-
تعداد ارسال ها
101 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط دنیای کوچک من
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
دنیای کوچک من پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام وقتتون بخیر. من تاپیک رمانم رو زدم اما فعلا درگیرم تا پایان برای اتمام رمان وقت داریم؟ https://forum.98ia.net/topic/5850-رمان-گل-بی-خار-رها-کاربر-انجمن-نود-هشتیا/- 34 پاسخ
-
- 3
-
-
-
"به نام خالق عشق" نام رمان: گل بی خار نویسنده : رها | کاربر انجمن نود هشتیا ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: همه میگن گل بی خار وجود نداره اما من به دنیا اومدم که نمونه ی زنده برای نقض این باور عمومی باشم. من همه چی داشتم . پول و شهرت و خانواده ی خوب و... تا این که اون اتفاق افتاد. یه اتفاق که شاید برای خیلی ها عادی باشه اما برای من شد تنها خار درطول زندگی بی عیب و نقص و گل و بلبل من. باید هر جور شده این خار رو از زندگیم محو می کردم و هیچ چیز برای من مهم تر از این مسئله نبود.اما آیا این خار واقعا نقطه ضعف زندگی من بود ؟ مقدمه: من در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا اومدم.زندگی آرومی و مرفهی داشتم . هر چیزی میخواستم برای من فورا آماده می شد. تا این که .. یک روز خواستم چیز متفاوتی داشته باشم که هرگز نداشتم. این برای من، یک تجربه ی جدید بود . اما نمی دونستم که سرنوشت، چه خوابی برام دیده و زندگی بی نقص و گل و بلبل من ، به زودی با چالشی سخت مواجه خواهد شد.
- 1 پاسخ
-
- 4
-
-
من دارم کارشناسی ادبیات فارسی میخونم. یکم دیر شروع کردم به خاطر یه سری مسائل اما عاشق رشته ام و دانشگاهمون هستم😍😍 از آشنایی باهات خوشحال شدم. امیدوارم که همیشه موفق باشی گلم.
-
ا چه جالب منم دارم اونجا درس میخونم. تو چی خوندی عزیزم؟
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
بابلسر😍😍 تو کجای مازندران هستی گلم؟
- 41 پاسخ
-
- 1
-
-
خواهش میکنم گلم. خیلی ممنونم از لطفت مهربونم. شبت بخیر موفق باشی قشنگم.
- 95 پاسخ
-
- 1
-
-
اِ هم استانی هستیم . من رها ۲۶ ساله از مازندران هستم از آشنایی تون خوشبختم.
- 41 پاسخ
-
- 2
-
-
دست شما هم درد نکنه. ما هم از همکاری با شما لذت بردیم. روزتون بخیر موفق باشید.
- 95 پاسخ
-
- 1
-
-
خواهش میکنم گلم. آره کلی اتفاق غیر منتظره به خاطر همین حضور چند نویسنده در داستان افتاد که جذاب ترش کرد. و پایانی شیرین و خوش بود .خیلی عالی بود. به نظرم به بهترین نحو تموم شد. امیدوارم که باز هم از این کارای خلاقانه و زیبا در فضای انجمن ببینیم.
- 95 پاسخ
-
- 2
-
-
-
فکر خوبیه اگر دوستان هم مشارکت کنند چرا که نه؟ چون همین داستان هم مدت ها ناتمام مونده بود و کسی سراغش نرفته بود.
