رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ایلماه

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    37
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط ایلماه

  1. (آراز) نگاهی به عقب انداختم تا از نشستن بچه‌ها و بستن کمربندهایشان مطمئن شوم. برگشتم و سوییچ را چرخاندم. با بلند شدن صدای روشن شدن ماشین، کلاچ را گرفتم، دنده را روی یک گذاشتم و آرام راه افتادم. - مامان نگفت می‌خوایم کجا بریم؟ نازنین، در حالی که کمربندش را می‌بست، گفت: - نه. دست چپم را میان موهای آشفته‌ام کشیدم و با همان حرکت، آشفته‌ترشان کردم. کنار پارک ملی ایستادم. ماشین را خاموش نکردم و چشم‌هایم را دور گرداندم تا ماشین بابا را پیدا کنم که صدای بوقی بلند شد. آراد که پشت فرمان نشسته بود، نور پایین و نور بالا را زد. سوییچ را چرخاندم و ماشین را خاموش کردم. دستم را روی دستگیره کشیدم، در را باز کردم و پیاده شدم. در را بستم و خواستم از خیابان رد شوم. - کجا میری؟ سرم را کمی از پنجره داخل بردم و دستم را به لبه‌ی در تکیه دادم. - برم ببینم کجا می‌خوایم بریم. نازنین کمی به سمتم خم شد و گفت: - دنبالشون می‌ریم، متوجه می‌شیم دیگه. توجهی به حرفش نکردم و با نگاهی به دو طرف خیابانِ طویل، از بریدگی وسط خیابان رد شدم و کنار درِ سمت راننده ایستادم. رو به آراد گفتم: - کجا قراره بریم؟ قبل از اینکه فرصت حرف زدن کند، صدای مامان که پشت ماشین، کنار آرمینا نشسته بود، بلند شد و اجازه‌ی جواب دادن را به آراز نداد. - نزدیکیم دیگه، برو سوار ماشینت شو، دنبالمون بیا تا بفهمی. وقتی مامان چیزی می‌گفت، نمی‌توانستم روی حرفش چیزی بگویم؛ پس ناچار سری تکان دادم. - آراد، سمت گل‌فروشی برو. - گل‌فروشی چرا؟ گل برای چی می‌خواست؟ - مگه قراره بریم خواستگاری؟ سؤال آراد بی‌جواب ماند. برگشتم و به سمت ماشین حرکت کردم، روشنش کردم و پشت ماشین آراد به راه افتادم. جلوی گل‌فروشی متوقف شدیم. آرمینا پیاده شد. با نگاهم دنبالش کردم که در کمال تعجب، وارد قنادیِ کنار گل‌فروشی شد. با بیرون آمدنش از قنادی وارد شدنش به گل فروشی، صدای متعجب و سؤال‌گونه‌ی نازنین را کنار گوشم شنیدم. - نکنه داریم می‌ریم خواستگاری برای آراد؟ جوابی برای حرفش نداشتم؛ چون خودم از همه‌چیز بی‌خبر بودم. راه برایم آشنا بود؛ مخصوصاً کوچه‌ای که داخلش پیچیدند. جلوی خانه‌ای پارک کردند و من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بار دیگر، با خانواده‌ام مقابل این خانه بایستم. @آتناملازاده
  2. گل صبا میتونست تبدیل به رمان بشه

    1. Nil

      Nil

      آره 😂😂 طولانی تر از داستان شده

  3. سلام عزیزم خوبی من دارم رمانت رو میخونم جالب ولی به نظرم خیلی ریتمش تند تا اینجا که من خوندم شبا خیلی زود میگذره و هنوز صفحه تمام نشده دوباره صحبت های بعدیشون روایت میشه

