-
تعداد ارسال ها
80 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط Hananeh
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
پسره سمت چپی -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
پسره که روی زمین افتاده -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
دختره زنجیر به دست -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
پسر کت و شلواری -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
دختر وسطی -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اینو خودم درست کردم واسه کاور رمان سه همچین چیزی مد نظرم بود ولی کیفیتش اومد پایین من عکس تک تک شخصیت هارو واستون ارسال میکنم شما اگر تونستید همین نشد هم یه چیزی مشابه این درست کنید- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم وقت شماهم بخیر یه چیزی تونظرم هست واسه کاور رمان درستش هم کردم اما کیفیتش خیلی اومد پایین و یکم چهره ها تغییر کرد ببینید شما با هوش مصنوعی میتونید درستش کنید -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام روزتون بخیر ممنون میشم رمان من رو نقد کنید @A.H.M -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس رو کجا بفرستم؟ همینجا بفرستم؟! -
درخواست نقد رمان به جای خواهرم|Hananeh کاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
@هانیه پروین @A.H.M -
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
اتاق یکتا و نیکا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
فهیمه خواهر فریبا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
روز نامزدی یکتا و کیانوش در آتلیه- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
لباس نامزدی یکتا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
بابک بیژنی- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
کیانوش- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
نیکا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
یکتا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
یکتا- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
Hananeh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درخواست جلد دارم برای رمانم @هانیه پروین -
#پارت سیو یک آفتاب در حال غروب کردن بود که یکتا و کیانوش به خانه رسیدند. حمیرا، مادر کیانوش، با ظرف اسپندی که دودش آرام بالا میرفت، از خانه بیرون آمد. همزمان با چرخاندن اسپند بالای سر آن دو، چند بار کلکشید؛ آنقدر بلند که صدایش در تمام کوچه پیچید. - الهی چشم حسود کور بشه، الهی همیشه کنار هم خوشبخت باشید. صدای کلکشیدن او باعث شد زنهای فامیل یکییکی از خانه بیرون بریزند. بعضی کف میزدند، بعضی لبخند میزدند و بعضی هم از همان ابتدا اشک شوق در چشمهایشان جمع شده بود. سایه خودش را به یکتا رساند. صورت دخترش را میان دو دست گرفت، چند بار بوسید و پیشانیاش را بوسهای طولانی زد. - الهی قربون خندههات برم مادر، خدا هیچوقت اشکت رو نبینم. یکتا خودش را در آغوش مادر انداخت و آرام زمزمه کرد: - دوستت دارم مامان. سایه گونهی دخترش را نوازش کرد و گفت: - خدا خوشبختت کنه مادر. در همان لحظه، نیکا با دوربین فیلمبرداری از لای جمعیت جلو آمد. - تکون نخورید، وایسا وایسا... الان عالی شد. دور یکتا و کیانوش چرخید و چند عکس پیاپی گرفت. - بعداً نگین فیلم