رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. part14 -خود ازاری داری؟ با شنیدن صدای پسری سرم به سرعت بالا اومد چشام دو دو میزد ،قلبم انگار توی مسابقات دوی سرعت بود و تا میتونست به سرعت میتپید دستام عرق کرده بود .. دوست نداشتم کسی از حالاتم پی ببره اما دست خودم نبود نتونستم خدمو کنترل کنم بی حرف خیرش شدم اما سریع نگاهمو گرفتم کلا مواجه شدن با یک پسر یا مرد یا هر جنس نری برام مشکل بود از همشون انزجارم می‌شد همه مردا برام شده بودن مجسمه هایی که به یک شکل کنار هم ردیف شده بودن انزجار شاید خوب ترین واژه می‌شد براشون شاید کمترین کی میدونه؟ اما واژه ها هم نمیتونن شدت اون رو بیان کنن نه به شدت گذشته من ..با گرفتن دستمالی جلوی چشمام سرمو بالا آوردم خواست دستمو بگیره خونارو پاک کنه که از نزدیکش به سرعت بلند شدم سریع فاصله گرفتم پسره بهت زده نگام کرد با خشم نگاهش کردم و رومو گرفتم و رفتم به سمت پله وارد دستشویی شدم و درو قفل کردم دستام پوست پوستی شده بود و خون داشته ازش میچکید شیر آب رو باز کردم و دستمو گرفتم زیرش سوز گرفت اما اهمیتی ندادم چون درونم بیشتر میوسخت سوزشش درمقایسه با درونم چیزی نبود شیره آب رو بستم و با دستمال یکم دستمو گرفتم با جدا کردن دستمال بخشی از پوست دستمم جدا شد بدون اهمیت دستمال رو انداختم تو سطل و بیرون رفتم به سمت اتاق رفتم و گوشیمو برداشتم و به مامان زنگ زدم بوق بوق.. -الو بله -مامان من خستم میشه بیای دنبالم مکثی کرد و گفت -من که نمیتونم اما بابات تا ۵ دقیقه دیگه میاد خونه بهش میگم بیاد دنبالت بیحرف قطع کردم‌و همونجا روی تخت نشستم تصویر گذشته بدون اینکه بخوام تو ذهنم اومد تکه هایی از زدن کمربند روی بدن مامان تصویر قطع شد ولی دوباره تصویر جدیدی اومد تصویر شلنگ سبزی که با بیرحمی روی تنم فرود اومد قطع شد تصویر بعدی از ترس جیش کردن تو خودم بود قطع شد مثل تلویزیون سفید سیاه و پارازیتی بود که هی قطعو وصل می‌شد تلوزیون های قدیمی تصویر های قشنگی نشون میدادن اگرم نبود حداقل چون چیز دیگه ای در دسترس نبود برای همه قشنگ بود ولی تلوزیون سیاه سفید من تصویراش قشنگ نیست و همیشه میگم کاش میشد همین تلوزیون سیاه سفید هم برای من نبود.. با خیس شدن یکطرف صورتم شوکه دستامو بالا آوردم
  2. Part13 میپردم بالا و با دوتا انگشتم از چشمام رد کردم و قری به کمرم دادم انرژیم داشت تخیلیه می‌شد همینجور که داشتم میرقصیدم صدای یه دختر تو آهنگ گمشد که گفت -وای اینارو چه سمن این اسکلارو کی دعوت کرده حتی یه رقص درستم بلد نیستن منو پروانه برا هم چشمکی زدیم و به گلسا نگاهی کردیم که لایکو نشون داد با پلی کردن آهنگ شروع کردیم اینبار مثل آدم رقصیدن تا فکر نکنه خبریه میتونستم اهمیتی ندم اما یگانه کلن دختر تو باسن نرویی بود و فکر می‌کرد خودش خیلی بالا و خفنه ‌وگرنه اینجا گلسا و پروانه و ترانه هم میدونستن که ما ها اگه میخاستیم مثل آدم برقصیم خیلی قشنگ میرقصییدم ٫بیا یکم نزدیک من خوبه این آهنگ جون میداد برا رقص اینبار مثل آدم رقصیدم دستامو به سمت ترانه گرفتم و مثل اینکه دارم یه طناب می‌کشم با ریتم بیا یکم نزدیک من هماهنگ شدم و بعدش یکم نزدیک هم شدیم تابی به خودم دادم -اووو پسر من این دخترو امشب مخ می‌کنم حالا ببین با صدای چندتا پسر یادم افتاد کجام تو جمعیم لعنتی آنقدر محو رقص شده بودم که فراموش کردم سریع از وسط رقص نور کنار رفتم رفتم به سمت جایی که نشسته بودیم میدونستم الان برای اینکه رقصم با پروانه نصفه ول کردم ناراحت میشه اما نمیشد وقتی واقعیت با پتک بهم کوبیده می‌شد نمیتونستم بیتوجه باشم آنقدر ناخنام رو تو دستم فشار دادم و خودم رو سرزنش کردم که دستم زخمی و خونی شد دهن کجی کردم حقم بود . ؛آره درسته رقص ، بیخیالی وخوشحال بودن فقط برای یه لحظه میتونست برای هر کسی قشنگ باشه اما اگه اون آدم لیا نبود لیا بودن یعنی خوشحالی های نصفه نیمه ای که رها میشن و جاشون رو به سیاه چاله پر از عذاب میدن...