  4. *** بلند شدم و نویان را که روی زمین با ریشه‌های فرش خودش را سرگرم کرده بود، خواستم به سمت بابا که روی مبلی نشسته بود و شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد ببرم که به من نگاه کرد و دستش را جای سوزش ناشی از اشک‌های خشک‌شده گذاشت. دلم لرزید و لبخندی به روی چشم‌های تخسش زدم، آرام برگرداندمش و با یک هل کوچک به جلو راندمش. بابا که متوجه شد، تلویزیون را خاموش و کنترل را روی میز کنار مبل گذاشت، دستش را باز کرده و نویان را داخل آغوش بزرگش جا کرد. به سمت آشپزخانه و مقصد نگار که ناخن‌هایش را می‌جوید و سرش با اخمی ظریف به سمت پایین بود، حرکت کردم. کنارش قرار گرفتم. با دیدن موبایلم که با قفل باز داخل دستش بود، ابروهایم بالا پرید و گفتم: - رمز گوشیم رو از کجا یاد گرفتی؟ تمام حواسش درون دنیای مجازی بود. نیم‌نگاهی به سمتم انداخت و خواست چیزی بگوید، ولی دهانش را باز نکرده بست. موبایل را داخل دستم گذاشت و با چشم‌هایش به صفحه اشاره کرد. صفحه چک‌لیست را باز کرده بود. منظورش برام گنگ بود و نگاهم مثل منظورش شد، گنگ و سوالی. سرم را برایش تکان دادم. چشم‌هایش را داخل حدقه چرخاند و گفت: - این چه برنامه‌ای؟ آهایی گفتم و ادامه دادم: - مگه من هرچی برنامه نصب می‌کنم باید به تو بگم؟ مثلا داری شوهر می‌کنی. دستش را به اپن تکیه داد و سرش را خم کرد. - خب این الان چه ربطی داره، آبجی نگین؟ لپش را کشیدم. دستم را پس زد. لبخند زدم. - ربطش اینه که فضولی نکن. تو الان باید استرس اومدن خانواده داماد رو داشته باشی. کمرش را جایگزین دستش کرد و دست‌به‌سینه چرخید. - مگه کی هستن که بخوام استرس داشته باشم، اونا باید استرس داشته باشن که من نظرم رو تغییر ندم. لبخندم محو و لب‌هایم مثل یک خط راست صاف شد و گفتم: - می‌خوای جواب مثبت بدی؟ جوابم را نداد و سرش را پایین انداخت، انگار از من خجالت می‌کشید. خواستم حرف دیگه‌ای بزنم و از بحثی که خودم راه انداختم و حس می‌کردم با صحبت در این باره نگار را هم معذب می‌کنم، که صدای اعلان بلند شد. هم‌زمان با نگاه من که به سمت گوشی کشانده شد، چشم‌های نگار هم به موبایل خورد. صفحه را پایین کشیدم. ایرانسل بود. صدای زنگ در بلند شد و هم‌زمان تپش قلب من هم بلندتر و تندتر شد. - اومدن. مادرم بود که این را می‌گفت. تره‌ای از موهای لختم را که از شال آبی‌رنگم بیرون آمده بود و روی شانه‌ام پهن شده بود، دور انگشت اشاره‌ام پیچیدم. قدمی برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم. شوق دیدن ایلیا و هانیه نمی‌گذاشت به انزجاری که داخل صورت مطهره‌خانم که بعد از همسرش وارد شد موج می‌زد، اهمیتی بدهم. نازنین داخل شد و... ایلیا داخل