-
تعداد ارسال ها
266 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و ششم🤍🌱 *** بعد از جمع کردن میز شام و به کمک لیلاخانم ظرفهارو شستن نشستیم و کمی تلویزیون دیدیم. بخاطر اینکه فردا صبح زود راه میافتادیم زودتر از همه به اتاقم رفتم. همونطور که لباسام رو جمع میکردم و تو چمدونم میگذاشتم به کامران زنگ زدم. خوشحال بود، خیلی خیلی خوشحال. میگفت که ماموریتش تموم شده و فردا مرخصی میگیره. میگفت یه کادو برام گرفته و میخواد سوپرایزم کنه. میگفت دوستم داره و این دوست داشتن حقیقتی هست که من رو به زندگی وابسته کرده. بعد از قطع کردن رفتم سمت کمدم؛ میخواستم مانتو صورتی رنگم رو بردارم که یه چیز افتاد. دستم رو بردم جلو و بیرون کشیدمش که دیدم یه عروسک خرس سبز رنگه یه شاخه گل هم دستشه. با خنده یدونه تو سرش زدم که صوتش گفت: (I Love you) آی لاو یو. خندیدم و داخل چمدون گذاشتمش. خودم رو روی تخت انداختم. به دیوار سفید رنگ جلوم خیره شدم که چشمم خسته شد و خوابم برد. *** با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. بعد از یه حموم یه ربعه پایین رفتم. ساعت پنجمونیم صبح بود. باهم صبحونه خوردیم و هرکس سمت اتاقش رفت تا آماده بشه. رفتم اتاقم و مانتو صورتی کمرنگم رو همراه یه شلوار مشکی با لباسهای تنم عوض کردم. شال صورتیم رو با کیف مشکیم برداشتم و با چمدونم از اتاق زدم بیرون. داشتم در رو میبستم که کیوان هم از اتاقش که روبهروی ما بود اومد بیرون. لبخندی زد و گفت: زنداداش بده من چمدونت رو میارم. متقابلا لبخندی زدم و گفتم: زحمت نکشید خودم میارم. اومد گرفتش و همونطور که میرفت پایین گفت: چه زحمتی زنداداش. شاد و شنگول اومدم پایین و باهم از خونه زدیم بیرون. تصمیم گرفتم با ماشین مامان بابا بیام. بابا چمدونم رو صندوق عقب گذاشت و سوار ماشین شدیم. تو راه من و مامان هعی شوخی میکردیم تا بابا خوابش نبره و بخنده. بابا هم مثل همیشه قربون صدقه من و مامان میفت. بعد چند ساعت جلوی یه رستوران نگه داشتیم. آقا دیاکو ماشینش رو پارک کرد و باهم وارد رستوران شدیم. بعد از خوردن ناهار و یکم استراحت کردن راه افتادیم. این دفعه مامان گفت که پشت فرمون میشینه. بابا رضا هم بدون مخالفت قبول کرد. من و بابا هم نگاه خبیث و شیطونی به مامان انداختیم و با استفاده از فرصت ارزشمند، تو ماشین خوابیدیم. قرار شد همه بریم خونه من و کامران. با احساس تکونهای شدیدی از خواب بلند شدم و گیج و منگ با اطراف نگاه کردم. مامان با اخم بامزهای گفت: پاشو سایه خانوم. نزدیک خونهایم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. به خونه رسیدیم و قبل اینکه ماشین رو نگه داشته بشه، از ماشین پریدم بیرون که یکم مونده بود بیفتم. شاد و خندون زنگ رو زدم و بیتوجه به صدای کامران که از آیفون میومد رفتم تو. تا آسانسور بیاد شب و روز تموم میشد. همیشه خب همینه. وقتی عجله داری تا آسانسور بیاد روز و شب تموم میشه ولی بعضی موقع ها دیر بودن توی آسانسور بهترین لحظه زندگیت میتونه باشه. پوفی کشیدم و سریع از پلهها بالا رفتم. نفسنفس زنان زنگ در رو زدم و خم شدم و دستام رو به زانوهام تکیه دادم. آخ که چقدر خسته شدم! بعد چند دقیقه در باز شد و قامت کامران جلوی در نقش بست. صاف ایستادم و فقط آنالیزش کردم. شلوار ورزشی مشکی رنگی با تیشرت لیمویی رنگ پوشیده بود. دقایقی گذشت که لبخند مهربونی زد و گفت: تموم شد؟ نچی زمزمه کردم و ادامه دادم: هنوز دو مین دیگه مونده. با خنده سری تکون داد و چیزی نگفت. با چشمام جزء به جزء صورتش رو میکاویدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود، در آخر خودم و انداختم بغلش و محکم فشردمش.
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و پنجم🤍🌱 انگشت شصتم رو محکم روی شمارش کوبیدم و دوباره تماس گرفتم که بعد چند دقیقه صداش توی گوشم پیچید: سلام کامران خوبی؟ بدون سلام دادن با صدای کنترل شدهای لب زدم: کجا بودی و چیکار میکردی؟ با تعجب گفت: کامران چرا اینجوری حرف میزنی؟ با عصبانیت غریدم: گفتم کجا بودی و چه غلطی میکردی؟ با بغض گفت: کامران این چه طرز حرف زدنه؟ پایین بودم گوشی بالا بود همین الان اومدم گرفتمش. یهو قفسهسینم درد بدی رو احساس کرد. گوشی از دستم سر خورد و رو تخت افتاد. با دستم فشار آرومی بهش وارد کردم که یکم حالم بهتر شد، در همین لحظه صدای سایه توی گوشم طنین انداخت: الو کامران.. ببخشید.. کامران هستی.. گفتم ببخشید دیگه. نیمچه لبخندی زدم و با اون یکی دستم گوشی رو گرفتم و صدای دورگهای گفتم: فقط بلدی تو دلم آشوب راه بندازی! خندهای زد و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده کامی. همیشه عاشق این بودم که بهم بگه کامی. لبخندی زدم و گفتم: دل منم برات تنگ شده آشوب دل کامران. نفس عمیقی کشید و مثل بچهها با ذوق از همه چی توی این دو روز تعریف کرد. منم با خنده و گاهی اخم، انگار که جلوم باشه به حرفهاش واکنش نشون دادم. از همهچی گفت؛ از مهربونیهای مامان بابا گفت، از دلواپسیهای خودش و هالهخانوم و آقا رضا گفت، از اینکه کیوان اومد پیشش و در مورد سهیلا بهش گفته و اعتراف کرده که دوسش داره و ازش کمک خواسته. دوباره از امیر پرسید و خواست بدونه چرا مامان بابا اینقدر نگرانش بودند و منم مجبور شدم قضیه رو بپیچونم. از دلتنگی خودش و کمخوابی شبانش گفت. در آخر هم خمیازه کوچیکی کشید و با دوستت دارمی به تماسش خاتمه داد. نفس عمیقی کشیدم و بوسهای به اسمش زدم. این دختر برای من باارزشترین چیز توی جهان بود. درست بود بعضی موقعها عصبی میشد و داد میزد، بعضی موقعها هم از دستم ناراحت میشد و باهام لام تا کام حرف نمیزد؛ اما من با همه شخصیتهاش دوستش داشتم. من حتی اسمش رو هم میپرستیدم. اگر قضیه دکتر و این روزها رو میفهمید خیلی از دستم ناراحت میشد. خیلی خیلی... ناراحت! *** سایه با باریکهی نور آفتابی که از لای پردهها، به چشمم خورد از خواب بلند شدم. سر جام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. امروز آخرین روزی بود که کردستان بودیم. قرار بود امروز با سهیلا بریم خرید. تو این چند روز دلم ناجور برای کامران تنگ شده بود. درست بود هر روز وقتی سرش خلوت میشد بهم زنگ میزد ولی خب... لبخندی به این دلتنگیهای بچهگونم زدم و بعد از شستن دست و صورتم پایین رفتم. به همه سلام دادم و با کمک لیلاخانم و مامان هاله میز صبحونه رو چیدیم. صبحونه توی سکوت میل شد. بعد از صبحونه، ظرفهارو جمع کردم و رفتم پیش مامان بابا و گفتم: بابایی امروز قرار شد با سهیلا بریم خرید میشه سوئیچ ماشینتون رو بدید با اون بریم؟ بابا لبخند مهربونی زد و گفت: باشه عزیزم الان برات میارم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و لب زدم: نه بابا بگو خودم میرم بر میدارم. پیشونیم رو بوسید و گفت: روی میز کنار تخت دخترم. باشهای گفتم و رفتم تو اتاق. سوئیچ رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. از اونجایی که مامان هاله و لیلاخانم تصمیم گرفتند با ما بیاند، به سهیلا گفتم به مادرش که حکم خاله رو برام داشت بیاره. رفتم تو اتاق و سمت کمد لباسهام رفتم. در سفید رنگشو باز کردم و مانتو خنک لیمویی رنگم رو با شلوار ذغالیم پوشیدم. شال لیموییم با کیف مشکیم و گوشیم همراه سوئیچ برداشتمو از اتاق بیرون زدم. باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. سمت خونه سهیلاشون رفتم و بعد چند دقیقه اونها هم سوار شدند. تو راه من و سهیلا مسخره بازی در میآوردیم و این موجب میشد مامانا بخندند. روبهروی پاساژ بزرگی ماشین رو پارک کردم. همون اول مامان اینا راهشون رو جدا کردند و من و سهیلا مجبور شدیم تنها بریم داخل. قرار شد وقتی کارمون تموم شد دم در ورودی همدیگر رو ببینیم. شونه به هم از کنار مغازهها رد شدیم. بیشتر مغازهها وسایل سنتی قشنگی داشتند. لباسهای سنتی همراه شالهای رنگی و کلاهها توی هر بوتیک زنانه و مردانه خودنمایی میکردند، گرچه که تابلو فروشیها و ظروف تزئینی زیبایی به چشم میخورد. اینقدر گشتیم که در آخر خسته و کوفته رو یکی از صندلیها که همونجا بود نشستیم. خریدهای من دوتا مانتو برای خودم، و دوتا تیشرت که سهم کامران بود و یه دست لباس راحتی برای بابا رضا شد و سهیلا هم یه لباس راحتی و یه لباس مردونه آسمونی رنگ برای باباش و یه تیشرت که فکر کنم برای کیوان بود خرید. با صداش به خودم اومدم: سایه! شالم رو روی سرم درست کردم و گفتم: جانم. - تو کامران رو دوست داشتی که باهاش ازدواج کردی؟ خندیدم و گفتم: نه! ما از هم تنفر داشتیم، اصلا بخاطر اینکه ازش بدم میومد باهاش ازدواج کردم. به بازوم زد و گفت: هرهر... بانمک. دارم جدی میگم! تو از چیه کامران خوشت اومد؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: میدونی سهیلا همونطور که بهت گفته بودم کامران اولا خیلی اذیتم میکرد و آخرش خودش اومد و اعتراف کرد که دوستم داره ولی من بیشتر از همه عاشق نجابتش و مهربونیش شدم، عاشق دل پاکش و صادق بودنش شدم. از اون شیطونیش که نگم برات. حالا شاید این ویژگیها توی عشقت باشه. با صدای لرزونی گفت: چی؟ برگشتم سمتش و با لبخند آرامش بخشی گفتم: دستت درد نکنه سهیلا خانوم، حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از کیوان بشنوم عاشق هم شدید و به هم علاقه دارید؟ سرشو انداخت پایین و آروم گفت: سایه من خودمم هنوز مطمئن نیستم ولی به خدا میخواستم بهت بگم. دستشو گرفتم و گفتم: الهی من قربونت برم حالا تو هم رفتی قاطی مرغا که. برگشت سمتم و با صدای ختشه داری که فکر کنم بخاطر بغضش بود خندید و گفت: هووو.. کو تا اون موقع! فعلا قرار شد یه آشنایی و دوستی ساده باشه. لبخندی زدم و گفتم: همونم خیلی خوبه آبجی. اما با چیزی که دیدم ادامه حرفم رو خوردم. (🌙پری بانو: نترسید بابا هنوز تموم نشده ادامش خوشمزست:) لبخند گشادی زدم که سهیلا گفت: به چی نگاه میکنی سایه؟ رد نگاهمو دنبال کردم که رسید به یه مغازهی ترشیجات و لواشک. مطمئن بودم اگه کامران هم اینجا بود ادای من رو در میآوردم! بدون توجه به صدا زدنهای پیدرپی سهیلا بلند شدم و سمت مغازه رفتم. با دیدن ترشیهای سیر و لواشکها و آلوچهها چشمام برق عجیبی زد. رفتم تو و از هر طعمش یدونه برداشتم که سهیلا اومد تو و دم گوشم گفت: میخوای برای کامران لواشک و ترشی بگیری؟ سری تکون دادم و گفتم: اینقدر ساده اسم اینا رو نیار سهیلا، کامران اینارو بیشتر از من دوست داره. چپچپ نگاهم کرد که خندیدم و به کارم ادامه دادم.
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و چهارم🤍🌱 *** با قدمهای سست شده از ساختمان بیمارستان بیرون اومدم. اصلا توان راه رفتن نداشتم! امیر با صدای نگرانی ازم خواست تا روی نیمکت، توی محوطه بیمارستان بشینم. گیج و منگ طبق گفتش عمل کردم. سرم و محکم بین دستام گرفتم. دیگه به حرف هیچکس اعتمادی نداشتم. اون دکتر الان توی همون اتاق کوفتی داشت درست میگفت؟ چشمامو محکم روی هم فشردم و سعی کردم آروم بگیرم، ولی مگه میشد؟ امیر نسخه هارو گرفته بود و رفت تا داروهارو بخره. با خریدن داروها اومد پیشم و بلند شدیم و سمت ماشین رفتیم. خودش حالم و فهمید و پشت فرمون نشست. سوار ماشین شدم و در و بستم. شیشه پنجره رو تا ته پایین کشیدم تا هوا بهم بخوره. طبق عادت همیشگیم آرنجم و روی شیشه گذاشتم و انگشت شصتم رو گوشهی لبم گذاشتم و به گذر ماشینها از کنارم، خیره شدم. ^ فلش بک به گذشته ^ نگاهم رو از لباس سفید رنگش که مخصوص دکترا بود گرفتم و به چشمای طوسی رنگش دوختم که لب باز کرد و ادامه داد. - ببین آقا کامران همونطور که خودت میدونی یک سال داری این بیماری رو با خودت یدک میکشی. طبق آزمایشهایی هم که دادی بیماریت پیشرفت کرده. باید بیشتر حواست به خودت باشه. اگر هم همینطور ادامه پیدا کنه وضعیتت وخیمتر میشه که باید عمل کنی. این عملی هم که میگم یه عمل ساده نیست آقا کامران؛ عمل خیلی خطرناک و همینطور خیلی جدی هست! حالا من یه سری دارو اینا برات مینویسم ولی بدون که اگر حواست به خودت نباشه و بخوای نادیده بگیری بد میشه، حالا خود دانی... ^ فلش بک به حال ^ با تکونهای شدید چشمام رو باز کردم. چندتا پلک پشت سر هم زدم تا دیدم بهتر بشه. به امیر نگاه کردم که ازم خواست از ماشین پیاده بشم. پیاده شدیم و باهم وارد خونه شدیم. هوا تاریک میشد و کم کم داشت رو به شب میرفت. خودمو بدون عوض کردن لباسهام رو مبل انداختم. کلا مغزم هنگ کرده بود. امیر یه لیوان آب برام آورد که دستت درد نکنهای، بیجون، بهش گفتم. پوفی کشید و گفت: ببین کامران تقصیر خودته که دکتر اون حرفهارو زد. خب چرا مراعات نمیکنی؟ خیره به چشمای سبز رنگش که بیشباهت به چشمای سایه نبود شدم و گفتم: امیر، دکتر میگه هیجان برات خوب نیست، میگه خوشحالی بیش ازحد برات ضرر داره، اصلا بگه برو سرت رو بذار رو سنگ و بمیر دیگه، این کارها چیه؟ در ضمن مگه میشه پیش سایه باشم و حالم بیتفاوت باشه، هوم؟ یه نخ سیگار از جعبش برداشت و با فندک نقرهای رنگش روشنش کرد، کام عمیقی ازش گرفت. با خونسردی نگاهم کرد و گفت: اگر هم مراعات نکنی گفت که چی میشه! حالا بازم بیتفاوت باش. به مبل تکیه دادم و گفتم: اولا تا وقتی سایه هست من هیچیم نمیشه؛ دوما هزاربار بهت گفتم اون لعنتی رو ترک بده واسه ریههات خوب نیست. به جلو خودش رو خم کرد و با پوزخندی گفت: مگه هرچیزی من میگم و گوش میدی که من گوش بدم؟ و بعد کام عمیق بعدی رو گرفت. دیوونهای نثارش کردم و گوشیم رو برداشتم و گفتم: چی میخوری سفارش بدم؟ سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و درحالی که سمت تلویزیون میرفت گفت: هرچی تو بخوری؛ فرقی نمیکنه! سری تکون دادم و بعد از سفارش غذا با داروها و نسخهها رفتم اتاقم. روی تخت نشستم و نگاهی بهشون انداختم، همشون روزی یکبار بود. پوفی کشیدم و اسم فندوق کوچولو رو آوردم و زنگ زدم. اینقدر منتظر بودم که بعد چند دقیقه صدا تو مخم رژه رفت ـ مشترک مورد نظر در حال حاضر پاسخگو نمیباشد؛ لطفا بعدا تماس بگیرید... و بعد بوق های متوالی. اخمی کردم و با حرص دوباره شمارشو گرفتم و دوباره دوباره و باز هم دوباره. نمیدونم چند بار این کار رو کردم ولی باز هم صدای کوفتی همانا و عصبانیت من همانا.