نداریمها! من امروز همه لحظهها رو شکار میکنم. کیانوش خندید: - فیلمبردارمونم که از خود عروس ذوقش بیشتره. نیکا زبانش را برایش درآورد: - پول فیلمبرداری یادت نرهها داماد! خندهی جمع بلند شد. کمکم صدای موسیقی فضای حیاط را پر کرد و صدای بلند موسیقی باعث شد همسایهها از پنجره سرک بکشند. پسرهای فامیل وسط حیاط حلقه زدند و شروع به رقصیدن کردند. یکی از عموهای کیانوش جلو آمد، دست او را گرفت و گفت: - داماد، امشب دیگه بهونه قبول نیست. باید وسط برقصی. صدای دست زدن مهمانها بلند شد. کیانوش خندید و خودش را میان جمع انداخت. یکتا گوشهی حیاط ایستاده بود و با تمام وجود نگاهش میکرد. هر بار که نگاهشان به هم گره میخورد، هر دو ناخودآگاه لبخند میزدند. عمه پروین که کنار خاله سمیه نشسته بود، آرام گفت: - خدا رو شکر بعد از این همه سال بالاخره به هم رسیدن. خاله ستایش لبخندی زد: - حقشون بود. این دوتا چهار سال سختی کشیدن. همان لحظه عمه معصومه با اخم نگاهش را از یکتا نگرفت: - چهار سال کجا زمان زیاده؟ خیلی هم عجله داشتن انگار. و بعد رو کرد به زنعمو بهاره و گفت: - انگار عروسی گرفتن، نه نامزدی. صدایش آنقدر بلند بود که سمیه، خالهی یکتا، شنید. سمیه با لبخندِ حرصدراری گفت: - خب وقتی دو نفر چهار سال صبر کردن، حق دارن این روز براشون عروسی باشه. معصومه لبش را کج کرد: - من فقط گفتم زیادی شلوغش کردن. - خوشحالی آدم اندازه نداره معصومه جان. چند نفر از زنها لبخند زدند و معصومه ترجیح داد دیگر چیزی نگوید. کمی آنطرف تر، فهیمه ساکت ایستاده بود. لبخند کم رنگی روی لب داشت، نگاهش مدام به کیانوش کشیده میشد. صحبتهای خواهرش فریبا در ذهنش رژه میرفت؛ وعده داده بود کاری میکند عروس کیانوش شود. «مرد با جنم و جربزهای هست و الحق که چهرهای زیبا داره.» جدا از حرفهای فریبا، فهیمه خود با چند بار دیدن کیانوش به او علاقه پیدا کرده بود و در ذهن خود هزاران بار خودش را در کنار کیانوش تصور کرده بود و حالا به چشم میدید که تمام آرزوهایش بر باد رفته است. کیانوش به کسِ دیگری داشت محرم میشد. فریبا آرام به خواهرش نزدیک شد: - دیدی گفتم حیفه. هی دستدست کردی. فهیمه نگاهش را از کیانوش برنداشت: - آره، حق با توعه. - هنوزم دیر نشده. فهیمه با بغض سرش را تکان داد و گفت: - اتفاقاً الان دیگه خیلی دیر شده، خیلی. و نگاهش را پایین انداخت. فریبا چند هفته قبل بارها گفته بود: «نگران نباش. خودم یه کاری میکنم کیانوش داماد خونهی ما بشه.» فهیمه هم سادهدلانه باور کرده بود. چند بار بیشتر کیانوش را ندیده بود، اما همان چند بار کافی بود تا تصویر مردی قدبلند، خوشچهره و باوقار در ذهنش جا خوش کند. حالا اما با هر خندهای که بین یکتا و کیانوش رد و بدل میشد، احساس میکرد رؤیاهای خودش یکییکی فرو میریزد. بعد از کمی رقصیدن فامیل در حیاط، وارد سالن شدند. یکتا و کیانوش روی مبل دو نفره نشستند و باز صدای آهنگ بلند شد و چند نفر وسط رفتند و شروع به رقصیدن کردند. کاوه با خنده گفت: - داداش، یه نفس هم به بقیه نگاه کن. از وقتی اومدی فقط داری عروستو نگاه میکنی. همه خندیدند. کیانوش بیخیال شانه بالا انداخت: - خب قشنگه. یکتا با آرنج آرام به پهلویش زد: - خجالت بکش. - چرا؟ دارم حقیقتو میگم. کاوه آهنگ را عوض کرد و گفت: - خب حالا که انقدر دوستش داری که چشم ازش بر نمیداری، پاشید یه رقص دونفره هم برید دیگه. کیانوش سریع از جایش بلند شد و دستش را به سمت یکتا دراز کرد. یکتا لبخند خوشحالی تحویل کیانوش داد و باهم به وسط سالن رفتند. کیانوش شروع کرد به دست زدن و یکتا هم تا میتوانست ناز و عشوه را مخلوط رقصش کرد و نثار کیانوش کرد. بعد از کمی رقصیدن، صدای زنگ در خانه بلند شد و سایه آمدن حاجآقا را اطلاع داد. کمی بعد حاجآقا وارد خانه شد. موسیقی خاموش شد. خانمها شالهایشان را مرتب کردند و هر کس سر جای خودش نشست. سکوتی دلنشین خانه را فرا گرفت. کیانوش با احترام جلو رفت و توضیح داد: - مهریه یک سکه تعیین شده، مدت عقد هم شش ماه. حاجآقا سری تکان داد. پس از گرفتن وکالت از هر دو، خطبهی عقد موقت را جاری کرد. وقتی نوبت به یکتا رسید، همه نگاهها به او دوخته شد. سایه دست دخترش را آرام فشرد. یکتا لبخندی به مادرش زد و گفت: - با اجازهی مادرم، بله. همان لحظه صدای کلکشیدن زنها فضای خانه را پر کرد. نقل و شکلات روی سرشان بارید. نیکا آنقدر ذوق کرده بود که دوربینش موقع فیلم گرفتن میلرزید. کیانوش جعبهی چوبی حلقه را باز کرد. چند ثانیه فقط به چشمان یکتا نگاه کرد. دست یکتا از هیجان کمی میلرزید. کیانوش انگشتانش را میان دستان خودش گرفت تا لرزشش کمتر شود. حلقه را آرام در انگشتش نشاند: - مبارکت باشه خانومم. چشم هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد؛ چهار سال انتظار، دلتنگی و امید، در همان نگاه کوتاه خلاصه شده بود. حاجآقا که دیگر حضور خود را بیش از این در مجلس جایز نمیدید، بعد از دعا کردن برای خوشبختی آن دو، مجلس را ترک کرد. با رفتن او، دوباره صدای موسیقی بلند شد. این بار کیانوش دست یکتا را گرفت و او را وسط حیاط برد. همراه هم آرام رقصیدند. نیکا مدام از آن دو فیلم میگرفت و با خنده میگفت: - این فیلما رو نگه میدارم، پیر شدین با هم نگاهشون کنید. بعد از ساعتی رقص و شادی، سفرهی شام در حیاط پهن شد. دیگهای برنج زعفرانی کنار ظرفهای خورشت، جوجه و کباب قرار گرفت. بوی کرهی داغ و زعفران تمام خانه را پر کرده بود. مردها مشغول تعارف کردن غذا بودند و زنها ظرفها را بین مهمانها پخش میکردند. یکی میگفت: - بهبه، دستتون درد نکنه. دیگری جواب میداد: - نوش جانتون. کیانوش بشقابش را برداشت و آرام کنار یکتا نشست. تا کسی حواسش نبود، قاشقی از برنج خودش را داخل بشقاب یکتا گذاشت: - این زعفرونیا خوشمزهتره، مال تو. یکتا خندید: - همه دارن نگامون میکنن. - بذار بکنن، امشب شب ماست. صورت یکتا از خجالت گل انداخت. آن شب با تمام حسهای شاد و غمش گذشت و هیچکس اطلاع نداشت که در آینده چه اتفاقی گريبانگيرشان میشود و چگونه زندگی یکتا و کیانوش به چالش کشیده میشود. --- چهار ماه از نامزدیاش گذشته بود و این مدت، یکتا یا در سالن بود یا با کیانوش وقت میگذراند. اما چیزی آزارش میداد و آن هم گاهوبیگاه آمدن کیانوش بود، یا سریع غیب شدنش. اگر هم بود، تماسهای وقتوبیوقت داشت و یکتا میدید زمانی را که کنار اوست، گوشیاش را سایلنت میکند. وضع مالی کیانوش روزبهروز خوبتر میشد و باعث تعجب اطرافیان شده بود و از یکتا میپرسیدند: «چه شده؟ وضع مالی کیانوش تغییر کرده است؟» یکتا هم تمام حرفهایی که کیانوش تحویلش داده بود را واو به واو برای بقیه بازگو میکرد: «کیانوش جدا از کار پیکموتوری، سر ساختمان هم میره، هر کار دیگهای هم بهش بخوره انجام میده، یه مقداری هم پسانداز داره.» اما خودش در اعماق وجودش احساس میکرد که چیزی این وسط اشتباه است. حتی زمانی که نیکا گفت: «چه پساندازی داره که تموم نمیشه؟» جوابی نداشت که بگوید.
