رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

mmmahdis

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    163
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis

  1. سلام خوبی رمان منم بخون بی زحمت🤤

    1. Masoome

      Masoome

      سلام عزیزم، وقتم یکم باز شه در اسرع وقت چشم🫶🫂

    2. mmmahdis
    3. Masoome
  2. پارت صد و دهم هرچه تلاش می‌کرد از در خوبی و مهر با سوگل وارد شود نمی‌شد، او قبول نمی‌کرد و این بنیامین را خشمگین می‌کرد. روی پاشنه پا چرخید، دسته کیف را محکم‌تر در دست فشرد، نفس عمیقی کشید و لبخندی زورکی روی لبانش کاشت. - چرا سوگل؟! مشکلی هست؟ لبخندهای واقعی بنیامین هم او را مجاب به فرمان‌برداری نمی‌کرد چه رسد به زورکی! اخم نمود و تیزی نگاهش را در دیده بنیامین فروکرد. - شما دوبار درباره‌ی اون خواستگاری پرسیدی و من همون اول بدون هیچ‌وقت تلف کردنی جوابتون رو دادم. خواست ادامه دهد که بنیامین کف دستش را به نشانه‌ی سکوت بلند کرد، او نیز به‌شدت اخم داشت، اخمی که چشمان تیره‌اش را ریز می‌کرد. - منم نگفتم قبول! سعی کرد توان را به دست و پاهایش برگرداند، چشمانش را بست و با فشار دستش به دسته صندلی خود را سوی دو مرد مقابلِ در هل داد. رودر روی بنیامین ایستاد و چشمان پرخشم و غمش را به نگاه او که با مژه‌هاس بلند زینت یافته بودند وصل کرد، پدرش را مخاطب قرار داده و گفت: - بابا به ایشون بگو فکر ازدواج با من رو از سرش خارج کنه. اخمش را جلا بخشیده، دیده بین بنیامین و پدر گرداند و از میان دندان‌هایش گفت: - چون هیچ‌وقت این اتفاق… با قدمی کوتاه خودرا به بنیامین رساند و کیفش را از دست او کشیده ادامه داد: - نمیوفته! این رو یک‌بار دیگه‌هم گفتم. سپس از بین آن دو گذشته و به راهروی خانه وارد شد. بنیامین دستانش را بر سر کشید و نفسش را بیرون فرستاد، اخمش را سروش می‌شناخت، از لبخند و شادمانی چندی پیشش هیچ خبری نبود، به پشت چرخیده قدمی سوی سوگل برداشت اما تا نام او را صدا زد سروش دست به بازوی او نهاد.- سوگل… دست سروش را که احساس کرد سرش را به راست و کمی بالاتر گردانده و خشمگین و منتظر سخنی از سوی او به چشمان مشکی‌اش خیره ماند، سوگل درِ جاکفشی را باز کرد و سروش لبخندی توجیه‌کننده زد. - کمی صبر کن، اگه بخوای عصبانی باهاش صحبت کنی بیشتر لج می‌کنه. ضربه‌ای به شانهٔ پسر جوان روبه‌روی خود زد و ادامه داد: - اصلا بزار من باهاش حرف می‌زنم. مجبور بود کاری انجام دهد، کاری کند تا سوگل راضی شود بلکه مورد آزار بنیامین قرار نگیرد. بنیامین سر برگردانده و به سوگل که درحال بستن بند کفش‌هایش بود خیره شد، انتظار شنیدن صدای سروش را می‌کشید که به جای آن در ثانیه‌ای کوتاه صدایِ بلندِ برخورد تنِ سروش به در و در به دیوار، قلب هر دو را به تند تپیدن وا داشت.
