رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ghaazal

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    121
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

تمامی مطالب نوشته شده توسط ghaazal

  1. «پارت هفتاد و ششم» سپس یاموری که همچنان اکو وار صدای فریاد او را در گوش‌هایش می‌شنید، رها کرد و بی‌آن‌که نیم نگاهی به چهره‌ی ملتمس او بیاندازد، برخاست و حینی که از کنار ماهور گذر می‌کرد بازویش را محکم میان انگشتانش گرفت و او را به همراهِ خود راهیِ قسمتی از اتاق کرد که با دیواری منحنی از دید بقیه‌ی افرادِ حاضر در اتاق، پنهان شده بود. یامور بلافاصله برخاست و همین برخاستنش هم باعث شد کُت از روی شانه‌هایش سُر بخورد و کنار پایش روی زمین بیفتد؛ در همان حین قدمی برداشته و با صدایی نسبتاً که خواهانِ توجهِ اصلان بود، لب گشود: - بابا! اما پیش از این‌که بتواند قدم بعدی را به امیدِ رسیدن به آن دو بردارد، قامت بلند فردی جلویش قد علم کرده و راهش را به کلی می‌بندد؛ یامور پیش از برخورد با سینه‌ی او همان قدمی که برداشته بود را عقب‌گرد می‌کند و با بالا کشیدنِ نگاهش، مردمک‌های سبز رنگ یاشار را زیر نظر می‌گیرد. بی‌حس بودنِ نگاهش به همراه اندکی رضایت از وضعِ موجود را به خوبی درک می‌کند و بیش از پیش از بودنش کلافه می‌شود! ابرو درهم می‌کشد و چون از دخالت‌های پی‌درپیِ او با عنوانِ دوست داشتن در زندگی‌اش کلافه شده است، نگاهش را پایین‌تر کشیده و همان‌طور که سعی دارد از کنارش عبور کند می‌گوید: - بکش کنار! اما یاشار، برخلافِ خواسته‌ی او قدمی به سمت چپ برداشته و دوباره سدِ راهِ او می‌شود؛ در برابر چهره‌ی متعجب و اخم کرده‌ی او، حق به جانب شانه‌ای بالا می‌اندازد در جوابش با لحنی که از نظر یامور گستاخانه به نظر می‌رسید لب می‌زند: - شرمنده! از سویی دیگر، اصلان بازوی ماهور را با فشاری به جلو رها کرد و خودش هم با فاصله‌ای کم از او ایستاد؛ ماهور که در برابر او مقاومتی نمی‌کرد، هنگامِ رها شدنِ بازویش از دستِ او چند ثانیه‌ای را به حفظ تعادلش اختصاص داد و سپس، سر بلند کرد تا توضیحی به او بدهد. اما نشستنِ دستِ بالا بُرده‌ی اصلان روی صورتش، سوزشِ گونه‌ی چپش و مایل شدن سرش به سمت مخالف آن هم در عرض چند ثانیه، دهانش را به کل بست. همان‌طور گردنش به سمت راست مایل شده بود، پلکِ محکمی زد و آرام، نگاهِ زیر افتاده‌اش را به چهره‌ی عصبیِ او رساند. لب زیرینش را از حرص گزید اما هرگز به چشمانِ خون‌آلودِ اصلان خیره نشد. اصلان هم که نگاهِ او را سمت دیگری دید، قدمی به جلو برداشته و سینه به سینه‌ی او ایستاده و با همان غصبی که در صدای آرامَش یافت می‌شد، طوری که بخواهد جمله‌ای از گذشته را بازگو کند لب باز کرد: - دیگه دور و بر یامور نبینمت؛ امروز بشه اولین و آخرین دیدارتون! نگاهِ ماهور که با این جمله بالا کشیده شده و قفلِ چشمانِ به خون نشسته‌ی او شدند، رنگِ نارضایتی به خود گرفته و تنها در سکوت منتظر ادامه‌ی حرفش ماند؛ اصلان سری تکان داد و در ادامه گفت: - روزی که برای اولین‌بار یامور رو دیدی این رو بهت گفتم؛ گفتم اولین و آخرین دیدارتون باشه! ابرو بالا انداخته و چون ماهورِ مسکوت را دید، منتظر جواب نماند و ادامه داد: - خواهش نبود؛ هشدار بود. نگاهِ سنگینش را مستقیم به چشمانِ قهوه‌ای رنگ و ابروهای گره خورده‌ی او دوخت و با همان فکِ منقبض شده‌اش لب زد: - این یکی نه خواهشه نه هشدار؛ تهدیده! سپس در حالی سعی دارد برای ادای هر کلمه‌اش تحکم زیادی به خرج بدهد، لب می‌زند: - دیگه دور و بر یامور نبینمت! ماهور برخلاف آن روزی که به راحتی در برابر این جمله سر تکان داده و موافقت کرده بود، این‌بار واکنشی نشان نداد. اصلان هم اجازه‌‌ی بیش از حد طولانی شدنِ سکوتِ میانشان را نداده و وقفه‌ی زیادی مابینِ تهدیدش نینداخت. همان دم دستش روی شانه‌ی ماهور نشست پس از اندک فشاری که وارد کرد، تهدید آمیزتر از پیش لب زد: - وگرنه اون دستی که به یامور بخوره رو قطع می‌کنم! یامور ایستاده مقابل قامت قد علم کرده‌ی یاشار، چند ثانیه‌ای را با اخم صبر کرد؛ درست زمانی که صبرش لبریز شده و قصد کرد راهی برای عبور بیابد، ماهور پس از اصلان از کناره‌ی دیوار گذر کرد و یامور را از اقدامش منصرف کرد. آب دهانش را آهسته فرو فرستاد و نگاهش را کنجکاوانه میان ماهور و اصلان که با فاصله‌ی دو قدم از هم حرکت می‌کردند، رد و بدل کرد. فشار و سنگینیِ نگاهش روی ماهور بیشتر بود؛ اما هرچه‌قدر نگاهِ موشکافِ یامور خواهانِ نگاهِ ماهور بود تا حداقل جویای خوب یا بد بودن موقعیت شود، ماهور بیشتر از خیره شدن در چشمانش اجتناب می‌کرد. ماهور هم در حالی که جای سیلیِ اصلان همچنان روی گونه‌اش گز- گز می‌کرد، دستی به پشت گردنش کشید و مسیرش را از اصلان جدا کرد؛ به دیواری که تکیه‌گاهِ فرهاد بود، تکیه زد و با سری پایین افتاده نگاهش را به سرامیک‌های سفید زیر پایش دوخت. دست به سینه قدری خودش را جمع کرد که فرهاد، زیر چشمی کند و کاوی کرد و چون حدسِ اتفاقِ رخ داده و گیر کردن در سردخانه از توانش خارج نبود، کُتی که هنگام ورود به رستوران روی دستش انداخته بود را بی‌هیچ حرفی سوی او گرفت. ماهور ابتدا نگاهش را از سرامیک گرفت و خیره به دستی که سوی دراز شده بود، بی‌آن‌که گر‌ه‌ی دستانش را باز کند سری به نشانه‌ی منفی تکان داد. سویی دیگر، یاشار که راهِ یامور را سد کرده بود، با بازگشت اصلان از جلوی او کنار رفته و کنارش بودن را به مقابلش ماندن ترجیح داد؛ یامور چشم از ماهوری که گویا قصدِ پاسخ دادن به نگاه‌هایش را نداشت، گرفت و به اصلان چشم دوخت. اصلان هم که همان لحظه‌ی ورود او را در آغوش کشیده بود و جویای احوالش شده بود، حال را زمان بازخواست می‌دید. دستانش را پشت کمرش درهم قفل کرد و خیره به یاموری که منظور نگاهش را به خوبی دریافته و مطمئن بود پس از ماهور نوبت حساب پس دادنِ اوست، لب زد: - این‌جا چی‌کار می‌کنی یامور؟ یامور ثانیه‌ای مکث کرد؛ هنوز جوابش را به خوبی در ذهن آماده نکرده بود که ماهور، همان‌طور سر به زیر پاسخ داد: - من آوردمش. اصلان بلافاصله سنگینی نگاهش را با تک ابرویی بالا پریده روی او که سر به زیر پاسخ داده بود، انداخت؛ در نظرش سیلیِ چند دقیقه‌ی پیشش به قدر کافی کارساز نبوده و نتیجه گرفت که باید طوری دیگر درسش را به او بیاموزد. یامور هم که از دفاعِ بی‌جای او خوشش نیامده بود، طوری که انگار ماهور مخاطب اوست نه اصلان، پر تأکید تصحیح کرد: - خودم اومدم! اصلان، دستانش قفل شده‌اش را روی سینه‌اش گره زد و با سعی بر این‌که وجودِ ماهور را در نظر نگیرد، بلندتر از یامور لب زد: - نگفتم با کی اومدی! پرسیدم چرا اومدی؟ حینی که یامور مشغول دست و پا کردنِ پاسخی قانع کننده بود، یاشار نگاهش را بیش از پیش روی ماهور زوم کرد؛ بینشان تنها یک فرهاد بود که بی‌آن‌که کسی را موشکافانه نظارت کند یا از کسی انتظار توضیح داشته باشد، نگاهش را سمت مخالفی که اصلان ایستاده بود، می‌چرخاند. اما در نهایت، نگاهش با ردِ خونِ خشک شده که گویی بر اثر کشیدن جسمی خونین روی زمین به وجود آمده بود، برخورد کرد. پلک‌هایش را کمی به هم نزدیک‌تر کرد و حینی که انتهای مسیرِ خون، که به در ختم نمی‌شد و در ظاهر تا بعد از آن هم ادامه داشت، زیر نظر گرفته بود، بی توجه به انتظارِ اصلان برای پاسخِ یامور لب زد: - وقتی اومدید کسی توی رستوران بود؟ نگاهِ کل افراد حاضر در جمع سوی فرهاد چرخید و چون او کنجکاوانه و متعجب به یک نقطه خیره شده بود، بقیه نیز مقصد نگاهِ او را دنبال کردند.
  2. «پارت هفتاد و پنجم» سؤال چالش برانگیزی پرسیده بود! پاسخ دادن به این سوال خودش خواهانِ ساعاتی فکر کردن بود. در حقیقت مارال هم قابل اعتمادترین فرد زندگی ماهور بود و هم غیرقابل اعتمادترین. نامش را لحظه‌ای بی‌اختیار، طوری که به گوش یامور نرسد زمزمه کرد؛ مارال! کسی در کودکی از تمام شیطنت‌های او باخبر و محرم رازهای بچگانه‌اش بود. آن زمان بی‌شک می‌شد او را قابل اعتمادترین فردِ زندگیِ ماهور خطاب کرد. برخلافِ دم- دم‌های آخر که با سوءاستفاده از موقعیت خواستار چیزی شده بود که نمی‌شد. درهم رفتنِ اخم‌های ماهور همزمان با خیره شدنِ طولانی مدتش به یک نقطه به یامور فهماند که با این سؤال فکرهای زیادی را به ذهن ماهور سرازیر کرده است؛ گردن کج کرده و با ریز کردن چشم‌هایش دوباره پرسید: - بود؟ ماهور از تفکیک کردن خاطرات خوب و بدش با مارال دست کشید و نگاهِ اخم‌آلودش را به مردمک‌های سبزِ یامور دوخت؛ در جواب، سری به طرفین تکان داد که یامور، پاسخش را نه برداشت کرد. قدم گذاشتن در رستورانی که به عقیده‌ی یامور سرنخی نهفته در عکس بود، جز ضرر چیزی به همراه نداشت؛ حداقل تا زمانی که برقِ جسمی فلزی، نقره‌ای و آشنا چشمش را بزند. ماهور پلک‌هایش را به هم نزدیک کرد و برای تشخیص دادنِ جسم، نگاهش را روی آن زوم کرد. جسمی که گوشه‌ی دیوار می‌درخشید برایش بیش از حد آشنا بود. به قدری که اکنون از متصل بودنش به لپ تاپِ در خانه مطمئن بود. چون حالت تعجب زده‌ی چهره‌اش برای یامور هم عجیب بود نگاهش را دنبال کرد و به همان فلشی رسید که آن را در قبرستان یافته بودند؛ شاید هم مشابهش را. یامور که نسبت به ماهور فاصله‌‌ی کمتری با فلش داشت، دست دراز کرد و پس از برداشتنش مشغول وارسی کردنش شد. ماهور به او فرصت بازرسی داد و چون شباهت عجیب فلش برایش ناباور بود، زمزمه کرد: - غیر ممکنه! یامور هیچ تفاوتی را میان دو فلش پیدا نکرد جز زدگی‌ای که روی بدنه‌ی ماتِ فلش خراش انداخته بود؛ برخلاف این، فلش دیگر کاملاً تمیز و بدون حتی یک خشِ کوچک بود. - این اون فلش نیست. یامور این را گفت و همزمان با سر بلند کردن فلش را سمت او گرفت؛ ماهور هنوز موفق به دیدن محتوای فلش قبلی نشده بود و این یعنی یک معمای دیگر به بقیه‌ی معماهای حل نشده‌اش اضافه شده است. از طرفی دیگر، اصلان که بعد از یاشار از ماشین پیاده شده بود، پیش از او پا به رستوران گذاشت و از میان فضای تاریک و کدرِ غذاخوری، توجهش به قسمتی از انتهای رستوران که روشن بود جلب شد. بدون لحظه‌ای تردید مسیرش را سوی روشنایی تغییر داد و یاشار هم که تنها منتظر اقدامی از جانب او بود تا دنبالش کند، پشت سرش گام برداشت. بین این‌ها، فرهاد از هر سه نفرشان خونسردانه‌تر عمل می‌کرد و آهسته اما با کلافگی گام برمی‌داشت. قولِ شامی که برای امشب به هاریکا داده بود ثانیه‌ای یک‌بار مانند پتک بر سرش کوبیده می‌شده. نمی‌خواست در خیال زنی که عاشقش بود بدقول شود اما اصلان زمانی که به او نیاز داشت، قول و قرارهایش با دیگران را هیچ می‌دید. خودش را با فکر به این‌که می‌توانند شب‌های دیگری را صرف شام خوردن در رستوران کنند قانع کرد و پیرو آن‌ها شد. بی‌خبر از این‌که اگر امروز قیدِ کار کردن را می‌زد شاید شانسِ دوباره دیدنِ همسرش نصیبش می‌شد. اصلان که دل نگرانی‌اش بابت حالِ تک دخترش در قدم‌های سریع اما محکمش مشخص بود، عقب‌تر از چهارچوبِ درِ نیمه بازی که نور قابلیت عبور از آن را داشت، ایستاد؛ نگاهی به داخل، از لای همان نیمه‌ی بازِ در کافی بود تا نیم‌رخِ فردی که به دیوار تکیه داده بود را بشناسد. از همان‌جا هم به وضوح ابروهای گره خورده‌اش مشخص بودند. شناختِ ماهور برای اصلان کافی بود تا تعلل را کنار بگذارد و چون به گفته‌ی یاشار یامور را کنار او پیدا می‌کرد، در را هُل داده و کامل قامت بلندش را میان چهارچوب جای داد. در ابتدای ماجرا که خودش را برای دیدار با ماهور آماده کرده بود، اخمی غلیظ که چروک‌های نسبتا عمیق شقیقه‌اش را به نمایش گذاشته بودند، مهمان صورتش بود. اما به محض باز شدن در و دیدن جسم لرزان دخترکش در کُتی که واضح بود متعلق به او نیست، اخم را از چهره‌اش پاک کرد و پس از چند ثانیه، با صدایی که به گوش جفتشان برسد زمزمه کرد: - یامور؟ نگاه یامور و ماهور قدری شوکه به سمت منشأ صدا کشیده شد؛ ماهور، دستش را به دیوار کناری گیر کرده و پیش پای اصلانی که از چهره‌اش مشخص بود نگرانِ یامور و خواهانِ توضیحی از جانب ماهور است، فلش را در جیب پشتی شلوارش مخفی کرد و صاف ایستاد. اما یامور، برخلاف او از جایش تکان نخورد؛ تنها با نگاهی ناباور که حضور پدرش در این موقعیت را درک نمی‌کرد، آهسته و شوکه لب زد: - بابا؟ اصلان بی‌آن‌که فرصتی برای فکر کردن یا برخاستن به او بدهد، چند قدمی که بینشان فاصله انداخته بود را طی کرد و پیش پای یامور زانو زد که ماهور قدمی به عقب برداشته و کمی فاصله‌اش را حفظ کرد؛ یامور از خیره نگاه کردن به او دست کشید و پس از قورت دادنِ بزاق دهانش، مِن- مِن کنان پرسید: - از کجا، از کجا فهمیدی؟ اصلان از عصبانیتی که به خاطر سر از خود کار کردن یامور بود چیزی بروز نداد و تنها سعی کرد جویای حال و احوالی بشود که چندان خوب به نظر نمی‌رسید؛ موهای فندقیِ ریخته شده روی شانه‌ی یامور را پشت گوش زد و با قاب گرفتنِ صورتِ رنگ پریده‌اش میان دو دست، بی‌توجه به سؤال او پرسید: - این چه وضعیه یامور؟ سر تا پایش را وارسی کرد و چون کمی از دل نگرانی‌اش فروکش کرده بود، نفس عمیقی کشید و گفت: - خوبی؟ یامور سری به نشانه مثبت تکان داد و کوتاه زمزمه کرد: - خوبم؛ چیزیم نیست. یامور هرچه در صحبت با ماهور توانایی کنترل لرزش صدایش را نداشت، اما برای صحبت با اصلان، به کلی روی آن تسلط پیدا کرد؛ اصلان که گویی منتظر شنیدن این کلمه از زبان خودش بود، برای دومین‌بار نفسش را به بیرون فوت کرد و با به آغوش کشیدن یامور، شقیقه‌اش را به سینه‌‌ی خود چسباند و ملایم، روی موهایش بوسه‌ای زد. یامور هم که آغوش پدرانه‌ی او را گرم‌تر و صمیمی‌تر از آغوشِ چند دقیقه پیشِ ماهور می‌دید، دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با چشمانی که به تازگی بسته شده بودند، سرش را به سینه‌ی او فشرد. ثانیه‌ای بعد، اصلان نگاهِ اخم‌آلود و عصبی‌ای را که به یامور نشان نداده بود، بالا کشید و به ماهوری دوخت که مشغول تماشای آن‌ها بود. همین هم باعث شد تا ماهور نگاهش را از چشمانِ او بگیرد و حینی که زمین را زیر نگاهش می‌چرخاند بگوید: - من... . اصلان به او فرصتی برای بیان کردن جمله‌اش نداد و بلافاصله، با صدایی که در برابر لحن آهسته و متأسفِ او زیادی بلند است، لب گشود: - تو... . انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید بالا بُرد و با تای ابرویی که بالا پرانده بود کوبنده‌تر ادامه داد: - تو هیچی نگو!
  3. «پارت هفتاد و چهارم» دختر گره‌ی ابروانش را باز کرد و نیم نگاهی روی پرونده‌ای کم‌حجمی که روی میز قرار داشت انداخت و حینی که به لبخندِ معصومانه‌ی بچه‌ای کوچک در آن خیره شده بود، پاسخ داد: - گم شدن دختر بچه‌ی پنج ساله؛ هنوز بیست و چهار ساعت از گم شدنش توی ساحل گلدن نگذشته اما تیم موفق به پیدا کردنش نشده. گزارش فرستاده و درخواست کمک کرده؛ مدیر هم اکیپ شما رو برای کمک می‌خواد. خواستم بدونم می‌تونید خودتون رو برسونید یا نه؟ الما فشارِ دندان روی لبش را بیشتر کرد و لحظه‌ای برای لگد زدن به صندلیِ کناری گامی برداشت؛ اما چون در نظرش موقعیت را به اندازه کافی خراب کرده بود، برای خالی کردنِ خود به مشت کردن دستش و فشردنِ موبایل اکتفا کرد؛ با شنیدن نام ساحل و گزارشی که به آگاهی رسیده بود، ترسِ موقتی به جانش تزریق شد که پس از شنیدن توضیحات جایش را به حرص داد. دخترک بی‌سیم، اسلحه و دستبندِ پلیس به ترتیب در جای مخصوصشان روی کمربندی که دور کمرش بسته شده بود، گذاشت و برای مطمئن شدن از این‌که تماس همچنان برقرار است، لب زد: - کمیسر؟! الما که از مسیرِ بین دو ساحل اطلاع داشت، ثانیه‌ای فکر کرد و پاسخ داد: - نمی‌رسم رابی، خارج از شهرم. رابی چندان از شنیدن این خبر خوشحال نشد چون به خوبی آگاه بود که اکنون بابت نیامدنِ مافوقش موظف به پاسخ دادن به مدیر است؛ با این وجود، اعتراضی نکرد و با سکوتش نارضایتی‌اش را به الما رساند؛ البته در اصل قدرتِ اعتراض نداشت. الما موبایل را از گوش چپ به گوش راست سپرد و چون احتمال داد پس از این سکوتِ طولانی صدای بوق قطع تماس را می‌شنود، بلافاصله لب زد: - رابیا؟ منتظر پاسخی از جانب او نماند و چون در تیم نسبت به رابیا بیشتر از هرکسی اعتماد داشت، ادامه داد: - اکیپ با تو؛ کسی سر از خود کاری نکنه! الما "چشم‌"ای بی‌میل از رابی شنید و یامور، تکیه داده بر بدنه‌ی آهنیِ کانال که سرما را عجیب روی سطحِ خود جای داده بود و سوزَش چند برابر بیشتر به تنِ او منتقل می‌کرد، انگشتانش را درهم قفل کرد و مقابل دهانش نگه داشت؛ با بازدمی که از میان لب‌های نیمه بازش خارج و بخار مانند وارد محیط اطراف می‌شد، سعی داشت دستانِ یخ زده‌اش را گرم کند؛ اما چندان هم در این امر موفق نبود چون گرم شدنِ دستانش تنها برای ثانیه‌هایی کوتاه و موقت بودند. ماهور پس از دقایقی کلنجار رفتن با دریچه‌ی دومی که به پستشان خورده بود و در ظاهر راهِ خروجی از کانال تنگ و سردی بود که در آن گیر افتاده بودند، موفق به باز کردنش شد؛ جدا از دستِ بریده‌ای که با دستمال گردنِ یامور بسته شده بود، زخم‌های سطحی و عمیقی هم روی دست دیگرش یافت می‌شد که هرکدام لکه‌هایی محو از خون را به جا گذاشته بودند. نگاهی به محیط آن طرف دریچه انداخت و چون گذر از شیبی در کانال او را به این باور رسانده بود که این دریچه فاصله‌ی کمتری تا زمین دارد، پیش از هرچیزی ارتفاع را چک کرد؛ ارتفاعِ کوتاهش سبب شد لبخند محوی بر لب بیاورد و با اشاره‌ای کوتاه به یامور، قصدش را به او بفهماند. ابتدا خودش پایین آمد و سپس با دراز کردنِ دستش و گرفتنِ بازوی یامور کمکی برای او شد. یامور حینی که با کنترل لرزش پاهایش آن‌ها را پایین می‌آورد، دستش را روی شانه‌ی ماهور قرار داد. به محض برخورد کف چکمه‌هایش با سرامیک، زانوان سستش تعادل را فراموش کرده اما پیش از افتادن، تَنِ یخ زده‌اش برای دومین بار مهمانِ آغوشِ ماهور شد. ماهور نگاهی به اطراف انداخت و چون اتاق را یک اتاق معمولی می‌دید، نفس عمیقی کشید و حینی که بازوی یامور را محکم گرفته و او را به سینه‌ی جنبانِ خود می‌فشرد، لرز را از صدایش حذف کرد و برای اینکه این آرامش را به او هم منتقل کند گفت: - تموم شد! یاموری که همچنان سرما را در وجودش احساس می‌کرد، دندان‌هایش را روی هم فشرد و هیچ نگفت؛ ماهور چون باز هم خود را مقصر ماجرا می‌دانست، زیر لبی و آرام معذرت خواهی‌ای زمزمه کرد. گردن کج کرده و با تلاش برای دیدن چهره‌ی یامور که به واسطه‌ی سرِ پایین افتاده‌اش امکان پذیر نبود زمزمه‌وار لب زد: - یامور؟ یامور پس از چند ثانیه مکث، با این‌که هنوز هم قدرت پس زدن سرمایی که در تنش رخنه کرده بود را نداشت، چند باری پلک زده و در جواب نگرانی‌ای که آشکاراً در تمام حرکات ماهور یافت می‌شد، آرام اما اطمینان دهنده لب گشود: - خوبم. لحن صدایش هرچند آهسته و لرزان بود اما حدأقل توانست موقتاً ماهور را بابت حال جسمانی‌اش که در ظاهر خوب نشان نمی‌داد، مطمئن کند؛ ماهور کلافه و عاجز سری تکان داد و بخاطر تمام اتفاقاتی که از نظرش او سهم زیادی در رخدادنشان داشت، با لحنی گرفته و تشویشی که خفیف در صدایش آشکار بود لب زد: - من، من معذرت می‌خوام. دست کم بار دومی بود که این جمله را تکرار می‌کرد؛ یامور از این بابت کلافه نبود اما احتیاجی هم به احساس گناهِ ماهور، آن هم در موقعیتی که با تصمیمِ خودش در آن گام نهاده بود، نداشت؛ بنابراین، همانطور که سرش را از سینه‌ی او جدا می‌کرد و برای فاصله گرفتن از دریچه‌ای که مهمان‌‌نوازِ سوزِ سردی بود، کف دستش را روی سرامیکِ سردِ اتاق قراره داده، تنش را به سمتِ مخالف ماهور کشید و لب زد: - بس کن. ماهور ابتدا دستی به پیشانی‌اش، سپس به کل صورتش و در آخر، به ته ریشش کشید. دیگر نگرانی همانند چند دقیقه‌ی پیش در نگاهش مشهود نبود؛ به جایش گره‌ای میان ابروانش انداخت و با حذف کردن لحن درماندگی از صدایش، با اندک خشمی که بی‌شک برای صلاح یامور بود، لب زد: - وقتی بهت گفتم دخالت نکن حدس زده بودم آخرش به همچین چیزی ختم میشه! این لحن طلبکارانه‌اش که چندان به مذاق یامور خوش نیامده بود سبب شد دو لبه‌ی کت را از دستان مشت شده‌اش آزاد کند و از نگه داشتن کت روی تنی که همچنان می‌لرزید دست بکشد؛ در جوابِ چهره‌ی اخم‌آلود و منتظرش، او نیز ابرو درهم کشید و با سعی در اینکه تزلزل باعث بریده- بریده بیان کردنِ جمله‌اش نشود لب زد: - آخرش؟ فکر نمی‌کنی تازه شروع شده؟ سعی در این‌که کلماتش را بریده- بریده بیان نکند تا حدودی موفقیت آمیز بود اما پنهان کردن ارتعاش صدایش هرگز؛ با این جمله، به نحوی دهان ماهور را مُهر موم کرده و چون پاسخی نشنید ادامه داد: - در ضمن، هروقت اعتراض کردم می‌تونی هشدارت رو بکوبی تو صورتم! ماهور از سویی سخنان او را منطقی می‌دید و از سویی دیگر به یقین رسیده بود که دخالت کردنِ یامور هرچند پُر سود باشد اما به زیان‌هایش نمی‌ارزد. عذابِ بازی کردن با جان مارال به اندازه‌ی کافی وجدانش را به بازی گرفته بود؛ آن‌قدری بابتش زجر کشیده بود که اکنون برایش درس عبرت شده باشد. هرچقدر هم که حرف‌های یامور منطقی به نظر می‌رسیدند اما حق دادن به او از توان ماهور خارج بود. سکوت را به بر زبان آوردن حرف‌هایی که باید می‌زد ترجیح داد. از گفتنشان صرفه نظر نکرد تنها صحبت در این باره را به موقعیت معقول‌تری موکول کرد. یامور هم که سکوت و نگاهِ پایین افتاده‌ی او را دید اشتیاقی برای ادامه دادن به بحث نشان نداد و دوباره تنش را میان پارچه‌ی کت مخفی کرد؛ طوری که انگار ذهنِ ماهور که چند ثانیه‌ی پیش در حوالی مارال پرسه می‌زد را خوانده باشد، به لحظه‌ای فکر کرد که خودش پیشنهادِ اعتمادِ دوباره به مارال و وارد شدن به آن در را داد؛ سپس ناخواسته لبخندی دندان‌نما به چهره‌ی بی‌روحش هدیه کرد و چون می‌دانست منظورِ حرفش به راحتی قابل فهم است، پرسید: - مارال توی زندگیش هم این‌قدر غیر قابل اعتماد بود؟