آغوشش و سرش روی شانه نازنین بود. انگشت، دست‌های بزرگ مردانه‌ای را داخل گره انگشت‌های کوچکش گرفته بود و هر چند ثانیه دوبار بوسه‌ای رویش می‌کاشت. نازنین دستش را به سمت بیرون گرفت و دخترکم با مهر، دست‌هایش را قفل دست‌های نازنین کرد. دستی دور کمرم و چانه‌ای روی شانه‌ام قرار گرفت و من را از خلسه تلخ جدا می‌کرد. صدای کفش‌های ورنیش شنیده شد و... @آتناملازاده
  5. در قعر زمین و در ژرفای آسمان‌ها، آفریدگار بر جایگاه نظارت نشسته بود؛ چشم به تماشای بندگان زمینی و عزیزان خویش داشت. در سوی دیگر، اهرمن، پشت درهای بسته، با نجواهایی لرزان با آن کردگار بی‌همتا و ایزد والا سخن می‌گفت؛ او با چشمانی اشک‌بار، در انتظار گشوده شدن در بود. اما نه آن در گشوده می‌شد و نه اهرمن می‌توانست برای رسیدن به شوق دیدار معشوقش، قدمی بردارد. آهی از عمق جانش برخواست و برای سجده، سر به خاک نهاد و گفت: - ای آفریدگار بی‌همتای من! مرا از پیش خود به خاطر مشتی خاک راندی و اکنون بر تماشای بندگانت نشسته‌ای؟ همان کسانی که اگر پایشان به وسوسه‌های من باز شود، به جای پرستش تو، مرا برای سروری برمی‌گزینند! قسم به آن نوری که از شما زاده شده است، که من می‌توانم کاری کنم که حتی در سخت‌ترین لحظات نیز، شما را به یاد نیاورند! پروردگار به کلام زاده‌ی آتش گوش می‌سپرد، ولیکن تا دم رسیدن زمان، پاسخی به اهرمن نمی‌داد. سرانجام، اهرمن سر از زمین بلند کرد؛ و در میانه‌ی برخاستن از جای، آخرین نگاه لبریز از عشقش را به سوی آسمان‌ها افکند و نجوا کرد: - ای آفریدگار من! منتظر آن روز باش که با نفرتم از زمینیان کاری می‌کنم عزیز کرده‌تان، تنها به سبب من، شما را با کلامی ناخوش و بدخواهانه خطاب کنند. *** آتش از میان آتشکده به بیرون می‌جست، گویی ارباب، خبر از پدید آمدن رویدادی نو را به شاه خسرو می‌رساند. خسرو با شتاب از تختِ خویش برخاست و از پنجره‌ای که پهنه‌ی بزرگی از اتاق را در بر گرفته بود، به تکاپوی شهر چشم دوخت. اهالی خسروان، هر یک به سوی مأمنی می‌تاختند؛ آنان کسانی را که در خواب عمیق بودند، بیدار کرده و به سوی دروازه‌ی پارس‌ فرا می‌خواندند. - اهریمن، در انتظار شماست! برخیزید و مشعل‌ها را برافروزید، که ارباب، شما را به پیش خویش فرا می‌خواند! نور از هر سو، همچون ستاره‌ای در دل آسمان، شعله می‌کشید. خسرو با شتاب از پنجره فاصله گرفت و با فریادی بلند، ندیمه‌های خویش را فراخواند. در گشوده شد؛ ندیمه‌ها با قدم های تند داخل می‌شدند. خسرو با جامه‌ای پوشیده که برای ستایش بود، به سوی عبادتگاه سترگی که دری رو به دروازه‌ی پارس‌ داشت، گام برداشت؛ و راه برای آمدنش، گشاده‌تر می‌شد
  6. وای زن چه خوشمل شدی مبارکه

