رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hananeh

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط Hananeh

  1. #پارت چهل و چهار کنار یک کافه‌ی دنج توقف کردند. دو لیوان قهوه سفارش دادند و کنار پنجره نشستند. کیانوش نگاهش را از صورت یکتا برنمی‌داشت: - یه چیزی بگم؟ - بگو - دلم می‌خواد زودتر عروسیمون بشه. - چرا؟ - که صبحا اولین کسی که می‌بینم تو باشی، شبم آخرین نفر. یکتا لبخند زد: - منم یه آرزو دارم. - چی؟ - یه خونه کوچیک پر از گل، یه آشپزخونه که از پنجره‌ش نور بیفته رو کابینت ها... - یه اتاقم واسه دخترمون. - دختر؟ - آره. - اگه پسر شد چی؟ - اونم دوستش دارم، ولی یه دختر شیطون مثل خودت بیشتر می‌چسبه. یکتا خندید: - هنوز ازدواج نکردیم، برنامه بچه ریختی! - من از الان برنامه‌ریزی می‌کنم. بعد از کافه، آرام در پارکی قدم زدند. کیانوش از دستفروشی یک شاخه گل رز خرید. گل را جلوی یکتا گرفت: - واسه خوشگل‌ترین دختر دنیا. - هر دفعه گل می‌خری. - هر دفعه هم کمه. یکتا گل را گرفت و بویید: - ممنون. - یه بغل هم جایزه داره؟ یکتا با خجالت اطراف را نگاه کرد: - اینجا؟ - خب آره. - مردم نگاه می‌کنن. - بذار بکنن. با خنده، خیلی کوتاه بازوی کیانوش را بغل کرد: - همین. - کم بود. - طلبکارم هستی؟ - همیشه. در همان لحظه که هر دو با لبخند مشغول قدم زدن بودند، صدای مردی از پشت سر بلند شد: - کیانوش، کیانوش! هر دو برگشتند. حدود سی متر آن‌طرف‌تر، مردی با لباس مشکی کنار یک خودروی سفید ایستاده بود و مستقیم به سمت کیانوش نگاه می‌کرد. لبخند از روی صورت کیانوش محو شد. رنگش یک‌باره پرید. چند ثانیه فقط خیره ماند: - کیانوش! باتوام، کیانوش! یکتا متوجه تغییر حالتش شد: - کیا، اون آقا با تو کار داره؟ کیانوش انگار تازه به خودش آمد. نگاهش را از مرد گرفت، دست یکتا را محکم‌تر از همیشه گرفت و با عجله گفت: - بیا... بریم. - ولی... - بعداً برات توضیح می‌دم. - نمی‌خوای جوابشو بدی؟ - نه، اشتباه گرفته. بدون اینکه حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند، قدم‌هایش را تند کرد. اما یکتا، درست قبل از اینکه از پارک خارج شوند، برگشت. آن مرد هنوز همان‌جا ایستاده بود و هنوز با نگاهی سنگین، رفتن کیانوش را تماشا می‌کرد.
  2. #پارت چهل و سه آن شب، بعد از تمام شدن سریال، هر سه ظرف‌های تخمه را جمع کردند و هر کدام به اتاقشان رفتند. یکتا بعد از شستن صورتش، لباس راحتی پوشید و خودش را روی تخت انداخت. خستگی تمام روز روی تنش مانده بود. گوشی‌اش را از روی پاتختی برداشت. هنوز قفل صفحه را باز نکرده بود که صفحه روشن شد. کیانوش نوشته بود: - خانومم خوابیدی؟ بی‌اختیار لبخندی روی لبش نشست: - نه، تازه اومدم اتاق. چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد: - دلم برات تنگ شده. یکتا خنده‌ی کوتاهی کرد و نوشت: - زیادی لوسی. - واسه تو آره. یکتا بالش را بغل گرفت: - چی شده امشب این‌قدر احساساتی شدی؟ - هیچی، فقط دلم می‌خواد فردا عصر باهم باشیم. - من تا ظهر مشتری دارم. - باشه، هر ساعتی که تموم شد زنگ بزن. میام دنبالت. - کجا میریم؟ - سورپرایزه. - یعنی خودتم نمی‌دونی. - لو نده دیگه. یکتا خمیازه‌ای کشید و نوشت: - باشه آقای سورپرایز. - پس قول؟ - قول. - شب بخیر خانوم آینده‌ی من. انگشت یکتا چند لحظه روی صفحه ماند. قلبش آرام‌تر از همیشه می‌تپید: - شب بخیر کیای من. گوشی را کنار گذاشت و با همان لبخند خوابش برد. صبح زود طبق معمول راهی سالن شد. از همان اول وقت، سالن شلوغ بود. موهای مشتری را کراتین کرد و آن‌قدر سرش گرم شده بود که متوجه گذر زمان نشد. وقتی کار مشتری تمام شد، ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود. نفسی از سر خستگی کشید، وسایلش را جمع کرد و از سالن خارج شد. با تاکسی به خانه برگشت. سایه مشغول جمع کردن ظرف‌های ناهار بود: - رسیدی مادر؟ - آره، مردم از خستگی. - برو یه چیزی بخور بعد بخواب، رنگت پریده. بعد از ناهار، نزدیک یک ساعت خوابید. وقتی بیدار شد، نور نارنجی آفتاب از پنجره داخل اتاق افتاده بود. دوش کوتاهی گرفت. مقابل کمد ایستاد و چند دست لباس را بیرون آورد. آخر سر مانتوی کرم‌رنگی را انتخاب کرد که کیانوش همیشه می‌گفت رنگش صورتش را روشن‌تر می‌کند. شال سبز زیتونی را روی سر انداخت، کمی ریمل زد و برق‌لب کم‌رنگی کشید. هنوز مشغول بستن ساعتش بود که گوشی لرزید. کیانوش بود: - خانوم، پایینم. لبخندی زد: - مامان، من رفتم. سایه از آشپزخانه سر بیرون آورد: - دیر نکنی. - چشم. نیکا هم از اتاق داد زد: - به کیانوش بگو دفعه بعد منم میام! - تو خواب ببینی! صدای خنده‌ی هر دو خانه را پر کرد. کیانوش کنار موتور ایستاده بود. با دیدن یکتا، چند لحظه فقط نگاهش کرد. یکتا جلو رفت و خندید: - چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ کیانوش آرام گفت: - هر دفعه می‌بینمت، قشنگ‌تر از دفعه قبلی شدی. - باز شروع شد. - حقیقته. کلاه ایمنی را روی سر یکتا گذاشت و بندش را با دقت بست: - محکم شد؟ - آره. - خب، بپر بالا خانوم. یکتا پشت موتور نشست و مثل همیشه دستانش را دور کمر کیانوش حلقه کرد. کیانوش همان لحظه لبخند زد: - همین که بغلم می‌کنی، بنزینم دو برابر میشه. - چقدر حرف می‌زنی. - ولی دوست داری. - ای، یکم... - همین یکم واسه من کافیه. موتور آرام در خیابان به حرکت درآمد. باد خنک عصر، لابه‌لای موهای بیرون‌مانده‌ی یکتا می‌پیچید. از خیابان‌های شلوغ گذشتند و به جاده‌ای خلوت‌تر رسیدند. کیانوش سرعت را کم کرد: - بهتره - آره، این دفعه نمی‌ترسم. - چون رانندگیم خوب شده؟ - نه، چون بهت اعتماد کردم. کیانوش چیزی نگفت. فقط دست یکتا را که دور کمرش بود، چند ثانیه نوازش کرد.