- 95 پاسخ
-
- 2
-
-
-
حالا اگر خواستید بعدا می تونیم در قالب جلد دوم ادامه اش بدیم وگرنه همین پایان خوش و خوبی هست.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
خیلی خوب بود. ممنونم از قلم خوبت. امیدوارم که حال خودت و قلبت دیگه خوب باشه همیشه. به نظرم بهترین پایان می تونه باشه. نظر شما چیه؟
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
یک ساعتی از بیرون اومدنم از اتاق میگذشت. صحبت کوتاهشون انقدر طولانی شد که حتی قلچماق ها هم حوصله اشون سر رفت و گرفتند خوابیدند همون جا.منم که دیگه حوصله ام سر رفته بود وقتی کاملا از خواب بودن این دوتا قلچماق مطمئن شدم،به سمت در اتاق رفتم و آروم بازش کردم تا یه سرکی به داخل بکشم ببینم چه خبره؟ اما هر چی بیشتر نگاه میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم.سالن غرق سکوت بود و هیچ خبری از شمسی و پدر بزرگ نبود. جلوتر رفتم دیدم پدر بزرگ روی مبل افتاده و شمسی با اون هیبتش افتاده روش. با خودم گفتم: هیچی دیگه تموم شد اگه از دست قلچماق ها جون سالم به در برد از اون زیر جون به در نمی بره. ماشالله کوه چربی بود شمسی خانوم. من نمی دونم ایم پدربزرگ ما عاشق چه چیزی تو این بشر شده؟ نه اخلاق درست و حسابی داره نه قیافه. همین جوری با خودم درگیر بودم که صدای بابابزرگم رو شنیدم گفت: جای این که با خودت حرف بزنی پاشو بیا کمک من پیرمرد این وزنه رو از رو من بزنیم کنار و در بریم. به خودم اومدم و رفتم کمکش و با هم شمسی رو کنار زدیم و گذاشتیمش رو مبل. پدربزرگ هم یه نفس راحت کشیدم و گفت: بدو تا این مصیبت های آسمونی بیدار نشدند بریم خونه. با تعجب گفتم: این چجوری خوابید؟ از کجا میدونی قلچماق ها خوابند؟ نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: با این هوشت چجوری نوه ی منی آخه؟ معلومه که میدونم چون خودم با خدمت کار خونه دست به یکی کردم تا توی غذا و نوشیدنی شون خواب آور قوی بریزه . فقط زمان لازم داشتیم تا اثر کنه که خداروشکر به خوبی تونستم زمان بخرم. پاشو بریم از این جا تا پلیس نیومده؟ با بهت نگاهش کردم و گفتم: پلیس برای چی؟ این جا چه خبره؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: صدات رو بیار پایین الان بیدارشدن میکنی و جفتمون رو به فنا میدی. پاشو بریم تو راه همه چی رو برات تعریف میکنم. سریع با هم از اون خونه ی جهنمی بیرون زدیم و رفتیم سوار ماشینمون که بیرون گذاشتیمش شدیم و به سمت خونه ی بابابزرگم راه افتادیم. تو راه بابابزرگم همه چیز رو برام تعریف کرد. من در حالی که دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: وای خدای من! عشق و عاشقی و اینا یعنی همه اشون نقشه بود از اول؟؟ پس چرا ما رو وارد این نقشه کردی؟ پدربزرگ برای اولین جدی نگاهم کرد و گفت: نمیخواستم شما رو وارد این پرونده و این بازی کنم اما شمسی مکار تر از اون چه فکر میکردم بود. با همون بهت و تعجب نگاهش کردم و گفتم: هنوز هم باورم نمیشه شما پلیس بودین و این همه سال مخفیانه دنبال این باند خلافکار بودین. پس برای همین بابا و عمه ام رو از خودتون دور کردین نه؟ وای خدا هنوز هم حس میکنم دارین باهام شوخی میکنید. پدربزرگ با جدیتی که تا امروز ازش ندیده بودم گفت: مگه من با تو یه الف بچه شوخی دارم؟ با ترس نگاهش کردم و گفتم: حالا که بیشتر فکر میکنم نه. آروم جناب سرهنگ. میگم یعنی الآن شرشون به طور کامل از سرمون بر طرف شده؟ پدربزرگ هم دوباره جدی نگاهم کرد و گفت: پس من یک ساعته دارم چی میگم؟ تمام این سال ها که مأمور مخفی بودم تلاش کردم تا مدرک درست و حسابی گیر بیارم ازشون. حالا با اون مدارک که من دادم دست همکارام و میزان خلافی که مرتکب شدند هیچ شانسی برای زنده موندن ندارند. با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم: دمت گرم بابابزرگ. روز اولی که دیدمت فکر نمی کردم انقدر خفن باشی. بابابزرگم با حرص نگاهم کرد و گفت: درست حرف بزن بچه . خفن چیه؟ در ضمن اون شخصیت پوشش من بود و باید همیشه تو اون قالب میموندم چون زیر نظر بودم و باید باورم میکردند. حالا هم پیاده شو رسیدیم بقیه منتظرند. با بهت نگاهش کردم و گفتم: یعنی همه می دونستند الا من؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: خیر فقط ملکا می دونست و اون همه رو آورده این جا. بر خلاف جنابعالی دهن لق هم نيست. گفته منتظر باشن تا من بیام حقیقت رو تعریف کنم.پیاده شو بچه جان. پیاده شدم و در حالی که به سمن خونه ی بابابزرگم می رفتم به ماجراهای عجیبی که از سر گذروندیم فکر میکردم.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
رفت سمت شمسی که شخصا حسابش رو برسه و گفت: تا امروز هر غلطی که کردی باز هم دوستت داشتم اما تموم شد. امروز یا جنازه ی من میره بیرون یا تو. به این نوچه های قلچماقت هم بگو دست از سر بچه های من بردارند.هرچند نامردی تو خونشون هست و از تو و اون بابای نامرد از تر تو به ارث بردن بهشون بگو یه بار مردونه بجنگند با من و بذارن بچه ها برن. اصلا اگه من باختم هر چی دارم مال تو و اون نوچه هات باشه؟؟ خودت میدونی ثروت من آنقدری هست که تو و نوچه هات رو تا آخر عمر تأمین کنه. قبوله؟؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و ما انداخت و گفت: خیله خب قبوله. پسرا بذارید بچه ها و نوه هاش برن فقط این پسره بمونه. به هر حال هر قراردادی یه وجه ضمانت لازم داره مگه نه؟ من که تازه از شوک خارج شده بودم با ترس به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: چرا من آخه؟ مامانم هم داد زد: امکان نداره بگذارم پسرم اینجا بمونه. پدربزرگ یه لبخند یه وری بهش زد و گفت: به من اعتماد کن عروس گلم. قول میدم سالم بهت برش گردونم. مامانم با تردید بهش نگاه کرد و گفت: آخه شما یه پیرمرد و یه جوون لاجون هستین چجوری قراره از پس این قلچماق ها بربیاین؟ پدربزرگ با همون لبخند یه وری حرص در بیارش گفت: به من اعتماد کن و برو . من پسرت رو صحیح و سالم تحویلت میدم باشه؟ مادرم با تردیدی که هنوز تو نگاهش بود گفت: باشه آمل قول بدین هر دوتون سالم برگردید. ما تازه شما رو پیدا کردیم. دلمون نمیخواد از دستتون بدیم. باید مثل یه خانواده دور هم جمع بشیم دوباره قبوله؟ پدربزرگ این بار درست و حسابی لبخند زد و گفت: قبوله عروس گلم . حالا برید دیر میشه. مامانم با شنیدن این حرف به سمت بقیه رفت و دست بابا رو گرفت و همگی رو به سمت بیرون از اون جهنم دره هدایت کرد. بعد از رفتن مامان اینا شمسی نگاهی به پدربزرگ انداخت و با تمسخر گفت: خب عزیزززم ! حالا که بچه هات رفتن باهم تنها شدیم. بگو ببینم چی میخواستی بگی؟ پدربزرگ یه نگاه عاشقانه به شمسی انداخت و گفت: خب عزیزم اون نوچه هات رو رد کن چهار تا کلام حرف بزنیم با هم . شاید راضی شدی با دل عاشق من بسازی هوم؟ اگر قبول نکردی باز هم اموالم رو میزنم به نامت چطوره؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و من انداخت و گفت: باشه قبوله. پسرا میتونید بیرون اتاق منتظر بمونید. این بچه هم با خودتون ببرید. خوش دارم یکم با این عاشق دلخسته تنها باشم. هه.. با نگرانی به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: من هیچ جا نمیرم. ترجیح میدم پیشت بمونم. پدربزرگ هم گفت: نترس بچه فقط بهم اعتماد کن و زمان بده. منم با تردید نگاهش کردم و گفتم: با این که الانم به خاطر اعتماد به جنابعالی ته چاه افتادم اما برای آخرین بار بهت اعتماد میکنم . امیدوارم که پشیمون نشم. فقط تو رو خدا زودتر تمومش کن و منو با این قلچماق ها زیاد تنها نگذار. اینو که گفتم شمسی گفت: نترس بچه میسپرم که بهت به خوبی رسیدگی کنند. اونا تا وقتی من بهشون نگم دست از پا خطا نمی کنند. زیر لب گفتم: امیدوارم. شمسی رو کرد بهم و گفت: چیزی گفتی بچه؟ منم گفتم: نه هیچی نگفتم الآن هم از این جا میرم بیرون تا شما به حرف هاتون برسید.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
