشسته بود چنگ زد و روی زمین نشاند و ایستاد و دست‌هایش را به کمر زد: - خوب می‌کنم خانم‌جون! چیه چرا همتون انقدر جلز و ولز می‌کنین واسه این دختره؟ چطور زمانی که من با کاوه دوست بودم، چشم دیدنمم نداشتین، دم به دقیقه نفرین می‌کردین و کاوه رو تهدید می‌کردی که عاقت می‌کنم، شیرم و حلالت نمی‌کنم، ولی حالا تند تند به ناف این عروس، عروس می‌بندین؟ مادر کیانوش سر سفره نشست و بی‌اهمیت به فریبا، به همه تعارف کرد که بر سر سفره بنشینند. با بی‌محلی مادر کیانوش، فریبا جیغی کشید و گفت: - چیه؟ حرفی نداری؟ چرا جوابم رو نمی‌دی؟ یه حرفی بزن دیگه! مادر کیانوش با خشم از سر جایش بلند شد و به سمت فریبا حرکت کرد که باعث شد فریبا از ترس قدمی به عقب بردارد: - آره، نمی‌خواستمت هیچ‌وقت! تورو به عنوان عروسم نمی‌خواستم. تو و یکتا باهم خیلی فرق دارین. تو امروز با پسر من آشنا شدی، فرداش تو اتاقش رو بغلش بودی. این دختر چهار ساله که با کیانوش آشنا شده، نشده یه شب اینجا بمونه، وقتی هم که میاد، من خودم دعوتش می‌کنم. وقتی شکمت اومد بالا، مجبور شدم رضایت بدم با پسرم ازدواج کنی، فقط به خاطر اون نوه‌ی طفل معصومم، حسین. فریبا با صورت خیس و اشکی، سمج‌تر از قبل ادامه داد: - جوری نگو انگار من تنها می‌خواستم بیام اینجا! پسرت اصرار کرد، گفت بیا، بهم گفت صیغش بشم. با چیزی که شنید، گوش‌هایش سوت کشید. کاوه فریبا را صیغه کرده بود؟ یعنی حسین حاصلِ قبل ازدواجشان است؟ حس بدی پیدا کرد و بدنش مور مور شد از بی‌بندوباری که می‌دید. مادر کیانوش دستی به معنی «برو بابا» در هوا تکان داد: - بهانه‌ی الکی نیار! تا خود آدم نخواد، هیچ‌کس نمی‌تونه کسی رو مجبور به کاری بکنه. کاوه بگه صیغت کنم، تو خودت عقل تو سرت نبود بهش بگی نه؟ هر مردی اومد بهت پیشنهاد داد، تو فوری قبول می‌کنی؟ یک درصد با خودت فکر نکردی شاید کاوه بخواد ازت سوءاستفاده کنه؟ کاوه با عصبانیت قاشقش را به داخل سفره پرت کرد و به سمت فریبا رفت: - بسه دیگه، انقدر جروبحث نکنین. توام اون زبون نیش‌عقربیت رو کوتاه کن، کمتر شر به پا کن. بشین شامت رو زود بخور جمع کنیم بریم که همه‌چی رو واسمون زهرمار کردی. فریبا بدون حرف، حلما را بغل کرد و به داخل اتاق رفت و در را محکم به هم کوبید. از صدای بلند به‌هم‌خوردن در، چشمانش ناخودآگاه بسته شد. کنار سفره نشستم و بشقابی که مادر کیانوش از برنج پر کرده بود را برداشتم و تشکر زیرلبی کردم.
  22. #پارت نهم از سر جایش بلند شد و خواست به سمت اتاق برود. - کجا می‌ری؟ - می‌خوام برم آماده شم، باید برم سالن، مشتری دارم. - جوابت چیه؟ - چی می‌تونه باشه؟ شما که خودتون از قبل گفتین بیان، جز قبول کردن چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟ ولی مامان، از الان دارم بهت می‌گم هیچ قولی بهشون نمی‌دی. من فقط قبول کردم که بیان و ببینمشون، همین. - الهی قربونت برم من مامان باشه، فقط میان. به سمت توالت رفت، فیس‌واشش را برداشت و صورتش را شست. بیرون آمد و موهای مشکی‌اش که تا پایین کمرش می‌رسید را شانه کرد و بالای سرش محکم بست. به سمت کمد رفت و شلوار بگ سبز رنگی، همراه با مانتوی کرمی و شالی که طرح‌های سبز و کرم داشت را به تن کرد. بی‌حوصله‌تر از آن حرف‌ها بود که بخواهد آرایش کند. ضدآفتاب استیکی نیکا را برداشت و روی پوست سبزه‌اش کشید و با برداشتن کیف کوچکش که رنگ نود داشت، با سوئیچش از اتاق خارج شد و با خداحافظی کوتاهی از خانه خارج شد. مسیر خانه تا سالن را به روزی فکر کرد که برای اولین بار کیانوش را دیده بود. مشتری برایش آمده بود. موهای پر و بلندی داشت که خیلی مواد می‌خورد و روند کار کراتین را طولانی کرده بود و به شدت خسته شده بود و گرسنگی شدت خستگیش را بیشتر کرده بود. پس به اجبار غذایی سفارش داد و وقتی پیک غذا را آورد، برای اولین بار کیانوش را دید. پسری قدبلند با پوستی سفید و هیکلی ورزیده، و موهایی که دورش را کوتاه کرده بود، ولی بالای سرش بلند بود و به حالت فرهای درشت و درهم درآمده بود. تیشرت آبی یقه‌کوبایی بر تن کرده بود. از همان اولین دیدار، نظرش را جلب کرده بود و باعث شده بود حسی در درونش بیدار شود و چیزی در ته دلش او را ترغیب کند برای دیدن دوباره‌اش. و این شروعی بود برای آنکه یکتا هر روز از همان رستوران سفارش غذا دهد و منتظر دیدن کیانوش باشد. عاقبت روزی کیانوش هم بعد از کلی کشمش با خود، دلش را به دریا زده بود و به خود جرئت داده بود شماره‌ی یکتا را از روی بسته‌ی غذا بردارد و به یکتا پیام دهد و شروع کنند به صحبت کردن با همدیگر و بعد از مدتی به همدیگر ابراز علاقه کنند. روبه‌روی سالن پارک کرد و از ماشین پیاده شد و به داخل رفت. با همه‌ی همکارانش سلام و احوال‌پرسی کرد و به مشتریش که از او زودتر آمده بود، اشاره کرد روی صندلی بنشیند و مانتو و شالش را به چوب‌لباسی آویزان کرد و کاورش را بر تن کرد و مشغول به کار شد. --- نزدیک‌های هشت شب بود که کارش تمام شد. خداحافظی سریعی کرد و از سالن خارج شد و در ماشینش نشست. از شیش صبح بیدار بود و به شدت خسته بود و نیاز شدیدی به خواب داشت. گوشی‌اش را از کیفش بیرون کشید که متوجه تماس‌های بی‌پاسخ کیانوش شد. گوشی‌اش بی‌صدا بود و نفهمیده بود که تماس دارد. استرس بر دلش چنگ زد و با خود اندیشید: «نکنه درباره‌ی فردا شب چیزی فهمیده باشه؟» آب دهانش را قورت داد و به کیانوش زنگ زد که با بوق دوم تماس را جواب داد. - الو، کجایی تو یکتا؟ - سلام. - علیک سلام، می‌گم کجایی تو؟ هرچی زنگ می‌زنم گوشیت رو جواب نمی‌دی. - رو بی‌صدا بود، متوجه نشدم. - عزیزم، دلم هزار راه رفت، فکر کردم اتفاقی واست افتاده، دیگه می‌خواستم برم در خونتون. - ببخشید، نمی‌خواستم نگرانت کنم. دیروز که بهت گفتم مشتری دارم، سالن درگیر اون بودم، حواسم به گوشیم نبود. - آره، گفته بودی، من یادم رفته بود. حالا اشکال نداره، فداتشم. کجایی، خونه‌ای؟ - نه، در سالنم، تازه می‌خوام حرکت کنم برم خونه. - نه، نرو خونتون، مامانم گفته واسه شام بیای اینجا. - کیا، من خستم. - بیا دیگه، مامانم دلش واسه عروسش تنگ شده، نشکن دلش رو. چشم‌هایش را روی هم گذاشت و با دستش پشت پلک‌هایش را ماساژ داد: - باشه، می‌ام. - آخ که دورت بگردم عروسک چینی من! خداحافظی کرد و تماس را به پایان رساند. حرکت کرد و روبه‌روی بستنی‌بندی ایستاد و برای اینکه دست خالی نرود، یک کیلو بستنی میوه‌ای گرفت و به سمت خانه‌ی کیانوش رفت. پشت در ایستاد و زنگ در را فشرد. بعد از چند ثانیه در باز شد و چهره‌ی حسین، بچه‌ی برادر کیانوش، جلوی در نمایان شد. - سلام زن‌عمو. - سلام عزیز دلم، خوبی؟ - مرسی، بیایید داخل. به داخل خانه رفت و از حیاط گذشت. جلوی در ورودی، مادر کیانوش را دید که به استقبالش آمده است: - سلام عروس قشنگم، خوبی مادر؟ خیلی بی‌معرفی! نباید بیای یه سر به من بزنی؟ حتماً باید خودم به کیا بگم که تو بیای. - سلام، قربونتون، خوبین شما؟ به خدا شرمندتونم، کیا خودش خبر داره. این مدت خیلی سرم شلوغ بود و درگیر بودم، ولی بازم شرمنده‌ام. مادر کیانوش بستنی را از دست یکتا گرفت و او را به داخل خانه هدایت کرد و خودش به آشپزخانه رفت. نگاهش به فریبا افتاد که روی زمین نشسته بود و حلما را روی پا گذاشته بود و به او غذا می‌داد. با دیدن یکتا، بدون اینکه از جایش بلند شود، همانطور نشسته دستش را به سمت یکتا دراز کرد و به او دست داد: - خوبی یکتا؟ پارسال دوست، امسال آشنا! کم پیدا شدی، قبلاً بیشتر می‌اومدی می‌رفتی. چیه، نکنه از کیا ناامید شدی، دیدی بگیر نیست، دیگه داری رابطه‌ها رو کم می‌کنی؟ و بعد از حرفش، خودش شروع کرد بلندبلند به شوخی بی‌مزه‌اش خندیدن. - تو چیزای که بهت ربط نداره دخالت نکن. با شنیدن صدای کاوه برگشت و پشت سرش را نگاه کرد که دید کاوه و کیانوش در کنار هم ایستاده‌اند، پلاستیک‌های خرید در دستشان هست و معلوم بود که سوپرمارکتی بوده‌اند. سلام و احوال‌پرسی کوتاهی با کاوه کرد و بر روی مبل قهوه‌ای‌رنگ نشست و کیانوش هم در کنارش جا گرفت. - خسته نباشی. - سلامت باشی. - فردا هم مشتری داری؟ - داشتم، ولی ظهر زنگ زد گفت نمی‌تونه بیاد، کنسل کرد. البته برای منم بهتر شد، خیلی خستم، توانایی اینکه فردا هم برم سر کار رو نداشتم. با آمدن مادر کیانوش که سینی شربت به دست داشت، صحبتشان را نصفه قطع کردند. - دست شما درد نکنه، زحمت نکشید. - چه زحمتی، بعد کلی وقت عروس گلم اومده. فریبا پشت‌چشمی نازک کرد و با حرص گفت: - وا خانم‌جون، حرفا می‌زنیدا! عروس گلم؟ اینا حتی یه نامزدی ساده هم نکردن، چه برسه به عروس بودن. کاوه با صدای خشنی گفت: - فریبا، جای حرف اضافه زدن به بچه غذا بده، جای زبونت دستت کار کنه بهتره. فریبا با غیظ قاشق غذا را در دهان حلما گذاشت و مادر کیانوش با چشمانی شرمنده نگاهی به یکتا کرد و با صدای آرامی لب زد: - به دل نگیر یکتا جان، خودت می‌شناسیش دیگه، حسوده، نمی‌تونه زبون به دهن بگیره. و رو به کیانوش کرد و ادامه داد: - معلومه خسته هست، یکتا رو ببر اتاقت، سفره انداختم، صداتون می‌زنم. یکتا تشکر کوتاهی کرد و برای اینکه دیگر با فریبا هم‌کلام نشود، از خدا خواسته ایستاد و پشت کیانوش به اتاقش رفت. - چرا بهم نگفتی این اومده؟ - این یعنی کی؟ - فریبا. - آها، فریبا و کاوه که از هفت روز هفته، هشت روزش اینجان، گفتن نداشت دیگه.
  23. #پارت هشتم - کجا بودی؟ با صدای مادرش ایستاد و نگاهش کرد: - کیا اومد دنبالم، رفتیم بیرون یه دوری زدیم. - ساعت رو دیدی؟ دوازده و ربع هست. - شام خوردیم، تا برگشتیم دیر شد. - یکتا، چقدر بهت بگم دور این پسره رو... یکتا با عجله بین صحبت مادرش پرید و گفت: - مامان، تو رو خدا، الان اصلاً وقت مناسبی نیست. به قول خودت نصف شبه، منم واقعاً خستم. فردا صبح زود باید برم تعمیرگاه. بذار بعداً باهم صحبت می‌کنیم. مادرش نگاهی به گل سرخی که در دستش بود انداخت و سری از روی تأسف تکان داد و یکتا به سمت اتاق رفت و نیکا را دید که روی شکم دراز کشیده، هنوز بیدار است و ایرپاد در گوش، در حال گوش دادن به آهنگ‌های رپ هست. دستی به شانه‌ی نیکا زد که باعث شد با ترس بپرد و هینی بکشد. دستش را به سمت ایرپادهایش برد و از گوشش بیرون کشید: - زهره‌ترک شدم بابا! چرا یهویی می‌ای؟ - هر جوری می‌اومدم، باز هم متوجه نمی‌شدی. چرا هنوز بیداری؟ با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداخت: - خوابم نبرد. با ابروهای بالا پریده، اشاره‌ای به گل در دست یکتا کرد: - انگار خوش گذشته بهت؛ آشتی‌کنون بوده؟ یکتا که لباس‌هایش را تعویض کرده بود، چسب‌نواری را از روی پاتختی برداشت و مشغول چسباندن گل به دیوار کنار تختش شد، که از گل‌های خشک‌شده‌ی رنگارنگ پر شده بود: - هی، همچین هم خوب پیش نرفت. - واسه چی؟ - اولش خوب بود، شوخی کرد، خندیدیم، اوکی بودیم باهم، ولی قضیه‌ی خانم بیژنی رو که گفتم، کفری شد، شروع کرد به غر زدن. - خب معلومه! پاشدی جلو طرف، اسم رقیب عشقیش آوردی، توقع داشتی برچسب صد آفرین بزنه به پیشونیت؟ معلومه کفری می‌شه، نباید بهش می‌گفتی. چشم از دیوار پر از گل گرفت و بالشت روی تخت را به بغل زد و چهارزانو روبه‌روی نیکا نشست: - آخرش که چی؟ با این اوضاع و اصرارهای مامان و خانم بیژنی، بالاخره باید بهش می‌گفتم که یه تکونی به خودش بده. نیکا متفکر نگاهی به یکتا انداخت: - مطمئنی کیا دنبال کاره؟ شاید جدی نگرفته قضیه رو، یا خواستنش الکیه؟ نیکا حرف دل یکتا را زده بود و غوغایی در درونش به وجود آمد. سؤال‌هایی که مدتی بود به سراغش آمده بودند، ولی از پرسیدن و شنیدن جوابی که ممکن بود خوشایندش نباشد، وحشت داشت: - نه، این‌جوریا هم نیست. چهار سال باهام باشه واسه یه خوش‌گذرونیِ ساده؟ بعد اگه قرار بود فقط واسه دوستی باشه، چرا اومد پیش مامان خواستگاری کرد؟ یا منو به خانوادش نشون داد؟ - شاید تصمیمش عوض شده. متفکر به پایه‌ی تخت خیره شد و بعد از سکوت طولانی، آرام لب زد: - نمی‌دونم. نیکا شانه بالا انداخت و همانطور که به تاج‌تخت تکیه زده بود و تند تند با انگشت‌هایش روی صفحه‌ی گوشی تایپ می‌کرد، گفت: - حالا خیلی ذهن خودت درگیر نکن، اینا همش حدسِ. ممکنه اصلاً ما الکی بزرگش کرده باشیم. تعارف که نداری، بحث زندگیت وسطه. نهایتاً برو مستقیم از خود کیا بپرس، تکلیفت مشخص بشه، ببینی با خودت چند چندی. با اینکه نیکا 8سال از او کوچک‌تر بود، ولی خواهری همدم بود و گاهی وقت‌ها مانند امروز راهنما می‌شد و منطقی صحبت می‌کرد: - فردا می‌خوام برم تعمیرگاه، توام بیا. - بابا کله‌سحر پاشم بیام اونجا چیکار؟ دستای گریس‌شده‌ی صدیقی رو نگاه کنم؟ - نه خیر؛ بیا که بعد تموم شدن کار، بریم کافه باهم، یه صبحونه‌ای بخوریم، یه کمم حرف بزنیم. - خب، اگه قرار بر صبحونه و کافه رفتنه، که پایم می‌ام. فقط خواهشاً نخواه فاز نصیحت کردن برداری. - بخواب، صبح زود پاشی. گوشی‌اش را روی آلارم گذاشت و چشم‌بندش را گذاشت و دراز کشید و آنقدر به خودش و کیانوش و زندگیش فکر کرد که متوجه نشد کی خوابش برد. --- - بفرمایید، اینم خدمت شما. - دست شما درد نکنه، خسته نباشید. خداحافظ. - زنده باشید، به سلامت. کارت را از دست شاگرد صدیقی گرفت و به سمت ماشین رفت و بعد از سوار شدن، کارت را روی داشبورد انداخت و حرکت کرد: - خب، اینم تموم شد، بریم واسه یه صبحونه‌ی خواهرونه. - خودمونیما، یکتا! این صدیقی جیگریه واسه خودشا با اون موهای جوگندمیش. بگو چرا هروقت ماشین خراب می‌شه، می‌ای پیشش؟ تور پهن کردی واسش؟ یکتا اخم کرد و دوربرگردان را دور زد: - بیشعور! تور پهن کردن چیه؟ طرف دستش کج نیست، وجدانی کار می‌کنه. تعمیرگاه‌های دیگه تا می‌بینن زنی و از ماشین خیلی سر در نمی‌آری، فوری می‌خوان گولت بزنن، چند باری سرم اومده. ولی این صدیقی مرد وجدان‌داریه، هردفعه که رفتم پیشش، خوب ماشینم رو تعمیر کرده، واسه همین دیگه همیشه می‌ام پیشش، می‌شناسمش. ولی انگار تو بیشتر شاگرد صدیقی به چشمت اومده بود تا خود صدیقی! نیکا بدون خجالت غش‌غش بلند خندید: - آره، از حق نگذریم، پسره بدتیکه‌ای بود، خدایی خیلی جذاب بود با اون چشمای سبزش. - آی آی آی! خجالت بکش، به پسر مردم چشم داری؟ - وای، یه جوری می‌گی انگار بهش نظر بد دارم. بابا فقط گفتم خوشگله، کراش طوره! خندید و سری تکان داد و روبه‌روی کافه پارک کرد: - بپر پایین. هر دو به کافه رفتند و برخلاف خواسته‌ی یکتا که ترجیح می‌داد گوشه‌ای دنج بنشینند، نیکا میزی را وسط سالن انتخاب کرد و نشست. منو را باز کردند و هر کدام سفارش دادند و منتظر نشستند تا آماده شود: - خب، درباره‌ی دیروز بگو. - چی بگم؟ - محدثه و دوست‌پسرش. - وای یکتا، من فکر کردم اون بحث دیگه تموم شده. من که گفتم خبر نداشتم. - نیکا، فکر نمی‌کنی دوستات مناسب نیستند؟! رفتارشون اصلاً قشنگ نیست. واقعاً از نظر تو قشنگه یه دختر انقدر وقیح باشه جلوی اون همه دختر و پسر، اون‌جوری فحش بده و از رابطه‌ی جنسی بگه؟ - یکتا، تمومش کن لطفاً، من مسئول مدل صحبت کردن و رفتار بقیه نیستم. - درسته، ولی مسئول انتخاب دوستات که هستی. هرکس که تورو با همچین آدم‌هایی ببینه، همون فکری که راجب اونا داره، نسبت به تو هم می‌کنه، اون که نمی‌دونه تو فرق داری با اونا. - مگه من دارم واسه مردم زندگی می‌کنم؟ بذار هرجور دلشون می‌خواد فکر کنن. رفیقای من شاد و شوخن، وقت گذروندن باهاشون کیف می‌ده. با آمدن پیشخدمت، هر دو ساکت شدند و منتظر ماندند که سفارش‌ها روی میز چیده شود و بعد از رفتن پیشخدمت، یکتا ظرف خود را به جلویش کشید: - می‌دونی، مجبورت نمی‌کنم به کاری، فقط رو حرفام فکر کن، تصمیم منطقی بگیر. بعد از خوردن صبحانه و حساب کردن پول کافه، بیرون آمدند و دوری شهر زدند و مغازه‌ها را نگاه کردند و از هر دری باهم حرف زدند؛ از کیانوش گرفته تا شاگرد صدیقی و کنکور و... --- - نیکا، سه تا چایی بریز بیار. - مامان ول کن، کی حال داره الان چایی بخوره؟ یکتا می‌دانست اگر بلند نشود، بحث می‌شود، پس زود ایستاد و برای جلوگیری از دعوا به سمت آشپزخانه رفت و چایی به دست به پذیرایی برگشت. سینی را روی میز گذاشت و استکان چایی را به دست مادرش داد و با پا ضربه‌ای به ساق نیکا زد: - پاشو بیا چاییت رو بردار. - بذارش، حالا خنک بشه می‌ام برمی‌دارم. استکان چای را به لب‌هایش نزدیک کرد و شروع به فوت کردن کرد و به سریالی که از تلویزیون پخش می‌شد، چشم دوخت. - یکتا. - هوم. - خانم بیژنی زنگ زد. نگاه به صورت مادرش کرد و استرس به ته دلش چنگ زد: - خب؟ - فردا شب با پسرش می‌خواد بیاد. - شما که اجازه ندادی بیان؟! مادرش استکان خالی چای را روی سینی گذاشت: - معلومه که اجازه دادم بیان. - مامان، تو که می‌دونی من دلم پیش این پسره نیست، چرا انقدر اصرار داری که بیان خواستگاری؟ مادرش پوزخندی زد و یک‌تای ابرویش را بالا انداخت و با تمسخر گفت: - پس دلت پیش کدوم پسره؟ آها، شما دلت پیش آقا کیا گیر کرده، همون پسری که چهار ساله تورو علاف خودش کرده و داره باهات بازی می‌کنه؟ - علاف چیه؟ کدوم بازی مادر من؟ کیا منو دوست داره، اگر نداشت مگه دیونه بود پاشه بیاد خاستگاری؟ یا منو به مامانش نشون بده؟ مامان، تو رو خدا، یه فرصت بهش بده، یه کم دیگه بهش زمان بده، قول می‌دم همه‌چی درست می‌شه. مادرش با کلافگی دستی بر صورتش کشید و در حالی که سعی می‌کرد به خودش مسلط باشد، نفس عمیقی کشید و دست‌های دخترش را در دست گرفت و با صدای آرامی لب زد: - یکتای من، عزیز من، مامانت دورت بگرده، یه کم فکر کن دختر قشنگ من. باشه، اصلاً هرچی تو می‌گی درست، کیانوش گولت نزده، تورو بازی نداده، واقعاً دوست داره و می‌خوادت. به این فکر کردی که قراره چطوری باهاش زندگی کنی؟ چجوری قراره با پیک موتوری بودن یه رستوران، خرج زندگیت رو بده؟ - خب، نیاز نیست اون تنهایی کار کنه، منم کنارش کار می‌کنم، کمک می‌کنم، زندگیمون می‌گذره، مثل هزار تا زن و مرد دیگه که پابه‌پای هم کار می‌کنن. - یه کم چشمات رو باز کن. بابک از همه‌ی لحاظ از کیانوش سرتره. واسه ازدواج هم آدمش مهمه، هم خانوادش، که الحمدلله کیانوش هیچ‌کدومش رو نداره. نه خودش کیس مناسبیه برای ازدواج، نه خانوادش خانواده‌ی خوبین. یه کار درست نداره، یه خونه نداره. خونه که هیچی، تو اصلاً بگو یه سوئیت کوچیک از خودش نداره که بعد ازدواجت دستت رو بگیره ببره توش زندگی کنی، اول زندگیت مستأجری نکشی. خانواده‌ی حمایت‌گر هم نداره، اون از بابا معتادش، اونم از داداش عصبیش که دست‌بزن داره، زنش بنده‌خدا هر روز کبوده. - مامان، تو رو خدا، این‌جوری نگو من... مادرش انگشتش را روی لب‌های یکتا گذاشت و او را وادار به سکوت کرد و ادامه داد: - گوش کن بهم، عشق کورت کرده، کرت کرده مغزت و قفل کرده. چشمات رو کامل باز کن و درست نگاه کن؛ من خیر و صلاحت رو می‌خوام. بابک کارمند بانک هست، حقوق ثابت داره، شغل ثابت داره، ماشین خوب داره، خونه داره، دستش به دهنش می‌رسه، خانواده‌ی خوبی داره. اگر تو زندگی یه جا کم بیاره، صددرصد کمکش می‌کنن. خواهر برادرش همه تحصیل‌کرده و خارج کشور درس خوندن. اگه با بابک ازدواج کنی، نیازی نیست به فکر کار کردن و کمک ‌خرج بودن باشی، فقط باید بشینی تو خونت و خانومی کنی. - به نظر من مامان راست می‌گه یکتا. حالا درسته کیا از لحاظ اخلاقی خوبه و شوخه، ولی باز هرجور حساب کنی، این بیژنیه ازش سرتره. منم یکی دوبار دیدمش، جیگریه برا خودش! یکتا پوزخندی زد و گفت: - یه کلام از مادر عروس. خوبه شما که انقدر شیفتش شدین، فکر کنم دیگه اصلاً کاری به نظر من ندارین. می‌خواین فردا شب جای خاستگاری، لباس عقد بیارن پاشیم بریم محضر؟ - نمی‌خواد بری محضر، بذار همین فردا شب بیان، ببینش، یه کم راجبش فکر کن. باشه مامان جان؟ روی من و زمین ننداز. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بغضش را مخفی کند: - باشه، بیان. ولی کیا بفهمه، دیونه می‌شه، میاد پسره رو می‌کشه. - نیاز نیست چیزی بهش بگی، عاقل باش، زندگیت رو خراب نکن.
  24. #پارت هفتم - مامان گفت خانم بیژنی باز زنگ زده. کیانوش ابرو در هم کشید و با لحن خشنی گفت: - چی از جون تو می‌خواد این زنه‌ی چهارچشمی؟ حرف تو کلش نمی‌ره؟ اینجوری نمی‌شه، انگار خودم باید برم حالیش کنم. یکتا پوست لبش را جوید، که کمی مزه‌ی خون را در دهانش احساس کرد. بی‌اهمیت به سوزش لبش گفت: - یه وقت پا نشی کار احمقانه‌ای بکنی یا. بعدم مامان اصلاً... با نصفه گذاشتن حرفش، کیانوش با چشمانی ریز شده نگاه یکتا کرد: - چیه؟ نخور حرفت رو. یه چیزی می‌گی، کامل بگو. مامانت چی؟ با نفس عمیقی، سعی کرد ضربان بالا رفته‌ی قلبش را کنترل کند و ادامه‌ی حرفش را تکمیل کرد: - مامان اصلاً تا حالا بهشون نگفته نه. یعنی منم نمی‌دونستم، فکر می‌کردم همون دفعه‌ی اول که گفتم نه، مامان هم بهشون گفته و آب پاکی رو ریخته رو دستشون. ولی انگار مامان بهشون گفته یکتا باید فکر کنه. حالا هم اونا زنگ زدن، جواب چی شده؟ - وقتی تو راضی نیستی، مامانت بی‌جا می‌کنه از طرف تو قول می‌ده. اصلاً صبر کن ببینم وقتی می‌دونه ما دوتا باهمیم، رو چه حساب این بیژنی رو می‌خواد راه بده خونتون برای خواستگاری؟! یکتا با اخم و جدیت به چشمان کیانوش زل زد: - ناراحتی درست، منم ناراحتم، ولی حق نداری به مامانم توهین کنی. حواست به حرف زدنت باشه. رو اون حساب می‌خواد راهشون بده که من دخترشم و بیشتر از هر کسی نگران آیندمه. - مامان‌خانوم نگران شما مگه قرار نشد به من یه مدت وقت بده؟ چی شد، چشمش افتاد به یه لقمه‌ی چرب، زد زیر قول و قرارش؟ بگو خیلی خوشش میاد ازش، دلش می‌خواد دومادش بشه، نیکا رو بندازه بهش. یکتا نوشابه را روی صندلی کوبید و سعی کرد صدایش از عصبانیت بالا نرود و توجه اطرافیان را جلب نکند: - چی داری می‌گی واسه خودت؟ مامان من کم بهت وقت داده؟ ما چهار ساله باهمیم و سه ساله که مامانم بهت گفته شغلت رو عوض کنی. سه سال زمان کمیه؟ ولی تو چیکار کردی؟ هیچی. مامان من کی به تو قول داده؟ از همون اولش گفت خواستگار خوب بیاد، راهش می‌ده توی خونه. انگشتش را تهدیدبار روبه‌روی صورت کیانوش تکان داد: - دیگه بهت تذکر نمی‌دم، در مورد مامانم درست صحبت کن. با تشر از روی صندلی بلند شد و رو به کیانوش گفت: - من رو برسون خونه، می‌خوام برگردم. و به سمت موتور حرکت کرد و پشت موتور نشست. کیانوش چند ثانیه‌ای را در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و با کلافگی «آه» بلندی گفت و کاغذهای ساندویچ را مچاله کرد و درون سطل آشغال بغل دستش پرت کرد و سینی را همراه با دو ظرف سس، به صاحب دکه برگرداند و پشت موتور نشست و به طرف خانه‌ی یکتا حرکت کرد. طول مسیر را هر دو ساکت بودند و هر کدام ذهنشان مشغول فکری بود. جلوی خانه ترمز کرد و موتور را روی جک زد و منتظر ماند تا یکتا پیاده شود: - به مامانت بگو نمی‌خوایش؛ یه کم صبر کنی، خواسته‌های مامانت رو انجام می‌دم. و با لحن ملتمسانه‌ای ادامه داد: - تو فقط پشتم باش، من و تنها نذار. به خدا همه‌کار واست می‌کنم، فقط مامانت رو قانع کن. این ژیگول بیژنی رو رد کن بره. - با مامان حرف می‌زنم. کیانوش سری تکان داد و با سرعت از یکتا دور شد. یکتا شاخه‌ی گل را به دست چپش داد و با دست راست، داخل کیفش به دنبال کلید گشت و در خانه را باز کرد و وارد حیاط شد. کفش‌هایش را روبه‌روی درب سالن از پا درآورد و به آرامی وارد خانه شد.
×
×
  • اضافه کردن...