  3. #پارت چهل و دو - این سریاله، قسمت جدیدش نیومده هنوز؟ یکتا نگاهی به مادرش کرد و گفت: - چندشنبه هست امروز؟ به جای سایه، نیکا جواب داد: - دوشنبه. - آره، فکر کنم اومده. الان می‌ذارم نگاه کنیم. گوشی‌اش را برداشت و نام سریال را جست‌وجو کرد. - نیکا، برو از تو کابینت یکم تخمه بیار. - وای مامان، ول کن، تازه شام خوردیم. - وا، خب تو نخور. پاشو برو واسه من بیار. نیکا بلند شد و به آشپزخانه رفت. یکتا فیلم را بر روی تلویزیون انداخت و در حالی که تیتراژ را رد می‌کرد، گفت: - کنار اون تخمه‌آبلیمویی‌هایی که واسه مامان می‌آری، یکم تخمه‌پیازجعفری هم واسه من بیار. - کجا هست پیازجعفری‌ها؟ به جای یکتا، سایه گفت: - کابینت پایینی دیگه. نیکا کمی مکث کرد و گفت: - نیست مامان. - چرا، همونجاست، درست نگاه کن. دوباره بعد از کمی سکوت با کلافگی گفت: - وای مامان، می‌گم نیست. کجا گذاشتی؟ - می‌گم همونجاست، درست بگرد. حتماً خودم باید بیام نشونت بدم؟ - مامان، والا اینجا... عه، چرا هست، پیداش کردم. نیکا همراه با دو ظرف تخمه به کنارشان برگشت. یکی را به مادرش داد و دیگری را به یکتا داد و خودش هم در کنارش جای گرفت. سکوت خانه را صدای فیلم و ترق‌ترق تخمه می‌شکست. یکتا همانطور که نگاهش به سریال بود، سرش را به گوش نیکا کمی نزدیک کرد و گفت: - می‌گم، نگفتی این شازده ۲۰ تومن از کجا آورده؟ نیکا نگاهی به مادرش انداخت که غرق فیلم بود و بعد از اطمینان حاصل کردن از اینکه مادرش متوجه مکالمه‌شان نیست، با صدای آرامی گفت: - از نسل قاجاره. یکتا متعجب نگاهش کرد و گفت: - چی؟ - می‌گم رامین واقعاً شاگرد مکانیک نیست. از نسل قاجاره. یکتا پوست تخمه را در ظرف انداخت: - واقعاً نمی‌فهمم یعنی چی؟ نسل قاجار بودن چه ربطی به شاگردی داره؟ - ببین، بابای رامین از نوادگان عباس میرزا هست، بعد تاجر فرش هم هست. وضع مالیشون خیلی خوبه، خوب واسش کمه، خیلی پولدار هستن. رامین از تجارت خوشش نمیاد، باباش هم خیلی اصرار داشته که باید بیای کنار دست خودم کار کنی و بری سر کار. رامین هم واسه اینکه باباش رو بپیچونه، می‌ره با داداشش حرف می‌زنه می‌گه من دلم می‌خواد برم مکانیکی یاد بگیرم. خلاصه داداشش می‌ره باباش رو راضی می‌کنه، رامین رو هم می‌ذاره پیش دوستش که مکانیکی داره، همین آقای صدیقی، که کار کنه. - خب؟ - خب به جمالت، در کل رامین از کار کردن خوشش نمیاد. خانوادشون انقدر دارن که تا هفت نسل بعد هم سر کار نرن، می‌تونن به راحتی زندگی کنن. این قضیه مکانیکی هم به بهونه بوده واسه اینکه باباش دست از سرش برداره. مکانیکی هم یک روز می‌ره، ده روز نمی‌ره. - داداشش چرا نمی‌ره پیش باباش کار کنه؟ اصلاً چند سالشه که خانواده به حرفش گوش می‌دن؟ - کی؟ رهام؟ یکتا با ابرو بالا پریده نگاهش کرد و گفت: - اوه چه صمیمی! رهام! نیکا با آرنج به دست یکتا ضربه‌ای زد و گفت: - عه، اذیت نکن دیگه. داداشش رهام بزرگه، سی‌سی‌وخرده‌ای داره. چون خودش وکیله و دفتر حقوقی هم داره، نمی‌ره پیش باباش کار کنه. اینکه چرا خانواده حرفش رو گوش دادن، خدا می‌دونه. رامین خیلی حرفی به من نزده، یه بار پرسیدم، یه جواب سر‌بسته بهم داد گفت سر یه مسئله‌ای با مامان باباش قهره، جدا زندگی می‌کنه. بعدم دیگه چیزی نگفت، منم حرفی نزدم. یکتا با بهت دهان گشود: - اینا تو چه دوره‌ای زندگی می‌کنن؟ نسل قاجار دیگه چیه؟ - آه چی می‌گید شما دوتا؟ هی پچ‌پچ می‌کنید؟ داریم فیلم نگاه می‌کنیم‌ها؛ هرچی بلنده بگید منم بشنوم خب! یکتا و نیکا کمی از هم فاصله گرفتند. نیکا گلویی صاف کرد و گفت: - ببخشید مامان، ادامه فیلمت رو نگاه کن. سایه با چشم‌غره‌ای نگاه از دو دخترش گرفت و تا اتمام فیلم، هر سه ساکت به تماشای فیلم مشغول شدند.
  4. #پارت چهل و یک سایه با دستمالی که روی شانه‌اش انداخته بود وارد آشپزخانه شد و نگاهی به تابه انداخت: - به‌به، بالاخره یه روزم شد بوی غذای سوختنی نیاد. نیکا با اخم ساختگی گفت: - یعنی منظورتون منم؟ سایه لبخندی زد و گفت: - غیر از تو مگه آشپز دیگه‌ای هم تو این خونه داریم که هر بار قابلمه رو می‌ذاره رو گاز، من فاتحه‌شو می‌خونم؟ یکتا پشت میز نشست و با خنده گفت: - مامان، انصاف داشته باش. امروز من کمکش کردم. سایه ابرو بالا انداخت: - کمکش کردی؟ پس یعنی باز خودت غذا رو درست کردی. نیکا قاشقی برداشت و با اعتراض گفت: - به خدا پیازاش رو من سرخ کردم. - آره، اونم با نظارت مستقیم سرآشپز. هر سه با هم خندیدند. یکتا ظرف سبزی را به سمت خودش کشید و سایه سه بشقاب آورد و بینشان تقسیم کرد. بعد قاشقی از املت داخل بشقاب نیکا ریخت: - بخور ببینم، دستپخت خودتو دوست داری یا نه. نیکا لقمه‌ای گرفت، چند بار جوید و با غرور گفت: - بد نشده‌ها. یکتا خندید: - آره، چون هشتاد درصدش کار من بوده. نیکا بی‌درنگ تکه‌ای نان مچاله کرد و به سمت خواهرش پرتاب کرد. نان به شانه‌ی یکتا خورد و روی سفره افتاد: - دروغگو! یکتا هم تکه‌ای نان برداشت که سایه با اخم ساختگی میان حرفشان پرید: - اِ اِ، سر سفره نون پرت می‌کنید؟ حرمت نون رو نگه دارید. هر دو همان لحظه آرام شدند و زیر لب گفتند: - چشم. چند ثانیه سکوت برقرار شد و فقط صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب شنیده می‌شد. سایه نگاه محبت‌آمیزی به دخترهایش انداخت و آهسته گفت: - خدا رو شکر، همین که می‌بینم دوتاتون کنار هم می‌خندید، خستگی همه روز از تنم درمیاد. یکتا لبخند زد: - چرا یهویی احساسی شدی؟ سایه شانه‌ای بالا انداخت: - سن آدم که بالا میره، الکی هم احساساتی میشه. تا چشم به هم بزنم، شما دوتام از پیشم رفتین. نیکا لقمه‌اش را پایین داد و گفت: - من که جایی نمیرم. سایه با شیطنت نگاهش کرد: - فعلاً که نمیری. بذار یه خواستگار قد بلند با ماشین شاسی‌بلند پیدا بشه، اون وقت خودت جلوتر از همه چمدون می‌بندی. نیکا با خنده گفت: - حالا اگر واقعاً شاسی‌بلند دار باشه، اون موقع نظرم تغییر می‌کنه و میرم. سایه رو به یکتا کرد و با لبخندی پر از مهر گفت: - این یکی که از الان دلش رفته خونه‌ی شوهر. فقط مونده هر روز ساعت بشماره کی عروسیش برسه. گونه‌های یکتا سرخ شد: - مامان! - چی مامان؟ مگه دروغ می‌گم؟ هر وقت اسم کیانوش میاد، برق چشات یه جور دیگه میشه. نیکا با خنده گفت: - مامان، امروز که خونه خریدن، از وقتی اومده لبخند از رو لبش جمع نمیشه. یکتا برای فرار از نگاه آن دو، لیوان دوغش را برداشت و جرعه‌ای نوشید. سایه همان‌طور که با لبخند نگاهش می‌کرد، گفت: - الهی همیشه همین‌قدر خوشحال باشی مادر. خدا قسمت کنه دفعه بعدی که دور این سفره جمع می‌شیم، خبرای خوب‌تر بشنویم. یکتا نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و لبخند آرامی زد: - ان‌شاءالله. شام را در صحبت‌ها و شوخی‌های نیکا و یکتا تمام کردند و بعد از جمع کردن میز و شستن ظرف‌ها، به هال رفتند و روی مبل نشستند.
  5. #پارت چهل نیکا دوباره برگشت و به دیوار تکیه داد: - چون واقعاً شاگرد مکانیکی نیست. رامین در اصل... با صدای بلند سایه، که می‌گفت: - نیکا، قراره شام بهون بدی یا سحری؟ پاشو دیگه! حرفش را نیمه‌کاره رها کرد و با ابروهای بالا پریده گفت: - پاشم برم شام رو درست کنم که الان جیغ مامان درمیاد. همانطور که از روی تخت بلند می‌شد، انگشتش را تهدیدوار جلوی یکتا تکان داد: - آی خانم، من نمی‌خواستم شام درست کنم، تو به زور انداختی گردنم. حالا هم باید پاشی کمک کنی. یکتا دستش را در هوا تکان داد و گفت: - اوو یه املت درست کردن که دیگه کمک نمی‌خواد. و بعد هم با لحن تمسخرآمیزی ادامه داد: - همسایه‌ها یاری کنید، نیکا شوهر داری کنه! نیکا درب اتاق را باز کرد و با اخم غرید: - پاشو بیا دیگه، می‌دونی من آشپزی بدم میاد. اذیت نکن دیگه یکتا. یکتا سری تکان داد و از روی تخت بلند شد و پشت سر نیکا وارد آشپزخانه شد. درب یخچال را باز کرد و چند تا گوجه و فلفل دلمه‌ای شسته‌شده را روی تخته گذاشت. از جاپیازی یک حبه سیر و یک عدد پیاز برداشت، پیاز را از دور برای نیکا پرت کرد که او هم در یک حرکت در هوا با دو دست گرفت. - تا من گوجه و فلفل دلمه خرد می‌کنم، تو پیاز داغ بگیر. گوجه‌ها را از وسط قاچ کرد و نگینی خردشان کرد. فلفل دلمه‌ها را هم همانند گوجه‌ها چاقو کشید و به پیاز داغ‌های داخل ماهیتابه اضافه کرد. وقتی فلفل دلمه‌ها تفت داده شدند، گوجه‌ها را اضافه کرد و سیر را بر رویشان رنده زد و درب تابه را گذاشت تا آب گوجه‌ها جمع شوند. به کابینت پشت سرش تکیه زد و دستانش را روی لبه‌های کابینت گذاشت: - قرار بود تو شام درست کنی نه من؛ عکسش کو؟ نیکا با گیجی نگاهی به یکتا کرد: - عکس کی؟ - شازده دیگه. نیکا سریع از آشپزخانه نگاهی به سالن انداخت تا ببیند مادرش متوجه مکالمه‌شان هست یا نه. با دیدن اینکه مادرش متوجه نیست، نامحسوس نفس آسوده‌ای کشید. وارد گالری‌اش شد و بعد از باز کردن عکسی، گوشی را به طرف یکتا برگرداند. یکتا دست دراز کرد و گوشی را گرفت و روی چهره‌ی پسر زوم کرد. پسری با پوست گندمی، چشمانی سبز و موهایی قهوه‌ای دستش را دور گردن نیکا انداخته بود و هر دو خندان عکس گرفته بودند. گوشی را به نیکا برگرداند: - اون روز درست نگاهش نکردم، قیافش بد نیست. نیکا ابروهایش را به بالا انداخت و تابی به گردنش داد: - مگه می‌شه انتخاب من بد باشه؟ - اوهوه، خوش‌سلیقه! پاشو سبزی بریز تو سبد، میز هم بچین. درب تابه را برداشت و به گوجه‌هایی که آبشان کشیده شده بود رب اضافه کرد و بعد از هم زدن، بر رویشان تخم‌مرغ شکاند. دو دستگیره روی میز گذاشت و تابه را رویشان قرار داد و با صدای نسبتاً بلندی گفت: - مامان، بیا شام. - الان میام.