  4. «پارت هفتاد و سوم» کاراکتر بازی‌اش مشغول آماده شدن برای بُرد در مرحله‌ی بعد بود؛ الما هم در انتظار شروع مسابقه، مشتاقانه لب به دندان گزید؛ اما روشن شدن ناگهانیِ ابتدای جاده توسط تعدادی ماشین که با سرعتی نسبتاً بالا حرکت می‌کردند و انگار مقصدشان هم همین رستوران بود، سبب شد به کل بی‌خیال بازی شود. موبایل را پایین آورده و با چشمانی ریز شده سعی داشت رانندگان، یا حداقل ماشین‌ها را تشخیص دهد. اما تلاشش سودی نداشت چون نورِ آن‌ها، اجازه‌ی تشخیص مدلِ ماشین‌ها را هم نمی‌داد، چه برسد به راننده‌ها! زیاد در دید نبود اما محض احتیاط، از روی صندلی برخاست و خودش را پشتِ تابلوی نسبتاً بزرگی که متن "رستوران ساحلی" رویش حک شده بود، پنهان کرد؛ همان‌طور که حدس می‌زد، مقصدشان دقیقاً رستوران بود اما هنوز هم قادر به دیدنِ چهره‌ی رانندگان نبود، حدأقل تا زمانی که پیاده شدند. از اولین ماشینی که ایستاد، فردی قد بلند با کتی طوسی و شال گردنی لجنی رنگ که دور گردنش پیچیده شده بود، پیاده شد. همان فرد، با اشاره‌ای به ماشینِ دوم، در ماشین خودش را بست و سوی رستوران گام برداشت. الما که با دیدن نیمِ رخِ او، هویتش را فهمیده بود، ابرویی بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد: - یاشار؟ هنوز ورود یاشار را هضم نکرده بود که پس از آن، از ماشین دومی که ایستاد مردی مسن‌تر با کتی بلند و مشکی که روی کت و شلوار سورمه‌ای رنگش پوشیده بود، پیاده شد و همانند یاشار، بی‌معطلی راهِ رستوران را در پیش گرفت. الما که عجله و دل نگرانیِ مرد را از همین فاصله هم تشخیص داده بود، مشکوک و مرموز اخمی کرد و در حالی که وجودشان را درک نمی‌کرد، گفت: - تلاشت برای نجات دادن دخترت تحسین برانگیزه اصلان خان! اما یه سوال این‌جا به وجود میاد. متفکرانه نگاهش را به کفه‌ی چوبی که بر روی شن‌ها قرار داده شده بود، دوخت و ادامه داد: - این‌که از کجا فهمیدی؟ غرق در خیال مشغول یافتنِ پاسخی قانع کننده بود که پیاده شدنِ نفرِ سوم از ماشینِ سوم باعث شد سوالش را تصحیح کند: - البته، از کجا فهمیدید! در همان زمانی که الما مشغول صحبت با خود، یاشار مشغول باز کردنِ رستوران و اصلان هم انتظارِ او را می‌کشید، ماهور درحال کلنجار رفتن با دریچه‌ای بود که تا باز شدنش زمان زیادی نمانده بود؛ برای آخرین‌بار، دسته‌ی سردِ میله را زیر انگشتانِ بی‌جانش فشرد و تمام توانش را به کار گرفت. این‌بار، دریچه با صدای خفیفی از سقف جدا شده و به نحوی، باز شد که نتیجه‌اش شد لبخندِ محو و کم‌توانِ ماهور! صدای باز شدنش هرچند آرام اما به قدری بود که یامور هم بشنود و سر بلند کند؛ ماهور که حال دریچه را به کل از سقف جدا کرده بود، آن را به گوشه‌ای از اتاق پرتاب کرد که صدای برخوردش با زمین، به‌خاطر وجود فضای اتاق اکو شده و بیش از حد معمول به گوش رسید. ماهور دستش را لبه‌ی دریچه گیر کرد و با ایستادن روی پنجه‌ی پا به راحتی داخل آن را وارسی کرد؛ از انتهایش بی‌خبر بود اما در هر صورت، نمی‌توانست بدتر از موقعیت اکنونشان باشد. از بررسیِ کانال تنگ و آهنیِ مقابل دیدگانش دست کشید و نگاهی به پایین انداخت؛ یاموری که همچنان بی‌حرکت اما با تنی مرتعش خودش را در آغوش کشیده بود، باعث شد کمی به سمت او خم شود و پس از دراز کردن دستش بگوید: - بلند شو! یامور آب دهانش را با هر سختی بود قورت داد و با گرفتِ دست او، روی پاهای لرزنده‌اش ایستاد؛ بی‌توجه به بخاری که گاه و بی‌گاه از دهانش خارج می‌شد و به کمک ماهوری که مقاوم‌تر از او ایستاده بود، پایش را لبه‌ی صندوق نهاد و روی آن، کنار ماهور ایستاد اما هنوز هم راضی به رها کردن دستش نشد. چون بی‌شک، اگه ماهور را تکیه گاهِ خود قرار نمی‌داد، زانوان مرتعشش قدرتِ سر پا ماندن نداشتند. قد یامور نسبت به ماهور کوتاه‌تر بود و از همین سو هم استفاده از آن دریچه برای ماهور راحت‌تر؛ بنابر‌این ابتدا ماهور، دو دستش را به دو لبه‌ی آن گیر کرد و چون فاصله‌ی زیادی با دیوار نداشت، کف پوتینش را به دیوار فشرد و برای بالا رفتن از آن کمک گرفت. بالا تنه‌اش وارد دریچه شد و چون جای مقبولی نبود، گردن خم کرده و همان‌طور که به کمک فشار آرنج‌هایش تلاش داشت خودش را بالا بکشد، لب بر لب فشرد. حینی که زانویش به لبه‌ی دریچه رسید، فشاری به آن وارد کرد و با گردنی خم شده که فاصله‌ی کوتاهِ کانال اجازه‌ی صاف شدنش را نمی‌داد، لبه‌ی دریچه نشست. نفسی گرفت و خودش را از جلوی دریچه کنار کشید؛ دستش را محکم بند لبه‌ی دریچه کرد و برای گرفتنِ دستِ یامور به پایین خم شد؛ یامور حینی که تلاش می‌کرد از لرزشِ زانوانش کم کند، سرش را بالا گرفت. ماهور هم با دستی دراز شده لب زد: - دستت رو بده. یامور با دستِ چپ یقه‌ی کت را برای جلوگیری از افتادنش گرفت و دست دیگرش را بالا برد. ماهور که دید با این وضعیت تنها قادر به گرفتنِ مچ دستِ اوست و با این روش هم نمی‌تواند او را بالا بکشد، لب زیرینش را گزید و همزمان با این‌که پایش به کناره‌ی منحنیِ کانال گیر شده بود، قدری از بالا تنه‌اش را تا حدی که بتواند با گرفتنِ بازوی یامور او را بالا بکشد، از دریچه خارج کرد. وزن یامور اندازه‌ای نبود که ماهور توانِ بلند کردنش را نداشته باشد، اما یکی از تأثیرات سرما ضعیف کردنِ قدرت دستانش بود. حینی که با کنترل لرزش دستانش، بازوان یامور را به قصد بالا کشیدن گرفته بود، الما هم کمی اظطراب به حرکاتش افزود و از سویی دیگر کنجکاویِ دیدنِ واکنش افرادِ داخل آزارش می‌داد؛ ناخن‌های بلندش را پشت گارد سیلیکونیِ موبایل فشرد، لبش را گاز گرفت و سعی کرد میان رفتن یا وارد شدن یکی را انتخاب کند. تصمیم گیری‌اش تا زمانی که صفحه‌ی موبایلش روشن شود ادامه داشت؛ اما لحظه‌ای که زنگِ آن آمیخته با صدای امواج ملایم دریا به گوشش رسید، ناخواسته ذهنش را از هر موضوعی پاک کرد و نگاهش به نام مخاطب دوخت. با کشیدن آیکون سبز رنگ تماس را وصل کرد و بلافاصله لب زد: - جانم بگو؟ دخترک، حینی که موبایل را به کمک شانه‌اش روی گوش نگه داشته بود، اسلحه‌اش را در دست گرفت و با دستِ دیگر مشغول باز و چک کردنِ خشابش شد و گفت: - کمیسر از طرف‌های ساحل گزارشی به دستم رسیده که واجبه بازرسی بشه خواستم... . الما با شنیدن همین چند جمله اندک اضطرابِ جا خوش کرده در تنش تشدید شد؛ تا اتمام جمله‌ی او صبر نکرد و پس از آهسته قورت دادنِ آب دهانش پلکی زد و پرسید: - کدوم ساحل؟ دخترک که شناخت کاملی از الما داشت ‌و می‌دانست جرمی که در هر گزارش رخ داده است را مهم‌تر از مکان صحنه جرم می‌دید، متعجب اخمی کرد و برای چند ثانیه از چک کردنِ اسلحه‌اش دست کشید؛ انتظار نداشت اولین سوالِ الما در رابطه با نام و نشان ساحل باشد. الما هم که بدون فکر کردن لب باز کرده بود، پر حرص لب و دندان‌هایش را روی هم فشرد و پیش از آن‌که سکوت بینشان طولانی‌تر از چیزی که بود، بشود، لحن صدایش را کنترل کرد و گفت: - چه گزارشی؟
  5. «پارت هفتاد و دوم» تمام این جملات را با صدایی آهسته بیان می‌کرد تا مبادا به گوشِ ماهور برسد؛ هرچند که ماهور آن‌چنان درگیر یافتنِ راهی برای خروج شده بود که توجهی به صداهایی که از بیرون به گوش می‌رسیدند، نمی‌کرد. ماهور که کاملاً مطمئن شده بود در توسط فردِ دیگری قفل شده و باز کردنش با دستِ خالی از توانِ او خارج است، پلکِ کوتاهی زد و چون احتمال این را می‌داد، تعجبی نکرد؛ نفس- نفس زنان سر بلند کرد و برگشتن را به ماندن ترجیح داد. راهِ رفته را مجدد طی کرد و همین که وارد اتاقک شد، تنش سرمای دوبرابر شده‌ی آن را احساس کرد اما مقاومت عجیبی در برابر نلرزیدن داشت. یامور که وجود او را حس کرده بود، چشم از دریچه‌ای که روی سقف بود، گرفت و چون ناامیدی را در نگاهِ او دید، سوالی بر زبان نیاورد. تنها پیش از حرف زدن، لرزان بزاق دهانش را قورت داد و با اشاره به دریچه‌ی کانال پرسید: - می‌تونی این رو باز کنی؟ ماهور نگاهی به دریچه انداخت و با کلافگی‌ای مشهود در چهره‌اش که از بابت اتلافِ وقتی بود که برایشان در این موقعیت حکم طلا را داشت، بی‌آن‌که پاسخی به یامور بدهد صندوقِ چوبی و قهوه‌ای رنگی را که گوشه‌ی دیوار قرار داشت را سمت خود کشید؛ به کمک آن و سقفِ نه چندان بلندِ اتاق، دستش را لبه‌ی دریچه‌ رساند و انگشتانش را میانِ میله‌های باریک و افقیِ دریچه پیچاند. لبانش را آهسته روی هم فشرد و به قصد باز شدنش فشاری وارد کرد و آن را به پایین کشید؛ اما خلافِ تصورش، ذره‌ای تکان نخورد و چون این انتظار را نداشت، لبانش را محکم‌تر روی هم فشرد و میله‌ی باریک را بیشتر زیر دست فشرد. میزان سردیِ میله‌های دریچه باعث شده بود دستش پس از هربار برخورد با بدنه‌ی آن‌ها گز- گز کند. در آخر، زمانی که کناره‌های تیزِ میله‌ها روی هر چهار بندِ انگشتش خراشی بر جای گذاشته بودند، موفق شد کمی آن را پایین بکشد؛ اما هنوز هم قادر به باز کردنش نبود. دستانش به اندازه‌ای یخ‌زده و بی‌حس شده بودند که سوزشِ بریدگی‌های روی انگشتانش را احساس نمی‌کرد؛ در آخر، کلافه و عصبی کف دستِ راستش را به قسمتِ پایین آمده‌ی آن چسباند و فشار برنامه ریزی نشده‌ای وارد کرد که ناخودآگاه دستش با گذر از کناره‌‌ی دریچه، مهمانِ خراشی عمیق‌تر شد. دندان‌هایش را از درد، روی هم سابید؛ اما چیزی بر زبان نیاورد و تنها، دستش را عقب کشید. به یاد نمی‌آورد چند دقیقه است که خودش را درگیر باز کردن دریچه کرده اما در هر حال، سرما وظیفه‌اش را به خوبی انجام داده بود و تنش، به خصوص قفسه‌ی سینه‌اش لرزشِ نسبتاً محسوسی داشت؛ یا زمانِ زیادی را صرف این‌کار کرده بود یا دمای اتاق به قدری کم بود که بتواند در عرض چند دقیقه این‌گونه سرما را به مغز استخوانش برساند. خسته، پایش را کمی لرزان از صندوق پایین گذاشت و به کل قید باز کردن در را زد؛ روی زمین نشست و تکیه‌اش را به همان صندوق داد. میان نفس- نفس زدن، لرزشِ مشهود بدنش را کنترل کرد و همان‌طور که نشسته بود، آرنجش را به زانوی تا شده‌اش تکیه داد. سپس پشت دستی به پیشانی‌اش کشید؛ ثانیه‌ای بعد، حینی که سر به زیر نگاهش را به زمین دوخته بود، با حس قرارگیریِ پارچه‌ای نسبتاً سنگین روی شانه‌هایش با چهره‌ای درهم سر بلند کرد. یامور نگاهی به چشمانِ خسته و عصبیِ او نکرد و تنها، کُتش را به او بازگرداند. ماهور با دیدن چشمانِ بی‌توقعی که هرچند مستقیم به او نگاه نمی‌کردند، قدری گره‌ی اخم‌هایش را باز کرد. گویی برای لحظه‌ای فراموش کرده بود که علاوه بر خودش، یامور هم در این اتاق زندانی شده؛ فراموش کرده بود که امیدِ یامور هم به اوست. یامور در حالی که سعی می‌کرد با سایشِ کف دستانش به هم و ایجاد اصطکاک از یخ زدگیِ آن‌ها کم کند، کنار ماهور روی زمین نشست اما تکیه‌اش را به صندوق نداد؛ پاهایش را در سینه جمع کرد و دستانش را دور آن‌ها حلقه کرد. چانه‌اش را روی زانو نهاد و تا حد ممکن، در خودش جمع شد. ماهور که پلیورِ مشکی رنگی که بر تن داشت را گرم‌تر از پیراهن سفیدِ یامور می‌دید، بی‌معطلی کت را از روی شانه‌های خودش برداشت و حینی که فاصله‌ی کوتاهش با یامور را کم می‌کرد، کت را دوباره روی شانه‌های او انداخت. اما دستش را عقب نکشید و پس از انداختنِ کت، دور کمر او حلقه کرد. با جای گیریِ تنِ ظریف و لرزانش در آغوشِ ماهور، به امید بالاتر بردنِ دمای بدنِ یامور، حلقه‌ی دستش را دور او محکم‌تر کرد و که یامور هم بدون اعتراض، سرش را به سینه‌ی او تکیه داد. دندان‌هایش را محکم روی هم فشرده بود و همین هم از برخوردشان به هم جلوگیری می‌کرد؛ اما گَه‌ گاه لرزشِ چانه‌ی یامور روی سینه‌اش را حس می‌کرد و صدای برخورد دندان‌هایش روی هم را می‌شنید. یامور پلک‌هایِ سنگین شده‌اش را روی هم فشرد و با صدایی لرزان و لبخندی که در آن موقعیت منطقی نبود، لب زد: - دو ساعت پیش از سرتیتر اخبار بعد از مرگ عموت حرف می‌زدم... اما فردا تیتر اخبار میشه پیدا شدن جنازه‌ی برادرزاده‌ی آلتان کارا در فریزر رستورانش! ماهور ناخواسته اما بی‌جان، خندید و با فکر به این اتفاق، تلاشی برای زدودنِ رگه‌هایی از خنده در صدایش نکرد و پاسخ داد: - مرگ جالبی نیست. اما یامور ردِ لبخند را از چهره‌اش پاک کرد و سرش را بیشتر به سینه‌ی او فشرد؛ پلک‌های سنگین شده‌اش را بست و ماهور هم که سستیِ تنِ او را حس کرد، هرچند که چشمانِ بسته‌اش را نمی‌دید، پر تأکید اما با صدایی آرام کنار گوشش زمزمه کرد: - یامور... نخوابی‌ها! یامور با شنیدنِ این هشدار، پلک‌هایش را گشود و نفسش را لرزان از لای لب‌های نیمه بازش به بیرون فرستاد که برای ثانیه‌ای کوتاه، گرمایش از پلیور ماهور عبور کرده و به سینه‌اش رسید. ماهور برای آخرین‌بار نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند تا شاید بتواند چاره‌ای دیگر پیدا کند؛ اما تا چشم کار می‌کرد، یک در اصلی بود و یک درِ کوچک‌تر که پیش‌تر از باز نشدنشان اطمینان حاصل کرده بود. گویی تنها راهِ نجاتشان خلاصه شده بود در همان دریچه‌ی لعنتی! نگاهش پیش از نشانه گرفتنِ دریچه، میله‌ی باریک و فلزیِ قرارگرفته در گوشه‌ی اتاق را دید زد؛ با دست که موفق نشده بود اما شاید آن میله به باز شدنِ راحت‌ترِ دریچه کمکی می‌کرد. با شکل گیریِ این مسئله در ذهنش، نگاهی به سقفِ بالای سر انداخت انداخت و چون اندک فاصله‌ی ایجاد شده بینِ لبه‌ی دریچه و سقف، انگیزه‌ای برایش ایجاد کرده بود، با کشیدن دستگیره‌ی صندوق آن را کمی بیشتر نزدیک کرد و به جای خود، تکیه گاهِ یامور قرار داد. به آرامی دستش را از پشت کمر او برداشت و با اشاره به صندوق و نگاهی پُر تمنا از او درخواست کرد تا چند دقیقه‌ای به او فرصت بدهد و طیِ این زمانِ کوتاه، دوام بیاورد. - چند دقیقه یامور؛ فقط چند دقیقه! یامور مسکوت تنها در خودش جمع شد و با گرفتنِ دو لبه‌ی کتی که بر تن داشت، گردنش را پوشاند و چانه‌ی مرتعشش را محکم به زانویش فشرد. از طرفی دیگر، الما نشسته بر روی صندلی‌ای که رو‌به‌روی یکی از پنجره‌های رستوران قرار داشت، سینه‌اش را چسبانده به تکیه‌گاه صندلی و چانه‌اش روی قسمتِ بالاییِ آن جای گرفته بود. در آن تاریکی، تنها گردیِ صورتش آن هم به کمک نور موبایل قابل رویت بود. با دقت نگاهش روی صفحه‌ی موبایل زوم شده بود که ناگهان با ضربه‌ای که از جانبِ حریفِ مسابقه‌اش در بازیِ آنلاین خورد، چهره جمع کرد و زیرِ لب، ناسزایی را به او نسبت داد. مابینِ باختِ کوتاهش، نگاهی به ساعت انداخت و همزمان با آماده شدن برای مرحله‌ی بعدیِ مسابقه خطاب به ماهور و یامور زمزمه کرد: - الان دیگه لازمه عجله کنید.
  6. «پارت هفتاد و یکم» پاشا با اطمینانی که از جانب الما داشت تأکیدِ دیگری روی زنده ماندنشان نکرد و چون الما تماس را قطع نکرده و مسکوت موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود، پاشا هم تماس را قطع نکرد و در انتظار سخنی که النا قصد داشت بر زبان بیاورد، لب زد: - بگو، می‌شنوم! الما با لبخندی عریض از بابت شناختی که پاشا نسبت به او داشت، همان‌طور که از رستوران خارج و به سمت موتورسیکلت مشکی رنگش که فاصله‌ی چندانی با رستوران نداشت، گام برمی‌داشت، موبایل را به کمک شانه‌اش روی گوش نگه داشت و کلاه کاسکت براق و مشکی رنگی که لبه‌ی راستِ فرمانِ آن گیر شده بود، برداشت و گفت: - حق با تو بود؛ جز من، یکی دیگه هم دنبالش بود، با ماشین. پاشا که از این موضوع اطمینان داشت و خوب می‌دانست نفرِ دومی که در تعقیب ماهور است، از چه کسی دستور می‌گیرد، با تاییدِ الما لبخندش را پررنگ‌تر ساخت و مطمئن گفت: - تو، تو چشمش بودی اما نفر دوم متهم شد! الما موبایل را به کمک دستِ راست کنار گوش نگه داشت و با دستی دیگر، کلاه کاسکت را زیر بغل زد و همان‌طور که روی موتور می‌نشست، لب زد: - دقیقاً! پاشا با رضایت سر تکان داد و خود را بابت داشتنِ المایی که در همه حال، در نبودِ او این‌گونه به کارهایش رسیدگی می‌کرد، تحسین کرد و گفت: - برنگرد الما؛ هر خبری شد اطلاع بده! الما که منتظرِ اتمامِ مکالمه‌اش با پاشا بود تا بلافاصله مکان را ترک کند، کلافه نفسش را به بیرون فرستاد و تمامِ اعتراضاتش را در یک کلمه خلاصه کرد: - داداش! سپس کلاه کاسکت را دوباره به لبه‌ی فرمان گیر کرد و حینی که موهای طلایی، تقریباً فر و پرپشتش را کنار می‌زد ادامه داد: - من کارم رو انجام دادم. ببینم عرضه دارن که خودشون، خودشون رو نجات بدن یا نه! پاشا که این را به دور از ذهن نمی‌دید و یقین داشت می‌توانند راهی برای خروج پیدا کنند، جدی و دستوری لب زد: - نگفتم نجاتشون بده؛ گفتم بمون به من خبر بده! الما که این را ختمِ کلام برداشت کرده بود، با بی‌میلی سری تکان داد و "باشه"ای زمزمه کرد؛ پاشا، در جوابِ لحنِ بی‌‌حوصله‌اش، لب گشود: - دقت کن! الما که خوب می‌دانست معنی این جمله همان "مواظب خودت باش" است، لبخندی بر لب نشاند و گفت: - امر کن رئیس! پاشا با تک خنده‌ای کوتاه، موبایل را پایین آورده و با فشردنِ آیکون قرمز رنگ به تماس پایان داد؛ الما که تا ثانیه‌ای پیش قصدِ رفتن داشت، از پوشیدن کلاه کاسکت اجتناب کرد و همانطور که موهایش را با کشی مشکی رنگ بالای سر جمع می‌کرد، موتور را روشن کرد. چون ایستادن رو‌به‌روی رستوران آن هم در این ساعت از شب غیر عادی بود، آن را جای دیگری پارک کرد و خودش هم از سمتِ ساحل مشغول دیدبانی شد. از سویی دیگر، یامور تکیه‌اش را از دیوار آهنیِ سردی که چند برابر بیشتر از دمای اتاق یخ کرده بود، گرفت و خیره به ماهوری که با ضربات ممتد به درِ اتاقک قصد داشت آن‌ها باز کند، لب زد: - نکن، باز نمیشه! ماهور بی‌توجه به این حرفِ او، ضربه‌ای محکم‌تر به دری که از آن سو قفل شده بود و باز شدنش با ضرباتِ کتفِ او غیر ممکن بود، وارد کرد که این دفعه دردی عجیب در نیمه‌ی چپ بدنش پیچید؛ "آخ"ای خفه از میانِ لب‌هایش خارج شد و رخ درهم کشید که یامور، با دیدن این وضعیت، پر حرص لب بر لب فشرد و بلندتر از پیش گفت: - نکن ماهور! یامور بلافاصله برخاست و همین که خودش را به ماهور رساند، دستش را دور بازوی او حلقه کرد و با کشیدنش باعث شد چند قدمی از در فاصله بگیرد؛ ماهور هم که بازویش اسیرِ انگشتان ظریف یامور شده بود، با همان چهره‌ی درهم کمی خم شد و دستِ راستش را روی کتفش فشرد. یامور نفسش را به بیرون فوت کرد که بخاطر دمای پایین، نفسش همانند بخاری از دهانش خارج و در هوا پخش شد. آب دهانی فرو فرستاد و گفت: - این‌جا زورِ بازو به کارِت نمیاد؛ نکن! لرزشِ صدایش که از سرما نشأت می‌گرفت، به قدری نامحسوس بود که فعلا در هیچ یک از کلماتش احساس نمی‌شد؛ ماهور کمر خم شده‌اش را صاف کرد و نگاهش را با عجز دور تا دور اتاقک به امید یافتنِ راهی دیگر برای خروج چرخاند و در آخر، چون چشمش چیزی جز دیواره‌های آهنی و سرد ندید، دندان‌هایش را روی هم فشرد و خطاب به فردی که در ذهن داشت، نجوا کرد: - لعنت بهت! سرش را قدری پایین انداخت و مسیرِ نگاهش را تغییر داد که دربِ چوبی و کوچکی که نیمه باز بود، بازگشت از همان راهی که آمده بودند را تنها راهِ موجود نشان داد؛ پلک‌هایش را کمی به هم نزدیک‌تر کرد و چون احتمال می‌داد این در هم از آن سو قفل شده باشد، چندان امیدوار نشد اما چک کردنش را هم بی‌فایده ندید. تحرکِ او نسبت به یامور خیلی بیشتر بود و دمای بدنش را بالا برده بود. از سویی دیگر تنِ یامور را ضعیف‌تر از تنِ خود در برابر سرما می‌دید پس با آزاد کردنِ بازویش از دست او، اورکت مشکی رنگی که به تن داشت را خارج کرد و همان‌طور که سعی می‌کرد زمانِ زیادی را خرج نکند، کت را روی شانه‌های یامور انداخت. دو لبه‌ی بالاییِ کت را کشید و به هم نزدیک‌تر کرد؛ سپس حینی که همان درب را مقصدِ دوم خود قرار داده بود، از کنارش رد شد و چون یامور راهی برای رفتن نداشت، تأکیدی بر روی تکان نخوردنش نکرد. از طرفی دیگر، الما لم داده بر روی صندلیِ چوبی‌ای که متعلق به قسمت ساحلی رستوران بود، دستانش را روی سینه‌اش قفل کرد و کفِ پوتینش را به لبه‌ی میزِ رو‌به‌رویش فشرد؛ نگاهی به ساعت مچیِ بسته شده روی دستش انداخت و با توجه به دمای اتاقک، زمانی که آن دو نفر فرصت داشتند تا پیش از منجمد شدن راهی برای خروج پیدا کنند را بررسی کرد. سپس با رضایتی که سعی در مخفی کردنش نداشت، زمزمه کرد: - عجله نکنید؛ هنوز زمان دارید. ثانیه‌ای پس از بیانِ این جمله، شاهدِ تکان خوردن قفلِ آهنی‌ای شد که روی همان دری که ماهور و یامور به عنوان ورودی استفاده کرده بودند، قفل کرده بود؛ صاف نشست و همان‌طور که کف پوتینش را روی شن‌های زیرِ پایش قرار می‌داد، قدری به جلو خم شد. چشمانش را ریز کرد و با دهانی که از تعجب باز مانده بود، آرام لب زد: - بی‌خیال پسر؛ تو که این‌قدر احمق نبودی! رو‌به‌روی در نشسته بود و اگر ماهور موفق به باز کردنِ در می‌شد، درست در تیر رأس نگاهش قرار داشت؛ چندان علاقه‌ای به فاش شدنِ هویتش نداشت اما اگر ذره‌ای نسبت به قفلی که استفاده کرده بود شک داشت، بلند می‌شد. دوباره تکیه‌اش را به صندلی داد و ساعت را چک کرد. نچی کرد و ناراضی لب زد: - اگه این‌جوری ادامه بدی خودم باید نجاتتون بدم! لب بر لب فشرد و چون هنوز هم تا دقیقه‌ی نود فرصت داشت، نفسش را صدادار به بیرون فوت کرد و ادامه داد: - آخه به جای این‌کار عقلت رو به کار بنداز! کانال به اون بزرگی بالای سرت رو ول کردی می‌خوای این در رو باز کنی؟ حال که دیگر ضربه‌ای به در وارد نمی‌شد، با کنجکاوی نسبت به اقدامِ بعدیِ ماهور، لب زد: - لطفاً ماهور؛ امروز ظرفیتم برای جا به جا کردنِ جنازه‌ی منجمد شده تکمیله!