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و سوم🤍🌱 با صدای زنگ گوشی بلند شدم. چشمام رو که تارکی بهش غلبه کرده بود با دستام ماساژ دادم و گوشی رو برداشتم، به صفحهاش نگاه کردم. سایه بود. یا خدا بلندی گفتم که امیر هم از جاش بلند شد! به ساعت دیواری نگاه کردم که ساعت یکونیم شب رو نشون میداد. با صدای کنترل شدهای گفتم: بهش زنگ نزدم! امیر حرصی نگاهم کرد و دوباره خودش رو روی مبل انداخت. تک سرفهای کردم تا صدام باز بشه. گوشی رو برداشتم و جواب دادم. با صدای دورگهای گفتم: جانم نفسم. با گریه گفت: الو کامران خوبی؟ سیخ رو جام نشستم و متعجب گفتم: آره سایه خوبم؛ چیشده چرا گریه میکنی؟ امیر با شتاب برگشت و نگاهم کرد. نگاه گذرایی بهش انداختم که باز صدای گریهی سایه تو گوشم پیچید. - معلوم هست کجایی؟ تا الان صدبار بهت زنگ زدم. دستم و توی موهام فرو بردم و گفتم: ببخشید عزیزم خوابم برد یادم رفت. با بغض لب زد: الان کجایی؟ - با امیر خونه خودمونیم. مثل اینکه یکم آروم شده بود، این رو از لحن صداش میشد فهمید. - با امیر؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آره قشنگم با اون اومدم. آخ کوچولویی گفت و پشت سرش ادامه داد. - شام خوردید هردوتون دیگه؟ یه تای ابروم بالا رفت و گفت: بله بیرون خوردیم، چیشد عزیزم. پوفی کشید و گفت: تو اگه نگران منی سعی میکردی بپیچونی بر نگردی! حالا هم برو بخواب دیگه حواستم به خودت باشه. خندهای کردم و گفتم: چیو بپیچونم آخه سایه جان؟ بعدم از صبح تا الان صد بار گفتی! - من صدبار میگم که تو یه بارش و بگی چشم. انگاری که روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: چشم! - چشمت بیبلا کامران اینو گوش کن؛ مشترک گرامی، از آنجایی که خندههای شما وصله به جان ما است از شما تقاضا داریم روزهایتان را با خنده بگذرانید و از آنجایی که یار ما، جناب سرگرد قصد خواب دارند باید تلفن را قطع نماییم کمیته حمایت از یار. لبخندی به وروجکیش میزنم. حتی پشت گوشی هم بانمک بازیش رو کنار نمیذاره. ازش خداحافظی کردم و گوشی رو روی میز گذاشتم. امیر که همونجوری مات مونده بود گفت: سایه براچی گریه میکرد؟ بلند خندیدم و گفتم: نگران شوهرش شده بود! چپچپ نگام کرد که با ته موندهی خندم گفتم: پاشو، پاشو برو تو یکی از اتاقها بخواب. سری تکون داد و شبیه گودزیلا ها، سرشو انداخت پایین و رفت اتاق کناری اتاق من و سایه. گوشیم رو با سیوشرتم برداشتم و رفتم اتاق خودمون. به اطراف اتاق یه نگاه انداختم. یادمه با چه شوق و حوصلهای اومدم و اینجا رو درست کردم. چراغ رنگیهای مابین عکسهارو روشن کردم. صحنه خیلی قشنگی بود. نگاری از اول آشنایی من و سایه تا الان از جلوی چشمام رد شد. رفتم جلوی عکس سایه که تنها گرفته بود ایستادم. با انگشتام روی گونش کشیدم و زمزمه کردم: ببخشید سایه، ببخشید که ازت مخفی کردم، ببخشید که بهت دروغ گفتم، به خداوندی خدا که مجبور بودم. بوسهای به عکسش زدم و دستی به صورتم کشیدم. خودمو رو تخت انداختم. چندبار پشت سر هم غلت زدم؛ ولی اصلا خوابم نمیبرد! شاید بخاطر نبود سایه و نوازش نکردن موهام توسط اون بود. به عکس روی دیوارش خیره شدم که پلکهام سنگین شد و کم کم خوابم برد.
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن #پارت_سی و دوم - چی میگی کامران؟ برم بهش بگم برادرتم؟ بگم داداش گمشدتم؟ هان؟ برم بهشون بگم پسر گلتونم؟ همونی که گمش کرده بودید؟ هوم؟ اگه قرار به مخفی کاری باشه با این کار سایه سر خونش نرفته باید طلاق بگیره. دیگه خون به مغزم نمیرسید. گوشیم که تو دستم بود رو محکم کوبیدم به داشبرد و با داد گفتم: خفه شو امیر! با انگشت شصت و اشارش چشماش رو مالید و زمزمه کرد. - تو رو جون همون سایه که عزیز هر دومونه دیگه حرف از مخفی کاری نزن خواهشاً! نفس عمیقی کشیدم و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. همش حرفش تو ذهنم اکو میشد. « - اگه قرار به مخفی کاری باشه با این کار سایه سر خونش نرفته باشد طلاق بگیره » رفیقمه درست، شبیه برادرمه درست، برادر خونیه سایه هست درست، ولی این دلیل نمیشه که این حرف رو بزنه. سایه اگه بفهمه اونم اگه، فوقش چند روز باهام قهر میکنه ولی طلاق... حتی اسمش هم تنم رو میلرزوند. من فقط دور از چشمش میخوام برم دکتر، همین! سایه بدون من نمیتونست نفس بکشه و من یقینا بدون سایه میمردم. در این هیچ شکی نبود. افکار پوچ توی سرم رو کنار زدم و سعی کردم بخوابم؛ ولی خوابم نمیبرد. *** کلید رو تو در انداختم و بازش کردم. به امیر گفتم بیاد که گفت بر میگرده خونش. بالاخره با اصرار من اومد داخل. امیر که تا اومد خودش رو انداخت رو کاناپه کرمی رنگ. رفتم آشپزخونه و بلند گفتم: امیر چی میخوری؟ صداش اومد که گفت: یه لیوان آب. سری تکون دادم و یه لیوان آب گرفتم و براش بردم. لیوان رو سمتش گرفتم که دیدم صورتش خیس عرق بود و رنگش پریده بود. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: امیر خوبی؟ سری تکون داد و گفت: خوبم؛ مدت زیادی تو ماشین باشم حالم بد میشه. لبخندی زدم و یاد سایه افتادم. روزی که قرار بود بیایم کردستان وقتی رفتیم رستوران حال اونم بد بود، هم وقتی که رسیدیم خونه باز تو اتاق حالش روبهراه نبود. امیر سوالی نگاهم کرد و گفت: به چی میخندی دقیقا؟ لبخندم بیشتر کش اومد و گفتم: سایه هم شبیه تو وقتی زیاد تو ماشین باشه حالش بد میشه. تک خندهای زد و گفت: خواهر خودمه دیگه! و یه نفس آبش رو خورد و دوباره رو مبل خودش رو انداخت. ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت و به سقف خیره شد. بیاهمیت به کارهاش سیوشرتم رو درآوردم روی مبل انداختم و خودم رو روی مبل کناریش انداختم. توی همون حالت گفت: کامران. همونطور که دستی به موهام میکشیدم بدون اینکه ببینمش گفتم: هوم چه میگویی؟ - سایه خیلی دوست داره. پشتشو کرد بهم و گفت: قدرشو بدون! لبخندی زدمو دست از سر موهام برداشتم. سایه خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب!
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام علیکم امیدوارم حال همگی خوب باشه. درخواست نقدر و نظر حرفهای داشتم بابت رمان عاشقانه و درام یک روح در دوتن رو داشتم. با تشکر از وقت و ارزشی که برای ما میگذارید🫠 -
یک روح در دو تن #پارت_سی و یکم مهربون به کامران نگاه کردم و دستامو جلو آوردم و یقه لباسش رو درست کردم و لب زدم: خدا پشت و پناهت آقا کامران. دستی به تهریشش کشید و گفت: سایه چطوره تو رو هم ببریم؟ با شوق سری تکون دادم گرچه میدونستم الکی میگه که امیر با صدای کنترل شدهای گفت: کامران! متعجب نگاهش کردم که کامران با خنده گفت: چیه خب زنم میخواد بیاد. امیر زیرلب زن ذلیلی نثارش کرد و سوار ماشین شد. از حرص با پای راست روی زمین ضرب گرفتم که کامران بازوم رو گرفت و گفت: ولش کن عشقم. محکم بغلم کرد و به خودش فشردم. خجالت زده گفتم: کامران ولم کن، جلوی این مرتیکه زشته. صورتش رو عقب آورد و گفت: مرتیکه؟ به امیر اشاره کردم که بلند خندید و دستاشو دور گردنم انداخت. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و لب زد: اون مرتیکه رو بیخیال. خلوت دو نفرمون رو عشقه! گونش رو بوسیدم و گفتم: برو که دیگه دیرت نشه. ذوق زده دستش رو روی گونش گذاشت و گفت: چه قشنگ! یکی دیگه. ریز خندیدم و یه بوسه دیگه روی گونش کاشتم. نفس عمیقی کشید و دلگیر دستش رو روی گونم گذاشت و گفت: خداحافظ خانم. حواست به خودت باشه! لبخندی محوی زدم و گفتم: خداحافظ... سرم رو انداختم پایین و زمزمه کردم: خیلی دوست دارم. رفت جلو و در ماشین رو باز کرد. - منم. بعد دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماش رو محکم بست، باز کرد. سرم رو بلند کردم و با لبخند بدرقشون کردم. بعد رفتنشون نفس عمیقی کشیدم. از همین الان دلم براش تنگ شده بود! سریع رفتم خونه و وارد اتاقم شدم. خودم و رو تخت انداختم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد. پوفی کشیدم و مشغول بازی کردن با گوشیم شدم. کامران سوار ماشین شدم. سر صبح حال رانندگی نداشتم بخاطر همین به امیر گفتم که رانندگی کنه. ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. امیر با دست روی فرمون ضرب گرفته بود و یهو توپید: کامران دیوانهای؟ اون حرف چی بود که به سایه گفتی؟ ابروهامو انداختم بالا و گفتم: خب دوست داشت بیاد، قربونش برم دیدی چقدر ذوق کرد؟ پوفی کشید و لب زد: واقعا که زن ذلیلی! نکنه یادت رفته برای چی میخوایم برگردیم. هان؟ - خب حالا انگار چی شده. به جاده نگاه گذرایی انداخت. - کامران اونجا سایه چی بهت داد؟ لبخندی زدم و گردنبندش رو از جیبم در آوردم و نگاهش کردم. یه پلاک الله داشت. اولین هدیهای بود که بهش داده بودم تقریبا برای سه سال پیش بود. باورم نمیشد هنوز گردنش بود! به امیر نشونش دادم که گفت: این همونی نیست که خودت براش خریدی چند سال پیش؟ سری تکون دادم و بوسهای بهش زدم و به آویز ماشین وصلش کردم. - کامران در مورد من که به سایه چیزی نگفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - نه بهش نگفتم ولی هالهخانوم و آقا رضا بهت شک کردند. سری تکون داد و چیزی نگفت. دستام و بغل کردم و لبم رو تر کردم و گفتم: امیر بهتره قضیه رو بهشون بگی. دل نگرانند، منم دیگه نمیتونم چیزی رو از سایه مخفی کنم. از یه پیچ رد شد که یکم مونده بود تصادف کنیم. بغل زد و برگشت سمتم و غرید: چی میگی کامران؟ برم بهش بگم برادرتم؟ برم بهشون بگم پسر گلتونم، هان؟ @آتناملازاده @رائوزین @علیرضا شیرحسینی @الهام قادری @امین حسینی @گیلاس @سایه مولوی @پاپیون @پری دریایی @پریسا @Roshana @amir
- 132 پاسخ
-
- 2
-
-
یک روح در دو تن #پارت_سیام ساکش رو که دیشب آماده کرده بود برداشتم و با همون چادرم از اتاق زدم بیرون. لبه پله وایستادم که دیدم همه توی پذیرایی روی مبلهای راحتی نشستند و حرف میزدند. امیر هم اومده بود و کنار کامران نشسته بود. کامران نگاهی بهم انداخت و سریع اومد سمتم. ساک رو از دستم گرفت و گفت: گلم تو چرا زحمت کشیدی؟ لبخند محوی زدم و گفتم: کاری نکردم که، راستی کامران! امیر اینجا چیکار میکنه؟ ماجرا چیه؟ به امیر که به ما نگاه میکرد نگاه گذرایی انداخت و گفت: امیر رو میگی؟ سری تکون دادم که گفت: قرار شد باهم بریم دیگه، اومد اینجا تا با ماشین من بریم. با پررویی و اخم به امیر نگاه کردم که سری به عنوان سلام تکون داد. کامران که متوجه نگاهم شد خندهای کرد و گفت: سایه چرا میخوای بخوریش؟! پسر خوبیه باهاش خوب رفتار کن. اخمهام رو باز کردم و به کامران نگاه کردم. دستی به صورتم کشید و گفت: باشه مهربونم؟ سری تکون دادم و گفتم: فقط بخاطر تو. باز خندید و باهم وارد سالن شدیم. به همه سلام دادم و رسیدم به امیر سلام بیحوصلهای دادم که با خوشرویی جواب رو داد. روی مبل تک نفره که کنار کامران بود نشستم. لیلاخانم شروع به حرف زدن کرد: من نمیدونم این چه ماموریتی هست که اینقدر عجله داری براش. کامران هم یه نگاه به امیر انداخت و گفت: مادرجان یه باند قاچاق مواد مخدره، اونارو باید دستگیر کنیم. با شوق گفتم: بازی دزد و پلیسه؟ خب منم میخوام! با حرفم همه زدند زیر خنده. امیر تکخندهای کرد و گفت: سایه خانم این کار که بچهبازی نیست، اصرار انجام این ماموریت روی من و کامران زیاد بود از اونجایی که ما توی این کار تخصص داشتیم. با حرص بهش نگاه کردم. این الان واضح به من گفت تو بچهای؟ اونم خونسرد نگاهم میکرد. اِاِاِ بچهپررو! قول میدم این کارش رو قشنگ تلافی کنم. کامران چاییش رو خورد و بلند شد. - امیر بلند شو بریم که به شب نخوریم. همه بلند شدیم. آقا دیاکو اومد سمتش و گفت: پسرم رفتی مواظب خودت باش. کامران هم لبخندی زد و گفت: چشم پدرجان. کیوان رفت جلو و گفت: داداش مواظب خودت باش نگران زنداداش هم نباش حواسم بهش هست! کامران هم دستش رو روی شونههاش گذاشت و لب زد: تو هم حواست به خودت باشه. بعد یه چیزی تو گوشش گفت که من نفهمیدم. کیوان هم سرشو انداخت پایین و ریز خندید. مامان و بابا هم ازش خداحافظی کردند. بعد از خداحافظی همه رفتند بالا. تا دم در ورودی سالن باهاش اومدم که برگشت سمتم و گفت: خانوم برو خونه دیگه هوا سرده. گردنبند الله رو که خودش یه روز برام خریده بود رو از گردنم درآوردم و دستش داد و گفتم: نمیگم مواظب خودت باش چون که به خود خدا سپردمت. کامران؛ ولی میگم حواست به خودت باشه. چشماشو ریز کرد و به امیری که به ماشین تکیه داده بود، نگاه گذرایی انداخت و با جلو آوردن سرش گفت: کِی اینقدر شیرین زبون شدی که من نفهمیدم؟ زیپ سیوشرتش رو بالا کشیدم و گفتم: واسه تو دلبری نکنم واسه کی بکنم؟ کامران، از خودت من رو بیخبر نذار! دستهامو تو دستای مردونش گرفت و بوسه ای بهشون زد و به قفسهسینهاش چسبوند. - به محض رسیدنم بهت زنگ میزنم همه هستی من! دستام خودبهخود روی قفسهسینهاش مشت شد. دستم میتونست تالاپ تولوپ قلبش رو حس کنه و این حس، حس خوبی رو بهم میداد. دستامو آروم ول کرد و رفت. وقتی به ماشین رسید بلند اسمش رو صدا زدم که برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد. رفتم پیشش و چشم غرهای به امیری که نگاهمون میکرد رفتم. آقا من بخوام با شوهرم کار داشته باشم باید از اون اجازه بگیرم؟ ایش!
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و نهم🤍🌱 *** روی صندلی جلوی آینه نشستم و مشغول شونه زدن موهام شدم. دستی به موهام کشیدم که یه جنگل مو توی دستم اومد. یاد اون روزی افتادم که کامران با دستگاه موهام رو سوزوند. نمیدونم چرا ولی چشمام پر اشک شدند. چشمامو برای جلوگیری از ریزش اشکم بستم و پشتم رو کردم به کامران تا نبینه. چندبار پشت سر هم پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر شه. موهام داشت کمکم میرفت و باید یه فکر براشون میکردم. بافت سادهای به موهام زدم و رو تخت دراز کشیدم. عجیب بود، کامران فقط با نوازش دستمن روی موهاش خوابش میبره و به غیر از اون نمیتونست بخوابه. قبل از ازدواج هم شبا یا زنگ میزد یا وسط چت کردن میخوابید. این یه هفته رو چجوری میخواست بگذرونه خدا عالمه! *** با احساس نوازش دست کسی روی گونم از خواب بلند شدم. چشمام تار بود. چند بار پشت هم پلک زدم تا دیدم واضح شد. دیدم کامران بغلم نشسته و با لبخند مهربون و خواستنیش نگاهم میکرد. خودمو رو تخت بالا کشیدم و گفتم: سلام، صبح بخیر. به چشمام نگاه کرد و گفت: صبحبخیر. اذان گفتند قشنگم. پاشو، پاشو برو وضو بگیر نمازت رو هم بخون. با دستم چشمهام رو فشار دادم و گفتم: کامران چقدر خوبه که به جای گوشی دیگه تو از خواب بلندم میکنی! بوسهای رو پیشونیم زد و رفت تا نمازش رو بخونه. دستمو رو پیشونیم گذاشتم. لبخندی رو لبم ظاهر شد. من عاشق بوسههای یهوییش بودم. دستمو برداشتم و بوسهای بهش زدم. کش و قوسی به بدنم دادم و شاد و شنگول بلند شدم و رفتم جلوی روشویی و وضو گرفتم. صورتم رو با حوله سبز رنگم خشک کردم که با صدای کامران میخکوب شدم. - أشهَدُ أن لا اِلهَ الّا اللّهُ وَحدَهُ لا شَریکً لَهُ و أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.... به دیوار تکیه دادم و مشغول گوش دادن به صداش شدم. میتونم بگم که صدای تشهد و قنوتش و حتی اللّه أکبر گفتنش بهترین ملودی دنیاست. بعد نمازش برگشت سمتم و گفت: سایهجان به چی نگاه میکنی؟ هول زده گفتم: هیچی هیچی. چادر نمازمو از روی میز برداشت و بهم داد و گفت: بیا عزیزم. کاری نکردم و فقط جزء به جزء صورتش رو میکاویدم. نمیدونستم چم شده بود ولی میخواستم به اندازه چند سال بشینم و فقط به تیلههای قشنگ مشکیش نگاه کنم. این مرد میدونستم آخر من رو دیوونه میکرد! وقتی دید کاری نمیکنم خودش چادر رو باز کرد و آروم رو سرم انداخت. موهام رو بویید و گفت: بوی موهات بهترین بوی دنیاست. بوسهای روشون زد و داخل چادرم فرستادشون. لباساش رو عوض کرد و از اتاق زد بیرون. روی جانمازی که خودش روش نماز خود روش نماز خونده بود ایستادم و مشغول خوندن نمازم شدم. در آخر تسبیح طوسی رنگش رو برداشتم و همونطور که صلوات میفرستادم دعا هم میکردم: خدا جون، من که به رفتن کامران راضی شدم ولی خودت مراقبش باش. میدونم حواسش به خودش نیست و از امیر هم آبی سرد نمیشه، یعنی گرم نمیشه. خودت بهم دادیش. این یه هفته هم خودت مراقبش باش. خدا جون دست من کوتاهه، به خودت میسپارمش. به تسبیحش بوسهای زدم و روی میز گذاشتمش. رفتم...