  6. #پارت سی‌ونه سایه خنده‌ای کرد و گفت: - اوه چی شده؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده نیکا قراره آشپزی کنه؟ نیکا دست‌هایش را بر روی سینه در هم گره زد و با حرص گفت: - نمی‌خواستم آشپزی کنم، هم دختر خانمت به زور کرد تو پاچم. سایه همین که خواست از اتاق خارج شود و درب را ببندد، پشیمان شد و دوباره برگشت و با چشم‌های ریز شده نگاهشان کرد: - شما دوتا چی می‌گید نشستید سر کردید تو سر هم پچ‌پچ می‌کنید؟ نیکا و یکتا نگاهی به همدیگر انداختند و یکتا گفت: - هیچی، داشتیم راجب مراسم عقد صحبت می‌کردیم. سایه سری تکان داد و از اتاق خارج شد و درب را نیمه‌باز گذاشت. یکتا با دست ضربه‌ای به پای نیکا زد: - پاشو برو در رو ببند. نیکا پوفی کشید و چشم‌هایش را در حدقه چرخاند. بلند شد و درب را بست و دوباره بر روی تخت کنار یکتا جای گرفت: - خب می‌گفتی. - چی می‌گفتم؟ آها، هیچی. دیگه رفته سر گوشی صدیقی، شماره‌ی تو رو پیدا کرده... - چجوری شماره‌ی من رو پیدا کرده؟ مگه می‌دونسته صدیقی شماره‌ی من رو چی سیو کرده؟ نیکا به نشانه‌ی مثبت سر تکان داد: - وقتی که کارت داده بودی حساب کنه، از روی کارت اسم و فامیلیت رو خونده بوده. اسمت رو سرچ می‌کنه، شمارت رو پیدا می‌کنه، تو گوشیش سیو می‌کنه. بعد که اینستا مخاطباش رو همگام‌سازی کرده، پیجت براش اومده بالا و از صفحه‌ی تو، پیج من رو پیدا می‌کنه و... بهم پیام می‌ده. - و تو هم فوری قبول کردی! - نه به خدا، اول اهمیت ندادم. ولی دیگه هی پیام داد و حضوری اومد و... یکتا میان حرفش پرید و مچ‌گیرانه گفت: - وایسا وایسا، چجوری محل نزاشتی بهش ولی باهاش قرار گذاشتی؟ نیکا دستی میان موهایش کشید و پشت سرش را خاراند: - نه ببین، اشتباه متوجه شدی. قرار نذاشتیم که. - پس چی؟ - با بچه‌ها یک دفعه رفته بودیم بیرون، یه کافه بودیم. من لایو گرفته بودم، لایوم رو دیده بود و از منوی روی میز اسم کافه رو دیده بود و اینجوری اومد پیشم و حضوری دیدمش. بعدم یکتا، خب خیلی جنتلمن بازی درآورد، منم خوشم اومد ازش، دیگه قبول کردم. یکتا بالشت را از بغل نیکا درآورد و روی تخت گذاشت. بر رویش دراز کشید و دو دستش را زیر سرش در هم قفل کرد. پای راستش را بر روی چپ انداخت و آرام تکان داد: - مثلاً چه جنتلمن بازی درآورد؟ نیکا جایش را تغییر داد و کمی به سمت یکتا مایل شد و با ذوق گفت: - خب می‌دونی، مثلاً وقتی بار اول اومد کافه نذاشت هیچکس چیزی حساب کنه. دوتا میز بودیم، دوتاش رو حساب کرد. بعد کافه رفتیم بیرون، واسم یهویی بدون اینکه متوجه بشم گل خرید. یه دفعه دیگه رفتیم بیرون، من و برد لوازم آرایشی واسم کلی وسیله خرید. باورت می‌شه تو لوازم‌آرایشیه یه جا ۲۰ تومن کارت کشید؟ یکتا با ابروهای بالا پریده نگاهش کرد و با تعجب گفت: - نیکا، چی داری می‌گی؟ ۲۰ تومن خرج یک ماه یه خانوادس. مگه شاگرد مکانیکی چقدر درآمد داره که اینجوری خرج بکنه واسه دوست دخترش؟!
  7. ‌#پارت سی‌و هشت با صدایی آرام گفت: - نمی‌کشم. یکتا با خشم از جا بلند شد و به سمت کشوی پاتختی رفت. ویپ را برداشت و در کشو را محکم بست که صدای بدی تولید کرد. جلوی نیکا ایستاد و ویپ را در مقابل چشمانش قرار داد و با صدایی که سعی می‌کرد کنترلش کند تا بالا نرود، گفت: - اگه نمی‌کشی، پس این بین لباسات چیکار می‌کنه؟ محض دل‌خوشی گذاشتیش اونجا؟ من و چی فرض کردی نیکا؟ نیکا دستانش را در هم قفل کرد و با استرس با ناخن شصتش بازی کرد و سرش را به زیر انداخت و با صدایی لرزان گفت: - دروغ نگفتم، واقعاً نمی‌کشم اون رو... هدیه گرفتم. یکتا همانطور که جلویش ایستاده بود، کمی مکث کرد و بی‌حرف سرتاپایش را نگاه کرد. بر روی تخت خود نشست و گفت: - کی بهت هدیه داده؟ همین پسره که باهاش حرف می‌زنی؟ نیکا با ضرب سرش را بالا آورد که صدای ترقِ استخوان گردنش بلند شد: - تو از کجا می‌دونی من با کسی حرف می‌زنم؟ یکتا پوزخندی زد و ویپ را آرام بر روی تخت انداخت: - وقتی تا نصف شب بیداری، گوشی دستت، تو شارژ باهاش کار می‌کنی، هی می‌خندی، گوشیت زنگ می‌خوره می‌ری تو اتاق جواب می‌دی، اینا نشونه چیه؟ واقعاً فکر کردی من نمی‌فهمم چته؟ نیکا، من تو رو دنیا نیاوردم، ولی بزرگت کردم. این مدت هم اگر چیزی نگفتم، فقط به خاطر این بود که می‌خواستم خودت بیای و بهم بگی. نگاهش کرد که در سکوت به دستانش زل زده بود و با انگشتانش بازی می‌کرد. دستی بر صورتش کشید و پوفی کرد. بلند شد و بر کنار نیکا نشست. دستانش را در دست گرفت و با صدایی آرام که مهربانی در آن موج می‌زد، گفت: - خواهر من، ابجیه من، نشناخته می‌تونم بگم این پسر آدم به‌دردبخوری نیست. نیکا هول‌زده دهان باز کرد: - یکتا، به خدا... یکتا دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و حرفش را قطع کرد: - بذار حرفم رو تموم کنم. اگر اندازه سر سوزنی واسه این پسر ارزش داشتی، یا پسری بود که شخصیت درستی داشت، هیچ‌وقت بهت ویپ هدیه نمی‌داد که با اون بخواد با سلامتیت بازی کنه. امروز ویپ بوده، نکنه فردا قراره شیشه بهت بده؟ دو کیلو سیب بهت هدیه می‌داد، ارزشش بیشتر بود تا این. و بعد با انگشت اشاره، ویپ روی تختش را نشان داد. نیکا نگاه از ویپ گرفت و گفت: - عجولانه داری قضاوت می‌کنی. رامین اصلاً نمی‌دونست من اهلش نیستم، واسه همین همچین چیزی بهم هدیه داد. وگرنه نه پسره بی‌شخصیتی هست، نه... حرفش را نیمه ‌گذاشت و نگاه به چشمان یکتا دوخت: - چطوری باهم آشنا شدید؟ یکتا تیکه بر دیوار پشت سرش داد و چتری‌هایش را از جلوی چشمانش کنار زد: - روزی که باهم رفتیم مکانیکی، یادته؟ یکتا چشمانش را ریز کرد و به آن روز فکر کرد: - اون روز که تو اصلاً از ماشین پیاده نشدی، با کی آشنا شدی؟ - خب... راستش... اون روز که از مکانیکی برگشتیم، شبش دیدم یکی تو اینستا بهم پیام داد. نگاه کردم دیدم... شاگرد مکانیکی هست. ابروهای یکتا از فرط تعجب به بالا پرید: - شاگرد صدیقی؟ پیج تو رو از کجا پیدا کرد؟ نیکا ساعد دستش را خاراند و شانه‌ای بالا انداخت: - مثل اینکه رامین اونجا وقتی من و می‌بینه ازم خوشش میاد. بعد که میریم، پاپیچ صدیقی می‌شه ببینه تو قبلاً اونجا رفتی یا نه. صدیقی هم سر بالا جواب می‌داده. آخر با یه طرفندی از زیر زبونش می‌کشه و می‌فهمه که مشتری دائمیش هستی. وقتی که صدیقی حواسش نبوده، می‌ره سر گوشیش، رمز نداشته، راحت بازش می‌کنه... ناگهان درب اتاق باز شد و نیکا صحبتش را ادامه نداد. هر دو به درب اتاق نگاه کردند که سایه نصف تنش را در اتاق انداخته بود و در را با دست گرفته بود: - شام چی می‌خورید؟ مرغ بندری خوبه؟ یکتا سرش را به نشانه منفی به بالا انداخت: - نه، امشب قراره نیکا واسمون املت بپزه با پیاز و سبزی بخوریم. و با شیطنت به چهره درهم ‌و اخموی نیکا نگاه کرد.