  7. «پارت هفتادم» ماهور برای لحظه‌ای از تماشا کردنِ صحنه‌ای که تنها خودش قادر به دیدن بود دست کشید و قدمی به جلو برداشت. جلوتر رفت و همان بوته‌ی خشک شده‌ای را که در خاطراتش بوته‌ای سرسبز و زیبا بود، به امید دیدنِ همان درِ چوبی، کنار زد. پیشِ چشمانِ گرد شده و حیرت زده‌ی یامور، با لبخندی محو دستی بر روی سطحِ خاک خورده‌ی آن کشید با هُل دادنِ بیشترِ بوته به سمت چپ، دستگیره‌ی آن را پیدا کرد. شدتِ واکنش و تعجبِِ یامور پس از دیدنِ در، با تعجبِ پسرکی که در خیالِ ماهور بود برابری می‌کرد؛ همانند پسرک، یامور هم حینی که لبخندی آمیخته با حیرت بر لب داشت، نگاهش را موشکافانه بین ماهور و در چرخاند و پرسید: - این چیه؟ ماهور که خوب می‌دانست دختربچه‌ی در خیالش مارال، و پسربچه هم خودش است که بانیِ تجدید خاطرات شده‌اند، سر به زیر شد و با همان لبخندِ کمرنگ پاسخ داد: - مارال اون روز من رو اورد اینجا. به یاد روزی که مارال دستش را محکم گرفته و کشان- کشان به این سو می‌آورد، پلکِ کوتاهی زد و ادامه داد: - تهِ این راه به داخل رستوران ختم میشه. اما کجاش؟ شانه‌ای بالا انداخت و در پاسخِ خودش بلافاصله لب زد: - یادم نیست! یامور دستی به دستگیره‌ی فلزی و قدیمیِ آن کشید و چون شک و دودلیِ ماهور در رابطه با استفاده از این در را حس کرده بود، فشاری به دستگیره که به سختی تکان می‌خورد وارد کرد و پرسید: - اون روز به مارال اعتماد کردی؟ وارد شدی؟ ماهور سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و یامور، چون حس کرد دستگیره نرم شده و راحت تر تکان می‌خورد، ثانیه‌ای فشارِ دستش را کمتر کرد و با نگاه کردن به چهره‌ی مغمومِ ماهور، با لبخند لب زد: - پس دوباره بهش اعتماد کن! سپس فشاری به آن وارد کرد که در، با صدای جیر- جیری که خبر از قدیمی بودن و کهنه بودنش می‌داد، باز شد؛ مسیرِ تنگ و طولانیِ پشتِ در، به قدری تاریک بود که بیشتر از دو قدم جلوتر دیده نمی‌شد. یامور با دیدنِ مسیری که چندان به مذاقِ اویی که رابطه‌ی خوشی با مکان‌های بسته نداشت، خوش نیامده بود، ابرو درهم کشید و با تردید لب زد: - البته اگه می‌خوای هم اعتماد نکن! ماهور با تک خنده‌ای کوتاه، نگاهی به اطراف انداخت و خلوت بودنِ دور و بر اطمینان یافت؛ بی آنکه دستِ یامور را رها کند، گردنش را خم و پایش را بندِ لبه‌ی سنگیِ آن کرد و وارد شد. یامور که ورودِ هر دویشان باهم به این مسیرِ تنگ را ممکن نمی‌دید، دستش را رها کرد و پس از او وارد شد. اولین قدمش مصادف شد با کشیدنِ زانوی برهنه‌اش روی سطحِ زبرِ آنجا و بر جای گذاشتنِ خراشی سطحی. چهره‌اش را از دردِ کم، اما کلافه کننده‌ی خراش درهم کشید که ماهور، فلشِ موبایل خودش را روشن کرد و حینی که به دیواره‌ی کوتاهِ آنجا تکیه داده بود، لب زد: - در رو ببند یامور. یامور با گردنی خم شده نگاهی به پشت سر انداخت و با کشیده‌ی لبه‌ی در، آن را بست؛ سپس دستی بر روی زانویش کشید و پشتِ سر ماهور حرکت کرد. نیمی از راه‌ها با هر سختی بود طی کردند که یامور، کلافه از پالتوی بلند و دست و پا گیری که مدام سد راهش می‌شد، چند لحظه‌ای ایستاد و با سختی پالتو را از تنش خارج کرد؛ دستی به گردنِ خیس از عرقش کشید و نفسش را آهسته به بیرون فوت کرد. ماهور که نبودِ او را پشتِ سرش احساس کرده بود، مکثی کرد و منتظرش ماند. همین که یامور پالتو را همانجا رها کرده و قصد کرد به راهش ادامه دهد، شنیدنِ صدای آشنا اما ضعیفِ جیر- جیرِ در باعث شد دوباره مکث کند؛ ماهور هم که این صدا را شنیده بود، با نگاهی شکاک، راهی که آمده بودند را وارسی کرد و پرسید: - در رو بسته بودی؟ یامور قاطعانه سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و همانطور که نگاهش به پشتِ سر بود، به دیوار تکیه کرد. ماهور انگشتِ اشاره‌اش را مقابل لبانش به نشانه‌ی سکوت قرار داد و برای جلب نکردنِ توجهِ کسی که احتمال می‌داد وارد شده است، فلشِ موبایل را خاموش کرد؛ بی‌شک اگر کسی تعقیبشان کرده بود به جز صدای در، برای عبور از این مسیر تنگ صدای دیگری هم تولید می‌کرد. اما سکوت سنگینی که شنیدنِ صدای نفس‌های جفتشان را راحت‌تر کرده بود، روی فرضیه‌اش خطی قرمز کشید. از آنجا که چند قدمی بیشتر تا رسیدن به درِ چوبی‌ای دیگر نمانده بود و نورِ کم‌رمقی از کناره‌های آن اطرافشان را قابل تشخیص ساخته بود، ماهور برای روشن کردنِ مجددِ فلشِ موبایل اقدامی نکرد و با اشاره به یامور، به راهش ادامه داد. با فاصله‌ای کم از در، دستگیره را محکم فشرد اما تکان خوردنِ دستگیره به باز شدنِ در ختم نشد و گویی، چیزی از آن طرف در مانع از باز شدنش می‌شد؛ ماهور، ذره‌ای از آن فاصله گرفت و حینی که دستگیره را با دست مخالف گرفته بود، با کتف ضربه‌ای محکم نثارش کرد که قدری باز شد و با فشاری شدید از آن سوی در دوباره بسته شد. دخترک کفِ پوتینش را محکم به در فشرد و همانطور که سعی می‌کرد مانع از باز شدنش شود، نگاهی به اطرافش انداخت و زیر لب غر زد: - امون بده پسر! در همان حینی که منتظرِ ضربه‌ای شدیدتر از جانب ماهور بود، چشمش به صندوقی نسبتاً سنگین خورد و بی آنکه کف پوتینش را از در فاصله دهد، صندوق را به سمت خود کشید و موقتاً جلوی در نهاد؛ می‌دانست که وزنش آنقدری زیاد نیست که ماهور قادر به باز کردنِ در نشود، اما قدری برای او زمان می‌خرید تا اتاقک را بی آنکه دیده شود، ترک کند. موهای طلایی رنگش را عقب زده و همین که ضربه‌ای دیگر از سمت ماهور و تکانِ صندوق را حس کرد، لب بر لب فشرد و سریع سوی در گام برداشت. در چهارچوب ایستاد و با لبخندی خبیثانه و دندان نما، نظاره‌گرِ تکان خوردنِ دوباره‌ی صندوق شد. دستی در هوا تکان داد و پیش از بستنِ در، آهسته لب زد: - بای- بای! بسته شدنِ درِ اصلیِ اتاقک، با باز شدنِ درِ کوچکی در آن، همزمان شد؛ ماهور که پس از تکرار چهار باره‌ی این کار، برای بار پنجم موفق به باز کردنِ در شده بود، چهره‌اش را جمع کرد و تکانی آهسته به کتفش داد. یامور که از گرفتگیِ آن مکانِ تنگ عجیب کلافه شده بود، بلافاصله پس از ماهور وارد اتاقک شد و کش و قوسی به بدنش داد. آنقدری مسیر برایشان عذاب آور بود که هیچکدامشان نفهمیدند نه تنها اوضاع درست نشده است، بلکه از چاله درون چاه افتادند؛ ماهور که زودتر از یامور موقعیت را سنجیده بود، اخمی کرد و خیره به بسته بندی‌های گوشه‌ی دیوار که ظاهراً مواد غذاییِ رستوران بودند، پرسید: - کجاست اینجا؟ یامور نگاهی به اطراف انداخت؛ با روشن شدنِ دستگاه تهویه‌ی هوایی که سوزِ سرما را مهمانِ اتاقک کرد، نفسش را پرحرص به بیرون فوت کرد و با لبخندی عصبی پاسخ داد: - فریزر! الما لب زیرینش را با شوقی آشکار در چهره‌اش گزید و همزمان، با فشردنِ صفحه‌ی لمسی‌ای که کنار در قرار داشت، مشغول دست کاری کردنِ دمای اتاق شد؛ با اشتیاق و مکث، ثانیه روی عدد صفر توقف کرد اما همان دم نچی کرد و با فشردنِ دوباره‌ی صفحه، دما را تا زیر صفر کاهش داد. زمانی که به دمای مورد پسندش رسید، پوزخندی زد و خطاب به ماهور و یاموری که حال تازه دریافته بودند میانِ چه مخمصه‌ای گیر افتاده‌اند، لب زد: - خوش بگذره! سپس چنگی به موبایل زد و پس از شماره گیری، آن را کنار گوشش نهاد؛ وصل شدن تماس کافی بود تا بی آنکه صدایی از مخاطب بشنود، مشتاق لب بزند: - پاشام؟! چون در بیشتر مواقع او را "داداش" خطاب می‌کرد، پاشا به میم مالکیتی که پشتِ نامش قرار گرفته بود عادت نداشت و همین هم، سببِ نقش بستنِ لبخندی محو روی لبانش شد؛ الما منتظرِ پاسخش نماند و ادامه داد: - بینگو! پاشا خوب معنیِ این کلمه که گَه گاه تیکه کلام الما بود را می‌دانست؛ پس کوتاه و راضی پرسید: - تموم شد؟ الما قدم در راهرو نهاد و گفت: - تموم شد؛ نقشه‌ی بعدی؟ پاشا با رضایت سر تکان داد و پر تأکید لب زد: - نمی‌کُشیشون! الما یک باره خنده را از چهره‌اش پاک کرد و با تأخیر و بی‌میلی پاسخ داد: - باشه! پاشا که پاسخِ او را جدی نه؛ سرسری شنیده بود، با جدیت لب زد: - الما! الما لب بر لب فشرد و این‌بار، جدی‌تر از پیش تکرار کرد: - باشه!
  8. «پارت شصت و نهم» چون یامور سر به زیر مشغول شستن دستانش بود و پاسخِ ماهور که تنها تکان دادنِ سری به نشانه‌ی منفی بود را نمی‌دید، پس جواب دادن را به لحظه‌ای موکول کرد که یامور، از تمیزیِ دستانش مطمئن شده و سر بلند کرده است؛ با چهره‌ای قاطع اطمینان خاطری در رابطه با دردِ دستش به او داد و پس از بستنِ درِ مشکی رنگِ بطری که حال، قطره‌ای آب در خود نداشت، سرِ جای قبلی‌اش و پشتِ فرمان نشست. شنیدن صدای بسته شدنِ دری که از سمت یامور بود، اجازه داد حرکت کند و تا لحظه‌ی رسیدن به ابتدای مسیر ساحلی، سوالی در رابطه با محل دقیق رستوران نپرسید. مکانی بود که طی بیست سال تغییرات آنچنانی‌ای کرده بود، اما باز هم تداعی کننده‌ی خاطره‌ی آن روز بود و حافظه‌اش را وادار به یادآوری می‌کرد؛ تا جایی که توانست به یاریِ حافظه‌اش ادامه داد و با نشنیدنِ صدای یاموری که راهِ اشتباهش را تصحیح کند، دریافت که تاکنون مسیر را درست انتخاب کرده است. در آخر، درست جایی که میانِ دوراهی نتوانست راهِ درست را تشخیص دهد، ثانیه‌ای از سرعتش کاست که یامور، متوجه‌ی سردرگمی‌‌اش شد و گفت: - چپ. ماهور از سمتِ چپ، جاده‌ای که به ظاهر راهِ مستقیمی به ساحل داشت، حرکت کرد؛ تا حدی جلو رفت که فضای آن طرف گارد ریل‌ها، از زمینی خاکی و معمولی به شن و ماسه و دریای کم‌عمقی که در ادامه عمق پیدا می‌کرد، تبدیل شد. هرچه جلوتر می‌رفت، قدم گذاشتن در ساحلی تفریحی برایش باورپذیرتر می‌شد. با وجود ساعت و هوایی که رو به تاریکی رفته بود، باز هم عده‌ای کم مشغول قدم زدن کنار ساحل بودند. ناخواسته به یاد کسانی افتاد که آن روز در گرمای تابستان در ساحل والیبال بازی می‌کردند؛ یا حتی کسانی که لم داده بر روی تخته‌های کنارِ ساحل مشغول آفتاب گرفتن بودند. هیچ چیزِ این ساحل مشابهِ بیست سال پیشش نبود! همان‌طور که با سرعتی آهسته اطرافش را بررسی می‌کرد، نگاهش قفلِ بیلبوردِ مشکی رنگی شد که فونتِ خوانا و زیبایی با رنگی متضاد، کلمه‌ی "یامور" یا همان نام رستوران را به نمایش گذاشته بود؛ گویی تنها چیزی که تغییر نکرده بود، نام همین رستوران بود. یامور نگاهی به قسمتِ ساحلیِ رستوران که پشتِ آن و روی شن‌ها قرار گرفته بود، انداخت و پرسید: - همین‌جاست؟ ماهور همان اطراف ایستاد و خیره به چراغ‌های روشن و افرادِ کمی که در رستوران حضور داشتند، سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و مشتاقانه پرسید: - به نظرت چرا اسم رستوران رو تا الان عوض نکرده؟ پاسخِ سوالش کامل در دستِ یامور بود؛ او خوب می‌دانست دلیلِ عوض نشدنِ نامِ رستوران چیست. اولین ملاک یاشار برای خرید این رستوران، نه مکانِ گردشگری و پر رفت و آمدش بود و نه علاقه‌اش به داشتنِ رستوران. در اصل، یامور بودنش باعث شد تا یاشار دست به خریدش بزند. یامور، حینی که در ذهن دلیلِ این کار را برای خود مرور می‌کرد، سوالِ ماهور را بی‌جواب رها کرد و پرسید: - برنامه‌ای برای وارد شدنمون داری؟ ماهور نگاهش را از سمت شیشه‌های رستوران، به سمت قسمت ساحلی‌اش که خالی از جمعیت بود سوق داد و با لبخندی رضایت‌بخش و مرموز به یامور فهماند نقشه‌ای حساب شده در ذهن دارد؛ سه ساعتی را تا پایان ساعت کاریِ رستوران در ماشین سپری کردند و پس از خروجِ آخرین نفر و تاریکیِ مطلقی که بر آنجا حاکم شده بود، ماهور با اشاره‌ای کوتاه به یامور در را باز کرد و پیاده شد؛ یامور در سکوت تنها به پیروی کردن از او بسنده کرد و دنبالش راه افتاد. ماهور چند پله‌ای که متصل کننده‌ی جاده به ساحل بود را طی کرد و به محض برخورد کفِ پوتین‌هایش با شن‌ها، لحظه‌ای ایستاد. ناگهان در خیالش، تیرگیِ شب جایش را به نورِ تیز خورشید داد و سوزِ سرما، به گرمایی طاقت فرسا و در همین میان، صدای شیرینِ دخترکی که با شوق سوی او می‌دوید را شنید: - ماهور... ماهور؟! ماهور پلک محکمی زد و حال که برای لحظه‌ای از دنیای تخیلاتش به دنیای اصلی بازگشته بود، مانند همان دختر که نامِ او را صدا زده بود، نامِ یامور را زمزمه کرد: - یامور؟ یامور بلافاصله قدمی به جلو برداشت و پاسخش را داد اما ماهور، بی‌حرکت و خیره به شن‌های پراکنده‌ی روی زمین، با اخمی محو اجازه‌ی تداعیِ دوباره‌ی چهره‌ی دخترک را برای خودش صادر کرد. ادامه‌ی ماجرا همچون فیلمی جلوی چشمانش نقش بست. لحظه‌ای که دخترک، به پسربچه‌ی مورد نظرش رسید و حینی که با لبخندی عریض دندان‌های کوچکش را به نمایش گذاشته بود، به سمت او دست دراز کرد و با این کار خواست تا جایی همراهی‌اش کند. ماهور که‌ خوب این تصویر را به یاد می‌آورد، با لبخندی دردناک که از چشم یامور دور نماند، منتظرِ واکنش پسرک ماند. پسربچه بی‌چون و چرا، با اعتمادی کامل و تنها اندک کنجکاوی‌ای که در نگاهش یافت میشد، خواهانِ دانستنِ مقصد شد و پرسید: - کجا؟ ماهور سری تکان داد و با حذف شدنِ دوباره‌ی تصاویر، نفسش را آرام به بیرون فوت کرد و کمی به سمت یامور مایل شد؛ خودش را جای دخترک گذاشت و این‌بار، او با دراز کردنِ دستش به سمت یامور، درخواست کرد تا همراهش شود. یامور برخلاف پسربچه‌ای که در تصورات ماهور نقش بسته بود، با چهره‌ای درهم ذره‌ای مکث کرد. سپس با نگاهی متعجب توضیحی از او خواست که ماهور، با نگاهی دلگرم کننده سر تکان داد و به دستِ دراز شده‌اش اشاره کرد. یامور که دید توضیحی نصیبش نمی‌شود، اعتراضی نکرد و همزمان با برداشتنِ قدمی دیگر، دستش را آرام قفلِ دستِ ماهور کرد اما فشارِ زیادی وارد نکرد تا مبادا دردِ دستش را یادآوری کند. واکنشش شباهتی با واکنش پسربچه‌ی در خیالات ماهور نداشت. اما اعتمادش عجیب با اعتمادی که در نگاه پسرک نهفته بود، شباهت داشت؛ همان‌قدر زیبا و محکم! اجباراً با هر قدمِ ماهور، یامور هم گامی برمی‌داشت و با کنجکاویِ بیشتری نسبت به مقصد ادامه می‌داد؛ ماهور هم گویی حس کرده بود همان پسر بچه‌ی شش ساله‌ای است که در همین مسیر، دستِ مارال را گرفته و با اشتیاق گام برمی‌دارد. ماهور با تکیه بر مارالِ شش ساله‌ای که پیش رویش دست پسرکی را گرفته و او را به سوی مقصد مورد نظر خود می‌کشد، و یامور با تکیه بر ماهوری که دستِ او را محکم گرفته بود و مسکوت در عالم دیگری سِیر می‌کرد، حرکت می‌کردند. مقصدشان شد قسمت ساحلیِ همان رستوران؛ ماهور خیره به بوته‌ی سرسبزی با گل‌های ریز و درشتِ سفید، لبخندی زد و همانطور که شانه به شانه‌ی یامور ایستاده بود، کمی دست او را فشرد و ادامه‌ی ماجرا را برای خودش تداعی کرد. یامور که جز بوته‌ای خشک شده و چند تکه شاخه‌ی شکننده‌ی آن چیزی نمی‌دید، کنجکاوانه منتظر ماند اما سکوت را برگزید و سوالی بر لب نیاورد. از سویی دیگر، پیش چشمان ماهور، مارالی قرار داشت که موهای مشکی رنگش را به دستِ بادِ نه چندان خنکِ تابستانی سپرده بود و با دیدن بوته، لبخندی مهمان لب‌های کوچکش کرد. بی آنکه دستِ پسرک را رها کند، قدری بوته‌ها را کنار زد و نظاره‌گرِ دربِ مربعی و چوبی‌ای شد که پشتِ بوته‌ها پنهان بود.