  3. Part12 گوشه ای رو مبلای راحتی نشسته بودیم ترانه و پروانه داشتن مشروب میخوردن و من تکیه داده بودم و چشمام رو دستام بود با قرار گرفتن سینی پر از نوشیدنی جلوی چشمم نگاهمو بالا دادم سرمو تکون دادم و گفتم نمیخوام با اینکه آب میوه و اینام بود اما نمیتونستم اعتماد کنم دست خودم نبود راسش، اشتباه نشه من مشروب تا حالا خوردم خانواده مذهبی نیستیم اما اینجا چون نمیدونستم چه کوفت زهرماری هست و ممکنه چیزی توش ریخته باشن نمیتونستم اعتماد کنم یعنی خب اینم باز ریشه در گذشته داشت.. ترانه نوشیدنی سمتم گرفت و گفت -لیا اینو که دیگه میخوری چرا اینجوری شدی قبلا که میخوردی همین الان هم یجای مطمئن و نوشیدنی مطمئنی بود برا تفریح میخوردم اما الان اینجا نه -نمیخام -حداقل پاشو برقصیم نگاهی به لباسم کردم اگه پامیشدم میرقصیدم …سرمو تکون دادم داشتم زیادی سختش میگرفتم باید از یجایی شروع میکردم خوب شدن اگه بازم نه میاوردم ترانه دیگه شک می‌کرد پس سری تکون دادم و بلند شدیم به گلسا گفتیم یه آهنگ قر داری بزاره که اونم پلی کرد بدون توجه به هیچکس خواستم شروع کنم با دلقکی رقصیدن که دیدم ترانه ای که همیشه مثل دلقکا میرقصید و همراهیم می‌کرد داشت با عشوه و ناز میرقصید عی عی این دیثو نگا چه عشوه ای هم میریزه قیافه منو که دید خنده ریزی کرد و اومد نزدیک گوشم بچ زد -اسکل اینجا که نمیتونسم با این لباسا مثل همیشه برقصیم سوژمون میکنن کلافه چشم غره ای رفتم اگه همه چیز حتی یه رقصم میخواست سوژه دهن اینو اون بشه پس بزار بشه کلا حرفا و نگاهای دیگران برام اهمیتی نداشت هر کاری که باهاش راحت بودم رو انجام میدادم مهم نبود مسخره میشدم یا هر چی لباسمم که عوض نکردم بخاطر فیلم عکسی بود که میدونستم پخشش میکنن و اگه خانوادم میدیدن همچین تولدی اومدم سرمو بیخ تا بیخ میبریدن بدون توجه مثل همیشه رقصیدم یکم که شروع کردم دلقک بازی پروانه هم با تردید بهم اضافه شد و این بود شروع خنده ها که بالا رفت همه با خنده داشتن به دیونه بازیامون نگاه میکردن حالا منو بگین کفشامو در آورده بودم تا راحت‌تر دلقک بازی دربیارم
  4. Part11 دود، رقص نور رنگی دختر و پسرایی که تو هم میلولیدن یه دقیقه فک کردم اومدم ناف امریکا دهنم باز مونده بود ترانه و بچه های دیگه اومده بودن پارتی های مختط و..اما من همیشه میپیچوندم اما اینبار گیر افتادم اونام همیشه فکر میکردن چون از پسرا متنفرم دوست ندارم تو پارتیو اینام حضور داشته باشم یا همیشه سوال میکردن چرا تا حالا دوستپر نداشتم من خیلی احمقانه گفتم چون با دیدن پسرا کهییر میزنم و خب این یه حقیقتی بیش نبود … بچ بچ ترانه بغل گوشم تو صدا آهنگ گمشد -نگین بیخیال یه امشبو خوش بگذرونن و منو کشیدن بردن تو اتاق تا وضعشونو درست کنن کیفمو پرت کردم کنار و کافشنمو در آوردم پیژامه و تیشرتمو در آوردم و رو به پروانه گفتم -زیپ این لعنتیو بکش پایین نگاه متعجبی بهم انداخت و با دیدن پیژامه دهنش اندازه غار حرا باز شد -نگو که اینو میخای بپوشی عصبی از پایین نیومدن زیپ و تلاش های بیفایدم با اعصبانیت غریدم -اره پس فک کردی با همچین لباسی میام بیرون -لیا گوه نخور نمیخان که بخورن.. -گفتم اینو باز کن دهن سرویس -لیاآنقدر بیفکر نباش اگه با اینا بیای میشی سوژه و ازت عکسو فیلم میگیرن تو که اینو نمیخوای ؟ ناخنامو تو دستم فشردم لعنتی لعنتی الان روانی میشدم چرا هیچکس منو نمیفهمید حتی یه نگاه بدون نظرم باعث می‌شد به گذشته برگردم سینم از خشم بالا پایین می‌شد ترانه دستمو گرفت و مهربون گفت -لیا یه امشبو رها کن جان من بشو همون لیا بی خیال عالم که هیچکس به یورش نیس هومم ومنو با دست کشید سمت در اتاق نفسم حبس شده بود