  8. #پارت سی‌و هفت با در دست گرفتن کلید خانه، تمام غم فروش ماشینش را فراموش کرد و جای آن را شادی وصف‌نشدنی پر کرد. از مشاور املاک خداحافظی کردند و از بنگاه خارج شدند. یکتا پشت سر کیانوش بر روی موتور جا گرفت و قبل از روشن کردن موتور، درخواست کرد که به شیرینی‌فروشی برود تا کمی شیرینی بخرد. یک ساعت بعد، کیانوش جلوی در خانه پارک کرد و یکتا پیاده شد و رو به کیانوش گفت: - کی می‌ری دنبال سند خونه؟ - زود می‌رم دنبالش، شاید فردا رفتم. - باشه، پس دیگه کارای سند با تو. کیانوش لبخندی زد و گفت: - به هیچ چیزی نمی‌خواد فکر کنی. روزای سختمون داره تموم می‌شه، دیگه خوشبختیه که داره میاد سراغمون. بعد با چشم و ابرو اشاره‌ای به در خانه کرد: - برو تو دیگه، اینجا نایست. فقط وقتی به مامانت گفتی خونه خریدیم، بعدش بیا بهم بگو واکنشش چی بود. خیلی دلم می‌خواد اون لحظه چهرش رو ببینم. یکتا اخم مصنوعی بر روی چهره نشاند و جعبه را به دست راستش داد و به سمت در خانه قدم برداشت: - آفتاب خورده تو مغزت دیگه داری چرت و پرت می‌گی. برو مراقب خودت باش، خداحافظ. کیانوش با تک‌ خنده‌ای، خداحافظی کوتاهی کرد و قبل از حرکت کردن، گوشی‌اش را که زنگ می‌خورد جواب داد و رفت. یکتا مسیر رفتنش را نگریست و باز هم مثل تمام روزهای قبل، علامت سؤال بزرگی در سرش نقش بست که تماس‌گیرنده که بود؟ زنگ در خانه را فشرد و بعد از چند ثانیه، در با صدای تیکی باز شد. وارد شد و در فلزی را پشت سرش بست. از کنار درخت انگور و انجیر گذشت، کفش‌هایش را از پا درآورد و وارد خانه شد. - سلام، خوش اومدی. این چیه تو دستت؟ یکتا با شادی جعبه شیرینی را بالا آورد و به آرامی تکانش داد و رو به مادرش گفت: - تادا! شیرینی خریدم، خونه خریدیم. سایه ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب گفت: - خونه خریدید؟ به این زودی؟ یکتا جعبه شیرینی را روی میز عسلی وسط خانه گذاشت و بند زردرنگ دورش را باز کرد. یکی از نان‌ خامه‌ای‌ها را برداشت و جلوی دهان مادرش گرفت: - آره دیگه، کیا گفت تا پول تو دستمونه، زود بخریم. سایه نان‌خامه‌ای را از دست دخترش گرفت و گازی زد: - خوبه، مبارکه. چرا خبر ندادی منم بیام ببینم؟ یکتا روی مبل دو نفره نشست و شالش را کنارش گذاشت. کمرش را به دسته مبل تکیه داد و پاهایش را روی دسته دیگر دراز کرد: - والا من خودم هم خبر نداشتم قراره بخریم. گفتم می‌رم فقط نگاه می‌کنم، خریدنش کلاً یهویی شد. ولی وقتی کار سندش درست شد، باهم میریم خونه رو ببین. کابینتش باید عوض بشه، خیلی تعریفی نیست. نیکا از اتاق خواب بیرون آمد. با دیدن یکتا و جعبه شیرینی، هدفونش را از روی گوشش برداشت و دور گردنش انداخت. دولا شد و یکی از نان‌خامه‌ای‌ها را برداشت و گاز بزرگی زد که تقریباً نصف نان‌خامه‌ای را خورد. با دهان پر گفت: - چی شده شیرینی به دست اومدی خونه؟ قضیه چیه؟ قبل از اینکه یکتا چیزی بگوید، سایه گفت: - یکتا و کیانوش خونه خریدن. نیکا دولا شد و یک شیرینی دیگر برداشت و گفت: - عه، مبارک باشه! ولی فکر نکن همین یه جعبه شیرینی کافیه‌ها، باید شام بدی. یکتا چشم‌غره‌ای رفت و درب جعبه را بست و شیرینی را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت: - تو فعلاً جلوی شکمت رو بگیر، کمتر شیرینی بخور تا قندت نزده بالا. باشه چشم، شام هم بهت می‌دم. درب یخچال را بست و تهدیدوار‌به نیکا نگاه کرد: - دوتا امروز خوردی، نبینم بری باز برداری‌ها. نیکا یعنی تعداد دونه‌های شیرینی تو دستمه، ببینم ازش کم شده، من می‌دونم و تو. نیکا پاهایش را روی میز عسلی بر روی هم انداخت و کنترل را برداشت و گفت: - خب حالا کی با دوتا دونه شیرینی قندش زده بالا رو به موت شده که من بخوام بشم؟ باشه بابا، نمی‌خورم. سایه اخم‌هایش را در هم کرد و کنترل را از دست نیکا کشید و گفت: - مگه فقط مردن هست؟ بزنن پات رو قطع کنن خوبه؟ راضی می‌شی؟ نیکا غرولندکنان از جلوی تلویزیون بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت: - مردم پوست سفید و چشم ‌رنگی بهشون ارث می‌رسه، ما هم مرض قند! یکتا با دیدن رفتن نیکا به اتاق و سرگرم بودن مادرش، فرصت را غنیمت شمرد و به سمت اتاق رفت. از زمانی که ویپ را بین لباس نیکا پیدا کرده بود، آنقدر مشکل سر راهش افتاده بود که وقت نکرده بود برود و با نیکا صحبت کند و قضیه ویپ را معلوم کند. روی تخت نشست و به نیکا نگاه کرد که سرش در گوشی است: - گوشی رو بذار کنار، کارت دارم. نیکا چند ثانیه‌ای به چهره یکتا نگاه کرد و بعد از ارسال کردن پیامش، دکمه‌ی پاور گوشی‌اش را فشرد و از صفحه روی تخت گذاشت. روبه‌روی یکتا نشست، دست‌هایش را روی سینه به هم قفل کرد و همانطور که به دیوار تکیه زده بود، گفت: - بله، بفرمایید، گوشم با شماست. یکتا نگاه از گوشی نیکا گرفت و به مردمک چشمانش که دو دو می‌زد چشم دوخت: - می‌دونی که می‌خوام راجب چی باهات صحبت کنم. - گفتم که مال محدثه بود. چشم‌هایش را چند ثانیه بست تا آرامشش را حفظ کند و گفت: - اگر مال محدثه بود، بین لباس‌های تو چیکار می‌کرد؟ - تازه خریده بود، می‌خواست مامانش نفهمه، داده بود من قایمش کنم. یکتا ابروهایش را بالا انداخت و بی‌حرف نگاهش کرد. چند ثانیه در سکوت گذشت و آخر به آرامی گفت: - نیکا، چرا دروغ می‌گی؟ محدثه جلوی باباش سیگار می‌کشه، بعد از داشتن ویپ ترسیده؟ نیکا نفسش را در سینه حبس کرد و سعی کرد دروغ دیگری جور کند، اما هرچه فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید. نفسش را با فشار از سینه‌اش خارج کرد و گفت: - خیله خب، باشه دروغ گفتم، مال خودمه. و قبل از اینکه یکتا فرصت کند سخن بگوید، سریع ادامه داد: - ولی آبجی، تو رو خدا عصبی نشو، چیزی هم به مامان نگو. یکتا دندان‌هایش را بر روی هم فشرد و گفت: - اگر می‌خواستم به مامان بگم، همون روز اول می‌گفتم. از کی می‌کشی؟ چند وقته؟
  9. #پارت سی‌و شش صدای زنگِ گوشی، چرتش را پاره کرد. دستی به چشمانش کشید و دولا شد، کیفش را از روی زمین برداشت و گوشی را بیرون آورد. کیانوش بود. دکمه‌ی اتصال را زد و گوشی را روی گوشش گذاشت و با صدایی گرفته جواب داد: - سلام. - سلام، خوبی؟ خواب بودی؟ خمیازه‌ای کشید و گفت: - هی، بگی نگی. - تا یک ساعت دیگه می‌آیی خونه‌مون؟ یکتا خودش را روی تخت صاف کرد و موهای آشفته‌اش را پشتِ گوش فرستاد: - اتفاقی افتاده؟ - نه، فقط بیا. یه خبر خوب دارم. لبخندِ کم‌رنگی روی لبش نشست: - چه خبری؟ - وقتی اومدی می‌فهمی. زود حاضر شو. - باشه، می‌ام. تماس که قطع شد، چند لحظه گوشی را در دستش نگه داشت. از لحنِ کیانوش معلوم بود خبرِ مهمی برای گفتن دارد. از تخت پایین آمد، صورتش را شست، مانتویِ کرم‌رنگش را پوشید، شالش را مرتب روی سر انداخت و بعد از اینکه به مادرش خبر داد بیرون می‌رود، از خانه خارج شد. کنارِ خیابان ایستاد و از طریقِ تاکسیِ اینترنتی، درخواستِ خودرو ثبت کرد. چند دقیقه بعد، خودرویِ سفیدرنگی مقابلش توقف کرد. درِ عقب را باز کرد و سوار شد. در تمامِ مسیر، نگاهش به پنجره بود. نبودنِ ماشینش هنوز برایش عادت نشده بود. هر بار که می‌خواست جایی برود، ناخودآگاه دنبالِ سوئیچی می‌گشت که دیگر صاحبش نبود. با خودش زمزمه کرد: «ان‌شاءالله ارزشش رو داشته باشه...» حدودِ چهل دقیقه بعد، تاکسی مقابلِ خانه‌ی حمیرا ایستاد. کرایه را پرداخت، از راننده تشکر کرد و پیاده شد. با فشردنِ زنگ، چند ثانیه بعد در باز شد و حمیرا با لبخند به استقبالش آمد: - سلام دخترم، خوش اومدی. یکتا گونه‌ی او را بوسید: - سلام مامان جان، خوبی؟ - خوبم عزیزم، بیا داخل. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که کیانوش از داخلِ خانه بیرون آمد. با دیدنش لبخند زد و جلو رفت: - بالاخره رسیدی. - حالا بگو چه خبر شده که این‌قدر عجله داشتی؟ کیانوش نگاهی به مادرش انداخت و گفت: - بیا بریم داخل، اونجا صحبت می‌کنیم. سه‌نفری واردِ پذیرایی شدند. حمیرا برایشان چای ریخت و کنارشان نشست. کیانوش چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: - امروز نشستم حسابِ کتاب کردم. پولِ ماشینت، پس‌اندازِ خودم و هرچی داشتم رو جمع زدم. تقریباً پولِ یه خونه جور شده، فقط یه کم، کم داریم. چشم‌های یکتا از خوشحالی برق زد: - یعنی، واقعاً می‌تونیم خونه بخریم؟ - آره. دیگه نمی‌خوام بیشتر از این منتظر بمونیم. حمیرا بدون اینکه حرفی بزند، آرام از جایش بلند شد و به اتاق رفت. یکتا با تعجب به کیانوش نگاه کرد: - مامانت کجا رفت؟ - نمی‌دونم. چند دقیقه بعد، حمیرا با یک پلاستیکِ مشکی برگشت. کنارشان نشست، پلاستیک را روی فرش گذاشت و گره‌اش را باز کرد. داخلش چند تکه طلای قدیمی؛ دو النگو، یک زنجیر، یک جفت گوشواره و یک انگشتر دیده می‌شد. کیانوش با ناباوری نگاهش کرد: - مامان، اینا چیه؟ حمیرا دستی روی طلاها کشید: - یادگارِ جوونی‌مه. سال‌هاست گذاشتمشون کنار. کیسه را به سمتِ پسرش هل داد: - بردار، بفروششون. کیانوش سریع سرش را تکان داد: - نه، مامان. اینا مالِ خودته. تو سخت‌ترین شرایط نفروختیشون، الان داری می‌دیشون به من؟ - مالِ من باشه که چی؟ من دیگه به اینا احتیاج ندارم. شما اولِ زندگی‌تون بهش نیاز دارید. یکتا با مهربانی گفت: - مامان جان، واقعاً لازم نیست؛ خودمون یه جوری جورش می‌کنیم. حمیرا لبخندی زد: - خوشبختیِ شما از هر طلایی برام باارزش‌تره. با دست پلاستیک طلا را آرام به سمتشان هل داد و رو به کیانوش گفت: - برش دار. کیانوش دستِ مادرش را گرفت و بوسید: - قول می‌دم یه روز چند برابرِش رو برات بخرم. - من طلا نمی‌خوام پسرم، فقط می‌خوام ببینم شما دوتا خوشبختین. نیم ساعت بعد، هر سه راهیِ بنگاهِ املاک شدند. مشاورِ املاک چند فایلِ آماده داشت و آن‌ها را یکی‌یکی برای بازدید برد. خانه‌ی اول قدیمی بود و نورِ کمی داشت. خانه‌ی دوم نوساز بود، اما کوچه‌ی باریکی داشت و جایِ پارک پیدا نمی‌شد. خانه‌ی سوم، واحدیِ هشتاد و چند متری، دوخوابه، با آشپزخانه‌ای دلباز و پذیراییِ پرنور بود. یکتا با لبخند از اتاق‌ها دیدن کرد و کنارِ پنجره ایستاد: - این خوبه، ولی بذار چند تا خونه‌ی دیگه هم ببینیم. شاید بهتر از این پیدا بشه. کیانوش ساعتش را نگاه کرد: - نه. - چرا؟ - چون این خونه رو پسندیدیم. اگه امروز قرارداد نبندیم، ممکنه فردا یکی دیگه بخره. و بیشتر از این نمی‌خوام منتظر بمونم. - ولی... - یکتا، همین که گفتم، به من اعتماد کن. حمیرا دستی به شانه‌ی پسرش زد و گفت: - عجله نکن مامان. بذار چند روز دیگه هم بگردید، شاید یه خونه بهتر با قیمت کمتر پیدا شد. هول‌هولکی که نمی‌شه. کیانوش اخم‌هایش را در هم کشید: - همین امشب تکلیفش رو مشخص کنیم تا همه‌چیز زودتر تموم بشه. من دیگه نمی‌تونم انتظار بکشم ببینم کی یکتا واقعاً مالِ من می‌شه. یکتا دوباره نگاهی به خانه انداخت. آشپزخانه‌ی سفید، اتاق‌های نورگیر و بالکنِ کوچکش را دوست داشت. برای اولِ زندگی می‌توانست خوب باشد: - باشه، همینو می‌گیریم. چند دقیقه بعد دوباره داخلِ بنگاه نشسته بودند. مشاورِ املاک قرارداد را آماده کرد و مبلغِ بیعانه را گفت. کیانوش قبل از بیرون آوردنِ کارتِ بانکی‌اش، درخواستِ تخفیف کرد. مشاورِ املاک گفت: - واقعاً جا نداره واسه تخفیف دادن. فروشنده گفته همین قیمت. کیانوش کمی جلو خم شد و با لبخند گفت: - حاجی، ما تازه اولِ زندگی‌مون یه تخفیف هم شما بده، یه دعایِ خیر هم ما پشتِ سرت می‌کنیم. مرد خنده‌ای کرد: - والله سودی واسه ما نمی‌مونه. - خدا بزرگه، شما هم بزرگی کن. مشاورِ املاک چند لحظه فکر کرد و بعد گفت: - باشه، یه مقدار از کمیسیون و قیمت کم می‌کنم، ولی دیگه آخرشه. کیانوش نفسِ راحتی کشید: - خدا خیرت بده. و بعد کارت را داد و بیعانه را پرداخت. قرارداد امضا شد و زمانِ تسویه‌ی کامل را برای فردای آن روز گذاشتند. ⸻ صبحِ روز بعد، یکتا طلاهای خودش را همراه با طلاهایِ حمیرا داخلِ کیف گذاشت و راهیِ طلافروشی شد. بعد از فروشِ طلاها، مبلغِ باقی‌مانده‌ی پولِ خانه کامل شد. ظهرِ همان روز، دوباره به بنگاه رفتند. کیانوش باقیِ پول را پرداخت کرد. فروشنده رسید را امضا کرد و دسته‌کلید را روی میز گذاشت. کیانوش کلید را برداشت، چند لحظه به آن خیره ماند و بعد آن را داخلِ دستِ یکتا گذاشت. صاحبِ قبلیِ خانه گفت: - مبارکتون باشه. یکتا، کلید را میانِ انگشتانش فشرد: - یعنی، این خونه، واقعاً مالِ خودمونه؟ کیانوش لبخند زد، دستش را به آرامی فشرد و گفت: - آره، اولین خونه‌ی زندگی‌مونه. از این به بعد، هر خاطره‌ی قشنگی که بسازیم، از همین جا شروع می‌شه.
  10. #پارت سی‌وپنج روز بعد، ساعت هنوز از نه صبح نگذشته بود که یکتا و کیانوش مقابلِ ساختمانِ مرکزِ تعویضِ پلاک ایستادند. خریدار هم چند دقیقه بعد رسید و بعد از سلام و احوال‌پرسی، هر سه وارد محوطه شدند. کارشناسِ خودرو، شماره‌ی شاسی و موتور را با مدارک تطبیق داد و بعد از بررسیِ کوتاه، برگه‌ی تأیید را مهر کرد: - مشکلی نداره، بفرمایید داخل. نوبتشان که شد، مدارک را تحویل دادند. چند امضا، چند اثرِ انگشت، و چند دقیقه انتظار... پلاکِ قدیمی از روی ماشین باز شد و پلاکِ جدید به نامِ خریدار صادر شد. یکتا از پشتِ شیشه، ماشینش را نگاه می‌کرد. مأمور، پلاکِ جدید را روی خودرو نصب کرد و با تمام شدنِ کار، خریدار دسته‌کلید را از دستِ یکتا گرفت: - ان‌شاءالله به خوشی و سلامتی استفاده کنید. خریدار لبخندِ کمرنگی زد: - خیلی ممنون. و بعد، همان‌جا تلفنِ همراهش را بیرون آورد و گفت: - شماره‌ی کارتتون رو بگید، باقیِ پول رو واریز کنم. یکتا شماره‌ی کارت را خواند. چند لحظه بعد، صدای پیامکِ بانک از گوشی‌اش بلند شد: «مبلغ ... ریال به حساب شما واریز شد.» برای چند ثانیه، فقط به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. تمامِ پولی که سال‌ها برای خریدِ ماشین زحمت کشیده بود، حالا به چند عدد روی صفحه‌ی موبایل تبدیل شده بود. کیانوش لبخندی زد: - رسید؟ یکتا سرش را آرام تکان داد: - آره، کامل واریز شد. خریدار بعد از خداحافظی، پشتِ فرمان نشست و ماشین را روشن کرد. یکتا بی‌اختیار چند قدم جلو رفت و نگاهش را به خودرو دوخت. ماشین آرام از محوطه خارج شد و پشتِ پیچِ خیابان از دیدش ناپدید شد. تا چند لحظه همان‌جا ایستاد؛ انگار تکه‌ای از خاطراتش همراهِ آن ماشین رفته بود. کیانوش کنارِ دستش ایستاد و گفت: - ناراحتی؟ یکتا لبخندِ تلخی زد: - یکم... باهاش خیلی خاطره داشتم. کیانوش دستش را در دست گرفت و آرام فشرد: - به جاش، چند ماه دیگه کلیدِ خونه‌ی خودمون رو می‌گیریم. اون روز می‌بینی که ارزشش رو داشت. یکتا نفسِ عمیقی کشید و نگاهش را از خیابان گرفت: - امیدوارم. کیانوش گوشی‌اش را بیرون آورد، موجودیِ حساب را دوباره حساب کرد و گفت: - امشب می‌رم با بنگاه‌دار قرار می‌ذارم. چند تا خونه بهم معرفی کرده، باید زودتر ببینیمشون. یکتا سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. هر دو از مرکزِ تعویضِ پلاک خارج شدند؛ یکی با امیدِ خانه‌دار شدن و دیگری با دلتنگیِ از دست دادنِ اولین ماشینِ زندگی‌اش، بی‌خبر از اینکه این معامله، اولین قدم به سمتِ اتفاقاتی بود که قرار بود مسیرِ زندگی‌شان را برای همیشه تغییر دهد. سوارِ موتورِ کیانوش شدند. در بینِ راه، چند بار تلفنِ کیانوش زنگ خورد که هر بار یا ردِ تماس زد یا جواب نداد و در آخر باعث شد که یکتا بپرسد: - کیه؟ چرا جواب نمی‌دی؟ - محمده. - خب، جواب بده. حتماً می‌خواد راجب مغازه صحبت کنه. - ولش کن، بعداً جوابش رو می‌دم. با سرعت، یکتا را مقابلِ خانه پیاده کرد و هنوز یکتا واردِ خانه نشده بود که موتور را گاز داد و از کنارش به سرعت گذشت. یکتا با ناراحتی، نگاه از مسیرِ رفتنِ کیانوش گرفت. دست برد و کلیدِ خانه را که از پایینِ سوئیچ باز کرده بود، از کیفش درآورد. دربِ خانه را باز کرد و وارد شد. کفش‌هایش را از پا درآورد و واردِ هال شد. با ورودش، مادرش به سمتش آمد: - سلام، چی شد؟ یکتا کیفش را روی زمین گذاشت و با خستگی، روی مبلِ جلوی اسپیلت دراز کشید. ساعدِ دستش را روی چشمانش گذاشت: - هیچی، کامل فروختمش. کلِ پول رو هم گرفتم. سایه کمی نگاهش کرد و خوب فهمید که دخترکش ناراحت است: - خداروشکر. حالا فوری یه مشتری پیدا شد با قیمتِ خوب، تونستی ردش کنی، بهتره. حالا پولتون به خریدِ خونه می‌رسه؟ - نمی‌دونم، کیا عصر می‌خواد بره بنگاه. سایه دیگر حرفی نزد. بالشتی برداشت و روی زمین دراز کشید و در گوشی‌اش چرخ زد و قیمتِ خانه‌ها را نگاه کرد.