  9. «پارت شصت و هشتم» یاموری که یقین داشت ماهور، با این حجم از خوش‌بینی که نسبت به پایانِ ماجرا دارد حریفِ شخصِ مجهولِ ماجرا نمی‌شود، متمسخر "حتماً"ای زمزمه کرد؛ ماهور دقایقی فکر کرد و چون انتهای همه‌ی راه‌هایش به بازدیدی کوتاه از رستوران ختم می‌شد و راهی جز پنهانی وارد شدن نداشتند، پرسید: - رستوران ساعت چند تعطیل میشه؟ یامور پس از مدت کمی فکر کردن، پاسخ داد: - یازده، دوازده. ماهور نیم نگاهی به ساعت مچیِ بسته شده روی دستش انداخت و چون سه چهار ساعت تا زمانِ موعود وقت داشتند، سر بلند کرد و پرسید: - مطمئنی نمی‌خوای روی گرفتنِ کلید بیشتر فکر کنی؟ یامور با قاطعیت نچی کرد و همزمان با تکان دادن سرش گفت: - فکرش هم نکن! ماهور باشه‌ای کوتاه بر لب راند و حینی که سوییچ را به قصد استارت زدن به ماشین، می‌چرخاند، گفت: - آدرس؟ یامور با دست به جلو اشاره کرد و گفت: - برو سمت ساحل! ماهور که حال به تازگی قدری از موقعیت و آدرس رستوران را به یاد آورده بود، دستش را دور فرمان حلقه کرد و برای اطمینان از درست بودنِ مقصدی که به ذهنش آمده بود، نام ساحل را زمزمه کرد: - دالیا؟ پس از دریافت تأییدی از جانب یامور، سری تکان داد و گفت: - فهمیدم کجاست. سپس با اشاره‌ای به او فهماند تا کمربندش را ببند؛ یامور با کشیدن کمربند، آن را در جای مخصوصش قفل کرد و شقیقه‌اش را به شیشه‌ی خنکِ ماشین تکیه داد. ماهور نگاهی به جاده‌ی مستقیمِ پیش رویش انداخت و با مطمئن شدن از درست بودنِ مسیر، سرعت ماشین را بالاتر برد. هنوز بیست دقیقه هم از راهِ چهل دقیقه‌ای با ساحل دالیا نگذشته بود که یامور، با چشمانی بسته و نفس‌هایی آرام، خواب بودنش را به ماهور گوشزد کرد؛ ماهور نگاهی گذرا به چهره‌ی غرق در خوابِ او انداخت و همین که حس کرد در عالم خواب قدری بابتِ سرما در خودش جمع شده است، دریچه‌ی بخاری را به سمت او تنظیم کرد. خیره به جاده‌ی نه چندان شلوغِ پیشِ رو، در حالی که خودش هم با جوِ آرام و سکوتِ حاکم در ماشین خوابش گرفته بود، پلک‌هایش را کوتاه بست و پشت دستی به چشمانش کشید؛ سکوتِ ماشین آن هم در راه‌های طولانی آزارش می‌داد، اما این را به‌خاطر یاموری که عمیق در خواب فرو رفته بود، تحمل کرد. مسیرش را با لاینِ سمتِ راست جاده‌ی یک طرفه تنظیم کرد و با بررسی گارد ریل‌های کنار که جاده را از درخت‌های خشک شده و زمینِ خاکی‌ای که با باران مخلوط شده و گِل ساخته بود، به امید یافتنِ ردی از تصادف با سرعتی نسبتاً کم رانندگی کرد؛ خودش هم می‌دانست وجودِ ردی از تصادفی که بیست سال پیش رخ داده بود، ممکن نیست و پیدا کردنِ محلِ دقیق برخورد کامیون با ماشین از این راه اتلافِ وقت حساب می‌شد. پس به تنها دانسته‌اش که تصادف در این جاده بود، اکتفا کرد و از کنکاش کردن دست کشید. با پایین کشیدنِ شیشه و حس کردنِ هوای نسبتاً سرد و نه چندان مرطوبی که بخاطر فصلِ پاییز بود، دریافت که مسیرِ زیادی تا ساحل نمانده است. حال که فاصله‌ی چندانی با رستوران نداشت و آدرسِ دقیقی از آن هم در یادش نبود، کمکِ یاموری که همچنان عمیق در خواب بود را لازم داشت. نگاهی به ساعت انداخت و چون عقربه‌ی کوچکِ آن را روی عدد نه دید و از داشتنِ زمان کافی تا دوازدهِ شب اطمینان یافت، به جای بیدار کردنِ یامور، گوشه‌ای از خیابان ایستاد و از ماشین پیاده شد. برای اطمینان از امنیت یاموری که در ماشین خوابیده بود، به کمک ریموتِ ماشین، درها را قفل کرد و به سمت بشکه‌ی سفید رنگِ قدیمی‌ای که آب، قطره- قطره از شیرِ آن چکه می‌کرد، گام برداشت. پس از رسیدن به آن، با تکیه دادنِ زانویش به لبه‌ی سنگی که بشکه روی آن قرار داشت، بی آنکه تماسی با زمین داشته باشه به کمک زانوی خم شده‌اش نشست. با حرکت دادنِ اهرمی مشکی رنگ، که متضادِ رنگِ سفیدِ بدنه‌ی پلاستیکیِ بشکه بود، دستِ راستش را زیرِ آبِ جاری شده و خنکِ آن گرفت؛ سعی می‌کرد بدونِ دخالت دادنِ دستِ مخالفش، لکه‌های خشک شده‌ی خون را پاک کند. فشار آب را قدری کمتر کرد و با جلو بردنِ دستِ چپ، بی‌آن‌که قطره‌ای آب روی دستمال گردنِ بسته شده دور دستش بریزد و به زخمِ تازه‌ی زیرش نفوذ کند، تنها به پاک کردنِ لکه‌های روی انگشتش اکتفا کرد. سپس همزمان با نگاه کردن به مغازه‌ای بینِ راهی که دو قدمی با او فاصله داشت، شیر را بست و آب را قطع کرد؛ بلند شد و همان‌طور که به زانوی خاک خورده‌اش دست می‌کشید، سمت دربِ ورودیِ آن قدم برداشت. چند دقیقه‌ای در مغازه را خرج خریدِ آب معدنی‌ای کوچک کرد و سریع از آن‌جا خارج شد. به ماشین نزدیک شد و چون از شیشه‌های دودی، چیزی از درونِ آن را تشخیص نمی‌داد، سوییچ را از جیبش خارج کرد و با فشردنِ دکمه‌ای از ریموت، قفل درها را باز کرد؛ هنوز کاملاً وارد ماشین نشده بود که یامور، با خستگی به چشمانش دست کشید و گفت: - با این‌بار شد دوبار! ماهور پیش از بستنِ در، حال که به هوشیاریِ کامل او پی برده بود، بطری به دست دیگرش داد و پس از بستنِ در، پرسید: - چی؟ یامور، به فشردنِ چشمانِ خواب آلودش با حسِ سوزشی از جانبِ آن‌ها پایان داد؛ چون بارِ دومی می‌شد که ماهور، در را روی او و پس از رفتنِ خود قفل کرده بود و این، خاطره‌ی خوشی را برایش یادآوری نمی‌کرد، ناراضی پاسخ داد: - قفل کردنِ در. دیگه هیچ‌وقت این‌کار رو نکن؛ لطفاً! ماهور پس از زمزمه کردنِ "آهان"ای کوتاه، "باشه"ای آرام هم بر زبان آورد؛ نگاهی به بطری آب انداخت و با اشاره به همان بشکه اشاره کرد. چون بطری هم به همین منظور برای شستن دست‌های یامور خریده بود، به سمت او گرفت و گفت: - دست‌هات رو بشور! یامور با نگاهی گذرا به بشکه دریافت که دو گزینه برای پاک کردن لکه‌های خون از روی دستانش دارد؛ ثانیه‌ای فکر کرد و چون کوفتگیِ بدنش اجازه‌ی پیاده شدن از ماشین را صادر نکرد، بطری را از دست ماهور گرفت. در را باز کرد و برای خیس نشدنِ داخل ماشین، یک پایش را بیرون گذاشت و کمی خم شد؛ پس از باز کردنِ درِ بطری، قدری از آن را روی دستش ریخت و بلافاصله، با قرار دادنش روی زمین مشغول کشیدنِ کفِ دستانش به هم شد. همانطور که به پایین خم شده بود و سر به زیر مشغول زدودن لکه‌های خون بود، ناگهان خنک شدنِ دستانش توسط آبی که از بطری بر روی آن‌ها خالی شد، مجبورش کرد تا ناخواسته نگاهش را بالا بکشد. ماهور با دیدنِ نیمی از بطری که خالی شده بود، روی یکی از زانوانش مقابل یامور نشست و برای خیس نشدن، فشارِ آبی که از بطری خارج می‌شد را کنترل کرد. یامور چشم از چهره‌ی او دزدید و چون ماهور بطری را با دستِ بسته شده‌اش گرفته بود، با صدایی آرام پرسید: - درد می‌کنه؟
  10. «پارت شصت و هفتم» یامور گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و خیره به چهره‌ی کودکانه‌ی ایلیار در عکس، لب زد: - روزی که پرونده‌اش رو خوندم با اینکه پرونده‌ی خودم نبود اما یکم راجع به خودش و خانواده‌اش کنجکاوی کردم! ماهور با همان چهره‌ی شوکه، ناخواسته پوزخندی زد و پرسید: - فقط یکم؟ یامور همچنان بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - چیزی بود که از دستم برمی‌اومد! مجالی نداد و چون یک آن مسئله‌ی مهمی را در این باره به یاد آورد، بلافاصله "آهان"ای کش‌دار بر لب راند و ادامه داد: - این شایعه هم خیلی به چشمم خورد؛ بعضی‌ها با سرپوش گذاشتن روی مدارک سعی داشتن جنایت رو حادثه جلوه بدن. البته اگه بشه اسمش رو شایعه گذاشت! تای ابرویی بالا انداخت و رو به ماهور، با اطمینان ادامه داد: - یعنی مرگِ عمو و زن عموت با برخوردِ کامیون از پشت به ماشینِ ثابت، اون هم در حالی که این سرعت برای کامیون توی جاده غیر مجازه حادثه نبوده؛ قتلِ عمد بوده! ماهور ناباورانه سری به طرفین تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: - نمیشه! یامور با کمک پرونده‌هایی که تاکنون حل کرده بود و حس ششمی که هیچوقت به او دروغ نگفته بود، عجیب به جنایت بودنِ ماجرا شک داشت؛ مطمئن بود هیچ حادثه‌ای آنقدری دقیق و برنامه ریزی شده اتفاق نمی‌افتاد! اما در پاسخش به ماهور، شکی که داشت را بروز نداد و گفت: - یه احتماله! سپس خیره به ردِ کم‌رنگ و خشک شده‌ی خون روی دستش، سوالِ بعدی‌اش را بر زبان آورد: - آدرس اون رستوران رو بلدی؟ چون با این عکس منظورش جز رستوران، نمی‌تونه جایِ دیگه‌ای باشه. ماهور بلافاصله و مطمئن، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت: - یادم نیست! یامور کلافه نچی کرد و بلافاصله پرسید: - اسمش چی؟ ماهور که گویی همان دم نام رستوران را به خاطر آورد، به قطره‌های ریزِ بارانی که تازه شروع به باریدن کرده بودند و مقصدشان شیشه‌ی ماشین بود، خیره شد و چون این هوا با نامی که قصد داشت بر زبان بیاورد هم معنا بود، لبخندی کنج لبانش نشاند و پرسید: - موقعی که درموردشون کنجکاوی می‌کردی اسم رستوران رو نفهمیدی؟ نگاهش همچنان سوی شیشه و مشغول تماشای باران بود اما حرکتِ سرِ یامور به نشانه‌ی منفی را متوجه شد؛ دست دراز کرد و با فشردنِ دکمه‌ای و فعال کردنِ برف پاک کن، قطره‌های باران را از روی شیشه پاک کرد و زمزمه‌وار لب زد: - یامور! یامور که در خیال خود فکر کرده بود ماهور نامِ او صدا زده، نگاهش را از برف پاک کن‌های در حال حرکت دزدید و با لبانی بسته تنها به یک کلمه اکتفا کرد: - هوم؟ ماهور نگاهی به چهره‌اش انداخت و گفت: - اسم رستورانه، البته اگه تا الان عوضش نکرده باشن! یامور با تجزیه و تحلیل حرفی که شنیده بود، حیرت زده آب دهانی فرو فرستاد و نامِ خودش را زیر لب زمزمه کرد؛ سپس چشم بست و مردمک‌های سبز رنگِ متعجب و ناراضی‌اش را پشتِ پلک‌هایش مخفی کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: - اگه همونی باشه که تو ذهنمه می‌دونم کجاست و مالِ کیه! ماهور که شناختن هویت صاحب رستوران را مهم‌تر می‌دید و از سویی برای ورود به قسمت‌های پشتیِ رستوران کمکش را لازم داشت، پرسید: - کیه؟ یامور با صدایی بسیار آهسته، چشم بست و لب زد: - یاشار. به قدری لحن صدایش آهسته بود که ماهور جز نجوایی آرام، کوچکترین چیزی از نامِ صاحب رستوران را نشنید؛ ابرو درهم کشید و درحالی که گوش تیز کرده بود تا دفعه‌ی دوم چیز بیشتری دست‌گیرش شود، مجدداً پرسید: - کی؟! یامور باری دیگر، اما با صدایی بلند تر تکرار کرد: - یاشار! ماهور سوالی در رابطه با هویتِ یاشار یا نسبتش با یامور نپرسید تنها با نگاهی کنجکاو به او فهماند که خواهانِ توضیحِ کامل تری در رابطه با این آدم است؛ یامور که چندان مشتاقِ باز کردنِ همه‌ی ماجرا برای ماهور نبود، کوتاه و مختصر توضیح داد: - یکی از کارمندای سابق بابامه. ماهور ابرویی بالا انداخت و در حالی که برای باور کردنِ این تفسیر شک داشت، سری تکان داد و مرموزانه پرسید: - از اموال همه‌ی کارمندای سابق بابات اینجوری خبر داری؟ یامور کلافه پلکی زد و با نگاهی معنادار که دستورِ پایانِ بحث را می‌داد، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت: - این با بقیه فرق داشت؛ بخاطر همونه! ماهور سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و با لحنی که رگه‌هایی از تمسخر درون خود جای داده بود"آهان"ای کشیده زمزمه کرد؛ سپس با فکر به آنکه کارشان با این آشنای ناشناس برای قدم گذاشتن در رستوران راحت تر شده است، لب باز کرد: - پس اگه آشناست می‌تونی کلید... یامور که تا تهِ جمله‌اش را گرفته بود، بلافاصله سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و پیش از آنکه فرصت کامل کردنِ سخنش را داشته باشد، میانِ حرفِ او پرید و قاطع گفت: - اصلاً؛ حاضرم نصفه شب به عنوان دزد وارد رستورانش بشم، اما ازش همچین درخواستی نکنم! ماهور که تیرش به سنگ خورده بود، سری تکان داد و کاملاً جدی لب زد: - عالیه؛ پس برنامه‌ی امشب اینه که مثل دزد وارد رستوران این یارو بشیم! یامور سرش را به نشانه‌ی موافقت با این پیشنهاد تکان داد و بی‌توجه به تمسخری که در پس سخنِ ماهور نهفته بود، پاسخ داد: - قبوله! ماهور با مردمک‌هایی گشاد شده از بهر تعجب، نگاهش را مستقیم به چهره‌ی مصممِ او دوخت و با تأسفی آشکار در لحنش گفت: - شوخی کردم. یامور برخلاف ماهور، ترسی از انجام این کار نداشت و در صورتِ نیاز انجامش می‌داد؛ ماهوری که از همان ابتدا فهمیده بود هیچ شباهتی با آدم‌های اطرافش، خصوصاً یامور ندارد، هم‌چنان حسی مخلوط از حیرت و تأسف را چاشنیِ نگاهش کرده بود که یامور، خون‌سرد و بی‌تفاوت لب زد: - اما من جدی گفتم! با اشاره به عکسی که لبه‌ی سفیدش به واسطه‌ی دستِ بریده‌ی ماهور، ردی از خونِ خشک شده به طرحِ اثر انگشت گرفته بود، چشم ریز کرد و ادامه داد: - برای این‌که آن‌چه گذشت تعریف کنه این عکس رو نذاشته این‌جا؛ مثل بقیه‌ی کارهاش سرنخ داره که ظاهراً ختم میشه به اون رستوران! ماهور تأسف را از چهره‌اش زدود و نگاهِ ناراضی‌اش را به سمت عکس کشید که یامور، با فشردنِ لب‌های ماتیک خورده و کالباسی‌اش روی هم، برای دیدن چهره‌ی تمام رُخش گردن کج کرد و گفت: - ببین، یا باید اجازه بدی جوری که دوست داره نابودت کنه؛ یا باید برای مقابله باهاش مثل خودش بشی. کدوم رو ترجیح میدی؟ ماهور با پوزخندی عصبی دندان‌هایش را روی هم فشرد؛ با صدایی آرام اما پُر حرص تشر زد: - تو چی میگی یامور؟ من حتی نمی‌دونم با کی دارم سرِ چه موضوعی می‌جنگم؛ اصلاً نمی‌دونم طرف دردش چیه که بخوام... . یامور که هر آن منتظرِ پایان جمله‌اش بود تا نظرِ نهایی‌اش را بیان کند، با دیدنِ جمله‌ای که ظاهراً پایان ناپذیر بود، میانِ حرفش پرید و گفت: - دوتا راه بیشتر نداری! ماهور که جمله‌ی قطع شده‌اش را ناتمام رها کرده بود، سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد؛ اما نه تأییدِ حرفِ یامور، بلکه تأییدِ ایده‌ای که در ذهن خودش می‌گذشت. متفکرانه خیره‌ی عکس شد و زمزمه کرد: - کسی که دو راهِ موجود رو نخواد راهِ سوم می‌سازه.
  11. «پارت شصت و ششم» ماهور مخالفتی نکرد و حینی که مچِ دستش میانِ انگشتانِ ظریفِ یامور جای می‌گرفت، اخم‌هایش را درهم کشید و سکوت کرد؛ یامور که زیرِ نگاهِ سنگینِ ماهور سعی داشت کارِ خودش را ادامه بدهد، نگاهی دقیق به محلِ زخم و کفِ دستِ او انداخت. پس از مطمئن شدن از نبودِ خرده شیشه‌ای، دستمال گردن را دورِ دستش و روی بریدگی، پیچاند و با گره‌ای محکم از خونریزیِ دوباره‌اش جلوگیری کرد! سپس سر جای قبلی‌اش بازگشت و همزمان با کشیدنِ کفِ دست‌هایش به هم برای پاکسازیِ چند قطره خونِ جا مانده، آرام و کمی معذب لب زد: - برو دکتر؛ عفونت می‌کنه! ماهور، با لبخندی بسیار محو که به سختی دیده می‌شد و از چشمِ یامورِ سر به زیر دور مانده بود، زیر لب تشکری کرد و دستش را عقب کشید؛ چند باری لب باز کرد تا حرفی بزند اما چینش کلماتی که قصد بیان کردنشان را داشت، درست نبودند. یامور، بی آنکه توجهی به تلاشِ ماهور برای سخن گفتن داشته باشد، تکه کاغذِ سفیدی که زیر پایش، روی کفپوش‌های مشکیِ ماشین خودنمایی می‌کرد را دید. چشم ریز کرد و با کنجکاوی، برای برداشتنش به پایین خم شد. ماهور با دیدنِ این واکنش، از کنار هم گذاشتنِ کلمات دست کشید که یامور، کاغذ را بین دو انگشت گرفت و مجدد، تکیه‌اش را به صندلی داد؛ نگاهی به پشتش انداخت و با دیدنِ تصویرِ بی‌کیفیتِ عکس، لبه‌ی پوسیده‌ی آن و خط‌هایی که بر اثر تا شدن روی آن بر جای مانده بود، به قدیمی بودنش پی برد. ماهور با دیدنِ تصویرِ آشنایی در عکس، متعجب پلک‌هایش را به هم نزدیک کرد؛ از وجود همچین چیزی در ماشین اطلاع نداشت. یامور خیره به سه چهره‌ی خندانِ کودکانی که در عکس می‌درخشیدند، ناخواسته لبخندی کمرنگ کنج لبانش نشاند و پرسید: - این چیه؟ ماهور که برخلافِ او، لبخند از چهره‌اش پاک شده بود، عکس را از دستِ یامور بیرون کشید و دقیق، جای- جای آن را زیر نظر گرفت؛ مطمئن بود وجود این عکس، آن هم در این ماشین اتفاقی نیست و دو کلمه‌ی نوشته شده پشتِ آن با مضمونِ "مرحله‌ی سوم"، مهرِ تایید بر روی فرضیه‌اش شد. لبخندِ هر سه کودک، جوری دلتنگِ کودکی‌اش کردند که بغضش را بی‌صدا قورت داد و پلکِ محکمی زد. عکس را کمی به سمت یامور مایل کرد و با اشاره به اولین پسربچه در گوشه‌ی راستِ عکس لب زد: - ایلیار. سپس به دختربچه‌ای که کنارِ ایلیار، با لبی خندان و چشمانی سبز ایستاده بود اشاره کرد و گفت: - مارال. یامور ابرویی بالا انداخت و قبل از او، به آخرین پسر بچه در گوشه‌ی چپِ عکس اشاره کرد و گفت: - اینم تویی؛ نه؟ ماهور نفسش را آهسته به بیرون فوت کرد و با تکان دادنِ سر، حرفش را تایید کرد؛ یامور به لبخندش جان بخشید و خیره به معصومیتی که در صورتشان می‌درخشید، نگاهش را روی مارال ثابت نگه داشت. نامش را زیاد شنیده بود اما این عکس، اولین تصویری بود که از او می‌دید. انگشتِ اشاره‌اش را آرام بر روی چهره‌اش کشید و گفت: - خوشگل بوده! ماهور با لبخندی تلخ دستی به صورتش کشید و در پاسخش، تنها یک کلمه‌ی کوتاه نجوا کرد: - آره..! صدایش به قدری آهسته بود که یامور، چیزی از آن نشنید و پیگیرِ فهمیدنِ زمزمه‌اش هم نشد؛ تنها، لب به دندان گرفت و متفکرانه نگاهی به فضای عکس انداخت. پوست لبش را آرام گزید و پس از سر بلند کردن، لب زد: - با حرف‌های دیشبت می‌خواستم بیخیال بشم، دخالت نکنم؛ اما... ماهور اجازه‌ی کامل کردنِ حرفش را نداد و در ادامه‌اش گفت: - اما تنها کسی که می‌تونه کمکم کنه تویی؛ نه؟ یامور به نشانه‌ی منفی، سری به طرفین تکان داد و قاطعانه لب زد: - نه؛ می‌خوام بفهمم آخرش چی میشه. ماهور با تک خنده‌ای تمسخرآمیز سر بلند کرد اما با قفل شدنِ ناگهانیِ نگاهش در چشمانِ یامور، خنده را به کل از چهره‌اش پاک کرد. با حالت متفکرانه‌ای چشم ریز کرد و گفت: - قانع کننده نبود! یامور شانه‌ای بالا انداخت و سکوت کرد؛ چون کششِ خاصی که نامش را کنجکاوی گذاشته بود، نسبت به این ماجرا داشت، منتظر اما مصمم به مردمک‌های قهوه‌ای رنگِ ماهور چشم دوخت که ماهور، بر خلاف میلِ باطنی‌اش موافقت کرد و گفت: - به یه شرط! با دیدنِ ابروی بالا پریده‌ی یامور و نگاهی که رنگِ طلبکارانه‌ای به خود گرفته بود، سری تکان داد و تصحیح کرد: - خب یه قول! یامور با همان چهره، سوالی سر تکان داد؛ ماهور با تأکیدی غلیظ بر جمله‌اش، دستوری بیان کرد: - هرجا ازت خواستم کنار می‌کشی! ماهور ابرویی بالا انداخت و در ادامه، با پافشاریِ بیشتری نسبت به جمله‌ی قبلی‌اش لب زد: - بدون اطلاع من هم کاری نمی‌کنی! یامور که با هشدارِ اولِ او انگشتِ کوچکش را برای شمارش بالا آورده بود، با دومین جمله انگشت حلقه‌اش را هم باز کرد و گفت: - شد دوتا قول! ماهور که فهمیده بود یامور حرفش را به شوخی گرفته و جدیتی در صدایش برای پاسخ نیست، کلافه پلکِ کوتاهی زد و به امید آنکه یامور قدری مسئله را جدی بگیرد، محکم لب زد: - یامور! یامور با مشت کردنِ دستش، نفسش را صدادار به بیرون منتقل کرد و چشمانش را در حدقه چرخاند؛ از داخل، لپش را گزید و گفت: - باشه، قبول؛ هرجا ازم خواستی کنار می‌کشم. بدون اطلاعت هم کاری نمی‌کنم! خوبه؟ ماهور هرچند که با این دو جمله راضی نشده بود و همچنان هم رغبت چندانی به این کار نداشت، اما نگاهش را به سویی دیگر سوق داد و سرش را به نشانه‌ی مثبت، آرام بالا و پایین کرد؛ یامور نگاهی به گوشه‌ی میزِ چهار نفره‌ی عسلی رنگی که در عکس پیدا بود، انداخت و چون فضا را مشابهِ خانه ندید، پرسید: - این عکس رو کجا و کِی گرفتید؟ ماهور نگاهی به عکس انداخت و درحالی که میانِ تک- تک خاطرات تلخ و خوشی که در ذهنش داشت، آن روز را جستجو می‌کرد، اخمی کرد و پاسخ داد: - رستوران... بیست سال پیش، روز افتتاحیه‌ی رستوران عموم! یامور با یادآوری چیزی که چند روزِ پیش کشف کرده بود، متفکرانه نگاهش را به داشبورد دوخت و همانطور که با ابروهای بالا پریده‌اش اطلاعاتی که خوانده بود را به یاد می‌آورد، لب بر لب فشرد و گفت: - بیست و هشت دسامبر سال دو هزار و یک! لب‌هایش را کمی جمع کرد و با لحنی خاص، ادامه داد: - آلتان کارا به همراه همسرش در شبِ افتتاحیه‌ی رستوران جدید خود، به واسطه‌ی تصادفی هولناک جان خود را از دست دادند! سپس سر بلند کرد و خیره به نگاهِ اخم‌آلود و کنجکاوِ ماهور، شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - اون موقع سر تیتر اخبار بود! ماهور با چهره‌ای درهم مشغول حساب و کتاب سنِ خودش در آن تاریخ بود تا سن یاموری که چند سالی از خودش کوچک تر بود را در آن حادثه به دست بیاورد؛ در آخر سن خودش را هفت ساله و یامور را دختربچه‌ای چهار، پنج ساله در آن سال حساب کرد؛ یامور در آن زمان کوچک تر از این حرف‌ها بود که تیتر اخبار را بعد از بیست سال به یاد داشته باشد. جدا از آن، یاموری که در آمریکا متولد و بزرگ شده بود، نمی‌توانست از اخبارِ گذشته‌ی کشوری دیگر آگاهی داشته باشد! ماهور شوکه، بی آنکه گره‌ی کورِ بین ابروانش را باز کند به نگاهِ بی‌تفاوتِ او خیره شد و پرسید: - اینا رو از کجا می‌دونی؟
  12. «پارت شصت و پنجم» آکین با فاصله‌ای چند قدمی از نرده‌ها، تکیه‌اش را به صندلی داد و با چهره‌ای خنثی، تنها به شنیدن صدای ماهور اکتفا کرد؛ در این بازی‌ای که راه انداخته بود، از سویی بُرد و از سویی دیگر باخت‌. در هر دو صورت، ضرری نمی‌کرد. تنها مقدار سودش میانِ دو حالت قدری متفاوت بود. ماهور هر لحظه منتظرِ آن بود، آکین با اعتراف به نقشه‌ای که کشیده بود، خودش را نشان دهد؛ از حضورش در این مکان اطمینان داشت، اما جای دقیقش را نمی‌دانست. ثانیه‌ای بعد، پس از آنکه مطمئن شد قصدِ تسلیم شدن و نشان دادنِ خود را ندارد، بی توجه به تنِ جمع شده و غرق در خونِ مردی که پیش پایش افتاده بود، گام‌هایش را سمت یامور کج کرد. با ابروهایی گره خورده دستِ سالمش را پشت کمرِ او گذاشت و با این کار، از او درخواستِ قدم برداشتن به سوی درب خروجی را کرد. یامور که همچنان در شوکِ اتفاقی که افتاده بود به سر می‌برد، با تکان دادنِ سرش، به خود آمد و سریع‌تر، کنارِ ماهور به قصد خروج از آنجا قدم برداشت. با وجود آنکه هیچ چیز، حتی دلیلِ رفتار ماهور را هم نفهمیده بود، اما باز هم در این شرایط سکوت را مناسب تر دید و لب به پرسیدن سوالاتی که در ذهنش ردیف شده بودند، باز نکرد! با گذر کردن از راهی که به آن مکان ختم می‌شد، به ماشین رسیدند؛ یامور نگاهی به پشتِ سر انداخت و پس از لحظه‌ای مکث، در را گشود و بی هیچ حرفی سوار شد. از گوشه‌ی چشم نگاهی به ماهور انداخت و همانطور که دستِ زخمی‌اش را دید می‌زد، لب بر لب فشرد. ماهور که کنجکاویِ او را از روی سکوتش هم تشخیص می‌داد، دستِ چپش را مشت شده کنار پایش نگه داشت و حینی که اخم، هم‌چنان در چهره‌اش با غلظتِ زیاد دیده می‌شد، فرمان را زیرِ دست راست گرفت. پس از استارت زدن، پایش را روی پدال گاز فشرد و برای رفع کنجکاویِ یامور لب زد: - یه بازیِ دوسر سود برای خودش راه انداخته بود؛ می‌برد، سود می‌کرد؛ می‌باخت هم سود می‌کرد! یامور نیم نگاهی به دستِ راستِ او که سخت فرمان را چسبیده بود، انداخت و پرسید: - الان بُرد یا باخت؟ ماهور که به پیچِ ملایمی رسیده بود، از آنجا که نمی‌توانست با دستِ راست دور بزند، دستِ مشت شده‌ی چپش را به پایینِ فرمان چسباند و همزمان با چرخاندنِ آن لب زد: - باخت! یامور ابرویی بالا انداخت با سری پایین افتاده، اما نگاهی که سمتِ ماهور بود، لب زد: - اگه می‌بُرد؟ ماهور کلافه از سوالاتِ ناتمامِ او، پلکِ کوتاهی زد و با مایل کردنِ گردنش، نگاهش را به سمت او کشید و به امید خاتمه دادن به سوالات یامور، توضیح کاملی داد: - باخت، چون دستش رو خوندم؛ اینجوری فهمید اونقدری ناشی نیستم که معامله‌های واقعی و مهمش رو خراب کنم؛ اگه می‌بُرد هم که تو رو به دست می‌آورد. در هر صورت یه سودی بهش می‌رسید! یامور سرِ پایین افتاده‌اش را بلند کرد و خیره به او، کوبنده تر از لحنِ پاسخش گفت: - من رو می‌خواد چی‌کار؟ ماهور که از کنارِ جاده حرکت می‌کرد، با آخرین سوالِ یامور، پایش را روی پدال ترمز فشرد که ماشین با تکانی نسبتاً شدید ایستاد؛ کلافگی‌اش از بابت آسیب دیدنِ دستِ چپش بود. نداشتنِ میانه‌ی خوب با دستِ راست هم رانندگی را برایش سخت کرده بود. یامور هم با سوالاتش، کلافگی را تجدید می‌کرد. آرنجش را به فرمان تکیه داد؛ تقریباً کل تنش را به سمت یامور متمایل کرد و با چشمانی ریز شده گفت: - از اونجا که بابای من و تو یه کینه‌ی قدیمی و فراموش نشدنی از قبل دارن، به نظرت تو مناسب ترین گزینه برای ضربه زدن به اصلان خان نیستی؟ یامور کمی شوکه، ابرو درهم کشید و سپس، با لحنی طعنه‌دار پرسید: - توام مناسب ترین گزینه برای نزدیک شدن به منی؛ نه؟ ماهور که به خوبی منظورِ او را دریافته بود، چند ثانیه‌ای شوکه از بابتِ بی‌اعتمادیِ یامور سکوت کرد و سپس، با پوزخندی تلخ سر تکان داد؛ حرفی بر زبانش نمی‌آمد؛ پاسخِ اویی که یامور را خطِ قرمزِ خود مقابلِ پدرش نشان داده بود، این نبود. اگر شرطِ نزدیک شدن به یامور را از جانب پدرش قبول کرده بود، اکنون اینطور با شنیدنِ این جمله آتش نمی‌گرفت! یامور سکوتش را پاسخی مثبت برداشت کرد و چون درب‌های ماشین خود به خود پس از حرکت کردن قفل شده بودند، دستش را به دستگیره بند کرد و به قصدِ پیاده شدن گفت: - در رو باز می‌کنی؟ ماهور نگاهش نمی‌کرد، اما متوجه‌ی این اقدامش شد؛ قصدِ مخالفت هم نداشت‌. تنها اتفاقات این چند روز را در ذهنش مرور کرد و متمسخر گفت: - اینکه یک روز کامل رو صرفِ کنارِ تو بودن کردم نقشه بود؛ صمیمی شدن باهات هم که از روی قصد و غرض بود. دیشب هم به بهونه‌ی اینکه کلید خونه‌ت رو گم کردی بردمت خونه‌ی خودم چون... با وجود آنکه همه‌ی این جملات را بدون مکث و پشتِ سر هم بیان کرده بود، اما آخرین جمله‌اش را ناتمام رها کرد و بی آنکه به صورتِ یامور نگاه کند، ادامه داد: - اگه یک درصد فکر می‌کنی پشتِ حتی یکی از این کارا هدف داشتم... دستِ چپش را بی توجه به سوزشِ عمیقش بالا بُرد و با فشردنِ دکمه‌ای، قفل درهای ماشین را باز کرد و در ادامه‌ی جمله‌ی ناتمامش لب زد: - همین الان پیاده شو یامور! فشارِ دستِ یامور برای کشیدنِ دستیگره لحظه‌ای زیاد و همان دم کم شد؛ دودل میان ماندن یا رفتن گیر کرده بود. آب دهانی فرو فرستاد و حینی که نگاهش، لکه‌ی قرمزِ خونی که روی دکمه جا مانده بود را زیر نظر داشت، نگاهش را به سمت او سوق داد و با بررسی چیزهایی که دیده و شنیده بود، لب زد: - یه دقیقه‌ی پیش بابات با راه انداختنِ اون معامله نشون داد آسیب زدن به من رو اولین قدم برای شکستنِ بابام می‌بینه؛ نمیگم صد در صدِ هدفش من بودم اما حداقل پنجاه درصدِ تلاشش برای گرفتنِ من بود. اون وقت الان انتظار داری حرفِ پسرِ همون پدر رو باور کنم؟ انتظار داری باور کنم این اندازه صمیمی شدنت با من اتفاقیه؟ ماهور هربار که از زبان کسی نسبتش با آکین برایش یادآوری می‌شد، بابتِ گناهی که خود مرتکب نشده بود اما محکوم به پس دادنِ تاوانش بود، افسوس می‌خورد؛ آهی خفه از میانِ لبانش خارج شد و چشمانش را کوتاه بست. حوصله‌ی توجیه کردنِ یامور را نداشت؛ تنها قضاوت و تصمیم گیری را بر عهده‌ی خودش نهاد و گفت: - اگه ما انقدر صمیمی شدیم و تو این صمیمیت یک درصد من رو می‌شناختی... سر بلند کرد و هنگامی که با نگاهش سعی داشت منظورش را به یامور برساند، ساعد دستش را بالای فرمان گذاشت و ادامه داد: - می‌فهمیدی هیچکسی رو فدای کارای کثیفِ اون آدم نمی‌کنم؛ تو رو که اصلاً! یامور ثانیه‌ای بیشتر به چشمانِ او خیره نشد و بلافاصله، کلافه از سردرگمیِ خودش مسیرِ نگاهش را تغییر داد. نمیخواست اعتماد کند اما بی‌خبر بود همان لحظه‌ای که قدم در خانه‌ی ماهور گذاشت، اعتماد کرده بود؛ نمی‌دانست لحظه‌ای که بی چون و چرا کنارش قدم برداشت اعتمادش را دو دستی تقدیمِ ماهور کرده بود و حال راهیِ برای اِنکارش نداشت.‌ از ابتدای صحبتشان، نگاهش هر لحظه دستِ بریده و خون‌آلودِ ماهور را می‌دید و از همان لحظه سعی داشت خودش را بی‌تفاوت نشان دهد. بی توجه به نگاهِ کنجکاوِ ماهوری که در انتظارِ واکنشِ او بود، از شیشه نگاهی به بیرون، و مغازه‌های کنارِ هم انداخت. نگاهش هر نوع مغازه‌ای را پیدا کرد، جز داروخانه که مد نظرش بود؛ لبانش را آرام روی هم فشرد و با بالا آوردنِ دستش و کشیدنِ گوشه‌ای از پارچه‌ی دستمال گردنش، گره‌ی نه چندان محکمِ آن را باز کرد. بی آنکه نگاهی به چهره‌ی ماهور بیندازد، تکانی خفیف برای صاف کردنِ پارچه‌اش به دستمال گردن داد و سمت ماهور مایل شد. دستِ مخالفش را برای گرفتنِ مچ او دراز کرد اما همچنان، نگاه کردن به صورتش را جایز نمی‌دید.