  5. Part10 -اووو گلسا رو ببین چه خونه ویلایی هم کرایه کرده پوزخندی زدم و گفتم -انتظار دیگه ای داشتی ؟ -ن والا با مامان اومدیم در حقیقت خونه ویلایی می‌شد بیرون از شهر یه بیست دقیقهای راه بود که مامانم کلی غر زد بلاخره پیدا شدیم ترانه با اون پاشنه های صد ثانتیش بدو بدو رفت زنگو زد سری به تاسف تکون دادم انگار مجبور بود با این پاشنه ها بدو در با صدای تقی باز شد پامو گذاشتم داخل خونه ویلایی با نمای سفید و شیکی بود پارکت های چمنی وسطش میخورد چندتا لامپ بود که باعث روشنایی شده بود و میتونستی واضح بیینی توجه ای نکردم صدای آهنگشون از همینجا شنیده می‌شدد -به بههه ببین کیا اومدننن گلسا بود که با ذوق نگامون می‌کرد با اومدن پسری کنارش که دستشو دور کمرش حلقه کرد شوکه شده وایسادم‌ نه نه اشتباه می‌کنم حتما یه توک پا اومده که برگرده نکنه … نکنه مخ..طلت باشه نه خدایا نه با دندون های قفل شده غریدم -شما که گفتید تولد دخترونس آشغالا هر دوشون مضطرب نگاهم کردن که ترانه به حرف اومد -خب اگه نمیگفتیم که تو نمی.. نزاشتم ادامه جملشو بگه با اعصبانیت گفتم -درست حدس زدید و برگشتم تا از حیاط خارج شم که دوتاشون ازم آویزون شدن و شروع کردن التماس کردن که اله وبله ..چرا حرفشون رو باور کردم منه احمقمو باش اینا درک نمیکنن منو چون تو گذشتم نبودن چه انتظاری دارم من حتی خوانوادمم منو نمیفهمه چه برسه به اینا انتظاری نداشتم دیگه از (هیچکس)حتی خودم پوزخند تلخی زدم و خشدار لب زدم -اگه برم خونه مامانم شک میکنه میام.. اما این آخرین باره که باهاتون میام بیرون دستامو با اظطراب مشت کردم الان دیگه از اون حال بیخیالی مطلق بیرون اومده بودم و بعد از سال ها اظطراب تمام وجودمو گرفت چون دوباره تصویر گذشته تو ذهنم بالا پایین می‌شد با صدای گلسا کلافه سرمو به چپ و راست تکون دادم تا افکارم پس زده بشه -لیااا دختر کجایی میدونی چند وقته ندیدمت و خیلی لوس بغلم کرد اما من هنوز تو شوک کار اون دوتا عوضی بودم و دستام مشت بودن و آویزون دوستپسرش با ترانه و پروانه دست داد و خودشو معرفی کرد با قرار گرفتن دستش جلوم با انزجار کنارشون زدم و رفتم داخل
  6. Part9 -حالا من چی بپوشم ترانه:همون لباس بلنده که مشکیه خیلی بهت میاد دست به لب با تفکر زل زدم بهش سری تکون دادم و لباس به کمکشون پوشیدم یه لباس مشکی بلند بود که پایینش تا زانوم چاک داشت بالاشم حالت دکلته بود و پوست سفیدمو‌نمایش میداد لبمو کج کوله کردم و گفتم -میگم که این خیلی بد نیست بالا خیلی بازه پروانه : نه بابا عالیه کجاش معلومه از لباس ما که بدتر نیست نگاهی به هردوشون انداختم ترانه یه لباس جذب مشکی ک به سختی به رونش میرسید و بالا دو بند بود و خط سینه هاش معلوم بود پوشیده بود و پروانه هم همین بود فقط مدلش عروسکی بود و بالاش مث من دکلته منتها برا اون کوتاه بود و برا من بلند و پاهام فقط اگه راه میرفتم یکم از چاک نمایش داده می‌شد پوفی کشیدم از این لباسا متنفر بودم این لباسم به زور مامان گرفتم کلا با استایلایی که راحت بودن بیشتر حال میکردم اما چون تولد دخترونه بود به همین راضی شدم (البته بماند که یواشکی توی کوله پشتیم پیژامه چهارخونم با یه تیشرت گشاد برداشتم بعد از عکس و چسان فسانشون عوض کنم لباسمو ) نگاهی دیگه به اینه انداختم با اینکه با لباس راحت نبودم اما بیخیال شدم آرایشم لایت و کم بود موهامم به صورت شلخته به دست ترانه گوجه شد بود و تیکه های بیرون اومده رو یکم با دستگاه فر کرده بود کافشنمو پوشیدم و از اتاق بیرون زدیم
