رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و ششم سایه با ذوق نگاهی به کفش‌های کوچیک پسرونه انداختم و گفتم: کامران ببین اینا چقدر قشنگند. اینارو بگیریم؟ اشاره‌ای به یه جفت کفش دیگه انداخت و گفت: نچ، اینا قشنگ‌ترند اینارو می‌گیریم. با اخم گفتم: کامران این چه سلیقه‌ایه که تو داری؟ میگم اینا خوشگلند دیگه! کامل سمتم چرخید و گفت: ببین خانم محترم به سلیقه من توهین نکن، من سلیقم خیلی هم خوب بوده که بهترین زن دنیا رو گرفتم. حالا که اینطوری می‌گید هردوشون رو می‌گیریم. بعد با اخم‌های بامزه هردو جفت کفش رو داخل سبد انداخت و جلوتر از من بین قفسه‌ها راه افتاد. اول شوکه نگاهش کردم، بعد که به خودم اومدم به وراجیش خندیدم و گفتم: وایستا بیام کجا داری میری؟ من ندویدم؛ ولی می‌دونستم اینکه زود بهش رسیدم، بخاطر این بود که اون سرعتش رو کم کرده بود. همه این کارها و خل‌وچل بازی‌هاش بود که باعث میشد خنده روی لب‌هام بشینه. بین قفسه‌ها می‌چرخیدیم. نظراتمون تو بعضی از وسایل پسر کوچولومون شباهت داشت و به تفاهم می‌رسیدیم. تو بعضی چیزهاش هم نه! اونوقت بود که کامران با زورگویی یا هردوش رو برمی‌داشت یا فقط به تصمیم خودش احترام می‌گذاشت! بعد از خرید لباس‌های بچه و حساب کردنشون از فروشگاه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. کامران موزیک آرومی رو گذاشته بود که حالم رو بهتر می‌کرد. البته بخاطر هوای سرد بیرون، فهمید که دارم قندیل می‌بندم بخار همین، با خنده کوچیکی شدت گرمای بخاری رو بیشتر کرد. دفتر یادداشتم رو از کیف مشکی الماس شکلم بیرون آوردم و همونطور که به فهرست خرید نگاه می‌کردم متفکر لب زدم. - خب کامران لباس‌های بچه رو هم خریدیم، سیسمونیش رو هم سفارش دادیم. راستی رنگ سیسمونی چه رنگی بود؟ پیچ رو دور زد و با خنده گفت: اوه اوه خانم ما که فهرست کرده! رنگ سیسمونی هم طوسی و سفید بود دیگه، یادت رفت؟ خنده مصلحتی زدم و گفتم: نه یه لحظه گیج شدم. سری تکون داد که نفس‌عمیقی کشیدم و با پایین آوردن دفترم گفتم: کامران باورت میشه ما الان اومدیم خرید بچه می‌خوایم اتاقش رو آماده کنیم؟ اونم نفس عمیقی کشید و همون طور که حواسش به خیابون بود گفت: آره چرا باورم نشه؟ می‌دونی چند سال منتظر این کوچولو بودم؟ الان که داره به دنیا میاد بهترین لحظات رو دارم. با حرفش اخمی کردم و به بازوش زدم. - نامرد یعنی اون موقعی که داشتیم باهم ازدواج می‌کردیم لحظات قشنگ زندگیت نبود؟ باز خندید و گفت: نگاه کن چقدر حسودی تو، الان بهترین لحظات رو دارم ولی اون موقع بهترین لحظات عمرم بود سایه بانو! پوفی کلافه، کشیدم و گفتم: خوب بلدی قضیه رو بپیچونی‌ها. شونه‌ای بالا انداخت و زمزمه کرد: ما اینیم دیگه خانم! خانم رو یجوری گفت، یجوری _ُ_ خانم رو کشیده گفت که خندم گرفت و سرم رو چرخوندم. به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمام رو برای لحظه‌ای بستم. کاشکی این روزها بمونه، بمونه و این خوشحالی هیچ‌وقت تموم نشه! باد خنکی می‌وزید و حس خیلی خوبی بهم می‌داد. انگار وسط بهشت بودی و... هرجا کامران باشه اونجا برای من ته ته بهشته! چشمام رو باز کردم ولی با دیدن یه اعلامیه که عکس روش خیلی برام آشنا بود سر جام صاف نشستم. چشمام رو کمی ماساژ دادم. من درست دیدم، خودش بود. رو به کامران که متعجب و شوکه نگاهم می‌کرد گفتم: کامران ماشین نگه دار. با اخم ریزی گفت: چرا سایه؟ منم با صدای که کنترل بلندی و کوتاهیش دستم نبود رو با کامران گفتم: یه لحظه نگه دار می‌خوام پیاده بشم! به آینه نگاه کرد و گفت: باشه بابا چرا داد می‌زنی؟ به محض ایستادن ماشین سریع از ماشین پیاده شدم و راه اومده رو برگشتم. قدم‌هام یکم تند بود؛ ولی نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم. باید مطمئن می‌شدم! جلوی اعلامیه ایستادم و به عکس دختر بچه خیره شدم. خودش بود، همون چهره معصومش. همون چهره پاکی که اون روز جلوم زمین خورد. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ کامران کنارم ایستاد و با نفس نفس گفت: سایه چرا... چرا اینطوری می‌کنی؟ برای... بچه بده! وقتی دید چیزی نمی‌گم رد نگاهم رو دنبال کرد و متن روش رو خوند. - مرحومه لیلا صادقی را به اطلاعیه تمام دوستان و آشنایان می‌رسانیم. به همین مناسبت مراسم ختم... آخی چه ناراحت کننده ولی سایه به ما چه؟ اشک روی گونم که نمی‌دونم کی چکیده بود رو رو پاک کردم و سمت خونه‌ای که اعلامیه رو دیوارش بود رفتم. کوچه تنگی بود و اطراف خونه پر از بنر تسلیت و پارچه‌های مشکی بود. تقریبا میشه گفت کوچه پر از عزادارهایی که از خانوادش بود. در باز بود؛ آروم رفتم تو و به اطراف نگاه کردم. چندتا مرد بیرون بودند و... با صدای کامران برگشتم سمتش که گفت: سایه برای چی اینجا اومدی؟ چیزی نگفتم که صدای خانومی من رو به سمت خودش چرخوند. - خانم کمکی از دستم بر میاد؟ سمتش برگشتم. دختر جوونی بود که سرتاپا مشکی پوشیده بود. پف‌‌های زیر چشمش هم نشون از بی‌خوابی و گریه‌هاش می‌داد. آروم، با اشاره به عکس نازش گفتم: این.. این دختر خانوم چجوری فوت کرد؟ با صدای بغضی، که اگر کمی دیگه می‌گذشت به اشک تبدیل میشد نگاه گذرایی به عکس انداخت و گفت: خواهرم رو می‌گید؟ تصادف کرد خانم. ناباور فقط بهش خیره بودم. چطور شد مگه؟ همین دیروز پیش سالم و سلامت داشت باهام حرف می‌زد؛ چطور شد که این بلا سرش اومد. به همین راحتی، تصادف کرد؟ کامران که متوجه چهره داغونم شده بود گفت: سایه حالت خوبه؟ می‌خوای بریم بیرون؟ خانومه گفت اشک‌هاش گوشه چشمش رو پاک کرد و لب زد: ببخشید خانم برای چی پرسیدید؟ مگه می‌شناسیدش؟ سری تکون دادم و با یادآوری دیروز قضیه رو براش تعریف کردم که قطره‌های اشکش باز روی گونه سفیدش جاره شد. - لیلا همیشه دختر گوشه‌گیر و آرومی بود، بخاطر همین با هیچ‌کس دوست نمی‌شد. دیروز هم برام عجیب بود که خوشحال و شاد به‌نظر میومد، ازش پرسیدم که قضیه شما رو برام تعریف کرد. خوشحالم که تونست یه دوست کوچولو پیدا کنه، البته قبل از... و دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده. هوا خوفناک بود. نمی‌دونستم باید چکار کنم. طاقت این حال و هوا رو نداشتم. کامران درست می‌گفت، اینجور محیط‌ها نباید می‌اومدم؛ ولی نمی‌تونستم. یه حسی نسبت به اون خانم کوچولو داشتم. انگار که... انگار که دختر واقعی خودم باشه. آروم جلو رفتم و با لحن آرومی گفتم: بهتون تسلیت میگم عزیزم. ایشالا که غم آخرتون باشه. تشکری کرد که رو کردم سمت کامران و بی‌جون گفتم: بریم. سری تکون داد. دستم رو گرفت و با کمکش اومدم بیرون. حال خیلی بدی داشتم. حالت تهوع، میگرن، داغی سرم... همه و همه. انگار عالم و آدم دست به یکی کردن تا این بلاها بیاد. آخه یه دختر 6 ساله چه بدی‌ای در حق این دنیا کرده بود که اونم اینجوری جوابش رو داد؟ شدید توی خودم بودم که با صدای کامران، از دنیای فکر و ذهنم بیرون اومدم. - سایه چرا اونجا رفتی؟ مگه دکترت همین چند روز پیش نگفت آخرای بارداریت هست و باید حواست به خودت باشه. این جور محیط‌ها برات خوب نیست. اگه می‌خوای مامان هاله و مامان لیلا پوست سرم رو نکنند تورو خدا به حرفم گوش بده. دستی به صورتم کشیدم. اصلا دلم نمی‌خواست باهاش جر و بحث کنم! گفت همین‌جا وایستم تا بره و ماشین رو بیاره. باشه‌ای گفتم که بعد رفتنش روی نیمکت چوبی‌ای که اونجا بود نشستم. چرا؟ آخه دنیا چرا اینقدر کوچیک و بی‌رحمه. اون.. اون فقط یه بچه بود. چرا باید اینجوری میشد؟ مگه اون چه بدی‌ای کرده بود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم که با اومدن کامران بلند شدم سوار ماشین شدم. *** ظرف سالاد رو روی میز گذشت و گفت: پس که اینطور، لیلا کوچولوی داستان می‌خواست با پسر کوچولوی ما دوست بشه. روی صندلی جابه‌جا شدم و آروم سری تکون دادم که یهو بلند شد. آب دهنم رو قورت دادم رو بهش گفتم: کامران چت شده؟ دستش رو شبیه پیر مردها پشتش قفل کرد و عصبی به اینور و اونور رفت. مشکوک گفت: صورت لیلا کوچولو نشون می‌داد که 3 یا 4 سالشه. یهو برگشت سمتم و با چهره خندون گفت: ایول بابا عروسمون هم از همون موقع گیرمون اومده بود. واقعا حیف شد تصادف کرد. شوکه از حرکت ناگهانیش گفتم: کامران خدا نکشدت. این چه حرفیه می‌زنی؟ اولا آدم پشت کسی که مرده حرف نمی‌زنه. بعدشم دیدی خواهرش چی گفت؟ اون می‌خواست فقط باهاش دوست بشه. آخه کدوم دوستی‌ای تبدیل به ازدواج میشه؟ اونا هم رو شبیه خواهر برادر می‌بینند. چشماش رو تو حدقه چرخوند و روی صندلی نشست. همونطور که غذا می‌کشید گفت: سایه خیلی‌ها اینطوری بودند، شبیه یه دوست. ولی باهم ازدواج کردند و بهترین زندگی رو دارند؛ وجدانی چه عروسی پیدا می‌کردم من. موهام رو پشت گوشم فرستادم با لبخندی کوچیکی گفتم: باشه اصلا ول کن دیگه. خدا بیامرزدش. - اهوم خدا بیامرزدش. بشقاب غدا رو جلوم گذاشت و گفت: بیا سایه‌جان اینم برای تو. تشکری کردم و باهم مشغول خوردن شام شدیم. کامران هم برای اینکه حالم رو بهتر کنه گهگاهی شوخی می‌کرد و به خواستش می‌رسید. کاشکی زمان همینجا ایست کنه و هیچ‌وقت تکون نخوره. بودن کامران تو زندگیم بیش از حد خوب بود. انگار همه عالم رو کنارم دارم. می‌خواستم کامران تا عمر دارم کنارم باشه و جُم نخوره. ولی اینطور نشد؛ دنیا هم برا من بد تا کرد، آره؛ دقیقا همون روز که امیر اون خبر نحس رو بهم داد...
  2. یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و پنجم با صدای نیمه بلندی گفتم: بله اون خریده، بخاطر اینکه برای بچه تبریک نگفته بود. حالا هم اگه بازجوییت تموم شد برو پایین ببین چی میگه! پوزخندی زد و گفت: عجیبه! تا دیروز بخاطرش داشتی من رو می‌خوردی که چرا اینجوریه، الان داری طرفش رو می‌گیری! دسته گل رو روی میز آشپزخونه پرت کردم و با عصبانیت گفتم: کامران من طرف اون رو نگرفتم فقط تو فکرای الکی می‌کنی. بخاطر اینکه صدام زیادی بلند بود سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم. داشتم می‌افتادم که دستم رو به میز کنارم تکیه دادم و مانع هر اتفاق که ممکن بود بیفته شدم. عرق سردی روی پیشونیم جمع شده بود و حالم به شدت بد بود. حالت تهوع‌آوری بود. کامران سریع اومد سمتم و گفت: سایه چی شد، خوبی عزیزم؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: کامران فقط ازت می‌خوام که بری همین! نفس عمیقی کشید و با پوف کلافه‌ای کشید و بیرون رفت.. پلکی زدم و با قدم‌های آروم به کمک دیوار و نرده‌های طرح‌دار از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباسام رو عوض کردم و خودم رو رو تخت انداختم. نمی‌دونم چی‌شد یهو. روانی بازی‌های کامران رو درک نمی‌کردم. مگه شک کرده بود؟ به عشق من نسبت به خودش بخاطر چند شاخه گل‌رز شک کرده بود؟ کامران با اخم‌های درهم از پله‌ها پایین رفتم. با دیدن امیر که تو ماشین بود رفتم سمتش و سوار ماشین شدم، در رو محکم بستم. برگشت سمتم و گفت: هوی چته کامران، باز تو وحشی شدی؟ برگشتم سمتش و عصبی نگاهش کردم که دستاش رو بالا آورد و باز مسخره گفت: کامران تروخدا من رو نخور من بد مزم! چشم غره‌ای بهش رفتم که خندید و آروم گفت: تو چرا اینجوری شدی؟ سرم رو چرخوندم سمتش و بهش توپیدم. - امیر میشه مراقب رفتارهات باشی؟ چرا اینقدر با سایه گرم و صمیمی رفتار می‌کنی؟ از نظر تو شاید اون خواهرت باشه ولی از نظر اون تو فقط همکار منی، فقط همین! نفسی گرفتم و ادامه دادم: قضیه دسته گل چیه؟ برای تبریک می‌تونی فقط یه جمله بگی این کارها چیه دقیقا؟ با چشمای ریز شده نگاهم کرد و آروم گفت: چرا راحت نمیگی؟ با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. - هان؟ - چرا راحت نمیگی؟ بگو دوست ندارم به زنم نزدیک بشی. دستی به صورتم کشیدم و گفتم: امیر میشه اینقدر چرت نگی؟ من فقط میگم... پرید وسط حرفم و گفت: چرا کامران تو دقیقا همین رو می‌خوای! دستی به صورتم کشیدم و گفتم: باشه اصلا من همین رو میگم. بعد دیگه حرفی بینمون زده نشد و اونم با دستش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود. واقعا اعصابم از دست کارهاش خورد شده بود. شاید اون حقیقت رو می‌گفت، نمی‌خواستم هیچ مردی به سایه من نزدیک بشه؛ حتی اگه اون فرد برادرش باشه. سایه برای من بود، می‌دونستم خودش رعایت می‌کنه، خودش حتی از اون جور دخترا نیست. همه این‌هارو توی همون یک سال اول آشناییمون فهمیده بودم؛ ولی الان فرق می‌کرد! الان اون همسر منه و منم شوهرشم. الان شبیه اون اولای آشناییمون نیست که بگم اگه نشد یکی دیگه. الان یه بچه بینمونه که وقتی بزرگ شد و تونست حرف بزنه، به من میگه بابا و سایه رو مامان صدا می‌زنه. چند دقیقه به همین منوال گذشت که گفتم: این چرت و پرت‌هارو ول کن بگو چیکارم داشتی؟ شبیه خود سایه، لجباز گفت: آخه به زنت مربوط میشه. - امیر! پوفی کشید و گفت: امروز که با مامان و یُسری رفته بیرون رفته بودند. برگشته ازم می‌پرسه پس کامران کجاست؟ کامران اصلا حواست به سایه و زندگیت هست؟ حواست به اون پسر کوچولو هست؟ با ابروهای بالت رفته پرسیدم: پسر؟ - بله ؛ مثل اینکه ظهر رفته بودند سونوگرافی برای اینکه ببینند بچه دختره یا پسر، ببین این خیلی خوبه که به زندگیت توجه نمی‌کنی کامران! بی‌توجه به تیکه اندازیش گفتم: امیر آخه نمی‌فهمی. کامل سمتم برگشت و گفت: میشه بگی تا بفهمم؟ به چشمای رنگ سبزش که هر دقیقه بیشتر من و یاد مظلومیت سایه می‌انداخت، خیره شدم و گفتم: امیر من می‌ترسم. از آینده این بچه می‌ترسم. فکر اینکه شاید بدون پدر بزرگ بشه مثل خوره افتاده به جونم. ول کنم نیست امیر! بدون اهمیت به دعوای چند دقیقه پیش دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخند مهربونی گفت: کامران، داداش من، تو باید الان به تنها چیزی که فکر کنی سایه و اون فسقلی باشه. چرا اینقدر فکرهای منفی رو وارد ذهنت می‌کنی؟ سایه الان تنها امیدش وصله به توئه. اگه بفهمه که تو اینطور فکر می‌کنی و کم آوردی می‌دونی چه بلایی سرش میاد؟ الان اگه سایه و پسرت رو دوست داری سعی کن محکم باشی، جلوی اونا ضعف نشون نده. بدون داداشت همیشه پشتت هست. هر حرفی تو دلت بود اصلا بیا به خودم بگو! محکم بغلش کردم. الان دیگه حس خوبی داشتم. الان که به امیر تکیه کردم حس خوبی داشتم. آروم زمزمه کردم: ممنونم امیر. از خودش جدام کرد و باز به همون امیر گذشته برگشت. اصلا فازش با خودش مشخص نبود! یه بار می‌خندید و خوشحال بود، یه بار دعوا می‌کرد و خسیس بود، یه بار هم اینجوری درد و دل می‌کرد. نچ نچی کرد و گفت: نگاه کن چجوری صحنه رو هندی می‌کنه. پاک کن اون اشکات رو ببینم! اینجا ایرانه هند که نیست، سوسول. اشک‌هایی که نمی‌دونم کی ریختند رو پاک کردم و با خنده گفتم: خیلی بی‌شعوری امیر. اونم خندید و گفت: حالا هم من خودم زن دارم آقا اینقدر با من حرف نزن باید پیشش برم. شما هم برو پیش سایه‌جون. بهش خیره شدم و گفتم: یسری خانم حتما ناراحت شده بخاطر این رفتارت. به روبه‌رو خیره شد و لبخند کمرنگی کنج لبش نشوند. - یسری از همه چی باخبره. اون درک می‌کنه، من رو می‌فهمه کامران! اگه ناراحت شده باشه از دلش در میارم. نگاه مهربونش رو که می‌دونم بخاطر یسری بود، بهم رسوند و ادامه داد: من یسری رو بیشتر از هر زنی توی دنیا دوست دارم کامران! می‌دونستم چقدر دوستش داره، خیلی خیلی شدید. خودم حتی شاهد اون موقع‌هایی که یسری هیچ کس رو نداشت؛ ولی مامان هاله و بابا رضا، اللخصوص امیر، پشتش بودند و نذاشتند تو کشور غربت اذیت بشه بودم. اون موقع امیر از همه چیزش زد تا فقط یه لبخند کوچیک رو لبش بیاره، از ماموریت‌های چند روزش گرفته تا... خواب‌های شبانش. میشه صفت «شوهر نمونه » رو روی امیر گذاشت و الحق که برازندش بود. - قصد پیاده شدن نداری عزیزم؟ گفتم می‌خوام برم پیش زنم! با خندی سری تکون دادم و بعد خداحافظی کوتاهی رفتم بالا. حالا این من بودم که باید از دل سایه در میاوردم. سایه‌ای که تنها دلخوشیم و دلیل زنده بودنم بود!
  3. بله بله، نصف رمان رو گذاشتم. البته با ویراستاری دقیق😁❤️
  4. کیوان، شوهر سهیلا، برادر کامران، پسر لیلاخانم و آقادیاکو 🧸
  5. یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و چهارم🤍🌱 همه یهو ساکت شدند. متعجب، نگاهی به همه انداختم که امیر شوکه گفت: کامران خونه خودتونه. سری تکون دادم که اومد جلوم و با تعجب گفت: سایه خانم اتفاقی افتاده؟ شالم رو جلوتر کشیدم و بخاطر جمع کردن گندی که زدم خنده مصلحتی زدم و گفتم: بله، یهو حواسم پرت شد. خواست چیزی بگه که رو به بابا گفتم: بابا من برم دیگه کامران نگران میشه. سری تکون داد و گفت: باشه دخترم وایستا الان آماده میشم میام. سریع گفتم: نه بابایی خودم میرم. - آخه... - من می‌رسونمشون پدر جان! با صدای امیر که وسط بحثمون پرید صورتم رو سمتش چرخوندم. بابا نگاه گذرایی به یُسری که سرش پایین بود، انداخت و با لبخندی که می‌دونستم واقعی نیست گفت: باشه پسرم. سمت من چرخید و گفت: سایه پس آقا امیر می‌رسوندت. فهمیدم که اینجا دیگه کاری از من بر نمیاد. سریع از پله‌ها بالا رفت تا آماده بشه. بعد چند دقیقه اومد پایین و گفت: بفرمایید سایه خانم. باشه‌ای زمزمه کرد و بعد خداحافظی با مامان بابا و یُسری پشتش بیرون رفتم. روی صندلی عقب نشستم و اونم با سوار شدنش راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم و شیشه ماشین رو پایین‌تر کشیدم و سرم رو به دیوارش تکیه دادم. تقریبا وسط آذر ماه بود و هوا به‌شدت سرد بود. تنها چیزی که زمین رو پوشونده بود برگ‌های رنگارنگ درختا بود. باد سردی به داخل وزید و موهای بیرون اومدم رو به رقص خودش در آورد. خندیدم و همشون رو داخل شالم فرستادم که یهو ماشین وایستاد. به طرف امیر برگشتم که با گفتن« یه لحظه صبر کنید» از ماشین پیاده شد. لابد کاری بیرون کار داشته. شونه‌ای بالا انداختم و دوباره به بیرون خیره شدم که صدای رعد و برق و پشت بندش صدای بارون اومد. با شوق دستم رو بیرون آوردم که قطرات بارون یکی پشت دیگری روی دستم می‌ریخت و حس خوبی بهم می‌داد. با سوار شدن امیر نگاهی بهش انداختم که در رو بست و برگشت سمتم. متعجب نگاهش کردم که گفت: سایه خانم راستش من وقت نشد درست حسابی بهتون بخاطر پسر کوچولوتون تبریک بگم. دسته گلی که دستش بود رو سمتم گرفت و ادامه داد: اینم تقدیم به شما. بهتون تبریک میگم، هم به شما هم کامران. ایشالا سالم و سلامت باشه! راستش با حرف‌‌هاش دیگه نمی‌تونستم چیزی بگم. آخه تو چرا باید... بی‌خیال حرف‌های ذهنم با لبخند دسته گل رو از دستش گرفتم و گفتم: من واقعا نمی‌دونم چی بگم. تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که واقعا ممنونم. با لبخند، خواهش می‌کنمی زمزمه کرد و با بستن کمربند صندلی، راه افتاد. ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت که تشکری ازش کردم و خواستم پیاده بشم که گفت: سایه خانم میشه به کامران بگید یه لحظه بیاد پایین، یه کار واجب باهاش دارم! باشه‌ای گفتم و پیاده شدم. در رو با کلید باز کردم و داخل رفتم. زنگ در رو زدم. بعد چند ثانیه کامران در رو باز کرد. لبخندی زد و گفت: سلام خانم خوشگل من! کفش‌هام رو کنار جاکفشی درآوردم و با وارد شدنم گفتم: سلام کامران، کامران آقا امیر من رو رسوند الانم پایین منتظره گفت کار واجب باهات داره! داشتم سمت آشپزخونه می‌رفتم؛ ولی وقتی دیدم صدایی از کامران نمیاد برگشتم سمتش که دیدم با اخم بهم زل زده. متعجب گفتم: هوم چی‌شده؟ به چهارچوب در تکیه داد و گفت: آقا امیر شما رو رسونده؟ کلمه « آقا » رو کشیده گفت، انگاری که تیکه انداخت. سری تکون دادم که ادامه داد: مگه نگفتم به خودم زنگ بزن میام دنبالت؟ پوفی کشیدم. مثلا این باز حساس شده. - کامران من خواستم خودم بیام بابا گفت می‌رسونتم بعد امیر پرید وسط و گفت که می‌رسونتم. به گل‌ها اشاره کرد با همون اخمش گفت: لابد اینارو هم اون برات گرفته.
  6. سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه دوستای عزیزم. بنده درخواست انتقال رمان یک روح در دو تن رو به تالار زیبای برتر داشتم. خدمتتون🥰
  7. یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و سوم🤍🌱 - نه مامان خودم می‌خوام بیام، یُسرا رو هم خیلی وقته ندیدم. کلافه‌تر از قبل گفت: باشه می‌خوای حداقل دنبالت بیام؟ از پنجره به بیرون نگاهی انداختم و گفتم: مامان هوا خوبه، می‌خوام خودم پیاده بیام. صدای نفس عمیقش توی فضا پخش شد و بعد گفت: هرجور راحتی عزیزم، پس منتظرتیم. لبخندی زدم. - فعلا مامان. تلفن رو قطع کردم و رو میز گذاشتم. با یادآوری اینکه باید به کامران هم اطلاع‌رسانی کنم، پوفی کشیدم و دوباره از روی میز برداشتمش و شماره کامران رو گرفتم که بعد چند دقیقه جواب داد. - جانم سایه؟ یکم ممنکردم و گفتم: سلام کامران. کامران.. تک سرفه‌ای زد و گفت: سلام، جانِ کامران! به سقف خیره شدم و گفتم: من می‌خوام برم خونه مامان، معلوم هم نیست کی میام. یکم فکر کرد و لب زد. - خیلی خب. هر موقع خواستی بیای به خودم زنگ بزن میام دنبالت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه شد باشه، اگر هم نه هوا امروز خوبه می‌خوام پیاده بیام. - اما.. پریدم وسط حرفش و گفتم: مرسی عزیزم پس خودم میام. بوس، بای! با قطع کردن تلفن صدای خندم هوا رفت. وقتی یه دل سیر خندیدم بلند شدم. بعد یه حموم سمت کمد لباس‌هام رفتم و پیرهن تابستونی سبز رنگم رو با شلوار مشکیم تنم کردم. موهای مشکی رنگم رو شونه زدم و شال مشکیم رو سرم انداختم. تو آینه به خودم نگاه کردم. بچه‌ی کوچولوم هر روز داشت بزرگ میشد و هم من، هم کامران منتظر این بودیم تا پاش رو تو این دنیا بذاره. لبخندی زدم، دستی روی شکمم کشیدم و با برداشتن کیف و گوشیم از خونه زدم بیرون. واقعا هوا عالی بود. نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم. داشتم همونطوری راه می‌رفتم که یه دختر کوچولو جلوم افتاد و شروع به گریه کردن کرد. نگران خم شدم، آروم بلندش کردم و دست‌های کوچولوی سفیدش رو گرفتم. همونطور که خاک روی پاهاش رو پاک می‌کردم گفتم: چیزی نشده خاله گریه نکن دیگه! با دیدن شکمم گریش بند اومد. متعجب نگاهش کردم که اشکاش رو پاک کرد و گفت: خاله شما نی‌نی دارید؟ خنده‌ی ریزی زدم و دستی به موهای ط کشیدم. - بله خانوم کوچولو، یه نی‌نی کوچولو موچولو دارم. با شوق دستی زد و گفت: یعنی شبیه من خوشگله؟ دیگه کم‌کم داشتم از خنده می‌مردم. بلند شدم و با انگشت اشارم رو بینیش زدم و گفتم: بله شبیه تو قشنگ و خوشگله. تند تند سری تکون داد و دستش رو آروم روش گذاشت و گفت: خاله قول میدم هر موقع به دنیا اومد خودم باهاش دوست بشم. اسمم لیلاست. بعد دستی برام تکون داد و سریع ازم دور شد. لبخندی زدم. چه دنیای قشنگی برای خودش داشت! به راهم ادامه دادم. وقتی رسیدم زنگ در رو زدم و بعد چند ثانیه باز شد. داخل رفتم و... ____ یکم از چاییم رو خوردم که مامان گفت: سایه خیلی خوب میشه بچت پسر باشه. اینطوری هم پشت باباشه هم برای مامانش یه همدمه. با تعجب نگاهش کردم که رو کرد سمت یُسری و گفت: دخترم نظر تو چیه؟ یُسری هم که سعی داشت خندش رو کنترل کنه گفت: مادر مهم اینه که سالم باشه، دختر پسرش که فرقی نمی‌کنه! تاکیدوارانه گفتم: بله مامان نگاه کن؛ یُسری هم حرف من رو زد. مامان چشم غره‌ای بهم رفت که یُسرا خندش رو خورد و گفت: حالا سایه رفتی سونوگرافی؟ ابرویی بالا انداختم که مامان باز گفت: آره سایه رفتی که ببینی بچه دختره یا پسر؟ سرم رو به نشونه نه تکون دادم که بلند شد و با لبخند گفت: خب پس پاشید همین الان بریم. یُسری جان تو هم بیا. - ولی مامان.. همونطور که سمت پله‌ها می‌رفت گفت: من رفتم آماده بشم. تند تند پلکی زدم که یُسری هم بلند شد و با خنده گفت: فکر کنم مجبوری بیای. شوکه سری تکون دادم که اونم سمت پله‌ها رفت. خب چاره‌ای نبود دیگه! ___ سرم رو چرخوندم که دکتر با لبخند گفت: بفرمایید این کوچولویی که می‌بینید بچتونه. مامان با خوشحالی گفت: الهی من قربون نوه گلم برم. بعد رو کرد سمت دکتر و گفت: خانم دکتر جنسیتش چیه؟ دختره یا پسر؟ دکتر سمت من چرخید و گفت: بذارید اول مامان قشنگمون بگه؟ عزیزم دوست داری بچت چی باشه؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: برای من مهم اینه که سالم باشه، همین! لبخندی زد و گفت: بچت پسره، یه پسر تپل مپل خوشگل. سری تکون دادم و با لبخند کوچیکی گفتم: خانم دکتر بچه سالمه؟ - بله عزیزم. سالم سالم! مامان: خداروشکر که سالمه. ____ مامان ماشین رو جلو در خونه نگه داشت. بهش گفتم که یه سر دوباره بریم خونه که بابا رو هم ببینم. در خونه رو باز کرد که رفتم داخل و با دیدن بابا که با امیر داشتند میومدند سمتمون لبخندی زدم. روبه‌روی بابا ایستادم. دلم برای بابا تنگ شده بود، اصلا چند وقت بود که ندیده بودمش؟ دستی به ته ریش سفیدش کشید. بوسه‌ای به پیشونیم زد و گفت: سلام دختر گلم خوبی عزیز بابا؟ با خوشحالی گفتم: سلام بابایی، من خوبم خودت خوبی؟ اون هم سری تکون داد که با امیر سلام علیک کردم. مامان با خوشحالی گفت: رضا اگه گفتی نَوَت چیه؟ بابارضا سوالی به مامان نگاه کرد که مامان گفت: بچه پسره. یه پسر خوشگل که با پدرش مو نمی‌زنه! اول بابا به مامان گفت: هاله خانم بچه هنوز به دنیا نیومده، چجوری تشخیص دادی شبیه کیه؟ بعد سمت من چرخید و با خوشحالی نگاهم کرد و گفت: مبارکت باشه دخترم. لبخندی زدم. متعجب نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن جای خالیش رو به امیر گفتم: آقا امیر پس کامران کجاست؟
  8. کامران، شوهر سایه، پسر لیلا خانم و آقا دیاکو 🖤
  9. سایه، همسر کامران، دختر هاله خانم و آقا رضا🦋
  10. یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و دوم🤍🌱 کامران مشغول روشن کردن شمع‌ها بود و با اومدنم نگاهش رو سمتم چرخوند. چند قدم جلو رفتم که اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد. شوکه شده هنوز مونده بودم که صدای آرومش به گوشم رسید: نفسم بیدار شدی؟ از خودم جداش کردم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم که نگاهش رو به یقه لباسم دوخت و با اخم گفت: سایه چرا لباست خونیه؟ نگاه گذرایی به لباسم انداختم و با خنده مصنوعی گفتم: چیزی نیستش الان میرم لباسم رو عوض می‌کنم میام. با همون اخم سری تکون داد که سریع سمت اتاق رفتم. در سفید کمد لباس‌هام رو باز کردم و از داخلش یه دست لباس راحتی صورتی کمرنگ با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم. لباس گشاد بود و بخاطر همون زیاد اذیتم نمی‌کرد. تو آینه به خودم نگاه کردم. لبخندی رو لبم ظاهر شد، شبیه بچه‌ها شده بودم. حالا که اینطور که شده موهام رو باز کردم و خرگوشی بستمشون. نفس عمیقی کشیدم و با نگاه کلی تو آینه به خودم رفتم پایین. میز شام رو به زیباترین شکل ممکن تزئین کرده بود و گل‌های رز زیباییشون رو دوبرابر کرده بود. صندلی رو عقب کشیدم که با صداش، کامران از کابینت فاصله گرفت و با خنده اومد روبه‌روم نشست و منم همراهش نشستم. دستام رو زیر چونم زدم و بامزه گفتم: این رمانتیک بازیا دلیل خاصی هم داره؟ اونم دستاش رو بغل کرد و با لبخند آرامش بخشی گفت: آره؛ می‌خوام بهت بگم خیلی دوست دارم. یه تای ابروم رو بالا انداختم که جعبه قرمز رنگی از کنارش برداشت و جلوم گذاشت. کنجکاو، با نگاه گذرایی بهش بازش کردم که داخلش یه گردنبند با آویز پروانه داشت. با لبخند گفتم: کامران این خیلی خوشگله. سری تکون داد و گفت: مبارکت باشه عزیزم. تشکر کوچیکی ازش کردم که جعبه بزرگ آبی رنگی از کنارش برداشت و با شوق گفتم: اینم برای پسر قشنگم. با این حرفش یاد حرف‌های چند ساعت پیشم افتادم و سرم رو انداختم پایین. می‌دونم، خیلی حرف‌هام بد بود. خیلی خجالت می‌کشیم. تو افکارم بودم که از سر جاش بلند شد و روبه‌روم رو زمین نشست. نگاهم رو دزدیدم و گفتم: می‌دونم. حرف‌هام خیلی بد بود! دست‌هام رو گرفت و گفت: سایه. تو تموم زندگی منی. فکر کردی من چرا الان زندم؟ این فقط بخاطر بودن توئه. زندگی بدون تو رو من نمی‌خوام چه برسه به اینکه جایگزینی برات بیارم. تنها دلیلی که من می‌خوام تو این دنیا باشم تو و اون بچه‌اید. سایه داری با نگاه دزدیدنت در میری؟ آروم نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: حالا میشه دیگه از دست من ناراحت نباشی؟ فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم که نیم‌خیز شد و با زدن بوسه‌ای به پیشونیم سر جاش نشست. دستی به صورتم کشیدم و همونطور که جعبه آبی رنگ رو باز می‌کردم گفتم: بذار ببینم برای این کوچولو که از الان اذیت کردنش شروع شده چی خریدی؟ کامران اگه قشنگ‌تر از کادو من باشه باهات قهر می‌کنم‌ها گفته باشم! - خیلی خب خانوم، اگه اذیتت کرد خودم به حسابش بعدا می‌رسم. اون خندید و منم جعبه رو باز کردم. داخلش یه تفنگ اسباب‌بازی بود و اینجور چیزا. متعجب گفتم: کامران این‌ها چیه دیگه؟ با شوق و ذوق گفت: این‌هارو برای پسرم گرفتم. می‌خوام وقتی بزرگ شد اونم پلیس بشه. البته شاید اون موقع من نباشم. عصبی جیغی کشیدم که با خنده دستاش رو بالا آورد و گفت: باشه بابا شوخی کردم تیکه آخری رو. اخمی کردم و گفتم: کامران معلوم نیست بچمون پسره یا دختر. بعدشم اگه پسر بود من اصلا دوست ندارم پسرمون پلیس بشه. به صندلیش تکیه داد و کلافه گفت: اون‌وقت چرا؟ منم به صندلیم تکیه دادم و طلبکار گفتم: کامران من همین الان هم از شغل تو راضی نیستم. سه ماه پیش رو یادته؟ دیدی یه شب دیر اومدی چه حالی پیدا کردم؟ حالا به‌غیر از تو باید دلواپس اونم باشم؟ نچ عزیز من. من از پس این کار برنمیام. - ولی سایه... پریدم وسط حرفش و گفتم: کامران بسه. من حرفم رو زدم، دیگه هم نمی‌خوام این بحث رو ادامه بدیم. بروبابایی بهم گفت که با اخم بیشتر نگاهش کردم. متقابلا بی‌شعوری نثارش کردم و مشغول خوردن ماکارانی عزیزم شدم.