  13. «پارت شصت و چهارم» ماهور نگاهی به جلو انداخت و سپس، دلگرم کننده سری تکان داد و با گرفتنِ مچ دستِ یامور، قدمِ اول را برداشت؛ با دیدنِ راه پله‌ی متروکه و تنگی که ظاهراً به زیرزمینی روشن ختم می‌شد، دستِ یامور را رها کرد و پیش قدم شد تا او هم پشت سرش قدم بردارد. با طی کردنِ پله‌هایی که تعدادشان به بیست تا هم می‌رسید، واردِ مکانی شدند که برخلافِ ظاهرِ متروکه‌ی خارجش، فضای تمیز و دکوراسیونی جذاب داشت. ماهور مشغولِ بازرسیِ راه پله‌های منتهی به طبقه‌ی بالا بود که ناگه همان پسرک جلوی راهشان سبز شد و با خم شدن جلوی او، به نحوی خوش‌آمد گفت! ماهور تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و به راهش ادامه داد اما با دیدن پسر که راهِ یامور را سد کرده بود، کمی به عقب مایل شد؛ پسر سر به زیر رو‌به نگاهِ بی‌تفاوت یامور، رو‌به‌رویش ایستاد و گفت: - شما نمی‌تونید وارد بشید! ماهور ابرویی بالا انداخت و بی آنکه قدمی بردارد لب زد: - بکش کنار! پسرک سوی رو چرخید و مردد لب زد: - اما... ماهور اجازه‌ی حرف زدنش را صادر نکرد و جدی‌تر از پیش، پرسید: - نشنیدی؟ پسر لب بر لب فشرد و بی آنکه چیز دیگری بر زبان بیاورد کنار کشید؛ یامور با لبخندی که ناخواسته رنگِ پیروزی داشت، کنارِ ماهور مشغولِ گام برداشتن شد. زیاد طولی نکشید که شخصی با کت و شلوار مشکی رنگ، جلویشان را گرفت و پس از خوشامدگویی، خود را آن سوی معامله معرفی کرد. سپس با اشاره به میز طوسی رنگی که دقیقاً سه صندلی دورِ خود داشت، از آن‌ها درخواست کرد تا بنشینند. ماهور نگاهی به وسایلِ قرار گرفته روی میز انداخت؛ سه بطریِ شیشه‌ایِ آب به علاوه‌ی قراردادی که جایِ خالیِ امضا در پایینِ صفحه‌اش خودنمایی می‌کرد. ماهور سر بلند کرد و گفت: - ظاهراً حرفاتون رو زدید؛ مقدار بار و دستمزد شما و راننده‌هاتون هم که تعیین شده. قرارداد هم که حاضره. پس من فقط واسه یه امضا اینجام؟ مرد کمی صندلی را عقب کشید و پس از نشستن، با تردیدی در تک- تکِ کلماتش دیده می‌شد، پاسخ داد: - قرارداد حاضره... یعنی بود! تا یک ثانیه‌ی پیش حاضر بود؛ الان تصمیم گرفتم تغییرش بدم! ماهور، ابرویی بالا انداخت و مشتاقانه پرسید: - چه تغییری؟ مرد، نیم نگاهی صریح به یامور انداخت و سپس، رو به ماهور ادامه داد: - بابت حملِ چند تُن جنستون پول نمی‌خوام! ماهور چشم ریز کرد و در حالی که دیگر اشتیاقی در لحنش نبود، لب زد: - پس چی می‌خوای؟ مرد این بار، واضح و محسوس خیره‌ی یامور شد که یامور، به اخمش غلظتِ بیشتری بخشید و ناخواسته، صاف‌تر نشست؛ مرد، بی آنکه فکر کند، قراردادِ جدیدش را روی میز نهاد و مجدد نگاهِ خریدارانه‌اش را یامور دوخت و گفت: - ایشون رو! در غیر این صورت، شرمنده... مرد منظورش را واضح رسانده بود؛ در ازای حمل چند تُن باری که متعلق به آکین بود، یامور را می‌خواست. دندان‌های یامور با این جمله روی هم ساییده شدند و با نگاهی مخلوط از عصبانیت و تعجب به چشمانِ او خیره شد؛ ماهور با وضعی کاملاً متفاوت از یامور، با خونسردی ابرویی بالا انداخت و کمی فکر کرد. بی‌تفاوت، دستش را به سمت بطریِ آب دراز کرد و لاجرعه، نیمی از آن را نوشید؛ یامور که این بی‌تفاوتیِ او را دید متعجب‌تر از پیش نگاهی به او انداخت و با چشمانی درشت شده نگاهش کرد. ماهور ثانیه دیگر را به فکر کردن اختصاص داد و در آخر، بی توجه به نگاهِ خیره و متعجب یامور، قاطع لب زد: - قبوله! یامور که تا آن لحظه سکوتش از بابتِ اعتمادی بود که به ماهور داشت، با شنیدنِ تک کلمه‌ای که بر زبان آورد، آب دهانش را بی‌صدا قورت داد اما سفت‌تر از این حرف‌ها بود که خودش را برای قدم گذاشتن در این مکان لعنت کند؛ نگاهش رنگِ شوک و تعجب گرفته بود اما از آنجایی که مطمئن بود، این اقدامِ ماهور بی‌دلیل نیست، به نگاه‌های منتظر و شکاکش بسنده کرد و حرفی نزد. اما ماهور، با عقب زدنِ صندلی و برخاستن، به کل تصورِ خود را در ذهنِ یامور خراب کرد! با قدم‌هایی آرام، خودش را کنارِ مردی که همچنان نشسته بود، رساند و جرعه‌ای دیگر از آبِ درون بطری نوشید که ناگهان، پس از پایین آوردنِ سرش، خیره‌ی نگاهِ حیرت زده‌ی یامور شد. طیِ این چند دقیقه توجهی به چشمانِ متعجبِ یامور نمی‌کرد، از همین سو، یامور هم که این نگاه و این فرصت را غنیمت شمرده بود، با نجوایی آرام که گویی تنها به باز و بسته شدنِ لب‌هایش ختم می‌شد، لب زد: - چی‌کار می‌کنی؟ ماهور بی آنکه چیزی به روی خود بیاورد، تنها انگشتِ اشاره‌اش را کاملا نامحسوس مقابلِ لب و بینی‌اش به اشاره‌ی سکوت نهاد و سپس، همانطور که بالای بطری و باریک‌ترین قستمش را در دستِ چپ گرفته بود، کمی به سمت میز خم شد و روان نویسی که لبه‌ی جیبِ کتِ آن مرد بود را، به قصدِ امضای قرارداد برداشت. مرد که از این کار نه، اما از اقدامِ یک دفعه‌ایِ ماهور برای برداشتنِ روان نویس تعجب کرده بود، در برابر چهره‌ی خونسردِ او، سکوت کرد! ماهور اولین ورقه‌ی شفافِ پرونده را ورق زد و با باز کردنِ درِ روان نویس به کمک دندان، کمی بیشتر به جلو خم شد و نگاهش را ثابت روی جایگاهِ امضا نگه داشت؛ از گوشه‌ی چشم، نیم نگاهی به بطریِ تقریباً خالی انداخت و قیدِ چند قطره‌ی ته مانده در آن را زد. سپس نگاهی گذرا به وزنِ جنسی که در قرارداد ذکر شده بود انداخت و لب زیرینش را برای مهارِ خنده گزید. در آخر به پوزخندی صدادار اکتفا کرد که کنجکاویِ مرد و یامور را برانگیخت! مرد برای دیدنِ چهره‌ی او، همانطور که نشسته بود کمی خم شد و پرسید: - چیزی شده؟ ماهور حتی توانایی انجام دادنِ ساده‌ترین کارها را هم با دستِ راست نداشت، چه برسد به خودکار دست گرفتن و امضا زدن! آرام خندید و گفت: - فراموش کردم با این دست نمی‌تونم امضا کنم! سپس پیش از آنکه فرصتِ پرسیدنِ سوالی دیگر را به او بدهد، با فشردنِ انگشتانش دور بطری، سرِ پایین افتاده‌اش را بلند کرد و بدون تعلل، بطری را با ضربی زیاد، پشتِ گردنِ مرد کوبید که ناله‌ی دردآلود و خفه‌ای در فضا پیچید. ثانیه‌ای صبر نکرد و با خم کردنِ زانویش، کفِ پوتینش را به صندلی کوبید و سببِ افتادنِ صندلی و فردِ نشسته روی آن شد. پوزخندِ طعنه آمیزش را به لبخندی عصبی و هیستریک مبدل کرد و صندلی را با پایش به سمتی دیگر پرتاب کرد؛ بعضی از تکه‌های شیشه‌ایِ قسمتِ پایینیِ بطری، روی زمین ریخته شده بود و تکه‌های دیگرِ آن، در یقه‌ی پیراهنِ مرد. تکه‌های بالاییِ بطری هم زیرِ فشارِ دستِ ماهور شکسته شده بود و خراشی عمیق روی دستش ایجاد کرده بودند. ماهور، بی توجه به سوزشِ آن، گامی بلند به سمت تنِ نیمه‌جان، اما گیجِ مرد برداشت و پس از مچاله کردنِ یقه زیر دستِ غرق در خونش، دندان‌هایش را محکم روی هم فشرد و نسبتاً بلند گفت: - کدوم احمقی وسطِ روز، وسطِ شهر، سه تُن مواد مخدر معامله می‌کنه؟ از حرص یقه‌اش را بیشتر زیر مشت فشرد و با صاف کردنِ زانوهایش، قدری از زمین فاصله‌اش داد؛ سپس تمامِ حرص و عصبانیتش را با لگدی که به شکم مرد زد، تخلیه کرد و فریادِ دردمندش را به گوشِ یامور رساند. خیره به چهره‌ی جمع شده‌ی او، پوزخندی زد و ادامه داد: - بعد هم با دیدنِ این دختر یادش میفته با پول نمی‌تونه کارم رو راه بندازه! مرد از سرِ درد، کمی چهره‌اش را درهم کشید که ماهور، آرام اما عصبی‌تر از پیش، در ادامه لب زد: - ببین؛ اونی که آدم معامله می‌کنه من نیستم، رییسته! سپس با شتاب، تنِ مرد را به زمین کوفت و صاف ایستاد؛ خیره به نرده‌هایی که متعلق به طبقه‌ی بالا بودند، تُن صدایش را بالا بُرد و جوری که انگار قصد داشته باشد شخصِ خاصی را مخاطب قرار دهد، فریاد زد: - به اون رییست هم بگو دفعه‌ی دیگه با راه انداختنِ معامله‌ی فرمالیته بخواد من رو خر فرض کنه کلاهمون میره توهم!
  14. «پارت شصت و سوم» *** یامور کلافه، آرنجش را به لبه‌ی شیشه‌ی ماشین تکیه داد و گفت: - میگی چی‌شده یا نه؟ ماهور همانطور که بیشترِ حواسش را به آینه‌های کناری داده بود، اخمی غلیظ مهمان چهره‌اش کرد و پاسخ داد: - صبر کن یامور! یامور فوت مانند نفسش را به بیرون هدایت کرد و با فشردنِ دکمه‌ی زیرِ دستش شیشه را پایین کشید؛ ماهور فشارِ پایش روی پدال گاز را کمتر کرد و همانطور که موشکافانه و نامحسوس فضای اطراف را زیر نظر داشت، بالاخره نگاهش با فردِ مورد نظر برخورد کرد. با دقت تمامِ خصوصیات ظاهریِ موتور سواری که با فاصله‌ای نسبتاً زیاد، همانند او پشتِ چراغ قرمز ایستاده بود، بررسی کرد که فشار انگشتانش دور فرمان بیشتر شد؛ همانی بود که انتظارش را داشت. - یامور؟ یامور بی هیچ حرفی، نگاهِ منتظر و سوالی‌اش را به نیم‌رخِ او دوخت که ماهور، با چشم اشاره‌ای به همان فرد کرد و گفت: - این رو امروز رو‌به‌روی خونت دیدم! یامور کمی چرخید و خیره به موتورسوارِ سیاه پوشی که مخاطبِ ماهور بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: - نه بابا! دیگه در این حد که آدم بندازه دنبالمون؟ مخاطبِ یامور، پاشا بود؛ اما ماهور دو احتمال می‌داد که پاشا، یکی از آن دو و اولین احتمال بود. اما با یادآوریِ اطلاعاتِ کاملی که آکین از این دو روز در دستش گذاشته بود، شکی که داشت به یقین تبدیل شد. یامور که این سکوتِ طولانی مدت را از جانبِ او دریافت کرد، پیشنهاد داد: - راه بیفت؛ اگه اونجوری باشه که تو فکر می‌کنی، میاد دنبالمون! ماهور که از احتمالِ دوم اطمینان بیشتری داشت، زمزمه‌وار لب زد: - اگه آدمِ اون باشه خودش می‌دونه دارم کجا میرم! یامور که مفهومِ جمله‌اش را نفهمیده بود، با چهره‌ای گُنگ پرسید: - کی؟ ماهور لب به دندان گزید و کوتاه، پاسخ داد: - بابام! یامور که پیش از خروج و بینِ راه، کمی اطلاعات درباره‌ی مقصد از زیر زبانِ او کشیده بود، ثانیه‌ای را به فکر کردن اختصاص داد و سپس، از گاز گرفتنِ لبِ زیرینش دست کشید و گفت: - باهات بیام؟ ماهور نمی‌دانست با چه اعتمادی داستان را برای یامور بازگو کرده بود؛ فقط می‌دانست اکنون می‌خواهد با همان اعتماد، به سوالش پاسخِ مثبت دهد. با سبز شدنِ چراغِ راهنما، و فشردنِ پایش روی پدال گاز، جواب دادن را به چند دقیقه جلوتر موکول کرد. نگاهش را بینِ یکی از آینه‌ها و مسیرِ رو‌به‌رو که شلوغی‌اش غیرعادی بود، تقسیم کرد که یامور، مصمم‌تر و پر تأکید پرسید: - بیام یا نه؟ جوری سوالش را بیان کرد، که گویی آخرین فرصتِ ماهور برای پاسخ دادن است؛ ماهور هم بی آنکه نگاه از آینه بدزدد، برای جویا شدنِ دلیلِ پافشاری‌های یامور، پرسید: - بیای که چی بشه؟ یامور با استفاده از فرصتی که پیش رویش بود، کمی تنش را به سمت او مایل کرد و با چشمانی ریز شده و لحنی تمسخرآمیز پاسخ داد: - نه که اولین بارته؛ می‌خوام گند نزنی به معامله! ماهور با شنیدن این جمله و درکِ معنی‌اش، بالاخره چشم از آینه گرفت و خیره به یامور، پاسخش را همانقدر متمسخر داد: - راست میگی؛ یادم رفته بود تو این کارا زیاد تجربه داری! یامور دندان بر دندان فشرد و با حرص، سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت: - آره تا دلت بخواد در رابطه با قاچاق و معامله‌هاش تجربه دارم؛ حالا یا بزن کنار یا... ماهور که دوباره نگاهش را به مسیر دوخته بود، میانِ حرفش پرید و قاطعانه گفت: - بشین! یامور دستش که همان لحظه دستگیره را لمس کرده بود، عقب کشید و با چهره‌ای درهم به صندلی تکیه داد؛ ماهور از قصد، سرعتِ ماشین را کم کرد و برای دیدنِ واکنشِ موتور سوار، با همان اندک سرعت ادامه داد. موتورسوار که با این وضع، دنبال کردنِ او را مناسب نمی‌دید، برای طبیعی جلوه دادنِ خود، با سرعتی نسبتاً زیاد از کنارِ ماشین گذر کرد. ماهور لبخندی از سر رضایت روی لب ترسیم کرد و حال، که فهمیده بود آن فرد آدرس را به خوبی حفظ است، پایش را روی گاز فشرد و بی آنکه دیگر او را زیرِ نظر بگیرد، یک راست مسیرِ مکان را در پیش گرفت. یامور که علاقه‌ای به سرعتِ زیاد نداشت و از سویی بابتِ نوسانِ سرعتِ ماشین که گاهی آرام می‌شد و گاهی سریع، آب دهانش را با کمی اظطراب، فرو فرستاد و طلبکارانه لب زد: - خود درگیری داری پسر؟ چرا اینجوری میری؟ ماهور در سکوت، تمام حواسش را به خیابانِ نسبتاً شلوغِ رو‌به‌رویش داد و با دیدنِ دوربرگردانی که به آن سوی خیابان ختم می‌شد، فرمان را زیر دستش چرخاند و با اخمی غلیظ، همان اطراف ایستاد؛ یامور متعجب از شلوغیِ اطراف، نگاهی به ماهور انداخت و پرسید: - شوخی می‌کنی؟ اینجا؟ پیش از آنکه ماهور فرصتِ جواب دادن پیدا کند، صدای آشنای زنگِ موبایلش حواسِ جفتشان را پرت کرد؛ ماهور نگاهی به صفحه‌ی روشن شده‌ی موبایل انداخت و سپس تماس را وصل کرد! - بگو! آکین همانطور که با قدم‌هایی کوتاه، از پشتِ نرده‌های استیلی که حکمِ محافظ را داشتند، طبقه‌ی زیرِ پایش را نگاه می‌کرد، گفت: - رسیدی؟ ماهور سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و در پاسخ لب زد: - رسیدم! آکین یکی از دستانش را دور استیلِ سرد حلقه کرد و پرسید: - تنهایی؟ ماهور با پوزخندِ دندان‌نما، و لحنی طعنه آمیز لب گشود: - بپایی که انداختی دنبالم بهت گزارش نداده که تنهام یا نه؟ آکین با حرص، میله را زیر دستش فشرد و نجواگرانه خطاب به شخصی که پیِ ماهور فرستاده بود، لب زد: - بی‌عرضه! اما بدون آنکه ذره‌ای کم بیاورد، لبخندی زد و گفت: - وقتی می‌دونم کجا داری میری چرا بپا بندازم دنبالت؟ ماهور متفکرانه سری تکان داد و گفت: - نمی‌دونم؛ شاید می‌خواستی بفهمی تنهام یا نه! حالا فهمیدی؟ آکین بی توجه به سوالِ آن، ابرو درهم کشید که چروک‌های کنار پیشانی و شقیقه‌اش قدری نمایان شد؛ سپس دستش را از میله فاصله داد و دستوری لب زد: - کارِت که تموم شد خبر بده؛ خراب نمی‌کنی ماهور! سپس بلافاصله دکمه‌ی قرمز رنگ را فشرد و تماس را قطع کرد؛ ماهور با شنیدنِ صدای بوق، پوزخندی صدادار روی لب نشاند و تمسخرآمیز اما آمیخته با حرص، همانطور که موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود، لب زد: - چشم! آرام پلک روی هم نهاد و موبایل را پایین آورد؛ نگاهی به اطراف انداخت که ناگهان چشمش با فردِ ناآشنا و سیاه پوشی که تکیه داده بر دیوار و دست به سینه، مشغول تماشای آن‌ها بود، برخورد کرد. پسرک که دیده شدنش توسط ماهور را فهمیده بود، سری تکان داد و با اشاره به کوچه‌ی کناری، کلاهِ هودی‌اش را بر سر گذاشت و واردِ کوچه شد. ماهور همزمان با باز کردنِ در، خطاب به یامور لب زد: - بیا پایین! یامور به تبعیت از او، در را گشود و پیاده شد؛ باد که لا به لای موهای فندقی رنگش پیچید، شاخه‌ای از آن‌ها را جلوی صورتش راند. دستی بینشان کشید و موهای ریخته شده در صورتش را پشت گوش زد. سپس با دنبال کردنِ ماهور، در همان کوچه‌ی نسبتاً تنگی که روی هر دیوارش، اشکال و تصویرهای عجیبی نقاشی شده بود، قدم گذاشت. ماهور محتاطانه نگاهی به پشت سر انداخت و دنبال پسرک، قصد کرد واردِ جایی که شباهتی با خانه نداشت، شود که یامور با گرفتنِ بازویش مانع از این کار شد؛ ماهور قدمی به سمت او عقب گرد کرد و سوالی خیره‌ی نگاهِ محتاطش شد که یامور، شکاک لب زد: - هیچکس اینجا مواد مخدر معامله نمی‌کنه ماهور!
  15. «پارت شصت و دوم» آکین با همان لحنِ خودخواه و اعصاب خُرد کنِ همیشگی‌اش لب زد: - از خونه‌ی جدیدت خوشت اومد؟ ماهور با چک کردنِ عقب و رویتِ نهان و یاموری که مشغولِ صحبت بودند و توجهی به او نداشتند، مجدد سر چرخاند و گفت: - همه چیزش خوب بود، جز موقعیتش! چشم ریز کرد و ادامه داد: - همسایه‌ی یامور شدن نقشه‌ی برنامه ریزی شده‌ی خودت بود، مگه نه؟ آکین ابرویی بالا انداخت و تمسخر آمیز گفت: - نیت بدی نداشتم! ماهور با تک خنده‌ای عصبی و کوتاه، نگاهِ مشکوکِ یامور را سمت خود کشید و زیرِ نگاهِ محسوسِ او، قدمی دیگر برداشت و با صدایی آهسته پرسید: - پشتِ کدوم کارِت نیت خیر خوابیده که این دومیش باشه؟ آکین با کلافگی و بی‌میلی، چرخی به مردمک‌هایش داد و گفت: - زنگ نزدم که همون بحثِ همیشگی رو شروع کنی؛ تا نیم ساعت دیگه برو سرِ میز معامله! جمله‌ی آخرش را به قدری دستوری بیان کرد که ماهور، ابرو درهم کشید و متعجب گفت: - کدوم معامله؟ آکین با نوک انگشتانش روی میز ضرب گرفت و پرسید: - حرفامون یادت نرفته که؟ ماهور با یادآوری شبی که در ازای کارت‌های اعتباری‌اش و راحت گذاشتنِ امره، کنارش بودن را با زبان خویش اعلام کرده بود، پلکِ کوتاهی زد و آرام، اما پُر حرص گفت: - گفتم هستم؛ ولی قرار نبود وقت و بی‌وقت بدون اینکه از قبل خبر بدی بگی پاشو برو سرِ معامله! آکین که کوچک ترین حرص و عصبانیتی در چهره و صدایش دیده نمی‌شد، بلافاصله لب زد: - اولاً این جزو شرط و شروطت نبود؛ دوماً هروقت من بگم توام باید بری. سوماً... با پوزخندی تمسخرآمیز بعد از کمی مکث ادامه داد: - تو که صبح تا شبت رو یا درگیر لجبازی با دخترِ اصلانی، یا تو بازداشتگاه؛ نمیشه پیدات کرد که از قبل بهت خبر داد! ماهور حیرت زده از آنکه آکین چگونه از همه‌ی این اتفاقات به طور کامل اطلاع داشت، فشارِ انگشتانش روی موبایل را بیشتر کرد؛ اما در این باره چیزی نگفت و تنها، به پرسیدنِ مکانِ معامله اکتفا کرد. پس از گرفتنِ آدرس، اخم‌آلود باشه‌ای زمزمه کرد و بی خداحافظی به مکالمه پایان داد. چشم از قاب عکسِ پیش رویش که در حین صحبت چشمش را گرفته بود، دزدید و قدم‌هایش را سوی محلی که پیش تر نشسته بود، کج کرد؛ رو به نهانی که مطمئناً منتظرِ پاسخِ او بود، کنارِ مبل ایستاد و گفت: - نهان بیا تو رو ببرم نمایشگاه از اون طرف خودم برم... میانِ صحبتش، ناگه چشمش به فردِ موتور سواری که از پنجره قابل رویت بود، خورد و حرفش را نصفه و نیمه رها کرد؛ ایستادنِ او، آن هم درحالی که ذره‌ای از چهره‌اش پیدا نبود و حوالیِ خانه را زیر نظر داشت، کمی مشکوک به نظر رسید. اما باز هم از صریح نگاه کردن به پنجره برای دیدن بیرونِ آن دست کشید تا یامور و نهان را بیخودی بابتِ این موضوع نترساند. نهان نیم نگاهی به مقصدِ نگاهِ او انداخت اما آنقدری دقت نداشت که فردِ موتورسوار را ببیند. ماهور نگاهش را مجدد سمت نهان سوق داد و همانطور که از گوشه‌ی چشم همان فرد را زیر نظر گرفته بود، برنامه را عوض کرد: - یا اینکه یه کار دیگه کنیم؛ آدرس رو برات می‌فرستم، تو خودت با ماشین یامور برو اونجا. یامور هم هرجایی خواست بره من می‌برمش. نهان بی توجه به عوض شدنِ ناگهانیِ برنامه، لبخندی از سرِ رضایت زد و دستش را سمت یامور، به قصدِ پس گرفتنِ دوباره‌ی سوییچ، دراز کرد؛ یامور چشم از نهان گرفت و چون ماهور از جانبِ او حرف زده بود، طلبکارانه خیره‌ی او شد. ماهور با ابرو به نهان اشاره کرد و گفت: - بده بهش! یامور ابرویی بالا انداخت که ماهور، مجدد با چشم و ابرو اشاره‌ای معنادار به او کرد؛ یامور که فهمید این درخواستِ او بی‌دلیل نیست، سوییچ را کفِ دستِ نهان گذاشت و رو به ماهور نامحسوس، سرش را سوالی تکان داد. ماهور جوابی نداد و پس از بدرقه و راهنماییِ نهان، سریعاً خودش را به لبه‌ی پنجره رساند و نگاهی دقیق به اطراف انداخت. اما دریغ از دیدنِ صحنه‌ای که چند ثانیه‌ی پیش دیده بود. یامور کنارش ایستاد و کلافه پرسیده: - چی شده؟ ماهور با کمتر کردنِ فاصله‌اش از پنجره، تا جایی که دید داشت را کنترل کرد اما باز هم چیزی نصیبش نشد؛ این‌بار یامور کلافه‌تر از قبل لب زد: - با توام! ماهور قدمی به عقب برداشت و متفکرانه چند ثانیه‌ای را خرجِ فکر کردن، کرد؛ سپس از آنجا که تنها گذاشتنِ یامور در خانه را درست نمی‌دید، سر بلند کرد و گفت: - بیا بریم تو راه بهت میگم! به سوال‌های پی در پیِ یامور که جویای مقصد می‌شد، توجهی نکرد و به سمت در رفت، که همین اقدامش هم سبب شد تا یامور دنبالش کند. *** پا روی پا انداخت و همانطور که روی صندلیِ چرم و یاسی رنگِ میز آرایش نشسته بود، آرنجش را روی میز گذاشت و کمی جلوتر آمد؛ کوچکترین بِراشی که به دستش رسید را برداشت و آرام روی سطحِ تیره ترین رنگِ پالتِ سایه‌اش کشید. سپس با بستنِ یکی از چشمانش، براش را قرینه با چشمِ دیگر، پشتِ پلکش کشید. کمی بعد پس از باز کردنِ چشمش، نگاهی کلی به آینه انداخت که تصویر منعکسِ شده‌ی فرهاد را در آن دید. هاریکا با لبخندی عمیق، خیره به تصویر و لبخندِ او، رژِ ملایم و کالباسی رنگش را روی لب کشید و با قرار دادنش روی میز، برخاست. دستی به پایینِ لباس سورمه‌ای رنگش کشید و به آینه پشت کرد؛ موهای حالت دار و خرمایی‌اش را روی شانه‌اش مرتب کرد و در همان حال، برای فهمیدنِ نظرِ فرهاد، لب زد: - خب؛ چطور شدم؟ فرهاد، همزمان با اینکه ساعتش را دور مچ می‌بست، با لبخندی مردانه و سنگین، اما سرشار از احساس، لب زد: - خوشگل بودی، خوشگل‌تر شدی! همین حرفش برای ایجاد لبخندی عمیق روی لبانِ هاریکا کافی بود؛ خم شد و پس از بستنِ بند‌های کفشش، کمر صاف کرد و دو سه قدم فاصله‌ی میانِ خودش و فرهاد را به صفر رساند. یقه‌ی نامرتب او را بینِ انگشتانش گرفت و مشغول صاف کردنِ آن شد. پس از آن، اولین دکمه‌ی پیراهنش را بست. بستنِ اولین دکمه‌ی پیراهن، همیشه عاملِ کلافگیِ فرهاد بود و هیچوقت علاقه‌ای به بستنش نداشت؛ اما از نظر هاریکایی که بیش از اندازه به آراستگیِ ظاهر اهمیت می‌داد، باز گذاشتنِ این دکمه چندان کار پسندیده‌ای نبود. فرهاد بی آنکه اعتراضی در این باره نشان دهد، تنها به سکوت و نگریستنِ چهره‌ی هاریکا آن هم در حالی که جز مرتب کردن پیراهنش، توجهی به او نداشت، اکتفا کرد؛ در آخر، هاریکا با لبخندی رضایت‌مند دستی به یقه‌ی او کشید و پرسید: - امروز چه کاره‌ای دکتر؟ فرهاد لبخندش را قدری عریض‌تر ساخت و با حالتی مرموز، لب بر لب فشرد و فاصله‌ی پلک‌هایش را کمتر کرد؛ ثانیه‌ای را در همین حالت، متفکرانه گذراند و سپس مشغول به توضیح دادن شد: - برم بیمارستان، کارها رو زود انجام بدم، بعدش شما رو دعوت کنم رستوران! هاریکا لبانِ ماتیک زده‌اش را روی هم فشرد و پرسید: - که اینطور! یعنی شام رو مهمون توییم؟ فرهاد سری تکان داد و زمزمه‌وار، "اوهوم"ای بر زبان آورد و پرسید: - حالا امشب وقتت آزاده؟ هاریکا سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت: - آزاد هم نبود، آزادش می‌کردم! سپس کمی عقب کشید و ادامه داد: - برو دیرت نشه! این جمله که وقتِ کوتاهشان را به فرهاد گوشزد کرده بود، سبب شد قدمی به عقب بردارد و همزمان بگوید: - شب می‌بینمت! هاریکا با تکان دادن سر تایید کرد که فرهاد، پس از برداشتنِ موبایل، سوی در قدم کج کرد؛ اما ثانیه‌ی آخر، از خارج شدن منصرف شد و با یک قدم، بر سر جای قبلی‌اش بازگشت. آرام، بوسه‌ای روی پیشانیِ همسرش کاشت و پیش از رفتن، جمله‌ای که به ندرت بر زبان می‌آورد را تکرار کرد: - دوسِت دارم!