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن 👥 #پارت_بیست و هشتم🤍🌱 اول رفتیم یهجایی که خیلی سرسبز و پر از گل بود. کامران دوربین رو تنظیم کرد وگفت: سایه همونجا وایستا پشتتو بکن به دوربین. صورتمو سمتش چرخوندم وگفتم: ولی من دلم میخواد صورتم بیفته تو عکس. سرشو آورد بالا و گفت: گفتم روتو بکن اونور. پامو کوبیدم به زمین وگفتم: کامران زور نگو. دوباره به حالت قبلی برگشت و گفت: پشتت رو بکن به دوربین حداقل یدونه عکس اینجوری تو آلبومت داشته باشی. پوفی کشیدم و کاری که گفت رو انجام دادم. شمارش معکوس رو شروع کرد و وقتی گفت 3 رومو برگردوندم سمت دوربین. اخمی کرد و منم با خنده اومدم عکس و دیدم. واقعا قشنگ شده بود. بعد از چندتا عکس دیگه رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم. زانوهام یکم درد گرفته بود بخاطر زخم ردی پاهام. دستم رو روی زانوم گذاشتم و آروم روش کشیدم تا دردش رفع بشه. کامران یه نگاه سمتم انداخت و با نگرانی پرسید: سایه پاهات درد میکنه؟ لبخند ملیحی بهش زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. ذهنم کشیده شد سمت نگاههای نگران مامان بابا به امیر. سمت کامران چرخیدم و گفتم: کامران! دستم رو گرفت و گفت: جانم؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم: تو معنی نگاههای نگران مامان بابا رو روی امیر میفهمی؟ سریع سرش رو آورد بالا و خیره شد تو چشمام و گفت: نهنه... نمیدونم. میدونستم داره یهچیز رو ازم پنهان میکنه، هم کامران، هم مامان بابا. نفس عمیقی کشیدم و باشه آرومی زمزمه کردم. کلا آدمی بودم که اگر نخواند چیزی بهم بگند پاپیچ نمیشدم، ولی الان داشتم از کنجکاوی میمردم. همونطور که با انگشتر توی دستم بازی میکرد گفت: سایهجان! شالم رو جلوتر کشیدم و گفتم: جان سایه. کامران: میگم من باید برگردم تهران. یه تای ابروهام رو بالا انداختم. - برا چی؟ انگشتی رو روی گوشه لبش کشید و گفت: یه ماموریت برام پیش اومده باید برم. - کی قراره بری؟ در جا گفت: فردا صبح. پوفی کشیدم و گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ خب امروز باید با همه خداحافظی کنیم، زودتر برگردیم خونه من لباسام و چمدونم رو جمع نکردم... وسط حرفم پرید و گفت: سایه جان یه لحظه صبر کن، نفس بگیر بعد ادامه بده. چپچپ نگاهش کردم و گفتم: بفرمائید چیزی میخواستید بگید؟ سرشو انداخت پایین و روی کف دستم خطهای پیچ در پیچ میکشید و گفت: سایه من... من باید تنها برم! اخم ریزی کردم و گفتم: چی؟ - تو نیازی نیست بیای من خودم با امیر میرم. با صدایی که سعی میکردم بالا نره لب زدم. - از کی تاحالا امیر جای من رو پر میکنه؟ خیره شد تو چشمام و دستم و محکم گرفت و گفت: سایه جای تورو هیچ کس نمیتونه برای من پر کنه، من تورو با دنیا عوض نمیکنم دختر. این رو بفهم! به نقطه نامعلومی زل زدم و گفتم: منم باهات میام. نفس عمیقی کشید و گفت: سایهجان، اولا من برم با امیر میرم و تنها نیستم، دوماً من برگردم تهران کلا پنج_شش روز خونه نیستم همش تو ماموریتم تو بیای باید تنها باشی خونه. قشنگم خونه تنها باشی حوصلت سر میره منم هعی نگرانت میشم، اینجا باشی خیالم راحته مامان و بابا، کیوان، سهیلا هستند حوصلتم سر نمیره. به نوک کفشام خیره شدم و پوست لبام رو با دندون میکندم. اگر من نباشم کی از کامران مواظبت کنه. من حتی نمیتونم یه لحظه تنهاش بزارم چه برسه به یه هفته. پس سرطانش چی؟ چشمام رو از درد سرم روی هم فشار میدم و با دست چپم که آزاد بود روشون نگه میدارم. نفس عمیقی میکشم و سرم رو روی شونههاش میذارم و عطر سرد خوشبو رو وارد ریههام میکنم و ایندفعه منم که دستشو میگیرم و باهاش بازی میکنم و زمزمه میکنم: اگه تو بری من چیکار کنم؟ بوسهای روی سرم کاشت و گفت: گفتم که عزیزم، کیوان و سهیلا هستند. چشمام رو ریز کردم و شیطون گفتم: چطوره شبا برم بالا سر کیوان موهاش رو نوازش کنم تا خوابش ببره؟ هوم؟ شاید کیوان مثل تو از این کار خوشش بیاد. دندونهاش رو بههم سایید و چشم غرهای بهم رفت و زیر لب بیحیایی زمزمه کرد. نفس عمیقی کشیدم. به دستای بزرگ مردونش که دستای کوچیک سفید من رو به اسارت گرفته بود نگاه کردم. دستام در برابر دستاش خیلی کوچیک و ظریف بود. لبخند کوچکی زدم و آهسته طوری که کامرانم بشنوه زمزمه کردم: یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم، از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم، فقط تو فکر این عشقم، تو فکر بودن با هم، محاله.. کامران دستم رو فشرد و خودش ادامه داد: محاله پیش من باشی، برم سرگرم کاری شم، میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم، روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم، تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری، تو هم از بس من و میخوای یجورایی خود آزاری، یجورایی خود آزاری. لبخندی حواله صورت مهربون و چشمای مشکی قشنگش کردم. با صدای دست به خودمون اومدیم. برگشتیم و دیدیم کیوان و بقیه بچهها پشتمون نشستند و دارند دست میزنند. دوتایی بلند شدیم. کامران دستشو رو کمرم گذاشت و باهم رفتیم پیششون. کیوان مشتی حواله بازوی کامران کرد و اعتراضی گفت: خوبه خوبه دیگه. برید گمشید بابا از وقتی که سایه زنت شده دیگه به من توجه نمیکنید. چرا؟ خوبه جوون مردم بره معتاد بشه؟ همی جمع زدن زیر خنده. زیر چشمی به سهیلا که با خنده به کیوان نگاه میکرد نگاه کردم. به کیوان گفتم: بیتوجهی؟ توجه؟ نمیدونم! فهمید منظورم سهیلا هست لبشو با زبون تر کرد و لبخند محوی زد و دیگه چیزی نگفت. و...