    1. غـزل

      غـزل

      ممنون جانم🥺🤍

  7. 54 مال من خوراک مافیا بود😂

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      😂 بردارش. 

    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      تو زن مستبد خواسته بودی دیگه، درسته؟ 

      @ایلماه

    3. ایلماه
  8. نام رمان: آتش مکر نویسنده: زهرا| کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: در روزگارانی که مرز میان ستایش و نیاز، با خون نفاق آلوده گشته، جهانی بر دو ستونِ ناهمخوان استوار است: ستونی از نور بی‌کران که در سکوت مهربانی می‌تابد، و ستونی از تاریکی مکر که در پناه نیازهای گذرا، راه کج می‌نماید. در این میان، انسانی میان دو پیمان گرفتار است؛ پیمانی که بر عشق و پیمانی که بر طلب بنا شده. آیا در میان این آشفتگی، حقیقتی فراتر از دعا و خیانت، راه بازگشت را خواهد یافت؟ مقدمه: در جام جهان‌بین، نه صفا ماند و نه نوری ما خیل نادان، غرق جهل و ظلمت کوری پرستش می‌کنیم آن یک را، ز ترس سایه کز شرِّ اهرمن، شاید بمانیم… سوت و کوری تو ای دختر، بنگر به این تکرار بیهوده که ابلیس، در دل ما خانه کرده، آسوده نه عدلی در میان است و نه نوری در این افلاک فقط ما مانده‌ایم و… این تقدیر آلوده
  9. آنقدر دنبال عکس میگردی میشه عکس پیرزن مستبد هم داخل تاپیکت بذاری؟😁

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      یکی دوتا گذاشتم. بازم دارم. میذارم. 