  7. part8 بعد از دو کلاس کلافه کننده ای که پشت سر گذاشتیم زنگ خونه خورد … کلافه کیفم که بزور رو شونم‌ بود رو جابه جا کردم و کفشمو در آوردم و رفتم تو -کو سلامت مامان بود که میگفت همیشه بعد از مدرسه بازیش میگرفت یا همچین چیزی میگفت یا میگفت چخبر چیشد امروز یا نمی‌دونم فلانی کجا قبول شده منم که حال نداشتم تک کلمه ای جواب میدادم( مدیونید فک کنیدکه فقط بعد مدرسه اینجوریم )خلاصه که میگفت تو اصن فایده نداری اصن حرف نمیزنی فلانو فلان.. غذا زرشک پلو ‌مرغ بود غذای مورد علاقم مث گاو حمله کردم به غذا هیچی لذت بخش تر از غذا نبود برام بعد از اتمام غذام رفتم تو تخت و خیلی سریع بخواب رفتم . -روزی ز الاغی لگد زد بی هوا خواست با صدای زنگ گوشی بدون اینکه چشممو باز کنم دستمو دراز کردم و با صدای گرفته که بخاطر خواب بود جواب دادم -الو -لیااااا نگو که هنوز خوابی که میام جرت میدممم -برا چی -واقعا که دوساعت دیگه تولده خانم هنوز خوابه پاشو منو پروانه هم تو راهیم داریم میایم اونجا تا باهم آماده بشیم -باشه کلافه پتو رو کنار زدم و بلند شم ساعت چک کردم ساعت ۵ بود گوشیو زدم به شارژ و رفتم سرویس چشمام پف کرده بود آب سرد به صورتم زدم و مسواک زدم بعد از اتمام کار رفتم پیش مامان که مشغول گوشیش بود -مامان -بله -میخام با ترانه اینا برم تولد الانم میان تا آماده شیم نگاهشو بهم داد فک کردم الان مخالفت میکنه و میگه بشین پای درس اما -خیلی خب باشه ولی شب زود برگرد اونم انگار فهمید که یکم دیگه تو خونه بمونم میپوسم پس بیحرف قبول کرد سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم و روی صندلی میز آرایش نشستم اول مرطوب کننده اینا زدم و بعد ضد آفتاب در حال زدن بالم لب بودم که صدای ایفون اومد مامان: من باز می‌کنم صدای احوال پرسی مامان و بچه ها میومد -هلووو -سلام بیاید آماده شید منم دارم آماده میشم سرخوش سری تکون داد و آهنگ بندری پلی کرد و شروع کردیم آرایش کردن و دلقک بازی …
  8. part7 خب بچه ها نگارشتون رو باز کنید صفحه ۶۳ رو بیارید و این حکایتو بازنویسی کنید وقت میدم شروع کنید نوشتن یه ۱۰ دقیقه مشغول نوشتن شدیم بعدش یکی یکی آوردمون تا بخونیم و نمره بده بعد از اونم با اعتراض بچه ها گفت بقیه تایم استراحت باشه داشتیم؛ با پروانه اینا حرف میزدم که صدای خانم رجبی باعث شد رو برگردونم بستمش -ولی فکر کنید من چقدر عروس خوبیم که خواهر شوهرام انقدر دعام میکنن که همچین عروس خوبی دارن نمی‌دونم ،بحث چی بود ولی بدون فکر لب زدم -خانم عروس ما هم یه همچین خیالبافی هایی داره صدای خنده کلاس بالا رفت خودشم خندش گرفت -ولی بچه ها تا چند هفته دیگه بیشتر باهم کلاس نداریم دلم براتون تنگ میشه و بازم من بودم که گفتم -اره خانم چقدرم که دلمون به دلتون راه نداره صدای خنده بلند شد که یکی از بچه ها باخود شیرینی گفت -خانم ماهم همینطور من: عجیبا غریبا خانوم با خنده برگشت سمتم و دفتر کلاسیش رو باز کرد و خودکارشو دست گرفت و گفت -پس که نداره لیا؟ میدونستم داره شوخی میکنه و منفی اینا نمیده میدادم مهم نبود برام اما خب گفتم -نه بابا خانوم اصن دلو روده من تقدیم به شما من همجام به شما راه داره همه زدن زیر خنده ترانه آروم زیر گوشم پچ زد -خوشم اومد بازم برگشتی به روحیه ی دلقکیت نیشخندی زدم، راست میگفت بعد از سه روز من بازم مسخره بازی راه انداختم سه روز بود که کلاس خنده ای نداشت چون دلقکشون اعصاب نداشت ولی خب مثل اینکه تنظیمات کارخونم درست شد یا شایدم یه نقاب بود فقط! یه نقاب برای بتی که دیگران ازم ساخته بودن اما اگه اون بت شکسته می‌شد یه لیای متفاوت رو میدیدن ! لیای واقعی کیه؟؟ سوالی که بارها از خودم میپرسم و بی‌پاسخ میمونه
