رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hananeh

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hananeh

  1. #پارت شش - نه خانوم، اختیار داری، توله‌ سگ‌ چیه؟ شما ماده‌ ببری! یکتا با صدای آرام سلامی کرد و به نیکا اشاره کرد که به داخل برود و کنار گوشش زمزمه کرد: - فکر نکن حرفامون تموم شده. بعداً باید در مورد این دوستای خوش‌صحبت و با فرهنگت به نتیجه برسیم. نیکا با نگاهی به آن دو، بی‌حرف کلید را در قفل چرخاند و به خانه رفت. بعد از رفتن نیکا، کیانوش نگاهی به یکتا انداخت که همه‌جا را نگاه می‌کرد جز صورت او. سرش را به پایین خم کرد تا جایی که صورتش مقابل صورت یکتا قرار گیرد و گفت: - موش‌موشی خانم، نمی‌خواد به ما نگاه کنه؟ قهری؟ وقتی دید یکتا هنوز قصد ندارد نگاهش کند و ساکت است، صاف ایستاد و به سمت موتورش برگشت و شاخه‌گلی را که بر روی آن گذاشته بود، برداشت و مقابل صورت یکتا گرفت: - ناز کن، عزیز من که نازت خریدار داره؛ مگه یدونه یکتا خانوم ما بیشتر داریم؟ یکتا اول نگاهی به شاخه‌ی گل انداخت و بعد صورت کیانوش را نگاه کرد و در حالی که گل را از دست کیانوش می‌گرفت، لبخند زد. کیانوش با خوشحالی بشکنی در هوا زد و گفت: - عشق خودمی، دیگه می‌دونم نمی‌تونی قهر باشی باهام. حالا آشتی؟ یکتا سری تکان داد و گفت: - آشتی. کیانوش با خوشحالی پشت موتور نشست و با سر به پشتش اشاره کرد: - بپر بالا که بریم یه شام آشتی‌کنون بزنیم تو رگ! - چی می‌گی کیا؟ مامانم خونه‌ست، چطوری بیام؟ - وای یکتا، جون کیا، نه نیار! بیا بریم دیگه، یه هفته‌ست که باهم نرفتیم بیرون، دلم تنگ شده واسه دوتایی گشتنامون. - به مامانم چی بگم آخه؟ - خب بگو با من اومدی بیرون دیگه! یکتا در حالی که پشت موتور می‌نشست، چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت: - آره، بگم با تو اومدم بیرون که تا یک ماه دیونم کنه؟ و بعد با ناچاری، پیامی به نیکا اطلاع داد که با کیانوش به بیرون می‌رود و به مادرش خبر دهد نگران نشود. کیانوش جوابی نداد و هنگامی که اطمینان پیدا کرد یکتا بر روی موتور نشسته، گاز داد و به سرعت از کوچه خارج شد و به «کیا کیا» گفتن‌های یکتا و تذکر دادن بابت آرام حرکت کردن، توجهی نکرد. یکتا از سرعت بالای کیانوش ترسیده بود. دستانش را کامل به دور کیانوش گره زده و سرش را تا جایی که می‌توانست پایین آورده بود و صورتش را به کمر کیانوش چسبانده بود و نمی‌دانست که با این حرکتش، کیلو کیلو قند در دل کیانوش آب می‌شود. روبه‌روی دکه‌ی ساندویچی ایستاد و از روی موتور پیاده شد. به صورت ترسیده‌ی یکتا نگاهی کرد - چته تو؟ چرا اینجوری می‌ری؟ قلبم اومد تو دهنم! ده بار مردم و زنده شدم، مرگ و به چشم دیدم. واسه برگشت، عمراً باهات بیام، واسه من تاکسی بگیر! به چشمان کشیده و مشکی یکتا نگاهی انداخت و در حالی که کتش را باز کرده بود و باد به غب‌غب انداخته بود، با صدایی که از عمد کلفت شده بود، گفت: - زکی، خانوم رو باش. دفعه‌ی آخرت باشه وقتی آقاتون اینجا وایساده، حرف از تاکسی‌ماکسی می‌زنی! واس مرد جماعت افت داره ناموسشو این وقت شب با شوفر بفرسته خونه. شیر فهم شدی ضعیفه؟ یکتا با صدای بلند خندید و ادای زن‌های ترسیده را درآورد: - بله آقامون، متوجه شدم، دیگه تکرار نمی‌شه. کیانوش به سمت دکه‌ی ساندویچی حرکت کرد و گفت: - من که دلم فلافل کشیده، تو چی می‌خوری؟ - بندری. سری تکان داد و با اشاره به صندلی زردرنگی که کمی دور از دکه بود، به یکتا گفت برود آنجا بنشیند تا ساندویچ‌ها را بیاورد. ربع ساعتی گذشته بود که سفارش‌ها آماده شد و کیانوش همراه با دو نوشابه زرد و ساندویچ به دست، به سمت یکتا حرکت کرد و کنارش نشست. ساندویچ بندری را به سمت یکتا گرفت و گازی از فلافل خودش زد: - پول واسه چی می‌خواستی؟ - یه سفارش داشتم، رفتم برسونم به دست مشتری که تو ترافیک گیر کردم. دیدم غذاها داره یخ می‌شه، انداختم از بین ماشینا برم که زدم به آینه‌ی بغل یه ماشینی و به فنا دادم. طرف هم گفت زنگ می‌زنم پلیس بیاد. یکتا با دستمال روغن دور دهانش را گرفت و به صورت کیانوش نگاه کرد: - چی شد؟ پلیس اومد؟ - نه بابا، اگه پلیس اومده بود که الان موتور زیر پام نبود. التماس طرف کردم گفتم زنگ نزن به پلیس، گواهینامه ندارم، بیان موتورم و می‌گیرن، وسیله‌ی کارمه. خسارتت رو می‌دم و بدون دردسر برو. طرف هم گفت باشه خسارت بده. نگاه کردم دیدم پول اون قدر تو کارتم نیست، توام نداشتی؛ کارت ملیم رو دادم بهش تا سر ماه پول خسارتش رو بدم. یکتا کمی من و من کرد و گفت: - خب، الان خودت حالت خوبه؟ چیزیت که نشد؟ - نه بابا، من که خوبم، فقط آینه‌ی ماشین اون بنده‌خدا شکست. در حالی که سر نوشابه‌اش را باز می‌کرد، گفت: - ببخشید بد باهات حرف زدم، خیلی عصبی بودم، دیدم پول تو حسابم نیست، بهم فشار اومد. یکتا سری تکان داد و گفت: - اشکال نداره. من فردا مشتری دارم، کارش تموم شد، پول می‌ریزم حسابت، خسارتت رو بده. حواست هم بیشتر جمع کن، حالا خداروشکر خسارت مالی بوده نه جانی. کیانوش لپ یکتا را کشید و با لحن بامزه‌ای گفت: - قربون دختر گوگولی خودم بشم که انقدر به فکر باباشه! به شال سبزرنگ روی سرش نگاهی انداخت و گفت: - این همون شالیه که من برات خریدم؟ - اوهوم. - چه بهش میاد توله! یکتا خنده‌ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت. بعد از کمی سکوت، لب باز کرد و با صدای آرامی گفت: -کیا. - جان کیا؟
  2. #پارت پنج با رفتن نیکا، به سمت یدکی حرکت کرد و بعد از گشتن چندتا مغازه، قطعه‌های مورد نظرش را خرید و سوار ماشین شد. پلاستیک خرید را روی صندلی گذاشت و به موجودی کارتش نگاه کرد. چیزی برایش نمانده بود و آن مقدار هم باید می‌گذاشت برای دستمزد مکانیک. با دیدن نام کیانوش، لبخند بر روی لبش نقش بست و دکمه‌ی اتصال را زد: - جونم کیا؟ - کجایی؟ با صدای کلافه‌ی کیانوش، نگران شد: - من بیرون، چرا چیزی شده؟ - داری یه کم پول بریزی حسابم؟ - نه، راستش ندارم. - چرا الکی می‌گی؟ یکتا، دو روز پیش مشتری داشتی، پول گیرت اومد. قبلش هم می‌دونم یه مقدار تو حسابت بود. - کیا، دروغم چیه؟ می‌گم ندارم. امروز رفتم مواد خریدم، تموم کرده بودم. یه کم تو حسابم مونده بود که تو راه برگشت، ماشین خراب شد، خرج گذاشت رو دستم. صدای عصبی کیا را شنید که بلند داد زد: - ده بار بهت گفتم اون بی‌صاحب رو رد کن بره! هی یک هفته درمیون خرابه، هرچی کار می‌کنی باید بدی برای این لگن! یکتا اخم‌هایش را از بددهنی کیانوش در هم کشید و با غیظ گفت: - چته حالا تو؟ یه کاره زنگ زدی بگی من ماشین بفروشم؟ پول واسه چی لازم داری؟ کیانوش «برو بابا»یی گفت و بدون خداحافظی، گوشی را روی یکتا قطع کرد. بغض به گلویش چنگ زد و گوشی را روی داشبورد پرت کرد. ماشین را روشن کرد و شروع به حرکت کرد. دو ساعتی بود که نیکا پیش دوست‌هایش بود و دیگر باید به خانه برمی‌گشت. - هی سیری، کال نیکا. اسم نیکا بر روی صفحه‌نمایش داده شد و شروع به بوق خوردن کرد. تقریباً بوق‌های آخر داشت می‌خورد که صدای نیکا در فضای ماشین پیچید: - بله؟ - کجایی؟ - پارک. - پارک؟ چرا؟ من که تورو کافه پیاده کردم. - توقع نداشتی که دو ساعت تو کافه بمونیم؟ اومدیم پارک یه کم تفریح کنیم. - باشه، آدرس بده بیام دنبالت. - الان؟ - بسه دیگه، دو سه ساعته که بیرونی، دیگه باید برگردیم خونه. - وای باشه بابا توام مادر بزرگ نگران. با گرفتن آدرس، به سمت پارک حرکت کرد و نیم ساعت بعد کنار پارک ایستاد. دو بار با نیکا تماس گرفت و وقتی جوابی دریافت نکرد، کمی نگران شد. از ماشین پیاده شد و در پارک قدم گذاشت و به دنبال نیکا گشت. وسط‌های پارک، دو گروه دختر و پسر را دید که روبه‌روی هم ایستاده بودند و انگار داشتند دعوا می‌کردند، ولی به خاطر فاصله‌ی زیاد، صدایشان را درست نمی‌شنید. پا تند کرد و به جمعیت مقابلش رسید. با دیدن محدثه، دوست نیکا، که کنار پسری ایستاده بود و کلاهی برعکس روی سرش گذاشته بود و موهای کوتاهش را سبز کرده بود، ابرو درهم کشید و با اخم نگاهش کرد. محدثه با دختری که مقابلش بود، در حال جروبحث بود و داد کشید: - تو غلط کردی با هفت جد و آبادت که اومدی پیش دوست‌پسر من! - دوست‌پسرت؟ هی خانم، یادت نره قبل اینکه تو بیای، من تو زندگیش بودم. یه دوره از دست هم ناراحت بودیم و با هم کات کرده بودیم، ولی مطمئن باش تا وقتی من هستم، یاسر حتی نگاه‌تم نمی‌کنه. الانم دستت رو از روی شونش بردار و ازش دور شو. محدثه با قلدی تمام به صورت دخترک زل زد و گفت: - ببین جوجه‌، یه مدت بودی یاسر کیفش و باهات کرده، حالا نخواستت انداختت دور، اومدی موس‌موس کردن! تو فقط به اندازه‌ی همون بازیچه دست یاسر شدن و سرگرمی بودن لیاقت داشتی کنار یاسر باشی، حالا هم خوش گلدی. به تو هم ربطی نداره کنارش نشستم یا دستم رو شونشه. هر کاری دلم بخواد باهاش می‌کنم. تو برو دنبال همون تیغ زدن پسرا کاری به من و عشقم نداشته باش. و بعد هم چند تا فحش رکیک نثار دخترک کرد. یکتا که تحملش از این همه بی‌حیایی و بی‌شرمی تمام شده بود، با چشم به دنبال نیکا گشت و با یافتنش، به سمتش رفت و مچ دستش را محکم گرفت و به دنبال خود کشید: - جناب عالی، نباید اطلاع بدی می‌خوای بری پارک؟ - واسه هر جا رفتنم باید خبر بدم؟ مگه بچه دوساله هستم من؟ - خواهر من، نمی‌گم بچه دوساله‌ای، ولی پیش خودت فکر نکردی خدایی‌نکرده ممکنه یه اتفاقی برات بیفته، بعد ما خبر نداشته باشیم کجایی؟ - آره، آدم‌فضایی‌ها می‌خوان حمله کنن ببرنم؟ جا به این شلوغی و پیش دوستام، مثلاً چه اتفاقی می‌خواد برام بیفته؟ یکتا با عصبانیت داد کشید: - بسه دیگه! هرچی می‌گم، به جوابی از تو آستینت در می‌آری تحویل من می‌دی. دفعه‌ی آخرت باشه با این دختره بی‌حیا می‌گردی! شرم نمی‌کنه جلوی این همه زن و مرد جلف‌بازی می‌کنه و الفاظ رکیک به کار می‌بره؟ اینا خانواده ندارن؟ تو مگه قرار نبود با دوستات باشی، پس تو پارک و پیش این همه پسر هیز چیکار می‌کنی؟ نیکا که متوجه زیاده‌روی‌اش شده بود، بی‌صدا از درون لپش را گاز گرفت و بعد چند ثانیه با صدای آرامی گفت: - خب، حالا چته تو؟ چرا انقدر عصبی هستی؟ من که مسئول حرف زدن و رفتار کردن بقیه نیستم. قرار هم نبود بیام پیش این پسرا. تو کافه حوصلمون سر رفته بود، اومدیم اینجا یه دوری بزنیم که محدثه بی‌هماهنگی زنگ زد به دوست‌پسرش، اومد و دعوا شد. یکتا سری تکان داد و با صدایی که حالا آرام شده بود، گفت: - ببخشید سرت داد زدم، یه کم عصبی بودم. کیا زنگ زد، پول می‌خواست، گفتم ندارم، ماشین خراب شده، دادم برای خرید قطعه، شروع کرد دعوا کردن و گفت لگنت رو بفروش. نیکا با چشم‌هایی که از تعجب درشت شده بود، گفت: - به ماشین تو گفت لگن؟ ماشین تو از نظر اون لگنه، پس موتور گازی زیر پای خودش چیه؟ یکتا سرزنش‌گر نیکا را صدا زد و نیکا بدون توجه گفت: - چیه، خب مگه دروغ می‌گم؟ دو قرون ته جیبش نداره، بعد از تو توقع پول دادن داره؟ برعکس شده! یکتا هم ته دل با نیکا موافق بود، ولی باز هم دلش نمی‌آمد که کیانوش را تحقیر کند. به ماشین رسیدند، سوار شدند و یکتا با زدن استارت حرکت کرد و برای اینکه بحث را از کیانوش دور کند، پرسید: - حالا دعوا سر چی بود؟ - هیچی بابا! این محدثه بی‌خبر از ما زنگ زد به دوست‌پسرش که ما فلان جاییم، پاشو بیا ببینمت. یاسر هم اومد، شانس خرابشون، دوست‌دختر قبلی یاسر تو پارک بود، اینارو باهم دید. یه ماهی هست که باهم کات کردن، خلاصه وایساد دعوا و سر و صدا کردن که چرا رفتی با کسی و این دختره کیه. یکتا با تعجب نگاهی به نیکا کرد و گفت: - پسره یه ماهه که کات کرده، بعد فوری دوباره رل زده؟ این دیگه کیه بابا؟ نیکا دستی در هوا تکان داد و گفت: - انقدر بدم میاد ازش! قشنگ معلومه هوله، ولی این محدثه خره، هرچی بهش می‌گم ولش کن، گوشش بدهکار نیست. تازه آس و پاسم هست، از محدثه پول بسته‌ی اینترنتی و شارژ گوشی می‌گیره، اونم اوسکل می‌فرسته براش، حالیش نیست پسره داره تیغش می‌زنه با اون تیپ و قیافه‌ی عتیقش. یکتا با یادآوری شلوار لی گشاد زاپ‌داری که پای پسر بود، خنده‌ای کرد و به جلوی خانه رسیدند که کیانوش را دید به موتورش تکیه داده و سرش پایین و در گوشی است. - بیا عاشق دل خستت دم در وایساده. و بعد با لحنی که آمیخته با شیطنت بود و ابروهایش را بالا انداخت، ادامه داد: - گمونم اومده منت کشی. منتظر جواب یکتا نشد و سریع از ماشین پیاده شد و به سمت در حرکت کرد. یکتا هم بعد از پیاده شدن از ماشین و فعال کردن دزدگیر، به سمت کیانوش رفت. کیانوش تکیه‌اش را از موتور گرفت و گوشی‌اش را در جیب عقبش جا داد. به سمت نیکا رفت و دستش را روی سرش گذاشت و بعد از بهم‌ریختن موهایش گفت: - دخی دارک‌ما چطوره؟ نیکا با اخم‌های درهم، موهایش را صاف کرد و غرید: - کیا، صد بار گفتم اینجوری نکن، بدم میاد، مگه من توله‌سگم؟
  3. #پارت چهار --- سوئیچ را در دستش چرخاند و با صدای بلندی گفت: - نیکا بیا دیگه، چیکار می‌کنی دوساعت تو اون اتاق؟ نیکا را دید که از اتاق بیرون آمد و گفت: - چته؟ چقدر غر می‌زنی، اومدم دیگه. نگاهی به سرتاپای نیکا انداخت. خط چشم مصری پررنگی کشیده بود و رژلب قهوه‌ای بر روی لبانش زده بود و سایه‌ی قهوه‌ای و رژگونه‌ی آجری و کنار تیغه‌های بینی و فکش را کانتور کرده بود و نگینی کوچک بر روی بینی‌اش گذاشته بود و به کنار ابرو و لاله‌های گوشش پیرسینگ وصل کرده بود. موهای لخت و مشکی‌اش تا وسط‌های گردنش کوتاه بود و آن‌ها را باز گذاشته بود و چتری‌هایش را روی پیشانی‌اش ریخته بود و شال مشکی ساده‌ای بر روی سرش انداخته بود. به جای مانتو، تیشرت گشادی بر تن داشت که بلندی آستین‌هایش تا آرنجش می‌رسید و شلوار جین قدنودی که تنگ و زغالی‌رنگ بود پا کرده بود. ناخن‌های دست و پایش هم کوتاه بودند و لاک مشکی بر روی آن‌ها زده بود. کتونی‌هایش را به پا زد و به سمت در حرکت کرد. آن دو خواهر بودند از یک مادر و یک پدر، ولی از لحاظ چهره و اخلاق و شخصیت، زمین تا آسمان باهم