    2. ایلماه

      ایلماه

      من هرچی عکس خانمای مسن رو دیدم چهرشون مهربون بود اینی که میگم صورتش خشک و یکم خودش رو رئیس میدونه

    3. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      اوکی فهمیدم. 

      فردا رو نیستم. ایشالا پس فردا میبابم و می‌فرستم 

       

  10. برای هر اتفاقی میتوان پاسخی یافت 

    جز برای رفتن های نابهنگام

  11. نمیدانم چرا فکر می‌کردم تا ابد در آغوشم می‌مانی و بزرگ می‌شوی غافل از اینکه سرنوشت آغوش مرا یک‌بار مصرف پنداشت و تو را از من گرفت 

    حرفی از نگین به پسرش

  12. سلام گلی 

    یک سوال تا الان به نظرت چک لیست چطور بود 

    الان دارم برنامه کل‌کل بین مادربزرگ شوهر و عروس آینده رو می‌کنم 

    می‌خوام یکم برم رو آراز آن‌قدر که حس نگین به نویان و نگرانیاش رو نوشتم می‌ترسم برم یک پسر و گیر بیارم عقد کنیم بچه دار شم🤦‍♀️ کارم رسید به چرت و پرت گفتن😂

    1. ملیکا ملازاده

      ملیکا ملازاده

      خیلی منتظرم ببینم که این برنامه چطور عمل می کنه البته بنظرم اگه از قبل مادره سختگیر نباشه و با این برنامه سختگیر بشه بهتره کلا این رابطه مادر و فرزندی جالبه برام

  13. نویان از روی پای نگار بلند شد و سمت من آمد؛ انگار وقتی کسی غیر از من و او در اتاق بود، راحت‌تر می‌توانست با من حرف بزند. زبان کوچکش را برای تر کردنِ لبش، روی لب‌هایش کشید و دستی میان موهایش برد؛ هر وقت کلافه می‌شد و می‌خواست چیزی بگوید اما بیرون آمدن کلمات برایش سخت بود، این کار را می‌کرد. دستش را که مدام میان موهایش حرکت می‌کرد، پایین آوردم و پرسیدم: - چیشده پسرم؟ انگشتانش را کشید و نگاهی به نگار انداخت. او همیشه با نگار راحت‌تر بود. سرش را جلو برد سمت نگار؛ نگار متوجه شد او چه می‌خواهد، پس گوشش را به لب‌های او نزدیک کرد. اخم کوچکی میان ابروهای خواهرم جا خوش کرده بود که با هر لحظه که می‌گذشت، عمیق‌تر می‌شد. نگار با دور کردن سرش از نویان و بالا آوردن سرش، شروع به جویدن ناخن‌هایش کرد. نیم‌نگاهی به من انداخت، اما با دیدن چشم‌های منتظرم، نگاهش را دزدید و نفس عمیقی کشید: - آبجی... کلمه‌ای که بر زبان آورده بود، همزمان شد با گره خوردن انگشتانم به دور پایم، گفتم: - جانم؟ نویان چی گفت بهت؟ نگار دستی روی صورتش کشید؛ نه یک بار، بلکه چهار بار. - امروز مثل اینکه آرمینا رفته بوده مدرسه نویان... حرفش را نیمه‌تمام گذاشت. خواهر آراز چرا باید به مدرسه‌ی نویان می‌رفت؟ آراز همان روزی که حقِ حضانت نویان را به من داده بود، قسم خورده بود که هیچ‌کدام از خانواده‌اش برای اذیت کردنِ من، قدم از قدم برنمی‌دارند. تمام حرف‌های او دروغ بود؟ ناگهان، صدای زنگ موبایل مثل کشیدن ناخن روی تخته سیاه، سکوت را درید؛ صدا بلند نبود، اما تمام رشته‌های ناگسستنی ذهنم را از هم گسست. مانتوی خود را کنار زدم؛ نام همسایه‌ی روبه‌رویی روی صفحه خودنمایی می‌کرد. دکمه‌ی سبز را به سمت بالا کشیدم. - الو، سلام. صدایش در میان افکار آشفته‌ام، مثل ویز‌ویز زنبور بود. - سلام نگین‌جان، کجایی؟ گره انگشتانم را باز کردم و با نگاهی به مادرم که نگران چهره‌‌ام خیره بود، گفتم: - اومدم خونه‌ی مامانم، چطور؟ صدای دیگری از پشت تلفن آمد که با عجله چیزی می‌گفت: - آخه یک مامور اومده، احضاریه داره! احضاریه؟ آخر کار خودش را کرد! آراز هیچ‌وقت راست نگفت، هیچ‌وقت! سعی کردم آب گلویم را فرو ببرم، اما انگار تکه‌ای سنگ را به زور در حلقم جای داده باشند. خواستم نفس‌های عمیقی بکشم تا آن فشارِ خفه‌کننده را از سینه بردارم، اما فقط باعث شد اولین قطره‌ی گرم، بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سرازیر شود. خواستم بلند شوم، اما پاهایم سست و لرزان شده بود؛ پس همان‌جا، در میان نگاه‌های خیره‌ی خانواده، زمین‌گیر شدم. @آتناملازاده
  14. 30: آراز