  11. قربونت قشنگم. الان با توجه به چیزهایی که عرض کردید دارپ دوباره ویرایش می‌کنم تا اثر بهتری بشه. بازم تشکر از اینکه وقت گذاشتی مهربونم. فقط اگه به کمکت نیاز داشتم پیویت پیام بدم دیگه؟🙃
  12. مرسی زیبا بایت وقت با ارزشی که صرف رمان یک روح در دو تن کردید...... من پیامتون رو با دقت مطالعه می‌کنم و در رفع مشکلات رمان، تموم سعیم رو می‌کنم.. با تشکر دوباره ار زحمت بسیار شما🦋🧸
  13. یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و یکم🤍🌱 *** شربت زغال‌اخته رو داخل لیوان‌ها ریختم و پارچ رو روی اُپن گذاشتم. دستم رو روی شکمم که بچه‌ی توش بزرگ‌تر شده بود گذاشتم که اشکی از چشمم چکید و مقصدش روی پیرهن سفیدم شد. چهار ماه گذشته بود و اوضاع بدتر از اونی که فکرش رو می‌کردم شده بود. نیم‌نگاهی به کامران انداختم. این چهار ماه خودش نبود، یعنی فکرش اصلا اینجا نبود! اصلا انگار نه انگار که زن و بچه داره؛ واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم. نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. کامران تا من و دید سری اومد سمتم و سینی رو از دستم گرفت. با لبخند ملیحی گفت: تو چرا زحمت کشیدی عزیزم، می‌گفتی خودم می‌آوردم. گوشه لبم رو بالا آوردم و لبخند خیلی کوچیکی زدم. سمت مبل‌های کرمی رفتم و با احتیاط نشستم. کامران سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست. با هزار جنجال فکری پوفی کشیدم سرم رو سمتش چرخوندم. آروم گفتم: کامران تو فکری؟ نگاه گذرایی بهم انداخت بعد رو پاهاش خم شد. - نه؛ نیستم. روبه‌روش رو زمین نشستم و با صدای بغضی گفت: کامران تو فکری، از هرکسی تو این دنیا پنهون کنی از من نمی‌تونی پنهون کنی. چرا بهم نمیگی چی شده؟ می‌دونی کلا از زندگیت زدی؟ شوکه شده بود. شونه‌هام رو لای دست‌های مردونش محکم گرفت و گفت: سایه چی میگی؟ نمی‌دونم هورمون‌هام باز قاطی کرده بود و کنترلی روی اشک‌هام نداشتم، حتی نمی‌دونستم دارم چی میگم. - کامران تو دیگه دوستم نداری دیگه این بچه رو نمی‌خوای. کامران پای یه زن دیگه وسطه؟ لجباز چشمام رو بستم و گفتم: کامران اگه یکی دیگه رو می‌خوای بهم بگو. به‌خدا ناراحت نمی‌شم. یهو، آره؛ همینجوری ناگهانی بغلم کرد و من رو محکم به خودش فشرد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. - هیس! آروم باش. الان حالت خوب نیست. برخورد دستش با موهام که نوازششون می‌کرد حس خوبی بهم می‌داد و موجب می‌شد تا یکم حالم بهتر بشه. لحظه‌ای تو همون حالت سپری شد و مثلا چند دقیقه پیش اتفاقی نیفتاده بود، مثلا من از دستش ناراحت نبودم و... بیخیال! مثل همیشه بیا این یه بارم بیخیال بشیم. نمی‌خواست بگه، نمی‌خواست بگه تو اون مغزش چی می‌گذشت و مثلا من همسرش بودم، شریک زندگیش! زندگی‌ای که هردومون رو سمت باتلاق می‌برد. از خودش جدام کرد و روی مبل نشونددم. اشک‌هام رو پاک کردم که لیوان شربت رو دستم داد و گفت: بیا از این بخور آروم بشی. خیره نگاهش کردم، فقط نگاه. برای من اشکی بود، با طعم غم این چهار ماه؛ ولی برای اون خالی بود. هیچی پشت اون مشکی‌هایی که قصد جونم رو کردند نبود و من در مقابل دوتا تیله مشکی داشتم می‌باختم. لیوان رو از دستش گرفتم که دست آزادم رو گرفت و مشغول ماساژ دادنش شد. قلوپی از شربت خوردم. خیلی خسته شده بودم. از همه‌چی. کامران خیره نگاهم می‌کرد و این از هرچیزی بیشتر اذیتم می‌کرد، نگاهم رو دزدیدم و باقی‌مونده‌ی شربت رو یک‌جا بالا کشیدم و بعدش نفس آسوده‌ای کشیدم که کامران لبخند ریزی زد و لیوان رو از دستم گرفت. کنارم روی مبل نشست و منم رو پاهاش نشوند. سرم رو تو گودی گردنش بردم و آروم گفتم: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. و باز هم اشک‌هام روی گونم جاری شد و امونم نداد ... کامران روی پاهام نشوندمش و مشغول نوازش موهای مشکیش شدم که آروم گفت: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. بعد خودش رو بیشتر تو بغلم فشرد و ریز ریز گریه کرد. پوفی کشیدم و دوست ندارم کسی از مشکلاتم خبردار بشه؛ ولی اون هر کسی نبود. اون تموم « ز » تا « میم » زندگیم بود. این روزها بدجور تو فکر بودم. ترس داشتم. از آینده، بیشتر از هرچیزی از آینده این بچه می‌ترسیدم! از خودم جداش کرد که دیدم خوابش برده. لبخندی زدم و از سر جام بلند شدم و سمت اتاقمون رفتم. وارد شدم و با پا در رو بستم و آروم رو تخت گذاشتمش. با اون لباس سفید بلند شبیه فرشته‌ها شده بود. تخت رو دور زدم و به پهلو سمتش دراز کشیدم. پتو رو روی خودمون درست کردم و دستم رو نوازش‌گونه رو شکمش کشیدم. هزار قربون خودش و این فنچل کوچولو رفتم. تموم زندگیم و دلیل نفس کشیدنم بودند! امروز یکم حالش خوب نبود و الکی شلوغش کرد. وقتی از خوابش مطمئن شدم از رو تخت بلند شدم و سمت کمد لباس‌هام رفتم. دستی به لباسم کشیدم که لبخندی رو لبم ظاهر شد، از بس گریه کرده بود لباسم خیس خالی سده بود. سریع عوضش کردم و از خونه زدم بیرون. *** سایه با احساس گرمای زیاد چشمام رو باز کردم. پتو روم بود و بشدت گرمم شده بود. حدس می‌زدم رنگ صورتم پدیده باشه و عرق سرد، تموم بدنم رو خیس کرده بود. به تاج تخت تکیه دادم. نفس کشیدن برام سخت بود و خفه داشتم می‌شدم. اصلا حس و حال حرکت کردن نداشتم و کاشکی یه نفر برسه و پنکه رو روشن کنه. مایع گرمی از بینیم جاری شد. دستی به صورتم کشیدم که دیدم خون از بینیم میاد. سرم رو پایین گرفتم و سمت دستشویی اتاق رفتم. در رو باز کردم و داخل شدم. جلوی روشویی ایستادم و با باز کردن شیرآب سرد، سرم رو زیر شیرآب گرفتم. بعد شستن صورتم روی میز توآلت نشستم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود. لعنت به همه‌چی. اشکام رو پاک کردم و با بغض دستم رو روی شکمم گذاشتم و با خنده لب‌زدم: تو ناراحت نباشی‌ها کوچولو! مامانی همه چیز رو درست می‌کنه. بلند شدم و بعد خشک کردن صورتم زدم بیرون. کامران تو اتاق نبود. گیج پلکی زدم و بیرون اومدم. یکم سرگیجه داشتم بخاطر همون با کمک پله‌ها رفتم پایین. همه‌جا تاریک بود؛ ولی با دیدن صحنه روبه رو ...