  16. «پارت شصت و یکم» یامور این‌بار، با لحنی طعنه‌آمیز، دست به سینه شد و گفت: - ولی خیلی مشتاقم بفهمم چی بهت گفت که نصف شب، اونجوری با عجله بلند شدی رفتی پیشش! چشمانش را ریز کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: - اینا به کنار؛ در رو چرا قفل کردی؟ لحن و طرز صحبتش، آمیخته با حرص و حسودی بود. ماهور لبش را برای جلوگیری از خنده گزید و پاسخ داد: - شاید می‌خواستم بعد از رفتنِ من به سرت نزنه و وقتی جایی رو نداری بزنی بیرون! نمیشه؟ یامور گره‌ی دستانش را باز کرد و پر حرص تر از پیش لب زد: - ممنون از اینکه به فکرمی! ماهور اما این دفعه بی‌مهابا خندید و با چشم به داخلِ خانه اشاره کرد! - اجازه هست؟ یامور ابروهایش را درهم کشید و با تأسف خاصی در نگاهش، به او خیره شد؛ که ماهور، سری تکان داد و حق به جانب گفت: - یه شب خونه‌ام خوابیدی دختر! زشت نیست الان دعوتم نکنی داخل؟ یامور قدمی به عقب برداشت؛ با فشردنِ در رو به جلو قصد کرد در را ببند و پیش از بستن، قدری لای آن را باز گذاشت و با تکان دادنِ سرش نچی کرد. - نه زشت نیست؛ هرچی می‌خوای بگی همین‌جا بگو! ماهور که لبخندش را به کمرنگ‌ترین حالتِ ممکن رسانده بود، متفکرانه لب زیرینش را با زبان تر کرد و حینی که از باریکه‌ی در مردمک‌های سبز و منتظرِ یامور را زیر نظر گرفته بود، لب زد: - نیومدم چیزی بگم، یعنی در اصل... دستی بینِ موهایش کشید و نیمه‌ی راه، حرفش را رها کرد! - ولش کن! تنها به تکان دادنِ سرش به معنیِ خداحافظی اکتفا کرد و همانطور که ایستاده بود دو قدمی به عقب برداشت؛ مسیرش را عوض کرد و همانطور پشت به یامور مسیرش را ادامه می‌داد، سوییچ ماشین را در دست گرفت. یامور که تا لحظه‌ای پیش قصدِ بستنِ در را داشت، با ندامتی که منشأ اش را نمی‌دانست، نفسش را کلافه به بیرون فوت کرد و بلافاصله پیش از رفتنِ ماهور، با صدایی نسبتاً بلند و آمیخته با تردید نامش را صدا زد: - ماهور؟ بدون مکث، برگشتنِ را به ادامه دادن ترجیح داد و گفت: - هوم؟ یامور که در تلاش بود کنجکاوی‌اش را سرکوب کند، در آخر، بازنده از میدان برگشت و پرسید: - تو فلش چی بود؟ ماهور سری به نشانه‌ی ندانستن تکان داد و در پاسخ لب زد: - پسورد می‌خواست! یامور متعجب و با چشمانی ریز شده پرسید: - چی؟ ماهور شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - از اونجایی که پسوردش رو نمی‌دونستم فعلا بیخیالش شدم؛ بالاخره وقتی پسورد میده، سرنخش هم میده! یامور مجدد، در را همانقدر باز کرد و مشتاقانه پرسید: - رمزش چی می‌تونه باشه؟ ماهور با پوزخندی مرموز ابرویی بالا انداخت اما حرفی نزد؛ یامور که خودش معنیِ نگاهِ او را فهمیده بود، در را کامل باز کرد و کنار کشید. با حرص به داخل اشاره کرد و گفت: - بیا تو! ماهور کمی به لبخندش جان بخشید و رنگِ پیروزی به آن افزود؛ بی آنکه تعارفش را رد کند، راهِ رفته را برگشت و با گذشتن از دو پله‌ای که جلوی پایش بود، واردِ خانه شد. از سویی علاقه‌ای به دخالت دادنِ یامور به این موضوع نداشت و از سویی دیگر، تنها کسی که در طیِ این اتفاقات کنارش بود و از همه چیز اطلاع داشت، یامور بود و شاید می‌توانست اندکی به او کمک کند. در هر حال چه خوشش می‌آمد و چه نمی‌آمد، یامور خیلی وقتِ پیش پایش به ماجرا باز شده بود! قدم در راهروی ورودی نهاد و زیرچشمی، پیش از ورود به سالن، دکوراسیون و چیدمانِ وسایلِ آن را زیر نظر گرفت؛ پس از گذر کردن از راهرو و رسیدن به سالن، نگاهی به یامور که پشت سرش ایستاده بود، انداخت و با تأخیر پاسخ داد: - نمی‌دونم! به نظر تو چی می‌تونه باشه؟ یامور از او جلو زد و حینی که دستمال گردنِ سیاه و سفیدش، که مخلوطی از رنگِ پیراهن و کمربندش بود را دور گردنِ می‌بست، پرسید: - چند حرف بود؟ ماهور آزادانه لبه‌ی مبلِ نسکافه‌ای رنگ جای گرفت و کوتاه پاسخ داد: - هشت حرف! یامور، گره‌ی دستمال گردنش را مرتب کرد و پس از مایل کردنش به یک سو، از آینه فاصله گرفت و قاطعانه گفت: - پس یه تاریخه! پیش از آنکه ماهورِ در فکر فرو رفته فرصتِ اظهارِ نظر پیدا کند، زنگ در به صدا در آمد؛ یامور، چشم از چهره‌ی ماهور گرفت و قدم‌هایش را به سمت در مایل کرد. ماهور همزمان با تماشا کردنِ رفتنِ او، به پاسخش فکر کرد؛ احتمال آنکه رمز عبور یک تاریخ معین باشد، خیلی بیشتر از آن بود که هشت حرفِ بی‌ربط باشد. صدای بَشاش و سرخوشی که از انتهای راهرو شنیده می‌شد، رشته‌ی افکارش را پاره کرد و نگاهش را سمت خود کشید؛ نهان با ذوق و اشتیاق مشغولِ تعریف کردنِ مسئله‌ای برای یامور، که چهره‌اش جز بی‌تفاوتی بیانگر چیزِ دیگری نبود، قدم در سالن گذاشت اما با دیدنِ چهره‌ی آشنای ماهور، سکوت را پسندید. سکوتش همانند همیشه طولانی مدت نشد و با همان لحنِ خندان، خطاب به یامور لب گشود: - مهمون داری؟ ماهور که هر دفعه با دیدنِ نهان و رفتارهایش، جا می‌خورد، لبخند زد؛ یامور دست به سینه آن سوی سالن ایستاد و رو‌به‌روی هردوی آن‌ها لب زد: - ناخونده‌‌اس... در ادامه مردمک‌هایش را ریز کرد و گفت: - مثل خودت! نهان لب زیرینش را گزید و در کمال آرامش، سوییچ ماشین یامور را با دو انگشت، بالا آورد و گفت: - ماشینت رو آوردم... سپس با فشردنِ لب‌هایش روی هم، و ریز کردنِ چشمانش، حالتِ مرموزی به چهره‌اش داد و در ادامه گفت: - اما حالا که اینطور شد پسش نمیدم؛ شاید حوصله‌ام سر رفت خواستم یه دوری تو شهر بزنم. هوم؟ یامور که برخلافِ لحن دوستانه و شوخی‌های پی در پیِ او با بی‌میلی و جدیت پاسخش را می‌داد، با اشاره به ماهور لب زد: - نهان... اینی که رو‌به‌روت نشسته نمایشگاه ماشین داره! سپس نگاهش را به سمت ماهور سوق داد و در ادامه گفت: - پاشو ببرش نمایشگاه؛ بلکن دست از سرِ من و فرهاد برداره! نهان که ناگهان با شنیدنِ این جمله چشمانِ قهوه‌ای رنگش از خوشحالی برق زد، همانطور که سوییچ را بالا و بین زمین و آسمان نگه داشته بود، سوالی به ماهور نگاه کرد و گفت: - پس خودت نمایشگاه ماشین داری که هر دفعه با یه ماشین پیدات میشه؟ ماهور با مهار خنده‌ای که به جانش افتاده بود، سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد؛ نهان هم که تنها منتظر دریافت تاییدی از جانب او بود، سوییچ را بدون هیچ ندایی سوی یامور پرتاب کرد و روی مبلِ یک نفره‌، رو‌به‌ی ماهور جای گرفت. با اشتیاق به جلو خم شد و آرنجش را به زانوهایش تکیه داد. همانطور که با نگاهی سرشار از خواهش خیره‌ی ماهور شده بود، لب زد: - پاشو بریم! ماهور این دفعه بی‌بهانه خندید و گفت: - الان؟ نهان با شوقی آشکار در چهره‌اش، دست مشت شده‌اش را زیرِ چانه قرار داد؛ سپس سر تکان داد و "اوهوم"ای بر لب راند. ماهور که قدرتِ مخالفت با چهره‌ی مظلومانه‌ی و منتظرِ او را نداشت، لب بر لب فشرد اما بلند شدنِ صدای زنگ موبایلش، اجازه‌ی صحبت را از او ربود. حینی که موبایل را از جیب خارج می‌کرد، نگاهی به نامِ نمایان شده روی موبایل انداخت و خطاب به آن دو نفر زمزمه کرد: - ببخشید! این را بر زبان آورد و با بند کردنِ دستش به دسته‌ی مبل، برخاست و چند قدمی دور شد؛ با بی‌میلی نگاهی دیگر به نامِ مخاطب انداخت. خوب می‌دانست که هیچکدام از تماس‌هایش برای احوالپرسی نیست و قطعاً برای دستور دادن است. دست راستش را در جیب فرو برد و با فشردنِ آیکون سبز رنگ، تماس را وصل کرد. نگاهش را مستقیم به نوک پوتین‌های مشکی رنگش دوخت و با لحنی سرد، برخلافِ دیگر تماس‌هایش که با "جانم" شروع می‌شدند، پاسخ داد: - بله؟
  17. «پارت شصتم» زانو اش را به پایه‌ی چوبیِ کاناپه تکیه داد؛ چند ثانیه‌ای همان‌طور بهت زده در خیال خودش سِیر کرد که کشیده شدنِ دستِ یامور و تکانی که خورد، باعث شد از فکر و خیال خارج شود و خودش را عقب بکشد. تا بیش از این خوابش را خراب نکرده بود، پتو را مجدد بالا کشید و ایستاد؛ دست به کمر، لبانش را با زبان تر کرد و با نگاهی سردرگم، سرتاسر سالن را از زیر نظر گذراند. لپ تاپی که گوشه‌ی سالن روی میز، متصل به برق در حال شارژ شدن بود، چشمانش را ریز کرد؛ نگاهش را میانِ یامور و لپ‌تاپ رد و بدل کرد که ناگه لبخندی محو کنج لبانش جای گرفت. با قدم‌هایی شمرده به سمت میز گام برداشت. با دیدن چراغ سفید و کم‌جانِ کنارِ لپ‌تاپ، سیم را کشید آن را از سوکت لپ‌تاپ خارج کرد. فلش را در دست راست گرفت و با دستِ مخالف مشغول روشن کردنِ لپ‌تاپ شد؛ حینی که نگاهش به مانیتور لپ‌تاپ و در انتظار بالا آمدنِ ویندوزِ آن بود، با صدایی آرام روی فلش ضرب گرفت. پس از دقایقی انتظار، فلش را به لپ‌تاپ متصل کرد؛ با چهره‌ای کنجکاوی و مشتاق، منتظرِ دیدنِ محتوای فلش شد؛ اما نمایان شدنِ کلمه‌ی "رمز عبور" مردمک‌های کنجکاوش را گرد کرد. با حرص، دستِ مشت شده‌اش را به سطحِ میز کوبید و سببِ لرزشِ پایه‌ها و لپ‌تاپِ جای گرفته روی آن شد؛ لحظه‌ای یامورِ غرق در خواب را به یاد آورد و با چهره‌ای درهم، برای آگاهی از وضعیت او نگاهی به پشتِ سر انداخت. اما خوابش سنگین‌تر از این حرف‌ها بود که با این صدا از خواب بیدار شود. ماهور سرش را به سمت مانیتور مایل کرد و نگاهی به جایِ خالیِ کادر، که برای وارد کردنِ رمز، جای گذاری شده بود، انداخت. در حالت عادی می‌بایست رمزهای هشت حرفی‌ای که به ذهنش می‌رسید را امتحان کند، اما آنقدری خسته بود که تنها به بستنِ لپ تاپ بسنده کرد و با عقب کشیدنِ صندلی و فاصله دادنش از میز، برخاست. نفسش را آهسته اما کلافه به بیرون فوت کرد؛ این دفعه، معلوم نبود دفعه‌ی چندم است که پس از برداشتنِ سنگی از جلوی پایش، سنگی دیگر راهش را سد می‌کند! پس از فرو کردنِ دستانش در جیبِ شلوار جینِ مشکی رنگش، گام‌های خسته‌اش را روانه‌ی زمین کرد؛ پیش از ورود به اتاق، چشمش تراسِ نسبتاً بزرگی را در انتهای راهرو گرفت. در نظرش تراسِ خوش منظره‌ای آمد. هرچند که در شب چیزی برای دیدن نبود اما باز هم قدم‌هایش را به سمت دربِ شیشه‌ایِ تراس کج کرد. با کشیدنِ دستگیره‌ی آن به سمت مخالف، با کمترین صدا دربِ ریلی را گشود و از باریکه‌ای که ایجاد کرده بود، رد شد؛ نگاهش ابتدا گلدان‌های رنگارنگِ چیده شده روی نرده را زیر نظر گرفت و سپس، کفپوش‌های چوبیِ زیر پایش را. کنار دیوار، تخته‌ای چویی با چهار پایه که آن را از زمین فاصله داده بودند، قرار داشت. از آنجا که در نظرش جایِ مناسبی برای خواب بود، قدمی نزدیک شد و خودش را روی آن رها کرد. سرش را به دسته‌ی چوبی‌اش تکیه داد و دو دستش را قفل شده، پشت گردنش نهاد؛ چشمانِ خسته و سرخ شده‌اش را بست و خواب را مهمانشان کرد. بهانه‌ی بستنِ شدنِ چشمانش برای به خواب رفتنِ تنِ خسته‌اش کافی بود؛ به قدری خسته و کسل بود که چند ساعت خواب برایش معادل یک ربع خواب بود. با این حال، با صدای ضربه‌های متعددی به در، گیج لای پلک‌هایش را گشود و همانطور که دراز کشیده بود، نگاهی به اطراف انداخت. در کمال ناباوری، هوای اطرافش همچنان تاریک بود و اندک نوری که به چشمش می‌خورد، روشن بودنِ چراغِ خارج از ویلا را اطلاع می‌داد؛ با بلندتر شدنِ صدای ضربه‌ها، از وارسی کردنِ اطراف دست کشید و پس از برخاستن کش و قوسی به بدنش داد. از تراس، وارد خانه شد و کلافه، خطاب به فردِ عجولی که پشت در بود، لب زد: - اومدم! با کشیدنِ دستی به موهای شلخته‌اش، آن‌ها را قدری مرتب کرد و پشت در ایستاد؛ کنجکاو از اینکه چه کسی در این ساعت گذرش به خانه‌ی او افتاده، دستش را به سمت دستگیره دراز کرد و با پایین کشیدنِ آن، در را باز کرد! نگاهش که روی دستگیره ثابت مانده بود، پس از باز شدنِ در، بالا و روی صورتِ فرد کشیده شد؛ مردمک‌های قهوه‌ای رنگش، با قفل شدن در نگاهِ سبزِ کسی که پیشِ رویش ایستاده بود، رنگِ شک به خود گرفتند. چشمانِ ریز شده و متحیرش، از مردمک‌های سبز رنگِ او به سمتِ کفش‌های مشکی رنگ و پاشنه‌دارِش کشید و آب دهانی فرو فرستاد. به خواب، واقعیت و یا توهم بودنِ تصویر مقابلش واقف نبود! همانطور در سکوت و با اخم‌هایی که از حیرت نشأت گرفته بودند، خیره‌ی چهره‌ی خونسردِ دخترک بود، ناگه لبانِ ماتیک زده و گوشتی‌اش را باز کرد و با پوزخندی جای گرفته در کنجِ لبش گفت: - شبت به خیر عزیزم! لحنِ صدایش همان بود؛ همانقدر آشنا! اما دیگر صدایش آرامشی را که قبلاً داشت، به وجودِ ماهور تزریق نمی‌کرد، برعکس رعشه‌ای بر اندامش می‌انداخت. جوری که در آن لحظه تنها قادر به ادا کردنِ بریده- بریده‌ی یک نام بود: - م‍...ارال؟! حینی که نجواگرانه و زیر لب نام مارال را صدا می‌زد، پلک‌هایش را باز کرد و در جایش نیم‌خیز شد؛ نفس- نفس زنان نگاهی به فضای روشن و امنِ اطراف انداخت و با گذاشتنِ دستش لبه‌ی دسته‌ی چوبی، سرش را به ساعدش تکیه داد. دستی به پیشانی‌اش کشید و با سینه‌ای جنبنده و نفس‌هایی لرزان، نگاهش را رو به آسمان گرفت. تابش مستقیمِ نورِ خورشید، نشان می‌داد که نزدیک ظهر است. نفس عمیقی کشید پس از آنکه اطمینان حاصل کرد همه‌ی چیزهایی که دیده، خواب است، نفس عمیقی کشید و پلکِ محکمی زد؛ نمی‌دانست اسمش را کابوس بگذارد یا رویا؛ اما هرچه بود، ماهور نمی‌دانست اگر در واقعیت با این صحنه مواجه می‌شد، چه واکنشی نشان می‌داد. دم عمیقی از هوای اطراف وارد ریه‌هایش کرد و با کنار زدنِ پتو، قصد داشت برخیزد که ناگهان به یاد آورد، دیشب همراه خودش پتویی به این‌جا نیاورده است! با ابروهایی درهم قفل شده نگاهی به پتو انداخت؛ همان پتویی بود که دیشب، روی یامور انداخت بود. نگاهش را به سمت درِ باز تراس سوق داد و از فرضیه‌اش مطمئن شد. یامور رفته بود؛ رفته بود و پیش از رفتن پتو را هم به ماهور برگردانده بود. لبخندی محو روی چهره‌اش ترسیم کرد و بعد از تا کردنِ پتو، واردِ خانه شد. از آنجا که دو قدم بیشتر تا خانه‌ی یامور فاصله نداشت و به خوردنِ صبحانه هم نمی‌رسید، بلافاصله قهوه‌ای درست کرد و پس از نوشیدنِ آن، سوییچ ماشین، کلید خانه و موبایل را در دست گرفت و خارج شد. از محوطه‌ی سرسبزی که متعلق به ویلای خودش بود گذشت و واردِ محوطه‌ی ویلای یامور شد. دستی یه ته ریشش کشید و همزمان با صاف ایستادن، تقه‌ای به در زد؛ یامور که از دو ردیفِ شیشه‌ایه کنارِ در، فردِ پشتِ در را شناخته بود، لبش را به دندان کشید و با حرص، کمربندِ مشکی رنگی که تضادِ لباسِ کوتاه و سفیدش بود را دور کمرش سفت کرد و به سمت در رفت. با چهره‌ای درهم، در را گشود و طلبکارانه از ماهور استقبال کرد. ثانیه خیره به چهره‌ی خونسردِ او، سوالی سر تکان که ماهور، به چهارچوب در تکیه داد و حق به جانب لب زد: - چرا بدون خداحافظی رفتی؟ یامور چشمانش را ریز کرد و در حالی که سعی می‌کرد عصبانیتش را بیش از اندازه نشان ندهد، متمسخر و دلخور لب زد: - آخه یادت رفت موقعِ خوابیدن در رو قفل کنی! خنده‌ای که بی‌موقع به جانِ ماهور افتاده بود، سبب کورتر شدنِ گره‌ی ابروانش یامور شد؛ چهره‌اش به قدری جدی و خالی از شوخی بود، که ماهور از خندیدن اجتناب کرد اما با لبخندی که اثرِ همان خنده بود، لب زد: - معذرت می‌خوام!
  18. «پارت پنجاه و نهم» الما پشت به او، قدم‌هایش را تندتر کرد و با پیچیدن به سمتِ چپِ خیابان، پشتِ اولین دیواری که به چشمش خورد، مخفی شد؛ آرام از گوشه‌ی دیوار نیم نگاهی به ماهور انداخت و منتظرِ رفتنش شد. زمانی که کاملاً از دید خارج شد، لبخندِ کمرنگی کنجِ لبش نشاند و یک قدم از دیوار فاصله گرفت. با صدای بوقِ ماشینِ مشکی رنگی به خود آمد و نگاهی به عقب انداخت. با دیدنِ ماشینِ آشنا و فردی که راننده‌ی آن بود، لبخندش جان گرفت و قدم‌هایش سوی آن کشیده شدند؛ با لبخندی که به چهره‌ی رنگ و رو رفته‌اش نمی‌آمد، واردِ ماشین شد و کاغذ را میانِ دو انگشت گرفت. نگاهی به چهره‌ی خونسردِ مرد انداخت و پس از گزیدنِ لبش، کاغذ را مقابلِ چهره‌ی او گرفت و پیروزمندانه گفت: - بینگو! پاشا که می‌دانست این کلمه فقط بعد از هر موفقیت از دهان الما خارج می‌شد، ابتدا نگاهی به کاغذ و سپس، نگاهی به چهره‌ی او انداخت؛ با دیدنِ چشمانِ قرمز و پف کرده‌ی الما، لبخندی زد و گفت: - زیادی تو نقشت فرو نرفتی؟ "فلش بک" الما سری از روی تأسف تکان داد و حینی که موهای باز و آشفته‌اش را از روی شانه عقب می‌زد، لبانش را با زبان تر کرد و گفت: - تو هیچوقت نمی‌فهمی تو ذهن یه زن چی می‌گذره؛ اون می‌تونه تو وجودش مُرده باشه. اما برق لاکش چشمت رو بزنه! پاشا پشت به الما، کنارِ میز بی حرکت ایستاد و چند ثانیه را در سکوت سپری کرد؛ لبانش را برای جلوگیری از خنده روی هم فشرد و همان لحظه لب باز کرد تا پاسخش را بدهد. اما خنده‌ی مهار نشدنی‌ای که به جانش افتاده بود، سبب شد از ادامه دادن به تئاتری که بینِ خودشان راه انداخته بودند، دست بکشد. لبخندی که جایگزین اخمِ چهره‌اش شده بود، الما را وادار کرد تا جوِ جدیِ فضا را خراب کند. با لبخندی عمیق، چند قدمی برداشت و لبه‌ی میز، کنار پاشا جای گرفت! چشمکی در برابرِ چهره‌ی خندانِ پاشا زد و مرموز لب گشود: - چطور بود؟ پاشا دو دستش را لبه‌ی میز بند کرد و حال که خنده‌اش به لبخندی تحسین آمیز تبدیل شده بود، ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد: - شغلت رو اشتباه انتخاب کردی کمیسر، بازیگری بیشتر بهت میاد! الما که این تحسینِ او را دید، مشتاقانه به جلو خم شد و پرسید: - نقشه‌ات چیه؟ پاشا کمر صاف کرده و مقابلش ایستاد؛ متفکرانه نگاهش را به گوشه‌ای از اتاق دوخت و گفت: - صبر کن خودش بیاد! الما چشمانش را ریز کرد و چون مفهومِ جمله‌اش غیر قابل درک بود، سوالی نگاهی به چشمانِ مرموزش انداخت که پاشا در ادامه لب زد: - اگه در مورد خواهرش ازت کمک خواست دستِ رد به سینه‌اش نزن؛ تنها کسی که می‌تونه در این مورد کمکش کنه تویی. دیر یا زود میاد پیشت! الما لبانش را جمع کرد و همزمان با تکان دادنِ سرش پرسید: - اگه نیومد؟ پوزخندی کنج لبانِ پاشا جای گرفت؛ سمت الما مایل شد و سر تا پای او را زیر نظر گرفت. از آنجا که مطمئن بود الما به راحتی از پسِ این کار بر می‌آمد، قاطع لب زد: - اون موقع مجبورش کن بیاد! الما که با این جمله ایده‌های فراوانی برای کشاندنِ ماهور به سمتِ خود در ذهنش رد شد، لبخند خبیثانه‌ای مهمانِ چهره‌اش کرد و مشتاق‌تر از پیش پرسید: - بعدش؟ پاشا ابرویی بالا انداخت و با رسیدنِ به قسمتِ اصلیِ ماجرا، شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - دنبال خواهرش می‌گرده؛ ما هم جنازه‌ی خواهرش رو دو دستی تقدیمش می‌کنیم! "زمان حال" الما چند باری پلک زد تا شاید کمی از سوزشِ چشمانش کم شود؛ پاشا با خنده، کاغذ را از دستش گرفت و گفت: - دیوونه، گفتم نقش بازی کن؛ نگفتم خودت رو نابود کن! الما پلکِ محکمی زد و با لحنی که رگه‌های خنده را به وضوح در خود نشان می‌داد، پاسخ داد: - جوگیر شدم داداش! پاشا با پوزخند، تک تکِ کلماتِ نامه را خواند و در آخر، با تأسف سر بلند و زیرِ لب، "احمق"ای خطاب به ماهور بر لب راند؛ کاغذ را سمت الما گرفت و گفت: - پیگیرش شو! الما پس از گرفتنِ کاغذ، کمی به جلو خم شد؛ تعظیم مانند دستش را روی سینه‌اش نهاد و گفت: - امر کنید رییس! سپس بی معطلی در را گشود و یک پایش را روی زمین گذاشت؛ پاشا با لبخندی محو، سرش را برای دیدنِ چهره‌ی او پایین آورد و گفت: - گلم؟ الما که حال کامل از ماشین پیاده شده بود، سرش را پایین آورد و با دیدنِ او سر تکان داد که پاشا، در ادامه لب زد: - مواظبِ خودت باش! الما با لبخندی عمیق و سرشار از محبت، چشمکی زد و گفت: - توام همینطور! ماهور از آنجا که احتمال این را می‌داد که یامور تاکنون خوابیده باشد، پس با احتیاط و در حالی که سعی می‌کرد باز کردنِ در، کمترین صدای ممکن را ایجاد کند، واردِ خانه شد؛ به آرامی در را پشت سرش بست و حینی که کت را از تنش خارج می‌کرد، نگاهی به اطراف انداخت و نجوا کرد: - یامور؟ زمانی که پاسخی دریافت نکرد، کت را لبه‌ی صندلی رها کرد و در سالن قدم برداشت؛ مجدد لبانش را به قصد ادا کردنِ نامِ یامور باز کرد اما با دیدنِ او که که روی کاناپه‌ی لیمویی رنگ خوابَش برده بود، از صدا کردنش منصرف شد. سوییچ ماشین و کلید خانه را محتاط و با فاصله‌ای کم روی میز رها کرد و نگاهی به دو اتاقِ در انتهای راهرو انداخت. مردد بینِ بیدار کردن یا نکردنِ یامور، متفکرانه نگاهش را سرتاسرِ سالن چرخاند و سپس، به سمت پتوی تک نفره‌ای که گوشه‌ای از مبل تا شده بود، دست برد. تای آن را باز کرد و حینی که آن را روی ساعد دستش می‌انداخت، کمی خم شد و با کشیدنِ زیپ پشتیِ چکمه‌‌های یامور، آن‌ها را از پایش خارج کرد. تکانِ محسوسی که یامور با این حرکتِ او در خواب به خودش داد، سبب شد ثانیه‌ای بدون حرکت، لبش را به دندان بگیرد و منتظرِ بیدار شدنش بماند. اما چشمانِ بسته‌ی یامور باعث شد نفسش را به بیرون فوت کند و پس از جفت کردنِ چکمه‌ها کنارِ کاناپه، صاف بایستد و تایِ دیگرِ پتو را هم باز کند. در آخر، پتو را روی یامور انداخت و لبه‌ی آن را تا شانه‌اش بالا کشید! همان دم که قصد کرد کمرِ خم شده‌اش را صاف کند، دیدنِ ردی از جای زخم روی مچِ دست یامور که شباهت بسزایی با جایِ بخیه داشت، از انجامِ این عمل منصرفش کرد و بلعکس، با مردمک‌هایی ریز شده و کنجکاو بیشتر به پایین خم شد؛ نیم نگاهِ شکاکی به چهره‌ی غرق در خوابِ یامور انداخت. از آنجا که قصد نداشت این ساعت از شب آن هم بعد از اتفاقات امروز، بدخوابش کند، آهسته و محتاط آستین لباسِ فیلی رنگش را بالا زد. حال که مطمئن شده بود ردِ زخمِ قدیمی و افقی‌ای که زیرِ مچِ دستش داشت، جای بخیه بود، کمی بیشتر خم شد و زانوی خم شده‌اش را به سرامیک‌های زیر پایش تکیه داد؛ با کنار زدنِ آرامِ پتو، نگاهی به مچِ دستِ دیگرِ یامور انداخت که زخمی مشابه با همین زخم، پیدا کرد. خواستارِ مثبت اندیشیدن بود اما افکارش خلافِ خواسته‌اش پیش می‌رفت و انتهای همه‌ی فرضیه‌هایش به یک کلمه ختم می‌شد؛ خودکشی! ناباورانه آب دهانی فرو فرستاد و با تکان دادنِ سرش ذهنش را سویی دیگر کشید؛ اما هرچه تلاش می‌کرد موضوع را انکار کند تا دلیلِ دیگری بیابد، موفق نمی‌شد. لب به دندان گزید و ناباورانه نجوا کرد: - چی‌کار کردی یامور!