  3. پارت صد و نهم سوگل متعجب شد و درجا ایستاد، ابروهایش درحالی‌که به‌هم نزدیک می‌شدند بالا رفته و سرش مقداری جلوتر خزید: - چرا؟! میلاد مچش را در فضا تکان داد و با پوزخندی بر شانس خود گفت: - فروخته دیگه. بهش می‌گم چرا به من چیزی نگفتی می‌گه خریدار قیمت خوبی پیشنهاد داد حتی یه مقدار بیشتر از قیمتی که املاکی گفته. سوگل سر تکان داد و دل‌گرفته پاسخ گفت: - باید بهت می‌گفت، قبوله که به پول احتیاج داشته، ولی اگه به توهم می‌گفت و تو مغازه رو می‌خریدی، اون باز به پولش می‌رسید. دستی پشت سرش کشید و آرنجش را روی ویترین قرارداد. از جا برخاسته و سوی در مغازه گام نهاد. - نگفت دیگه؛ نامردی کرد. دوسوی لبانش پائین کشیده‌شد و چشمانش بی‌فروغ. - حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟! میلاد گوشی را مابین شانه و گوش راستش قرار داد و پیراهن در تن مانکن جلوی مغازه را مرتب کرد و گفت: - چه کار کنم دیگه. مجبورم خالی کنم. سوگل چهار انگشت دست چپش را بر پیشانی‌اش کشید و با اخم گفت: - الان‌که قرارداد رو هم‌بسته بهت چقدر وقت داد؟! یا باید با صاحب جدید حرف بزنی؟ میلاد گوشی را در دست گرفته و نگاهی به دو سوی راهروی طویل و تمیز که دو لاینش پر از مغازه بود انداخت و حینی که به داخل برمی‌گشت گفت: - نه؛ گفت خودش از صاحب جدید یه هفته وقت گرفته، گفت اونم می‌خواد کارش رو شروع کنه. *** دیروز به‌محض آن که از مغازه رفته بود خود را به املاکی نزدیکی رسانده و درخواست داد مغازه‌ای خوب برایش پیدا کند. حالا سوگل نیز در اتاقش نشسته و برای رفتن به بانک کمی بر لبانش رژ میزد، سردردش بهتر شده و عجله داشت به بانک برود تا شاید سرگرم بگردد و ساعتی غمش را فراموش کند. از جا برخاست و مقنعه‌اش را از روی دسته صندلی میز توالت برداشت، آن را چپ کرده تا آمد بر موهایش بگذارد صدای خندان بنیامین به گوشش رسید، دستانش شل و مقنعه بر زمین افتاد. - چطوری سروش؟! حاضری؟! لرزش دستانش بار دیگر آغاز شد فقط لرزش دستانش نبود احساس می‌کرد تمام وحودش از درون می‌لرزد، زیر لب گفت: «برای یه کارت بانکی این موقع صبح تا این‌جا نمیاد!» سروش که پس از باز کردن در به آشپزخانه رفته بود، در حالی که برای مهمانش استکانی بلورین را پر از چای خوش‌رنگ هندی می‌کرد گفت: - من حاضرم، احتمالاً سوگل هم‌ حاضر شده باشه، تا من گوشیم رو از اتاقم میارم تو هم اون رو صدا بزن. بنیامین که از نزدیکی به سوگل شادمان بود با کمال میل پذیرفته و سوی اتاقش گام برداشت، اول جلوی آینه کنار در اتاقِ سوگل دستی بر موهایش کشید و سپس با دو گام خود را به در رسانده و انگشت وسطش را بر آن کوبید. سوگل حرفی نزد و دست به صندلی گرفت، کمرش را خم کرده و مقنعه را از زمین برداشت، بر سرش که نهاد در توسط مرد باز شد. لایه دیگر مقنعه را که بر روی دیگری قرارداد چشمانش بر لبان خندان و کوتاه بنیامین گره خورد. - به‌به آماده‌ای که… سپس کمی سرش را عقب برده و سروش را مخاطب قرار داد: - سروش! سوگل هم آمده‌است، پس تا دیر نشده بیا بریم. سروش همان‌طور که به سمتش می‌آمد، دست در جیبش برده و جواب او را داد: - بیاچاییت رو بخور بعد بریم. بنیامین جلو رفته و کیف سوگل را در دست گرفت، تا سوگل خواست اعتراض کند او پیش‌دستی کرد. - نه! برای خوردن چای وقت زیاده! به پشت چرخیده و با نگاه به سوگل گفت: - فعلا بریم آزمایشگاه. سوگل بغضش را به‌سختی سرکوب کرده و با من‌ومن گفت: - من… من نمیام. با شنیدن سخن او لبخند لبان سروش محو و پاهای بنیامین جلوی در اتاق متوقف گشت.