  11. #پارت سی‌و چهار - یکتا، خونه بخریم. قول می‌دم یه ماشین بهتر از این واست بگیرم. یکتا به کیانوش و مادرش نگاهی انداخت. با زحمت زیادی ماشینش را خریده بود و علاقه‌ی زیادی به آن داشت. قلبش می‌گفت نفروش، اما عقلش می‌گفت سر و سامان گرفتن زندگی، مهم‌تر از ماشین است. - باشه... فقط قبلاً باهاش تصادف کردم، ماشین رنگ‌خورده. باید ببریش قیمت بگیری ازش. سایه استکان چایِ یکتا که دست‌نخورده روی میز قرار داشت را برداشت: - اگر واقعاً می‌خوای خونه بخری، پول کم داشتی من می‌تونم واست وام جور کنم. - می‌برم ماشین یکتا رو قیمت بذارم ببینم چقدر می‌برنش. اگر کم آوردم، درخواست وام بدید. یکتا به انگشتر ظریف ضربدری که در انگشت اشاره‌اش انداخته بود نگاهی انداخت: - من یکم پس‌انداز هم دارم. چند گرمی طلا خریدم واسه روز مبادا. کیانوش دست یکتا را مهربانانه فشرد و لبخندی زد. در طول مدتی که کیانوش در خانه حضور داشت، نیکا از اتاقش خارج نشد و به محدثه پیام داده بود و ماجرای ویپ را گفته بود. مجابش کرده بود که اگر نیاز بود، جلوی مادر و خواهرش گردن بگیرد و بگوید مال خودش است. --- دو روز بعد، درست زمانی که یکتا مشغول رسیدگی به مشتریِ سالن بود، تلفنش لرزید. نگاهی به صفحه انداخت؛ کیانوش بود. - جانم کیا؟ صدای هیجان‌زده‌ی کیانوش از آن سوی خط آمد: - یکتا، یه مشتری واسه ماشین پیدا شده. ماشین رو دیده، می‌خواد از نزدیک ببینتش. عصر می‌تونی بیای؟ یکتا قیچی را روی میز گذاشت و به ساعت دیواری نگاه کرد: - آره، ساعت شیش کارم تموم می‌شه. - پس مستقیم بیا پارکینگ سالن. باهم می‌ریم. ساعت شیش و نیم، یکتا کنار ماشینش ایستاده بود و با گوشه‌ی دستمال، گردوخاک روی کاپوت را پاک می‌کرد. چند دقیقه بعد، پراید سفیدرنگی کنارشان توقف کرد و مردی حدوداً چهل ساله همراه با پسر جوانی پیاده شدند. بعد از سلام و احوال‌پرسی، مرد دور ماشین چرخید. دستش را روی گلگیر کشید و بعد خم شد و لاستیک‌ها را نگاه کرد: - رنگ هم داره؟ یکتا قبل از اینکه کیانوش چیزی بگوید، خودش جواب داد: - بله، گلگیرِ جلو، سمت راننده رنگ شده. چند سال پیش تصادفِ جزئی داشتم. مرد سری تکان داد: - شاسی که نخورده؟ - نه، فقط رنگ شده. کیانوش سوئیچ را به سمت مرد گرفت: - اگه خواستید، یه دور هم باهاش بزنید. مرد پشت فرمان نشست و چند دقیقه‌ای همراه پسرش دور خیابان‌های اطراف چرخید. وقتی برگشت، موتور را خاموش کرد و از ماشین پیاده شد: - ماشین تمیزیه، ولی خب رنگ داره. یه مقدار باید از قیمت کم بشه. کیانوش دست به سینه ایستاد: - قیمت رو با در نظر گرفتن همین مورد حساب کردیم. کمتر از این، واقعاً نمی‌صرفه. مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد رقم پیشنهادی خودش را گفت. یکتا نگاه کوتاهی به کیانوش انداخت. چانه‌زدنشان را تماشا می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود. هر بار که نگاهش به ماشین می‌افتاد، خاطره‌ای از روزی که با اولین درآمدهای آرایشگاه قسط‌هایش را داده بود، جلوی چشمش زنده می‌شد. بعد از چند دقیقه گفت‌وگو، بالاخره دو طرف روی قیمت به توافق رسیدند. مرد دستش را به سمت کیانوش دراز کرد: - مبارکه، معامله شد. کیانوش دست او را فشرد: - مبارکتون باشه. مرد دسته‌چک را بیرون آورد، مبلغی را به‌عنوان بیعانه نوشت و تحویل یکتا داد: - پس‌فردا ساعت نه صبح، مرکز تعویض پلاک؟ - بله، مدارک همراهمونه. - بعد از تعویض پلاک، باقی پول رو کامل واریز می‌کنم. - موردی نداره. بعد از رفتن خریدار، سکوت بین یکتا و کیانوش افتاد. یکتا آرام دستش را روی سقف ماشین کشید؛ انگار می‌خواست برای آخرین بار لمسش کند. کیانوش کنارش ایستاد و گفت: - پشیمون شدی؟ لبخند کم‌رنگی زد و بدون اینکه نگاهش را از ماشین بگیرد، گفت: - یه کم... این اولین چیزی بود که با زحمت خودم خریدم. کیانوش شانه‌اش را آرام نوازش کرد: - قول می‌دم روزی برسه که باهم بریم یه ماشین خیلی بهتر از این بخریم. یکتا نفس عمیقی کشید، سوئیچ را در مشت فشرد و زیر لب گفت: - امیدوارم.