فرق می‌کردند. نیکا به شدت شلوغ و برون‌گرا بود و به سرعت با همه صمیمی می‌شد و گرم می‌گرفت، ولی یکتا آرام‌تر بود و طول می‌کشید تا با آدم‌های اطرافش صمیمی شود. روبه‌روی سالن پارک کرد و رو به نیکا گفت: - یه کم صبر کن، برم وسایل رو بذارم تو سالن و زود برمی‌گردم. نیکا سری تکان داد و یکتا از ماشین خارج شد. درب سالن را گشود و رو به افراد داخل سالن سلام کرد. دلارام در حالی که صورت مشتری که زیر دستش خوابیده بود را بند می‌انداخت، با خوش‌رویی جواب سلامش را داد و به وسایل در دستش نگاهی انداخت: - دست پر اومدی، چی خریدی؟ - خوشحال نشو، واسه تو چیزی نخریدم. دلارام خنده‌ای کرد و پررویی زیر لب نثارش کرد: - اون که می‌دونم، از تو خسیس چیزی به ما نمی‌رسه. ما آرزو به دلمون می‌مونه تو چیزی بخوای واسه ما بگیری. حالا بگو اینا چیه که خریدی؟ یکتا به سمت کشوی میزش رفت، در حالی که وسایل را درون آن جا می‌داد، گفت: - مواد پروتئین و کراتین تموم کرده بودم و بروس دو طرفم هم خراب شده بود، گیره‌های جداکنندم هم گم شده بودن. دیگه صبحی رفتم خریدم، فردا مشتری دارم. سهیلا در حالی که سوهان را روی ناخن‌های مشتری می‌کشید، گفت: - یکتا، یه وقتی به من و مریم بده واسه کراتین. مریم سری تکان داد و تکه‌مژه‌ای را با پنس برداشت و به چسب زد و بر روی مژه‌های مشتری زیر دستش چسباند و گفت: - آره، قربونت، من چند وقت دیگه نامزدی داداشمه، ریشه‌های موهامم در اومده، بدجوری کراتین لازمم. یکتا به سمت در خروجی حرکت کرد و گفت: - باشه، الان کار دارم، باید زود برم. رفتم خونه چک می‌کنم ببینم تایمم کی خالیه. خداحافظی کرد و از سالن شلوغ آرایشگاه خارج شد و پشت رل نشست و حرکت کرد: - آدرس کافه کجاست؟ نیکا آدامس را در دهانش چرخاند و لوکیشن را به یکتا نشان داد: - کیا هستن؟ شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌خیالی آدامس را در دهان باد کرد و دوباره شروع به جویدن کرد: - محدثه، نیلوفر، عاطفه. - داداش نیلوفر که نیست؟ - نمی‌دونم. - نیکا! - چیه؟ خب ازش نپرسیدم. بعدم قرار نیست هردفعه ما رفتیم بیرون، اونم بیادش که! - بله، قرار نیست. فقط نمی‌دونم چرا تو این یک‌ماه اخیر، هر دفعه رفتی با دوستات بیرون، این شازده‌پسر هم بوده. اصلاً چه معنی داره یه پسر بیاد تو جمع دخترونه؟ - وای، من چمیدونم! یکتا، مگه من بهش گفتم بیاد؟ - نه، ولی می‌تونی به نیلوفر بگی دوست نداری داداشش بیاد تو جمع شما و راحت نیستی. نیکا با حرص دست‌هایش را روی پایش کوبید و گفت: - وای، باشه، من غلط کردم. به نیلوفر می‌گم به داداشش بگه نیاد، خوبه؟ سری به نشانه‌ی تأسف برای نیکا تکان داد و جلوی کافه پارک کرد. نگاهی به درون کافه انداخت و با دیدن محدثه و عاطفه و نیلوفر، نفس راحتی کشید که برادر نیلوفر در جمعشان حضور ندارد. نیکا جاکارتی‌اش را در جیب عقب شلوارش گذاشت، با خداحافظی زیرلبی، در ماشین را باز کرد و پیاده شد.
  4. #پارت سه با شیطنت ابرو بالا انداخت و رو به نیکا گفت: - پسره تو نخت بودا! - کی؟ - شاگرد صدیقی. نیکا با ناز چشم‌هایش را چرخاند و آدامس باد شده‌اش را ترکاند: - مگه میشه از این همه زیبایی چشم برداشت؟ معلومه که میره تو نخم! و دستش را به سمت چتری‌های کراتین‌شده‌اش برد و آن‌ها را مرتب کرد. جلوی در خانه ماشین را پارک کرد و رو به نیکا گفت: - قربونت، بیا کمک وسایل رو پیاده کن. نیکا درب عقب را گشود و چند تا از وسایل را برداشت و به سمت خانه حرکت کرد. دزدگیر ماشین را زد و به طرف خانه رفت. مادرش رو به دو دخترش کرد و گفت: - سلام، خسته نباشین، دیر کردین. خودش را روی مبل انداخت و درجه‌ی اسپیلت را کم کرد: - باز ماشین خراب شد، رفتم تعمیرگاه یه نگاهی بهش بندازه. مادر سینی شربت را روی میز گذاشت: - حالا چی شد؟ درست شد؟ - نه بابا، سرش خیلی شلوغ بود، گفت فردا صبح زود برم برام درستش کنه. یه کم قطعه هم باید بخرم، دیگه انقدر هوا گرم بود نرفتم. عصر بعد سالن باید یه سر برم قطعه‌های ماشین هم بخرم. نیکا در حالی که لباس‌های بیرونش را با یک تیشرت گشاد مشکی و شلوارک کوتاه سبز پررنگ عوض کرده بود، روی مبل کنارش نشست و رو به یکتا گفت: - ساعت چند می‌خوای بری؟ منم باهات می‌ام. - تو کجا؟ - با بچه‌ها قرار گذاشتیم بریم کافه. مادرش چشم ‌غره‌ای رفت و گفت: - بی‌خود، چخبره هر روز هر روز می‌ری بیرون. بشین یه کم سر درسات، مثلاً تو کنکور داری. نیکا با حرص لیوان شربتش را روی میز کوبید و با دندان‌های کلیدشده غرید: - وای مامان، دست از سرم بردار! مگه من بچم بهم می‌گی چیکار کنم چیکار نکنم؟ خودم می‌دونم کی درس بخونم و کی برم بیرون. انقدر دخالت نکن تو کارای من! پاهایش را روی زمین کوبید و از جا بلند شد و به داخل اتاقش رفت و در را محکم بست. مادرش داد زد: - دختره خیره‌سر! حواست باشه داری با کی حرف می‌زنی. دفعه‌ی آخرت باشه صدات رو برا من می‌بری بالا. هروقت رفتی خونه‌ی شوهر، هر غلطی دلت خواست بکن! نیکا در حالی که درون کشوها دنبال ایرپادش می‌گشت، در هوا دستی به معنای «برو بابا» تکان داد و بعد از یافتن ایرپاد، خود را بر روی تخت پرت کرد و به آهنگ گوش داد. یکتا با صدای آرامی گفت: - مادر من، مامان من، عزیز من، سایه خانم سایه جان، نکن؛ انقدر لج به لج این بچه نذار. چرا اسم شوهر می‌اری آخه؟ شما اجازه بده من باهاش حرف می‌زنم. مادرش سینی را از روی میز برداشت و در حال برخاستن، با لحن بدی رو به یکتا گفت: - آره، حواست هست که با این سر و وضع بیرون می‌ره و انقدر آرایش می‌کنه، انگار می‌خواد بره عروسی! یکتا چشم‌هایش را چرخاند و گفت: - مادر من، درک کن، اقتضای سنشه. کم کم درست می‌شه. انقدر بهش فشار نیار. - باشه، تو درست می‌گی، من دشمن خونی‌اش هستم، دلم می‌خواد اذیتش کنم، الکی هم بهش گیر می‌دم. تو خیلی بیشتر از من دلسوز و نگران نیکایی! مادرش با دلخوری رو برگرداند و به آشپزخانه رفت و شروع به کشیدن ناهار و چیدن میز کرد. یکتا بی‌حرف به دنبال مادرش رفت و لیوان‌های شربت را آب کشید و ظرف‌های پر شده از غذا را روی میز چید. مادر به طرف اتاق نیکا حرکت کرد و در را باز کرد و نیکا را با ایرپاد در گوش، روی تخت دید. جلو رفت و ایرپاد را از گوش نیکا بیرون کشید و گفت: - پاشو بیا ناهار بخور، زبونت درازتر بشه. نیکا با لجبازی رو برگرداند و گفت: - نمی‌خوام. مادر گوشی را از دست نیکا کشید و گفت: - بهت می‌گم پاشو بیا غذا بخور، انقدر لجبازی نکن. و گوشی را روی تخت پرت کرد و به بیرون رفت. نیکا پوفی کشید و دکمه‌ی پاور گوشی را فشرد و از قفل شدن صفحه که مطمئن شد، از اتاق خارج شد. صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست و شروع به غذا خوردن کرد. - عصر ساعت چند قرار داری؟ نیم‌نگاهی به یکتا انداخت و زیر لب گفت: - شیش. یکتا هومی گفت و بی‌حرف به ادامه‌ی خوردن غذایش مشغول شد و نیکا با همان یک سوال، مهر تأیید بیرون رفتنش را دریافت کرده بود و حالا با اشتهای بیشتری شروع به غذا خوردن کرد.