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
سلام سلام
خوشحال میشم به دنیا رمان من سری بزنید. دنیایی از عشق و درد که شاید اولش طنز و دوست داشتنی باشه ولی تهش...🙃
در ادامه میبینید
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید گلم. -
یک روح در دو تن #پارت_بیست و هفتم بعد از شستن ظرفها رفتم بالا و یه تیپ اسپرت قهوهای_شکلاتی زدم. کامران هم تیپ قهوهای_شکلاتی زده بود. میبینی تروخدا؟ باز باهم ست کردیم. داشتم میرفتم بیرون که گفت دوربین رو از چمدون بردارم بیارم. دوربین رو هم برداشتم و باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پارک نزدیکی بود تقریبا ده دقیقه توی مسیر بودیم تا رسیدیم. کامران ماشین رو یهجا پارک کرد. محوطه قشنگی داشت. مثل اینکه تازه آبیاری شدند. بوی خاک نمناک همهجا پیچیده بود، عاشق ای بو بودم. شونه به شونه هم رفتیم پیش بقیه. با همه سلام علیک کردیم. نمیدونم چرا مامان بابا نگران بودند. چند بار ازشون پرسیدم چیشده ولی بهونههای الکی آوردند. یه بار رد نگاهشون رو دنبال کردم و به امیری که با کامران حرف میزد رسیدم. ابروهام خود به خود بالا رفتند. بعد اخم ریزی کردم. مامان بابا چرا باید اون رو نگاه کنند؟ چرا باید نگران باشند؟ اصلا چرا... و هزاران چرای دیگه توی ذهنم موج میزدند و جوابشون یه کلمه بود؛ نمیدونم. تو افکارم بودم که کیوان پیشنهاد داد بریم وسطی بازی کنیم. همه جوونا باهم بلند شدیم و رفتیم یه جای خلوت. دخترا یه تیم شدند و پسرا یه تیم. اول پسرا رفتند وسط. خداوکیلی بازیشون خیلی خوب بود. آخرین نفرشون کامران بود که از همه بهتر بازی میکرد. خودم ازش تعریف کردم و خودم از بازی حذفش کردم! دخترا با جیغ و خوشحالی بغلم کردند و رفتیم وسط. درسته گفتم بازیشون خوب بود ولی تعریف از خود نباشه که بازی ما بهتر از اونا بود. دو دقیقه بعد: خوبه کلا من تعریف نکنم چون که همه چی بعد از اون خراب میشه حتی اگه دو دقیقه بعد باشه. آخرین نفرشون من بودم که همشون رو من نقشه کشیده بودند. توپ دست امیر بود. امیرعلی از اونور داد زد: داداش نمیتونی بزنی بده کامران، سایه حریف سر سختیه! امیر با اعتماد به نفس گفت: خودم میتونم بزنمش. کامران پوزخندی زد و گفت: کی معصومه و سهیلا و ثریا رو زد؟ من. امیر حق به جانب گفت: الان یه جوری بزنمش دیگه نتونه بازی کنه! کامران چشماش رو ریز کرد و گفت: اگه یه خراش کوچولو برداره اونوقت من میدونم و شما. امیر نفسعمیقی کشید و گفت: آقا خواهر خودمه خودم میتونم بزنمش فقط! با این حرفش جفت ابروهام رفت بالا. این چی گفت؟ خواهر؟ یه نگاه به کامران انداختم که متعجب به امیر نگاه میکرد. تک سلفهای کرد که چشماش رو به چشمای گرد شدم دوخت. مثل اینکه تازه فهمیده بود چه سوتی داده بود. با من من گفت: منظورم اینه که سایهخانم جای خواهرم میمونه. با چشمای ریز شده نگاهش کردم و بازی به حالت قبلی برگشت. امیر توپ رو پرت کرد سمتم که یه جایخالی دادم و توپ از بالای سرم رد شد. دخترا با جیغ و خوشحالی اومدند وسط و پسرا هم با صورت آویزون نگاهمون میکردند. کامران رفت پیش بابارضا و آقا دیاکو که داشتند کبابهای روی منقل رو باد میزدند. دور از چشم آقا دیاکو چیزی به بابا گفت که چهرهی بابا هم خوشحالی و هم نگرانی رو نشون میداد. حواسم پرت کامران بود که یه چیز محکم خورد به صورتم. سرگیجه بدی سراغم اومد. تعادلم و از دست دادم و افتادم که یکی تو هوا گرفتتم. طعم گسخون رو توی دهنم حس میکردم. آروم چشمام رو باز کردم که دیدم امیر از بازوهام گرفت و من رو سمت یه درخت میبره و بقیه هم دورم جمع شدند. به تنهی درخت تکیه دادم و نشستم که دستمال کاغذی رو از جیبش درآورد و رو بینیم گذاشت. با نگرانی نگاهم کرد و کامران رو صدا زد. اینقدر بلند داد زد که خودم یه لحظه گریختم. کامران ترسیده اومد سمتم و جلوی پام زانو زد. دستمال کاغذی رو از دست امیر گرفت و نگهش داشت. با عصبانیت گفت: مگه نگفتم محکم نزنیدش؟ هان؟ آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: کامران خودم حواسم نبود. حواسم به نگاههای نگران امیر بود. این همه نگرانیش رو نمیفهمیدم. کامران با همون عصبانیت به کیوان گفت بره بطیآب رو بیاره تا من صورتم رو بشورم. رو کرد سمتم و گفت: میشه بگی دقیقا حواست کجا بود؟ با شیطنت گفتم: پی دوری یارم. چشم غرهای رفت و بطری رو از کیوان گرفت. اون آب میریخت و من صورتمو میشستم. در بطری رو بست و گفت: امروز فقط خودت رو چلاغ کردی یادم میمونه. لبخندی زدم و گفتم: کامیجونم بریم بگردیم عکس بگیریم؟ خندید و گفت: پاشو عزیزم بریم. - فاذا ماذا کامران، دو دیقه پیش سرم داد میزنی الان عزیزم؟ شیطون گفت: الان نظرم عوض میشهها همه هستیم! سری تکون دادم و باهم بلند شدیم و رفتیم پیش به سوی گردش...
- 132 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست مصاحبه نویسندگان
پری بانو پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
درخواست من چی شد؟ -
یک روح در دو تن #پارت_بیست و ششم از پلهها پایین رفتم و دوباره صداش زدم. ای بابا، مثل اینکه اصلا کسی خونه نیست! دیگه واقعا داشتم نگران میشدم. یه بار دیگه با صدای بلند صداش زدم که زانوهام شل شد و افتادم زمین. واقعا نمیدونم را اینجوری شد ولی چون زیر پام سرامیک بود زانوهام بدجور درد گرفت. کامران در خونه رو سریع باز کرد و دَوون دَوون اومد سمتم و جلوم نشست. نگران پرسید: چیشده سایه؟ زانوهام رو کمی سمت خودم خم کردم و گفتم: معلومه کجایی دوساعته دارم دنبالت میگردم؟ دستش رو آروم روی پام گذاشت. آخ کوچولویی گفتم که گفت: بیرون داشتم ورزش میکردم، نگا کن با خودش چیکار کرده! اخمی کردم و گفتم: جدیدا آدما ورزش میکنند چیزی نمیشنوند؟ با خنده نچی گفت و ادامه داد: حالا چیکار داشتی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: هیچی. میخواستم بلند بشم که پاهام درد گرفتند و دوباره خوردم زمین. ایشی زمزمه کردم که کامران دستاش رو زیر پاهام و کمرم گذاشت و بلندم کرد. منم با پرویی خودم رو بهش فشردم و مشغول درست کردن یقهی تیشرتش شدم. زمزمه کردم: کامران چرا همیشه یقه لباسات کجه؟ خنده ریزی کرد و گفت: شاید گذاشته باشمش که هر موقع یه خانوم حواس پرت رو دیدم برام درستش کنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. روی صندلی توی آشپزخونه نشونددم و رفت از جعبه کمکهای اولیه چسبزخم رو آورد. با یادآوری چیزی گفتم: کامران بقیه کجا هستند؟ جلوم زانو زد و پاچهی شلوار رو کمی آورد بالا و همونطور که چسب رو به زانوم میزد گفت: رفتند پارک. از درد زانوم چهرم تو هم رفت و زمزمه کردم: چی؟ بوسهای رو جای زخمم زد و بلند شد و رفت سمت یخچال. - قرار شد امروز خانوادگی بریم پارک. خاله و دایی و عمو هم میاند. امیر و سهیلا هم میاند، چون تو خواب بودی بهشون گفتم دیرتر میریم. آهانی گفتم و مشغول بازی با پاهام شدم. بعد چند دقیقه کامران میز صبحونه رو چید. راستشو بخوام بگم مثل خری شده بودم که کارخونه تیتاب به نامش زده بودند، وقتی هم که لقمههای کوچیکی تو دهنم میگذاشت ذوق مرگ شده بودم! انگاری کامران من رو مثل یه دختر کوچولو پنج.شیش ساله میبینه که همه جوره باید مراقبم باشه. با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم نشست. همه اتفاقهای دیروز از جایی که توی گوشی برای سرطان کامران تحقیق میکردم تا جایی که با شیطنتهای بیوقت کامران خوابم برد مرور کردم. فکرم کشیده شد سمت کیوان و سهیلا! همونطور که پاهام رو تکون میدادم به کامران گفتم: کامران، در مورد انتخاب کیوان باهاش صحبت کن. سهیلا دختر خوبیه، این دوتا کنار هم و باهم خوشبخت میشند. کامران لقمه دیگهای توی دهنم گذاشت و گفت: باشه حرف میزنم تو هم اینقدر پاهات رو تکون نده بچه درد میگیره! سری تکون دادم و گفتم: کامران ساعت چنده؟ لقمهای توی دهنش گذاشت و گفت: یکونیم. شدکه با صدای بلند گفتم: چند؟ با حرفم لقمه پرید تو گلوش و شروع به سلفه کردن کرد. سریع چایی رو گرفتم و به زور ریختم تو حلقش که سلفش شدت گرفت و بریده بریده گفت: سا... سایه... داغ... داغه. یه لیوان آب براش آوردم و دادم دستش و پیدرپی میزدم رو کمرش تا سلفش بند بیاد. بالا سرش ایستادم و همونجوری که شونههاش رو ماساژ میدادم گفتم: آخه برادر من، من تعجب کردم شما چرا لقمه میپره تو گلوت؟ برگشت سمتم و با صدای دو رگهای که بخاطر سلفه بود گفت: اولن اینقدر نزن تو کمرم سوراخم کردی. بعد یه بار دیگه بهم بگو برادر تا نسبتمون رو بهت واضح نشون بدم حالا هم اگه سیر شدی برو آماده شو منم میز رو جمع کردم میام. با لجاجت گفتم: نیازی نیست خودم جمع میکنم تو برو آماده شو. خنثی گفت: پات درد میگیرهها! اخمی کردم و گفتم: یه زخم سطحیه دیگه، اینقدر شلوغش نکن خوب شد. پوفی کشید و رفت بالا. منم که....