  9. part6 با صدای زنگ استراحت، نفسم را آسوده بیرون دادم. زنیکه مثل مته رو مغز بود؛ بس که وراج بود به محض اینکه از کلاس رفت بیرون، سر و صداها بالا رفت. بیتوجه شیر و کیکم را برداشتم و موبایلم را روشن کردم می‌خواستم بروم توی اینستا… اما صدای ترانه متوقفم کرد _لیا جان من بیا بریم بیرون نگو حوصله نداری که هیچ بهونه ای قبول نمی‌کنم پوفی کشیدم گوشیم را توی جیب کافشنم گذاشتم و زیپ را کشیدم _هیی، لیا گوشیو نیار یه موقع میبینن شر میشه دهن کجی کردم برایم مهم نبود یعنی اینجور بودم که به خاطر چیزهایی که دلم می‌خواست دیگه ترسو اینا مانعم نمی‌شدند خیلی بیخیال، ریلکس و در کل خالی از هر احساسی که در کودکی ام بود روی نیمکت توی حیاط نشسته بودیم ترانه داشت از از دوسپرش حرف می‌زد و ذوق می‌کرد که چیکارا کردن من اما مثل این چند سال، بیتوجه به حرف‌ها بودم؛ نه اینکه نشنوم… فقط ذهنم جاهای دیگر بود یعنی به قول معروف خودم آنجا بودم اما فکرم را جای دیگر جای گذاشته بودم کجا؟ آینده. گذشته. حال. و بین‌شان، یا خاطره‌های گذشته گیرم می‌انداخت و عذابم می‌داد یا حال که باید برای کنکورکوفتی لعنتی تلاش می‌کردم و آینده هم چیزی نبود که بدانم قرار است چی بشود فقط دلهره سهمگینی در وجودم به پا کرده بود _لیا با تو هستم میای امروز بریم یا نه گیج نگاهش کردم بازم فهمید هیچی از حرف‌هاش نفهمیدم که خودش شروع کرد به حرف زدن _منه خرو باش یساعته دارم برای کی زر زر می‌کنمبابا خب چرا به یورتم نیست؟ خیلی آشغالی _بگو با حرص گفت: _امروز می‌خوایم با ترانه بریم تولد گلسا میای که؟ _نه _اما لیاچرا اینجوری شدی تا دو سال پیش هرجا می‌گفتی بریم پایه بودی ضدحال نباش دیگه کی تا حالا باهم دوباره نرفتیم یه جایی با انگشت چشمانم را فشار دادم و پوزخندی ناخواسته زدم. هیچکس درک نمی‌کرد این روزها، من جز آینده هیچ چیز دیگری را جدی نمی‌دیدم حتی خوشی الان هم برایم ارزشی نداشت می‌ترسیدم بخاطرش گوه بخوره توی ایندم شاید بگویید برای یک تولد سه چهار ساعته؟ آری این همان خوشی های لحظه ای است که دستی در سرنوشت آینده دارد نمیدانم شاید من سخت میگرفتم .. حتی اگر دوباره می‌رفتم موقع تولد هم فکرکنکور و کوفتی‌هایش می‌چرخید توی سرم _ترانه وقتی می‌گم نه یعنی نه اصرار نکن چشماشو مظلوم کرد و بازوم را چسبید. _فقط همین یبار جون من دیگه یه روزه دیگه هیچی نمی‌شه تروخدا با تردید نگاهش کردم دوست داشتم بگم نه اما یک سال بود حتی بیرون نرفته بودم باهاشون پس بیشتر کشش ندادم و قبول کردم.
  10. Part5 مثل همیشه بچه‌ها پرده‌ها را کشیده بودند، برق را خاموش و بچه ها انگار هنوز در خواب عمیق بودند.کلافه کیفم را روی صندلی گذاشتم و سرم را روی میز گذاشتم، چشمانم را بستم… با احساس سروصدا پلک گشودم. _عههههه بیدار شیددد من اومدم سوگند بود؛ یکی از بچه‌هایی که هر وقت می‌آمد، برق را روشن می‌کرد و جیغ‌جیغ می‌کرد تا بیدارمان کند. با احساس درد شدید در سرم، صدایم را انداختم را انداختم پس سرم: _خفه شو اه اومدی که اومدی خب به عنم سوگند که دید من مثل اکثر روزها سگ شده‌ام، چیزی نگفت و رفت نشست. پوفی کشیدم. زنیکه خراب‌نمی‌ذاره یه دقیقه آدم کپّه بزنه… _لیاچی شدی سگ‌باز گازت گرفته الی این را گفت، ترانه و پریا هم مثل اسب آبی شروع کردند به خندیدن. _خدایی هیچی نگید… تا نریدم به‌تون دلقکا بزارید! یه کم از صبح بگذره بعد شروع کنید طنازی پریا:بچه‌ها لیا هنوز آپلود نشده. بزارید باید بگذره با آمدن معلم زیست، توی کلاس خفه شدند. نیم ساعت از کلاس گذشته بود که یکی آمد در کلاس را زد،یکی از بچه‌های ده تجربی بود _سلام خانم ارجمند… خانم قرص حساسیت ندارید _قرص حساسیت برای چی _خانوم بادام زمینی خوردم زبونم زخم شده… خیلی می‌سوزه _اوه… تنها تنها می‌خورید مهتاب مهتاب خندید و گفت نه خانم این چه حرفیه…خانم چیکار کنم؟خیلی می‌سوزه منم نه گذاشتم و نه برداشتم؛ قبل از اینکه خانم چیزی بگه گفتم: _خب محلش نذار تا نسوزه خنده‌ی کلاس رفت بالاپوفی کشیدم بدبخت دختره سرخ شد بعد از اینکه خانم با خنده گفت ندارم برگشت رو به من و با خنده گفت: _خیلی باحالی، لیا حالا قیافه‌ی منو بگید انگار ماست اینم پوف ولی خب من فقط واقعیت رو گفتم این لوس‌بازی‌ها چیه بابا من هر وقت زبونم زخم می‌شد، محلش نمی‌ذاشتم خوب می‌شد _خب بچه‌ها، می‌ریم سراغ مبحث بعد دیگه سروصدا نکنید می‌خام فیلم بندازم رو پروژکتور