  5. #پارت دو رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک‌شده انداخت؛ حسابی شلوغ بود. پیاده شد و به داخل گاراژ رفت و با چشم به دنبال آقای صدیقی گشت، ولی او را پیدا نکرد. پسرک کم‌سن‌وسالی به سمتش قدم برداشت و گفت: - بفرمایید خانوم؟ نگاهی به سرتاپایش انداخت؛ به چهره‌اش می‌خورد بیست سالی داشته باشد. اولین بار بود که او را می‌دید. - آقای صدیقی کجا هستن؟ پسرک به سمتی اشاره کرد و بعد، در حالی که با لنگ دست‌هایش را تمیز می‌کرد، گفت: - دور اون ۴۰۵ هستن، دیگه آخرای کارشه. یه کم صبر کنید، میاد. ولی امروز سرش خیلی شلوغه، فکر نکنم بتونن کاری براتون انجام بدن. سری تکان داد و بی‌حرف به سمت ماشینش حرکت کرد و پشت رل جای گرفت. - چی شد؟ - هیچی، دور یه ماشینه، شاگردش گفت کارش تموم بشه بهش خبر می‌ده. نیکا آهانی گفت و به گوشی در دستش نگاهی انداخت و بعد از لمس کردن صفحه، روی گوشش گذاشت: - جانم مامان؟ - آره، خرید. - نه، الان نمی‌ایم. - نمی‌دونم، یهو ماشین خاموش شد ، حالا یکتا اومده تعمیرگاه ببینه مشکلش چیه. - باشه، می‌گم بخره. با خداحافظی که کرد، گوشی را پایین آورد و تماس را قطع کرد. - مامان بود؟ - هوم. - چی می‌گفت؟ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - هیچی، می‌گفت دیر کردین، نیومدین، کجایین؛ نگران شده بود. گفتم ماشین خراب شده، اومدیم تعمیرگاه. یکتا آهانی گفت و دوباره رویش را به سمت نیکا چرخاند و گفت: - چی گفت بخریم؟ بدون اینکه نگاهی به صورت یکتا کند، همانطور که مشغول گوشی‌اش بود، گفت: - گفت سر راه نوشابه و سس بخریم. با دیدن صدیقی و شاگردش که به سمتشان می‌آمدند، دیگر ادامه‌ای به صحبتش با خواهرش نداد و از ماشین پیاده شد. - سلام آقای صدیقی. صدیقی سلامی کرد و در حالی که با سر به ماشین اشاره می‌کرد، گفت: - چی شده؟ - یه مدته تو ترافیک که می‌رم، ماشین یهو ریپ می‌زنه و خاموش می‌شه؛ کلی باید استارت بزنم تا روشن بشه. کلاچمم انگار سفت شده و دندم بد جا می‌ره. صدیقی سری تکان داد و گفت کاپوت را بالا بزند. نگاهی به داخل کاپوت انداخت؛ و بعد با اجازه‌ای گفت و پشت ماشین نشست و کلاچ گرفت. چند دقیقه‌ای دور و بر ماشین بود و بعد به سمت یکتا رفت و گفت: - ریپ می‌زنه و خاموش می‌شه به خاطر اینکه کوئل ماشین خرابه، باید تعویض بشه. کلاچت هم سفته به خاطر سیم کلاچه؛ می‌تونم برات درستش کنم، ولی فکر نکنم زیاد دووم بیاره. به نظرم عوضش کنی بهتره، ممکنه یهو وسط رانندگی سیم کلاچت پاره بشه. دندت هم بد جا می‌ره، دیسک صفحت خرابه، باید عوضش کنی. یکتا گوشه‌ی لبش را جوید و گفت: - خب، حالا چیکار کنم؟ الان می‌تونید برام انجامش بدید؟ صدیقی نگاهی به ماشین‌ها انداخت و گفت: - الان که نه، سرم خیلی شلوغه. می‌تونی فردا صبح زود بیای؟ مثلاً هفت صبح؟ - باشه، مشکلی نداره، می‌ام. - خوبه، فقط الان برو کوئل و سیم کلاچ و دیسک صفحه بخر تا فردا معطل خرید اینا نشیم. یکتا سری تکان داد و گفت: - چه مارکی بخرم؟ - دیسک صفحه اگر ولوو آبی گیرت بیاد خوبه، قیمتش نسبت به بقیه بالاتره، ولی باز عمرش بیشتره... یکتا دیگر صحبت‌های صدیقی را نمی‌شنید و حواسش جمع پسرک شاگرد شد که نیکا را زیر نظر گرفته بود و نیکا هم بی‌توجه به او، در حال تمدید خط چشمش بود. - خب، پس فردا صبح تشریف می‌ارید؟ نگاه از پسرک گرفت و چند ثانیه گیج به آقای صدیقی نگریست. سری تکان داد و گفت: - بله بله، فردا می‌ام. روزتون بخیر. آقای صدیقی دستش را به نشانه‌ی خداحافظی بالا برد.