  14. سلام قشنگم خوبی

    قشنگم می‌تونی بهم بگی کاور رمانت رو چه شخصی طراحی کرده؟؟

    1. غـزل

      غـزل

      سلام عزیزم ممنونم شما خوبی

      من تو انجمن درخواست ندادم اما با چت جی پی تی درست شدن همشون🥲🤍

    2. پری بانو

      پری بانو

      بله قشنگم. خیلی قشنگه🧸

    3. غـزل

      غـزل

      🥹❤️

  15. یک روح در دو تن #پارت_پنجاهم با گفتن بفرمایید وارد اتاق شدم. رو چشماش چشم‌بند زده بودند تا چشمش راحت‌تر باشه. با ورودم سر جاش خواست بشینه ولی سریع ازش خواستم تا راحت باشه. جلوتر اومدم که گفت: آقا امیر کامران کجاست؟ خیره به سرمش که قطره قطره می‌ریخت گفتم: رفت داروهات رو بگیره. پرستار اومد داخل و با تق‌تق در گفت: اومدم چشم‌بند رو از چشماشون بردارم. سری تکون دادم که مشغول کارش شد. با دیدن چشمای سبز سایه لبخندی زدم که بعد خروج پرستار متعجب گفت: چیز خنده‌داری هست؟ سرفه مصلحتی کردم و گفت: نه ببخشید. اخم ریزی کرد و خودش رو آروم، بالا کشید. نزدیکش رفتم و پتو آبی بیمارستان رو روش بالاتر آوردم و تا کردم. شاید من برای اون نامحرم باشم ولی اون برای من بعد از یسری، محرم‌ترین هستش. - می‌دونی کامران بند جونته و بفهمه جونش چیزی شده جون به جون میکنه آدم رو؟ اشک تو چشماش جمع شده بود و همونطور خیره خیره نگاهم می‌کرد. کنارش نشستم و گفتم: من.. سایه خانم من نمی‌خواستم ناراحتت کنم! اشکاش رو پاک کرد و گفت: ببخشید که شما رو هم تو زحمت انداختم. لبخند مهربونی که از من بعید بود کنج لبم ظاهر شد و گفتم: این حرف‌هارو نزن. اون موقع دلم می‌خواست بغلش کنم. سرش رو بذارم رو شونم و بهش بگم داداشت هست؛ ولی نمی‌تونستم. با اومدن کامران از سر جام بلند شدم و سمتش رفتم. به چشماش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم: بیرون منتظرم. بعد از اتاق زدم بیرون. روی صندلی‌ها نشستم. بخاطر اینکه نمی‌تونم با آبجی خودم راحت حرف بزنم به زمین و زمان لعنت می‌فرستادم، اصلا لعنت به این راز کوفتی که گریبان گیرم شده. سایه به چشمای قرمز شد‌ه‌اش خیره شدم. نمی‌دونم چرا الان ازش می‌ترسیدم. حس می‌کردم کافیه فقط یه کلمه، یه کلمه بگم تا کل بیمارستان رو سرم پایین بیاره. ولی شهامت به خرج دادم و لب زدم: کامران تو... گریه کردی؟ سر جاش تکون خورد و بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره گفت: مگه فرقی می‌کنه؟ به سیاه چال چشماش خیره شدم. - کامران می‌دونی من چقدر بی‌جنبم و نسبت به تو بی‌جنبه‌تر، خب... تو تاحالا دیر نکرده بودی! کمی جلوتر اومد. - بفهم که زندگی منی دختر! نگاهم رو دست‌هام رسوندم و گفتم: فهمیدم که نمی‌خوام اینجوری نگاهم کنی. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از دکتر بشنوم شیش ماهه تو این وضع رو داری؟ سایه وقتی دارم باهات حرف می‌زنم به من نگاه کن! سرم رو بالا آوردم و گفت: اینقدر غریبه شدم که باید از اینا بشنوم تو بارداری؟ اشک‌هام که دونه دونه، ریز ریز می‌ریخت رو پاک کردم و گفتم: کامران بخدا خودمم امروز فهمیدم. دیروز با مامان اینا رفتیم آزمایش دادیم. دستی به صورتش کشید و ... مثل اینکه تحمل این قطره‌های یخی رنگ رو نداشت. زمزمه کرد: ببخشید.. ببخشید. با خنده سرش رو سمتم برگردوند و با اشاره به دلم گفت: یعنی این فنچل کوچولو الان بچه من و تو هستش؟ سری تکون دادم و اون خندید. می‌خندید. این مرد می‌خندید؛ یعنی حالش خوبه. یعنی سایه، تو بس کن. تو گریه نکن. تو غصه نخور. از رو تخت، خم شد و بغلم کرد. - الهی من قربونش برم، اصلا قربون هر جفتتون برم.
  16. یک روح در دو تن #پارت_چهل و نهم روی مبل افتاده بود و از چشماش خون میومد. شوکه، آروم صداش زدم و سریع سمتش رفتم. بازوهاش رو بین دستام گرفتم و ترسیده زمزمه کردم: سایه... سایه بیدار شو... سایه با توام بلند شو دیگه! وقتی دیدم تکون نمی‌خوره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای کنترل شده‌ای گفتم: لعنتی نخواب؛ چشمات رو باز کن. ولی دریغ از ذره‌ای واکنش. از روی مبل بلندش کردم و سریع از خونه زدم بیرون. سایه رو تو ماشین گذاشتم و خودم سریع دور زدم و سوار ماشین شدم. ماشین رو روشن کردم و با تموم توانم گاز دادم. همونطور نگران سمت سایه می‌چرخیدم و به امید اینکه بشنوه تقلا می‌کردم. ترس داشتم، از اینکه بلایی سرش بیاد. از اینکه دیر به بیمارستان برسم و... آخه چه بلایی سرت اومد؟ بدنم داغ شده بود و عرق سرد، از پیشونیم پایین می‌اومد. با صدای زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم که دیدم امیر بود. جوابش رو دادم که گفت: کامران کجایی؟ عصبی گفتم: سایه از هوش رفته دارم می‌برمش دکتر. اول صدایی ازش نشنیدم؛ ولی بعد لحظه‌ای آروم گفت: خواهرم.. سایه.. کامران کدوم بیمارستان؟ چشمام رو چرخوندم و با نیم‌نگاهی به سایه که سرش رو آروم تکون می‌داد و لب‌هاش رو هعی، باز و بسته می‌کرد گفتم: تو برای چی می‌خوای بیای؟ عصبی‌تر از من گفت: کامران فقط بگو کدوم بیمارستان. بعد دادن آدرس تماس رو قطع کردم. با دست آزادم دستش رو گرفتم و گفتم: سایه جانم چشمات رو باز نگه دار، باشه قشنگم؟ الان می‌رسیم بیمارستان. دیگه داشت کم‌کم از چشمام قطره‌های اشک پایین میومد. بوسه‌ای به دستای سرد بی‌جونش زدم که نگاهم به صفحه تماس افتاد. خیسی چشمام رو گرفتم‌. حدود صد و ده تا تماس بی‌پاسخ از سایه داشتم. عصبی با دستم محکم به پیشونیم زدم و به خودم هزارباره لعنت فرستادم. تو ماموریت بودم و گوشی منم اون موقع خاموش بود! *** امیر نیم‌نگاهی به کامران انداختم. رو زمین نشسته بود و دستاش تو موهاش بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. شاید اگه یه روز بهم می‌گفتند کامران گریه می‌کنه می‌خندیدم و می‌گفتم حتما جوک ساله؛ ولی الان داشت بخاطر سایه، یه دختر اینطوری گریه می‌کرد. البته حق هم داشت. با چیزهایی که دکتر گفته بود و از آزمایشش فهمیده بود حق داشت. دستی به صورتم کشیدم و دستاش رو گرفتم و مجبورش کردم که بلند بشه. رو بهش گفتم: کامران بسه دیگه. مگه ندیدی دکتر چی گفت؟ خداروشکر بخیر گذشت، الان تو باید خوشحال باشی که یه نی‌نی کوچولو تو راهه. وای کامران نمی‌دونی من چقدر خوشحالم، بالاخره دارم دایی میشم. خیلی حس خوبیه! لبخند بی‌جونی زد و گفت: آره منم خوشحالم؛ ولی دیدی دکتر ادامش چی‌گفت؟ گفت تقریبا شیش ماهه که سایه خون دماغ و اینجوری میشه. گفت.. گفت اگه همینطوری پیش بره سرطان خون می‌گیره؟ این رو هم شنیدی امیر؟ من.. من چیکار کنم الان؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ اگه... اگه... دستم رو روی شونش گذاشتم و با لحن آرومی لب زدم: گفت اگه پیش بره، ما کنارش هستیم، باور کن. با اومدن پرستار و دادن نسخه‌ها کامران رو کرد سمت من و گفت: تو برو پیش سایه، بهم گفتن اجازه میده بریم داخل. منم می‌رم یه هوایی به سرم بخوره. سری تکون دادم و گفتم: برو داداش، حواسم بهش هست. پلکی زد و محکم بغلم کرد. منم محکم بغلش کردم. از داشتن برادری مثل کامران واقعا خوشحال بودم. بعد رفتنش رفتم سمت اتاق سایه و در زدم.
