-
تعداد ارسال ها
121 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط ghaazal
-
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتم» ناراحتی در چهرهی مارال به راحتی قابل تشخیص بود؛ سر به زیر، ناخنهای ظریفش را به بازی گرفت که ماهور گفت: - اگه یک روز بهت بگم میخوام برم، چیکار میکنی؟ مارال بدون لحظهای تعلل با لبخند لب زد: - میپرسم میای با هم بریم؟ انگار تمامِ خاطراتش جلوی چشمانش تداعی شد؛ از همان کودکی تا نوجوانی وابستگیِ شدیدی بهم داشتند؛ اما عشق؟ نه! دم- دمهای آخر مارال با رفتارها و حرفهایش از عشقِ به ماهور، همان وابستگی را هم از بین برد. بزرگ شدن آرزوی اشتباهی بود. اکنون ماهور حاضر بود تمامِ خندههای تلخِ امروز را پس بدهد تا یکی از گریههای شیرینِ کودکیاش را پس بگیرد. به شدت عجله داشت رشد کند و اکنون، دلتنگِ کودکی بود؛ ماهور فقط یک بار بیدغدغه، بیاضطراب و شادمان زیسته بود، آن هم در عالمِ بچگی! مراد بلافاصله پس از ماهور از ماشین خارج شد و کنارِ برادرش، قدم بر سنگفرشهای کار شده تا درب عمارت نهاد؛ با خاموش گشتنِ چراغهای جلوی ماشین، همان نورِ ناچیز هم که سببِ روشن شدنِ قسمتِ کوچکی از این باغِ عظیم شده بود، از بین رفت. حال، جفتشان به عمارتی غمزده و سیاه مینگریستند؛ ماهور سر به زیر پوزخندی به احوالش زد. برای خودش هم عجیب بود که بعد از چهار سال، دوباره پایش به اینجا باز شده؛ راه افتاد که با اولین قدم، بازویش در چنگِ مراد گرفتار شد! - ماهور چیزی نمیگی دیگه؟ تو اصلا امشب مارال رو ندیدی، فهمیدی؟ ماهور در جوابِ جملهی پر از تشویشِ مراد، به باشهای کوتاه و سرسری اکتفا کرد؛ هر از چند گاهی پرتوی ضعیف و زودگذرِ رعد و برق، روشنایی بر فضای تاریک میافکند و هر قدمِ ماهور برابر بود با تکه- تکه شدنِ ذرهای از غرورش! پس از طی کردنِ مسیری طاقت فرسا، با فاصلهی چند سانتی متری از دربِ قهوهای و لوکس ایستاد؛ لبخندی پر از افسوس به زندگیِ پر زرق و برق، اما مزخرفِ خودش زد و دستش را روی زنگ فشرد. مراد که این حجم از بیتفاوتیِ ماهور را آرامشِ پیش از طوفان میپنداشت، کنارِ ماهور با فاصلهی چند قدمی، با ترس و اضطراب در انتظار باز شدنِ در ایستاد. با باز شدنِ در و نمایان شدنِ زنی با چهرهی معمولی و پیراهن مخصوص، که گویا از خدمهی جدیدِ عمارت بود، ماهور در را به آرامی هُل داد و وارد شد؛ مراد در برابرِ چهرهی متعجب و نگرانِ آن زن، سری تکان داد و دوباره به دنبال ماهور رفت. روشناییِ سالن چشمانش را اذیت میکرد؛ انگار که یک دفعه از تاریکی بر روشنایی گام نهاده است؛ نگاهش بینِ دکوراسیونِ کلاسیک، اشیای عتیقه و گران قیمتِ سالن چرخید و در آخر، بر روی لوسترِ بزرگ و نورانی که بالای سرش قرار داشت، ثابت ماند؛ حتی به اندازهی سر سوزن هم نه چیزی از این خانه کم شده بود و نه تغییری کرده بود! سه نفر از خدمتکارانِ قدیمیِ مادرش کنارِ آشپزخانه با حیرت او را مینگریستند؛ حتی خدمهی خانه هم از ورودِ ناگهانیِ او بعد از چهار سال شوکه شده بودند. - ماهور؟ همان دم با شنیدنِ صدای متحیر و مرتعشِ مادرش، سرش را به سمت چپ متمایل کرد؛ چند ساعتی قبل ماهور را دیده بود، اما حضور و دیدنِ پسرش در این خانه، حس و حالِ دیگری را مهمانِ وجودش میکرد. ماهور جواهراتِ مادرش را از زیر نظر گذراند و در آخر، خیره به چشمانِ مشکی رنگش، که هالهای از اشک را در خود جای داده بودند لب زد: - کجاست؟ همهی افرادِ حاضر در سالن، میدانستند که ماهور این سوال را خطاب به چه کسی پرسیده است؛ یعنی اضافه کردنِ نامِ پدر پشتِ سوالش، برای ماهور آنقدر سخت بود؟ - هاندان خانم اگه میخواید تا اتاقِ آکین خان همراهی... هاندان دستش را به نشانهی سکوت برای خدمتکارِ جوان بالا آورد و رو به ماهور گفت: - بیا! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت ششم» *** بدنش بخاطر خیس بودنِ لباسهایش و سرما لرزشِ خفیفی داشت؛ با خشم و تنفر، به عمارتِ رو به رویش که بیشباهت با کاخ نبود نگریست. - پیاده نمیشی؟ صدای مراد کابوسهای زنده شدهی این عمارت را از ذهنش پاک کرد؛ ذرهای از اخم و جدیتِ نگاهش کم نکرد و همانگونه که پنجرههای عمارت را زیر نظر داشت گفت: - من پام رو توی این عمارت کثیف نمیذارم! مراد با کلافگی سرش را به پشتِ صندلی تکیه داد؛ دوریِ ماهور از خانوادهاش هزار و یک دلیل داشت. از اجبار بر سرِ زندگیِ شخصیاش گرفته تا خصومتی که با پدرش داشت، اما آخرین باری که قدم در این عمارت گذاشت، با خودش قسم خورد که دفعهی آخر است؛ اکنون دو راه پیشِ رو داشت. برگشتن به ویلایی که خواهانِ ریسک پذیریِ زیادی بود یا شکستن غرورش و ورودِ دوباره به عمارتی که خاطراتِ تلخ و شیرینِ بچگیاش را در خود جای داده؛ هرچند خاطرهی خوشی از این عمارت نداشت! - به بابا چی میخوای بگی؟ اون هم میدونست مارال حاملهاس! با پیچیدنِ این اسم در گوشش، چشمانش را روی هم فشرد و با حرص لب زد: - اون بابای من نیست؛ دلیلی هم نمیبینم بخوام بهش جواب پس بدم. مراد که بیشترِ نگرانیاش برای خودش بود تا ماهور، آب دهانش را قورت داد و با لحنی که شباهت زیادی با دستور داشت رو به چهرهی درهمِ ماهور گفت: - اِنکار میکنی! بالاخره که فردا پسفردا خبر مرگِ مارال همه جا میپیچه! به جز من و تو کسی نباید بفهمه مارال چجوری مُرده وگرنه برای جفتمون شر میشه! امشب هم با من میای عمارت، به مامان، بابا و مَروه هم هیچی نمیگی! فهمیدی؟ با شنیدنِ نامِ مروه، دلتنگیاش برای خواهرش چند برابر شد؛ شمارشِ ماههایی که او را ندیده بود از دستش در رفته بودند و مقصرِ اصلیِ این اتفاقات هم پدرش بود! نگاهِ سرد و بیتفاوتش را به دربِ ورودیِ عمارت دوخت؛ مسافت چندانی بینشان نبود، اما باز هم در این تاریکیِ شب، فضای عمارت را کدر میدید. مراد در انتظارِ جوابی از جانبِ ماهور بود، اما او، بدون تایید و یا رد کردنِ سخنانِ مراد، دستش را بر روی دستگیره نهاد و به آرامی در را باز کرد؛ با برخوردِ کفِ پوتینهایش بر روی چمنهای خیس، دستش را لبهی در گرفت و از ماشین پیاده شد. - ماهور؟ بدون توجه به اضطرابِ مراد، کنارِ ماشین ایستاد و در آن سیاهیِ شب به کاخِ روبهرویش چشم دوخت؛ نگاهش را بینِ درختانِ کوچک و بزرگِ باغِ خارج از عمارت چرخاند. اینجا همان جهنم درهی به ظاهر خانه بود که چهار سال از ده کیلومتریاش هم گذر نکرده بود! در آخر نگاهش بر روی قسمتِ تاریکی از باغ، کنارِ عمارت ثابت ماند؛ همانجا، کنارِ قدیمیترین درختِ باغ مکانی برای تجدید خاطراتش بود. همان لحظه که هالهای از اشک چشمانِ قهوهای رنگش را براق ساخته بود، صدای لطیف و بچگانهای در گوشش اکو شد: - ماهور؟ پسربچهای که با تکه سنگِ تیزی بر جانِ درخت افتاده بود، با شنیدنِ نامش به سمتِ صدا مایل شد. - بله مارال؟ دخترک، دامنِ پیرهنِ گلبهی رنگش را در دست گرفت و قامتِ کوتاهش را کنارِ درخت جای داد؛ دستانِ کوچکش را درهم قفل کرد و با لحنِ خاصی رو به ماهور گفت: - چیکار میکنی؟ ماهور تکه سنگ را بر روی زمین پرت کرد و روبهروی مارال نشست. - هیچی! مارال لبانِ کوچک و صورتی رنگش را جمع کرد و به شکلِ نامفهومی که ماهور بر روی تنهی درخت حکاکی کرده بود، نگاه کرد؛ بعد از آن، به چشمانِ پسربچهی روبهرویش نگه کرد. با دیدنِ ناامیدی که در نگاهش موج میزد، لبخندِ کم رنگی را مهمان لبانِ کوچکش کرد و گفت: - قشنگه! ماهور که میدانست این کلمه دروغی بیش نیست، سرش را پایین انداخت و به گلهای کنارش چشم دوخت. - من دوست دارم زودتر بزرگ بشم و از اینجا برم! ماهور بعد از به زبان آوردنِ این جمله، بلافاصله نگاهش را به سمت دو تیلهی سبزِ مارال سوق داد؛ از همان کودکی نیز دیدهی اخضرش گیرایی خاصی داشت. - کجا بری؟ شانههای ظریفش را بالا انداخت و گفت: - هرجایی غیر از اینجا! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت پنجم» ماهور دستش را پس زد؛ مراد را با ضربهای کمجان به ماشین چسباند. یقهی کُتِ گران قیمت و سورمهای رنگش را در دست گرفت و از بین دندانهای چفت شدهاش غرید: - یک درصد، فقط یک درصد احتمال ندادی بچهی من باشه؟ مراد برقِ پشیمانی و افسوس را در چشمانِ برادرش میدید؛ دستانِ یخ زدهی ماهور را از یقهاش پس زد و معترضانه گفت: - من بهت کمک کردم ماهور! اینه جوابش؟ شدتِ باران بیشتر شده بود؛ شبنمهای باران، قطره- قطره از برگِ درختان میچکیدند. ماهور که دیگر توانِ سر پا ایستادن را هم نداشت، لنگان لنگان قدمی به عقب برداشت و موهای خیس و پخش شده در پیشانیاش را کنار زد! - کی به تو گفت بیا به من کمک کن؟ کی ازت کمک خواست؟ مراد دستش را به سمتِ برادرش دراز کرد و با لحن آرامی لب زد: - داداش، لجبازی نکن بیا بریم؛ خودت ایلیار رو بهتر از من میشناسی. میدونی اگه میفهمید مارال حاملهاس دست از سرت بر نمیداشت! بیا بریم تا مُردهی مارال هم برامون شر نشده! با تجزیه و تحلیلِ مفهومِ جملهی مراد، قلبِ ماهور از حرکت ایستاد! حسی به مارال نداشت، اما عذابِ وجدان چه ها که نمیکرد! تَنش زیر قطرههای سردِ باران به لرزه افتاده بود؛ لبانش را به سختی از هم باز کرد و با صدایی لرزان گفت: - مُرده؟ مراد نگاهش را به سمت جنازهای که فاصلهی زیادی با آنها داشت سوق داد. - دیگه زنده نمیمونه! ماهور ردِ نگاهِ برادرش را دنبال کرد؛ زانوهایش سست شد. دستِ راستش را به ماشین تکیه داد و اشکهای بیصدایش را زیرِ باران پنهان کرد. مراد درِ سمتِ شاگرد را باز کرد و رو به چهرهی مرددِ ماهور لب زد: - بیا ماهور! آب دهانش را با هر سختی بود قورت داد و قدمهای مرتعشش را به سمت ماشین حرکت داد؛ هنگامِ سوار شدن، دستش را لبهی درِ نیمه باز قرار داد و برای آخرین بار به شاهکارِ برادرش چشم دوخت. با ندامت سرش را پایین انداخت و سوار ماشین شد. دستِ لرزان و بیجانش را روی دستگیره قرار داد و در را بست؛ مراد چرخی به دور ماشین زد و پشتِ فرمان نشست. بعد از بستنِ در، کیلس استارت را فشرد که ماشین با لرزشی خفیف روشن شد. بلافاصله پایش را روی پدال گاز فشار داد و از همان جادهی خاکی ادامهی راه را طی کرد؛ روکشهای کرمی رنگه صندلی با قطرههای آبی که از لباسهای ماهور و مراد چکه میکردند، نمدار شده بود. ماهور سرش را بینِ دستانش گرفت و با صدایی که میلرزید، زیر لب زمزمه کرد: - خدا لعنتت کنه اِمره که هرچی بدبختی دارم از گورِ تو بلند میشه! مراد سرعتش را بیشتر کرد و در آن تاریکی، از لا به لای درختان با شتاب عبور کرد؛ همان دم نیم نگاهی به ماهور انداخت. - امره بهت گفت با اون حالت، با مارال برگرد خونه که پای اون رو میکشی وسط؟ ماهور دستش را به نشانهی سکوت بالا آورد و با حرص و تشر لب زد: - ساکت شو مراد! هیچی نگو رانندگیت رو بکن! و اما برخوردِ قطراتِ ریزِ باران بر روی تنِ بیجانش، سرمای بدنش را چند برابر میکردند؛ خون، گیسوانِ قهوهای رنگش را گلگون ساخته بود. باد نیز هر از چند گاهی، دستِ نوازش بر چهرهی کبود و غرق در خونش میکشید و موهای ریخته شده در صورتش را کنار میزد! بدنش بر روی آسفالتهای خیس و سردِ جاده بی حرکت مانده بود؛ دریغ از تکانی کوچک، حتی حرکتِ آهستهی قفسهی سینه برای تپیدنِ قلب! صدای نفسهایی که برای زنده ماندن تلاش میکردند و تاکنون، بینِ صدای باد گم شده بودند، دیگر به گوش نمیرسید؛ عشقی در حدِ جنون آنقدر راحت با مرگ به پایان رسید؟! اگر باران نبود کسی از وجودِ خورشید لذت میبرد؟ اگر شب نبود کسی روز را آرزو میکرد؟ اگر مرگ نبود کسی ارزشِ زندگی را درک میکرد؟ پایان؟ نه! سفرِ دخترک اینجا به پایان نمیرسید، اما آیا مرگ، تاوانِ مهیبِ عشق و علاقهی مارال بود؟ در هر حال آن دختر، زهرِ انتقام را با جامِ عذاب به وجدانِ ماهور هدیه کرده بود! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت چهارم» ناباورانه دستش را به تنهی زبرِ درخت تکیه داد؛ صحنهی تصادف برای بارِ دهم جلوی چشمش تداعی شد. نکتهی عجیبش این بود که راننده، دختری که وسطِ جاده ایستاده بود را از پشتِ سر دید و باز هم با این حال، با سرعتی زیاد به راهش ادامه داد و زمانی که به مارال نزدیک شد، چراغهای نور بالایش را خاموش کرد! قفسهی سینهاش از شدت تعجب و نفس- نفس زدن بالا و پایین میشد؛ دستی روی سینهاش گذاشت و همانگونه که چهرهاش از پشیمانی و حیرت درهم شده بود، نگاهش را از جسمِ بیجانِ وسطِ جاده به سمتِ ماشینِ بژ رنگ سوق داد. با قورت دادنِ آب دهانش، گلویِ خشک شدهاش را کمی تر کرد و در حالی که برای تنفس از دهانش استفاده میکرد، زیر لب نامِ «مراد» را زمزمه کرد! با اینکه تعدادِ ماشینهایش از شمارش خارج بود، اما آمارِ تک به تک را داشت و با اولین نگاه، آن شورلت را شناخت. آن ماشین، ماشینِ خودش بود که چند روزی میشد در دستِ برادرش است. ردِ اشک، چشمانِ قهوهای رنگش را براق ساخته بود و جانی در بدنش نمانده بود. ماشین با چراغهایی خاموش دنده عقب گرفت و برای لحظهای ایستاد؛ از جادهی اصلی خارج و واردِ خاکی شد. کنار ماهور ترمز زد و شیشهی دودی رنگی که قدرتِ دیدنِ راننده را از ماهور دریغ کرده بودند پایین داد! نگاهِ ماهور بر لکههای خیسِ خونِ روی کاپوتِ ماشین بود؛ دلش نمیخواست برادرش را پشتِ فرمانِ آن ماشین ببینید. - ماهور بیا بالا! با پیچیدنِ صدایی آشنا در گوشش، با نگاهی خیس سرش را بالا آورد و به چشمانِ قهوهای رنگِ مراد چشم دوخت؛ در باورش نمیگنجید شخصی که با بیرحمی آن دختر را زیر گرفت، برادرِ خودش باشد! لبانِ خشک شدهاش را باز کرد و با صدایی خفه و لرزان گفت: - مراد، چیکار کردی؟ مراد دستش را روی دستگیره گذاشت و سریع از ماشین پیاده شد؛ روبهروی ماهور ایستاد و با التماس لب زد: - ماهور بیا بریم؛ همه چی رو برات تعریف میکنم، فقط الان بیا بریم! ماهور سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - این دختر رو اینجا، اینجوری ول نمیکنم! مراد کلافه دستی به موهایش کشید و با صدای بلندی که در آن جنگلِ ساکت اکو میشد فریاد زد: - مارال به مامان و بابا گفته که حاملهاس؛ اونها هم خبر داشتن که امشب قراره با تو حرف بزنه. واقعاً میخواستی بخاطر بچهای که معلوم نیست از کیه با این ازدواج کنی؟ ماهور، تُنِ صدایش را بالا تر برد و با چشمانی به خون نشسته رو به مراد گفت: - آره! اگه واقعاً بچهی من بود تقاصِ کارم رو با ازدواج با مارال پس میدادم! مراد دستی به صورتش کشید و با لحنِ آرام تری گفت: - ماهور، من بخاطر تو این کار رو کردم؛ بخاطر تو قاتل شدم، چون میدونم زندگی توی جهنم برات راحتتر از زندگی با ماراله! ماهور لبخندی بینِ اشکهای جاری شده روی صورتش زد! - جهنمِ اصلی رو تو برای من ساختی؛ تو انسانی مراد؟ میدونی عذابِ وجدان چیه؟ من امشب اون دختر رو با وجود اینکه میدونستم حاملهاس، از خونهام بیرون کردم! تو یک ذره وجدان داری؟ تو رو نمیدونم، اما من نمیتونم بخاطرِ تبرعه کردنِ خودم از کاری که کردم این دختر رو اینجا ول کنم! ماهور که قدم اول را برداشت، ترس در چشمانِ مراد به راحتی دیده شد؛ بازوی برادرش را در دست گرفت و گفت: - احمق نباش ماهور! تو نگرانِ بچهی تو شکمش بودی که الان دیگه بچهای وجود نداره... -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت سوم» این جمله را گفت و در را جوری به هم کوباند که لرزهای بر شیشهها افتاد! مارال با ترس نگاهی به اطراف انداخت و دستانش را دور بازوهای برهنه و یخ زدهاش حلقه کرد؛ شبنمهای ریزِ باران بر روی گونههایش میچکیدند و حسِ سرما را در وجودش دو برابر میکردند. آب دهانش را با صدا قورت داد و آرام آرام بر روی گِلهای خیس، قدم برداشت. سوزِ سرما تا مغزِ استخوانش نفوذ کرده بود و از طرفی، راه رفتن با کفشهای پاشنه بلند برایش کارِ آسانی نبود! در دلش دعا میکرد زودتر چشمش به ویلای ایلیار بیافتد؛ تا حداقل دیدنِ ویلای برادرش نورِ امیدی برای ادامه دادنِ راه باشد! راهِ بینِ ویلای ماهور و ایلیار را از بر بود؛ ویلای ماهور بینِ درختان بید و ویلای ایلیار دقیقاً بعد از جادهی اصلی بود. کنارِ درختِ کاج ایستاد و از سرما، دستانش را بهم مالید؛ صدای زوزههایی که به گوشش میرسید، لرزه بر اندامش میانداخت. نفسی تازه کرد و به راهش ادامه داد. با رد کردنِ درختانِ کاجِ پی در پی، چشمش به جادهی اصلی خورد که باعثِ لبخندی روی لبش شد! ماهور هم مانند دیوانهها وسط سالن قدم برمیداشت و زیر لب، کلمات نامفهومی را به زبان میآورد! بعد از چند ثانیه، با حیرت سرش را بالا آورد و با نگرانی لب زد: - من چیکار کردم؟ حال به کاری که کرده بود، پی برده بود؛ گلویش مانند کویری خشک، خواهانِ قطرهای آب بود، اما همان لحظه، از کردهاش پشیمان شد و با عجله، کُتِ چرم و قهوهای رنگش را از روی چوب لباسیِ کنارِ در برداشت و سریع از ویلا خارج شد؛ سوییچ ماشین را جا گذاشته بود، اما وقتی صرفِ برگشتن، و برداشتنِ سوییچ نکرد! از کنارِ لندکروز مشکی رنگش گذر کرد و در حینِ دویدن، کت را به تن کرد؛ پایش را تند کرد و همانطور که فضای سرد، تاریک و خوفناکِ جنگل میدوید، با صدای بلندی نامِ مارال را صدا زد، اما دریغ از یک جواب به فریادهای ماهور؛ همان وسط، میانِ درختانِ کاج ایستاد و دستانش را پشت گردنش قرار داد! - مارال! هر دفعه تُنِ صدایش بلندتر از دفعهی قبل میشد؛ ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. با چشم، راهِ ویلای ایلیار را در پیش گرفت! با مطمئن شدن از مسیرِ روبهرویش، دویدن را به فکر کردن ترجیح داد! دقایقی بعد، لحظهای که چشمش به جادهی اصلی که از جنگل میگذشت خورد، دیگر توانِ دویدن نداشت! دستانش را روی زانوهایش گذاشت و خم شد تا نفسی تازه کند؛ نفس- نفس زنان سرش را بالا آورد اما با دیدنِ دختری که تقریباً وسطِ خیابان ایستاده بود، با حیرت صاف ایستاد و به ابتدای جاده نگریست! نورِ چراغِ ماشینی که با سرعت از جاده میگذشت، به راحتی قابل مشاهده بود! نگاهش را بینِ ماشین و آن دختر رد و بدل کرد؛ قدمی به جلو برداشت و با فریاد گفت: - مارال! اما دیگر خیلی دیر شده بود! با پیچیدنِ صدای سهمگین و بلندِ تصادفی که جلوی چشمش رخ داد، سر جایش ایستاد و تکان نخورد! لحظهی برخورد، صدای جیغِ لاستیکها در کلِ فضا پیچید و حال، ماهور بود، دختری که غرق در خون روی زمین افتاده بود و شِوِرلتِ بژ رنگی که بیخ به بیخِ جسمِ بیجانِ مارال ترمز زده بود! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت دوم» ماهور، دندانهایِ ردیفیاش را روی هم سایید و برگه را بیشتر بینِ دستانش فشرد؛ فکِ منقبضِ شدهاش از شدت عصبانیت به لرزه افتاده بود. مارال سرش را جلوتر برد و بیخِ گوشِ ماهور زمزمه کرد: - اولین نوهی خانوادهی کارا؛ عموم و زن عموم هم خیلی خوشحال میشن نه؟ با پیچیدنِ این جمله در گوشِ ماهور، اختیار از کف داد و کاغذِ گرفتار شده در مشتش را با ضرب به سمت دیوار پرتاب کرد! قدمی به عقب برداشت با صدایی که لرزه بر اندامِ مارال میانداخت، فریاد زد: - این دیگه تهشه مارال! نفس- نفس زنان فاصلهاش را با مارال کمتر کرد و با نگاهی خشمگین به چشمانش خیره شد! - این بچهی کیه؟ بچهی کی رو انداختی گردنِ من؟ مارال که از شنیدنِ این جمله یکه خورده بود، ماهور را به عقب هُل داد و تهدیدآمیز گفت: - حق نداری همچین حرفی بزنی! ماهور لبهی میز را به دست گرفت و تمامِ خشمش را، با خورد کردنِ اجسامِ روی میز تخلیه کرد؛ مارال از ترس قدمی به عقب برداشت. - من انگشتم هم به تو نخورده مارال؛ این چه دروغیه؟ مارال لبخند محوی زد و با قاطعیت، رو به چهرهی به خون نشسته ماهور گفت: - انگشتت هم بهم نخورده؟ لحنش آنقدر کوبنده و از خود مطمئن بود که ماهور، برای لحظهای به خود شک کرد؛ چشمانش را ریز کرد و به ادامهی حرفهای مارال گوش سپرد! - دو ماه پیش وقتی حتی اسم خودت هم یادت نمیاومد کی تا اینجا رسوندت؟ کی کمکت کرد تا از اون مهمونیِ کوفتی خارج بشی؟ وقتی حتی نمیتونستی سر پا وایسی، کی پشت فرمون نشست و تو رو تا اینجا رسوند؟ ها؟ حال، چهرهی ماهور دیدنی بود؛ شبنمهای عرقِ سرد از روی پیشانیاش میچکیدند. به یادِ مهمانیِ اِمره افتاد؛ دقیقا دو ماهِ پیش. دقایقِ پایانیِ مهمانی به دلیلِ زیاده روی کردن، در حالِ خودش نبود و غرق در خیال و توهم بود! آب دهانش را قورت داد و با تردید لب زد: - تو من و رسوندی و رفتی؟ مگه نه؟ مارال یک تای ابروانِ باریکش را بالا انداخت و با لحن مرموزی گفت: - از کجا میدونی بعدش رفتم؟ نگاهِ ماهور سرشار از تردید بود؛ انگار به آخرِ خط رسیده بود. در حالی که از تعجب مثل مجسمه ایستاده بود، سری از روی تأسف تکون داد! - بازم میخوای بپرسی این بچهی کیه؟ تحملِ همچین چیزی را نداشت؛ تحملِ اینکه این دختر یک شبِ به هدفش رسیده باشد! چشمانش را روی هم فشار داد و با صدای آرامی لب زد: - گمشو بیرون! کنترلِ رفتارهایش دست خودش نبود؛ وگرنه بیرون کردنِ زنی حامله، آن هم در این وقتِ شب و بینِ سگ و گرگها، کاری بود که از ماهور کارا بر بیاید؟ - کجا برم ماهور؟ با چی برم؟ واقعا میخوای الان من رو از اینجا بیرون کنی؟ بازوی مارال را بینِ انگشتانش گرفت و از بینِ دندانهای چفت شدهاش غرید: - بهت گفتم گمشو بیرون! بعد همانطور که به سمتِ در خروجی قدم برمیداشت، مارال را هم کشان- کشان به همراه خودش برد! درِ سرتاسری و شیشهایِ تراس را باز کرد و همانطور که بازوی مارال را محکم در دست گرفته بود، او را به خارج از ویلا هدایت کرد؛ ضربِ دستِ ماهور زیاد بود، اما مارال، خودش را کنترل کرد، تعادلش را حفظ کرد و با فاصلهای نسبتاً زیاد از ماهور، روبهرویش ایستاد! ماهور بینِ چهارچوبِ در ایستاد و با لحنی تهدید آمیز گفت: - گمشو مارال؛ اعصاب من و بیشتر از این خورد نکن! تاریکی بر جنگل، و درختهای آن دور و بر حکومت میکرد؛ مارال با ترس نگاهش را به ماهور دوخت! - این وقتِ شب کجا برم ماهور؟ میبینی که ماشین هم نیاوردم! ماشینم تو ویلای ایلیاره؛ تا اینجا هم با اون اومدم! ماهور از ویلای ایلیار، برادرِ مارال آن طرفِ جنگل با فاصلهی نسبتاً زیادی از ویلای خودش خبر داشت؛ وگرنه آنقدر هم بیوجدان نبود که مارال را در این سرما میانِ حیواناتِ درنده رها کند! - مارال، گورت رو گم کن! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت اول» صدای قدمهایش بر پارکتِ قهوهای رنگ، سکوتِ سنگین و مرگبارِ خانهاش را برهم میزد؛ قدمهایش شمرده شمرده، اما مضطرب بود. دفعهی اولش نبود که اینگونه بر سرِ زندگیِ شخصیاش با پدر و مادرش جِدال میکرد! خودش هم فهمیده بود که بحثِ امشب، زمین تا آسمان با دعواهای گذشته فرق میکرد؛ اما چرا؟! فقط خدا میدانست! دستانش را روی میز گذاشت و کمی به جلو خم شد تا ذهنش را از هر افکارِ منفی دور سازد؛ اما مگر ممکن بود؟ بعد از گذشتِ دقایقی که برایش همچون سال میگذشتند، با شنیدنِ صدای تق- تق کفشهای پاشنه بلندی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدند، یکه خورد! این ساعت از شب، داخلِ ویلایی در جنگل چه کسی رفت و آمد داشت؟ برگشتن را به فکر کردن ترجیح داد؛ به سمت صدا مایل شد، اما با قفل شدنِ چشمانش در دو تیلهی سبز رنگ، بلافاصله آن شخص را شناخت. خیلیها با دیدنِ آن نگاهِ اخضر مستِ زیباییِ آن چشمان میشدند، اما برخلافِ همه، او از آن دو تیلهی تسخیر کننده نفرت داشت! - اینجا چیکار میکنی؟ به جای جواب دادن به شخصِ معترضِ روبهرویش پوزخندی زد! بارِ دیگر با حرص و تشرِ بیشتر لب زد: - مارال پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟ مارال با لبخندی که همچون مته بر اعصاب و روانِ او لطمه وارد میکرد، سرتاسرِ سالنِ کلاسیک و قهوهای رنگِ خانهاش را زیر نظر گرفت! - بخاطر اینکه من رو نبینی اینجا زندگی میکنی ماهور، دور از شهر! وسطِ جنگل! ماهور که تحمل کردنِ مارال را حتی برای لحظهای طاقت فرسا میدید، با اشاره به درِ خروجی لب زد: - برو بیرون! مارال، چرخی بینِ میزِ غذاخوریِ قرار گرفته در سالن زد؛ انگشتش را به آرامی روی میز کشید و ردِ انگشتش را روی اندک خاکِ آنجا باقی گذاشت! - ماهور من و تو باهم بزرگ شدیم؛ دختر عمو، پسر عمو بودیم، اما از همون بچگی تو، من رو به چشم خواهر میدیدی! غافل از اینکه من در حدی تو رو دوست داشتم که حاضر بودم بخاطرت جون بدم! ماهور برای چند ثانیه از حرص چشمانش را روی هم فشرد. - مارال بس کن، انقدر مزخرف نگو! اما او گوشش بدهکار نبود؛ به خیال خودش امشب آخرِ راه بود. شاید هم برای ماهور واقعاً آخرِ راه بود! بدون توجه به عصبانیتِ ماهور، با تلخندی ادامه داد: - اونقدری پول و زیبایی داشتم که میتونستم با هرکسی که بخوام ازدواج کنم، اما این چه رسمیه که همیشه اونی رو میخوای که نمیخوادت…؟ از این بحث بگذریم! مارال، دستش را درونِ کیفِ چرم، یشمی و گران قیمتش برد؛ با خارج کردنِ پاکتی از کیفش ادامه داد: - عشقی که من نسبت بهت داشتم، اصرارهای پدر و مادرت و دعواهای هر شبتون... پاکت را به سمتِ ماهور، روی میز پرتاب کرد و ادامه داد: - موفق به راضی کردنِ تو، برای ازدواج با من نشد؛ اما بخاطر این بچه مجبوری باهام ازدواج کنی! برای لحظهای خون در رگهای ماهور یخ بست؛ دستِ لرزانش را به سمتِ برگه دراز کرد و پرسید: - این چیه؟ - واضح نیست؟ نفسش در سینه حبس شده بود؛ برای باز کردنِ آن پاکت مردد بود، اما بالاخره آن را باز کرد! با دیدنِ جوابِ مثبتِ آزمایش، انگار پارچی آب یخ بر سرش خالی کردند! مارال نیز با لبخندی پیروزمندانه به چهرهی رنگ پریدهی ماهور نگاه کرد و گفت: - ماهور کارا؛ داری بابا میشی! آب دهانش را با صدا قورت داد و برگهی جوابِ آزمایش را بینِ انگشتانش فشرد؛ به راحتی صدای نفسهایی که به شمارش افتاده بودند را میشنید. با چشمانی گرد شده به چهرهی ریلکس و آرامِ مارال نگریست! - این شوخیِ نه؟ یعنی چی داری بابا میشی؟ مارال در کمالِ آرامش چرخی به مردمکهای سبز رنگش داد و سینه به سینهی ماهور ایستاد؛ نگاهِ پیروزمندهاش را به چشمانِ عصبی و نگرانِ ماهور دوخت و گفت: - حاملهام! -