- 44 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت سیام همان موقع، پلیس راهنماییرانندگی که گوشهی خیابان ایستاده بود، تابلوِ ایست را جلویشان شروع به تکان دادن کرد و کیانوش مجبور شد به آرامی سرعت خود را کم کند و ماشین را کنار خیابان پارک کند. یکتا شالِ حریرش را که آزادانه روی شانههایش رها کرده بود، سریع چنگ زد و بر روی موهایش انداخت: - وای کیا، بدبخت شدیم، الان ماشین رو میخوابونن! پلیس به کنار درب راننده آمد و با انگشتِ اشاره به آرامی به شیشه کوبید. کیانوش شیشه را پایین داد: - بفرمایید جناب سروان. - گواهینامه، کارت ماشین، برگهی بیمه. و دستش را دراز کرد و منتظر ماند تا مدارک را تحویل بگیرد. یکتا با استرس، گوشهی لبش را جوید. نگاه از پلیس گرفت، آفتابگیرِ سمت کیانوش را پایین داد و کیفِ مدارک را بیرون کشید. کارت ماشین، برگهی بیمه و گواهینامهی خودش را به کیانوش داد تا به دست پلیس بدهد. - بفرمایید. چرا جلوی ما رو گرفتید؟ تخلفی دیدید؟ پلیس همانطور که بیحوصله مدارک را تکبهتک چک میکرد، گفت: - سرعتِ غیرمجاز. به گواهینامه که رسید، مکثی کرد. نگاهی به یکتا انداخت و بعد به کیانوش که پشتِ فرمان نشسته بود. گواهینامه را از سمتِ عکس چرخاند و به هر دو نشان داد: - آقای محترم، این که گواهینامهی خانومه. گواهینامهی خودت رو بده. - ندارم. پلیس ریشخندی زد و گفت: - گواهینامه نداری؟ نشستی پشت ماشین و با این سرعت میرونی؟ دست برد، دستگیرهی ماشین را کشید و دربِ سمتِ کیانوش را باز کرد: - راننده پایین. خانم، شما هم بفرمایید پایین. ماشین باید بره پارکینگ. یکتا سریع پیاده شد و به سمت پلیس رفت. پیراهنِ شیریرنگش روی زمین کشیده شد و پایینش تغییر رنگ داد و خاکی شد: - جناب سروان، تو رو خدا، ما امروز روزِ نامزدیمون هست. یه لطفی در حقِ ما کن، بذار بریم. کلی مهمون منتظرِ ما هست. پلیس نگاهی به سرتاپای یکتا و چهرهی غرقِ آرایشش کرد و بعد به کیانوش نگاه کرد که با کتوشلوارِ اتوکشیده کنارِ یکتا ایستاده بود: - نمیشه خانمِ محترم. ایشون تخلف کردن. چطوری بذارم برید؟ ماشین باید بره پارکینگ. همین که پلیس خواست برگردد، یکتا دوباره جلویش ایستاد و راهش را سد کرد: - جناب، تو رو خدا، امروز یه روزِ مهم واسه ما هست. شما ببخشید، دیگه تکرار نمیشه. و ملتمسانه به چشمان پلیس نگاهی انداخت و ادامه داد: - خدا از برادری کمت نکنه، بذار بریم. پلیس کلافه، پوفی کشید و گواهینامهی یکتا را بالا آورد و همانطور که نگاهی میکرد و چیزی را درون دستگاهش ثبت میکرد، گفت: - من آدمِ بخشندهای نیستم. ماشین رو نمیخوابونم، اون هم فقط به خاطر اینکه امروز روزِ نامزدیتون هست. جریمهی سرعتِ غیرمجاز واسه خودت ثبت میکنم. گواهینامه را به سمت یکتا گرفت و با چهرهای خونسرد گفت: - برید به سلامت، خوشبخت بشید. یکتا با قلبی که تند تند در سینه میتپید، مدارک را از پلیس گرفت: - خدا از برادری کمت نکنه، لطف کردی در حقمون. به سمت ماشین رفت و پشت فرمان نشست و کیانوش در کنارش جا گرفت. راهنمایِ سمتِ چپ را زد و از آینه نگاه کرد و زمانی که مطمئن شد ماشین نزدیک نیست، دنده را یک کرد، ترمزِ دستی را خواباند و از پارک بیرون آمد. همزمان که دنده را به دو میبرد، نفسش را با آسودگی به بیرون فرستاد: - اوف، دیدی خطر از کنار گوشمون گذشت؟ و بعد با تصور کردنِ چیزی، بلند به خودش خندید: - وای کیا، فکرش رو کن ماشین رو توقیف میکردن، بعد من با این لباس و تو با کتوشلوارِ اتوکشیده کنارِ خیابون باید منتظر میایستادیم و واسه تاکسی دست تکون میدادیم! کیانوش با تصور کردنِ خودش و یکتا در آن حالت، خندهای کرد.
- 44 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت بیستو نهم و از سمت کیانوش هم مادرش و کاوه همراه با فریبا و دو بچهاش و خواهر فریبا و چند تا عمه و عمو آمدند. - بهبه، یکتا خانم تشریف آوردی! بالاخره ما چشممون به جمالت روشن شد. زخمزبانها و نیشوکنایهها شروع شده بود. یکتا بر روی مبل نشست و به عمهاش نگاه کرد: - عمه معصومه، شما که صبح من رو دیدید. عمه دستی در هوا تاب داد که دو تا تکپوش پهنش به خوبی نمایان شد: - والا چه معنی داره دختری که فردا نامزدیشه، از صبح بزنه بیرون و این موقع شب بیاد خونه؟ ماشاالله عروس من نسترن همش خونهست. یعنی این همسایهها تا حالا اصلاً چهرهاش رو ندیدن. یکتا گوشهی شومیزش را گرفت و با حرص فشرد تا مبادا دهان باز کند و هرچه لایق عمهاش بود را بارش کند. ماسک بیخیالی و نفهم بودن را به چهره زد و با خنده گفت: - خدا عروستون رو براتون حفظ کنه، ماشاالله بهش چه زن خوب و سر به زیری! منم از قبل هماهنگ کرده بودم که مشتریم امروز بیاد، دیگه نمیشد کنسلش کنم، زشت بود. نیکا کنارش جای گرفت و استکانی را کنار دستش گذاشت و خطاب به عمه گفت: - وای عمه، چطوری در و همسایه چهرهی نسترن جون رو ندیدن، ولی زنعمو بهاره میگفت شما نسترن رو تو عروسی، وقتی میرقصیده دیدی و انتخابش کردی واسه سامان؟ رنگ از رخ معصومه پرید و برای اینکه بحث را جمع کند، خندهای ضعیف تحویل یکتا داد و خطاب به نیکا گفت: - وای بچه، رو چه به پریدن تو حرف بزرگترها؟ تو برو سر درس و مشقت، بچه جون. - معصومه جون، نیکا همچین بچه نیستا، کنکور داره. نیکا سر به سمت خاله سمیهاش چرخاند و نامحسوس، جوری که عمهاش نبیند، برای خالهاش چشمکی ریز زد. دیروقت آمده بود و از فامیلها فقط همان خاله و عمه بیدار بودند و بقیه خود را به خواب سپرده بودند. مادرش زنگ زده بود و خبر نامزدی یکتا را داده بود و آنها هم از شهرستان حرکت کرده و دیشب رسیده بودند. - ببخشید، من