    .26: نازنین

    .4: نگین

    .19: نگار 

    رمان چک لیست 

    بعدا ازشون عکس میگیرم

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. ایلماه

      ایلماه

      نه لازم نیست لینک بذاری ایشالله بعدا واسه رمان میراث مسموم مزاحمت میشم😅

    3. ایلماه

      ایلماه

      مرسی گلی

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      باشه. هرجور صلاحه. 

  15. رمان چک لیست با ۵۰ پارت تکمیل میشه و میراث مسموم تا نزدیکی ۶۰ پارت و ممکنه که جلد دوم داشته باشه 

  16. هانی رمانم و تایید میکنی؟

  17. در باز و نگار مقابلم قرار گرفت، نگاهی به من ننداخت و جایش با ذوق نویان را در آغوشش کشید و برای بهتر دیدنش شال گردنی را که دور صورتش پیچیده بودم را به پایین کشید و گونه‌اش را بوسید عقب تر که رفت وارد شدم و در را بستم با صدای بسته شدن در انگار که تازه متوجه‌ام شده باشد دستم را گرفت و به داخل هال کشیدم مادر در آشپزخانه مشغول پاک کردن میوه‌ها بود شال گردن را از دست نگار گرفتم و با مانتویی روی دسته مبل گذاشتم - حالا کی قراره بیان صدایم گرم‌تر بود درست مثل اهالی خانه نویان روی پای خاله‌اش نشست و شروع به حرف زدن با نگار کرد مادر بیرون آمد و روی زمین مقابلم نشست با وجود مبل‌ها باز هم روی زمین سفت می‌نشست نگاهی به ساعت کرد و گفت - دوساعت دیگه میان و ۳ ساعت دیگه بالاخره از دست خواهرت راحت میشم تک خنده‌ای کردم که صدای اعتراض نگار بعد خنده‌اش مثل شلیک تیر در خانه پیچید @آتناملازاده
  18. دستم بی‌اختیار سمت نویان رفت. سرش را بالا آورد؛ رد اخم‌هایش هنوز پاک نشده بود. لب‌های کوچکش از هم جدا شد و دستِ لرزانش را میان انگشتانم گذاشت. ـ چرا داری می‌لرزی؟ صدای خودش هم می‌لرزید، ولی همین پرسشِ ساده، تمام هیاهوی درونم را آرام کرد. ـ بلند شو، باید بریم خونه‌ی مامانی. نگاهش بی‌قرار روی چهره‌ام می‌چرخید؛ انگار در عین اینکه فاصله‌اش را حفظ می‌کرد، نگران فروپاشی من بود. دلم گرم شد و تپش قلبم، که پس از شنیدن خبر مادرم به شماره افتاده بود، کندتر شد. شاید او هم نمی‌خواست مادرش را پس بزند و این سردی، تنها پوسته‌ای برای پنهان کردن ترس‌های خودش بود. دستش را فشردم و پیشانی‌اش را بوسیدم. بلند شدم و روی دو پا نشستم تا وسایلش را جمع کنم. مشق‌هایش را به حال خود رها کردم؛ امروز درس و مدرسه دیگر اولویت نبود. او را به سمت اتاق هدایت کردم. همان‌طور که راه می‌رفت، پرسید - فردا میای مدرسه؟ ایستادم. باید برای خودم مرخصی می‌گرفتم و نویان را هم نمی‌فرستادم. شاید وقت بیشتری که کنارش می‌گذراندم، فرصتی می‌شد برای دوباره نزدیک شدن به هم، وارد اتاق شدم؛ اول برای خودم لباسی انتخاب کردم و بعد، با وسواسی که آرامم می‌کرد، لباس‌های او را پوشاندم. از خانه خارج شدیم. ریموت را زدم و به سمت ماشین که جلوی در خانه انتظارمان را می‌کشید، قدم تند کردیم. @آتناملازاده
  19. رمان قربانی دلدادگی نویسنده: ZPM | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، روانشناختی سیاه خلاصه: گاهی پر آسیب‌ترین زخم‌ها، از دست کسانی می‌آیند که ادعای بیشترترین عشق را دارند. هیوا در میان خاطراتی از بی‌توجهی و واقعیتی از جنون، راهی برای فرار نمی‌یابد
  20. عزیزانی که چک لیست رو میخونید با عرض پوزش باید بهتون بگم برنامه ریزی‌های جدیدم برای این رمان باید یک جلد قبلی داشته باشه که الان در حال تایپ نصفش که تایپ شد اینجا تاپیکش رو ایجاد می‌کنم اونجا نگین زیاد نقش کلیدی نداره ولی گذشتش داخل اون جلد هست
