-
تعداد ارسال ها
121 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
5
تمامی مطالب نوشته شده توسط ghaazal
-
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و پنجم» امره من- من کنان نگاهی به یامور انداخت و آرامتر از پیش زیر لب گفت: - خدا بیامرزد عملیاتم رو… لحنش به قدری آرام بود که آن دو متوجهی کلامش نشدند؛ در همین بین که منتظر توضیحی مناسب میگشت، صدای زنگ در خانه به صدا درآمد. هر سه خیره به در ورودی بودند. امره با چهرهای که در لحظه شاد شده بود و نهان همانطور با نگاهی گیج و منگ و اما یامور، با بیتفاوتی در نگاهش سوی در گام برداشت و دستگیره را پایین داد. در که باز شد، ماهور پشت آن ایستاده بود. چهرهاش خسته و کمی خجالتزده یا شرمنده بود. نگاهش ابتدا روی یامور نشست و بعد از روی شانهی او، داخل خانه را دید؛ امره که سالم ایستاده بود و نهان هم که هنوز با اخم نگاهش میکرد. چشمش به تکههای گلدان و تلویزیون شکسته خورد. امره با دیدنِ او سریع لب زد: - به خدا تقصیر من نبود! نهان دست به سینه شد و سریعا پس از او پاسخش را محکم داد: - دروغ میگه! تقصیر خودش بود! امره کلافه نگاهی به نهان انداخت و گفت: - هنوز هم داره تهمت میزنه! یامور اما هیچ توجهی به آن دو نداشت تنها نگاهش را مستقیم به چشمهای ماهور دوخت و چون کم و بیش ماجرا را فهمیده بود، پرسید: - چی میخواستی؟! ماهور برای چند ثانیه سکوت کرد که یامور با لحنی آرام اما طلبکارانه ادامه داد: - نمیشد خودت بیای؟ یا ازم بخوای؟ ماهور تنها سر به زیر شد و یک کلمه به زبان آورد: - فلش! یامور برای جند ثانیه بیحرکت ماند و سپس لب زد: - پس… موفق شدی اول رو باز کنی؟ ماهور با یادآوریِ محتویات فلش اول دندانهایش را روی هم فشرد. - چی داخلش بود؟ تنها سکوت پاسخش بود؛ ماهور جواب نداد و همین سکوت، برای یامور از هر اعترافی واضحتر بود. لبخند تلخی گوشهی لبش نشست. - فهمیدم! نمیخوای من بدونم. ماهور به چشمانش خیره شد و بی معطلی پاسخ داد: - موضوع این نیست! یامور هم کم نیاورده و در پاسخ، با دست به داخل اشاره کرد و با صدایی بلندتر لب زد: - اگه موضوع این نبود امره نصف شب با لباس دزدها وسط خونهی من راه نمیرفت! ماهور پلک بست چون جوابی نداشت! اما دو نفری که داخل سالن ایستاده بودند و توجهی به ماهور و یامور نداشتند با ترشرویی به یکدیگر نگریستند. - روانی! امره با سمع صدای نهان، به حالت اعتراض دست به سینه شد! - روانی؟! خانم شما یه گلدون با ارزش نصف حقوق یه کارمند پرت کردی سمت من! بعد روانی منم؟ نهان اخم کرد و پر تحکم پاسخ داد: - حقت بود! امره که از پرروییِ بیحد و حصر او جا خورده بود، قدری گرهی دستانش را باز تر کرد و گفت: - باشه! حقِ من بود. تلویزیون مردم شهید شد! نهان چشمانش را در حدقه چرخاند، شانهای بالا انداخت و طلبکارانه لب گشود: - خودت اومدی نصف شب وسط خونهی مردم! واژهی «مردم» را کنی پر تحکمتر ادا کرد؛ امره با حرص خندید. - اگه اینجوری واکنش نشون نمیدادی الان تلویزیون زنده بود! نهان با حرص خندید. - من بد واکنش نشون دادم؟! تو با اون قیافه تو تاریکی اومدی وسط سالن وایسادی، انتظار داشتی برات چایی بیارم آقای دزد؟ امره نفس عمیقی کشید و چون از دستِ آن دختر کلافه شده بود، کمی صدایش را بالاتر برد و گفت: - ای بابا! من دزد نیستم دختر؛ دست از سر ما بردار دیگه! نهان که برای لحظهای زیادهروی را در رفتار خودش احساس کرده بود، قدری از گرهی ابروانش کاست. حال که چند ثانیهای گذشته بود و امره دیگر نگاهش نمیکرد، زبانش را روی لب زیرینش کشید و آرام گفت: - من نهانم! امره دو ثانیه ساکت ماند و بعد خیلی جدی سر تکان داد. - خوشبختم! منم آشکارم! نهان چند لحظه مات نگاهش کرد و بعد چشمهایش گرد شد. - چی؟! امره خندهاش را خورد و سپس با همان جدیت ادامه داد: - تو نهانی، منم آشکارم دیگه! نهان که حال گویی ماجرا را فهمیده بود، پر حرص دستش را به سمت کوسنِ کوچکِ روی مبل دراز کرد و همزمان با برداشتنِ آن و پرتابش سوی امره لب زد: - خیلی بیمزهای! امره کوسن را در هوا گرفت و با غرور روی شانه انداخت. - همه میگن، بعد پنج دقیقهی دیگش باهام رفیق میشن! نهان پوزخندی زد و دست به سینه شد. - مطمئن باش من جزو اون همه نیستم! امره با شیطنت ابرویی بالا انداخت و فاصلهی بین خودش و نهان را به حداقل رساند. - پس یادم باشه فردا دوباره ازت بپرسم! نهان که قدری سر بلند کرده بود، با نگاهی پر حرص به چشمانِ قهوهایِ او که شیطنت را فریاد میزندند خیره شد و جوابی نیافت. تا چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت؛ حتی نهان و امره هم که تا همان چند لحظهی قبل مشغول کل- کل بودند، با دیدن سکوت سنگین میان یامور و ماهور، ترجیح دادند فعلاً چیزی نگویند. نگاه ماهور هنوز روی یامور مانده بود و دنبال جملهای میگشت شاید هم دنبال توضیحی؛ اما هیچ واژهای پیدا نمیکرد. احساس میکرد هر حرفی بزند، فقط اوضاع را بدتر میکند. در همین میان، یامور آرام نگاهش را از او گرفت. بدون آنکه حرفی بزند، از کنار نهان و امره عبور کرد؛ قدمهایش آرام بود، آرامتر از همیشه. به سمت میز تلویزیون رفت. تلویزیونی که حالا صفحهی شکسته و خردههای شیشهاش، یادگار چند دقیقهی قبل بودند. نهان خیره به تلویزیون با لحنی آرام زمزمه کرد: - بخدا من نشکستمش… امره پوزخندی زد و با لحنی که خوب میدانست حرص نهان را درمیآورد گفت: - خودش از استرس خودکشی کرد! یامور، بیآنکه به کل- کل آن دو توجهی کند، مقابل میز زانو زد و کشوی پایینی را آرام بیرون کشید. چند پوشه، چند برگه و بعد فلشی نقرهای رنگ میان وسایل نمایان شد. ماهور ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس کرد. یامور فلش را برداشت و لحظهای در دستش چرخاند سپس بلند شد و بیهیچ حرف اضافهای، مقابل ماهور ایستاد. دستش را جلو آورد. فلش را کف دست او گذاشت. - بیا… ماهور نگاهش را از فلش به چهرهی یامور رساند که یامور آرام گفت: - این همون فلشه. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: - رمز نداره. بعد نگاهش را برای لحظهای از او دزدید و با صدایی که خستگی از تک- تک واژههایش میبارید، ادامه داد: - فقط یه فایل صوتی توشه... لبخند بسیار کمرنگ و بیجانی گوشهی لبش نشست. - ولی گوشش نکردم. چند ثانیه بعد، خیلی آرام اضافه کرد: - نخواستم بدون اجازهت چیزی ازش بفهمم. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. ماهور به فلشی که در دستش بود خیره ماند؛ انگار وزنش، چندین برابر شده بود. گلویش خشک شد و شرمی تلخ، آرامآرام تمام وجودش را گرفت. این مدت او بود که تمام دردسرها را درست کرده بود در حالی که یامور، حتی فایلش را هم باز نکرده بود. حتی کنجکاویاش را هم از مرز اعتماد عبور نداده بود. ماهور آهسته پلک بست و در دلش، خودش را سرزنش کرد؛ در آن سوی سالن، امره آرام با آرنج به پهلوی نهان زد و زیر لب گفت: - یعنی... من الکی داشتم امشب دزد میشدم؟ نهان پوزخندی زد. - آره. امره دستش را روی قلبش گذاشت و با اغراق گفت: - واقعاً دلم برای خودم سوخت. نهان بیدرنگ جواب داد: - منم برای تلویزیون. امره با حرصی ساختگی به صفحهی شکسته اشاره کرد و گفت: - بابا ول کن اون تلویزیون رو! نهان سری به نشانهی منفی تکان داد و گفت: - نه، تا آخر عمر یادم میمونه یه نفر با قیافهی دزد اومد خونهمون، آخرشم تلویزیون رو قربانی کرد. امره زیر لب غر زد: - این پرونده هیچوقت بسته نمیشه! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و چهارم» ثانیهای از ترس خون در رگهایش یخ بست؛ مات زده و ساکت، با دهانی باز مانده او را نگریست. اما همان لحظه، مغزش فرمان داد و مجوز خروج جیغِ بلند و گوش خراشی را از گلویش صادر کرد. به امرهای که حال در نظر نهان دزدی بیرحم و ترسناک شناخته شده بود، مجالِ تعجب کردن نداد و به محض اینکه سرآسیمه سوی چرخید و چشمانِ قهوهای رنگش که تنها عضوِ قابل رویت از صورتش بود را به او نشان داد، جیغِ بلندتر و طولانی تری کشید. دستش را دور گلدانِ باریک و سرامیکی که در دسترسش بود، حلقه کرد بی آنکه مقصدِ فرودِ گلدان را بسنجد، آن را با شتاب به سمت امرهی هراسان و حیرت زده پرتاب کرد. امره با اینکه هنوز هم در شوکِ این اتفاق به سر میبُرد و جیغِ نهان هنوز هم در گوشهایش اکو میشد، ناخودآگاه با دیدنِ گلدانی که با سرعت به سویش میآید بلافاصله کنار کشید تا برای یافتن فلشی که آنقدر ها هم ارزش ندارد، ضربه مغزی نشود. اما کنار رفتنش مصادف شد با برخورد و تکه- تکه شدنِ گلدان در ال ای دیِ تلویزیون. نهان بیتوجه به تلویزیونی که در ظاهر خُرد شدهاش نشان میداد دوباره روشن شدنش غیر ممکن است، با موهای پریشانی که تا روی شانهاش میرسیدند، باری دیگر جیغِ بلندی از سر داد و میانش واژهی "دزد" را فریاد زد. امره که تا آن لحظه مغزش فرمان یاری نمیداد، چشم از تلویزیون گرفت و در چند صدم از ثانیه، مبل را دور زده و دستش را روی دهانِ نهان گذاشت و با فشاری کم او را وادار کرد به دیوارِ پشت سر بچسبد. حینی که گوشهایش هنوز هم از بابت جیغهای پی دی پی نهان سوت میکشیدند، دستش را محکم روی لبانِ او فشرد و خیره به چهرهاش که مدام در حال تقلا برای فریاد زدن بود، لب زد: - یواش دختر! سپس تنش را محکم به دیوار چسباند که مانع از تکان خوردنش شود اما نهان، همچنان هم سعی میکرد واژهی "دزد" را با بلند ترین صدای ممکن بر زبان بیاورد. امره که هنوز هم کلمهی دزد را اما نامفهوم از پشت لبان بستهاش میشنید، همانطور که سعی میکرد لحن صدایش ترسناک به نظر نرسد لب زد: - من دزد نیستم! اما نهان گوشش به این حرفها بدهکار نبود؛ تخستر از چیزی بود که کم بیاورد. امره ناچار، با دست مخالفی که دهان نهان را گرفته بود، با یک حرکت ماسک را از روی صورتش کشید و تکرار کرد: - بابا من دزد نیستم! ماهور که تمام صداها از جمله جیغهای گوش کر کنِ نهان را به وضوح شنیده بود و طی این مدت در سکوت میتوانست اتفاقاتِ در حال وقوع را در ذهنش تداعی کند، چشم بست و چوپ با سپردنِ این مأموریت به امره احتمال این را هم میداد، تنها با تأسف نفس عمیقی کشید و به ادامهی ماجرا گوش سپرد. نهان که چشمش به چهرهی کلافه، موهای شلخته و چشمانِ قهوهای رنگِ او خورد، دیگر تقلایی نکرد و در سکوت، نگاهش را میان اجزای صورتش چرخاند؛ امره که در خیال خودش موفق به آرام کردنِ او شده است، ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: - ببین... من دزد نیستم؛ الان دستم رو برمیدارم. قول بده جیغ نزنی! نهان کوتاه اما سریع، سری به بالا و پایین تکان داد که امره هم محتاط سری تکان داد و با اعتماد به او، آرام دستش را برداشت. اما نهان با سوءاستفاده از اعتماد او، بلافاصله پس از آزاد شدنِ دهانش نامِ "یامور" را فریاد زد که امره، دندان بر دندان فشرد و کلافه گفت: - ای بابا! سپس دوباره دستش را روی دهان نهان قرار داد که همان دم، یامور با فشردنِ کلیدِ برق، کل سالن را روشن کرد. نورِ ناگهانیِ سالن، چشمانِ امره و نهان را وادار به جمع شدن کرد؛ فقط چند ثانیه سکوت برقرار بود و سپس یامور، با موهای نسبتا پریشان و چهرهای که آثار گریهی چند ساعت پیش را در خود داشت، به آن دو چشم دوخت. روی آخرین پله ایستاده بود و نهان را وارسی میکرد؛ دختری که با چشمهای گرد شده پشت دستِ مردی که عجیب آشنا بود، اسیر شده بود. زمانی که نگاهش به امره رسید چشمانش ریز شد. همانطور که دستش هنوز روی دهان نهان بود لبخندی خشک زد! - سلام؟! نهان که پس از شنیدنِ صدای امره، فرصت را مناسب دیده بود، با آرنج محکم به پهلوی او کوبید؛ امره که لحظهای از درد خم شد، نهان هم فرصت را غنیمت شمرد و خودش را کنار کشید! - یامور! دزده! امره درحالی که چهرهاش در درد درهم شده بود دستانش را بالا برد و گفت: - بخدا دزد نیستم! نهان کنارِ یامور دست به کمر زد و با تمسخری آشکار در صدایش پاسخ داد: - پس با لباس ویژه اومدی خواستگاری؟! امره دستانش را پایین برده و زیر لب غر زد: - این دختر چرا انقدر سریع نتیجهگیری میکنه؟! یامور بیآنکه واکنش هیجانیای بروز دهد، فقط یک قدم پایین آمد؛ نگاهش از آن کلاه مشکی و دستکشهای مشکی عبور کرد و در آخر آرام پرسید: - امره؟ امره سر جایش خشک شد و با همان لبخند مسخره و تصعنی پاسخ داد: - سلام خانم وکیل! اما یامور بدون هیچ تغییری در رفتارش، اینبار جدیتر برخورد کرد. - دوباره میپرسم… امره؟ امره با آهی که به وضوح قابل شنیدن بود لحظهای سر به زیر شد. - خودمم… در همین بین نهان ابرو درهم کشید و سپس با دهانی باز پرسید: - وایسا ببینم… نگاهش بین صورت یامور و امره جا به جا شد: - شما همدیگه رو میشناسید؟ یامور تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و سپس دست به سینه شد. - میشه لطفا توضیح بدی نصف شب، با لباس دزدها، وسط سالن خونهی من چیکار میکنی؟ امره همانطور که سر به زیر شده بود سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب زمزمه کرد: - الهی خیر نبینی ماهور! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و سوم» با آن ماسک مشکی رنگی که از کل اجزای صورتش تنها چشمانِ قهوهای رنگ و لبانش را به نمایش گذاشته بود، ذرهای تفاوت با سارقانِ حرفهای نداشت؛ برخلاف چیزی که چهرهاش نشان میداد، سابقهای که داشت اصلا شباهتی با سارقان حرفهای ها نداشت و مناسبترین راه برای ورود به خانه را پیش از امتحان کردنِ درِ اصلی، پنجرهی بزرگی دید که درست پشت ویلا قرار داشت. پایش را برای عبور از نردههای چوبیای که محیط نسبتاً جمع و جورِ تراس را از آنِ خود کرده بودند، بلند کرد و در همین حین، برای حفظ تعادل دستش را بندِ همان نردهها کرد. یکی از پاهایش با موفقیت به آن سوی نرده رساند اما عبور کردنش چندان موفقیت آمیز نبود. به محض اینکه با عجله و بیسر و صدا پای دوم را بالا برد، گیر کردنِ بندِ کتانیِ مشکی رنگی، که از شانسِ خوبش باز مانده بود باعث شد به کلی تعادلش را از دست بدهد و چند قدمی، تلو- تلو خوران دستش را به دیوارِ مقابل برساند. نفسِ عمیقی از بابت آسودگی و نیافتادن کشید و چون کمی احساس ترس کرده بود، زیر لب، پشت ماسک پارچهای و نسبتاً کلفتی که صدایش را خفه و آرامتر منتشر میکرد، لب زد: - خدا لعنتت کنه ماهور! پیش از رفتن تماسی برقرار کرده بودند و به واسطهی هندفزی با هم ارتباط داشتند؛ ماهور از آن سوی خط، تکیهاش را را به صندلی داد و انگشتش را روی سطح ایرپادی نهاد که روی گوشش قرار داشت؛ از خستگی، پلک کوتاهی زد و چون همین جملهی کوتاه و آرامِ امره لبخندی ناخواسته و کمرنگ به چهرهاش هدیه کرده بود، پاسخش را داد: - دارم میشنوم! امره که از دیوار فاصله گرفته بود و زانو زده، مشغول چک کردنِ درِ قفل شدهی تراس بود؛ با حرصی که چیزی از شوخ طبعیش که همیشه در صدایش یافت میشد، کم نکرده بود، لب زد: - گفتم که بشنوی! چون تُن صدایش قدری بلند تر از جملهی قبلیاش بود و بیدار شدن صاحبخانه و مهمانِ شبش چیزی جز ضرر برای جفتشان نداشت، هشدار داد: - بیصدا برو داخل. امره دستگیره را در دست گرفت و با چرخاندنِ دوبارهی سنجاقی در قفل، لب گزید و تکانی به دستگیره داد؛ در با صدای بسیار آرامی که تتیجهی تلاشهای امره برای بیصدا وارد شدن بود، باز شد و امره، با تأخیر کوتاهی کمی حرص و تمسخر صدایش افزود و کوتاه پاسخ داد: - چشم! پیش از وارد شدن، موشکافانه فضای تاریکی که در دید داشت را بررسی کرد؛ اقدامی نکرد و قبل از هرچیزی، بندِ دردسرسازِ کتانیاش را بست. سپس بلند شد و اولین قدم را برداشت و همزمان، اعلام کرد: - اومدم داخل! ماهور تکیهاش را از صندلی گرفت و محض اطلاع و شناختی که داشت، توضیح داد: - یامور طبقهی بالا خوابیده؛ نهان رو نمیدونم. اون دختر هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست. اول مطمئن شو تو سالن نخوابیده، بعد دنبال فلش بگرد. امره با احتیاط قدم دیگری در سالن برداشت اما در هر صورت، پارکتها با هر قدمِ او صدایی خفیف تولید میکردند؛ دستش از روی ماسکی که گوشهایش را هم پنهان کرده بود، ایرپاد را روی گوشش مرتب کرد و گفت: - تلافی این دستور دادنات رو سرت در میارم ماهور خان! ماهور هرچند که صدای او را ضعیف دریافت میکرد، اما متوجهی کلامش میشد؛ با این جملهاش، آرام و بیصدا خندید و اما حرفی نزد. امره چشم ریز کرد و حینی که پشت مبل سه نفرهای گام برمیداشت، نامحسوس سطح آن را زیر نظر گرفت اما خبری از دختری که به گفتهی ماهور نهان نام داشت، نبود و سالن، همان جوری که در ظاهر نشان میداد، خالی و امن بود. هیچ چراغی در سالن روشن نبود اما امره هم احتیاجی به روشن کردنِ چراغ قوه نداشت؛ چون دو پنجرهی بزرگِ قرار گرفته در سالن، به اندازهی کافی نور را وارد خانه میکردند. اطراف واضح نبود؛ اما آنقدری هم تاریک نبود که دیدنِ اجسامِ اطراف غیر ممکن باشد. وارسیِ خانه برای یافتنِ فلش را از کشوهای کنارِ میز تلویزیون شروع کرد و بعد از چند دقیقه، همانطور که زانو اش را به پارکت تکیه داده بود و با ناامیدی آخرین کشو را بازرسی میکرد، چند پروندهی مربوط به شرکت را کنار زد و غر- غر کنان لب زد: - فقط دزدی نیومده بودم که اونم به لطف تو... با شکسته شدنِ سکوتِ سرسام آوری که جدا کردنِ صدای تیک تاک ملایمِ ساعت در آن کار سختی نبود، توسط صدایی که از بالای پله به گوش رسید، گردن چرخاند و حرفش را نصفه قطع کرد؛ همانطور که سر چرخانده بود، به آرامی در کشو را بست و بی آنکه بلند شود، قدری خودش را به مبل نزدیک کرد تا در موقعیت مناسب، پنهان شود. ماهور منتظر ادامهی گلایهی او بود اما سکوتِ نگران کنندهای نصیبش شد؛ اخمی کرد و پرسید: - چیشد؟! امره بی آنکه چشم از انتهای راه پله که منتهی به طبقهی بالا بود، بگیرد، تا جایی که میتوانست آرام پاسخ داد: - هیس! ماهور که اینبار چیزی از حرف او را متوجه نشده بود و تنها خش- خشی نامفهوم شنیده بود متعجب و مضطرب اخمش را غلیظتر کرد اما محض احتیاط حرفی بر لب نیاورد. امره چند دقیقهای خیره به راه پله منتظر ورود فردی بود اما اتفاقی نیفتاد؛ تنها سکوت به قدری سنگین شد که صدای ضربان قلبِ نامنظمِ خودش را به گوشش برساند. چشم روی هم فشرد و پس از نفس عمیقی، استرسش را آرام کرد و گفت: - میکشمت ماهور! ماهور که فهمیده بود اتفاق خاصی نیفتاده است، اخم را از چهرهاش زدود و معترض گفت: - دقت کردی تو این چند دقیقه چقدر من رو تهدید کردی؟ امره بیتوجه به او، نگاهش با فلشی که به لپ تاپِ روی میز متصل بود گره خورد؛ اما در ثانیه امیدش ناامید شد چون ظاهرش تماماً با فلشی که ماهور توصیف کرده بود تفاوت داشت. دستش را به میز بند کرد و آرام بلند شد. کلافه دست به کمر زد و متمسخر پرسید: - ماهور حرفی؟ نظری؟ پیشنهادی؟ کجا رو بگردم الان؟ ماهور پیش از جواب دادن چند ثانیه فکر کرد؛ از سویی دیگر نهان که برای خوردنِ لیوانی آب از اتاق بیرون زده بود، دستی به چشمانِ خواب آلودش کشید و آرام- آرام به راهش ادامه داد. میانِ راه، آینهی قدیای که در آن تاریکی تصویر واضحی از خودش نشان نمیداد، انداخت. با این حال، قدری خودش را در آن برانداز کرد و خیره به پاندای سفید رنگ و خواب آلودی که روی تاپ و شرتکِ سفید رنگش چاپ شده بود انداخت. این لباس، جزو واجباتی بود که علاوه بر بقیهی وسایل غیر ضروریاش برای اقامت چند روزهای در خانهی یامور، برداشت بود. لبخندی بر چهرهی بیحالش کشید و ادامه داد. پلهها را آهسته و با سری پایین افتاده طی کرد و میانِ راه خمیازهای کشید. آنقدری خیالش در خواب پرسه میزند که تا پایین پلهها متوجهی وجودِ فردی غریبه و مشابه با دزدان که دقیقاً وسط سالن و روبهروی او ایستاده بود، نشد. پایش را از روی اولین پله، به پارکت رساند و قصد کرد به سمت چپ، تغییر مسیر بدهد اما بلند کردنِ سرش همانا و دیدنِ فردی سیاهپوش که دست به سینه ایستاده بود همانا. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و دوم» ماهور نفسی تازه کرد و پر تاکید گفت: - اسمش دزدی نیست! امره ابرو درهم کشید و پرسید: - پس چیه مهندس؟ ماهور با لحنی کلافه ادامه داد: - پس گرفتن چیزی که مربوط به خودمه ولی مخفیانه! هرچی هم شد پای خودم! امره از روی تخت برخاست؛ کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - چی توشه؟ انقد مهمه؟ ماهور که خود نیز نمیدانست چیزی در آن فلش انتظارش را میکشد، طبق فرضیات پاسخ داد: - فکر کن یه راز خانوادگی! امره حینی که لباسهایش را تعویض میکرد تا راهِ خانهی ماهور را در پیش بگیرد، لب زد: - آخ- آخ داداش! از من میخوای نصف شب برم عملیات ویژه انجام بدم چون خانم وکیل ممکنه حقیقت خانوادهی جنابعالی رو بفهمه؟ ماهور که برخلاف بقیهی مواقع با حرفهاس تو خنده مهمانِ لبانش نمیشد، خشک پاسخ داد: - هستی؟! امره که تقریبا آماده شده بود، سریع پاسخ داد: - آره بابا! ولی اگه دستگیر شدم، توی دادگاه شخصاً علیه تو شهادت میدم و میگم مغز متفکر این عملیات یه روانی به اسم ماهور بوده. ماهور با پوزخندی کمجان و محو در جواب لب زد: - هرچی میخوای بگو! امره سوییچ ماشین و کلید خانه را برداشت و همزمان گفت: - فقط امیدوارم هرچی اون توئه، ارزش این همه دردسر رو داشته باشه. ماهور با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد پاسخ داد: - منم امیدوارم! به تماسشان خاتمه دادند و کمتر از نیم ساعت بعد، صدای آرام ترمز ماشین سکوتِ خانه را شکست؛ ماهور که از همان لحظهی قطع تماس کنار پنجره ایستاده بود، پرده را کمی کنار زد و چراغهای یک خودروی مشکی خاموش شد. امره از ماشین پیاده شد؛ یک کولهی مشکی روی شانه انداخت و با قدمهای تند به سمت خانه آمد و چند ثانیهی بعد زنگ در به صدا درآمد. ماهور بیمعطلی در را باز کرد و امره بدون آنکه چیزی بگوید، وارد خانه شد و همان لحظه نگاهش روی صورت رنگپریدهی ماهور ثابت ماند. چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: - قیافهت میگه امشب یا یکی رو کشتی... یا فهمیدی یکی قراره تو رو بکشه. ماهور پس از ورودِ او در را بست و پاسخ داد: - هیچکدوم! امره قدم در خانه نهاد و کمی جلوتر که رفت، پرسید: - پس گزینهی سومی وجود داره؟ بیتوجهی ِ ماهور را که دید از سوال پرسیدن دست برداشت و سپس، آمیخته با خنده ادامه داد: - ای خدا! همیشه دوست داشتم نصف شب بیام خونهی رفیقم، نه برای پلیاستیشن، نه برای فیلم و نه حتی نه برای پیتزا خوردن. برای عملیاتِ دزدی از خونهی خانم وکیل! ماهور اخم کرد و چون قدری تن صدای او را از فاصلهای کم و در خانهای نسبتا کوچک بالا دید، لب زد: - یواشتر! امره شانه بالا انداخت و تقریبا با همان لحن و صدا ادامه داد: - چرا؟ نکنه یامور از اون ور خیابون با دوربین شکاری داره نگامون میکنه؟ ماهور تنها نگاهش کرد و هیچ نگفت؛ امره به نشانهی تسلیم دستهایش را بلند کرد و در ادامه، آرامتر لب گشود: - باشه بابا! شوخی کردم! سپس خم شد و زیپ کولهاش را باز کرد و یکی- یکی وسایل را خارج کرد. یک چراغ قوهی کوچک، دستکش مشکی، یک پیچ گوشتی باریک، یک کارت مشکی و در آخر یک کلاه نقابدار مشکی که تا پایین صورت را میپوشاند و فقط چشمها و دهان را بیرون میگذاشت. - این دیگه چیه؟! امره با غرور کلاه را روی سرش کشید و در یک لحظه، صورتش تقریباً کامل پنهان شد؛ فقط چشمهای شیطانیاش و لبخند پررنگش دیده میشد. بعد دستهایش را باز کرد و با صدایی کلفت و نمایشی گفت: - سلام! بنده دزد حرفهایِ محله، در خدمتتون هستم. ماهور با ناباوری به او نگریست! - تو این رو از کجا اوردی؟ امره با افتخار سینه جلو داد و با همان قیافه لب زد: - یه مرد موفق باید برای هر شرایطی آماده باشه! ماهور ناباورانه دست به سینه شد و پرسید: - نگو که این و داشتی! امره دستی در هوا تکان داد و در جواب گفت: - نه بابا! دوستِ دوستم موتور سواره از اون گرفتم! البته وقتی گفتم برای دزدی میخوام ذکر کرد الهی دستت بشکنه! ماهور در نهایت گوشهی لبش تکان خورد که همین واکنش باعث شد امره به او اشاره کند و سریع بگوید: - وایسا! دیدمش! همین الان از گوشهی لب راستت، دو میلیمتر لبخند خارج شد؛ ثبتش کردم. سپس با خنده ادامه داد: - بالاخره تونستم از جناب افسرده یه واکنش انسانی بگیرم. با سر تکان دادنِ ماهور که از روی تاسف بود، نگاهش را به گوشهای از سالن دوخت و مجدد لب زد: - چیه؟ خب دارم میرم سرقت مسلحانه ولی بدون اسلحه… فقط یه شرط دارم! اگه یامور من و گرفت خودت باید برام وثیقه جور کنی! ماهور تنها سری تکان داد و خیره به چهرهی پوشیدهی امره که گویی شوق و اشتیاقی در آن دیده میشد، گفت: - قبوله! ساعتها به کندی میگذشت و باران کمکم بند آمده بود؛ چراغ خانهها، یکییکی خاموش شدند و صدای رفتوآمد ماشینها کمتر! شهر، آرامآرام در سکوت نیمهشب فرو رفت. امره پرده را کمی کنار زد و به خانهی روبهرویی نگاه کرد. ماهور هم از پنجره نگاه کرد. خانهی یامور، حالا در تاریکی فرو رفته بود. - وقتشه! امره کلاه مشکی را دوباره روی صورتش کشید و دستکشهایش را پوشید. رو به ماهور برگشت و با همان لحن همیشگی گفت: - خب… اگه تا ده دقیقهی دیگه برنگشتم روی سنگ قبرم بنویسید اینجا جوانی آرمیده که قربانیِ کنجکاویِ رفیقش شد! ماهور این بار، با وجود تمام آشوب درونش، واقعاً خندید. هرچند خندهاش کوتاه بود. امره با دیدن همان خندهی کوتاه، لبخند زد و گفت: - همین خوبه؛ حداقل یادم میمونه قبل از مرگ، تونستم یه بار بخندونمت. بعد دستگیرهی در را پایین کشید و گفت: - دعا کن خانم وکیل خوابش سنگین باشه... سپس بیصدا از خانه خارج شد؛ در حالی که ماهور تا آخرین لحظه، از پشت پنجره رفتنش را دنبال میکرد و قلبش با هر قدمی که امره به خانهی روبهرو نزدیکتر میشد، تندتر میتپید. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نود و یکم» چند ثانیه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد؛ ماهور همچنان به صفحهی لپتاپ خیره مانده بود که ناگهان تصویر سیاه شد. ابروهایش در هم رفت و خواست چیزی بگوید که صدایی در فضای خانه پیچید! صدایی مردانه، بم، دستکاری شده و به طرز وحشتناکی آشنا! همان صدا... همان صدایی که چند دقیقه پیش، زندگی یامور را از هم پاشیده بود؛ ماهور بیاختیار کمی به جلو خم شد که صدای مرد آرام خندید. - خوشحالم که بالاخره رسیدی اینجا، ماهور. فک ماهور منقبض شد و در ادامه شنید: - تبریک میگم! دستش ناخودآگاه مشت شد و پردهی گوشش دوباره شنید: - قراره بفهمی بعضی از اتفاقها هرگز اتفاق نبودن و بعضی رازها هرچقدر هم که دفن بشن راهِ برگشت رو پیدا میکنن! سکوت کوتاهی برقرار شد که تصویر لپتاپ ناگهان روشن شدو فیلمی قدیمی روی صفحه ظاهر شد. تاریخ گوشهی تصویر ثبت شده بود؛ همان روز افتتاحیه! نفس ماهور در سینه حبس شد؛ تصویر، جادهای خلوت را نشان میداد. کیفیت فیلم پایین بود؛ انگار از دوربین یک مغازه یا پمپبنزین کنار جاده گرفته شده باشد. ماشینی کنار شانهی خاکی ایستاده بود که ماشین عمویش بود. همان ماشینی که سالها گفته بودند در یک سانحهی رانندگی از بین رفته است. با دیدنِ آن صحنه قلبِ او شروع به کوبیدن کرد. در تصویر، چراغ خطر ماشین روشن بود که انگار برای لحظهای توقف کرده بودند و همه چیز عادی به نظر میرسید تا اینکه از انتهای جاده، کامیونی وارد قاب شد. کامیونی بزرگ، سنگین و با سرعتی غیرعادی! سرعت کامیون بیش از حد زیاد بود؛ خیلی بیشتر از حد معمول! ثانیهها کش آمدند و ماشین عمویش همچنان ثابت بود و کامیون مستقیم به سمتش میآمد. نه به سمت جاده و نه به سمت مسیر خودش بلکه مستقیم به سمت ماشینِ ایستاده! صدای ضربانِ قلبِ خودش در گوشش پیچیده بود؛ کامیون با سرعت به ماشین نزدیک شد و با تمام قدرت از پشت به ماشین کوبید. ماشین مانند تکهای کاغذ به جلو پرتاب شد؛ چرخید و با شدت به تنهی درخت کنار جاده برخورد کرد. صدای خرد شدن شیشهها، مچاله شدن فلز و بعد سکوت… اما هنوز تمام نشده بود؛ کامیون چند متر جلوتر ایستاد. ماهور نفس نمیکشید و فقط خیره مانده بود. راننده پیاده نشد و کمکی نخواست حتی به سمت ماشین هم نرفت. انگار مطمئن بود هیچکس آن داخل زنده نمانده است و دوربین لحظهای روی بدنهی کامیون زوم کرد. و همان لحظه خون در رگهای ماهور یخ زد. روی درِ کامیون، لوگوی شرکت حملونقل شرکت خانوادگیشان دیده میشد! شرکت آکین؛ شرکت متعلق به پدرش. برای چند ثانیه، مغزش از کار افتاد. تصویر متوقف شد و دوباره همان صدای مرد شنیده شد؛ این بار آرامتر، سنگینتر و بیرحمتر! - سالها گفتن تصادف بوده! شایدم بدشانسی یا سرنوشت… لحظهای سکوت کرد و سپس ادامه داد: - اما حقیقت اینه که اون روز هیچ تصادفی اتفاق نیفتاده! آلتان کارا کشته شد اما نه توسط یه غریبه… نفسهای ماهور به شمارش افتاده بود؛ با چهرهای اخم آلود خیره به صفحهی مشکیِ مانیتور خیره شده بود. - پدرت برادر خودش رو از سر راه برداشت چون پول، قدرت و نفوذ ارزش بیشتری داشت و برای حفظ همهی اونها برادرش رو قربانی کرد! احساس کرد سالن دور سرش میچرخد؛ به سختی نفس میکشید. - سالها تمام مدارک ناپدید شد؛ حتی همین فیلم… بعضی آدمها قربانی میشن تا آدمهای دیگه پادشاه بمونن! مثل آلتان که برای برادرش قربانی شد… مثل من! که قربانی شدم تا تو پادشاه بمونی! صدا قطع شد و خانه دوباره در سکوت فرو رفت؛ ماهور با نگاهی حیران و سردرگم هنوز هم خیرهی سیاهیِ مانیتور مانده بود و برای اولین بار در زندگیاش آرزو میکرد کاش حقیقت را کشف نمیکرد! ناگهان برای لحظهاس تمام سخنان یامور در ذهنش بازگو شد: «-بیست و هشت دسامبر سال دو هزار و یک! - آلتان کارا به همراه همسرش در شبِ افتتاحیهی رستوران جدید خود، به واسطهی تصادفی هولناک جان خود را از دست دادند! - اون موقع سر تیتر اخبار بود این شایعه هم خیلی به چشمم خورد؛ بعضیها با سرپوش گذاشتن روی مدارک سعی داشتن جنایت رو حادثه جلوه بدن. البته اگه بشه اسمش رو شایعه گذاشت! - یعنی مرگِ عمو و زن عموت با برخوردِ کامیون از پشت به ماشینِ ثابت، اون هم در حالی که این سرعت برای کامیون توی جاده غیر مجازه حادثه نبوده؛ قتلِ عمد بوده!» ماهور برای چند دقیقهی طولانی همانطور خشک و بیحرکت ماند و صفحهی لپتاپ خاموش شده بود؛ صدای مرد هم قطع شده بود اما ذهنش هنوز میان آن جملات گیر کرده بود. نگاهش به نقطهای نامعلوم روی دیوار دوخته شد؛ برایش عجیب بود چون باید شوکه میشد، باید دنیا روی سرش خراب میشد! اما نشد. چون سالها میشد که از آکین متنفر بود. سالها بود از مردی که اسم پدر را یدک میکشید اما هیچ شباهتی به آن نداشت فاصله گرفته بود. سالها بود به تصمیمها، رفتارها و نگاههایش شک داشت. برای همین حقیقتِ تازه، بیشتر از آنکه نفرت تازهای در دلش ایجاد کند، فقط نفرت قدیمیاش را عمیقتر کرد. - لعنتی! صدایش خسته و شکسته بود اما ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد؛ فلش دوم! همان فلشی که در سردخانهی رستوران توسط یامور پیدا شده و اکنون نیز دست خودش بود! رنگ از رُخَش پرید؛ هیچ خوش نداشت محتویات آنها را نزد یامور ببیند یا حتی از ذرهای از آنها خبردار شود! اما مهمتر از همه! چه حقیقت دیگری درون فلش دوم نهفته بود؟ ربط این مرد که در سایه پنهان شده بود با یامور چه بود؟ در ذهن به دنبال راهی برای گرفتنِ فلش میگشت و چون درخواستِ مستقیم را منطقی نمیدید، ناگهان تصمیم عجیبی ذهنش را درگیر کرد! ناگهان دستش سمت گوشی رفت و بدون فکر کردن، بدون مکث نام «امره» را پیدا کرد و تماس گرفت. ثانیهای گذشت و بعد صدای خوابآلود امره بلند شد: - اگه ساعت رو نگاه کنم و ببینم نصف شبه، خودم میام خفهات میکنم. برای اولین بار، ماهور حتی لبخند هم نزد. امره که پاسخی نشنید، لب زد: - ماهور؟! و باز هم سکوتی که امره را مجبور به حرف زدن کرد: - داداش؟ زندهای؟ ماهور پس از گذشت ثانیهای، آرام لب زد: - کمکت رو میخوام! امره برای چند لحظه از حالت شوخی خارج شد و پرسید: - چه کمکی؟! ماهور نگاهش را به پنجرهی بارانخورده دوخت؛ خانهی یامور از اینجا دیده میشد و چراغ یکی از اتاقها هنوز روشن بود. نفس عمیقی کشید و گفت: - یه فلش دست یاموره؛ باید بیاریش برام! امشب و مخفیانه. چند ثانیه سکوت برقرار شد و سپس امره با تعجب لب زد: - ببخشید؟! ماهور کلافه چشم بست و پاسخ داد: - شنیدی چی گفتم! امره دستی به صورتش کشید و در پاسخ، با لحنی جدی گفت: - آره شنیدم؛ امیدوارم تب داشته باشی! ماهور پلک بست: - جدیام! امره چشمانش از فرط تعجب ریز کرد و گفت: - مرد حسابی نصف شبی برم تو خونهی یه وکیل، تازه یواشکی وارد بشم؛ یه فلش بدزدم برگردم؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت نودم» ماهور چند ثانیهی طولانی به یامور خیره ماند؛ انگار میخواست تصویرش را برای همیشه در ذهنش حک کند. دلش میخواست مخالفت کند اما نگاهِ خستهی یامور چیز دیگری میخواست؛ زمان! برای همین، در نهایت سرش را به آرامی تکان داد. - باشه! صدایش آنقدر آرام بود که خودش هم به سختی شنید. - هر چقدر که بخوای! یامور هیچ نگفت و ثانیهای چشم بست؛ ماهور نگاهش را از او گرفت. چون اگر یک ثانیهی دیگر به آن چشمهای سرخ و خیس خیره میماند، مطمئن نبود بتواند واقعاً برود. درست همان لحظه، زنگ خانه دوباره به صدا درآمد. - باید از پنجره بیام داخل؟! هیچ واکنشی روی صورت ماهور ننشست؛ نه لبخندی و نه حتی پوزخندی. فقط آرام برخاست و به سمت در رفت؛ دستش روی دستگیره نشست. لحظهای مکث کرد و سپس در را باز کرد. نهان که یک چمدان بزرگ پشت سرش میکشید و یک کوله روی دوشش انداخته بود، با دیدن ماهور لبخند پهنی زد. - اوه! چه استقبال گرمی. اما لبخندش کم- کم محو شد چون نگاهِ ماهور عجیب بود. خالی و بیرنگ! ماهور نگاهِ کوتاهی به او انداخت و آرام گفت: - سلام. نهان با اخمی تصنعی در جواب لب زد: - این سلام بود یا اخطار دادگاه؟! اما از جانب ماهور جوابی نشنید؛ نهان برای لحظهای سردرگم نگاهش کرد جوری که انگار دنبالِ دلیل رفتار غیر عادیِ او میگشت. ماهور یک قدم کنار رفت و گفت: - برو داخل! حال اخمی واقعی جایش را به اخمِ مصنوعیِ نهان داده بود. - یامور کجاست؟ تصویر یامور، نشسته میان شیشههای شکسته و اشکهای پنهانش، دوباره جلوی چشمان ماهور جان گرفت. با زحمت نگاهش را از زمین گرفت و گفت: - حالش خوب نیست! نهان که هنوز چیزی از حقیقت نمیدانست، شانهای بالا انداخت و پرسید: - لابد باز کل شب رو مشغول کاراش بوده و نخوابیده! ماهور برای چند ثانیه به او خیره شد؛ به دختری که بیخبر از همه چیز، نام برادرش هنوز برایش عادی و بیخطر بود. در ذهن از خود سوالی پرسید؛ نهان حقیقت را میدانست؟ جواب در حدس و گمانهایش، بیشک «خیر» بود. - برو پیشش! نهان که بالاخره جدیت غیرعادی او را حس کرده بود، این بار بدون شوخی سری تکان داد و وارد خانه شد. ماهور هم دیگر نای ماندن نداشت؛ در را پشت سرش بست و راه افتاد. باران هنوز میبارید؛ آرام و بیوقفه! در حالی که خیابان خلوت میان خانهی خودش و خانهی یامور را طی میکرد، برای اولین بار در عمرش احساس کرد پاهایش سنگینتر از همیشهاند. انگار هر قدمی که از یامور دور میشد، چیزی درون سینهاش بیشتر فرو میریخت. باد سردی از میان موهای خیسش عبور کرد اما او چیزی حس نمیکرد. ذهنش هنوز آنجا مانده بود؛ کنار دختری که با چشمهای اشکآلود از او خواسته بود برود و بدترین قسمت ماجرا این بود که ماهور بالاخره فهمیده بود چرا رفتن اینقدر درد دارد. چون بعضی آدمها را وقتی دوست داری حتی اگر خودشان از تو بخواهند ترکشان کنی، باز هم تمام وجودت پیش آنها جا میماند و او امشب، تمام خودش را در آن خانه گذاشته بود؛ کنار یامور! وارد خانه شد و در را پشت سرش بست؛ صدای بسته شدنش در سکوت خانه پیچید و بعد همه چیز دوباره ساکت شد؛ بیش از حد ساکت! ماهور بی آنکه چراغها را روشن کند، کت خیسش را روی نزدیکترین صندلی انداخت و چند قدم در تاریکی برداشت. خانهی روبهرویی فقط چند متر آنطرفتر بود. اما انگار امشب میان او و یامور، سالها فاصله افتاده بود. با خستگی روی مبل نشست؛ آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و صورتش را میان دستانش پنهان کرد و نفسش را آهسته بیرون داد. نهاد آکسوی؛ برای اولین بار ذهنش سمت نامی رفت که حتی او را نمیشناخت! تا چند دقیقهی پیش این نام هیچ معنایی برایش نداشت اما اکنون مانند خاری در ذهن ماهور گیر کرده بود. سر بلند کرد و خیره به روبهرو افکارش را مرور کرد. اکنون کجاست؟ فکش منقبض شد و رگ کنار شقیقهاش بیرون زد؛ مشتش را گره کرد و فکر کرد اگر اکنون اینجا بود چه بر سرش میآورد. تصویرش را در ذهن ساخت؛ مردی با صورت نامشخص و با چهرهای که هنوز ندیده بود. نمیدانست با او چه میکرد؛ هربار که نامش را برای خود مرور میکرد، چهرهی خیس از اشک یامور برایش زنده میشد و همین هم برای به هم ریختنِ تمام کنترلش کافی بود! با خستگی سرش را بلند کرد و نگاهش را سرتاسر سالن چرخاند؛ در آخر نگاهش بر روی همان لپتاپ که یامور شارژش را یافته و به برق متصلش کرده بود، ثابت ماند. فلشی که موفق به کشف پسوردش نشده بودند هم هنوز به آن متصل بود. ناگهان در میان آشوبهای ذهنش، جرقهای روشن شد! سمت لپتاپ گام برداشت و در همان حین اتفاقات اخیر را مرور کرد؛ پیدا شدنِ عکسِ بچگیِ خودش، مارال و ایلیار در روز افتتاحیهی رستورانِ آلتان و واژه “قبرستان” که پشت آن نوشته شده بود. آب شب مصادف شده بود با تصادف هولناک آلتان کارا و همسرش. - منظورش از تصادف و قبرستون هیچوقت مارال نبوده! صدای خفه و متحیرِ او در سالن پیچید؛ این فلش را نیز میان مزار عمو و زن عمویش یافته بود. نگاهش بر روی هشت حرفِ رمز عبور ثابت ماند و مکالمهی خودش و یامور در ذهنش اکو شد: «- چند حرف بود؟ - هشت حرف! - پس یه تاریخه!» نگاهش روی صفحهی لپتاپ ثابت ماند و ضربان قلبش کمی تندتر شد. تصادف؛ ذهنش ناگهان روی همان کلمه قفل شد و ابروهایش در هم رفت. ناگهان چیزی در ذهنش تکان خورد. اتفاقی که آن روز از کنارش گذشته بود، حال اتفاقی شده بود که مثل تکهای از یک پازل، خودش را نشان داده بود! افتتاحیهی رستوران و تصادفِ آن دو… صدای یامور لحظهای دیگر در گوشش پیچید که تاریخ تصادف و افتتاحیه را برایش بازگو میکرد: «- بیست و هشت دسامبر سال دو هزار و یک!» این دیگر نمیتوانست تصادفی باشد؛ هیچکس این حجم از جزییات را اتفاقی کنار هم قرار نمیدهد. احساس کرد کسی مدتهاست او را به سمت حقیقتی منحوس هُل میدهد. کسی که میداند کدام سرنخ را نشان دهد، کدام خاطره را زنده کند و کدام زخم را دوباره باز کند! به صفحه خیره شد و تاریخ را به عنوان رمز وارد کرد؛ ترسناکترین بخص ماجرا این بود که نمیدانست بعد از باز شدن آن فلش حقیقت بزرگتر خواهد بود و یا فاجعه! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و نهم» ماهور که آرام- آرام فاصلهی میانشان را کم کرده بود، درست چند قدم آنطرفتر، روی زمین نشست. نه آنقدر نزدیک که یامور احساس خفگی کند و نه آنقدر دور که اگر فرو ریخت، دستش به او نرسد. تنها سکوت، میان تکههای شکستهی چوب و شیشه نفس میکشید. صدای بارانی که هنوز روی پنجره میبارید، به گوش میرسید و یامور، میان آن ویرانی، زانوهایش را در آغوش گرفته بود؛ شانههایش بیصدا میلرزید. اشکهایش آرام و بیوقفه روی گونههایش میلغزیدند و روی بند انگشتان خونآلودش میچکیدند. ماهور هیچوقت از سکوت نترسیده؛ اما سکوتِ یامور، وحشتناک بود. وحشتناکتر از تمام فریادهایی که چند دقیقه پیش خانه را لرزانده بودند. دلش میخواست چیزی بگوید؛ بگوید که او مقصر نیست. بگوید که هنوز همان یامور است و بگوید که ذرهای از ارزش و احترامش برای ماهور کم نشده است؛ اما کلمات، جلوی گلویش میمردند. میترسید حتی یک جمله، دیوار باریک تحمل یامور را فرو بریزد. یامور با چشمهایی سرخ و خیس، بیآنکه سرش را بلند کند، با صدایی که از میان هقهقهایش شکسته بود، زمزمه کرد: - برو! ماهور پلک زد؛ یامور دوباره، اینبار آرامتر و درماندهتر تکرار کرد: - خواهش میکنم… برو ماهور! انگار هر کلمه تکهای از جانش را با خود میبرد؛ قلب ماهور درد گرفت اما همانجا ماند. بیحرکت و بیصدا! تنها نگاهش روی دستان یامور ثابت مانده بود. خون، آرام از میان بریدگیهای تازهی بند انگشتانش پایین میآمد و روی سرامیک خانه پخش میشد. نگاهش بیاختیار روی مچ دست یامور لغزید. روی همان ردهای سفید و باریکی که سالها زیر آستین پنهان مانده بودند. این بار دیگر نتوانست فقط تماشا کند. آرام، آنقدر آرام که حتی صدای نفسش شنیده نشود، دستش را جلو برد. انگشتانش قبل از رسیدن، لحظهای در هوا مردد ماندند. بعد با احتیاط، فقط مچ دست یامور را گرفت. نه محکم؛ نه از روی ترحم! انگار چیزی شکنندهتر از شیشه را میان دستهایش نگه داشته باشد. یامور از تماس کوتاه او لرزید. خواست دستش را عقب بکشد، اما چیزی در وجودش مانع شد. ماهور نگاهش را از مچ دست یامور گرفت و آرام به صورت خیس از اشکش دوخت. خواست بگوید همه چیز مثل قبل است. خواست بگوید هیچ اتفاقی نتوانسته ذرهای از ارزشش کم کند. لبهایش به سختی از هم فاصله گرفتند: - یامور... گلویش خشک شده و صدایش گرفته بود. - به من نگاه کن! ماهور نفس عمیقی کشید و با تمام تلاشی که برای محکم نگه داشتن صدایش میکرد، آرام ادامه داد: - هیچی عوض نشده! هنوز همون یاموری هستی که همیشه بودی؛ هنوز… جملهاش نیمهکاره ماند؛ چون ذهنش بیرحمانه دروغ خودش را تکذیب کرد. همه چیز عوض شده بود؛ نه برای یامور بلکه برای خودش! چطور میتوانست ادعا کند هیچچیز تغییر نکرده، وقتی از لحظهای که حقیقت را شنیده بود، انگار تمام استخوانهای وجودش ترک برداشته بودند؟ چطور میتوانست بگوید همه چیز مثل قبل است، وقتی فقط تصور تنهاییِ یامور در آن شب، نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود؟ چطور میتوانست وانمود کند همان ماهور سابق است، وقتی دلش میخواست زمان را از گلویش بگیرد و سالها به عقب برگرداند فقط برای اینکه نگذارد آن دختر، آنقدر تنها شود که تیغ را روی مچ دستش بکشد؟ نگاهش دوباره روی ردهای باریک مچ یامور افتاد. ردهایی که تا چند ساعت پیش، فقط چند خط سفید بودند و حالا برایش به اندازهی یک عمر درد معنا داشتند. گلویش سوخت؛ با خودش جنگید تا صدایش نلرزد: - باور کن! درد یامور، بیآنکه متوجه شود، راهش را تا اعماق قلب او پیدا کرده بود. انگار زخمی که سالها پیش روی روح یامور نشسته بود، حال تازه روی سینهی ماهور دهان باز کرده باشد. برای اولین بار فهمید بعضی دردها فقط صاحبشان را از پا درنمیآورند؛ کافی است کسی را دوست داشته باشی آن وقت زخمش، بیاجازه روی جان تو هم مینشیند. اشکی دوباره از گوشهی چشم یامور پایین افتاد؛ ماهور دستمال سفیدی را از جیبش بیرون آورد و بدون اینکه حتی یک بار به چشمان او نگاه کند، دور بند انگشتان زخمیاش پیچید. برای لحظهای انگشت شستش روی رد باریک تیغ مکث کرد. نه برای پرسیدن و یا نه برای یادآوری! فقط انگار میخواست به آن زخمِ سالها پیش بگوید که دیگر لازم نیست به تنهایی درد بکشد. در همان لحظه، صدای زنگ خانه سکوت را شکافت و هر دو بیاختیار سر بلند کردند. زنگ با همان ریتم آشنای همیشگی پشت سر هم نواخته میشد و بعد، صدای پرهیجان و بلند نهان از پشت در شنیده شد: - یامور! در رو باز کن! سرمای بیرون من و کشت! اگه تا پنج ثانیهی دیگه در رو باز نکنی وصیتنامهام رو جلوی خونت مینویسم! یامور پلکهای خیسش را چند بار پشت سر هم روی هم فشرد؛ انگار میخواست اشکها را مجبور کند به عقب برگردند. انگار اگر دیگر گریه نکند، همهی آن چند دقیقه هم اتفاق نیفتاده است. با پشت دست، بیحوصله گونههایش را پاک کرد؛ اما اشکها سمجتر از آن بودند که با یک حرکت از بین بروند. با بغض، نفس عمیقی کشید. بعد، با انگشتانی لرزان، تار موهای آشفتهاش را پشت گوشش فرستاد و سعی کرد همان یامور همیشگی باشد. سرش را که بلند کرد نگاهِ ثابت ماهور را روی خودش دید؛ نگاهی که نه ترحم داشت و نه سوال؛ تنها درد داشت! با پشت دست، قطرهی اشکی را که هنوز روی گونهاش مانده بود، پاک کرد و آهسته گفت: - اینجوری نگاهم نکن! ماهور حتی پلک هم نزد؛ تمام وجودش میخواست دستش را جلو ببرد و آخرین رد اشک را از روی صورت یامور پاک کند و بالاخره، بیآنکه فکر کند، این کار را کرد. آنقدر آرام که انگار میترسید تماس انگشتانش، زخم دیگری روی روح یامور بگذارد. سر انگشتش فقط برای لحظهای روی گونهی او نشست و قطرهی خیس را کنار زد؛ یامور چشمهایش را بست. نه از ترس؛ بلکه از خستگی! از خستگیِ سالهایی که مدام وانمود کرده بود حالش خوب است. چند ثانیه بعد، صدایی آرام و گرفته میان سکوت خانه پیچید: - ماهور؟ با نوک انگشتش مشغول نوازشِ گونهی او شد. - جانم؟ یامور لب پایینش را میان دندانهایش فشرد و با لحنی که بیشتر از هر گریهای دل ماهور را میلرزاند، زمزمه کرد: - یه خواهشی ازت دارم! ماهور بیدرنگ پاسخ داد: - هرچی باشه! یامور نگاهش را از او دزدید. - برو! فک ماهور منقبض شد و در ادامه به حرفهای یامور که با بغضی آشکارا بیان میشدند، گوش سپرد: - نمیخوام وقتی دارم خودم رو جمع و جور میکنم تو شاهدش باشی… نمیخوام فردا هروقت نگاهم کردی، اولین چیزی که یادت میاد امشب باشه. سکوتی کوتاه میانشان برقرار شد؛ سپس آرام اضافه کرد: - لطفا… یکم بهم زمان بده! ماهور سرش را پایین انداخت؛ در دلش فریاد میزد که نمیتواند. اما نگاهِ یامور، آن خواهش مظلومانهای که پشت اشکهایش پنهان بود اجازهی مخالفت نمیداد. در همان حین زنگ خانه دوباره به صدا درآمد و صدای پر انرژی نهان پشت در پیچید: - یامور! قسم میخورم اگه در رو باز نکنی همینجا چادر میزنم! یامور با گوشهی آستینش آخرین قطره اشک را پاک کرد؛ با زحمت لبخندی ساخت و بدوت اینکه به ماهور نگاه کند، آرام گفت: - برو! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و هشتم» باران آرام روی شیشههای خانه میلغزید و سکوت خانه، آنقدر سنگین بود که صدای خش- خشِ مداوم رادیو مانند شلیک گلوله در فضا میپیچید. هنوز فرصت روشن کردن چراغ را هم پیدا نکرده بودند و جفتشان در فضای نیمهتاریکِ سالن در انتظارِ ادامهی پیام بودند! دستان یامور بیاختیار مشت شده بود؛ چهرهاش درهم و نفسهایش نامنظم بود. - فکر میکردی بعضی رازها با گذشت زمان میمیرن؛ اما اشتباه میکردی! از میانِ صدای آزاردهندهی رادیو مجددا صدای همان مرد شنیده شد؛ کم- کم صدایش به طور کامل صاف شد و خش- خش آزاردهندهی رادیو قطع شد! - همه فکر کردن اون شب، بریدگیهای روی مچ دستت نتیجهی دعواهای خانوادگی بود؛ همه فکر کردن خسته شده بودی. اما حقیقت هیچوقت اون نبود. رنگ از رخ یامور پرید انگار که در یک آن تمام خون بدنش را بیرون کشیده باشند؛ ماهور نگاهش را از رادیو گرفت و از گوشهی چشم به یامور خیره شد. - پروندهی شماره صفر! پروندهای که هیچوقت وارد دادگاه نشد... لرزش چانهی یامور در این میان از چشم ماهور دور نماند؛ نفسهای مضطرب و صدادارَش هم همینطور! یامور هم که گویی خون در رگهایش یخ بسته بود، دندانهایش را روی هم فشرد و با صدایی که به زور شنیده میشد لب زد: - بس کن! همان صدای از پیش ضبط شده که گویی میان سخنانش قدری فرصت تنفس و تفکر میداد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - خب… شاکی یامور اردنت! و متهم… لحظهای که پلکش صدور ریزشِ اولین قطرهی اشک را صادر کرد، انگار سالها جنگیدن، سالها تظاهر به محکم بودن و سالها دفن کردنِ خاطرهای که هر شب در تاریکی جان میگرفت، یکباره از نفس افتاد. - خفه شو! فهمید گذشته هیچوقت پشت سرش میماند؛ آرام و بیصدا کمین میکند تا درست در روزی که خیال میکند بالاخره دوام آورده است، گلویش را از پشت میفشارد. - و متهم نَهاد آکسوی! آشنا نیست؟ برادر صمیمیترین دوستِ شاکی، نهان آکسوی! ماهور مات و مبهوب بی هیچ سخنی تنها به جملاتِ او گوش سپرده بود و به صورت نامحسوس یامور را زیر نظر داشت؛ اما یامور ضربان قلبش آنقدر تند شده بود که گویی قصد داشت قفسهی سینهاش را بشکافد! تمام آن سالها با هر کابوسی که نیمه شب از خواب میپراندش جنگیده بود، با هربار که آستینش را پایین میکشید تا کسی رد تیغ را روی مچ دستانش نبیند. - اون شب رو یادته یامور؟! با خودش عهد کرده بود که آن شب را دفن کند؛ رویش خاک بریزد، روی خاکش زندگی بسازد، وکیل شود، برای آدمهای دیگر عدالت بخرد و وانمود کند زخمی ندارد. اما حقیقت، جسدی نبود که زیر خاک بپوسد. حقیقت، نفس میکشید. در خش- خش یک رادیوی قدیمی. در لرزش بیاختیار انگشتها. و در اشکی که سالها پشت پلکهایش زندانی مانده بود. با شنیدن نام «نهاد» ناگهان چیزی درونش فرو ریخت! همانطور که صدای رادیو و صحبتهای بیرحمانهی مرد هنوز هم در گوشش میپیچید، نزدیکترین گلدان شیشهای را چنگ زد و با تمام قدرت به سوی رادیو پرتاب کرد! صدای خرد شدن شیشهها با صدای باران درهم آمیخت. ماهور هراسان قدمی به جلو برداشت و آرام لب زد: - یامور! اما یامور، چیزی نمیشنید؛ قابِ عکس روی میز را در دست گرفت و مجددا رادیو را نشانه گرفت. تکههای شیشه روی سرامیک پخش شدند. نفسهایش بریده و شانههایش از خشم و درماندگی میلرزید! - هیچی نگو! خفه شو! صدای رادیو بیوقفه ادامه داشت. - فردای اون شب نه شکایتی ثبت شد، نه پزشکی قانونی گزارشی نوشت، نه پروندهای روی میز هیچ بازپرسی قرار گرفت. همین کافی بود تا آخرین ذرهی کنترلش از بین برود؛ با قدمهایی نامتعادل خودش را به رادیوی قدیمی رساند، آن را از روی میز برداشته و با تمام قدرت به زمین کوبید. بدنهی چوبی ترک برداشت، اما صدا هنوز قطع نشده بود. - چون قربانی، وکیل آیندهای بود که بهتر از هر کسی میدونست برای اثبات چنین جرمی باید چند بار دوباره تحقیر بشه، چند بار خاطره رو زنده کنه و چند بار متهم بشه که چرا در برابر تجاوز و هوسرانیِ یه آدم مست سکوت کرده! همان صدای لعنتی، میان خشخشها ادامه میداد. - برای همین، پرونده هیچوقت باز نشد! رادیو را دوباره برداشت و این بار حینی که صدای هق- هقش فضای سالن را پر کرده بود، مشتش را روی آن کوبید؛ چوب شکست. دکمهها از جا کنده شدند. فلزکار شده در آن، زیر ضربه خم شد و قطرههای خون از میان بند انگشتانش روی بدنهی شکسته چکید. با صدایی بلند هق زد و تکرار کرد: - گفتم… خفه شو! باز هم کوبید. یک بار... دو بار... سه بار... تا جایی که دیگر چیزی جز تکههای چوب و سیمهای بیرونزده روی زمین باقی نمانده بود. نفسنفس میزد؛ اما دردناکتر از همه این بود که حتی پس از شکستن رادیو، آن صدا هنوز در سرش میپیچید. صدایی که نه از بلندگوی شکسته، بلکه از گوشهای از روحش پخش میشد؛ جایی که سالها پیش برای همیشه زخمی شده بود. ماهور که همچنان سر جای خود ایستاده بود بی آنکه جنب بخورد، نگاهِ متحیرش را به یامور دوخت. موقع آشنایی با او زنی را دیده بود با شخصیتی سرسخت و لجباز اما اکنون همان زن، میان تکههای شکستهی رادیو روی زمین نشسته بود و شانههایش زیر بار گذشتهای خم شده بود که سالها به تنهایی حملش کرده بود. گلوی ماهور خشک شد؛ نمیدانست باید جلو برود یا همانجا بماند. باید چیزی بگوید یا سکوت کند. باید او را در آغوش بگیرد یا فقط اجازه بدهد هرچقدر میخواهد فرو بریزد. قلبش بیامان میکوبید؛ تمام این مدت با خودش جنگیده بود، با حسی که هر روز بیشتر از قبل ریشه میدواند و هر بار با منطق سرکوبش میکرد. به خودش گفته بود یامور فقط شریک راه است، فقط رفیق است! اما حالا، در آن خانهی نیمهتاریک، با دیدن لرزش دستها و اشکهایی که بیاجازه روی صورت یامور میدویدند، فهمید هیچکدام از آن دروغها دیگر کارساز نیستند. درد او، داشت استخوانهای ماهور را میشکست. نگاهش روی مچ دستهای یامور ثابت ماند. روی همان ردهای باریکی که یکبار بیتفاوت از کنارشان گذشته بود. چه ساده فکر کرده بود آن زخمها فقط یادگار یک روز بد هستند. هیچوقت تصور نکرده بود پشت آن خطوط سفید، شبی دفن شده باشد که زندگی یک نفر را از ریشه تغییر داده است. فکر اینکه کسی سالها پیش به زور تن او را از خودش گرفته بود، مثل مشت محکمی روی قفسهی سینهاش فرود آمد. فکر اینکه همان شب، یامور آنقدر تنها بود که مرگ را از ادامهی زندگی قابل تحملتر دیده باشد، داشت دیوانهاش میکرد! برای اولین بار در زندگی، نمیتوانست خشمش را درک کند. نمیتوانست یقهی گذشتهی یامور را بگیرد. نمیتوانست زمان را به عقب برگرداند تا همه چیز را تغییر دهد. فقط میتوانست به زنی نگاه کند که میان تکههای چوب و شیشه نشسته بود و با هر نفس، انگار دوباره همان شب را زندگی میکرد. ماهور آرام یک قدم جلو رفت. دستش ناخودآگاه بالا آمد؛ آنقدر نزدیک که اگر چند سانتیمتر دیگر پیش میرفت، میتوانست شانهی لرزان یامور را لمس کند؛ اما دستش در هوا ماند! نه از تردید بلکه از ترس… از ترس اینکه لمس کردنش، تمام دیوارهایی را که یامور سالها برای سرپا ماندن ساخته بود، یکباره فرو بریزد. همان لحظه بود که با تلخی فهمید عاشق شدن همیشه با لبخند و اعتراف آغاز نمیشود. گاهی با دیدن اشکهای کسی شروع میشود که آرزو میکنی کاش میتوانستی تمام دردهای دنیا را از دوشش برداری، حتی اگر خودت زیر وزنشان خرد شوی! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و هفتم» ماهور در ذهن خیال تماس گرفتن با امره و شرح دادنِ تمام اتفاقات را داشت و از سویی دیگر یامور که پیشنهادِ صحبت و همفکری را در مکانی بهتر را، از جانب ماهور پذیرفته بود مشغول جمع و جور کردنِ وسایلش شد. در همان بین بود که صدای زنگِ موبایلش در فضا پیچید و نامِ «نهان» روی آن درخشید. یامور با نیم نگاهی به آن، تماس را وصل کرد و گفت: - جانم نهان؟ نهان حینی که کیفش را روی شانهای جا به جا میکرد، با شوقی آشکار در لحنش پاسخ داد: - اتاق مهمون رو آماده کن که چند روزی مهمون داری! یامور لحظهای بین صحبتش مکث و با اخمی محو پرسید: - چی؟ تو؟ نهان درحالی که وسایلهای بی ربط و غیر مرتبطش را جمع آوری میکرد، توضیح داد: - ببین عشقم، من قربانیام! قربانیِ لولههای پکیج! اون آهنپارهی بیهمهچیز یهو تصمیم گرفت از زندگی استعفا بده و کل خونه رو ببره رو هوا! یامور که هیچ از حرفهای او نفهمیده بود، گرهی اخمهایش را کور تر کرد و پرسید: - لولههای پکیج ترکیده، بعد خونه رفته رو هوا؟ نهان “هوف”ای عمیق از میان لبانش آزاد کرد و ادامه داد: - آره خب! اول لوله ترکید، بعد درِ پکیج کج شد، بعد آب پاشید رو برد، بعد برق پرید، بعد تعمیرکار گفت «عزیزم، تا سه روز نباید کسی اینجا زندگی کنه.» منم گفتم خب خونه که از پایه نابود شده! یامور میان اخم کردنش زیر لب خندید. - تو اگه یه لیوانم از دستت بیفته، فرداش تعریف میکنی شهابسنگ خورده وسط آشپزخونه. نهان به نشانهی اعتراض مانند بچههای تخس پایش را به زمین کوبید و گفت: - قسم میخورم وقتی از خونه زدم بیرون، همسایه طبقه بالا داشت با سطل آب میدوید پایین. فکر کنم پنج دقیقه دیگه قایق هم لازم بشه. یامور پوشهها را درون کیفش قرار داد و حینی که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، لب زد: - تعمیرکار واقعاً گفته سه روز؟ نهان که برای جای دادن وسایلش در کیف به زور متوسل شده بود، چهره درهم کشید و گفت: - آره، گفته تا قطعه برسه. تازه یه نگاهی هم بهم کرد، انگار من پکیج رو با دست خودم منفجر کردم! لحظهای سکوت کرد و سپس با هیجان ادامه داد: - خلاصه که من با یه چمدون، یه کوله، یه بالش، لباس خواب، دستگاه قهوهساز، پلیاستیشن، دو تا گلدون و یه بسته ماکارونی دارم میام پیشت. یامور با تکخندهای متعجب ابرو بالا انداخت و پرسید: - تو قصد مهمونی داری یا مهاجرت؟ نهان کیف، کوله و تقریبا تمام وسایلی که خودش ذکر کرده بود را در ماشین جای داد و گفت: - آدم باید برای هر شرایط بحرانی آماده باشه. ممکنه نصفهشب هوس قهوه کنم، ممکنه دلم بازی بخواد، ممکنه گشنهام بشه... یامور سری تکان داد و خیره به چهرهی منتظرِ ماهور که در چهارچوب در ایستاده بود، مابینِ سخنان نهان پرید: - ممکنه اعصاب منم نابود بشه! نهان پشت فرمان جای گرفت و همزمان با روشن کردن ماشین لب زد: - اعصاب تو سالهاست نابوده عشقم، من فقط میام شاهد زندهش باشم. یامور جلوتر از ماهور راهِ خروج را در پیش گرفت و قبل از آن، با اشارهی چشم به او فهماند که پشت سرش حرکت کند. - فقط بیا، کمتر حرف بزن. نهان موبایل را از گوشی به گوش دیگر داد و گفت: - نگران نباش، امروز تصمیم گرفتم آدم آرومی باشم. هم یامور و هم نهان، هر دو بی اختیار خندیدند. هیچکدام نمیدانستند کمتر از یک ساعت دیگر، همان خانهای که قرار بود با شوخیهای نهان پر از سر و صدا شود، به سکوتی هولناک فرو خواهد رفت… با وجود اینکه ماهور پشت سر او قدم برمیداشت اما زودتر به ماشین رسید؛ حین سوار شدن مزاحمیتی برای مکالمهی تلفنی آن دو نفر ایجاد نکرد و کل مدت را در سکوت سپری کرد که پس از دقایقی، یامور تماس را قطع کرد و بی مقدمه گفت: - نهان چند روز خونهی من میمونه! درسته یکم گیج میزنه اما دختر باهوشیه؛ میشه رو کمکش حساب کرد! ماهور که تنها یکبار با نهان همصحبت شده بود از شنیدنِ واژهی «باهوش» در وصف او تعجب کرد و تعجبش را با نیمنگاهی مشکوک به یامور رساند! - چیه؟ ماهور شانهای بالا انداخت و گفت: - اتفاقا منم یه دوست دارم. همون که توی بازداشتگاه دیدی؛ امره! اونم یکم گیج میزنه، حتی باهوشم نیست ولی میشه رو کمکش حساب کرد! یامور به صورت محسوسی خندهاش را خورد و نگاهش را به بیرون دوخت و تا لحظهی توقف ماشین مکالمهای بینشان صورت نگرفت. زیاد طولی نکشید که گوشهی خیابان، میانِ دو خانه پارک کردند؛ ماهور نگاهش را بین هر دو چرخاند که لحظهای صدای یامور را شنید. - خونهی من، هوم؟ ماهور بی هیچ اعتراضی سر تکان داد و پیاده شد؛ هردو زیر نم- نمِ آرامشبخش باران قدم در سنگفرش ورودیِ درب خانه نهادند و آن را طی کردند. یامور پیش از او حرکت کرد و پس از چرخاندن کلید در قفل، در را باز کرد. قدمی در خانه گذاشت و پس از ورودِ جفتشان، صدای بسته شدنِ در گوشهایشان را کر کرد! یامور کت قهوهای رنگش را روی دستهی مبل قرار داد و گفت: - خب الان تکلیف… اما ناگه، در میان سخنان او، صدای خش- خش بلندی فضای خانه را پر کرد؛ هر دو همزمان سر چرخاندند. رادیوی قدیمی گوشهی سالن، همان که سالها بود حتی سیم برقش هم جمع شده بود، با چراغ زرد کمجانی روشن شد و باز هم خش- خش… ماهور و یاموری که کنار هم ایستاده بودند، قدری با اخم و قدری تعجب نگاهی به یکدیگر هدیه کردند. پس از ثانیهای صدایی مردانه و بیاحساس، اما دستکاری شده در خانه پیچید: - سلام یامور! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و ششم» یامور، لحظهای چشم ریز کرد و سوالی پرسید: - چه کمکی؟ ماهور گرهی دستانش را باز کرده و قدری جلو آمد؛ با چشم به برگههایی که روی هم انباشه شده بودند اشاره کرد و پرسید: - اونی که میخوای جنسش رو جا به جا کنی میشناسی؟ ایزابلا مورگان! یامور که هیچ نمیدانست او از کجا به این اطلاعات دست یافته بود با همان چهرهی گنگ پاسخ داد: - این سوالات هم از سر کنجکاویه؟! ماهور با تک خندهای کوتاه لحظهای سر به زیر شد و در جواب لب زد: - بگی نگی بیشتر از سر فضولیه! با تنگتر شدنِ گرهی ابروان یامور و چهرهاش که خواهانِ توضیحات بیشتر بود، سری تکان داد و در ادامه لب گشود: - برنامهی شکستِ مسئولیتی که در قبالش مجبوری برگردی آمریکا، از قبل کشیده شده… از شانسِ بَدت! دیگر حتی ذرهای لبخند روی لبان یامور یافت نمیشد؛ نزد پدرش خوب قلدری میکرد اما بعد از آن در خلوت خودش قدری احساس ترس کرد و حال، بیش از پیش اضطراب همانند خوره به جانش افتاده بود. - اینها رو از کجا میدونی؟ حرفامون رو گوش میدادی؟ قدری با دلخوری جملهاش را بیان کرده بود اما خودش هم خوب میدانست در دل امید دارد که ماهور بحث را ادامه دهد تا شاید چیزی دستگیرش شود. ماهور هم به روی خود نمیآورد اما دلش ذرهای به بازگشتِ یامور راضی نبود. - ایزابلا مورگان! یه تاجر اتریشیه که کارش قاچاق آثار باستانیه که از قضا برای حمل و نقل محمولهی غیر قانونیش، از اصلان و آکینی همکاری میخواد که توی پروندهی بلندشون همکاری با هرنوع قاچاقچیای هست، اِلا قاچاقچی آثار باستانی! یامور هربار با امید به اینکه از سخنانِ او چیزی نصیبش خواهد شد، با دقت گوش میسپرد اما هربار نیز بیشتر از قبل چیزی دستگیرش نمیشد؛ بلکه بلعکس، سوالات در ذهنش یکی- یکی بیشتر میشدند! - چی؟ محموله آثار باستانیه؟ به بابای تو چه ربطی داره؟ سیل سوالهایش چنان در ذهنش دانستههایش را تخریب میکرد که حتی نمیدانست از شنیدن کدام جمله باید تعجب کند و یا حتی کدام سوال برای پرسیدن اولویت دارد! ماهور نیز که قصد کرده بود تمام دانستهها، فرضیات و احتمالاتِ در ذهن خودش را برای یامور نیز بازگوم کند، دمی عمیق کشید و شمرده- شمرده توضیح داد: - محموله مواد مخدره یامور! ولی میدونم که قرار نیست به مقصد برسه؛ و صد البته که قصد و نیت این خانم حمل و نقل بارهاش نیست! میخوای بپرسی پس چیه… منم نمیدونم! به نظرت چی میشه که این خانم تصمیم میگیره از قاچاق آثار باستانی به قاچاق مواد برسه؟ ممکن نیست فقط بخاطر این باشه که بخواد به کسی نزدیک بشه و راهی جز این جلوش نباشه؟ سپس با یادآوریِ جملهای که از جانب آکین شنیده بود، ثانیهای تفکر کرد و در ادامه همان جمله را تکرار کرد: - «سهمت رو میگیری و تمام! قرار نیست کاری کنی چون اون کامیون حاملِ مواد هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه.» نگاهش را مستقیماً به چهرهی درهم و منتظرِ یامور دوخت و ادامه داد: - این حرفی بود که من موقع گرفتنِ سهمم شنیدم! حمل و نقلشون از اینجا تا ازمیر بر عهدهی اصلان اردنت… یا بهتره بگم به عهدهی توعه؛ و از ازمیر تا وین بر عهدهی آکین کارا… یا بهتره بگم منه! نمیدونم اون زن کیه، هدفش چیه و یا حتی با کی دشمنی داره؛ فقط میدونم آکین هیچوقت نمیذاره اون بار به ازمیر برسه و این یعنی تو شروع نکرده باید بار و بندیل برگشتت رو ببندی! یامور که موشکافانه و دقیق تک- تک جملات او را شنیده و حلاجی کرده بود، ذرهای از گرههای ایجاد شده در ذهنش را باز کرد و چون تمام سخنانش را منطقی میدید، شوکه و به آرامی لب زد: - یعنی؟! ماهور که اکنون دریافته بود تمام نکات را برای یامور توضیح داده اِلا نتیجه، قبل از بیان جملهای ذرهای مکث کرد و گفت: - یعنی اگه ما این بار رو به مقصد برسونیم… پس از تفکری کوتاه ادامه داد: - از نقشهی بقیه که خبر نداریم؛ اما حداقل نقشهی آکینی که قصد خراب کردنِ اصلان رو جلوی شخصی داره که میلیارد- میلیارد پول جلوش گذاشته، نقشه بر آب میکنیم! یامور که گیج شده بود، نگاهش را کوتاه از او گرفت و حینی که جملههای شنیده شده را سبک و سنگین میکرد لب زد: - اگه همه چیز رو میدونی چرا جلوشون رو نمیگیری؟ ماهور شانهای بالا انداخت و گفت: - چون هنوز نمیدونم مهرهی اصلیِ بازی کیه! در ضمن من چیزی نمیدونم، فقط حدس میزنم! باید کاری کنیم فکر کنن همه چیز طبق نقشهشون داره پیش میره! اکنون که ترس و اضطرابِ یامور جایش را به تعجب داده بود، حینی که نگاهش پایین را هدف گرفته بود، لب زد: - یعنی به کمکت نیاز دارم؟ ماهور با تکخندهای بیصدا نگاهش را مستقیم به چهرهی او دوخت و پاسخ داد: - اگه دوست نداری برگردی آمریکا! لبخندی که گوشهی لبش جا خوش کرده بود را کمی کش داد و در ادامه لب زد: - من که دوست ندارم! یامور ناگه نگاهش را بالا کشید؛ ماهور هم با همان لبخند دستش را به سوی یامور دراز کرد و در ادامه با همان لبخند ادامه داد: - میخوام همراهی کردنای این چند روزت رو جبران کنم! نمیشه؟ یامور لحظهای خندهاش را خورد و به چشمانِ قهوهای رنگ و براق ماهور چشم دوخت؛ در عرض چند ثانیه تمام وقایع پیش آمده را در ذهن خود مرور کردند؛ از بازداشتگاه گرفته تا مبحوس شدن در یخچال رستورانی که مخفیانه وارد آن شده بودند. یامور با مرور تجربههای نه چندان خوشایند و غیر نرمالی که برایشان پیش آمده بود، لبخند کمرنگی را به چهرهاش هدیه داد؛ دست دراز کرد و دست ماهور را گرم و صمیمی فشرد. - میشه! حال که مجوز همکاریِ دونفرهی آنها توسط یامور امضا شده بود، هردو با لبخندی محو و رضایتبخش خیرهی چهرهی یکدیگر بودند و گویی هردو منتظر سخنی از جانب دیگری! هردو خوب میدانستند که نیازمند کمکی از جانب افراد مطمئن ِ دیگر هستند و به تنهایی جلو بردن نقشهای حساب شده برایشان ساده و یا حتی ممکن نیست! اما مشکل حادی به نظر نمیرسید زیرا هردو مشغول فکر کردن به شخص مورد نظر خودشان بودند؛ ماهور خیالِ افزودنِ امره به کار را در سر میگذراند و یامور، نهان را! و یقیناً این شروع همکاریِ چهار نفرهی آنها بود… -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و پنجم» یاشار بیآنکه سر بلند کند و نگاهش را از میز چوبی روبهرویش بگیرد و تغییری در حالتِ چهرهی بیتفاوت و در عین حال درماندهاش ایجاد کند، خطاب به یامورِ منتظر، لب زد: - چیکار کرد که من نکردم؟! یامور پاسخ دریافتیاش را حلاجی کرد و چون منظورِ نهفته شده در سوالش را متوجه نمیشد، پس از مکثی کوتاه پرسید: - چی؟! یاشار بلافاصله پس از شنیدنِ "چیِ" سردرگمی که یامور بر زبان آورده بود، سر بلند کرد و با نگاهی دردمند ابتدا اشارهای به درون سطل زباله که کادو و کارت درونش به راحتی قابل رویت بودند، کرد و سپس خیره به چشمانِ یامور که با نگاهش مشغول کنکاشِ ربان پاره شده، جعبه، کادو و کارت درونش شده بود، با صدایی گرفته لب زد: - مگه چی توی گوشت خوندن که چشمت من رو ندید؟! مسئله را فهمیده بود؛ با یادآوریِ دست بریدهی شدهی ماهور و دستمال گردنی که دور دستش پیچیده بود، سببِ وجود آن دستمال گردن به عنوان کادو و شخصی که خریداریاش کرده بود را فهمید. از علاقه و احساسی که یاشار نسبت به او داشت آگاه بود. اگر بر زبان نمیآورد هم به راحتی علاقه را در رفتارش نشان میداد. با این وجود نمیتوانست این بیاحترامی را پای عشق و علاقهاش بنویسد! - به نظرت از حدت فراتر نرفتی؟ یاشار پس از شنیدنِ این جمله، ناگهان حالت چهرهاش را تغییر داد و با صدایی نه چندان آرام مشغول خندیدن شد؛ یامور پس از شنیدنِ پژواک صدای او که در اتاق پخش شده بود، چهره درهم کشید و هیچ نگفت! یاشار با فشردنِ دستش روی لبهی میز و حرکت چرخهای صندلی، آن را قدری عقبتر کشید و از روی صندلی برخاست؛ حینی که آرام- آرام رد خنده را از چهرهاش پاک میکرد روبهروی یامورِ عصبی اما سرگردم ایستاد و پاسخ داد: - قطعاً! معلومه که از حدم فراتر رفتم. همون موقع که روی تو دست گذاشتم نشون ندادم چقدر از حدم فراتر رفتم؟! هالهی اشک نازکی که روی مژهی پایینیاش گیر کرده بود، از نزدیک بیشتر به چشم میآمد؛ یامور نگاه از چشمانِ او گرفت و با جدیتی که پیشتر هم در صدایش یافت میشد گفت: - بهت گفتم از من و تو، ما در نمیاد! یاشار با پوزخندی تمسخرآمیز، همزمان به درون سطل زباله و دستمال گردنی که میان انبوهی کاغذ احاطه شده بود، پرسید: - از تو و اون چی؟ درمیاد؟ حرفهایش غیرقابل کنترل شده بود؛ برایش اهمیت نداشت چه چیزی را جلوی چه کسی بیان میکند. یامور هم که تاکنون سعی میکرد مراعات وضعیت موجود را بکند، پُر حرص دندانهایش را روی هم فشرد و لب زد: - من به تو گفتم نه؛ فکر نمیکنم بعد از اون روابط من با بقیه بهت مربوط باشه! لحظهای که به وضوح صدای نفسهای بالا آمده از سینهاش را میشنید و نگاهش قفلِ چشمانِ سرخ شده و مستأصلِ او بود، پس از ثانیهای مکث کردن ادامه داد: - من و تو نمیشه؛ این و بفهم! یاشار قدری فاصلهی میانشان را کم کرد و همانطور خیره به چشمانِ سبز رنگی که در نظرش زیباترین بودند، عاجزانه لب زد: - وقتی به یکی میگی دوستت دارم، یعنی در اصل داری یه اسلحله با خشاب پر بهش میدی و اعتماد میکنی که بهت شلیک نمیکنه؛ تو رسماً جای سالم رو بدن من نذاشتی یامور! یامور که با نزدیکتر شدنِ او قدری سر بلند کرده بود، بی آنکه اخم را از چهرهاش حذف کند پاسخ داد: -تو به خودزنی علاقه داری! سکوتی سنگین میانشان رخ داد؛ سکوتی که تنها با صدای نفسهای نامنظم یاشار شکسته میشد. چند ثانیه فقط به یامور خیره ماند؛ آنقدر طولانی که انگار میخواست تک- تک اجزای صورتش را به خاطر بسپارد. سپس با لبخندی تلخ پاسخ داد: - خودزنی؟ نه یامور! خودزنی یعنی آدم بدونه قراره بمیره و بازم ماشه رو بکشه. من هربار فکر کردم شاید این دفعه تو انگشتت روی ماشه بلرزه و نزنی! یاشار هنوز هم منتظر بود؛ امیدوار بود که یک جمله همه چیز را تغییر دهد. در همین میان شخصی که در چهارچوب در ایستاده بود، سینهاش را صاف کرد و حضورش را به آنان اطلاع داد! نگاهِ هر دو که به سویش چرخید، دست به سینه لب زد: - مزاحمم؟! یاشار دندانهایش را روی هم فشرد و چون میدانست اگر یامور در اتاق حضور نداشت مشتهایش را مهمانِ صورتِ فرد مقابلش میکرد، دست مشت شدهاش را کنار بدنش نگه داشت و بلافاصله پاسخ داد: - آره مزاحمی! یامور گرهی ابروانش را تا حد امکان کور کرد و خیره به چهرهی سرخ شدهی یاشار با حرص غرید: - یاشار! ماهور با تک خندهای خونسرد با یک قدم وارد اتاق شد و یامور بی توجه به او، سوی در گام برداشت. کنار در ایستاد و خیره به چهرهی یاشار ادامه داد: - میتونی بری! چهرهاش جدی و خونسرد بود و با احترام قصد بیرون انداختنِ او را داشت؛ یاشار پیش از ماهور نیز چراغ سبزی از جانب یامور دریافت نکرده بود اما رقیب و یا تهدیدی برای خود نمیدید. حال که با خود حس میکرد به آخر خط رسیده است، برای بار آخر نگاهی پر حرص به ماهور انداخت و سپس بی هیچ حرفِ اضافهای اتاق راه ترک کرد. یامور سر به زیر شده، نفسی تازه کرد و سپس به چهرهی خونسرد ماهور نگاهی انداخت؛ مقصد نگاه ماهور را دنبال کرد که در انتها به سطل زبالهی کنار میز رسید. سراسیمه خودش را به آن رساند و جعبهی کادو و محتویات درونش را خارج کرد. از سویی بابت رفتار گستاخانهی یاشار عصبی و از سویی دیگر کمی ذوق زده به نظر میرسید و آن را لبخندِ ملیح و کمرنگی نشان میداد. درِ جعبه توسط یاشار باز شده بود و همین هم سبب آشکار شدنِ کادوی درونش بود. لبخندش کمی کش آمد و حینی که دستمال گردن را از جعبه خارج میکرد خیره به متن نوشته شدهی رویش لب زد: - بابت مهربونیم؟ ماهور که تاکنون دست به سینه تکیه به دیوار داده بود و هیچ نمیگفت، لبخند گرمی تحویلش داد و گفت: - مهربونیت و اعتمادت. یامور دستمال گردن را در دست گرفت و چون رنگش را حسابی پسندیده بود، به لبخندش جان داد و در پاسخ گفت: - ممنون. ماهور قضایای دقایقی قبل را مرور کرد و پرسید: - قضیهی این یارو چیه؟ یامور که لبخند روی لبش خشک شده بود و منظور از واژهی «یارو» را میدانست، چشم ریز کرد و گفت: - چی باعث شده فکر کنی میتونی ازم توضیح بخوای؟ ماهور دریافته بود پای احساس و علاقهای یک طرفه در میان است، شانهای بالا انداخت و گفت: - بذارش سر کنجکاوی! چیزی به روی خودش نمیآورد اما عجیب خواهانِ شنیدنِ داستان بود؛ خودش هم نمیدانست چرا. یامور هم که لزومی نمیدانست مسئلهای را برای او باز کند، سری تکان داد و برای فیصله دادن به بحث گفت: - بابت هدیهات ممنون! ماهور نیز سری تکان داد و چون پروندههای زیادی را بدو ورود در دستان او دیده و از سر کنجکاوی حرفهایش در رابطه با حمل محمولهای را با اصلان شنیده بود، با چشم اشارهای به آنها کرد و پرسید: - کمک نمیخوای؟ -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و چهارم» "فلش بک" - اون پولی که بردی اونقدر هام که فکر میکنی مفت نیست؛ یه کاری هست که باید انجام بدی! ماهور با پوزخندی طعنه آمیز گردن کج کرده و با چرخاندنِ تنش سوی او، سر تکان داد و گفت: - میدونستم مفت به کسی باج نمیدی! ازم چی میخوای؟ آکین لبانش را از دو سو کش داده و در جواب، تنها به تک کلمهای اکتفا کرد: - اصلان! ماهور که هیچ اطلاعاتی دستگیرش نشده بود، چشمانش را ریز کرد و با جدیتی که سبب خندهی آکین شده بود لب زد: - ببینم از این یارو اصلان خوشت اومده؟ این همه پیگیر بودنت نسبت بهش طبیعی نیست آخه! آکین با تک خندهای صدادار ثانیهای سر به زیر انداخت و گفت: - میخوام سعی کنی ازش اطلاعات بکشی! ماهور سری تکان داد و در جواب، اخمی نثار چهرهای کرد و گفت: - اونوقت چرا باید به من اعتماد کنه و بهم اطلاعات بده؟ خر فرضش کردی؟ آکین بی تفاوت، شانهای بالا انداخت و پاسخ داد: - اون دیگه تویی و هنرت! "زمان حال" همانطور خیره به نامی که پیش رویش بود، همراه با اخم غلیظی غرق در افکارِ خویش معماهای شکل گرفته در ذهنش را حل میکرد؛ اصلان سر خم کرده و با بالا آوردنِ دو انگشتش روبهروی او و بشکن زدنی، حواسش را از افکارش پرت کرد و یادآورِ حضورش در این جا و مکان شد! - تو؟! ماهور که از ابتدا با نیت و هدفی مشخص شده پا در این اتاق نهاده بود، حال برنامهاش را در صدمی از ثانیه تغییر داد؛ صاف ایستاد و خیره به چهرهی منتظرِ اصلان پاسخ داد: - منم طرف توام! یامور که هنوز هم راهرو را به طور کامل طی نکرده بود، مظطربانه قدمهای رفتهاش را بازگشت و حینی که ناخنهایش را میان دندانهایش میجوید، با لحنی آرام اما مشوش لب زد: - این چه غلطی بود من کردم؟! ثانیهای مکث کرد و برای مشورت گرفتن دنبال نامی در میان نامهای موجود در ذهنش گشت؛ با روشن شدنِ جرقهای در مغزش سر جایش ایستاد و زمزمهوار نام شخصی را ادا کرد. - نهان! دستی بر روی جیبِ خالیاش کشید و چون وجود موبایلش را احساس نکرد، مسیرِ رفتهاش را تا انتهای راهرو که به اتاق پدرش ختم میشد به قصد برداشتنِ موبایلِ جا ماندهاش بازگشت. پیش از ورود، صدایی حس کنجکاویاش را برانگیخته و باعث شد با دستی که برای در زدن بالا رفته بود، در همان حالت گوشش را به در نزدیک کرده و مکالمهی آن دو را گوش کند. - من هیچوقت نمیخواستم نوچهی این آدم بشم؛ الانم اگه میبینی براش پادویی میکنی از سر اجباره! پس از ثانیهای مکث، ناگه صدای خندهی تمسخرآمیزِ اصلان در فضای اتاق طنین انداز میشود؛ خندهی طولانی مدتش سبب شد اخمی نه چندان غلیظ میان ابروان ماهور جای بگیرد. - ماهور کارا، میخواد با کمک من زیرآب آکین کارا رو بزنه؟ درست شنیدم؟ برای تأکید بر روی نسبتشان واژهی "کارا" را بسی پر تحکمتر از بقیه کلمات ادا کرد؛ یامور نیز که کم و بیش از موضوع بحث به اطلاعاتی دست یافته بود، فاصلهاش را با در کمتر کرد و با دقت بیشتری گوش سپرد. - خب؟ کجاش برات غیرقابل فهم بود؟ اصلان که دیگر آثار خنده بر لبانش یافت نمیشد، جدیت را به چهرهاش افزود و پرسید: - از کجا معلوم نقشهی خودش نباشه؟! ماهور شانهای بالا انداخت و در کمال خونسردی پاسخ داد: - وظیفهی من نیست که اینو بهت ثابت کنم؛ قیمتش اعتماد کردنه! اصلان ابرویی بالا انداخت و بلافاصله پرسید: - که ممکنه برام گرون تموم بشه! اینطور نیست؟ ماهور شانهای بالا انداخت و خیره به نگاهِ سرشار از شَکِ او پاسخ داد: - ممکنه؛ کسی چه میدونه! پس از ثانیهای مکث، دستش را به نشانهی شروع همکاری دراز کرد و همزمان گفت: - به ریکسش میارزه؛ نمیارزه؟ بالاخره کنار زدنِ مانعی مثل آکین کارا راحت نیست! من بودم از دستش نمیدادم. اصلان نگاهش را میان چهرهب ماهور و دستِ دراز شدهاش رد و بدل و کرد و پیش از اعلامِ موافقتش برای این معامله، چند ثانیهای مکث کرد؛ سپس با جلو بردن دستش و فشردنِ نه چندان دوستانهی دستِ ماهور از رضایتش اطلاع داد. ماهور سری به نشانهی تایید تکان داد اما درست زمانی که قصد داشت دستش را از حصار انگشتانِ او بیرون بکشد، فشارِ دستِ اصلان را بیشتر روی دستِ خود احساس کرد به طوری که قادر به عقب کشیدنِ دستش نبود! اصلان در همان حالتی که محکمتر از پیش دست او را گرفته بود، با نگاهی جدی خیره به چهرهی او، تهدیدآمیز لب زد: - اگه متوجه بشم کاسهای زیر نیم کاسهاته... با مکثی کوتاه جملهاش را نیمهتمام نهاد و سپس، با چشم اشارهای به دستانِ گره خودهشان کرد و جدیتر از پیش ادامه داد: - این دست رو قطع میکنم! ماهور که تغییری در چهرهاش ایجاد نشده بود، تنها تاییدش را به وسیله سر تکان دادن به رو رساند و دستش را از میان انگشتانِ او بیرون کشید؛ همزمان با گرفتن مچ دستش توسط دست دیگرش، گوشزد کرد: - من میخوام تاوان گناههاش رو پس بده؛ اما نه به روش شماها! اصلان چشم ریز کرده و مشتاقانه پرسید: - یعنی؟! - یعنی حق نداری بکشیش؛ تاوان کارهاش رو قانونی و توی زندان پس میده! لحن دستوریِ ماهور که ظاهراً این جمله را به عنوان بندی از قرارداد ارائه میکرد، سبب شد اصلان پس از ثانیهای مکث سری به نشانهی تایید تکان بدهد؛ چون در نظرش شرط و شروط را یک طرفه نمیدید، لب باز کرد و گفت: - توام بعد از اتمام این قضیه... ماهور که با جملهاش آشناییِ کامل داشت و بارها نیز از زبانش آن را شنیده بود، قاطعانه سر تکان داد و در بین کلام او پرید: - من متعلق به اینجا نیستم؛ موندنم هم موقته! پس مطمئن باش بعد از اتمام این کار دیگه منو نمیبینی. چه اطراف خودت؛ چه اطراف دخترت! یامور که حس میکرد به اواخر مکالمه نزدیک شدهاند، از ترس باز شدنِ در و رسوا شدنِ ناگهانیاش سریعاً پس از شنیدن آخرین جمله راهرو را ترک کرد و مسیر اتاق خودش را در پیش گرفت؛ همزمان با حلاجی کردنِ چیزهایی که شنیده بود قدمهایش را سریعتر برداشت. از خصومت میان ماهور و پدرش آگاهی داشت؛ اما به ذهنش خطور نمیکرد این خصومت منجر به همچین همکاریِ غیر منتظرهای بشود! نگرانِ محسوسی را در وجودش احساس میکرد و اگر میگفت که این حس در رابطه با پدرش است قطعاً دروغ بود؛ در دل امیدوار بود ماهور خیال رنگ کردنِ اصلان اردنت را نداشته باشد. چون از پوچ نبودنِ تهدیدات پدرش به خوبی آگاه بود و میدانست اگر کاری خلاف میلش پیش برود و ماهور دستی در ماجرا داشته باشد، قطعاً برایش خوب تمام نمیشود. با دیدنِ درِ اتاقش که تقریباً کاملاً باز شده بود، اخمهایش را درهم کشید و به قدمهایش سرعت بخشید؛ برای دیدن داخل اتاق کمی گردن کج کرده و با دیدنِ یاشاری که با ظاهری نه چندان آراسته پشت میزش جای گرفته بود، اخمش را غلیظتر ساخت و حینی که وارد اتاق میشد پرسید: - اینجا چیکار میکنی؟ با ورودِ کامل و رویت برگههای آشفته شدهی روی میز و جعبهی مشکی رنگی که قبلاً در اتاق وجود نداشت اما اکنون درون سطل زباله جای گرفته بود، نگاهش را روی او ثابت نگه داشت و پر تحکمتر لب زد: - یاشار! یاشار سربلند کرده و خیرهی نگاهِ منتظرِ او شد؛ اما تنها با پوزخندی دردمند و تمسخرآمیز پاسخش را داد که یامور دست به سینه لب زد: - بی اجازه وارد اتاقم شدن و به این وضعیت انداختنش باید دلیل موجهی داشته باشه؛ منتظرم بشنومش! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و سوم» مقصد دوم و اصلیاش، اتاق اصلان بود؛ ماهور مسیر اتاق او را در پیش گرفت و یاشار، بلافاصله پس از او وارد اتاق یامور شد. با دیدنِ جعبهی کادو، دندانهایش را با حرص روی هم فشرد. خشم که راه عبور خون به مغزش را سد کرده بود، در ثانیهای دستور داد تا جعبهی کادو را در دست بگیرد و سریعاً ربان مشکی رنگِ پیچیده شده دور آن را و سپس درَش را باز کند؛ پیش از رویتِ کادوی اصلی، چشمش کارت مربعی شکل و سفیدی همراه با متنِ خوش خطی را مشاهده کرد. کارت را میان دو انگشت گرفته و با چشم، متن آن را خواند. "بابتِ مهربونیت، چون قبلی دست من مونده بود..." آز آنجا که چیز زیادی دستگیرش نشده بود، دریافت که این کادو ارتباطی با یک اتفاقِ خاص بین خودشان دارد. درون جعبه را کنکاش کرد؛ با دیدنِ دستمال گردن مربعی شکل و تا خوردهای به رنگ گلبهی، بدون فکر کردن، با کشیدنِ آرنجش روی میز تمام اجزای جعبهی کادو را درون سطل زبالهی کنارِ میز هدایت کرد. درحالی که از عصبانیت رنگ چهرهاش به سرخی میزد دستی به صورتش کشید و با خیال اینکه چطور فردی در عرض چند روز، چیزی که او سالها در پِی به دست آوردنش است را اینگونه مقابل چشمانش از چنگش درمیآورد، زمزمهوار لب زد: - کاری نکن ازت متنفر بشم یامور؛ دوست داشتنت به اندازه کافی دردناک هست! از سویی دیگر، ماهور که روانهی اتاق اصلان شده بود به سبب شنیدنِ جر و بحثِ کوتاهی که یک طرفه ماجرا را به یامور ربط میداد، دقایقی را پشت در تلف کرد و به مکالمهی واضح آنها، بیآنکه چیزی متوجه بشود گوش سپرد. یامور ابرو درهم کشید و پر حرص خطاب به پاسخی که از پدرش شنیده بود، لب زد: - یاشار؟ حتماً شوخیتون گرفته؟ اصلان که از پافشاریهای بیجای او در این مورد خسته شده بود، از روی صندلی برخاست و با آرامشی تصنعی پاسخ داد: - آره یاشار؛ تنها کسی که مطمئنم از پس این کار برمیاد اونه! یامور با دهانی نیمه باز، ثانیهای به چهرهی اصلان چشم دوخت و سپس، نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت: - پس شما به یاشار بیشتر از من اعتماد دارین! درسته؟ همینطور بود؛ اصلان انتخاب کردنِ یاشار را برای انجام اینکار ترجیح میداد. با این وجود، اِنکارانه گفت: - اینطور نیست؛ خطرناکه یامور! چرا فکر کردی اجازه میدم اینکار رو انجام بدی؟ یامور از نگرانیِ پدرش مطمئن بود؛ اما یقین داشت، علاوه بر نگرانی علت دیگری هم وجود دارد. با پوزخندی صدادار دست به سینه شد و طعنه آمیز پاسخ داد: - خطرناکه؟ برای من خطرناکه یا برای محمولهی چند میلیارد دلاریِ شما؟! اصلان که با شنیدنِ این جمله ابروهایش گره خورده بودند، درحالی که این کلامِ دخترش سبب به جریان افتادنِ خشمی در مغزش شده بود، تنها عصبانیتش را در قالب چهرهای خنثی شده پنهان کرد و هیچ نگفت. قطعاً که محمولهی چند میلیاردی برایش اهمیتی بسیاری داشت و در حمل و نقلش دقت زیادی به خرج میداد؛ اما هیچگاه ارزشِ آن با تک فرزندش برابری نمیکرد و سخنِ یامور که حقیقت را زیر سوال برده بود، اصلان را آزار میداد! - خیلی خب! یامور که گویی موفق شده بود با تحریک حسِ پدرانهی او موقعیت را کنترل کند، با تعجب ثانیهای مکث کرد و پرسید: - یعنی؟ اصلان همراه با پروندهای آبی رنگ، میز را دور زده و با جدیتی که پیش از این در نگاهش یافت نمیشد پاسخ داد: - حالا که فکر میکنی به یاشار بیشتر از تو اعتماد دارم و ارزش اون محموله بیشتر از توئه... پرونده رو روی میز وسط اتاق که احاطه شده با صندلیهای چرمی بودند پرتاب کرد و ادامه داد: - و فقط هم راه اثباتِ خلافشون رو اینجوری جلوی پام گذاشتی... سپس با چشم به پرونده اشاره کرد و دست به سینه شد! - پس بفرما؛ این گوی و این میدان! یامور که سعی داشت جدیت چهرهاش را حفظ کند و لبخندی که از رضایت بود را بروز ندهد، پیش از تشکر کردن خم شد تا پرونده را بردارد؛ اصلان با دیدنِ تغییر حالت او، زودتر دستش را سمت پرونده برده و آن را قدری عقبتر کشید به طوری که یامور، متعجب سر بلند کرد و منتظر ماند. - اما به دو شرط! یامور با اخم، سوالی سر تکان داد و پرسید: - چی؟! اصلان همانطور که دستش را روی پرونده نهاده بود، لب زد: - اجازهی کمک گرفتن از هیچکدوم از افرادِ شرکت رو نداری؛ به خصوص یاشار! یامور که انتظار شرط و شروطهای سنگین او را نداشت و گویی حس میکرد این شروط بهای یکه به دو کردن با اوست، مخالفتی نکرد و در انتظار شرط دوم گفت: - وَ؟! اصلان با امید به اینکه شرط دوم ممکن است مانع از دخالت یامور بشود و او را منصرف کند، کاملاً جدی بیان کرد: - اگه خراب کنی، برمیگردی آمریکا! یامور که عجیب از شنیدنِ این جمله یکه خورده بود، چشمانِ حیرت زدهاش را به چهرهی بیتفاوت و جدیِ اصلان دوخت و بهت زده اما آرام پرسید: - چی؟! اصلان با قاطعیت سر تکان داد و جملهی پیشینش را تایید کرد: - فرصتِ اشتباه نداری. اگه اشتباه کردی، برمیگردی آمریکا! از سمتی دیگر، ماهور که از لحظهی رسیدنش تمام مکالمات آنها را بدون سانسور شنیده بود با دهانی نیمه باز، اخمی کرد. از اصلِ قضیه اطلاع نداشت؛ اما خودش هم نمیدانست چرا یک آن خواهانِ انصرافِ یامور شد! شاید چون او نیز جزو کسانی شده بود که از رفتنش ناراحت میشدند. - قبوله! ماهور بلافاصله پس از شنیدنِ تک کلمهای که موافقتِ یامور را نشان میداد، سر بلند کرد و به دربِ قهوهای رنگ خیره شد؛ او نیز به اندازهی اصلان یکه خورده بود. میان فضای متشنج داخل اتاق، ماهور برای جلوگیری از بحثِ اضافه، تقهای به در کوبید و پس از دریافتِ اجازه از اصلان، در را هُل داد و باز کرد. با ظاهر شدنِ قامتش میان چهارچوب در و سکوتِ حکم فرما بر فضا، دریافت که ورودش سبب اتمامِ ماجرا شده است؛ نگاهش را میان اصلان و یاموری که پشت به او ایستاده بود چرخاند و پرسید: - اجازه هست؟ صدای طنین انداز شده در گوش یامور که بسیار برایش آشنا آمد، سبب شد با چرخشِ نیمی از بدنش مبدأ صدا را جستجو کند؛ اصلان نگاهش را از ماهور گرفته و پیش از صادر کردنِ اجازهی ورود برای او، خطاب به یامور لب زد: - بعداً راجبش صحبت میکنیم! یامور خم شد و پس از برداشتنِ پرونده، آن را زیر بغل زده و سمت در قدم برداشت؛ ماهور که راه را سد کرده بود، خود را کمی کنار کشید و خیره به چهرهی سر به زیرِ او، که برای ثانیهای بلند شد و پیش از خروج سری برایش تکان داد، لبخند گرمی زده و جلوتر رفت! - وقتتون بهخیر! اصلان میز را دور زده و حینی که صندلی را عقب میکشید، لب زد: - چی میخوای؟! ماهور تک ابرویی بالا انداخت و حینی که قدمهایش را سوی میز تنظیم میکرد پاسخ داد: - اصلا مهمونپذیر نیستید! سکوتِ و چهرهی درهمِ اصلان را که دید، ثانیه مکث کرد و سپس ادامه داد: - من... جملهاش را همراه با لبخندی محو ادا میکرد اما ثابت ماندنِ نگاهش روی نامِ حک شده بر روی برگِ چک موجود روی میز، سبب شد اندک لبخندش روی لبانش خشک شود و ادامهی جملهاش هم ناتمام بماند. ایزابلا مورگان! نامی که در یک روز برای بار دوم به گوشش میرسید؛ ثانیهای مشغولِ چیدن تکههای پراکندهی پازل در ذهنش شد. ناباورانه، همه چیز با همه چیز جور در میآمد. پنجاه درصدِ اولیهی حمل این بار باید توسط اصلان انجام میشد و آکین هم به خوبی از این ماجرا اطلاع داشت و برای همین کمر به نابود کردنِ بار آن هم در نیمهی اولیه یا در اصل، در نیمهی اصلان بسته بود. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و دوم» مویرگهای خونی و متورمی که عنبیهی قهوهای رنگش را احاطه کرده بودند خبر از بیخوابی مطلق در شب گذشته میداد؛ هالهای قرمز رنگ درست زیر پلک پایینیاش، درماندگی چهرهاش را چند برابر بیشتر نشان میداد. خیره به شکوهِ هالههای طلایی رنگِ خورشید به هنگام طلوع کردن، لحظات پایانیِ چند شب گذشته را مرور کرد. قدم نهادن در رستورانی که پیش از این متعلق به عمویش بود، به قصد یافتنِ ارتباطی میان آن و عکسِ پیدا شده در ماشین... حبس شدن در یخچال همان رستوران همراه با دستکاری عمدیِ درجهی آن... پیدایش جسدی منجمد که پیش از قرار گرفتن در آن اتاقک یخ زده، به حتم با جسمی تیز و یا خوشبینانهتر با شلیک گلوله کشته بود... و بدتر از همه هویتِ جنازه. ارتباطی میان معماهای پیش آمده و این رخدادهای از قبل برنامه ریزی شده پیدا نمیکرد؛ تاکنون، تنها به یک مسئله واقف شده بود. هر مرحلهای که دشمن مجهول الویتِ او برایش در نظر گرفته بود، یک قربانی داشت. و هر چه به طرف جلو حرکت میکردند نسبتِ او با قربانیها صمیمانهتر میشد. در ابتدا ارسلان، یکی از دستیاران پدرش؛ بعد از آن آیلین، وکیلی که مسئولیت پرونده ایلیار را برعهده داشت و در آخر هاریکا، دوست و رفیق دیرینهاش! همین هم باعث میشد تا برخلاف میل باطنیاش، قربانی بعدی را تصور کند؛ امره؟ کسی که از همهی افراد دنیا برایش قابل اعتمادتر بود؟ یا حتی مادرش؟ گزینهی بعدی میتوانست خواهر یا برادرش هم باشند؛ هیچکس نمیدانست! مغموم و با چشمانی که نورِ تابنده و تیز خورشید آزارشان میداد، آب دهانش را آهسته قورت داد؛ اما صدای ناگهانیِ موبایلش آن هم در این وقت از صبح افکارِ پریشانش را به هم ریختهتر ساخت. با چشمانی ریز شده و ابروهایی گره خورده پیامکِ ارسال شده از طرف مخاطبی با نام "آکین کارا" باز کرد؛ چشمانش را میان فایلِ ارسال شده و توضیحِ مختصرِ پایین فایل که شامل یک نام و نام خانوادگی بود چرخاند و در آخر، زمزمه وار لب زد: - ایزابلا مورگان! جای- جای مغزش را وارسی کرد اما ذرهای ام نتوانست آشناییتی با این شخص پیدا کند؛ با مطالعهی سبکسرانهی پروندهای که در قالب فایل ارسال شده بود، تای ابرویی بالا انداخت و در ذهن با خود فکر کرد که تا پیش از پی بردن به ماجرا، حضور فردی با نامِ "ایزابلا مورگان" را در صنعت قاچاق محتمل نمیدانست. دستی به چشمانِ خستهاش کشید و پس از فشردنِ دکمهی پاور، ماشینی که شب را در آن سپری کرده بود، روشن کرده و مسیرش را سوی شرکت آکین تنظیم کرد. آکین بیخبر از مرگِ هاریکا، دخترِ شریک سابقش، آزادانه به پشت صندلی میز کارش تکیه داده بود و با دقت و لذت مشغول شمردن دلارهایی بود که از اتریش به دستش رسیده بودند؛ دستههایی که شمرده بود را در سمت چپ میز و دستههای شمرده نشده را در سمت راست قرار داده بود. آنقدری هوش و حواسش حوالیِ دلارها پرسه میزد که حتی باز شدنِ ناگهانیِ در نیز بدون در زدن، تمرکزش را برهم نزد. از آنجا که میدانست تنها یک نفر جرئت انجام اینکار و البته تجربهی انجام دادنش را دارد، بی آنکه سر بلند کند لب زد: - زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم خودت رو رسوندی؛ آفرین، داری راه میفتی! ماهور، قدمهای آهستهاش تا پای میز ادامه داد و خیره به دستههای روی هم قرار گرفتهی دلارها که کوهی از اسکناس را تشکیل داده بودند، گفت: - کار و کاسبی خوب بوده انگار! آکین در آخر با لبخندی محو که به سختی در گوشهی لبش یافت میشد، سر بلند کرد و نگاهی به سر و وضع آشفتهی ماهور انداخت؛ از لباسهای پُر از خاکش گرفته تا چشمانی که بیخوابی را فریاد میزدند. ورانداز کرد اما هیچ نپرسید؛ برایش اهمیتی نداشت. - درسته. و البته توی این کار و کاسبی سهیمی؛ میدونی که؟ پس از سکوتِ نه چندان طولانیِ ماهور، آکین پروندهی روی میز را سمت او هُل داد و گفت: - احتمالا خوندیش که اینجایی. همراه با پنج دستهی اسکناس، از جایش برخاست و حینی که میز را دور میزد صدای ماهور را شنید. - ایزابلا مورگان؛ یه تاجر اتریشیه که این دفعه پنجاه درصد حمل تجارتش برعهدهی ماست! خیره به اسکناسهای پراکنده که سطح میز را کاملا پوشانده بودند ادامه داد: - ظاهراً زیادی ام خوش حسابه! آکین تحسین برانگیز سری تکان داد و همزمان با قرار دادنِ پنج دستهی اسکناس روبهروی ماهور پاسخ داد: - به عهدهی ما نیست؛ به عهدهی توئه! تکیهاش را به لبهی میز داده و چون از نگاهِ ماهور خواستنِ توضیحاتِ بیشتری را میخواند ادامه داد: - ده تُن مواد مخدر از اینجا تا ازمیر توسط یکی دیگه ارسال میشه و از ازمیر تا اتریش باید توسط ما ارسال بشه! ماهور با تک خندهای عصبی، نگاهش را از اسکناسهایی که گویی سهمش بودند گرفت و خیره به چهرهی آکین که حال بیتفاوت بود، لب زد: - چه تقسیمِ ناعادلانهای! خب؛ من باید چیکار کنم؟ آکین لبش را از یک سو کش داده و با لبخندی مرموز پاسخ داد: - سهمت رو میگیری و تمام! قرار نیست کاری کنی چون اون کامیون حاملِ مواد هیچوقت قرار نیست به ازمیر برسه. ماهور شکاکانه نگاهِ مرموزِ او را دنبال کرد و بیدرنگ پرسید: - و این نرسیدن به نفع تو میشه، نه؟ آکین شانهای بالا انداخت و بیتفاوت پاسخ داد: - من سهمم رو گرفتم؛ تا قبل از ازمیر هم به من ربطی نداره که چه بلایی سر محمولهی چند میلیارد دلاریِ این خانم میاد! ماهور که دستش را خوانده بود عصبی، گونهاش را از داخل جوری به دندان کشید که ثانیهای بعد شوریِ خون را در دهانش احساس کرد؛ با انزجار سری تکان داد و گفت: - یه رودهی راست تو شکمت نیست! آکین که گویی این جمله خیلی به مذاقش خوش نیامده بود، لبخندش را با اخمی نسبتاً محو عوض کرد اما پاسخی نداد؛ ماهور هم که سکوتِ حاکم بر فضا را اتمامِ مکالمه میدانست، با برداشتنِ سهمی که از سودِ این معامله داشت راهش را سمت در کج کرد و گامی بلند برداشت. - اون پولی که بردی اونقدر هام که فکر میکنی مفت نیست؛ یه کاری هست که باید انجام بدی! سویی دیگر، اصلان نیز سخت مشغول مطالعهی برگههای عظیمی بود که میزش را اشغال کرده بودند. هنوز افکارش را مرتب نکرده بود و همین هم تمرکزش را برای کار کردن خراب میکرد؛ آن هم کار کردن بر روی پروندهای مهم که سود آن غیر قابل درک بود. اما اگر زیان میداد نیز چیزی برایش باقی نمیگذاشت! آرنج دستانش را روی میز قرار داد؛ دستانش را مشت کرد و چون محموله را بسیار حساس میدید و خود به شخصه قادر به حضور در صحنه نبود؛ خطاب به فرد پیش رویش گفت: - باید به شخص مطمئن بسپارمش؛ کسی که مطمئن باشم کارش رو بلده! مرد با اخمی غلیظ پرسشگرانه سری تکان داد و پرسید: - کی؟! در همان زمان، ماهور با جعبهی کادوی نسبتاً کوچک و مشکی رنگی در دستش، قدم در راهروی شرکتِ اصلان اردنت نهاد! پیش از هرچیز، مسیر اتاق یامور را در پیش گرفت؛ با دیدنِ دربِ قهوهای رنگِ اتاقش که ریز، نام "یامور اردنت" با عنوان وکیل حقوقیِ شرکت را جای داده بود، محو لبخند زد. نزدیکتر شد و پس از در زدن منتظرِ اجازهی ورود ماند اما وقتی صدایی نشنید، با احتمال اینکه اتاق خالی است، آرام دستگیره را کشید و در راه باز کرد. از بین باریکهی ایجاد شده سرکی کشید؛ همان طور که فکر میکرد، کسی در اتاق حضور نداشت. درِ نیمه باز را کامل هُل داد و وارد شد؛ از وجودِ کارت درون جعبه که برهانِ کادوی درونش را مشخص میکرد مطئن بود. پس لزومی برای دیدنِ یامور و صحبتِ حضوری با او نمیدانست. جعبه را روی میز کارش قرار داده و همانطور که وارد شده بود، همانطور هم بیصدا خارج شد؛ بیخبر از آنکه یاشار تمام مدت مشغول تماشای او بوده است! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتاد و یکم» ماهور درحالی که شانهی فرهاد را زیر دستان خود میفشرد، با چهرهای درهم سرش را پایین انداخت که اشکی مستقیم راهش را روی پیراهن فرهاد پیدا کرد؛ بغضش را فروفرستاد و آهسته لب زد: - فرهاد... اما فرهاد، گویی هیچکدام از صداهای اطرافش را نمیشنید؛ تصاویر پیش رویش هم کم و بیش تار و از دید خارج شده بودند. از شدت دیوانگی توهم زده بود و از شدت جنون پر از ابهام شده بود. دلتنگ بود، دلتنگِ مردمکهای قهوهای رنگِ معشوقهاش که دیگر مثل سابق نمیدرخشید؛ دلتنگ گل سرخ لبانش که اکنون پژمرده و خشکیده شده بود. دلتنگ صوت قلبی که هرشب مانند موزیکی آرامشبخش به آن گوش میسپرد. دلتنگِ صدای نبضی که برایش همچون آوازی دلنواز عمل میکرد! هرکدام گوشهای از زمین، هراسان و بهت زده مشغول کاری بودند؛ یامور حینی ک کت اصلان را محکم دور خود پیچانده بود پس از تحویل اظهاریهاش در رابطه با اتفاقی که افتاده بود، همراه پدرش اداره آگاهی را ترک کرد. ماهور تکیه داده به صندلیِ ماشین و غرق در افکار گره خوردهی خویش دست پیچیده شده در دستمال گردنِ یامور را مشت کرد اما حتی سوزش زخمِ زیر پارچه نیز نمیتوانست افکار متشنجاش را متفرق کند، اما صدای زنگ موبایل برای ثانیهای رشتهی افکارش را گسست. نیم نگاهی به صفحهی موبایل و خواندنِ نامِ پررنگِ "کمیسر الما" باعث شد ذهن آشفتهاش را جمع و جور کند؛ موبایل را در دست گرفت و پیش از پاسخ دادن حرفهایش را مرتب کرد؛ دقیق اطلاع نداشت که یامور چقدر از اطلاعات را در اظهاریهاش ذکر کرده بود. از آنجا که مسئلهی پیش پا افتادهای رخ نداده بود و پای قتل درمیان بود، یکی نبودنِ حرفهایشان برای هر دو بد تمام میشد؛ شاید هم به قیمت مظنون شناخته شدنشان! با فشردنِ دکمهی سبزرنگ تماس را وصل کرد اما حرفی نزد که الما سکوتِ نه چندان طولانیِ بینشان را شکست و گفت: - کجا رفتی؟ بچهها پیدات نکردن؛ باید بیای اداره! - میام الما؛ میام. الما رو به روی اتاق بازجویی ایستاد و پیش از قرار دادنِ دستش بر روی دستگیره لب زد: - خوبی؟ سرش را به صندلی تکیه داد و لب باز کرد: - چی فکر میکنی؟ الما درحالی که جلوی در وقتکُشی میکرد، نوک پوتین مشکی رنگش را به آرامی به در نزدیک کرد و حینی که با چشم آن را دنبال میکرد، گفت: - اگه اوضاع مساعد نیست وقت میخرم برات؛ هر وقت حس کردی بهتری بیا. ماهور که دلیل کمکهای پی در پی الما را به طور دقیق متوجه نمیشد، ابرو درهم کشید و سعی کرد آنها به حساب توصیههای زیادِ هاریکا در رابطه با او بگذارد. - ممنون. پس از تک کلمهای که بر زبان آورد منتظر جواب نماند و البته فرصتِ جواب دادن هم به الما نداد و با فشردنِ دکمهی قرمز رنگ به مکالمه خاتمه داد! پیش از خاموش شدنِ صفحهی پرنورِ موبایل که در تاریکیِ حاکم بر ماشین چشم را آزار میداد، دریافت پیامی با مضمونِ "من چیزی از علامتها و نشونههایی که پامون رو به اون رستوران باز کرد به پلیس نگفتم" از جانب ماهور، گره کورهی اخمش را پررنگتر کرد. الما، موبایل خاموش شده را در جیب شلوارش فرو کرد و بلافاصله پس از باز کردنِ در وارد شد؛ یاشار که با شنیدنِ صدای در سر بلند کرده بود، با دیدنِ چهرهی آشنای الما که از صحنهی جرم به یادش مانده بود، صاف نشست. الما پروندهی آبی رنگی که در دست داشت را روی میز مقابل گذاشت و با صلابتِ تمام کوتاه لب زد: - یاشار دمیر! صندلی چوبی را ب کمک پایش کنار زد و رو به روی او مقابل میز ایستاد. - پس صاحب رستوران تویی. یاشار سربلند کرد و خیره به چشمانِ سبز رنگِ الما که زیر نورِ ساطع شده از چراغِ روی میز روشن تر به نظر میرسیدند، تایید کرد: - منم، کمیسر! الما با قرار دادنِ کف دستانش روی میز اندکی خم شد و پرسید: - کسی باهات دشمنی داره؟ درحدی که بخواد تو رستورانِ تو مرتکب جرم بشه و گردنِ تو بندازه؟ یاشار با نوک انگشتانش مشغول ضربه زدن به سطح میز شد و در همین حین، با لبخندی عصبی پاسخ داد: - یعنی الان میگی گردنِ من افتاده؟ الما پاسخِ لبخندِ هیسترسکش را داد و حینی که سعی میکرد تمرکزش را با وجود صدای انگشتانِ او حفظ کند گفت: - اگه مطنونِ پرونده تو بودی قطعا همچین سوالی ازت نمیپرسیدم. تو فقط شاهدی؛ نترس! یاشار نگاه از چهرهی الما دزدید که دوباره پژواک صدای او در گوشش اکو شد. - با مقتول چه نسبتی داشتی؟ یاشار قدم زدنهای استوار هاریکا در راهروی شرکت را به خاطر آورد؛ نفس حبس شده در سینهاش را صدادار بیرون فرستاد و گفت: - مدیر عامل شرکتِ اصلان اردنته... البته، بود؛ منم برای اصلان کار میکردم. از اونجا میشناسمش! الما ابروانش را درهم کشید؛ کمی سرش را برای دیدنِ چشمانِ او پایین تر برد و پرسید: - کار میکردی؟ الان نمیکنی؟ یاشار سر بلند کرد و با پایان دادن به ضرباتش روی میز پاسخ داد: - به اختلاف خوردیم! کوتاه توضیح داد و الما با بالا پراندنِ تای ابرویی به او فهماند که خواهانِ توضیح طولانی تری است. - دخترش رو میخواستم... میخوام! الما ناگهان با تک خندهای کوتاه، افکار یاشاری که با گفتنِ تنها همین یک جمله صحنهی آخری که از یامور و ماهور دیده بود را برای خود بازسازی میکرد، برهم زد. - دخترش رو بهت نداد؟ یاشار پس از شنیدن این جمله دردمند لبخندش را کش داد و گفت: - اون دخترش رو به هیچکس نمیده. الما لبانش را جمع کرد و پس از مکثی کوتاه ادامه داد: - از این بحث بگذریم؛ این رستوران رو کی خریدی؟ از کی خریدی؟ یاشار که فلسفهی خرید آن رستوران را تنها برای خودش منطقی میدید، دمی عمیق وارد ریههایش کرد و گفت: - تازه نیست؛ چندسالی میشه. با یه قیمت فضایی که پیشنهاد خودم بود از مزایده خریدم. الما که کنجکاویاش تحریک شده بود، مشتاق به او خیره شد و لب زد: - ادامه بده! یاشار تکیهاش را به صندلی داد و در ادامه گفت: - اون رستوران برای آلتان کارا بود؛ اگه میخوای راجب نسبتش با ماهور بدونی باید بگم نمیدونم؛ اما بعد از مرگ اونها توی مزایده گذاشته میشه و من خریدمش. میشه گفت تقریبا چهار میلیون دلار! الما که ناگه با شنیدنِ آن مبلغ هنگفت چشمانش گرد شده بود، از آنجا که خیال میکرد جملهی آخرِ این مرد دروغی بیش نیست، نگاهی غضبناک به چهرهاش انداخت و گفت: - چرا فکر کردی باور میکنم انقدر پول و بایت خرید یه رستوران ساحلی دادی؟ من احمقم یاشار؟ یاشار پوزخندی تحویلش داد و در جوابِ چهرهی و لحنِ عصبیاش پاسخ داد: - احمق منم که بخاطر اسم رستوران بالاترین مبلغ پیشنهادی رو توی مزایده دادم! الما با همان چهرهی درهم کشیده، نگاهی روی پرونده انداخت و پس خواندنِ نام صحنه جرم که دقیقا نام رستوران بود، بیلبورد بزرگی که کلمهی "یامور" را از سمت ساحلیِ رستوران نشان میداد، به یاد آورد. - چرا از اون پسره ماهور بازجویی نمیکنید؟ بیشتر از من خُرده شیشه نداره؟ الما حرصِ نهفته در جملاتش که خطاب به ماهور بودند را دریافته بود، برگهای را جلوی او هُل داد و با اشاره به خودکاری که گوشهی میز بود گفت: - هرچی راجب امشب میدونی بنویس. بعدشم میتونی بری؛ آزادی! -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هشتادم» خشنود از زمانِ انتقامی که طی این چند سال بارها و بارها در ذهنش تصور کرده بود، همراه با حرص سر تکان داد؛ همچنان غرق در تفکر خیرهی ماشین بود و خیالش حوالی هفت سالگی پرسه میزد که ناگهان، صدای شکستن جسمی شیشهای ذهنش را از خیالات دور کرد و نگاهش را سمت در و مسیر صدا کشید. با این فکر که باز هم این صدا نتیجهی کارهای سر به هوای ایزابلا است چند ثانیهای را صبر کرد اما سکوتِ طولانی مدتی که در پس صدای شکستن بود قضیه را برایش مشکوک ساخت.ماشین را با ملایمت و در حالی که نگاهش همچنان با اخم روی در قفل شده بود، سر جای قبلی برگرداند و نسبتاً بلند لب زد: -ایزا؟ سکوتی که انتظار دریافتش را نداشت سبب شد تا از روی صندلی برخیزد و درحالی که دستش آماده روی اسلحهی بسته شده به کمرش قرار داشت اتاق را ترک کرد؛ مجدد مسیر راهرو را در پیش گرفت که پس از رد شده از کنار اتاقی که دری نیمه باز داشت و اندک نور لرزانی که از داخلش به چشم میخورد، ثانیهای مکث کرد و قدمی به عقب برداشت. آهسته دستش را روی در قرار داد و با هُل دادن آن، داخل اتاق را برانداز کرد. اتاق خالی بود؛ تنها میز چوبی و گردی که روی آن کیک کوچک و شمعهایی که بر اثر شعلههای داغ میسوختند و رو به پایین آب میشدند، به چشم میخورد. اخمی که از ابتدا روی صورتش جای گرفته بود، غلیظتر شد اما پیش از آنکه فرصت کاری را داشته باشد، دو دست ظریف و دخترانه روی چشمانش را پوشاند. مرموزانه تک ابرویی بالا پراند و لبخندِ بسیار محوی مهمان لبانش کرد و آهسته لب گشود: - بوی تیز ادکلنت هویتت رو فاش میکنه... با شُل شدن دستانِ دخترک کوتاه پلکی زد و سوی او برگشت؛ چهرهی ایزا هم همانند مسیح، با لبخندِ محوی که به راحتی قابل رویت نبود مزین شده بود. مسیح را دور زده و کنارِ همان میز توقف کرد؛ پاکت سفید رنگی که درون دستش جای خوش کرده بود را روی میز نهاد و با حرکتی کوتاه آن را سوی مسیح هُل داد. - این دستگرمیِ بیبی؛ اما... تولدت مبارک! مسیح اندک فاصلهای را طی کرد و پس برداشتن پاکت، به آرامی مشغول باز کردنِ چسب آن شد؛ در همان حینی که با آرامش دو برگهای که مشابه بلیطهای پرواز بودند را خارج میکرد، ایزابلا انگشت اشارهاش را بر روی سطح کناریِ کیک کشید و با جمع شدن قدری از خامهی آن بر روی انگشتش، آن را ب دهانش نزدیک کرد و گفت: - تولدت اصلیت قراره خونه باشه. حینی که طعمِ شیرینِ خامه را زیر زبان مزه- مزه میکرد، نگاهی به چهرهی خنثی او انداخت و گفت: - البته با کمی تأخیر؛ مقصد بعدی..؟ برای دریافتنِ خشنودی مسیح، به چهرهی او خیره شد و منتظر پاسخِ سوالش ماند؛ مسیح برای لحظهای بلیطها را همانطور که نصفه و نیمه از پاکت بیرون زده بودند روی میز رها کرد و چون در ذهنش درگیر پیشبینی روزهای آیند بود، دو انگشتش را به سمت یکی از شمعهای روشن برد و چون هیچگونه از عصبهایش درد یا سوزشی را به مغزش ارسال نمیکردند، مشغول بازی و خاموش کردن آتشِ شعلهورِ آن شد. پس از فروکش شدنِ آتش به کمک انگشتش، لبانش محسوس به دو سمت کش آمده و در جواب ایزابلا باز شدند: - ترکیه! *** هر پنج نفری که چشمشان به جسد خورده بود، قدرت تکان خوردن نداشتند؛ موهای قهوهای رنگی که با رگههایی از خون راه خود را از پارچهی سفید رنگ بیرون گرفته بودند بقیه را متوجهی "زن" بودنِ قربانی کرده بود. اما هویتش خیر! ماهور که پیش از همه عزمش را برای جلو رفتن جزم کرده بود، قدم اول را برداشت؛ ناگهان صدای آژیر مانندِ آمبولانس تک- تکشان را از بهت خارج کرد. یاشار در کمال ناباوری آب دهانش را فروفرستاد و بریده- بریده لب زد: - من... من فکر کردم که... قدمی به عقب برداشت و چون صدای آژیر را نزدیکتر حس کرد ادامه داد: فکر میکردم... ممکنه کسی آسیب... آسیب دیده باشه... برای همین... اصلان از آنجا که دریافته بود خبر کردنِ آمبولانس اقدامِ یاشار بوده است، دستی به نشانهی سکوت بالا برد و با این حرکت، دهان او را بست. ماهور همانطور که در انتظار رسیدنِ تکنیسینهای اورژانس بود، لخظهای تردید را به طور کامل کنار زد و حینی که متوجهی قدمهای افرادی به داخل رستوران میشد، کنار جنازهای که پارچه چهرهاش را پوشانده بود زانو زد. بیآنکه ذرهای فکر کند با گرفتنِ لبهی پارچه و حرکتی سریع، آن را کنار زد. پس از نمایان شدنِ چهرهاش، واکنش ماهوری که پارچه را پس زدع بود، از همه افرادِ حاضر سریعتر بود. بلافاصله از چهرهی رنگ و رو رفتهی جسد روی برگرداند و به واسطهی شوکی که برابر با منتقل شدن برقی با ولتاژ بالا به بدنش بود، روی سطح سرد و سرامیکیِ زمین نشست و با نفسهایی نامنظم به سمتی دیگر از اتاق چشم دوخت. یامور درحالی که دیوار را تکیهگاه خود قرار داده بود، آهسته سُر خورد و روی زمین نشست. اصلان و یاشار هم وضعِ بهتری از آن دو نداشتند. تنها کسی که چیزی در چهرهاش بروز نمیداد و همانطور خیرهی جسدِ مقابل شده بود، کسی نبود به جز فرهاد! تَنِ غرق در خون او را از زیر نظر گذراند و سپس درحالی که نگاهش بر روی لبانی که بر اثر سرما کبود شده بودند، با صدایی خفه و لرزان لب زد: - هاریکا... خیره- خیره نگاهش میکرد و این نگاه با همیشه فرق داشت؛ این نگاه بوی نامطبوعِ خون میداد، بوی تلخ درد میداد، طعم گس جنون میداد! درحالی که متوجهی ورود تکنیسینها نشده بود، دستش را سوی گردنش برد؛ احساس خفگی میکرد. احساساتش جریحهدار شده بود و قلبش برای تپیدن ناز میکرد. نفسهایش به شمارش افتاده بودند و قدمهایش ناخواسته سوی جسد هاریکا حرکت کردند. ناتوان، کنارش زانو که ناگه حرفهای خودش در گوشش پیچید! مرد که گریه نمیکند، مرد که نمیشکند، مرد که از شکاف قلب ناله نمیزد! اما طاقتی در خود ندید؛ مردمکهای لرزانش در سیل شوری اشکهایش مدام میغلتیدند. با احساس افرادی که علائم حیات همسرش را چک میکردند و در رابطه با آن جواب منفی میدادند، شکاف قلبش مدام بیشتر و بیشتر میشد و صدای شکستنش گوش فلک را کر میکرد. با دیدن کیسهی مشکی رنگی که ظاهراً کیسهی حملِ جنازهی افرادِ مُرده بود، لبخند زد؛ لبخندی که با آه و اشک همراه بود، لبخندی که با بغض و دیوانگی همراه بود. حینی که هاریکا را درون آن کیسه قرار دادند زیپ را تا نصفه های راه بالا کشیدند، سر بلند کرد و با صدایی مشابه فریاد، لب زد: - چیکار میکنید؟ مرد بیتوجه به سخن او برای بالا کشیدن زیپ اقدام کرد که فرهاد، مجدد لب زد: - این رو ببندی نمیتونه نفس بکشه! ماهور دستی به صورت خیس از اشکش کشید و پس از برخواستن، بازوی فرهاد و میان دستانش گرفت که فرهاد، با تقلایی کوتاه ادامه: - هاریکا از جاهای تنگ خوشش نمیاد. ماهور با تمام توانی که در جان برایش باقی مانده بود، سعی کرد تن فرهاد را ثابت نگه دارد؛ مرد از فرصت استفاده کرد و زیپ کیسه را تا انتها بالا کشید و با گرفتنِ آن سوی برانکارد، به مردِ دیگر علامت داد. فرهاد که ناباورانه نگاهش را بین آنها میچرخاند، آهسته لب زد: - کدوم بیمارستان میبریدش؟ خون زیادی از دست داده... یاشار نیز بازوی دیگرش را در دست گرفت که فرهاد، درحالی که تقلاهای زیادی برای برخواستن داشت، لب گشود: - حتماً به خون احتیاج داره؛ گروه خونیِ من بهش میخوره. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و نهم» ماشه که زیر انگشت اشارهاش با ملایمت تحت فشار بود، ناگه با فشارِ بیشترِ انگشتش به عقب کشیده شد؛ گلولهی آزاد شده با صدایی بلند و گوش خراش، مغز پسر را شکافته و به واسطهی فاصلهی کم و شتابِ بالایِ آن، از آن سوی سرش خارج شد. ایزا، در حالتی که دستش همچنان بلند بود و اسلحه را مماس با گردنِ کج شدهی پسر رو به پایین نگه داشته بود، از حرص دندانهایش را روی هم فشرد که صدای ساییده شدنشان روی هم، به گوشش رسید؛ خیره به لکه خونهای تازهای که روی دیوار مقابل پاشیده شده و هرکدام راهِ خود را سوی پایین کج کرده بودند، دستش را موازی با بدنش قرار داد و زمزمهوار لب زد: - این همه تلاش و این همه دوندگی برای پیدا کردنِ اسمش داشتی که حالا توی فاصلهی دو قدمی از جواب، بگی بکشش؟ چشم از لکههای سرخِ خون دزدید و به چهرهی سر به زیر و غرق در تفکر، اما همچنان بیتفاوتی خیره شد. برای جلب توجه و غارت کردنِ نگاهش، کمر خم کرد و با لبانی بسته برای یادآوریِ سؤالش گفت: - هوم؟! نه تنها پاسخی نصیبش نشد، بلکه او با چهرهای که خالی از پشیمانی بود جسد بیجانِ مقابلش را نظاره کرد که برای لحظهای، صدایی رساتر از آخرین زمزمهای که شنیده بود، گوشش را پُر کرد: - زده به سرت مسیح؟ شخصی که با لفظ "مسیح" خطاب شده بود، کوتاه و عصبی چشمانِ مشکیاش را پشت پلکهایش مخفی کرد و با لحنی که کاملاً با چهرهی خونسردش در تضاد بود، همتراز با صدای دختر تشر زد: - ایزابلا! دستش را بندِ زانویش کرد و با اندک فشاری به آن، از روی صندلی برخاست و در نهایت، مردمکهای قهوهای رنگش را به چشمانِ پُر حرصِ ایزابلا گره زد. فاصلهی یک قدمیِ بینشان را با گام برداشتنی پر کرد و سینه به سینهی او، سرش را قدری جلوتر برده و آرامتر ادامه داد: - به کلماتت وقتی با من حرف میزنی دقت کن! تو مسئول حساب پس گرفتن از من نیستی! اگر آن دختر برایش از ارزش بالایی برخوردار نبود و یا بر روی "ایزابلا" بودنش چشم میبست، بیشک رفتارش تنها به یک هشدار ختم نمیشد؛ با این وجود که باید حسابش را جورِ دیگر تسویه میکرد؛ اما بیآنکه حتی نوک انگشتش هم به او بخورد اتاق را ترک کرد. هنوز هم از دستوری که داده بود، ذرهای احساس ندامت نمیکرد؛ چون به او فرصتِ به زبان آوردنِ ده کلمه را داده بود و ماندن روی حرفش را به شنیدنِ نامِ کامل شخص ترجیح میداد. هرچند که فهمیدن نام هم برای یافتنش کافی بود. مگر ممکن بود چند نفر در یک کشور با نام "اصلان" سابقهای طلایی در قاچاق اسلحه داشته باشند؟ حینی که در ذهنش نام را بارها و بارها برای خود تکرار میکرد، از راهروی کوتاهی که در انتهایش اتاقکی جای گرفته بود، عبور کرد و بلافاصله تنش را پشت میزی که گوشهای از اتاق قرار داشت، جای داد؛ پلکی زده و پس از تعللی کوتاه، کشوی نسبتاً بزرگِ میز را بیرون کشید و به محتویات داخلش، که شامل دو کلتِ مشکی و یک ماشینِ اسباب بازی کلاسیک بود، نگریست! بدنهی براقِ و مشکی رنگِ ماشین را که بازتاب چهرهاش در آن مشخص بود، در دست گرفت و بیست و هشت سال از زندگیاش، که تا چند روز آینده یک سال به آن افزوده میشد، به یاد آورد. علاوهبر آن، برای هزارمینبار به چرایِ پیدا کردنِ شخصی با نامِ "اصلان" پی برد. انگشت شصتش را به آرامی، روی دربِ ماشین حرکت داد و به روزی فکر کرد که پسر بچهای هفت ساله، در انتظار همبازیاش به همین ماشین خیره شده بود! "فلش بک" مداد رنگیای که رنگِ زردش را برای افزودنِ خورشید به نقاشیاش خرج کرده بود، روی زمین انداخت و به قصد برداشتنِ رنگِ آبی، سر بلند کرد؛ اما پیش از کند و کاو میان مداد رنگیهایی که دور تا دورِ خودش پخش کرده بود، چشمش به ماشینی که تنها یک وجب طول داشت، برخورد کرد. لبخندِ کوچک و بچگانهاش، از چهره پاک شد. به یاد آورد که چند ساعت از قولِ پدرش که برای بازی به او داده بود، گذشته است و چهطور طی این مدت سرش را با نقاشی گرم کرده. مغموم چرخی به گردنش داد و از پنجره، فردِ کت و شلوار پوش و آشنایی را دید زد که مشغول عبور از قسمتِ جلوییِ خانه بود، با ابروهایی که از سر ناراحتی بالا پریده بودند، لبانِ کوچکش را جمع کرد و زیر لب گفت: - بابا؟! پدرش، که با آن لباسهای متشخص و لباسی بلند، مشکی رنگ و به همراهِ رگههایی از رنگ آبی در قالب یک دادستان شناخته میشد، گامی به سوی ماشین برداشت؛ اما در لحظه، صوتی کودکانه و بیتاب و به گوشش رسید: - بابا! مرد مکث کوتاهی کرد و سپس پیش از اینکه فرصت برگشتن پیدا کند، متوجه شد پاهایش در حصار آغوشی کوچک گیر افتادند. نگاهی به سمتِ پسرکَش که محکم پاهای او را چسبیده بود و ظاهراً قصد رها کردن هم نداشت، انداخت و ناچاراً نفسش را به بیرون فوت کرد. بعد از آن صدای ملتمسانه و شاکیِ پسر دوباره به گوشش رسید: - نرو بابا! تو گفتی امشب پیشم میمونی، قول دادی باهام بازی کنی! حسی که کششِ خاصی روی ماندن داشت و از لحن معصومانهی فرزندش به وجودش تزریق شده بود را هرچند سخت، اما پس زد و پس از آزاد کردنِ پاهایش از حصار دستان پسربچه، پیش پایش زانو زد؛ اخمی غلیظ چهرهاش را در بر گرفته بود و لبانِ کوچک و جمع شدهاش، چهرهی رنجورش را مغمومتر نشان میداد. دستش را به قصد نوازش گونهاش بالا بُرد و دلجویانه گفت: - امروز خودت تنهایی بازی کن مسیح؛ من قول میدم... پس از شنیدنِ واژهی "قول" که در این اواخر بیش از حد معمول از دهان پدرش میشنید اما هیچ تلاشی برای عمل به هیچکدامشان نمیکرد، به ستوه آمد و خودش را عقب کشید که دستِ او، در حالی که مشغول نوازش گونهی مسیح بود در هوا معلق ماند. سپس پُر حرص ماشین اسباب بازیاش را روی چمنهای سبز پرتاب کرد و با خشمی کودکانه فریاد زد: - نمیخوام! تو هیچوقت به قولهایی که میدی عمل نمیکنی! مرد با اخمی از سر شرمندگی، دستش را پایین برد و با برداشتنِ ماشینی که روی زمین افتاده بود، فاصلهای که میانشان انداخته شده بود را پر کرد و با لبخندی تصنعی که سعی در طبیعی جلوه دادنش داشت، گفت: - امروز زودتر برمیگردم؛ به هر حال جشن تولد داریم، نه؟! کمی لبخندش را عریضتر ساخت و با چشمکی کوتاه، ماشین را سوی او گرفت؛ مسیح با وجود بیاعتمادیاش نسبت به حرفهای او، اما قدری از غلظت اخمش کاست و در بدنهی براق، تمیز و مشکی رنگِ ماشین چهرهی خودش را نگریست. همانگونه که ایستاده بود نگاهش را به چهرهی خواهشمندِ پدرش دوخت که او هم دستش را قدری جلوتر برده و دلگرم کننده لب زد: - اینبار قولم قوله! ناچاراً باور کرد و بیمیل، ماشین را از دست او ربود؛ سر به زیر عقب گرد کرد و بیآنکه نگاهی به پشت سر بیاندازد، مقصدش را سوی درِ نیمه بازِ خانه تغییر داد. با اوقات تلخی محل را بیخداحافظی ترک کرد و با امید به اینکه گفتهی پدرش در رابطه با قولی که داده بود در روز تولدِ او متفاوت است، در گوشهای از خانه مظلومانه کز کرد و منتظر ماند. آن روز برخلاف روزهای دیگر، برنامهای مختص به تولدِ هفت سالگیاش ریخته شده بود و به راستی، قولِ آن روز با بقیهی روزها تفاوت داشت. اینبار قصد عملی کردنِ گفتهاش را داشت؛ میخواست اما ایندفعه، هرگز برنگشتن دلیلی برای بد قولیاش شد! "زمان حال" فک لرزان منقبض شدهاش، رگی که روی شقیقهاش هر ثانیه متومتر میشد و رنگ دستش که از بابت فشارِ زیاد به ماشین سوی سفیدی میرفت، نتایج یادآوریِ روز تولد هفت سالگلیاش و جنازهی سردِ پدرش که تنها کادوی دریافتیاش بود، شد. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و هشتم» دخترک این جمله را بر زبان آورد و با دستانی قفل شده درهم، روی پاشنهی پا چرخید و مسیرش را به سمت در خروجی تغییر داد. هدفش خروج بود؛ اما به محض شنیدن صدای قدمهای فردی که در آن زیرزمینِ نمور، نسبتاً تاریک و کم رفت و آمد، به راحتی قابل سمع بود، چاقو را بر سر جای قبلیاش بازگرداند و از رفتن صرف نظر کرد. صدای گامهایش، لبخندی محو و آمیخته با خباثت روی لبانِ برجسته و کالباسی رنگِ دختر ترسیم کرده بود. چهرهاش را سوی تن فردی چرخاند که با درماندگی قدری رو به پایین خم شده بود و بیشک اگر به صندلی بسته نبود، نقش بر زمین میشد؛ اما باز هم حاضر به سخن گفتن نبود! دوباره روی پاشنهی پا چرخید؛ دست راستش را جمع شده، بالا و به موازات بازویش نگه داشت و از روی عادت، مشغول شکستن قولنج انگشتِ اشارهاش شد. لب بر لب فشرد و با تأسفی تصنعی لب زد: - آ اُ... اصل مطلب سر رسید! نگاهِ پسر چیزی از ترسِ درونش را بروز نمیداد؛ اما چون برای دریافتنِ مفهومِ جملهای که شنیده بود، نگاهش خیرهی چهارچوبِ در که درست مقابلش قرار داشت شد و همین خیرگیِ نگاهش نگرانیاش را نشان داد. شخصی که دخترک او را "اصل مطلب" خطاب کرده بود و گویی منشأ تمام اتفاقات به او وصل میشد، در کمال خونسردی اولین گامش را داخل اتاق نهاد؛ بیآنکه کوچکترین نگاهی حتی از گوشهی چشم نثار هیچکدامشان کند، همانطور که سر به زیر وارد شده بود همانطور هم گامِ دیگری برداشت و بینِ راه، با دراز کردنِ دستش سوی صندلیِ چوبیای که درست جلوی پایش قرار داشت، قسمت بالاییِ آن را در دست گرفت. بیتوجه به صدای ناجور و ناهنجاری که بر اثر کشیدگیِ کفِ پایههایش روی زمین ایجاد میشد، با حوصله آن را تا فاصلهی دو قدمی پسر کشاند. پیش از نشستن، اسلحهای که از لحظهی ورود در دست نگه داشته بود را به دستِ دیگر داد. در حالی که خودش روی صندلی، مقابل پسرک جای گرفته و دستِ مخالفش دورِ لولهی اسلحه حلقه شده بود، برای اولینبار نگاهی به چهرهی زخمی و خونینِ او انداخت و اسلحه را، طوری که سوی خودش باشد و دستهاش سمت دختر، بلند کرد. راضی از شاهکارِ دختری که کنارش ایستاده بود، ابرو بالا انداخت؛ اما نه ذرهای از آن را بروز داد و نه چهرهاش تغییر کرد. دختر که موقعیت را جدی دیده بود، انگشتانش را دور بدنهی گرمِ اسلحه محکم کرد و بدون تعلل، به شقیقهی پسر چسباند و تنها منتظر علامت برای عمل شد. شخص دیگر، هنوز چهرهی فرد مقابلش را برانداز نکرده بود؛ اما بدون نگاه کردن هم توانست به فهمِ مصدومیتِ بالای او برسد. دستانش را روی سینهاش گره زد؛ در نهایت، قاطع و کوتاه با لحنی تأکیدی لب زد: - دَه کلمه! دخترک که واضح منظورِ مبهمش را دریافته بود، لولهی اسلحه را از شقیقهی پسر به سمت چانهاش بُرد و حینی که به کمک آن قصد داشت سرش را بلند کند، لب زد: - من رو ببین! چهرهی گُنگ، آسیب دیده و کمی ترسیدهی پسر بلند شد و نگاهش روی اجزای صورت دخترک چرخید؛ دختر با بالا گرفتن دستِ آزادَش، پنج انگشتش را به نمایش گذاشت و پرسید: - این چندتاست؟ پسر علاوه بر دردی که داشت چهرهاش را متعجب از فردِ مقابلش که تا کنون دریافته بود تفاوتی با دیوانهها ندارد، جمع کرد و سؤالش را بیجواب گذاشت که ناگه، درست همان سؤال بلکن بسیار تهدیدآمیزتر از پیش پرسیده شد: - هی با تو بودم! پرسیدم این چندتاست؟ در حالی که با نگاهش، واضح به فرد مقابلش واژه "دیوانه" را نسبت میداد، کمجان و بدون رغبت پاسخ داد: - پنج. دخترک لبخندی از سر رضایت زد و با دست به دست کردنِ اسلحه، اینبار دستِ مخالفش را همانطور بلند کرد و پرسید: - این؟ سر به زیر شده، پلکهایش محکم روی هم فشرد و تکرار کرد: - پنج! دختر اینبار با رضایتی تشدید شده در چهرهاش، اسلحه را به دست قبلی داد و گفت: - آفرین! توی ده کلمه میتونی جواب سؤالی که ازت پرسیده میشه رو بدی. اسلحه دوباره به شقیقهاش نزدیک شد و جملهی تهدیدآمیزِ دیگری به گوشش رسید: - واگرنه دیگه هرگز نمیتونی حرف بزنی! پسر تأییدی از خود نشان نداد؛ اما از سویی دیگر با سکوتش اجازه داد سؤالش را بیان کند. شخصی که روبهرویش نشسته بود و تا اکنون فقط به عنوان شنونده حضور داشت، اینبار لب به سخن باز کرد و درحالی که قدری روی صندلی به جلو خم میشد، لب زد: - اسم طرف معاملهی رئیست رو میخوام! پسر خیره به چشمانِ مشکی رنگ و بیحسِ او، خون را به همراه بزاق دهانش قورت داد و گفت: - من هیچی... . سرفهای ناگهانی سخنش را قطع کرد و باعث شد پس از مکثی کوتاه، در ادامه بگوید: - چیزی نمیدونم! جوابش که اصلاً قابل قبول واقع نشده بود، سبب شد چهرهی مرد بیآنکه تغییر کند روی اجزای درب و داغانِ چهرهاش بچرخد و در کمال آسودگی لب بزند: - سهتاش رفت؛ هفتتا کلمه مونده. دختر نچی کرد و در دم به قصد اصلاحِ اشتباهش گفت: - چهارتاش رفت؛ ششتاش موند! هیچی و چیزی، دوتا کلمهی جدا محسوب میشن. مرد که از ریزبینیِ او که صرفاً جهت بازی با روح و روان پسرک استفاده شده بود، لبخند محوی زد و سر تکان داد! - براوو ایزا! دختری که حال، "ایزا" یا مخففِ نامِ اصلیاش نامیده شده بود، با سر تعظیم کوتاهی کرد و گفت: - قابلی نداشت! پسر با کلافگی دندان بر دندان فشرد و بلافاصله، نگاهش را بین هر دوی آنها رد و بدل کرد و گفت: - دست از سرم بردارید من... . ایزا با اسلحه، برای یادآوری تعدادِ محدود کلماتی که میتواند بر زبان بیاورد، فشاری به شقیقهاش وارد کرد و با لحنی مخالفِ چند ثانیهی پیشش، حرفش را قطع کرد و کاملاً جدی تشر زد: - یک کلمهی دیگه! پسر که حال کم- کم ترس را در چهرهاش جای داده بود، جانش را عزیزتر از وفاداری دید و با پس زدن تردید، نجوا کرد: - اصلان. ایزا با وجود فرصتِ ده کلمهای و پایان یافتهی او، هنوز هم منتظر ادامهی نامِ شنیده شده بود؛ اما برخلاف دختر، اصلِ مطلبِ ماجرا بر روی حرفِ خودش مصمم بود و چون تنها نامِ فرد برایش کفایت میکرد، کوتاه ابرویش را بالا انداخت و خطاب به دخترک لب زد: - بزن! ایزا به وسیلهی شوکی که از جانبِ دستورِ غیر منتظرهی مرد، آن هم درست زمانی که پسر قصد کرده بود طبق میل آنها حرف بزند دریافت کرده بود، خیرگیِ نگاهش را به چهرهی خونسرد و بیحسِ او رساند و با این کار به نحوی خواهانِ نگاهش شد تا اطمینانش در اینباره را از چشمانش بخواند؛ اما حتی نیم نگاهی هم از او نصیبش نشد و تنها فهمید که چند ثانیهای را بیهوده به چهرهی بیتفاوتش چشم دوخته. بیشک حس میکرد علاوهبر چشمانِ پُر نفوذ و صبورِ مرد که از لحظهی اعلامِ دستور منتظرِ ریختن خونِ پسر است، گوشهایش هم در انتظار طنین انداز شدنِ صوتِ بلندِ گلوله به سر میبرند. چون از نتیجه آگاه بود، علاقهای به دوتا کردنِ دستوری که شنیده بود نداشت و بیتوجه به تردیدهایش، نگاه ترسیدهی پسر و تلاشهای بیوقفهیشان برای یافتنِ نامی که نصفه و نیمه شنیده بودند، انگشتش را به قصد شلیک روی ماشه فشرد؛ پیش از شلیک، لبانش را با کلافگی کمی از هم فاصله داد و نفسش را بیصدا به بیرون هدایت کرد. -
رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا
ghaazal پاسخی برای ghaazal ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
«پارت هفتاد و هفتم» ماهور، تکیهاش را از دیوار گرفته و با "نه"ای کوتاه و آرام، ابرو درهم کشید و قدمی برداشت؛ فرهاد که خود کاشفِ این وضعیت بود، سریعتر از ماهور قدم برداشت تا به پشت در برسد. در که ظاهراً با درِ اتاقهای معمولی فرق میکرد و ظاهرِ آهنیاش با درِ یخچال شباهت داشت، سوزِ سرمایی را از خود منتشر میکرد. فرهاد، دستی بر سر دستگیرهی آهنیاش کشید و پرسید: - پشت این در چیه یاشار؟! یاشار؛ چند دقیقهای میشد از خیره نگاه کردن به ماهور دست کشیده بود؛ با دیدنِ همان ردِ خونی که کنجکاویِ فرهاد نسبت به چیزی که پشتِ در یافت میشد را برانگیخته بود، آهسته قدمی به سویشان برداشت و با اخمی از سرِ حیرت پاسخ داد: - اون طرف یخچاله، اما این طرف فریزر؛ این اتاق دمای پایینتری نسبت به اون اتاق داره! ماهور به خوبی دریافت که منظورش از "یخچال" همان اتاقی است که تا دقایقی پیش پذیرای آن دو بوده و قطعاً اگر در این یکی اتاق که به گفتهی مالک رستوران دمای کمتری داشت گیر میافتادند، فرار کردنشان سخت و شاید هم غیر ممکن میشد؛ با فکر به این قضیه برای چندمین بار پِی بُرد که مرگش، هدفِ شخصِ مجهولِ ماجرا نیست. از فرهاد پیشی گرفت و با حلقه کردنِ انگشتانش دور دستیگرهی فلزی و یخ زدهی در، تردید را پس زد؛ لب بر لب فشرد و با فشارِ زیادی که به خاطر یخ بستنِ دستگیره از سوی دیگرِ در بود، آن را باز کرد. یاشار گامهایش را رو به دیوار کج کرد و با حرکت دادن انگشت اشارهاش بر روی سنسورِ لمسیِ کنارِ در، دمای اتاق را تا حد ممکن بالا بُرد؛ هرچند که سریعاً دمای اتاق تغییر نمیکرد؛ اما حدأقل کمی معتدلتر میشد. دستکاری کردنِ دما توسط یاشار نه تنها در لحظه سودی نداشت، بلکه بادِ سردی که از باریکهی باز شدهی در با چهرهی ماهور برخورد کرد، سبب تشدیدِ لرزی شد که هنوز هم در تنش نهفته بود. ابروهایش گره خورد و نگاهش، امتدادِ ردِ خونِ نه چندان باریکی که از زیر در گذر میکرد و تا آن سوی در هم ادامه داشت را زیر نظر گرفت. با اینکه احتمال دیدن هرچیزی را میداد اما در دل خدا- خدا میکرد ماجرای آیلین، اینبار با شخصی دیگر تکرار نشده باشد. آب دهانی فروفرستاد و محکم در را به داخل هُل داد. پس از باز شدنِ در با صدایی ناهنجار، فرهاد هم با کنجکاوی کنارش ایستاد. چهارچوبِ در آنقدری بزرگ بود که همزمان قامت ماهور و فرهاد را در خود جای دهد. هردو چند ثانیهای را بهت زده خیرهی روبهرو شدند؛ حدسِ ماهور دقیقاً درست بود! انتهای ردِ خون به یک چیز میرسید؛ پارچهای سفید و مزین شده با لکههای خون که جسمِ زیرینش ذهن هردویشان را سوی یک فرضیه میکشاند؛ جسدِ قربانیِ سوم! "اتریش، وین" چند قطرهای خون، با عرقی که آرام از روی شقیقهاش سُر میخورد، ترکیب شده و رقیقتر راهِ خود را ادامه دادند؛ بوی تعفنِ خونِ جاری شده از جای- جایِ صورتش، بینیاش را پُر کرده بود. در حالی که توانِ تکان دادنِ تنِ کرخت شدهاش را نداشت، دهانش را کمی باز کرد و امیدوار بود همین، برای تنفسش کافی باشد. میان نفس- نفس زدنهای دردمندش، آب دهانش را به سختی قورت داد که بیش از پیش مزهی شور و نامطلوبِ خون را در دهانش احساس کرد. دخترکی که دورِ او و با قدمهایی شمرده و مرتب گام برمیداشت، با حوصله آستینِ پیراهن مشکی رنگش را تا کرد و مقابلش ایستاد. انگشتانش بر اثر برخورد و کتک زدنِ چهرهی فرد مقابلش کبود شده بود و لرزی نامحسوس داشت. دو دستش را محکم کنار بدنش مشت کرد و خیره به سرِ پایین افتادهی او، قدری سر خم کرد و گفت: - هی پسر؟ کوتاه بیا! در کسری از ثانیه، پر حرص موهای پسر را میانِ انگشتانش پیچید و طوری سرش را بلند کرد که پسرک لحظهای از فرط درد، دندانهایش را روی هم فشرد؛ اما بیآنکه ذرهای ترس در چشمانی که به زور باز نگه داشته بود، بروز دهد خیرهی نگاهِ جدی و خشکِ دخترک شد. دختر که هیچ انتظار چنین سرسختیای از او نداشت، پوزخندی صدادار زد و حینی که فشار انگشتانش را بین موهای مشکی رنگ و خیسِ او بیشتر میکرد، ادامه داد: - ببین! هم من خسته شدم، هم تو؛ پس حرف بزن! پسر که خودش نایِ تکان خوردن نداشت، اجازه داد تا افسارش در دست او باشد و تنها، متقابلاً پوزخند زد و با گرفتهترین صدای ممکن لب زد: - دختربچهای مثل تو... . با تک سرفهای فاصلهی صورتش را با صورتِ او کم کرد و ادامه داد: - منطقی نیست که دنبال همچین ماجرایی باشه! سپس، خونی که بر اثر همان سرفه در دهانش جمع شده بود را به همراه بزاق دهانش بیرون فرستاد و بی توجه به جنبش بیامانِ سینهاش و دردِ پایان ناپذیری که در کل وجودش پخش شده بود، زمزمه کرد: - پس برو سر اصل مطلب! ارتباطت با ماجرا چیه؟ دختر که در دل عجیب از این میزان سفت بودنِ او به ستوه آمده بود، پوزخندش را از روی لب محو کرد و حینی که کمر خم شدهاش صاف میکرد، موهایی که همچنان زیر دستش کشیده میشد را رها کرد؛ دستش از بین موها روی شانهی پسر نشست و گامهایش به قصد چرخ زدن دورِ او حرکت کردند. در همین حین با دستِ مخالف، چاقوی متصل به کمربندِ شلوارش را جدا کرد و بیصدا، مشغول باز کردنِ ضامنش با یک دست شد! درست پشتِ سرِ او ایستاد، قدری خم شد تا قدش، با قدِ او که به صندلی بسته شده بود برابری کند؛ انگشت شصتش را آرام لبهی تیغهی تیزِ چاقو کشید و مرموزانه، پشتِ گوشش زمزمه کرد: - درسته! منِ دختربچه رو چه به این ماجرا... . از به اندازه تیز بودنِ لبهی چاقو اطمینان داشت؛ قبل از کامل کردنِ جملهاش، انگشت شصتش را جوری روی آن قرار داد که از کل قسمتِ فلزیِ چاقو، دو سانتیمترِ نوکِ آن قابل استفاده باشد. سپس همان را آرام بالا برده و روی پوست گردنِ پسرک حرکت داد. حرکتِ آهستهی گردنِ او را که برای فاصله گرفتن از چاقو بود احساس کرد و با لبخندی خبیثانه، دندانهای ردیفیاش را به نمایش گذاشت و در ادامه گفت: - پیگیرِ اصل مطلب بودی! باید خدمتت عارض بشم که اگه اصل مطلب قبل از اینکه دهن باز کنی و حرف بزنی بیاد... . نیمهی راه حرفش را ادامه نداد؛ درجا اخمی غلیظ اما تصنعی به چهرهاش هدیه کرد و چون از شنیدنِ صدای نفسهایی که از درد لحظه به لحظه بلندتر میشدند، لذت میبُرد، جلوتر رفت و حرفش را تصحیح کرد: - یا بذار جورِ دیگهای برات روشن کنم؛ اصل مطلبی که دنبالش هستی دستش از من سنگینتره! نوک چاقو را بیشتر روی پوست او فشرد و بلافاصله گفت: - در ضمن، روشش هم از من دردناکتره! پسرک که سوزشِ گردنش و جاری شدنِ مایهای گرم از محل سوزش را به وضوح احساس میکرد، پلکهایش را تا حد امکان روی هم فشرد؛ با برداشته شدن فشارِ چاقو از روی گردنش، نفسی گرفت و منتظر ماند تا دوباره صدای تهدیدآمیزِ او در گوشش پخش شود. اما در عوض، صدای گامهایی کوتاه را شنید و سپس قامتی مشکیپوش جلویش نقش بست. دختر همانطور که لبهی خونینِ چاقو را با لبهی پیراهنش تمیز میکرد، با نوک پوتینش ضربهای آرام نثار پایهی صندلی کرد و پرسید: - حالا چهکار میکنی؟ حرف میزنی یا منتظر اصل مطلب میمونی؟ لجباز و بود و مقابلش، فردی لجبازتر از خودش به صندلی بسته شده بود؛ معنیِ سکوتش هم کاملاً مشخص بود. لب باز نمیکرد؛ حدأقل تا زمانی که از ماجرا باخبر نمیشد! - فهمیدم!