درود هانیِ عزیز
تاپیکا هنوز مثل گذشته نیاز به تایید دارن؟
-
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های نخبگان برگزیده
نام رمان: نبض مرگ نام نویسنده: GHAZAl ژانر: عاشقانه، جنایی خلاصه: ماهور چهار سال پیش از خانهای فرار کرد که دیوارهایش بوی خونه، اسلحه و معاملههای کثیف میداد. او نمیخواست وارث امپراتوری پدری باشد که نامش با قاچاق و جنایت گره خورده بود؛ پس زندگی تازهای ساخت به دور از هرچه از آن متنفر بود، اما گاهی برای فرار از گذشته، فقط کافی نیست خانهات را ترک کنی؛ باید از خونِ جاری در رگهایت هم فرار کنی. احساساتی که مارال، دخترعمو و همبازی کودکیاش، سالها در دل پنهان کرده بود، جرقهی اتفاقی میشود که پای مردی مرموز و مجهولالهویه را به زندگی ماهور باز میکند؛ مردی که بیش از آنچه باید، به او نزدیک است و رازهایش میتوانند همه چیز را زیر و رو کنند. حالا او میان رازهای خانوادگی، معاملههای خونین، قتلهایی که یکی پس از دیگری رخ میدهند و حقیقتی که سالها از آن فرار کرده، گرفتار شده است؛ حقیقتی که هر قدم او را بیشتر به همان دنیایی نزدیک میکند که برای فراموش کردنش جنگیده بود. او سالها از این دنیا فرار کرده بود...اما اگر سرنوشت، خودش رئیس این بازی باشد، آیا راهی برای فرار باقی میماند؟ (گالری رمان) -
ببین صرفا اومدم یه تئوری شخصی و بگم…
این لیلی یه جای کارش میلنگه، و با وجود اون همه تعریف و تمجید و وقار، احساس میکنم ک شخصیت ناجوری قراره باشه
یعنی اون چیزی ک نشون میده نیست
بعد این معراج تهرانی مقدمم ب خاک سیاه میشونه🤣
با همین لیلی ب مشکل میخوره؟ نمیخوره؟ اونم دوسش داره؟
اه چقد نمیتونم بفهمم چی ممکنه بشه
تا الان فک میکردم دختر شمسه، ولی خب فامیلیشون فرق داره، شایدم فامیلیشو عوض کرده از اون خانواده اومده بیرون
پس اگه اومده بیرون تو مهمونی تو دبی چیکار میکرد؟
گاد هلپ
-
مجدد سلامممم
خب اصلا یادم نمیاد ک خونده باشمش، تنها چیزی ک یادمه موی دورنگ دخترس😂
پسسسس از اول شروع میکنیممممم.
همون پاراگراف اول خواننده میفهمه که پشت یه قرارداد ساده، یک نفرت قدیمی خوابیده و این باعث میشه بخواد ادامه بده.شخصیت معراج جالب بود و مشخصه ک کنترل احساسش چقدر براش مهمه و چقدر تو دستشه
نفرتش رو در کمال ریلکس بودن ب خواننده فهموندی🤣👏🏻
بریم سراغ فضا سازییی، کشتی دریای عمان رقاصا شبخ عرب و برج خلیفه و همه این توصیفا باعث شد واقعا تصور کنی ک کجان، البته من تا قبل از اینکه بگه تاریکه فک میکردم روزه
اینکه آخر پارت یک دختر مرموز وارد تصویر میشه، خیلی خوبه. انگار بعد نفرت و خون و اسلحه یه نقطه روشن میاد و ادم میخواد بفهمه طرف کیه چون مشخصه نقش فرعی نیست
خیلیییی زیاد از کلمه نگاه استفاده کردی، نگاه، تگاهش، نگاهش و گرفت، نگاهش رو بالا برد و…
جاش بگو چشم دوخت، خیره شد، توجهش سمت…، دیدش روی… و
او اما رقص ماهرانهی آن دو دختر، به چشمش نمیآمد؛ خون مقابل چشمانش را پوشانده بود.»
این جمله رو شدیدا دوست داشتم نمیدونم چرااا
اون دختر با تکه موی روشن، بعید میدونم یه شخصیت فرعی باشه. حس میکنم قراره همون کسی باشه که نظم ذهنی معراج رو به هم میریزه؛ کسی که وسط تمام این انتقام و خشونت، مسیر داستان رو عوض میکنه.
میریم ادامه👀