  19. «پارت پنجاه و هشتم» بی توجه به ماهور که با نگاهی گُنگ او را زیر نظر گرفته بود، آرنجش را به زانوانش تکیه داد و خیره به خیابانی که خلوت بودنش در این ساعت طبیعی بود، لب زد: - این دختربچه توی تیمارستانِ نیم وجبی‌ای زندگی می‌کرد که مثلا اسمش خونه بود! ماهور بی آنکه چشم از نیم‌رخِ پریشانِ او بگیرد، چشمانش را ریز کرد و با وجودِ کنجکاوی‌ای که به جانش افتاده بود، سکوت کرد و به او فرصت داد تا در آرامش ادامه‌ی داستان را تعریف کند! الما که از سکوتِ او انتظار را دریافت کرده بود، بینی‌اش را بالا کشید؛ عجز را از صدایش حذف کرد و با نفرتی آشکار در لحنش ادامه داد: - شغلِ بابای این دختر چی بود؟ باختنِ همون چندرغازی که داشتن تو قمار و شرط‌بندی! از حرص، ناخن‌هایش را در پوست دستش فرو کرد و گفت: - از صبح تا شب درگیر کثافت کاری، نیمه شب هم که برمی‌گشت تفریحش کتک زدنِ خانواده‌اش بود! موهایش را پشت گوش زد و بالاخره نیم نگاهی به چهره‌ی درهمِ ماهور انداخت؛ گرم شدنِ گونه‌اش جوشش مجددِ اشک از چشمش را اطلاع داد. لبخندی تلخ بر لب نشاند و گفت: - همیشه از خودش می‌پرسید مگه آغوشِ پدر امن ترین جای دنیا نیست؟ لرزش چانه‌اش غیر قابل مهار شد و لبانش بر اثر بغض، با فاصله‌ای کم از هم باز و بسته می‌شدند؛ با هق- هقی تلخ به سمت ماهور مایل شد و گفت: - پس چرا برای من برعکس بود؟ اخمی که تا لحظه‌ای پیش چهره‌ی ماهور را جدی جلوه می‌داد، با فهمیدنِ مفهومِ داستان و دختربچه‌ای که در اصل همان الما بود، از چهره‌اش حذف شد و ترحم جای آن را گرفت؛ قدری جلو آمد و به آرامی دستش را پشتِ کمر او حلقه کرد. الما هم که عجیب محتاجِ محبت بود، بی معطلی سرش را به سینه‌ی او تکیه داد که چانه‌ی ماهور روی سرش قرار گرفت و دستش، مشغولِ نوازشِ موهای طلایی رنگش شد! در جوابِ هق- هقی که از جانبِ الما می‌شنید، "هیس"ای برای دلداری به زبان آورد؛ اما بی‌فایده بود. الما از کودکی دو چیز را کم داشت. آغوشی که آرامش را به تنش تزریق کند و شانه‌هایی که امنیت را برایش تضمین کنند! به دقیقه نکشید که خودش را عقب کشید و با تأخیر گفت: - این وسط تنها حامیِ زندگیم رو هم ازم گرفتن! ماهور که فهمیده بود از این بعد خبری از دختربچه‌ی داستان نیست و ادامه‌ی ماجرا از زبان خودِ الما بازگو می‌شود، با دقتی بیشتر به حرف‌هایش گوش سپرد! نفس عمیقی کشید و در ادامه لب زد: - فهمیدم برادرم، برادرِ واقعیم نیست؛ کسی که آغوشش تنها نقطه‌ی امنم تو اون خونه بود، در اصل هیچ نسبتی باهام نداشت! ماهور که نمی‌خواست این مدت را در سکوت گذرانده باشد، سر بلند کرد و پرسید: - از کجا فهمیدی؟ الما که گویی انتظار همین سوال را می‌کشید، بی هیچ مکثی، با خنده‌ای تمسخرآمیز پاسخ داد: - از رفت و آمدهای یکی از بالاشهریا، که ظاهراً مادرِ اصلیه برادرم بود! تیپ و رفتارش به ماها نمی‌خورد؛ لباس و کفش‌های گرون قیمت، جواهرات، ماشین‌های باکلاس، راننده‌ی شخصی... از بیانِ بقیه‌ی خصوصیاتِ زنی که در آن زمان به خانه‌شان رفت و آمد داشت پرهیز کرد و تنها، با پوزخند ادامه داد: - از امثالِ ما نبود! ماهور با کنجکاوی‌ای بیشتر چشمانش را ریز کرد و منتظر ماند؛ بی خبر از آنکه آن زن، مادرِ خودش بود و برادرِ الما هم در اصل، برادرِ خودش. و الما هم با تلاش‌های فراوان سعی در فهماندنِ این حقیقت به او داشت! ماهور دمی سخنان الما را کنار هم گذاشت و از آنجا که در ذهنش یک جای کار می‌لنگید، نگاهِ گیج و سوالی‌اش را به الما دوخت و پرسید: - اگه وضعش انقدر خوب بوده، چرا مجبور شده بچه‌اش رو به یه خانواده‌ی دیگه بده؟ الما سری به طرفین تکان داد و کوتاه، گفت: - نمی‌دونم! فاصله‌ی زیادی میان دو حرفش ایجاد نکرد و بلافاصله ادامه داد: - این اصلا مهم نیست؛ فقط دلم براش تنگ شده. اما نمی‌تونم کنارش باشم چون باهاش مخالفت کردم! تا اینجای ماجرا را بی هیچ سانسور و یا تغییری برایش تعریف کرده بود؛ اما توانِ بیان کردنِ دلیلِ خصومت و مخالفتش با پاشا را نداشت. با وجودِ همه‌ی اتفاقات، باز هم قادر به انجامِ کاری که به پاشا ضرر برساند، نبود! پیش از آنکه ماهور سوالی در این رابطه بپرسد، با عجله دستی به گونه‌هایش کشید و برخاست؛ مجدد، موهای پرپشتش که مدام از روی شانه‌اش سُر می‌خورد را عقب زد و پس از معذرت خواهی‌ای کوتاه، با لبخندی مهربان گفت: - مرسی که اومدی، مرسی که گوش دادی! منتظر واکنش ماهور نماند و به قصد دور شدن از آن حوالی، پاشنه‌ی پوتین‌های مشکی رنگش را روی زمین چرخاند و قدمِ کوتاهی برداشت؛ ماهور که بی‌تفاوت خیره‌ی خیابان بود، از حرکتِ پاهایش متوجه‌ی اقدامِ او شد و بلافاصله لب زد: - الما؟ الما که به اندازه‌ی یکی دو قدم دور شده بود، با شنیدنِ نجوایش برگشت و با "هوم"ای کوتاه پاسخش را داد؛ ماهور با آنکه این درخواست را اینجا و در این وضعیت مناسب نمی‌دید، اما باز هم پس از برخاستن، رو‌به‌روی الما قرار گرفت و با فرو کردنِ دستش در جیبِ شلوارش، تکه کاغذِ تا شده‌ای که لبه‌هایش بخاطر تماسِ طولانی مدت با پارچه‌ی جیب شلوار، به پوسیدگی می‌زد را بیرون کشید. داستانِ الما هیچ شباهتی به داستان خودش نداشت، اما دلتنگیِ الما برای برادرش، گم شدنِ مروه را برایش یادآوری کرد! آکین قولِ پیدا کردنش را داده بود اما اگر این کار را به او محول می‌کرد باید قیدِ خواهرش را هم می‌زد؛ آخرین نامه‌ی مروه، که تاکنون در کنار خودش نگه داشته بود را سمت الما گرفت و گفت: - ازت کمک می‌خوام! الما نگاهی سوالی به آن انداخت و پس از گرفتنِ کاغذ، تای آن را باز کرد؛ نگاهی گذرا به تک تکِ کلماتِ نامه انداخت آن‌ها را آنالیز کرد؛ از پیش، قضیه‌ی فرار کردنِ این دختر را از بقیه شنیده بود. اما فقط خدا می‌دانست که غیب شدنِ ناگهانیِ مروه فرار بود یا دزدیده شدن! ثانیه‌ای بعد، سر بلند کرد و با دیدنِ نگاهِ منتظرِ ماهور، حرفش را خواند و دلگرم کننده، سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد! - پیداش می‌کنم! ماهور با لبخندی محو، سری به نشانه‌ی تشکر تکان داد و دستانش را پشت سر درهم قفل کرد؛ الما کاغذ را تا کرد همانطور که قدمی به عقب برمی‌داشت، لب زد: - شب خوش! ماهور هم سوییچ ماشین را از جیبش خارج کرد و همانند او قدمی به عقب برداشت؛ در جوابش سر تکان داد و گفت: - شب خوش!
  20. «پارت پنجاه و هفتم» ماهور بی آنکه سر بلند کند، از چهارچوب در گذر کرد و حینی که در را پشت سرش می‌بست، کلید را در دست گرفت و قفل را هدفِ آن قرار داد؛ یامور با قدمی بلند خودش را به در رساند و همزمان با بالا و پایین کردنِ دستیگره، نسبتاً بلند و پر حرص فریاد زد: - ماهور! صدای چرخیدنِ کلید در قفل را که شنید، دستگیره را رها کرد و با دستی مشت شده، ضربه‌ی محکمی نثارِ درِ چوبی و قهوه‌ای رنگ کرد؛ ماهور بی توجه به او در را قفل کرد و به سمت ماشین قدم برداشت. یامور دندان‌هایش را روی هم فشرد و گفت: - باز کن در رو، من زندانیت نیستم ماهور! صدای استارتِ ماشین که به گوشش خورد، سبب شد با جیغی خفیف، پاشنه‌ی کفشش را به سرامیکِ زیرِ پایش بکوبد! باز کردنِ مشتش مصادف شد با احساسِ سوزشِ زخمِ سطحی‌ای که از فشارِ ناخن‌های بلندش ایجاد شده بود؛ چشم از در گرفت و نگاهش که به دنبال راه حلی می‌گشت را دور تا دور فضای سالن چرخاند. همانطور که زیر لب زمزمه‌وار غر می‌زد و انواع و اقسام بد و بیراه‌ها را به ماهور نسبت می‌داد، نفس عمیقی کشید که چشمش به شارژرِ مشکی رنگی که سیمش پیچک‌وار به دورِ آداپتور پیچیده شده بود، برخورد کرد! در آن لحظه نگاهش میان لپ تاپ و شارژر رد و بدل شد و مغزش تنها یک دستور را داد؛ چند تارِ موی فندقی رنگی که جلوی چشمش را گرفته بودند عقب زد و با قدم‌هایی بلند ابتدا خود را به شارژر رساند و سپس، پشتِ میز، رو‌به‌روی لپ تاپ جای گرفت. بی تعلل سیمِ گره خورده را باز کرد و شارژر را به کمک پریز برقی که کنار میز قرار داشت، به برق متصل کرد. نورِ کم‌رمقِ کنارِ لپ تاپ، رنگِ قرمزش را به سفید تغییر داد و همین هم، یامور را از کار کردنِ شارژر آگاه کرد؛ نگاهی به فلش انداخت و با کنجکاوی، دکمه‌ی پاور را نشانه گرفت. برای دیدنِ محتوای فلش مصمم بود اما ثانیه‌ی آخر، انگشتش بر روی دکمه ثابت ماند. تذکرِ ماهور از بابت مداخله نکردن را به یاد آورد و با مکثی طولانی مدت، به مانیتور مشکی و ماتِ لپ تاپ خیره شد! نیمی از ماجرا به او مربوط بود، اما از آنجا که خودش چیزی نمی‌دانست، حسِ کنجکاوی‌اش را سرکوب کرد و دستش را عقب کشید؛ لپ تاپ را در شارژ رها کرد و لبه‌ی کاناپه‌ی سه نفره که گوشه‌ی سالن جای داشت، نشست. با دلخوری، انگشتان ظریفش را درهم قفل کرد و به در نگریست. با یادآوریِ آخرین حرکتِ ماهور، نگاهِ دلخورش با عصبانیت آمیخته شد. نفسش را به بیرون فوت کرد و روی کاناپه دراز کشید؛ گردنش را روی دسته‌ی آن نهاد، دو دستش را هم روی شکمش قرار داد و نگاهش را به سقف دوخت. از سویی دیگر، ماهور که ماشین را پایین تر از مکان ملاقات با الما پارک کرده بود، دو دستش را در جیب شلوارش فرو کرد و قدم‌زنان مسیرِ پیاده‌رو را در پیش گرفت؛ نگاهِ پایین افتاده‌اش را بلند کرد و با دیدنِ الما، کمی به قدم‌هایش سرعت بخشید. الما هم با فاصله‌ی چند قدمی او را دیده بود، اما همانقدر بی‌حوصله و با چهره‌ای که خستگی را فریاد می‌زد به راهش ادامه داد. ماهور ابتدا در سکوت حالِ او را وارسی کرد و با دیدنِ مویرگ‌های متورم و قرمزِ چشمانش و سفیدیِ بیش از اندازه‌ی پوست صورتش که گودیِ زیر چشمش را به نمایش گذاشته بود، اخمی کرد و پرسید: - خوبی؟ الما مردمک‌های سبزش را به نگاهِ منتظرِ ماهور دوخت و بی آنکه از واکنشش هراسی داشته باشد، با لبانی که با وجود بغض می‌لرزدیدند، خود را در آغوشش جا کرد و چانه‌اش را به شانه‌ی او تکیه داد؛ ماهور پس از مکثی کوتاه، شوکه دست‌های آویزانی که بی‌حرکت کنار تنش نگه داشته بود را مردد بالا آورد. دستی به موهای باز و حالتی‌اش که کمرش را پوشانده بودند، کشید و با همان اخم لب زد: - الما؟ الما آرام خودش را عقب کشید و با پشتِ دست، گونه‌اش را خشک کرد؛ با معذرت خواهی‌ای کوتاه، بغضش را فروفرستاد و موهایش را عقب زد. ماهور که درخواستِ او را برای اینجا آمدن و این رفتارش را بی‌دلیل نمی‌دانست، سری تکان داد و پرسید: - چی‌شده؟ الما بینی‌اش را بالا کشید و گفت: - حوصله‌ی گوش دادن به یه داستان تراژدی رو داری؟ ماهور تنها جسمش را در کنار الما احساس می‌کرد و خیالش را در خانه جا گذاشته بود و حوصله‌ی هیچ چیزی را نداشت، اما برای همدردی با الما، با اشتیاقی ساختگی سر تکان داد و گفت: - تعریف کن! الما نگاهی به ادامه‌ی پیاده‌رو انداخت و با دیدنِ صندلیِ چوبی‌ای که توسط چراغِ کنارش روشن شده بود، با سر به آن اشاره کرد و خودش پیش قدم شد؛ قدم به قدم، کنار یکدیگر تا پای صندلی را در سکوت طی کردند. الما همزمان با نشستن، به پشت صندلی تکیه کرد و گفت: - تا جایی که می‌دونم خواهر برادر داری! نه؟ ماهور تنها سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد که الما، در ادامه کمی به سمتش مایل شد و پرسید: - اگه یه روز تو صورتت نگاه نکنن، چی‌کار می‌کنی؟ ماهور کمی فکر کرد اما نتیجه‌ای که گرفت، پوزخندی روی لبانش رسم کرد؛ جواب این سوال را که نمی‌دانست هیچ، خودش هم به پاسخِ این سوال احتیاج داشت! با زبان لب.هایس را تر کرد و از آنجا که پاسخی نیافته بود، برای منحرف کردنِ بحث از این موضوع لب زد: - این ربطی به داستانت داره؟ الما شانه‌ای بالا انداخت و کوتاه پاسخ داد: - شاید! ماهور متفکرانه نگاهش را قفلِ سنگفرش‌های زیر پایش کرد و با لبخندی محو که در چهره‌اش قابل تشخیص نبود، لب زد: - تو تعریف کن، شاید اون موقع بتونم جوابت رو بدم! الما به قصدِ بازگوی داستانی که متعلق به سال‌ها پیش بود، لبانش را روی هم فشرد و پیش از شروع کردن، بندِ استیلِ ساعتش را به بازی گرفت؛ در ذهنش کلمات را سبک سنگین کرد تا مبادا حرفی که می‌زند به ضرر خودش باشد. در آخر، سر بلند کرد و با قطره اشکِ سمجی که روی پلکش سنگینی می‌کرد، لب گشود: - قضیه از جایی شروع میشه که دختربچه‌ی داستان همه‌ چیزش رو تو یک شب از دست میده! بعد از مکثی کوتاه، پلک محکمی زد؛ قطره‌ی اشکش که تنها به دنبالِ بهانه‌ای برای سرازیر شدن بود، با قرار گرفتنِ پلک‌هایش روی هم، لیز خورده و کویرِ خشکِ گونه‌اش را تر کرد. با فشردنِ لبانِ صورتی‌اش روی هم، لرزشِ چانه‌اش که نشأت گرفته از بغض بود را کنترل کرد و ادامه داد: - یا بهتره بگم تنها چیزی که داره رو از دست میده! پس از تلفظِ آخرین کلمه‌ی جمله‌اش، بلافاصله با تک خنده‌ای عصبی و تمسخرآمیز دستی به گونه و بینی‌اش کشید و گفت: - چسبیدم به کلیات، جزئیات از دستم در رفت!
  21. «پارت پنجاه و ششم» تک خنده‌ی صدا دارش، دندان‌های ردیفی و سفیدش را به نمایش گذاشت؛ با کشیدنِ یقه‌ی نیمه‌ی چپِ پیراهن، بازوی زخمی‌اش را از حصار پارچه‌ی آستین خارج کرد و با همان لبخندِ مخلوط شده با درد گفت: - شاید تا اصلان زنده به گورم نکرده قرار نیست بفهمم عاشقِ آدمِ اشتباهی شدم! فرهاد متوجه شده بود که ساخت و تحملِ این جوِ سنگین و احساسی برای آدمی شوخ طبع چون یاشار، چندان راحت نیست و در پسِ سخنانِ عاشقانه‌اش همان فردِ بیخیال نهفته است، با خنده‌ای که ناخواسته به جانش افتاده بود، بحث را مختومه اعلام کرد؛ سر به زیر لواز مورد نیازش را استریل کرد و گفت: - که اینطور! *** ماهور انگشت اشاره‌اش را چند بار پشتِ سرِ هم روی دکمه‌ی پاور لپ تاپ، با کلافگی فشار داد و همزمان با کفِ پوتین‌هایش بر روی سرامیک‌ها ضرب گرفت؛ یامور نگاه تأسف‌بار و اخم‌آلودش را میان چراغِ قرمزِ کنارِ لپ تاپ که شارژ نداشتنش را اطلاع می‌داد و انگشتِ ماهور که مدام دکمه را می‌فشرد، رد بدل کرد. با گرفتنِ ساق دستِ ماهور، مانع از ادامه دادن به این کار شد و تشر زد: - نزن خب شارژ نداره! پیش از آنکه ماهور فرصت نشان دادنِ واکنشی داشته باشد، صدای پیامکی آشنا از همین حوالی، به نگاهش رنگِ شک هدیه کرد؛ از آنجا که می‌دانست این صدا، متعلق به موبایل یامور نیست، گوش‌هایش را تیز کرد و فلشِ فلزی را بیشتر میانِ انگشت‌های مشت شده‌ و عرق کرده‌اش فشرد. عکس العملِ یامور نیز تفاوتی با او نداشت! مسیرِ صدا را به خاطر آورد که با دنبال کردنش، به مبل راحتیِ لیمویی رنگ رسید؛ با دیدنِ موبایل آشنایی که کنار پایه‌های چوبیِ مبل افتاده بود، کمی خم شد و آن را برداشت. درست حدس زده بود؛ کسی که تواناییِ دزدیدنِ موبایل از ماشین را داشت، بی‌شک قادر به ورود به خانه و پس آوردنش هم بود. اما چرا؟ با حس کردنِ یاموری که کنارش ایستاده بود، موبایل را روشن کرد؛ سپس پیامی که این‌بار با شماره‌ای متفاوت ارسال شده بود را با چشم، خواند. شماره‌اش ناشناس بود اما مخاطبش نه! یامور هم که به راحتی قادر به خواندنِ پیام بود، چینی میان ابروانش انداخت و زمزمه کرد: - عاقبتِ کسی که واقعیت رو بفهمه اینه داداش کوچیکه؛ خوب فکر کن ببین بعد از دیدنش هنوز هم می‌خوای حقیقت رو بفهمی یا نه! یامور شوکه از بابتِ تحلیلِ محتوای پیام، گره‌ی اخمش را باز کرد و با اندک نگرانی‌ای در چهره‌اش لب زد: - راحت از تو ماشینت گوشیت رو برمی‌داره، راحت‌ وارد خونت میشه... سر بلند کرد و با مخاطب قرار دادنِ ماهوری که تنها حرف‌هایش را می‌شنید، اما ذهنش آنچنان درگیر بود که متوجه‌شان نمی‌شد، کمی به تُن صدایش جان بخشید و ادامه داد: - واردِ چه بازی‌ای شدی؟ حتی با نگاه هم پاسخش را نداد چه برسد سخن گفتن؛ تنها نیم نگاهی به فلش انداخت و به سرعت، تک تک کشوهای موجود در سالن را برای یافتنِ شارژر لپ تاپ زیر و رو کرد. اما در آخر، با عصبانیت آخرین کشو را با ضرب بیرون کشید اما فضای خالی‌اش سبب شد همانطور رهایش کند و قدمی به عقب بردارد! یامور با لحنی تند، سر تکان داد و در برابر بی‌توجهی‌های او لب زد: - با توام ماهور! خون ریختن برای این آدم مثل آب خوردنه! لااقل حرف بزن شاید تونستم کمکت کنم. با لبخندی عصبی و کلافه دستی تکان داد و گفت: - چجوری پات کشیده شده وسط این لجنزار؟ تحکم و حرصی که برای تکلمِ واژه‌ی "لجنزار" استفاده کرد، دمی آتشِ خشمِ شعله‌ور شده در وجودِ ماهور را به اوج رسانده و سبب شد تا از تفکر در سکوت دست بکشد و با فریادی که در رفتارش با یامور بی‌سابقه بود، پاسخ دهد: - نمی‌دونم یامور! نمی‌دونم! یامور شوکه، قدری از گره‌ی کورِ ابروانش باز کرد؛ چهره‌ی آمیخته با تعجبش را به چشمانِ قهوه‌ای و به خون نشسته‌ی فردی که این رفتارش تازگی داشت، دوخت. ماهور ندامتی که پس از بالا بردنِ صدایش نصیبش شده بود را پس زد و چند قدمی به یامور نزدیک شد. با هر قدم، یامور قدری نگاهش را بالا می‌کشید تا نگاهش مستقیم چشمانِ او را هدف بگیرند. فاصله‌ی بینشان را به هیچ رساند و بی آنکه ذره‌ای از پشیمانی در چهره‌اش بروز دهد، از تُنِ صدایش کاست اما با همان لحنِ تند لب زد: - دخالت نکن! من ناخواسته پام کشیده شده وسط این لجنزار تو با من تو این باتلاق فرو نرو؛ تا اینجا کمکم کردی از اینجا به بعد نباش. لب زیرینش را با حرص، جوری به دندان گرفت که نگاهِ یامور لحظه‌ای مقصدش را به سوی لبانش عوض کرد؛ ماهور فاصله‌ی زیادی بینِ دو حرفش ایجاد نکرد و در حالی که نمِ اشک مژه‌هایش را خیس کرده بودند، گفت: - تو زندگیِ بقیه دو نفر باهم قوی میشن، تو زندگیِ من دو نفر یعنی درد! در همین حین، خیره به نگاهِ بهت زده اما ساکتِ یامور، مجوزِ دو چیز را صادر کرد؛ اولی غلطیدنِ اولین قطره‌ی اشک روی گونه‌اش و دومی، بیانِ ترسی که از بابتِ جانِ یامور در کنار خودش داشت! آب دهانش را قورت داد و با عجزِ خاصی که تک تک کلماتش را در بر گرفته بودند، ادامه داد: - دردِ جدیدم نشو یامور! به خیالش سکوت را در این موقعیت صلاح دانسته بود اما در اصل حرفی برای گفتن نداشت؛ به ترسی که به وضوح در نگاهِ ماهور مشخص بود حق می‌داد اما اجازه‌ی این رفتار را نه! ذهنش با شنیدنِ صدای بلندِ زنگ، از تلاش برای جفت و جور کردنِ جواب دست کشید و مغزش فرمانِ دزدیدنِ نگاهی که خیره‌ی چشمانِ ماهور بود را صادر کرد؛ نگاهی گذرا به صفحه‌ی روشن شده‌ی موبایل انداخت و با چشمانی ریز شده نامّ چهار حرفیِ مخاطب را در ذهن خواند. ماهور هم شوکه از تماسِ الما در این ساعت، از یامور فاصله گرفت؛ پشت دستی به گونه‌اش کشید و با "جانم"ای آمیخته با کلافگی مکالمه را شروع کرد! یامور بی حرکت، تنها با نگاهی ثابت ماهور را که هر از گاهی قدمِ کوتاهی برمی‌داشت را دنبال کرد؛ سعی در شنیدنِ سخنانِ الما از پشت خط داشت اما حتی یک کلمه از آن هم نمی‌فهمید. تنها صدای نامفهوم و زنانه‌ای نصیبش می‌شد و کنجکاوی‌اش را تشدید می‌کرد! ماهور با تمام کلافگی‌ای که داشت اما باز هم رد کردنِ درخواستِ المایی که تاکنون کمکِ کمی به او نکرده بود را پسندیده نمی‌دانست! دستی میان موهای آشفته‌اش کشید و تنها به پرسیدن سوالِ کوتاهی اکتفا کرد: - کجایی؟ بدون مکث، پس از شنیدنِ پاسخ، باشه‌ای بر زبان آورد و به تماس خاتمه داد؛ با تردید ثانیه‌ای به موبایلِ درونِ دستش خیره شد و گفت: - جایی نرو یامور! یامور در جوابِ لحنِ دستوری‌اش، با جدیت ابرو درهم کشید و گفت: - امرِ دیگه‌ای نیست قربان؟ ماهور که طی چهل و هشت ساعتی که از آشنایی‌اش با یامور می‌گذشت، به خوبی از لجاجت او آگاه بود، حین قدم برداشتن کلید را از روی میز برداشت؛ یامور که توانسته بود قصد و نیتش را حدس بزند، بی معطلی به سمتش متمایل شد و تهدیدآمیز لب زد: - مبادا فکرِ قفل کردنِ در به سرت بزنه!