خیلی خستم. فردا هم وقت آرایشگاه دارم، باید برم بخوابم. شبتون بخیر. منتظر پاسخ نماند و سریع به سمت اتاقش رفت، لباسهایش را عوض کرد و خود را به دست خواب سپرد. --- یکتا روبهروی آینهی آتلیه، پیراهن بلند و گشاد به رنگ کرمشکری با آستینهای پفی و یقهی هفت که پارچهاش حریر لطیف بود و با یک کمربند باریک طلایی در کمر جمع شده بود را مرتب کرد. موهایش را حالتداده و نیمهباز گذاشته بود و آرایشگر سنگ تمام گذاشته بود و آرایش تکمیلی برایش انجام داده بود. - آقا داماد، دست بنداز دور کمر عروس خانم. عروس خانم، دستت رو بذار رو سینهی آقا داماد. لبخند بزن. و عکس را گرفت. ژستهای مختلف میداد و آنها مانند بچههای حرفگوشکن، هرچه میگفت را گوش میدادند. یکتا نگاهی به کیانوش کرد. یک کت و شلوار سرمهای تیره با پیراهن سفید و یقهباز پوشیده بود. کتش را باز گذاشته بود و یک دستمال جیبی سفید که با رنگ لباس یکتا هماهنگ بود، در جیب سمت چپ کتش جا داده بود. موهایش را که معمولاً فر و نامرتب بود، این بار حالت داده و کمی به سمت بالا شانه زده بود. کفشهایش چرم مشکی براق بود و یک ساعت مچی نقرهای ساده به دست داشت. لبخندی کنج لب یکتا نشست و در دل گفت: «مرد جذاب من...» بعد از اتمام عکسها، با خداحافظی سریع و کوتاهی سوار ماشین یکتا شدند و کیانوش پشت فرمان جای گرفت. آهنگ شادی گذاشت و صدایش را تا حد امکان بالا برد. یکتا سرش را از شیشهی ماشین به بیرون برد و از ته دل با خوشحالی با خواننده خواند؛ گویی که آخرین روزهای شادش است. دلش نیامد این روز خوبش را فقط به چند تا عکس درون آتلیه اکتفا کند. گوشیاش را از داشبورد ماشین بیرون کشید و دوربین فیلمبرداری را روشن کرد. با دست راست گوشی را گرفته بود و دست چپش محصور در دست کیانوش بود: - آقا کیا، دیدی بالاخره تبدیلت کردم به شوهر. حالا خوشحالی که زنی مثل من گیرت اومده؟ کیانوش دستش را که روی فرمان بود برداشت و ضربهای به پیشانیاش کوبید و رو به دوربین گفت: - خوشحال؟ چی میگی بیچاره شدم! من که نمیدونم چطوری راضی شدم بگیرمت. فکر کنم واسم دعا گرفتی. یکتا خندهی بلندی سر داد و با سرخوشی گفت: - خوب کردم! دم دعانویسام هم گرم، کار بلد بود، خوب دعایی داد! و شروع کرد با آهنگ جدیدی که پخش میشد، همراهی کردن: «هوا بد کاپلیه، بهت علاقهم واقعیه، دیگه جروبحث واسه چیه، سلیقمی تا صد سال دیگه! آره، به این عشقا نی اعتباری، ولی ما با هم آینده داریم، احتیاج به یه اتفاق بود و تو رو دیدمت اتفاقی...» کیانوش پشت دست یکتا بوسهای کاشت و گفت: - خوشحالم که اتفاقی دیدمت و شدی تموم دنیام. یکتا دوربین گوشی را قطع کرد و کامل به سمت کیانوش برگشت: - کیا، واقعاً باورم نمیشه. بعد چهار سال، جدی جدی داریم بهم میرسیم. انگار دارم خواب میبینم. کیانوش با چشمانی که شیطنت از آن میبارید، گفت: - میتونم واسه اینکه بهت ثابت کنم خواب نیستی و همهچی داره تو واقعیت اتفاق میافته، یه گاز محکم از اون گونهات بگیرم؟ یکتا اخم مصنوعی روی پیشانی نشاند و با دلبری گفت: - آه کیا... - جون دل کیا؟ من قربون اون کیا گفتنت بشم، خانوم خونهام. یکتا گونهاش گل انداخت و با سرخوشی خندید: - خانوم خونهات؟ تند نرو آقا کیا، حالا مگه من قبول کردم؟ این فقط یه نامزدی سادهست! کیانوش با ابروهای بالاپریده، همانطور که با سرعت رانندگی میکرد، با لحنی شاد و صدایی نسبتاً بلند گفت: - نامزدی ساده؟ کجایی یکتا خانوم؟ تموم شد! زنم شدی رفت دیگه، مال خودمی!
- 44 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت بیستو هشتم یک ساعت تمام را درون شهر چرخ زدند و آواز خواندند و بعد کیانوش جلوی فستفودی ایستاد و یکتا را به یک شام عاشقانه مهمان کرد. آن شب، یکتا یکی از بهترین شامهای عمرش را خورده بود. بعد از شام، کیانوش او را جلوی رستورانی که ناهار خورده بودند، پیاده کرد و یکتا سوار بر ماشینش شد و به سمت خانه حرکت کرد. جلوی خانه ایستاد و ماشین را خاموش کرد. با کلیدی که پای سوئیچش بود، درب خانه را باز کرد و وارد شد. جلوی درب هال، کفشهایش را از پا درآورد، دستگیره را به پایین کشید و به داخل رفت. با ورودش، مادرش که جلوی تلویزیون نشسته بود و خواهرش که روی مبل سهنفره دراز کشیده بود و غرق در گوشی بود، توجهشان به سمت او جلب شد و نگاهش کردند. - سلام. - علیک سلام. خوب میری دور میزنی، چرخ میزنی، خوشیها؟ با ابروهای بالاپریده به سمت نیکا حرکت کرد، ضربهای به ساق پایش زد و او را مجبور کرد بنشیند تا بتواند روی مبل کنارش جای بگیرد و خطاب به نیکا گفت: - چرا خوش نباشم؟ و بعد با نیشی که تا آخر باز شده بود، زیپ کیفش را کشید و جعبهی حلقه را روی میز مقابلش گذاشت و ادامه داد: - وقتی کیا واسم اینو خریده، چرا خوش نباشم؟ مادرش با نگاهی پر از سؤال، کنترل را روی میز گذاشت و جعبه را از روی میز برداشت: - این چیه؟ درب جعبه را باز کرد و با دیدن انگشتر، با تعجب گفت: - حلقه خریده واست؟ نیکا اجازهای به یکتا برای صحبت کردن نداد. جیغی زد و با خوشحالی خود را به سمت مادرش کشید و جعبهی حلقه را سریع از دستش قاپید: - وای، الکی میگی؟ واقعاً کیا واست حلقه خریده؟ وای خدایا چقدر هم خوشگله! شبیه حلقهی بازیگرای ترکه! جعبه را به سمت یکتا گرفت و گفت: - بگیر بپوشش ببینم چطوریه تو دستت. سایه با لبخندی که کنج لب داشت، به شادی دو دخترش چشم دوخته بود. از همان شب خاستگاری تصمیم گرفته بود سکوت کند و دیگر لب به مخالفت باز نکند. دل دخترکش بدجور گیر کرده بود. به تک نگینی که درون انگشت یکتا جا خوش کرده بود نگاه کرد: - خیلی خوشگله، مامان جان، بهت میآد. انشاءالله که خوشبخت بشی. یکتا سکوت کرد و تنها به زدن لبخندی اکتفا کرد. - راستی مامان، بیژنی زنگ زد. عرق سردی بر روی ستون فقراتش نشست و سراسر گوش شد تا ببیند مادرش چه میگوید. حتم داشت از دعوای ظهر گفته است. - چی گفت؟ - گفت دخترت ارزونی همون پسرهی لاعبالی. پسر من باید از یک خانوادهی با شخصیت و نجیبزاده زن بگیره. گوشهی لبش را با استرس جوید: - خب؟ شما چی گفتید؟ سایه خونسرد، کنترل تلویزیون را برداشت و شبکه را عوض کرد: - هیچی. گفتم اسم دختر من رو میاری، دهنت رو آب بکش. نانجیب اون دختر تو هست که از شوهرش قبل ازدواج حامله شد و مجبور شد سقطش کنه. بعدم گوشی رو روش قطع کردم. یکتا کنار مادرش نشست و بوسهی محکمی بر روی گونهاش کاشت و گفت: - الهی قربونت برم مامان، فدات بشم، خیلی دوست دارم. آن شب تا صبح، یکتا و نیکا صحبت کردند، رویا بافتند. از لباس نامزدی و تالار عروسی سخن گفتند. حتی نیمهشب آهنگ گذاشتند و رقص دونفرهی عروس و خواهر را تمرین کردند و تصور کردند که درون تالار میرقصند. دو ماه از زمان خرید حلقه میگذشت. روزها به سرعت سپری میشد و میگذشت. یکتا تمام وقتش را گذاشته بود و در سالن کار میکرد. هرچه درمیآورد را جمع میکرد تا بتواند کمکخرج کیانوش باشد و در نامزدی و عقد دستش تنگ نشود. اما مشغول شدن با کار و مشتری باعث شده بود که زمان کمتری را با کیانوش بگذراند و کمتر از او خبر داشته باشد. شانهی دمباریک را در دست گرفت و زیر موهای مشتری کرد و آرام موها را تکان داد تا لخت بودنش به خوبی درون فیلم بیفتد. از مشتری خواست تا سرش را به چپ و راست تکان دهد و موها با لطافت در هوا رقصیدند. دکمهی قطع فیلم را زد و پیشبند را از دور مشتری باز کرد: - یکتا جان، خسته نباشی. فردا وقت داری موهای دختر خالم رو کراتین کنی؟ دکمههای شومیزش را بست و با خستگی شالش را بر روی سرش کشید: - نه عزیزم، فردا نیستم. - نمیشه حالا فردا هر کاری داری کنسلش کنی؟ سوئیچ را در دست فشرد تا به پررویی دخترک چیزی نگوید و به اجبار لبخندی بر روی لب نشاند: - نمیتونم عزیزم. فردا مراسم نامزدیم هست. شمارم رو که داری، بگو بهم یه زنگ بزنه، یه وقت واسش مشخص میکنم بیاد. - ای وای عزیزم، مبارک باشه، خوشبخت بشی انشاءالله. یکتا تشکری کرد و از مشتری و همکارانش خداحافظی کرد و از سالن خارج شد و به سمت خانه رفت. بعد از پارک ماشین و وارد شدن به خانه، با مادر و خواهر و مهمانها سلام و احوالپرسی کرد. برخلاف کیانوش که میخواست مراسم نامزدی را در یک باغ بگیرد، یکتا درخواست کرده بود که مراسم با تعداد مهماناندک درون خانهی خودشان برگزار شود. و نتیجه این شد که از سمت خودش، خاله و عمه و عمو و دایی، همراه با همسر و هرکدام از بچههایشان که مجرد هستند، دعوت کنند.
- 44 پاسخ
-
- 3
-