غم انگیز ترین وسخت ترین تناقض میدونی چیه؟ این که هستی ولی نیستی. هستی و من بودنت رو حس میکنم اما نیستی و نمیتونم این بودنت رو به دنیا ثابت کنم. هرچند برای دل تنگی من همین که خودم وجودت رو حس کنم کافیه. حتی اگر تمام دنیا شهادت بدن که سال هاست در کنارم نیستی تو تا ابد در قلب من و تک تک لحظه های من می مانی . "رها"- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
یه عزیزی بهم گفت زندگی در کنار شادی و روشنایی تاریکی هم داره. چیزی که اون عزیز نمی دونست اینه که من بدون تو سال هاست غرق غم و تاریکی و دلتنگی ام . انگار روز های روشن منو همراه خودت بردی. "رها"- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
به عکس لبخندت از صفحه ی گوشی خیره شده بودم . با خودم گفتم چقدر خوب که هنوز نگاه و لبخند مهربانت را دارم . حرفم هنوز تمام نشده بود که گوشی خاموش شد . حالا دیگر نگاهت را نداشتم حتی در صفحه ی کوچک گوشی . "رها"- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دنیای کوچک من | نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کاش میشد خوشحالی های کوچک را قاب گرفت تا زمان رسیدن به غم های بزرگ با نگاه کردن به اون ها راحت تر از سختی عبور کنیم. 《رها》- 38 پاسخ
-
- 1
-
-
به یکی از کاربرای انجمن یه چیزی بگو ولی اسم نبر !
دنیای کوچک من پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیلی دوست دارم رمان دوتاییمون رو ادامه بدیم.- 13 پاسخ
-
- 4
-
-
ما سه تا هم زمان به هم نگاه کردیم و هم زمان گفتیم: نهههه... راستش پذیرش این حقیقت که شمسی خانوم ننه بزرگ واقعی مون هست و پسرای قلچماقش یه جورایی فامیلمون حساب میشن حتی از پذیرش قصه ی عشق و عاشقی پدربزرگ هم برای ما سخت تر بود. همون جور مات و مبهوت به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: بگو که دروغه ... پدربزرگ با یه لبخند بزرگ گفت: نه . دروغ نیست . عین حقیقت هست. با شنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ روی سرمون خالی کردند همه حالمون بد شده بود. برای من مثل واقعی شدن یک کابوس بزرگ بود. باید یه کاری می کردم . این نباید اتفاق می افتاد.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان دنیای کوچک من | کاربر انجمن نودهشتیا
دنیای کوچک من پاسخی برای دنیای کوچک من ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
خیلی ممنونم از پاسخ گوییتون گلم. خوشبختانه صفحه ی اصلی رمانم با کمک شما برگشت و اونجا ادامه میدم. این جا هم دل نوشته و شعر های مورد علاقه ام رو میگذارم .- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
ناهید
-
پدربزرگ شاکی نگاهش کرد و گفت: تا عاشق نشدید نمی فهمید چی میگم. ما با بهت نگاهش کردیم و یک صدا گفتیم: عاشق؟! چطور ممکنه؟! پدربزرگ هم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: اگه عاشق بودی نمی پرسیدی چطور؟ حاضر بودی همه ی زندگیت رو برای به دست آوردنش بدی و براش بجنگی. کاری که تو و ملکا حاضر نیستید حتی بهش فکر کنید رو من عملی بهتون نشون میدم تا درسی بشه برای آینده تون. من شاید دیر پیدام شده اما یه شروع طوفانی رو بهتون نشون میدم. ملکا که از همه امون عاقل تر بود رو به پدربزرگ کرد و گفت: حق با شماست پدربزرگ عزیزم.بر خلاف شما هیچ چیز برای ما جدی نبود و همه اش یه بازی بچگانه بود. ما داشتیم برای لجبازی روی زندگی آینده امون قمار میکردیم. خیلی ممنونم از پند ارزشمندتون ما هم قول میدیم در برابر این پند ارزشمند هر کمکی از دستمون بر میاد برای رسیدن شما به عشقتون انجام بدیم. بعد نگاهی بهم کرد و گفت: مگه نه؟؟ اما من میتونم قسم بخورم داشت با چشماش داد میزد که اگه بگی نه خودم قبل شمسی جون و پسر های قلچماقش لت و پارت میکنم. دیگه با ترس و لرز گفتم: به روی چشم بانو . فقط جان مادرت اون نگاهت که بدجوری سگ داره رو غلاف کن تا کمتر پاچه ی من بیچاره رو بگیره.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
آیسان