  22. «پارت پنجاه و پنجم» *** با کشیدن لبه‌ی دستکشِ استریلی که پیش از ورود به اتاق عمل سفید بود و حال، سرخیِ خون بیمار را به خود گرفته بود، آن‌ها را از دست خارج کرد و در دو قدمیِ در ایستاد؛ جفت دستکش‌ها را درون سطل زباله انداخت و به راهش ادامه داد. از باریکه‌ی باز شده‌ی دربِ سنسوری اتاق عمل گذر کرد و ماسکی که تنفسش را مختل کرده بود، پایین داد. دادنِ خبر خوش به همراهان بیمار و تحویل گرفتن لبخندِ گرمشان خستگی را از تنش بیرون کرد. پس از توضیحات لازم، جمله‌ی دو کلمه‌ای و کلیشه‌ایِ "بلا به دور" را بر لب راند و از کنارشان رد شد! اواسط راهرو با کلافکی روپوش آبی رنگ اتاق عمل را از تن خارج کرد و روی ساعد دستش انداخت. این ساعت از شب را تنها زمانی می‌دانست که بیمارستان ساکت تر از هر زمانی بود. سکوتی که همهمه‌ی بیماران و همراه‌ها در آن جایی نداشت. بندِ ماسک را از پشت گوش هایش آزاد کرد. با دم عمیقی که از هوای اطراف گرفت، بوی تیز الکل را هم مهمان ریه‌هایش کرد. اما دیگر همانند اوایل رخ در هم نمی‌کشید. هر چه باشد بویی نبود که برایش تازگی داشته باشد. با گذراندن شب و روز در بیمارستان، به این بو و این محیط عادت کرده بود. حتی گه گاهی اینجا، پناهگاهی برای فرار از زندگی اصلی‌اش می شد. - آقای دکتر؟ با سمع صدای دخترکی که ظاهراً او را مخاطب قرار داده بود، از سرعت قدم‌هایش کاست و به سمت صدا بازگشت؛ با اخمی که ناخواسته بر چهره‌اش رسم شده بود، سوالی سر تکان داد اما لب باز نکرد. پرستارِ تازه واردی که نامش را صدا زده بود، با واکنش او انگشتانش را روی پرونده‌ی یکی از بیماران قفل کرد و کمی به دیوار نزدیک تر شد تا به رسم ادب راه را برای او باز کند. سپس با سر به انتهای راهرو که به درب پشتیِ بیمارستان ختم می شد اشاره کرد! فرهاد قدری گره‌ی ابروانش را کور تر ساخت اما بی چون و چرا عقب گرد کرد و مسیری که دخترک به او نشان داده بود را در پیش گرفت؛ با اخمی که ثانیه به ثانیه غلیظ تر می شد، محتاطانه در فاصله‌ی کمی از در ایستاد. لمسِ دستگیره‌ی در توسط دستان عرق کرده‌اش از بابت استفاده‌ی چند ساعته از دستکش، سبب شد سردیِ فلزِ آن را بیشتر از حد معمول حس کند! قدمی کوتاه برداشت که چشمش در ابتدا حصارهای کشیده شده در دور تا دور بیمارستان را دید و سپس، یاشاری که بر روی آخرین پله‌ی چلوی پایش، مشغول فشردن زخمِ عمیق بازویش بود؛ ابرویی بالا انداخت و کلافه از وضعی که مدام در حال تکرار بود، لب زد: - باز چه غلطی کردی یاشار؟ یاشار چیزی از درد بازویش در چهره‌اش بروز نداد و با همان لحن خودیِ همیشگی، نگاهش را به فرهادِ عصبیِ کنارش دوخت و گفت: - با همه‌ی مریضات اینجوری حرف می‌زنی آقای دکتر؟ فرهاد دست و پیراهنِ غرق در خونش را از زیر نظر گذراند و با صدایی بلند تر لب زد: - پرسیدم باز چه غلطی کردی؟ یاشار با اخمی تصنعی، کمی بیشتر انگشتانش را روی زخم فشار داد و گفت: - من هر غلطی‌ام کنم تهش کارم گیر خودته! حالا یه نگاهی به دست ما نمی‌اندازی؟ فرهاد اولین پله را رد کرد و حال که فاصله‌ی بینشان تنها یک پله بود، عصبی سر تکان داد و گفت: - چی فکر کردی؟ هر دفعه بیای پیش من و بدون اینکه گندش بالا بیاد پشت زخمت چه کثافت کاری‌ای خوابیده همه چی جمع بشه، نه؟ یاشار با همان خونسردیِ ذاتی‌اش تای ابرویی بالا انداخت و بی آنکه سبب قطع شدن گِله‌های فرهاد بشود، قدری سرش را بالا تر گرفت تا مستقیم به چهره‌اش، درحالی که یک پله از او بالاتر بود، نگاه کند؛ از بچگی بی‌تفاوت بار آمده بود و به هر حرف یا اتفاق ساده‌ای واکنش نشان نمی‌داد. انتظار داشت سکوتش همانند آب روی آتش عمل کند اما بلعکس، بی تفاوتی‌اش بنزینی بود برای شعله‌ور ساختنِ آتشِ خشمی که درون نگاه فرهاد هویدا بود! قدری از فشار دستش کم کرد که خون‌های جمع شده پشت حصاری که برای دستش ساخته بود، از لا به لای انگشتانش راه گرفته و خود را به آرنجش رساندند؛ حرارتی که نشأت گرفته از همان خون بود، درد را برایش یادآوری کرد. با چهره‌ای مچاله شده نگاهش را پایین کشید. فرهاد که روی حرکات او متمرکز شده بود، ناخودآگاه نگاهی دقیق به زخم انداخت. شاید به عنوان یک دکتر کمک به او را صلاح نمی‌دید اما به عنوان دوست نمی‌توانست صدای وجدانش را خفه کند و بی‌تفاوت از کنار مسئله بگذرد! کلافه از حرف‌های بی ثباتِ خودش، پله‌ی دیگری را طی کرد و قاطعانه لب زد: - من رو ببین یاشار! مردمک‌های سبز رنگِ یاشار با این جمله به سوی او کشیده شدند که فرهاد، در ادامه با قاطعیت بیشتری گفت: - آخرین باره! از این به بعد من دیگه نیستم! یاشار با لبخندی محو و دردمند سری تکان داد که هم تشکر و هم موافقتش را به فرهاد نشان دهد؛ فرهاد پس از دریافت جوابِ او، عقب گرد کرد و درِ نیمه باز با را با اندک فشاری باز کرد؛ یاشار سه پله‌ی مقابلش را به بالا طی کرد و در همین حین بدون مقدمه پرسید: - یامور کجاست؟ فرهاد پیش از ورود به بیمارستان از همان دری که خارج شده بود، ابتدا نگاه دقیقی به راهروی تاریک و ساکت انداخت و سپس در کمال احتیاط قدمی به جلو برداشت و کوتاه پاسخ داد: - به تو مربوطه؟ یاشار که برخلاف فرهاد کوچک ترین دقتی در مخفیانه وارد شدن نداشت، با تک خنده‌ای سر به زیر شد و پشت سرش شروع به حرکت کرد! - جالبه! قبل از تو از هاریکا ام دقیقا همین سوال رو پرسیدم، اون هم دقیقا همین جواب رو داد! درب اولین اتاقی که نسبت به رفت و آمدش اطمینان کامل داشت را گشود و با کمی تأخیر پاسخ داد: - برو از اصلان بپرس دخترت کجاست، شک نکن جواب میده. البته ممکنه طریقه‌ی جواب دادنش یکم دردناک باشه! یاشار که بی مقصد سر به زیر افکنده بود و با دنبال کردنِ قدم‌های فرهاد مسیرش را ادامه می‌داد، بی مهابا خندید و گفت: - هنوز اونقدر از جونم سیر نشدم! فرهاد خود را کنار کشید تا بعد از او وارد بشود و دقیقه‌ی نود هم از روی احتیاط حوالی اتاق را چک کند؛ در هر حال کمک به مجرم، جرم کمی نبود و بی شک اتفاق خوشایندی هم در هنگام لو رفتن، انتظارش را نمی‌کشید. پس از اطمینانِ کافی در را بست اما کلید را بر روی قفل نیافت تا سبب احتیاط بیشتر آن را قفل کند! با آنکه در فواصل زمانیِ طولانی پاسخ یاشار را می‌داد، اما به خوبی سخن او را در ذهن نگه می‌داشت تا در حین کار، جوابی مناسب برایش پیدا کند! - فکر نمی‌کنی با دست گذاشتن روی یامور نشون دادی چقدر از جونت سیر شدی؟ هر دو ابروی یاشار با این جمله بالا پرید و حینی که متفکر ابرو درهم کشیده بود، دستِ سالمش را به سمت دکمه‌های مشکی رنگِ پیراهنش برد و مشغول باز کردنشان شد؛ همان تأخیر بینِ پاسخِ فرهاد را بلکن دوبرابر جبران کرد و لب زد: - دوست داشتنِ بعضی آدم‌ها مثل اشتباه بستنِ دکمه‌های پیراهنه... نگاهش را قدری پایین کشید و مشغولِ باز کردنِ بقیه‌ی دکمه‌هایش شد؛ به آخرین دکمه که رسید، دوباره سرش را بالا گرفت و مقابل چهره‌ی بی تفاوت اما منتظرِ فرهاد ادامه داد: - تا به آخرش نرسی نمی‌فهمی از همون اول اشتباه کردی؛ منم از لحاظ انتقاد پذیری، مهم نیست بقیه چی میگن یا چی درسته. من تا سرم یجوری به سنگ نخوره که متلاشی نشه حرف تو کتم نمیره!
  23. «‌پارت پنجاه و چهارم» *** یامور که دقایقی در ماشین و به انتظار ماهور نگاهش را قفلِ ورودیِ قبرستان کرده بود، با ضربه‌ای که با پشت دست و به پنجره‌ی کناری‌اش خورد، سریع نگاهش را به سمت صدا هدایت کرد؛ آرام دستش دستیگره‌ی در را لمس کرد اما جرئت باز کردن در را نداشت. زیر لب ناسزایی نثار ماهور کرد و بزاق دهانش را با صدا قورت داد. به خیالش ماهور با این کار انتقام لحظه‌ی ورود به قبرستان را گرفته بود! نگاهی دقیق از پنجره به بیرون انداخت اما جز تاریکی چیز مشکوکی به چشمش نخورد. با نفسی حبس شده در سینه به بیرون خیره شده بود که ناگهان باز شدنِ درب مخالف سبب شد با هینی نسبتاً بلند بچرخد و به ماهوری که پشت فرمان می‌نشست، چشم بدوزد. هنوز در را کامل نبسته بود که دست مشت شده‌ی یامور بازویش را نشانه گرفت. زیر لب "آخ"ای زمزمه کرد و سوالی، به چشمان هراس زده‌ی یامور چشم دوخت! - چی‌شده؟ یامور دستش را روی قلبش نهاد و با حرص لب زد: - خیلی مریضی! ماهور با اخمی محو پرسید: - چرا؟ این بی‌خبریِ ماهور ترسِ یامور را دو برابر کرد؛ برای هزارمین بار آب دهانش را قورت داد و گفت: - مگه... تو نزدی به شیشه؟ ماهور پس از شنیدن این جمله مشکوک و محتاط نگاهی به اطراف انداخت؛ به طرف مخالف شیشه‌ای که سمت یامور بود اشاره کرد و گفت: - یامور... من از این طرف اومدم! یامور لبانش را روی هم فشرد و لرزان لب زد: - ماهور اگه شوخیه اصلا جالب نیست! ماهور قاطعانه سر تکان داد و گفت: - باور کن من نبودم! پیش از پیاده شدن برای چک کردنِ اطراف، کمی به سمت راست خم شد و با اندک فشاری درِ داشبود را باز کرد؛ با لمس بدنه‌ی سردِ جسمی فلزی، درِ نیمه باز را کامل گشود و و حینی که اسلحه را در دست جا به جا می‌کرد، خطاب به یامور لب زد: - پیاده نشو! پس از بیانِ این جمله بلافاصله از ماشین پیاده شد و ابتدا به کمک نورِ کم‌رمق چراغ‌های ماشین، رو‌به‌رو را وارسی کرد و با قدم‌هایی کوتاه و آرام چرخی دور تا دور ماشین زد؛ از آنجا که به واسطه‌ی نورِ کم، جز تاریکی چشمش چیز دیگری را نمی‌دید، اسلحه را کنار تنش نگه داشت. نگاهش را روی شاخه‌های رقصانِ درختانِ رو‌به‌رو چرخاند که یامور، بی توجه به اخطار او، لای در را کمی باز کرد و با صدایی که ظاهراً از ته چاه به گوش می‌رسید لب زد: - ماهور؟ ماهور با سمعِ صدای او سری تکان داد و همزمان با قرار دادن اسلحه در جیبِ پشتی شلوارش، برای آخرین بار به فضای ناامن و سوت و کورِ دور و بر نگاهی انداخت و به سمتِ در، عقب گرد کرد؛ از چیزی مطمئن نبود اما در جوابِ نگاهِ منتظرِ یامور لب زد: - چیزی نبود! یامور که از توهم نبودنِ آن اتفاق اطمینان داشت، مردد پرسید: - مطمئنی؟ ماهور بی آنکه کوچک ترین توجهی به سوالش داشته باشد، مجدد نگاهی درون داشبورد انداخت و پرسید: - موبایل من رو ندیدی؟ تو ماشین جا گذاشته بودم! "نه‌"ای که یامور در جواب تحویلش داد، پوزخندی بر چهره‌اش ترسیم کرد؛ به ثانیه نکشید که پوزخندش به تک خنده‌ای عصبی مبدل شد. پوست لبش را به دندان گرفت و گفت: - یه زنگ به موبایلم بزن! یامور بی آنکه دلیل این درخواست او را بپرسد، موبایلش را از جیب خارج کرد و در بین مخاطبان به دنبال شماره‌ی ماهور گشت؛ سپس با فشردن دکمه‌ای با او تماس گرفت و منتظر ماند تا صدایش، از گوشه‌ای در ماشین به گوش برسد؛ اما در کمال ناباوری با وصل شدنِ تماس توسط فردی، نگاهش رنگ تعجب گرفت. موبایل را از گوشش فاصله داد و آن را به سمت ماهور گرفت! ماهور که از ابتدا حدسش را زده بود، موبایل را از دست او گرفت و به سکوتی که فردِ پشتِ خط علاقه‌ای به شکستنش نداشت، گوش سپرد؛ ماهور از همان ابتدا فهمیده بود که او با ضربه‌ای که به شیشه زد، حضورش را اعلام کرده بود. اما دو چیز برایش عجیب بود! موبابل او به چه دردش می‌خورد و قدم به قدم تعقیب کردنش چه معنی‌ای می‌داد؟ زبانش در دهان نمی‌چرخید که سوال‌های در ذهنش را از مخاطبی که هم از هویتش بی‌خبر بود و هم نسبت به او شناخت زیادی داشت، بپرسد؛ هرچند بعید می‌دانست او پاسخی به سوال‌های بی جوابش بدهد و یا تلاشی برای قانع کردنش داشته باشد. با احساس خیرگیِ نگاهِ کنجکاو و منتظر یامور روی خودش، تصمیم گرفت توقع پیش قدم شدن در صحبت از فرد پشت خط نداشته باشد و خودش شروع کننده‌ی مکالمه شود! بنابراین موبایل را از گوش راست به گوش چپ داد و محکم لب زد: - هی رفیق! نظرته حالا که جواب دادی دو کلام حرف بزنیم؟ انتظارش چندان غلط از آب در نیامد؛ انگار که تنها به عنوان شنونده پاسخ تماسش را داده بود و خود، تمایلی به حرف زدن نداشت. ماهور با بی تفاوتی از تحملِ سکوت سرسام آورِ ماشین دست کشید سعی کرد با سخنان تحریک کننده او را وادار به حرف زدن کند: - تو که زحمت تا اینجا اومدن و برداشتن موبایل رو کشیدی، چرا خودت رو نشون ندادی؟ در ادامه با لحنی متمسخر لب زد: - نگو از مقابله می ترسی که باور نمی کنم! با نسبت دادن واژه‌ی ترس به او گمان کرد قدری برای نشان دادن خودش ترغیب شده است، بی خبر از آنکه پاشا در پی همین بود؛ دیدن تلاش‌های بی نتیجه‌ی ماهور هم بخشی از هدفش بود. درست همانند اکنون! بوقی که در گوشش طنین انداخت، او را از قطع تماس از جانب مخاطب آگاه کرد؛ کلافه از بابت فرصتی که از دست داده بود، نفسش را به بیرون فوت کرد و موبایل را به سمت یامور گرفت؛ یامور هم که کم و بیش از مسئله سر در آورده بود، موبایل را پس گرفت و پرسید: - این یارو خودش می‌فهمه داره چی کار می کنه؟ ماهور با حرص پوست داخلی لبش را گزید و گفت: - امیدوارم بفهمه و دلیل قانع کننده داشته باشه! یامور به آرامی با ناخن های بلندش به گارد موبایل ضربه زد و گفت: - تو گوشیت چیز مهمی داشتی؟ ماهور بعد از کمی تأمل، با به یاد آوردنِ صدای ظبط شده‌ی مراد در موبایل، عصبی سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و با صدایی کوتاه تر از نجوا و بلند تر از خیال زمزمه کرد: - البته جز مدرکِ بی گناه بودنم! یامور که جمله‌ی او را زمزمه ای نامفهوم شنیده بود، با کج کردن گردنش سمت او، اخمی محو به چهره‌اش افزود و گفت: - چی؟ ماهور سری به طرفین تکان داد و حینِ استارت زدن به ماشین پاسخ داد: - هیچی!
  24. «پارت پنجاه و سوم» اما دریغ از دریافت حتی یک پاسخ؛ با حالتی مخلوط از دلواپسی و کمی ترس، دستی بر روی جیب‌های شلوارش کشید. در همان حینی که مشغول پبدا کردن موبایل بود، اطراف ماشین را هم زیر نظر گرفت و با کلافگی لب گشود: - آخ یامور! یه لحظه ازت غافل شدم‌ها! پس از نیافتنِ موبایل در جیبش، آشفته بازدمش را با حرص بیرون فرستاد و هزار بار در دل خودش را بابت دخالت دادن یامور به این داستان لعنت کرد! - الکی به خودت زحمت دادی؛ اون طرف باز بود! ماهور سراسیمه و با نفسی حبس شده نگاهش را به عقب دوخت که همزمان شد با سوختن چشمانش توسط فلاش موبایل؛ یامور با پایین آوردن موبایل، مسیرِ نور را تغییر داد با خنده‌ای که سعی در مهار کردنش داشت، لب زد: - چیشد؟ تو که نمی‌ترسیدی! ماهور که تا همان لحظه به راحتی صدای ضربان و کوبشِ قلب به سینه‌اش را حس می‌کرد، نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و طلبکارانه پاسخ داد: - نگران شدن با ترسیدن فرق داره! یامور با لبخندی مصلحتی سر تکان داد و گفت: - باشه؛ تو راست میگی! ماهور در پاسخِ لبخندِ یامور، به چهره‌ی طلبکارش با تبسمی کم رنگ جان بخشید و قدم‌هایش را روانه‌ی مزارهای ردیفی کرد؛ یامور با فاصله‌ای کم از ماهور، کنارش مشغول قدم برداشتن شد و ناخواسته، نگاهش ثانیه‌ای یک‌بار اطرافشان را وارسی می‌کرد. زوزه‌ی باد هم سبب شد تا موهای بازش را جمع کند و به کمک کلاهِ پالتو قدری از برخورد باد با گردنش جلوگیری کند. دستی به گونه‌های یخ زده‌اش کشید و با صدایی آرام پرسید: - چی‌کار می‌کنی؟ ماهور که از جایِ دقیقِ مزارِ مارال بی‌خبر بود، موبایل را از دستِ سردِ یامور گرفت و هنگامی که با نورِ فلاشِ همان گوشی، نام‌های حک شده روی قبرها را وارسی می‌کرد، پاسخ داد: - صبر کن! یامور که دستش آزاد شده بود، آن را درون جیبِ پالتویش فرو کرد و با کمی تعجب گفت: - یعنی نمی‌دونی قبرش کجاست؟ ماهور از کنار قبرهای قدیمی و رنگ و رو رفته عبور کرد و حینی که نگاهش روی تک تکِ نام‌ها می‌چرخید، لب زد: - نه؛ تا حالا نیومدم! هیچ جوره در ذهنِ یامور نمی‌گنجید که از زمان مرگِ مارال تا کنون، ماهور حتی یک‌بار هم پایش را در قبرستان نذاشته بود؛ پشتِ سرش گام‌هایی بلند برداشت و پرسید: - خاکسپاریش چی؟ اونم نرفتی؟ ماهور نچی کرد و بی هیچ حرفِ اضافه‌ای به ادامه‌ی راه پرداخت؛ یامور ابرویی بالا انداخت و همانطور که کمی عقب تر از ماهور قدم بر می‌داشت، همه‌ی جوانب را در ذهن سبک سنگین کرد. مشکوک نگاهش را قفلِ نیم رخ ماهور کرد که او هم توجهی به نگاه سنگینی که بر روی خود احساس کرده بود، نکرد و بی‌تفاوت به مسیرش ادامه داد! یامور سوالات و فرضیه‌های صف کشیده در ذهنش را پس زد و به تنها نتیجه‌ای که گرفته بود فکر کرد؛ با حدس و گمان چیزی عایدش نمی‌شد. یا مجبور بود صادقانه توضیحِ همه چیز را از ماهور بخواهد و یا شخصاً پیگیر حقیقتی که در پس مرگ مارال مخفی شده بود، بشود! از آنجا که اجازه‌ی بازخواست کردن ماهور را در موردی که اصلا ارتباطی را او نداشت، به خود نمی‌داد، پس راه حل دوم را انتخاب کرد! ثانیه‌ای صدای برگ‌های خشکِ ریخته شده روی زمین که بر اثر هر قدمشان خرد می‌شدند، قطع شد و هر دویشان از حرکت ایستادند؛ یامور با کج کردن گردنش از پشت سر ماهور نام حک شده بر روی مزاری که توسط نور، روشن شده بود را زمزمه کرد. نامش، نامِ مارال نبود؛ اما تطابق فامیلی شخص با فامیلی ماهور سبب شد رخ در هم بکشد! - این کیه؟ ماهور مزار کناری را هم به اندازه‌ای که نامش قابل خواندن باشد روشن کرد و پاسخ داد: - عموم، زن عموم! یامور که حال از دلیل شباهت فامیلی هر سه نفر آگاه شده بود، نام مرد را نیز زمزمه کرد و پرسید: - پدر و مادر مارال و ایلیار! درسته؟ ماهور سری به نشانه مثبت تکان داد و قدم دیگری برداشت؛ این بار با خواندن نامی که روی مزار بعدی حک شده بود، پوزخند صدا داری زد و گفت: - اینم مارال! یامور با شنیدن صدایش قصد کرد قدمی به جلو بردارد که بازتاب نورِ فلاش توسط جسم فلزی و نسبتاً کوچکی که میان دو قبر در خاک فرو رفته بود، چشمش را زد؛ با اخمی غلیظ پایین پالتوی بلندش را در دست گرفت و برای برداشتنش خم شد. فلش را از خاک نم زده بیرون کشید و حینی که جسم فلزی‌اش را با لبه‌ی پالتو تمیز می‌کرد، برخاست و گفت: - بعید می‌دونم منظورش مارال بوده باشه! مرگ این دو نفر ربطی به تصادف داشته؟ ماهور که تازه فلش را در دست یامور دیده بود، کمی به او نزدیک تر شد و با چهره‌ای اخم‌آلود پرسید: - این کجا بود؟ یامور اشاره‌ای به محل قبلی فلش کرد و و پرسید: - می‌تونی اطلاعات مرگ این دو نفر رو بهم بدی؟ ماهور که حتی زمان دقیقِ مرگ عمو و زن عمویش را نیز به خاطر نداشت، متفکرانه سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت: - بچه بودم، یادم نیست! یامور سری به نشانه تایید تکان داد و حینی که مسیرش را به سمت راهِ بازگشت کج می‌کرد، لب زد: - اگه این فلش اتفاقی اینجا نیفتاده باشه، پس باهاش یه چیزی دست گیرمون میشه! سپس بی آنکه منتظر پاسخی از جانب ماهور بماند، راهی که به این قسمت از قبرستان ختم شده بود را بازگشت؛ اواسط راه که کسی را کنار خودش احساس نکرد، نگاهی به پشت سر انداخت. ماهور بدون حرکت خیره به مزار مارال تنها با اشاره‌ی دست به یامور فهماند که راهِ بازگشت را تنهایی طی کند! یامور ترسی که بابت تنهایی طی کردنِ مسیرِ خوفناکِ قبرستان به جانش افتاده بود را بروز نداد و طبق خواسته‌ی ماهور، به مسیرش ادامه داد. ماهور خم شد و طوری که زانوانش تماسی با خاک روی زمین نداشته باشد ساعد دستش را به زانو اش تکیه داد و با سری پایین افتاده، دستی به موهایش کشید؛ سر بلند کرد و نگاه نم زده‌اش را به نام مارال دوخت و زمزمه‌وار لب زد: - معذرت می‌‌خوام! پشت دستی به مژه‌های خیسش کشید و ادامه داد: - من حماقت کردم؛ معذرت می‌خوام! نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند، آب دهانش را قورت داد و گفت: - چی میشد همون بچه‌ای می‌موندی که شیطنت کردنش تمومی نداشت؟ زمانی را یافته بود که می‌توانست تک تک حرف‌هایی که عجیب روی سینه‌اش سنگینی می‌کردند را بر زبان بیاورد؛ نگاهش دو- دو زنان میان فضای تاریک و کدر قبرستان چرخید و سپس با صدایی لرزان اعتراف کرد: - دلم برات تنگ شده مارال!
×
×
  • اضافه کردن...