  11. Part4 بغضم را پس زدم و برای فردا آلارم گذاشتم. بی‌توجه به خاطراتی که در پس ذهنم ردیف شده بود، سرم را روی بالش گذاشتم. صبح زود باید می‌رفتم مدرسه، هرچند می‌دانستم افکار مزاحم امشب هم مهمان ناخوانده‌ی خوابم خواهند بود، اما سعی کردم بخوابم.بصدای آلارم، مرا مثل همیشه از دنیای خواب بیرون کشید چشمانم را بی‌میل باز کردم و صدای رو‌مخ‌اش را خاموش کردم. کارهای روتین قبل مدرسه ام را مثل همیشه یکی یکی انجام دادم سرویس بهداشتی، شانه زدن موهایم و بستنشان به شکل ساده، زدن ضدآفتاب و بالم لب. مژه‌هایم را هم کمی فر کردم تا شاید از این ظاهر خواب‌آلودِ ساعت شش صبح فاصله بگیرم .لباس فرم گلو گشادم را هم پوشیدم با صدای بوق‌بوق کردنِ سرویس، کیفم را برداشتم و گوشیم را گذاشتم تو ی جیب کوچک کیفم مامان بیدار شده بود و تغذیه‌هایم را گذاشته بود روی میز. آن‌ها را هم برداشتم و سریع به سمت جا کفشی که دم در بود رفتم و کفش سفید رنگم را بیرون کشیدم و پرت کردم روی زمین خم شدم، کفشم را پوشیدم و پریدم بیرون. «دیوثو نگا چه بوق‌بوقی هم راه انداخته! بدون اینکه سلام کنم سوار شدم!» آنقدر از او بدم می‌آمد که حد نداشت، اما مجبوری باید طی می‌کردم، چون این موقع سال سرویس نبود. سرم را تکیه دادم به صندلی و تا رسیدن، چشمانم را بستم. با صدای ایستادن ماشین، چشمانم را باز کردم. پیاده شدم و وارد مدرسه شدم. طبقه اول راهنمایی بود و طبقه دوم دبیرستان. پله‌ها را با هر جان کندنی بود بالا رفتم و به سمت در کلاس‌مان رفتم.
  12. افکار مزاحم دوباره هجوم آوردند،.می‌دانستم فرار کردن از دستشان بی‌فایده است آن حس اشنای سنگینی که از درون مرا میخورد، داشت خودش را آماده می‌کرد تا تمام وجودم را بگیرد ،نمی‌توانستم جلویش را بگیرم و این را هم می‌دانستم که بزودی قراره خودخوری کنم ،بخاطر افکار درگیرم که از هرجایی مخ لامسبم را نشانه گرفته بود ؛مقاومت نکردم و تصویری از ۹ سالگیم امد و جلوی چشمانم رژه رفت -خیلی خب بچه ها ساکت باشید مبصر جدید کلاس لیا هست و بعد با لحنی که انگار پاداش بزرگی میداد اضافه کرد، لیا بیا جای من بشین و اسامی کسایی که صدا کردن رو بنویس من میرم دفتر مدیر و برمیگردم متعجب بودم اما مثل همیشه ساکت بدون حرفی رفتم و نشستم به محض بیرون رفتن معلم صدا ها بلند شد نگاهایی که پر از تحقیر بود به سمتم روونه شد آروم با صدای لرزونی گفتم -بچه ها.. ساکت لطفا بچه ها بدون توجه بیشتر جیغ کشیدن وبا نگاهای تحقیر تیز و تحقیر امیزشان خیره ام شدند ، انگار گویی اصلا منی وجود نداشتم فقط سایه ای بودم که باید کنار می‌رفت گیج و ترسیده بودم نمی‌توانستم هیچ اسمی را روی کاغذ بیاورم نه اینکه بخواهم بگویم آدم فروش نیستم و دلم نمی آید و فلان نه من چون اولین بار بود مبصر شده بودم خودم هم گیج و ترسیده بودم نمی‌دانستم چکاری درست است که انجام دهم با صدای در کلاس ترسیده بلند شدم -لیا چه وضعشههه مثلا مبصرت کردم بیحرف و ترسیده نگاهمو به معلم دادم اما اون با عصبانیت جلو اومد و سیلی محکمی روی صورتم خوابند تق صدای دست سنگینش با پوست صورتم آوایی در کلاس ایجاد کرد آوایی که برای آنها صدای دلنشین داشت و برای من صدای ناقوص مرگ من باز هم مثل همیشه مزه ی ضعف،تحقیر،سکوت،درد، و تنهایی را کشیدم اما باز هم خفه ماندم زیرا که آموخته بودم درد را در خودم خفه کنم مثل استخوانی که در گلو گیر کرده و نمی‌شود بالا آورد به حال برگشتم چشمانم پر شده بود بغض سنگینی گلویم را میفشرد ، اما راه نفس کشیدن را نبست . اشک در چشمانم حلقه زد ولی اجازه ندادم بریزدند شاید هم نیاز به اجازه ی من نبود چون گویی کاسه ی چشمم مانند بیابانی خشک شده بود و دیگر ابی درونش دیده نمیشد.