  4. پارت صد و هشتم خواست دستش را بالا ببرد و افتخار نوازش آن را نصیب برگ درخت کند که سردرد سبب چرخیدن دنیا دور سرش گشت، چشمانش را بست و دستش را از نزدیکِ برگ عقب کشیده بر چشمانش نهاد. خم شد و لبه سنگ صورتی دور باغچه نشست، صدای نزدیک گربه‌ای را که شنید چشم باز کرد. گربه‌ای که سوگل نام پشمک را برایش برگزیده بود، هر روز باید در حیاط خانه حاضری‌اش را می‌زد. از دیدن او لبخندی بر لبانش نشسته، گربه جلو آمد، دستش را دراز کرد بر کمر سفید پشمک بکشد که متوجه کارت بانکی جلوی پای او شد. دستش را پایین کشیده و کارت را برداشت، کارتی آبی از بانک ملی که با خطوط درشت نام «بنیامین بیات» را بر دیدهٔ منت گذاشته بود. پشمک که خود را برای نوازشی پرمهر آماده کرده بود چشمانش به‌همراه دست سوگل حرکت کرده و روی دوپایش نشست. سوگل لبه کارت را چند باری به نوک انگشت شستش کوبید و آه کشید، چشمانش را از زور درد ریز کرده و پشمک چشم‌آبی را مخاطب قرار داد: - وقتی خودش‌هم نیست یا بابا حرفش رو می‌زنه یا وسایلش وجودش رو یادآوری می‌کنن! او که سخن می‌گفت پشمک نیز میومیو می‌کرد، انگار که او نیز برای سوگل دل بسوزاند و قصد دل‌داری دادنش را داشته باشد. موبایلش که بار دیگر زنگ خورد، نگاه از پشمک گرفته و گوشی را از کنارش برداشت. - ببخشید یکی اومد مجبور شدم قطع کنم. لبخندی که زد درد با تیر کشیدن پیشانیش اعلام حضور کرد. - قرار بود یه‌چیزی بهم بگی! میلاد به تی‌شرت سفیدی که چند روز پیش سوگل در مغازه‌اش دید و از قضا خیلی خوشش آمد و حالا لباس در تنش نشسته بود خیره گشت؛ مثلاً امروز قصد داشت سوگل را با پوشیدن این لباس خوشحال کند، اما این‌جور که معلوم بود قراره امروز کنسل بود. - مهم نیست، دلم نمی‌خواد با حرفام سر دردت رو بدتر کنم. به مسیر رفتن پشمک خیره شد و گفت: - گوشی که به درد شنیدن حرف‌های تو نخوره رو باید کَند انداخت دور! میلاد لبخند زد، از داشتن سوگل بسیار خرسند بود. قضیه ساعتی پیش و سخنان صاحب مغازه که یادش آمد شروع کرد. - یک ساعت پیش صاحب مغازه‌ام اومد پیشم... سوگل که تا همان لحظه گمان می‌کرد مغازه از خود میلاد است متعجب گشته و پرسید: - صاحب مغازه؟! من فکر می‌کردم مغازه از خودته! - قسمت نشد بخرم. سخنی که از سوی سوگل نشنید، ادامه داد: - با حرفی که زد خوش‌گذرونی دیشب از دماغم بیرون کشیده شد. سوگل نگران شده و از جا برخاست، دستش را به درخت گرفته و خود را قدمی سوی خانه کشاند. - مغازه‌ رو فروخته!
  5. پارت صد و هفتم میلاد دستی بر سرش کشید و سر تکان داد، خودکار درون ویترین را برداشت و به خط خطی پشت رسیدی مشغول گشت. - امین امروز نیومده مغازه، به مادرم هم نمی‌تونم بگم، آخه خیلی روی داشتن این مغازه برام حساب باز کرده بود. مکثی کرده و خودکار را انداخت، ادامه داد: - خیالش راحت بود پسرش شغل خوبی داره! سوگل دستگیره در سالن را به پایین فشرده و قدمی بیرون گذاشت. - چه اتفاقی افتاده؟! پس من به‌درد چی می‌خورم؟! به من بگو! لبخندی غمین بر چهره‌ی میلاد نقش کشید و سری به بالا راند. قبل‌از آنکه حرفی بزند پسر آقای حبیبی به داخل مغازه‌اش آمد، خنده‌ی روی لبش و جعبه شیرینی درون دستش نشان از حال و خبر خوبش را داشت؛ قسمت پایین گوشی را به دهانش نزدیک کرد و رو به سوگل گفت: - سوگل می‌گیرمت. سپس گوشی را پایین آورد و تلفن را قطع کرده از جا بلند شد، او نیز لبخند بر لب راند، نباید ک همه دردش را بدانند! از پشت ویترین خارج گشت و به