  21. پیش از آنکه در میان تاریکیِ اتاق محو شوم، با صدایی سرد و گرفته، گفتم: - فردا مامان می‌یاد، نمی‌خوام چیزی کم باشه. و پس از اتمامِ کلام، خود را در میان سیاهیِ اتاق، فرو بردم و در آن گرفتار شدم. یک دستم را زیر سرم پناه داده بودم و دستِ دیگرم، بر پیشانیِ ملتهبم که از هجومِ خیالات سنگینی می‌کرد گذاشتم؛ و چشمام، خیره مانده بود به سفیدی بی‌حد و مرز سقف اتاق، گویی در خلأ نگاه می‌کردم. صدای ضعیف در که از لولا جدا می‌شد، سکوت را شکست و مقصدِ نگاهِ من را تغییر داد. ایلیا بود؛ که با خمیازه‌ای عمیق، راهیِ اتاق شد و هم‌زمان با مالیدن چشماش، به سمتم آمد. منی که حالا نشسته بودم او را در آغوش کشیدم و روی پاهایم نشاندم. - مامان نازنین می‌گه بری بیرون، الان مامان‌جون می‌رسه. صدای خواب‌آلوده‌اش، لبخندی محو و لرزان بر لبانم نشاند. (نگین) هرچه‌قدر هم بچه‌ام درسش ضعیف باشد، غیرمنطقی است که بخواهم از روش تکنولوژی برای کنترل و ترغیبش استفاده کنم. نمی‌دانستم چه کاری درست است. به نویان نگاه کردم. سرش در کتاب بود، ولی به‌جای نوشتن مشق‌هایش، داشت صفحه ای از دفتر را خط‌ خطی می‌کرد. دستم را جلو بردم تا موهایش را نوازش کنم، ولی سرش را برگرداند و اخم‌های ظریفی که روی پیشانی‌اش نقش بسته بود را نشانم داد. دستم را پس کشیدم. مدادش را روی کاغذ رها کرد و بلند شد. حدس زدم شاید می‌خواهد کنارم بنشیند، ولی نه... موبایلم را برداشت، اما تا خواست با جمع کردن دفترهایش از پیشم برود، صدای زنگ موبایل بلند شد و او را، هرچند کم و هرچند به زور، چند دقیقه‌ی دیگر پیشم نگه داشت. مادرم بود. تماس را وصل کردم و «الو»یی گفتم که صدای خسته، ولی ذوق‌زده و خوشحالش در گوشم پیچید. ـ الو، سلام نگینم. خوبی؟ لبخندی روی لبانم نشاند؛ البته نمی‌شد اسمش را لبخند گذاشت. ـ خوبم، دورت بگردم جانم؟ صدای همهمه‌ی پشت خط، صدایش را ضعیف‌تر می‌کرد. انگشت دست چپم را داخل گوشم گذاشتم تا بهتر متوجه شم چی میگه. ـ امشب بیاید خونه، داره واسه خواهرت خواستگار میاد. نگاهم لحظه‌ای به نویان خورد که با انگشتان دستش بازی می‌کرد. ـ به سلامتی... ولی چرا من بیام؟ مگه خواستگاری منه؟ تپق خنده‌ای زد. ـ ببین عزیزم، من الان کار دارم. امشبم باید بیای که هم من نویان رو ببینم، هم اون مادربزرگش. دهانم باز ماند و چشمانم گرد شد. یعنی چه؟ مگر خواستگار نگار، از خانواده‌ی آراز است؟ لب‌هایم لرزید و صدای بوق‌هایی که نشان از قطع شدن تماس می‌داد، در گوشم به سوت‌های کرکننده‌ای تبدیل شد. نگاهم به صفحه‌ی گوشی بود، ولی ذهنم مدام آخرین جمله‌ی مادرم را تحلیل و تکرار می‌کرد. فکرهایم منطقی نبود، اما هرچه به بچه‌هایم مربوط باشد، مرا بی‌منطق‌ترین آدم دنیا می‌کند. نکند می‌خواهند نظر خانواده‌ام را جلب کنند تا بتوانند بچه‌ام را از من بگیرند؟ نکند می‌خواهند با این کار، من و خانواده‌ام را مطمئن کنند که بچه‌ام پیش خاله‌اش بزرگ می‌شود؟ اصلاً... اصلاً آراز خودش زن دارد. نازنین حتماً راضی نمی‌شود... ولی نازنین همیشه گوش‌به‌فرمان آراز بوده. دلم می‌خواست سرم را بشکافم و تمام این فکرها را به بیرون پرتاب کنم. بی‌اختیار، اپلیکیشن چک‌لیست را باز کردم. طبق چیزی که خانم شفیعی گفته بود، پیشنهاد روز داشت، پیشنهاد امروز روی صفحه نقش بست: «پیشنهاد امروز: در رویدادهای خانوادگی شرکت کنید. حضور در جمع، به کاهش استرس کمک می‌کند.» نفسم در سینه حبس شد و...
  22. یک سال از عمرت تا چندصباح دیگر پابرجاست؛ نه با آن غم‌هایی که از رفتنشان آسوده‌ای، و نه با آن شادی‌هایی که تکرارشان را در رویا جست‌وجو می‌کنی. این یک سال، با همان صخره‌های سخت و صیقل‌نخورده‌اش در حافظه‌ات حک می‌شود؛ همان‌هایی که وقتی با ضرب‌آهنگ زندگی به آن‌ها کوبیده شدی، نه برای شکستنت، که برای صیقل دادن روحت بودند.