  6. #پارت یک در حالی که درب عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. نیم‌نگاهی به نیکا انداخت و همزمان که استارت می‌زد، گفت: - فاکتور رو که یادت نرفت برداری؟ - نه، تو کیفمه. سری تکان داد، به آینه‌ی سمت چپ نگاه کرد و راهنمای سمت چپ را زد. دنده را یک کرد، ترمز دستی را خواباند و پایش را آرام از روی کلاچ برداشت و گاز داد تا از پارک خارج شود. با بالا رفتن دور موتور، دنده دو کرد و آفتاب‌گیر ماشین را پایین داد. نیکا از آینه‌ی بغل، مشغول صاف کردن چتری‌های کراتین ‌شده‌اش بود و گفت: - باز یادت رفته عینک آفتابیت رو بیاری؟ - آره، انقدر عجله داشتم و هول‌هولکی آماده شدم که یادم رفت. نیکا عینک را از چشم برداشت و به سمتش گرفت: - بگیر، بتونی راحت رانندگی کنی. لبخندی زد و عینک را روی چشمانش گذاشت: - قربون دستت، اون ضدآفتابت هم بده، صورتم داره می‌سوزه. نیکا چشم‌غره‌ای رفت و گفت: - بی‌خود، هی از وسایل من استفاده می‌کنی، تمومشون می‌کنی، بعد با هزار تا التماس باید از مامان بخوام برام بگیره. با دستش کیف نیکا را قاپید و با یک دست فرمان، با دست دیگر در کیف دنبال ضدآفتاب گشت: - خسیس نشو، مال خودم تموم شده، نترس خودم واست می‌گیرم. یه نگاهی بنداز روی گوشیم ببین موجودی کارت چقدره. نیکا گوشی را برداشت و پیامک بانک را باز کرد: - موجودی هشت و پانصد هست. - سر راه بریم لوازم آرایشی نارسیس، دوتا ضدآفتاب بگیریم. تازه پیداش کردم، دلارام بهم معرفی کرده، همه‌جنساش اصله. دربِ ضدآفتاب استیکی را بست، داخل کیف انداخت و روی پای نیکا گذاشت. بدون حرف، با سرانگشتانش روی فرمان با ریتم آهنگ ضرب گرفت و زیر لب آرام شروع به همخوانی کرد. نیکا هم گوشی به دست، شروع به دابسمش گرفتن کرد. با نزدیک شدن به ترافیک، سرعت خود را کم کرد و ایستاد. نیکا گوشی را پایین آورد و گفت: - چه ترافیکی شده! - آره، فکر کنم جلو تصادف شده. به اطراف نگاه کرد تا راهی برای خروج از ترافیک پیدا کند. ماشین‌های جلویش کم‌کم حرکت کردند و راه باز شد. همین که خواست حرکت کند، ماشین کمی ریپ زد و بعد خاموش شد. ماشین‌های پشت سر تند تند بوق زدند. چند بار پشت هم استارت زد، ولی ماشین روشن نشد. کف دستش را محکم روی فرمان کوبید و با صدای نسبتاً بلند و کلافه گفت: - لعنتی، گندش بزنن، همین الان باید خاموش می‌شدی! نیکا لبش را که با رژ قهوه‌ای تزئین کرده بود زیر دندان گرفت و آرام پرسید: - چی شده؟ چرا خاموش شده؟ - نمی‌دونم چه مرگش شده. یه مدته تو ترافیک یهو خاموش می‌شه و دوباره روشن می‌شه. - جفت راهنما بزن، پشت سری‌ها بفهمن ماشین خرابه. ماشینی از کنارشان عبور کرد و داد زد: - بکش کنار لگنت رو، نمی‌بینی راه مردم رو بستی؟ احمق! با عصبانیت دست را روی دکمه‌ی جفت راهنما زد و چند بار پشت هم استارت زد. وقتی نتیجه نگرفت، پوفی کشید، مکث کرد و دوباره استارت زد. با استارت دوم، ماشین روشن شد و سریع حرکت کرد تا بیشتر از این ناسزاهای مردم را نشنود. از کنار خیابان خشک عبور کرد و سعی کرد لاستیک‌های ماشین روی قیر تازه و خیس نیفتد. نیکا دست برد و صدای آهنگ را زیاد کرد: - عه، پس ترافیک واسه این بود که دارن اسفالت می‌کنن. قبل اینکه بری دوره ببر، یه جا نشونش بده ببین چشه. تو جاده‌ای سرپیچی یا گردنه‌ای یهو خاموش بشه، بعد می‌خوای چیکار کنی؟ خطرناکه! حق با نیکا بود. اگر در جاده خاموش می‌شد و دیگر روشن نمی‌شد، باید چه می‌کرد؟ به دوره‌اش نمی‌رسید و پولی که برای آن داده بود عملاً هدر می‌رفت و خرج یدک‌کش هم روی دستش می‌افتاد. گوشی‌اش را برداشت، نام «صدیقی مکانیکی» را جستجو کرد و تماس گرفت. پس از چند بوق، صدای مردانه‌ای در گوشی پیچید: - بفرمایید؟ - سلام آقای صدیقی، روزتون بخیر. - سلام، روز شما هم بخیر. بفرمایید. - امروز مغازه تشریف دارید؟ ماشین چند بار زیر پام خاموش شده، می‌خوام بیام یه نگاه بندازید. - بله هستم، فقط امروز سرم خیلی شلوغه. - موردی نداره، حالا من میام، ببینم ایرادش چیه. - باشه، تشریف بیارید. و گوشی را قطع کرد.
  7. نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: حنانه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی خلاصه: یکتا برای نجات خواهرش، ناچار می‌شود با مردی ازدواج کند که از عشق تنها کینه به یادگار دارد؛ اما شاید همین کینه، روزی جایش را به عشق بدهد… یا عشق، قربانی همان کینه شود. مقدمه: جان خود را بدهم در سر وصال تو به جان کاین طمع از دو جهان در سر این جان دارم هر چه گویند بگو ای دل سرگردان بپذیر من به هر حال رضای تو و رضوان دارم
×
×
  • اضافه کردن...