  13. part2 حالم حال مستی سرگردان بود که نمیدانست چیکار باید کند ،فقط ان از خوشی قه قه میزد و من در دل ناله میکردم از غم از رو تخت منگ بلند شدم و با قدم های سرگردان به سمت سرویس بهداشتی رفتم در سفیدش را باز کردم و خودم را به داخل انداختم، صورتم را با آب سرد شستم ، دندانهایم هم مسواک زدم این وسواس مسواک زدن، حتی در این وقت شب بخشی از زندگی ام بود؛ راهی برای پاک کرد چیزی که شاید هرگز پاک نمیشد یه نوع وسواس بود برای من فرقی نمیکرد چه ساعتی چه زمانی شب یا روز قبل از طلوع یا بعد از طلوع هر زمانی باشد با مسواک می‌افتادم به جون دندان های بیگناهم، مثل الان که حدود ۷ شب با اینکه چیزی هم نخوردم و بعد از ناهار مسواک زدم باز هم زدم آهی از خستگی میکشم از خستگی جسمی نه بلکه از از خستگی که از درونم فریاد می‌زند دهانم را شستم و بیرون امدم دوباره برگشتم به اتاقم بالای تختم کمد مخصوص خوراکیام بود که جمع میکردم الان هم فقط یک چیپس باقی مانده بود خوراکی مورد علاقم، برای اینکه از اون کابوس لعنتی حواسم پرت شود فیلمی دانلود کردم و نشستم به نگاه کردن دو ساعت گذشت. که مامان صدایم کرد شام بخورم من هم صدایم را بلند کردم و گفتم میل ندارم و گوشیو کنار گذاشتم بجایش ، باید کمی درس میخواندم رفتم سراغ میز تحریرم و رو صندلی نشستم کتاب زیستم را باز کردم و شروع کردم به خوندن .. ساعتو چک کردم ساعت ۱۲ بود باورم نمیشد توانسته بودم بدون افکار مزاحم این فصلو تمام کنم با اینکه زیاد خوابیده بودم اما باز هم حال نداشتم پس لامپ را خاموش کردم و رفتم روی تختم لم دادم گوشی ام را باز کردم و رفتم توی اینستا کلی دایرکت داشتم که باز نکرده بودم انگار هیچکس آنقدر مهم نبود که بخواهم جوابش را بدهم دوستانم هی فیلم میفرسادن و پیم میدادن که من حال باز کردن نداشتم بعضی ها برای یک ماه می‌شد که باز نکرده بودم بعضی ها ،هم تازگی هی اضافه می‌شد اما باز هم بیحوصله بدون اینکه نگاهی بیندازم رفتم توی اکسپلو و یکم چرخیدم صدای نوتیفیکیشن توجهمو جلب کرد یکی بهم ریکوئست داده بود هیچوقت برایم مهم نبود کی بهم ریکوئست میده چون اصلا قبول نمیکردم میخاستم پیجم را پرایوت کنم و هرچی باقی مونده ناشنا بودحذف کنم اما خب وقت و حوصله ای نداشتم اما نوتیف که اومددستم اشتباهی خورد، یک پسر بود اهمیتی ندادم و کلا خارج شدم هنوز ساعت ۱۲:۳۰ بود با اینکه بدنم بیحال بود اما خوابم نمیبرد ؛نور گوشیم چشام هایم را اذیت می‌کرد ، پس خاموشش کردم و به روبرویم زل زدم پوزخندی زدم من هر چقدر هم بخواهم خدم را سرگرم کنم و فرار کنم باز هم اینا از تو سرم نمیرود
  14. سلام عزیزم رمانم تا پارت ۳۱ نوشته شده لطفا چک کنید

    1. سایان

      سایان

      سلام. بله چک کردم

      لطفاً هر پارت رو توی یک پیام ارسال کنین و اگه مشکلی داشتین راهنمای انجمن رو بخونین

  15. https://forum.98ia.net/topic/5795-رمان-فردایی-نامعلوم-nasin-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31625
  16. مقدمه: عمری گذشت و ما ماندیم؛ خسته از چرخیدن در گردونه‌ای که نامش را 'زمانه'گذاشته‌اند. زمانه، همان چرخه‌ی بی‌رحمی‌ست که پیری را بی‌صدا بر شانه‌هایمان نشاند نه می‌فهمی کی پیر شدی، نه کی در آینه غرورِ جوانی‌ات خط کشید. پیری، خوشبخت یا بدبخت، فرقی ندارد. زمانه اهل انصاف نیست؛ روزی با دلِ تو می‌چرخد، روزی بر خلافِ جانت. مثل تیری که از کمان رها شده باشد، نمی‌توانی بازش گردانی. چرخه را در ذهن مجسم کن چرخِ دوچرخه‌ای در جاده‌ای خاکی، یا چرخ‌وفلکی در غبارِ بازی‌های کودکی. مهم نیست کدام را می‌بینی؛ هر دو می‌چرخند، هر دو می‌ایستند، و هر ایستادن، سرنوشتِ کسی‌ست. دو ایستگاه پیش روست: ایستگاهِ خوشبختی و ایستگاهِ بدبختی. اما هیچ‌کس نمی‌داند چرخِ زمانه کجا می‌ایستد. شاید نیمی از عمرت را در یکی بمانی، شاید هم قرنی تمام در همان نقطه سرگردان شوی. تنها چیزی که قطعی‌ست، این است که تا آخرین لحظه، چرخ می‌چرخد... part1 -منو ببین لیا اگه میخای بهت دستگاه بازیو بدم یه شرطی داره پوفی کشیدم و گفتم - اخه چه شرطی بده دیگه گدا یه بازیه دیگه - نه اگه شرطو قبول کنی اونوقت میدمت شرطش را نفهمیدم ، اما حس رسیدن به آن دستگاه بازی مرا وادار کرد که بگویم - خب..