    زهرا، ای مسافر این روزهای بی‌بازگشت.

    این لحظات، چرک‌نویس ابدی تو نیستند. همین روزهاست که میانِ تلاطمِ کنکور و آرزوهایِ بزرگت، در حال ساختن من جدیدی هستی. شاید فردا، آدم‌هایی که تو را می‌شناسند، در آینده از تو تنها به نیکی یاد کنند؛ اما بگذار حقیقت این باشد که تو، در همین لحظات سخت، در حال حک کردن جای پایت بر سنگ سخت روزگاری.

    خوب زندگی کن؛ نه به رسم عادت، که به رسم کسی که می‌داند هر ثانیه، تنها یک‌بار در زندگیش اتفاق می‌افتد.

  23. سلام این کاربرای مخفی‌ای که جای چه کسی آنلاین هست هستن چطورین؟🤔

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. ایلماه

      ایلماه

      چطوری اینا همه‌چیزشون مخفی شده؟

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      واسه همه باز نیست آپشن مخفی شدن.

      تنظیمات حساب کاربری > امنیت حساب > تصدیق رمز > مخفی کردن آنلاینی

    4. ایلماه

      ایلماه

      مرسی متوجه شدم واسه منم نداره

  24. (آراز) تاریکی، تاریکی و بازم تاریکی. این کلمه، تنها کلمه‌ای نیست که زندگی من رو توصیف می‌کنه. فیلتر سیگار رو به لبم نزدیک کردم تا باز هم سینه‌ام رو با دود این زهرماری پر کنم، شاید برای چند ثانیه هم که شده، واقعیت رو‌به‌روم تار بشه. چشم‌های هانیه، از لایِ در نیمه‌بازِ اتاقش می‌درخشید. با دیدن نگاه ترسیدش، سیگار رو بی‌حوصله توی جاسیگاری کوبیدم و با بی‌میلی خاموشش کردم. دستم رو به پارچه‌ی زبر مبل فشار دادم و سعی کردم پاهای سست‌شدهم رو روی زمین صاف کنم. با هزار زور و زحمت ایستادم. اشاره‌ای بهش کردم که بیاد سمتم، اما اون فقط در رو بیشتر به لولا نزدیک کرد و فاصلش رو با من بیشتر از همیشه کرد. اخمی عمیق روی پیشونیم نشست. لب از لب باز کردم: - هانیه بابا... چرا پیشم نمیای؟ صدام آروم بود، ولی اون‌قدر گرفته که انگار از ته یه چاه عمیق بلند می‌شد. اون تا الان این صدام رو نشنیده بود. چقدر بی‌فکر بودم که تمام مشکلات و خستگی‌های لعنتیم رو همون‌جا، پشت در خونه جا نذاشته بودم و حالا، همه‌شون مثل یه آوار ریخته بودن روی سرم. صدای تیک بسته شدن در اتاقش، گره‌ی ابروهام رو کورتر کرد. قدم از قدم برداشتم که دنیا دور سرم چرخید. دیوار خیلی دور بود، انگار فاصله تا دیوار راهرو کیلومترها بود؛ دستم توی هوا معلق موند و نتونستم بگیرمش. به سمت عقب کشیده شدم؛ انگار من و جاذبه هم مثل گره‌ی ابروهام ناسازگار شده بودیم. با سر خوردم روی لبه‌ی مبل سلطنتی. شقیقه‌هام تیر می‌کشید؛ دستم رو گذاشتم روی سرم و با فشار انگشت‌هام سعی کردم جلوی انفجار مغزم رو بگیرم. - آراز؟ کی اومدی خونه؟ صدای نازنین از سمت اتاق هانیه اومد؛ خسته و خواب‌آلود. - همین الان. ایلیا خوابه؟ از اتاق اومد بیرون و آروم در رو پشت سرش بست. نور کم‌جان راهرو، سرخیِ چشماش رو بیشتر نشون می‌داد؛ انگار اون هم توی همین تاریکیِ مطلق غرق شده بود. - آره... فقط هانیه بیدار بود. صداش از صدای من هم گرفته‌تر بود. کمی که سرگیجم کم و آروم شد، از جام بلند شدم تا برای خواب به سمت اتاقم حرکت کنم؛ اما حرف نازنین، پاهام رو به زمین میخ کرد. - امروز نگین اومده بود. با شنیدن اسمش، قلبم متلاطم شد؛ گویی طوفانی از احساسات، بندِ اسارت خودش رو پاره کرد و به بیرون پرتاب شده. یاد اون لحظه افتادم که پشت تلفن سرش داد زدم؛ کلافگی، مثل، مامان من و داخل بغل گرفت؛ چنان محکم که انگار تنها دنیایی هستم که نمی‌خواد از دست بده. - خب؟ دستش روی شانم نشست و لباس را داخل چنگِ گره‌خورده‌ی دستاش زندانی کرد. - چرا نمی‌خوای نویان رو ازش بگیری؟ چرا نمی‌خوای اون طنابی که شما رو مجبور به دیدن هم میکنه، پاره کنی؟ طناب؟ هه... نویان نباشه که قلبم من و به بیچارگی می‌کشه و یادآور دلتنگیم برای نگاه و صدای نگین می‌شه. سرم رو از بالای شانم خم کردم و نگاهش کردم؛ به اون که انگار زیر سایه‌ی سنگینِ تاریکیِ خانه قرار گرفته. گفتم: - چه بچم باشه، چه نباشه... من باز هم مجبور به دیدنش هستم. قدم‌هاش بی‌صدا بود؛ مثل پری که کف زمین می‌افته، نرم و با شکوه. لب‌های خشک و ترک‌خوردش، مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشه، باز و بسته کرد تا چیزی بگه. صدای «آ» کوتاهی از بین لباش بیرون اومد، اما من قبلش، گفتم: - من خستم نازنین، می‌رم استراحت کنم.
×
×
  • اضافه کردن...