  12. #پارت سی‌و سه نیکا بر روی تخت نشست و با صدای پیامک، گوشی‌اش را از جیب شلوارش خارج کرد و پیام را باز کرد: - سلام، خوبی؟ انگشتانش را بر روی صفحه‌ی کیبورد حرکت داد و نوشت: - سلام، نه اصلاً خوب نیستم. - چرا؟ - ویپی که هدیه خریده بودی رو یکتا دید. چند ثانیه‌ای از ارسال پیامش نگذشته بود که گوشی‌اش زنگ خورد. دکمه‌ی اتصال را زد و تماس را برقرار کرد: - الو. - یکتا ویپ رو دید؟ می‌خوای چیکار کنی حالا؟ - هیچی، گردن نگرفتم، گفتم مال محدثه هست. - باور کرد؟ - معلومه که نه. ولی باید کاری کنم که باور کنه، رامین. - جان؟ - چی شد با دوستت صحبت کردی؟ من خسته شدم دیگه. - گفت خبرت می‌کنم کی بیای پیشم. - اوکی، من باید قطع کنم، مامانم اومده خونه. بعداً باهات صحبت می‌کنم، فعلاً. - فعلاً. یکتا لباس را بین انگشتانش مچاله کرده بود و فشار می‌داد. تمام سعی خود را کرد نیمچه لبخندی بر روی لب بنشاند و به مادرش سلام کند. سایه به یکتا و کیانوش سلام کوتاهی کرد و با سر اشاره‌ای به سرامیک دستشویی زد: - چیکار می‌کنی؟ کیانوش لباس را از یکتا گرفت و روی سرامیک‌ها کشید و کوتاه جواب داد: - بندکشی. - آها، دستت درد نکنه. اتفاقاً صبح دیدم دیوار نم زده، می‌خواستم یکی رو خبر کنم بیاد درستش کنه. کیانوش لباس کثیف‌شده را به دست یکتا داد و دستش را زیر روشویی شست: - اینو بنداز سطل آشغال. این بندکشی‌ها کنده شده، به خاطر جرم‌گیر هست، زیاد نذارید بمونه. سایه سری تکان داد و به سمت اتاق خوابش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. کیانوش دمپایی‌ها را از پایش بیرون آورد و از دستشویی خارج شد. سرش را به گوش یکتا نزدیک کرد و آرام گفت: - چی شده بود که داد می‌زدی؟ با نیکا دعوات شد؟ یکتا پوفِ کلافه‌ای کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد: - هیچی، چیز خاصی نبود؛ یه بحث کوچیک بود. کیانوش ابرویی بالا انداخت و روی مبل نشست: - نمی‌خوای بگی، نگو. ولی دروغ هم نگو دیگه. یکتا اخم‌هایش را کمی در هم کشید و با صدایی آرام لب زد: - عه، دروغ چیه؟ توام راستش رو دارم می‌گم، چیز خاصی نیست، خودم حلش می‌کنم. و برای اینکه کیانوش بیشتر از این سؤال‌پیچش نکند، به آشپزخانه رفت و با دو لیوان چای خارج شد. سینی را جلوی کیانوش گرفت و تعارفی زد. کیانوش دستش را جلو برد، استکانی را برداشت و با چشمانی که از شیطنت برق می‌زد، لب گشود: - لباس و شلوارت خیلی خوشگله ‌ها! تو خونه خودمون هم بپوش از اینا. یکتا سینی را روی میز گذاشت و درب ظرف تی‌بگ چوبی را باز کرد و جلویش قرار داد: - ببخشید نکه از قبل خبر داده بودی که می‌آیی، منم نرفتم لباس مجلسیم رو بپوشم بشینم تو خونه. عذرخواهم عالیجناب! کیانوش تک‌خنده‌ای کرد و جرعه‌ای از چایش را نوشید و همانطور که به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود، گفت: - یکتا. - جان؟ - می‌خوام زودتر عقد کنیم. حبه‌قند در وسط دهان، بین دو لبش خشک شد و قبل از اینکه با چایش نوش‌جان کند، دست برد و از دهان خارجش کرد: - چی می‌گی کیا؟ چطوری عقد کنیم؟ مگه موبایلی راه افتاده؟ - چطوری نداره! می‌ریم محضر عقد می‌کنیم دیگه. موبایلی راه نیفتاده، دوستم پول کم آورده، ولی جورش می‌کنه. امروز و فردا هست، مغازش رو دیگه باز می‌کنه. یکتا استکان چایش را که دست‌نخورده بود، دوباره در سینی گذاشت و دستانش را درون هم قفل کرد: - خب شرط مامانم رو که یادت نرفته؟ - یادمه. قول دادم قبل از عقد خونه بخرم، می‌خرم. یکتا خودش را با شتاب به سمت کیانوش کشید و جلوی موهایش که درون صورتش ریخته شده بود را به پشت گوشش زد: - می‌خری؟ کیا، راجب سیب‌زمینی و پیاز صحبت نمی‌کنی‌ها! داری در مورد خونه حرف می‌زنی. چطوری می‌خوای خونه بخری؟ کیانوش استکان خالی از چایش را روی میز گذاشت، کمی به سمت یکتا متمایل شد: - تو می‌خوای ما زودتر عقد کنیم، بریم سر خونه زندگیمون، یا نه؟ - معلومه که می‌خوام. - پس... پس باید یکم کمکم کنی. اگه کاری که می‌گم رو بکنی، همه‌چیز فوری حل می‌شه. یکتا دوتا ابروهایش را بالا انداخت و انگشتان دستش را در هم گره زد: - چه کمکی؟ - ماشینت رو بفروش. یکتا بی‌حرف نگاهش می‌کرد و در چشمان کیانوش دنبال چیزی می‌گشت که بفهمد شوخی می‌کند، اما کیانوش جدی‌تر از هر زمان دیگری بود: - چی می‌گی کیا؟ با هزار و یک زحمت و وام و سرپا وایسادن تو آرایشگاه، تونستم اینو بخرم. حالا بفروشمش؟! چرا؟ - یکتا می‌خوای ماشینت رو بفروشی؟ به سایه که جلویشان روی مبل می‌نشست و این سوال را پرسیده بود، نگاه کردند. کیانوش زبانش را روی لبش کشید و سعی کرد استرسش را پنهان کند: - من می‌خوام زودتر عقد کنیم، دیگه کم‌کم داره می‌شه پنج سال که ما باهمیم. - عقد کنید؟! ولی من ندیدم شرطم اجرا بشه. - شرطتون رو انجام می‌دم، ولی خب خودتون که بیشتر از من از اوضاع و شرایط اقتصادی خبر دارید. من به تنهایی نمی‌تونم خونه بخرم. سایه به مبل تکیه زد و پای راستش را بر روی چپ انداخت: - خب ما الان باید چیکار کنیم؟ کیانوش برای اینکه بتواند افکارش را جمع کند، دستی بر صورتش کشید و بعد از چند ثانیه مکث، لب گشود: - ببینید، من یکم پس‌انداز دارم، یه مقدار هم مامانم کمکم می‌کنه. اگه یکتا ماشینش رو بفروشه، می‌شه یه کاریش کرد. یه جوری خونه‌ای خرید که اول زندگی نخوایم مستأجر باشیم. بعدم خدا بزرگه، دوباره پس‌انداز می‌کنم، خونه رو بزرگ‌تر می‌کنم، می‌برمش یه جای بهتر. سایه متفکر به قندان روی میز نگاه کرد: - یکتا... نظرت چیه؟
  13. وقت بخیر درخواست نقد رمانم رو داشتم ولی فکر کنم پیامم دیده نشده @A.H.M
  14. – ببین بریم دیگه، وایسادی من رو نگاه می‌کنی؟ پشت موتور نشست. همونجور که هندل می‌زدم، گفتم: – نگفتی حالا چی می‌خوری؟ یه کم من و من کرد: – راستش... آرش دیروز تو مدرسه یه چیزی آورد، خیلی خوشمزه بود. گازی به موتور دادم و حرکت کردم: – خب چی بود؟ حرف بزن دیگه، چقدر من و من می‌کنی؟ – گفت اسمش کباب ترکی هست. آدرس مغازه‌ای هم که خریده بود بهم داد. آدرسش رو ازش گرفتم. ساندویچی، جای باکلاس شهر بود، حتماً پولش هم گرون می‌شد. خوب شد از یاسر قبل از اینکه بیام خونه پول گرفتم. جلوی ساندویچی که فرهاد آدرسش رو داده بود ایستادم و موتورم رو بین ماشین‌های خارجی و شاسی‌بلند پارک کردم. دستی به لباس کهنم کشیدم و سعی کردم چروکش رو با دست باز کنم. – بابا اینجا چقدر قشنگه! به فرهاد که سرش رو آورده بود کنار گوشم و حرف زده بود نگاه کردم. بچه بیچاره‌ی من، اگه می‌دونست امروز باباش کجا بوده، به اینجا نمی‌گفت «باکلاس». با سرش اشاره‌ای به ساندویچی کردم: – برو تو دیگه. فرهاد سریع‌تر از من قدم برداشت و وارد شد. از پشت سر نگاهش کردم. قدش خیلی بلند شده بود، کم‌کم داشت چهارشونه هم می‌شد. مردی داشت می‌شد واسه خودش و من خبر نداشتم. خیلی بزرگ شده بود.
  15. با چشمای مظلوم و سرخش بهم نگاه کرد: – ساندویچ نمی‌خوام. – پس چی می‌خوای؟ از بغلم بیرون اومد و با خجالت برگشت بهم پشت کرد: – هیچی، ولش کن. با پام ظرف یک‌بار مصرف غذا رو کنار زدم و به سمت هال رفتم. سوئیچ موتورم رو از روی جا کلیدی برداشتم و گفتم: – اون موقعی که باید تو روی من خجالت می‌کشیدی، نکشیدی. شروع کردی نعره زدن. الان سر می‌ندازی پایین واسه من؟ زود باش تا نظرم عوض نشده، آماده شو بیا پایین. از خونه بیرون زدم و به سمت موتورم که گوشه خیابون پارک بود و زنجیرش کرده بودم رفتم. رو زمین با زانو نشستم و زنجیر رو باز کردم و به فرهاد فکر کردم. تا ابد که نمی‌شه اینجوری باشیم. تو این دنیا که من و فرهاد جز هم کسی رو نداریم. یاسر هم الان کارش بهم گیر افتاده، اومده این سمت، کارش تموم بشه راهش رو می‌کشه و می‌ره. باید یه فکری کنم. باید رابطم رو با فرهاد بهتر کنم. باید تا می‌تونم از یاسر پول بگیرم و جمع کنم، فرهاد آینده می‌خواد. تا کی می‌تونم با پول بلالی زندگی تو این شهر تورمی رو بگذرونم؟ بهترین راه همینه. باید سریع این بازی رو تموم کنم، خونه رو بفروشم، دست مامان و فرهاد رو بگیرم و برم شهرستان، یه خونه کوچیک‌تر بخرم، با بقیه پولشم یه کاری راه بندازم. با دستی که به شونم خورد، از ترس سه متر پریدم بالا. از فکر اومدم بیرون. دستم رو روی قلبم که تند تند خودش رو به قفسه سینم می‌کوبید گذاشتم و به فرهاد نگاه کردم: – چته توله... ادامه حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم. به خودم قول داده بودم رابطم رو با فرهاد درست کنم. وقتی که چاقو به دست دیدمش، اون موقع فهمیدم چقدر دوستش دارم و نمی‌تونم نبودش رو تحمل کنم.