باشه با چشمان موزی اشاره ای به در اتاق کرد و گفت بریم اونجا تا بهت بگم شرطمو همراهش، وارد اتاق شدم در را بست نور کم بود و سایه ها میرقصیدند ناگهان ، خودش را نزدیک کرد ،آنقدر نزدیک که یک قدم عقب رفتم و آب دهانم را به شدت به عقب فرستادم سریع گفتم -خب بگو دیگه شرطو بهم نزدیک شد و دستانش را مانند حلقه ای قفل کرد . بوی عطر غریبه ای مشامم را پر کرد و حس خفگان بهم دست داد. با فریادی خفه، از خواب پریدم قلبم دیوانه وار می‌کوبید گویی که میخاست به سرعت به بیرون بجهد -لیا لیاا پاشو دختر داری خواب میبنی نفس نفس میزدم ، پیشانی ام عرق کرده بود ار حالت دراز کش خارج شدم و نشستم دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم باورم نمیشد باز هم عذاب دارد شروع می‌شود مانند زلزله ای ناهنگام که همه جا را به لرزه در می‌آورد . خدایا تو که بودی در سراسر لحظه هایم خودت می‌دانی که دیگر طاقت ندارم من همان لیای ۶ ساله بیپناهم در جسم لیای۱۸ ساله بیا و سقی امن برایم درست کن سقفی امن به اندازه آغوش پر آرامشت. خدایا ابری در چشمانم دارم که آماده ی باریدن است پس کجایی که مرا در آغوش بگیری ،قطره ای از چشمانم سرازیر می‌شود روی پوست سرد صورتم؛ -وا دختر داری گریه میکنی بلند شو کابوس بود بچه شدی بعد از سخنان گهر بارش که بجای اینکه قلب یخ زده ام را گرم کند اما بدتر آن را به درجه ی زیر صفر رساند از اتاق بیرون رفت، حالم بد بود بود مانند مسافری که در میانه ی زمستان، بی پناه زیر برف مانده باشد؛ نه راه پیش دارد و نه امید پناهی برای بازگشت.
  17. نام رمان: فردایی نامعلوم نویسنده: nasin | کاربر انجمن نودهشتیا ناسین: فردایی نامعلوم رمانی هست که من بر اساس اشخاص حقیقی که در زندگی دیده بودم نوشتم راستش قرار نبود رمان با طنز همرا باشه اما حینی که داشتم مینوشتم فکر کردم که طنز تلخی که من همراهش کنم شاید بتونه رمان رو از سمت مبهمی و تلخی به سمت طنز هم ببره . شخصیت های این داستان الهام از افراد واقعی گرفته شده و خاطراتی که طی داستان برای لیا یادآوری میشه بر اساس واقعیته خیلی جاها تخیل نویسنده به کار رفته شده اما واقعیت خاطرات و برخی از از شخصیت ها به ویژه(لیا) انکار نشدنیه، نیاز به ذکره که بگم من خودمو نویسنده نمی‌دونم چون نه تحصیلاتش رو دارم و نه دوره پیشرفته ای براش دیدم رمان فردایی نامعلوم اولین رمانی هست که تصمیم گرفتم به صورت مجازی به اشتراکش بزارم بنده استارت نوشتنم از متن های دلنوشته ای بود که گاهی که دلگیر میشدم برای خودم مینوشتم که بعضیاشون رو به اشتراک گذاشتم و واکنش هایی خوبی دیدم رمان هم خیلی یهویی شد اولین رمانی که نوشتم به اتمام نرسید و بیخیالش شدم که طی مدتی تصمیم گرفتم دومین رمانم رو شروع کنم به نوشتن و رمان فردایی نامعلوم دومین رمانیه که شروع کردم به نوشتنش و قصد دارم به اتمام برسونمش از وقتی که برای خوندن نوشته ها و تخیالات من می‌گذارید ممنونم و امیدوارم دوسش داشته باشید . ژانر: درام،روانشناختی،طنز تلخ خلاصه : از کجا معلوم که من تنها بودم و پر قصه،از کجا معلوم که من از اول بی حس بودم ، من انتخاب نکردم درونگرا شوم من انتخاب نکردم در چه خانواده ای به دنیا بیایم اما اگر انتخاب خانواده دست من نبود؛ بیحسی و … دست آدم های اطرافم ،جامعه، شرایط و محیط بود ،شاید ان ها بودند که به من تحمیل کردند و من هم با کمال میل ادامه دادم "" دوستان خوبم پارت هایی از رمان به دست ویرایش هست اگر دوگانگی در لحن رمان دیدید بخاطر همون هست " """
×
×
  • اضافه کردن...