- 132 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اهوممممم باشه قشنگم -
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مد نظرتون چه رنگی هست؟- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید @آتناملازاده عزیزم. امیدوارم به خوبی استفاده کنید برای رمان زیباتون🦋🌱- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام قشنگم. اگه یکم دیگه صبوری کنید متشکرم🌱 -
یک روح در دو تن #پارت_بیست و پنجم بقیه داشتند حرف میزدند که یهو دلم هوس آهنگ کرد. اونم چه صدایی بهتر از صدای کامران؟ رو کردم سمتش و گفتم: کامران میشه یکم برامون بخونی؟ متعجب نگاهم کرد که کیوان گفت: آره داداش خیلی وقته نخوندی یه چی بخون حالمون عوض شه. کامران هم که چارهای نداشت با گفتن« یه لحظه صبر کنید الان میام» جمع رو ترک کرد. بعد چند دقیقه با گیتار اومد و گرفتش سمتم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیکارش کنم؟ لبخند ملیحی زد و گفت: تو بزن منم میخونم! گیتار رو از دستش گرفتم. سهیلا گوشیش رو درآورد و با خنده گفت: لازم شد فیلم بگیرم یادگاری. منم گوشیم رو درآوردم به کیوان دادم و گفتم: کیوان تو هم فیلم بگیر ممنون. لبخندی زد و سری تکون داد. کامران گفت چه آهنگی رو میخواد بخونه چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم که آمادم. دستش رو دورم انداخت و شروع کرد به خوندن: یه سری سیاه سفیدا خوبن مث برف لای موهات مث کلاویههای پیانو مث اون دوتا چشات «دستش رو رو روی سرم گذاشت و ادامه داد» مث ترکیب یه شال سفید با موهای مشکی فرفری مث یه آلبوم عکس قدمی که پره از عکسای بچگی با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارم و تو هم شدی ماهم و، کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو «کامران نزدیکتر بهم نشست و دستاش رو پشتم حلقه کرد، میتونستم بگم بهترین حس عالم رو داشتم♡» با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو توی وضعیت سفیدم باهات متضاد منی ولی رفیقم باهات من سیاهمو تو سفید فرقمون زیاد اما جالب اینه کاملا بهم میاد تیرگی من با روشنی تو قشنگه بعد شب تیره روشنی صبح تو دلیل من برای بودنی من دلیل تو... «این آهنگ داشت دقیقا موقعیت من و کامران توی اون زمان رو نشون میداد سیاه_سفید» با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو «حامیم» آهنگ که تموم شد من و کامران شبیه دیوونهها توی چشمای همدیگه زل زده بودیم. همه چیز این آهنگ درست بود. من دلیل اون برای زندگی بودم و اون دلیل من برای ادامه دادن. اون شبیه آسمون تیره بود که کم از سیاه چالهای مجذوب کننده نداشت و من هم مثل آسمون روز، که تمام پرتوهای خورشید را به زمین میتابانه، روشن بودم. با کامران زندگی من رنگ گرفته بود. اون رنگ مشکی من بود منم سفید اون، و البته بهجز سیاه و سفید بیشتر از هفت رنگ آسمون رو تو قلب کوچیک من جا داده بود. حتی لباسهامون هم این رو میگفتند! با صدای دست سهیلا و کیوان به خودمون اومدیم. چند نفری هم که اونور تر بودند برامون دست زدند. صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: بعضی تضادها هست مثل شب و روز، سیاه و سفید که همدیگر رو کامل میکنند. اگه یکیشون نباشه اون یکی هم دلیلی برای بودن نمیبینه. خواستم بگم این دنیا با تضادهاش قشنگه، منم با تو:) لبخند آرامش بخشی بهش زدم که بوسهای روی موهام زد و زمزمه کرد: بوی موهات بهترین عطر دو عالمه! همه افراد عالم باید یه کسی درست مثل کامران رو داشته باشند که اعتماد به نفست رو ببره بالا، حمایتت کنه، پشتت باشه، برات یه همدم واقعی باشه که حتی حاضر باشه ساعتها بشینه کنارت و به تکتک حرفهات گوش بده. یه همچین آدمایی باید توی زندگی هر شخص باشه. مثل کامران. کامرانی که همهی این خصوصیات خوب رو تو قلب وسیع خودش جا داده بود. یه حمایتکننده مهربون، یه پشتیبان محکم، به همدم تمام وقت، یه رفیق پایه و... یه عشق بیپایان. کسی که برای دوست داشتنت منت نمیذاره، کسی که صادقانه دوست داره، حاضر نیست با دنیا عوضت کنه، تو رو بخش بزرگی از وجودش میدونه و عشق بزرگ زندگیش، درست عین ارباب قلب من! *** با خستگی از ماشین پیاده شدم. کیوان زودتر از همه رفت اتاقش. حقم داره، از دختر مورد علاقش خواستگاری کرده بود بایدم بال بال بزنه. توروخدا نگاه کن! خوابم میاد دارم چه چیزهایی میگم. بیحوصله با کامران وارد خونه شدیم. کامران که همون اول خودشو روی کاناپه انداخت و گفت: سایهجان یه لیوان آب برام میاری؟ در رو بستم باشهای گفتم که جوابش دستتدردنکنهای شد. وارد آشپزخونه شدم و اول خودم یه لیوان آب خوردم و همونطور که برای کامران میریختم گفتم: کامران تو که خواب بودی مامان بابا حرف زدند قرار شد هفته بعد برگردیم. قول بده یکی از این روزا من و ببری پاساژگردی باشه؟ کامران گوشت با منه؟ لیوان رو برداشتم و وارد سالن شدم که گفت: خیلی خب ببینم چی میشه. یه اخم ریزی کردم و گفتم: یعنی چی که ببینم چی میشه؟ از سر جاش بلند شد و روبهروم ایستاد. لیوان رو از دستم گرفت و توی یه قلوپ، همش رو بالا کشید. روی میز گذاشتش و گفت: یعنی اینکه الان من ناجور خوابم میاد و باید بخوابم. شما هم بدون هیچ حرفی میاید بالا بدون هیچ دلبریای و لالا میتونید. اوکی؟ با دهن باز نگاهش کردم که بدون منتظر شنیدن جوابم، راهش رو گرفت و رفت بالا. پوفی کشیدم و... درکش کردم! به هر حال خسته بود. *** با پرتوهای آفتابی که از پشت پنجره به چشمم خورد چشمام رو باز کردم. به اطرافم نگاه کردم. بلند شدم و کشوقوسی به بدنم دادم اما دوباره به تخت نگاه کردم. کامران نبود. از رو تخت پریدم پایین و درو باز کردم و رفتم بیرون. حتما تو این وقت همه بیدارند دیگه. با صدای نیمهبلندی اسمش رو فریاد زدم ولی جوابی نشنیدم. نگران شدم. خیلی خیلی نگران...
- 132 پاسخ
-
- 4
-
-
یک روح در دو تن #پارت_بیست و چهارم قطع به یقین میمرد. - سایه جان چرا اینجایی؟ برگشتم سمت کامران. لبخندی زدم و با اشاره به اون پایین گفتم: کامران اگه یکی از اینجا بیفته چی میشه؟ یه نگاه بهش انداخت و بیخیال گفت: یا میمیره یا ضربه مغزی میشه. کامل سمتش چرخیدم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. - اگه اون یه نفر آشنا باشه... اگه من باشم؛ بازم اینقدر بیتفاوت میگی میمرد یا ضربه مغزی میشد؟ یه تای ابروهاش رو داد بالا. - چی؟ ازش فاصله گرفتم و با شیطنتی که تو وجودم بود گفتم: الان بهت میفهمونم. بعد دویدم و سمت پرتگاه رفتم. داد زد و گفت: چیکار میخوای بکنی دیوونه؟ اونقدر رفتم جلو که اگه دو سه قدم دیگه میرفتم جلو پرت میشدم پایین و میمردم. یه قدم اومد جلو که دستام رو به نشونه نیا اوردم بالا. لبخندی زدم و گفتم: از چی میترسی؟ نگرانی و ترس از چشماش فریاد میزد. صورتش مثل سیب سرخ شده بود. میدونستم اگه خودم رو از این پایین پرت کنم هم اون پشیمون میشد از اون کارش هم من از این رفتارهام پشیمون میشدم. دستی به صورتش کشید. عصبی بود، از اونهایی که چاقو میزدی خونش در نمییومد. چشمایی که الان قرمز شده بود رو بهم دوخت. - سایه بچه بازی نکن بیا این طرف. ابرویی بالا انداختم و لب زدم: نچ اول بگو. آب دهنش رو قورت داد، با تن صدایی که سعی داشت بهم برسه گفت: چیو بگم آخه لامصب؟ لبخند پت و پهنی روی لبم نشوندم و گفتم: اینکه دوستم داری. با چشمای گرد شده نگاهم کرد که یه قدم به عقب برداشتم. با عربده اسمم رو صدا زد. نمیدونم چرا اینقدر گفتن یه جمله رو به تعویق میانداخت. ازم میترسید؟ میترسید که من رو از دست بده؟ یکم توی دلم بخاطر این کارهاش خالی شد. اشکم که بیسر و ته ریخت و پاک کردم. اونم بعد از کلنجار با خودش گفت: با... باشه میگم... تو... تو بیا اینور فقط. - تا نگی نمیام. زود باش وگرنه سایه بیسایه. کلافه نگاهم کرد. اشک توی چشماش حدقه زده بود. لابد میترسید غرورش باز شکسته بشه؛ ولی مگه تو این اوضاع غرور مهم بود؟ یا شاید هم میترسید که توی چیزی به اسم " زندگی" اون نباشم. عصبی دور خودش چرخید و هعی لگد به سنگ ریزهها میزد؟ ما چمون شده بود؟ از اونور خوابم نمیبرد تا بیایم و حوصله سر رفتم برگرده و اونم اومد، ولی چیشد که این فکر به سرم زد و حالا شبیه بچهها بازیم گرفته بود؟ - نمیگی؟ اشکهاش رو پاک کرد ک با صدای بلندی گفت: دوست دارم به خدا دوست دارم به تموم مقدسات عالم دوست دارم دوست دا... با خوشحالی و خنده دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. آروم زمزمه کردم: منم همینطور. چند ثانیه گذشت که بعد، دستاش رو روی کمرم گذاشت و یک آن، به خودش فشرد و حلقه دستش رو تنگتر کرد. لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. دقایقی گذشت ولی بیخیال عالم و آدم بغل هم بودیم. آروم خودش رو جدا کرد و صورتم رو با دستاش قاب گرفت. صورتش قرمز بود، موهاش پریشون. اشک چشماش رو پر کرده بود؛ ولی لجباز بود و نمیریخت. گونم رو شصتش نوازش کرد و با صدای خشدارش گفت: سایه هیچ وقت... دیگه هیچ وقت با من همچین کاری نکن! - فقط.. فقط میخواستم بفهمم بعد من چی میشه. یکم صداش رو بالا برد و گفت: لعنتی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم، بعد تو تازه میخواستی بفهمی؟ همون لحظه... همون قطره اشک خودسر روی صورتش ریخت. دستم خود به خود بالا اومد و روی گونش نشست. اشکش رو پاک کردم و لب زدم: ببخشید، ولی اگه نمیگفتی دوستت دارم... بجای اینجا باید سر مزارم گریه میکردی! چیزی نگفت، از این چیزی نگفتنش یکم ترسیدم. دستم و پایینتر آورد و به لبش چسبوند. چند لحظهای همونجوری نگه داشت بعد، لای دستای گرمش گرفت و به سمت بالاترین قسمت پارک رفت. یه نیمکت بود که همونجا نشستیم. از این قسمت میشد ول پارک رو دید. چیزی نمیگفتم و اونم چیزی نمیگفت. شاید لحظهای که به همین منوال گذشتکافی باشه! ولی اون خودش پیش قدم شد و از خوراکیهایی که گرفته بود، بسته کوچیک لواشک رو بهم داد. نفس عمیقی کشیدم و بیخیال چند دقیقه پیش همونطور که لواشکم رو میخوردم به کامران گفتم: کامران امروز خیلی روز خوبی بود، احساس میکنم چند عاشق بهم رسیدند. یه چیپس بهم داد و گفت: منظورت خودمونه دیگه؟ با لبخند از دستش گرفتم و گفتم: نچ، منظورم بنیامین و معصومه با امیرعلی و ثریاست. یه تای ابروش رو بالا داد صدایی صاف کرد و گفت: چی؟ بنیامین و معصومه؟ ثریا و امیرعلی؟ از کی تاحالا؟ خونسرد به روبهرو خیره شدم و گفتم: توی عروسی خیلی ضایع بودند، در ضمن کیوان هم هست. متعجب گفت: کیوان رو میگی؟ به کیوان، اونور دریا که جلوی سهیلا زانو زده بود و با ذوق همیشگیش بهش خیره بود و ازش خواستگاری میکرد نگاه کردم و به کامران با چشم اشاره کردم تا اونها رو ببینه. با خوشحالی گفتم: کیوان خیلیوقته به سهیلا علاقه داره. امروز هم به خاطر ما تونست علاقش رو به سهیلا ابراز کنه، مثل اینکه تو انتخابش اشتباه نکرده. همونطور که حرف میزدم اشک شوقی از چشمام پایین اومد. خیلی خوشحال بودم، هم برای سهیلا هم برای کیوان. همونطور که به کیوان و سهیلا خیره بودم توی مکان گرمی فرو رفتم. کامران دستاش رو دورم محکمتر کرد و گفت: نگاه کن، ما باعث شدیم این سهتا زوج بهم نزدیکتر بشندها! خودم رو بهش فشردم ولی هنوز چشمم به اون دوتا بود. سهیلا آروم خم شد و انگشتر رو از از دست کیوان گرفت. از کامران جدا شدم و رو بهش گفتم: سهیلا قبول کرد. با لبخند مهربونی نگاهشون کرد و بعد با همون لبخند دستاش رو جلو آورد و اشکام رو پاک کرد. دستاش آروم رفت زیر شالم و روی لاله گوشم رسید و نوازشگونه روش کشید. یهو خندم گرفت و روبه کامران گفتم: کامران چیکار میکنی؟ به کارش ادامه داد و عمیق نگاهم کرد. نگاهش قشنگ بود، شاید برای بقیه ساده به نظر مییومد؛ ولی برای من قشنگ بود! لبخندی زد و گفت: یادمه قبلا وقتی گریه میکردی دستم رو روی لاله گوشِت میکشیدم میخندیدی. همیشه بخند خانوم، خندههات رو دوست دارم. خندیدم و یاد اولین باری که جلوی کامران گریه کردم افتادم. خودش این راز رو کشف کرد. یادمه اینقدر لاله گوشم رو نوازش کرد که از خنده داشتم میمردم. بعد نیمساعت کیوان و سهیلا هم اومدند. سهیلا از خجالت لپش قرمز شده بود. الهی... بگردم. بذار تنها بشیم، خودم میکشمت. حاله دیگه از من مخفی کاری میکنی! یهو...
- 132 پاسخ
-
- 4
-
-
یک روح در دو تن #پارت_بیست و سوم خمار نگاهم کرد و گفت: جانم چی میگی؟ لبام رو به هم فشردم و گفتم: حوصلهام سر رفته. خمیازهی آرومی کشید و گفت: خب من چیکار کنم. زیر لب خصیصی نثارش کردم و انگشتم رو متفکرانه رو لبم گذاشتم و بعد بشکنی رو هوا زدم و گفتم: پایهای بریم بیرون؟ بانمک خندید و گفت: اهوم خوبه! برو. بعد دوباره پتو رو روی خودش انداخت. لجبازتر پتو رو از روش برداشتم و گفتم: پس اوکی من رو میبری، به کیوان و سهیلا هم میگم بیاند. از جاش بلند شد و همون جوری که حرصی سمت در میرفت گفت: تو به سهیلا بگو منم میرم به کیوان میگم. بیشعور، ایششش! چشمام رو تو حدقه چرخوندم و سری تکون دادم و اونم رفت. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. امشب در مورد سهیلا و کیوان باید با کامران حرف بزنم. لبخندی زدم و سمت کمد لباسام رفتم. هودی سفیدم رو با یه شلوار سفید لی همراه شال سفیدم برداشتم و با لباسای تنم عوض کردم. موهام رو با کش مشکی سادم بستم و شالم رو روی سرم انداختم. یه ریمل با رژلب صورتی کمرنگ زدم. کولهپشتی مشکی رنگم رو برداشتم و تو اتاق منتظر کامران موندم. در اتاق رو آروم باز کرد و اومد داخل. یه چشمک بهم زد و رفت سمت کمدش. تیشرت مشکی و یه سیوشرت مشکی مات و شلوار لی ذغالیش برداشت و رفت عوض کرد. وقتی آماده شد با ذوق بهش نگاه کردم. مشکی خیلی بهش میومد. مخالف هم شده بودیم. مشکی_سفید. دستم رو گرفت و آروم سمت در رفت و بازش کرد. آروم گفت: عملیات سریع آغاز میشه. چشمام رو ریز کردم. - مرحله اول چیه؟ - مرحله اول... اوم.. فقط به حرفام گوش بده. اوکی؟ حرصی گفتم: اوکی، مرحله دومم اینه که بیهیچ حرفت گوش نمیدم، پشتم راه میفتی و به حرفهای من گوش میدی. حالا آروم پشت من بیا! با چشم ریز نگاهم کرد که بیاهمیت بهش دستش رو گرفتم و بیرون رفتیم. با قدمهای یواش یواش رفتیم سمت ماشین. متعجب گفتم: کیوان کو؟ نگام کرد و گفت: الان میاد. به ماشین تکیه دادم و بعد چند دقیقه کیوان هم اومد. یه تیپ اسپرت زده بود که خیلی بهش میومد. با شوق گفت: سهیلا خانوم هم میاد؟ کامران رفت کنارش و با چشمای ریز و سوالیش پرسید: شما به سهیلا خانم چیکار دارید؟ خانم رو خیلی کشیده و خندهدار گفت. کیوان با استرس نگام کرد و با مِنمِن گفت: چیزه... اممم... گفتم حوصلشون سر نره. کامران ابرویی بالا انداخت و گفت:اها، که حوصلشون سر نره. کیوان هم با عجله سری تکون داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده. برگشتن سمتم رو بهشون گفتم: بله سهیلا هم میاد. کامران هم دستش رو پشت کیوان گذاشت و گفت: بفرمایید میخوایم بریم دنبال سهیلا خانم که حوصلشون سر نره. با ته مونده خندم گفتم: کامران اذیت نکن دیگه بسه! سری تکون داد و سوار ماشین شد. صندلی عقب نشستم و راه افتادیم سمت خونه سهیلا. اون رو هم گرفتیم و یه پارک نزدیک همونجا رفتیم. پارک قشنگ و سرسبزی بود. کامران دستم رو گرفت بود و با هم قدم میزدیم. بند کولهپشتیم رو روی دوشم درست کردم و کنار هم پا روی سنگفرشهای ششضلعی خاکستری میگذاشتیم. درختها بهاری بودند و باد خفیفی اونا رو میرقصوند. تقریبا نیمساعت راه رفتیم که واقعا خسته شدم. من و کامران تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بشینیم. سهیلا و کیوان هم رفتند تا یکم بگردند. سمت نیمکتی چوبی قدمهای کوتاه و شمردهای برمیداشتیم. این مرد رو باید دوست داشت و دوست داشتن، قویترین حس یه زن میتونه باشه! نفس کشیدن کنار این مرد، برای من لذتبخشترین کار این دنیا بود. برگشت و گفت: سایه تو همینجا باش من برم یه چیز بخرم بخوریم،جایی نری ها. سری تکون دادم و رفت. به ساعت گوشیم نگاه کردم. دوازده و نیم شب بود. نفسعمیقی کشیدم و به سنگ جلوی پام ضربهای زدم که چشمم به یه پرتگاه افتاد. با قدمهای آروم سمتش رفتم. ارتفاعش به شدت زیاد بود و میدونستم اگه یکی از اینجا پرت بشه...
- 132 پاسخ
-
- 4
-
-
-
درخواست کاور رمان عبدالله | آتنا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
در اسرع وقت درست، و براتون در همینجا ارسال میکنم. پیشاپیش از صبوریتون متشکرم🥰- 15 پاسخ
-
- 2
-