  17. یک روح در دو تن #پارت_چهل و هشتم سمت کامران چرخیدم. کامران هم نگران نگاهم می‌کرد و هعی لب‌هاش رو تکون می‌داد ولی من اصلا نمی‌فهمیدم چی می‌گفت. بغضم یهو شکست و خودم رو به کامران فشردم، دست‌های بی‌جونم رو پشتش بردم و پیراهنش رو بین انگشتام چنگ زدم. صدای هق‌هق گریم همه‌جای اتاق رو برداشته بود و حس خوفناکی بهم می‌داد. من.. من.. اگه کامران.. اگه کامران نباشه معلوم نیست چه بلایی سرم میاد! کامران دستش رو لای موهام می‌برد و نوازش‌گونه روی سرم می‌کشید. بعد از اینکه گریم بند اومد و قشنگ خالی شدم، از روی پاهاش بلند شدم و اشکام رو پاک کردم و روبه‌روش نشستم. لبخندی زد و با آرامشی که تو صداش موج می‌زد گفت: همش کابوس بود، نبینم چشمات بونه اشک بگیره‌ها خانوم. قطره اشک لحباز دیگه‌ای از گوشه چشمم پایین اومد که گفتم: کامران دیدم می‌خوای بری، می‌خوای از پیشم بری. کامران بهم بگو، بگو نمی‌خوای از پیشم بری. شیطون نگاهم کرد و گفت: می‌گم داری پیر میشی بیا باهام دعوا کن. وایستا ببینم نکنه خودت می‌خوای بذاری بری که اینا رو میگی؟ محکم زدم تو بازوش و گفتم: کامران اینقدر چرند نگو! کامران من بدون تو نمی‌تونم. بابا لامصب من نمی‌دونم بدون تو باید چیکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم.. صبحی که بدون بوس‌های به قول خودت صدادارِ کامران شروع نشه رو صبح حساب نمی‌کنم، اخه تا حالا بهت دروغ نگفتم کامران. دوستت دارم، خیلی زیاد. گفته بودی اغراق می‌کنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره ولی باید بدونی من بدون تو هیچی نیستم کامران. نمی‌دونم چی شده بود شده بود؛ ولی دلم اونقدر پر بود که همه حرف‌هایی که به دهنم می‌اومد بدون اینکه عقلم کار بده، به زبون می‌آوردم. اونم شنونده‌ای بود برای حرف‌های بی‌سر و تهم... اومد کنارم و با صدای آرومش، خیره به تیله‌های سبز رنگم گفت: سایه چرا اینجوری فکر می‌کنی؟ چرا فکر می‌کنی من اونطور که تو منو دوست داری دوست ندارم؟ چرا اینطور فکر می‌کنی من بدون تو می‌تونم زندگی کنم؟ آب بینیم رو بالا کشیدم و لب زدم. - گفتی تو واسه این زمین زشت زیادی زیبایی! تیکه‌ای از موهای فرم که جلوم افتاده بود رو با خنده، پشت گوشم فرستاد و گفت: آخه من غلط بکنم همچین حرفی بزنم عزیزم. مامان‌هاله یه دنیا رو به من داد. این دنیا خیلی هم قشنگه چون فرشته‌ای مثل تورو برام آورد. نیمچه لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. نفس‌عمیقی کشیدم و فهمیدم اون فقط یه خوابه، همه خواب هاهم واقعیت ندارند! *** با دیدن نتیجه آزمایش لبخندی زدم. جوابش مثبت بود! صدای گوشیم اومد که از قسمت آزمایشگاه بیرون اومدم و سمت محوطه رفتم. مامان بود، جواب دادم: الو سلام مامان. - سلام عزیزم، جواب آزمایش رو گرفتی؟ انگاری روبه‌روم باشه سری تکون دادم و گفتم: بله مامان گرفتم، جواب مثبت بود. اول صدایی نیومد؛ ولی بعد، با خوشحالی به یُسری که فکر کنم کنارش باشه گفت: یُسری جان جواب آزمایش سایه مثبته. صدای خوشحالی هردوشون از پشت گوشی شنیده میشد. لبخندی زدم و گفتم: مامان من وسط خیابونم بعدا بهتون زنگ میزنم. - باشه سایه، مواظب خودت باش، به کامران هم سلام برسون. - چشم، خدافظ مامان. گوشی رو قطع کردم و سمت ماشینم رفتم. دستم رو نوازش‌گونه رو کشیدم. آخه من قربون تو برم آلبالو خانم. با حرف‌هام خودمم خندم گرفت. این ماشین رو یه سال پیش کامران روز تولدم برام گرفت. در رو باز کردم و پشت فرمون نشستم و سمت خونه راه افتادم. مونده بودم این رو چجوری به کامران بگم. بدجور استرس داشتم. آب دهنم رو قورت دادم و با دقت به رانندگی ادامه دادم. *** - مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد لطفا بعدا تماس بگیرید. و بعد بوق‌های متوالی. مگه دل خاموش بودن می‌فهمه؟ با استرس دستم رو لای موهام بردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت ده شب بود و کامران هنوز نیومده بود. هر چقدر شماره اون رو با شماره امیر می‌گرفتم الحق خدا هیچ‌کدومشون جواب نمی‌دادند. کامران سابقه نداشته تاحالا اینقدر دیر بیاد خونه. نگاهم رو به میز شام دوختم و پوزخندی زدم. مثلا می‌خواستم امروز بهش بگم که.. خودم رو روی مبل انداختم. ثانیه‌های ساعت حکم ناقوس مرگم رو داشتند! ترس بدی تو وجودم اومده بود. یهو سرگیجه بدی سراغم اومد و اطرافم تاریک شد. با حس مایع گرمی که از چشمام ریخت و روی گونم جاری شد فهمیدم باز شروع شد.. باز اون اومد سراغم.. کامران خسته و کوفته با فکر اینکه تا الان سایه خوابش برده کلید رو آروم داخل قفل انداختم. با دیدن چراغ‌های روشن متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم. احتمالا سایه بیدار بود. چندبار اسمش رو صدا زدم ولی وقتی وارد پذیرایی شدم با دیدن سایه که ...
×
×
  • اضافه کردن...