  16. فرهاد با لب و لوچه‌ی آویزون برگشت سمت آشپزخونه و با ناراحتی زیر لب گفت: – هیچوقت باهام مهربون نبودی... با اینکه صداش خیلی آروم بود، اما شنیدم. اخم‌هام رو تو هم کشیدم و به سمتش رفتم و با صدایی که بلند بود گفتم: – چی گفتی توله‌سگ؟ جرئتش رو داری یه بار دیگه بگو؟ با چشم‌های اشکی برگشت سمتم و با عصبانیت داد زد: – گفتم هیچوقت باهم مهربون نبودی! ازت متنفرم! تو که من رو نمی‌خواستی، چرا آوردیم این دنیا؟ بازوش رو گرفتم و محکم فشار دادم: – تورو من آوردم این دنیا یا اون مامان بی‌شرفت؟ منم از تو بدم میاد، می‌دونی چرا؟ چون شکل مامان پست‌فطرتت هستی. اگه تو نبودی، من الان می‌تونستم هر کاری کنم. ولی تو توی دست و پایی. به خاطر تو مجبورم از همه‌چیز بگذرم. فرهاد بازوش رو از دستم کشید و با دو به سمت آشپزخونه رفت. هرچی غذا بود رو برداشت و پرت کرد سمت سطل آشغال و شروع کرد به داد زدن: – به درک که من رو نمی‌خوای! به درک که از من بدت میاد! منم نمی‌خوامت! منم این زندگی رو نمی‌خوام! هرچی دم دستش می‌اومد رو می‌زد زمین و پرت می‌کرد سمت دیوار و سطل آشغال. – ببند دهنت رو بچه نبندی میام برات صافش می‌کنم! همه در و همسایه رو خبردار کردی! با دیدن چاقوی میوه‌خوری که روی کابینت فلزی بود، فرهاد به سمتش رفت. ترس تو دلم چنگ زد و با استرس صداش زدم: – فرهاد! بابا! با خشم و صورتی که از اشک خیس شده بود، برگشت سمتم و داد زد: – به من نگو بابا! می‌خوام راحتت کنم! جفتمون رو راحت کنم! همین که دستش رو به سمت چاقو دراز کرد، دویدم و خودم رو بهش رسوندم و با کف دست محکم به ساعد دستش کوبیدم که مشتش باز شد و چاقو کف آشپزخونه افتاد. – چرا این کار رو می‌کنی؟ چرا نمی‌ذاری جفتمون رو راحت کنم؟ تو که از من بدت میاد، من نباشم واست بهتره نه؟ دست‌های لرزونم رو روی شونه‌هاش گذاشتم و به صورت خیسش و رگ گردنش که از خشم متورم شده بود نگاه کردم. شونه‌هاش رو به سمت خودم کشیدم و تو بغل گرفتمش و محکم فشارش دادم: – بچه دیونه! چیکار می‌کنی؟ می‌خوای خودت رو بکشی؟ وقتی فرهاد رو چاقو به دست دیدم، دلم بد لرزید. با خودم گفتم: «نکنه بلایی سر خودش بیاره؟» منِ احمق، هرچی غم و غصه داشتم سر این بچه خالی کردم. در اصل، باید بگم دیواری کوتاه‌تر از فرهاد پیدا نکرده بودم. بدون اینکه حرفی بزنه، تو بغلم گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت. از بغلم بیرون آوردمش و با انگشت شصتم اشکاش رو پاک کردم: – روانی‌بازی درآوردی! هرچی غذا عموت آورده بود رو زدی پخش و پلا کردی. الان هم دیگه شام نداریم. برو آماده شو، برم برات یه ساندویچی بگیرم.
  17. راستییی یه چیزی یادم اومد…میشه لطفا اسم نویسنده رو اگر خواستی بنویسی، بنویسی سیده فاطیما هاشمی؟؟
  18. یعنی پروفایلت دل ادمو آب میکنه 🤤

  19. #پارت سی‌و دو با صدای زنگ درب خانه، نیکا به سمت آیفون رفت و با دیدن تصویر، بدون اینکه گوشی را بردارد، دکمه‌ی درب را زد و به سمت اتاقش برگشت تا لباس‌هایش را عوض کند. یکتا که موهایش را گوجه‌ای بالای سرش بسته بود و تیشرت گشاد و شلوار آبی‌راه‌راهی به تن داشت و روی مبل دراز کشیده بود، پرسشگرانه به نیکا نگاه کرد: - کی پشت در بود؟ نیکا وارد اتاق شد و قبل از اینکه درب را ببندد، گفت: - کیانوش. یکتا با ضربه از جا پرید و به خود نگاهی انداخت. همین که می‌خواست به سمت اتاق برود تا لباس‌هایش را عوض کند، کیانوش دو تقه به درب ورودی زد و وارد شد و یکتا دیگر مجال پیدا نکرد تا لباس‌هایش را عوض کند. - سلام، خوش اومدی. کیانوش دو کیسه‌ی برنجی که در دست داشت را کنار درب گذاشت: - سلام به روی ماهت خانوم، خوش باشی. یکتا اشاره‌ای به کیسه‌ها کرد و گفت: - اینا چیه آوردی؟ کیانوش به سمتش رفت و کنارش نشست. دستش را دور شانه‌ی یکتا انداخت و او را به خود چسباند: - یکیش سیمان سفیده، اون یکی هم پودر سنگ. یکتا سرش را چرخاند و به صورت کیانوش نگاه کرد و با اخمِ ظریفی که بر چهره نشانده بود، گفت: - سیمان سفید؟ واسه چی آوردی؟ کیانوش بوسه‌ای بر گونه‌ی یکتا کاشت و از کنارش بلند شد: - مامان سایه خونه نیست؟ - نه، رفته خونه‌ی همسایه، الان میادش دیگه. نگفتی سیمان واسه چی آوردی؟ کیانوش دوتا کیسه را برداشت و به سمت دستشویی رفت: - یکتا، زحمت بکش یه ظرف با خودت بیار، می‌خوام دوغاب درست کنم. یکتا به سمت آشپزخانه رفت و ظرف پلاستیکی گرد و نسبتاً بزرگی را برداشت و به سمت کیانوش رفت که در دستشویی بود. به چهارچوب درب تکیه داد و ظرف را بالا گرفت: - این خوبه؟ کیانوش که روی دوپا نشسته بود و سر کیسه‌ها را باز می‌کرد، سرش را بالا گرفت و با دیدن کاسه، دستش را دراز کرد و ظرف را از یکتا گرفت: - آره، قربونت دستت، خوبه. - بنایی می‌کنی کیانوش؟ هر دو به عقب نگاه کردند و نیکا را دیدند که با شلوار بلند و تیشرت باکسیِ گشادِ مشکی، روبه‌رویشان ایستاده بود: - به‌به نیکا خانوم! روز به روز دارک‌تر از دیروز! چخبره دختر؟ نیکا پشت‌چشمی نازک کرد و به سمت سالن برگشت. - نگفتی کیا، داری چیکار می‌کنی؟ کیانوش چشم از نیکا گرفت و یکتا را نگاه کرد که منتظر، به چهارچوب درب تکیه داده بود و نگاهش می‌کرد. با چشم، مقداری سیمان سفید و پودر سنگ را به نسبت‌های مناسب درون ظرف ریخت و همانطور که کم‌کم به مواد آب اضافه می‌کرد، گفت: - اون بیرون، در رو می‌بینی که نم زده؟ گچ دیوار ریخته. یکتا سرش را به چپ چرخاند و دیوارِ نم‌زده را نگریست: - خب؟ - خب به جمالت! واسه اینکه این بندکشی‌ها کنده شدن، آب می‌ره زیرشون، می‌زنه به دیوار، دیوار هم نم می‌زنه. هفته‌پیش که اومدم خونتون دیدم. تازه وقت کردم بیام درستش کنم. - خب، الان باید چیکار کنیم؟ کیانوش موادِ درست‌شده را روی کاشی‌ها ریخت و شروع کرد با کاردک هدایتشان کرد به سمت درزِ کاشی‌ها و آن‌ها را پر کرد: - الان تنها کاری که باید بکنی، اینه که یه تیکه پارچه بیاری. این درزا که بسته شد، تا مواد خیسه، کاشی‌ها رو پاک می‌کنم. اگر خشک بشه، پاک کردنش دیگه سخت می‌شه. یکتا برگشت و به سمت آشپزخانه رفت، اما وسط راه ایستاد و من‌من‌کنان گفت: - ام... می‌گم کیا... دستمال کاغذی بیارم دیگه؟ کیانوش عاقل‌اندرسفیه نگاهش کرد و همانطور که کاردک را روی کاشی‌ها می‌کشید، با خنده گفت: - خب دختر عاقل، خودت یه نگاه به این دوغاب بنداز، ببین اصلاً می‌شه با دستمال کاغذی جمعش کرد؟ برو یه تیکه کهنه‌ای چیزی بیار. یکتا سری تکان داد و به جای آشپزخانه، به سمت اتاق خوابش رفت و از بین راه، صدای بلند کیانوش را شنید که داد می‌زد: «یکتا، سریع باش، الان خشک می‌شه!» درب کمد مشترک خودش و نیکا را باز کرد و بین لباس‌ها، به دنبال لباس کهنه‌ای گشت. با دیدن یکی از لباس‌های نیکا که مال دو سال پیش بود و مچاله شده گوشه‌ی کمد بود، دستش را دراز کرد و لباس را کشید. با برداشتن لباس، چیزی از وسطش روی زمین افتاد. همان لحظه، نیکا درب اتاق را باز کرد و وارد شد: - یکتا، کیانوش می‌گه که یه پارچه بدی ب... با دیدن یکتا که دولا شد و از روی زمین ویپ را برداشت، خشکش زد و حرفش ناتمام گذاشت. یکتا، ویپ درون دستش را تکانی داد و با صدای آرامی گفت: - این چیه؟ - چ... چی؟ اخم‌هایش را در هم کشید و این بار با صدای بلند داد زد: - می‌گم این چیه نیکا؟ بین لباس تو چیکار می‌کنه؟ نیکا با استرس، آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان گفت: - این... این مال من نیست. مال... مال محدثه هست. با صدای درب ورودی خانه که نشان از آمدن مادرش می‌داد، ویپ را درون کشوی پاتختی‌اش گذاشت و تهدیدوار انگشتش را به سمت نیکا تکان داد: - که مال محدثه هست، آره؟ یک پدری من از تو و محدثه در بیارم. حق نداری بهش دست بزنی تا بعداً تکلیفت رو مشخص کنم. و با غیظ، لباس را از درون کمد چنگ زد و از اتاق خارج شد.
×
×
  • اضافه کردن...