سوی محمد رفت. دست به سویش دراز کرد و گفت: - به‌به آقا محمد! خوش‌خبر باشی! محمد نیز دستش را به دست میلاد سپرد و جعبه شیرینی را سمتش گرفت، دستانشان را که از هم جدا کردند، میلاد به شانه او ضربه زد و با دست دیگرش دانه‌ای از شیرینی درون جعبه را برداشت. - دیروز مراسم عقدکنونم بود، گفتم برای شما همکارا شیرینی بیارم. لبخند میلاد عمق یافته و رو به همکارش گفت: - پس بوس رو بده بیاد! روبوسی که می‌کردند محمد نیز لبخند بر لب آورده و گفت: - ان‌شاءالله قسمت خودت. خنده‌ی میلاد محو گشت و به شیرینی درون دستش خیره گشت، چقدر روز عروسی‌اش با لیلیِ قلبش را متصور شده بود، عروسی که با حرف نزدن سوگل معلوم نبود کی به وقوع بپیوندد.محمد ضربه دیگری بر شانه چپ میلاد زد و پرشور ادامه داد: - خوب دیگه آقا میلاد، من برم این شیرینی‌ها رو بین بقیه پخش کنم. میلاد سربلند کرد، لبان کش آمده‌اش سبب چین افتادن دور چشمانش شد. - برو محمد جان، خوش‌بخت بشین. سوی ویترین گام نهاد و شیرینی مورد علاقه‌اش را در دهان گذاشته پس‌از فکری سر تکان داد. به قول خودش کم غم و غصه داشت! حالا داستان مغازه هم به آن اضافه شد. *** آفتاب که بر موزاییک‌های حیاط تابیده بود چنان داغ‌شده بودند انگار که عزیزی را ازدست‌داده باشند، دمپایی‌های پرنگینش را به پا کرد و قدمی جلو رفته گوشی را پایین آورد. نفس عمیقی کشید، نگاه به موزاییک‌ها که برقِ نور آفتاب را بازتاب می‌کردند سبب تشدید سردردش می‌شد. از سکوی حیاط پایین رفت و خود را به باغچه خوش رنگشان رساند، چشمان بی‌حالش را بالا کشانده و برگ‌های سبز درخت سیب را از نظر گذراند. صدای گنجشکانی که درون درختان لانه داشتند حس زندگی را بر او القا می‌کرد.
  6. پارت صد و ششم انگار که امروز حال هر دو به یکدیگر وصل باشد میلاد نیز بهر خبری که به گوشش رسیده بود پوکر و افسرده‌حال در مغازه‌اش نشسته و اطراف آن و لباس‌های آویزان شده از چوب‌کت‌های دیواری را از نظر می‌گذراند. امین‌؛ محرم دردهایش نیز به دلیل مریضی پسر کوچکش به مغازه نیامده بود. دو خانم جوان وارد مغازه شده و پس‌از سلامی کوتاه دیده رنگینشان را بر پیراهن‌ها و تی‌شرت‌های آویزان شده دوختند، میلاد نیز از جا بلند شد و تصمیم گرفت راهنمایی‌شان کند. سوگل پس‌از رفتن بنیامین دیگر خوابش نبرد اما سردردش جای بهتر شدن به‌خاطر سخنان او بدتر گشته و علاجی نداشت آن را به دیوار بکوبد بلکه ساکت شود! چشمانش را بسته و مشتش را سوی پیشانی دردناکش برد، پی‌درپی بر آن می‌کوبید و از خدا خواهش می‌کرد دردش ساکت شود، حتی مسکن‌های قوی‌ای هم که خورده بود علاج نکرده و می‌دانست تا اعصابش آرام نشود سردرد نیز نمی‌خوابد. سروش نیز پس‌از رفتن بنیامین قرص‌های مسکن و صبحانه‌ای مفصل که لیوانی آب پرتقال را نیز شامل می‌شد درون سینی برای دخترش آورده و سپس به محل کارش رفته بود. سوگل نگاهی به صبحانه انداخت، سر تکان داده آهی کشید. صدای زنگ متفاوت موبایلش که مخصوص میلاد بود را شنید، روی پهلوی چپ چرخید و دستش را سمت موبایلش که روی میز عسلی قهوه‌ای تیره‌اش قرار داشت دراز کرده و آن را از میان انبوه بسته‌های قرصِ روی رومیزیِ بافتِ سفید برداشت. از جا که بلند شد سرش تیر کشید و همین امر سبب گشت اخم کند، انگشتش را روی آیکون سبز به بالا کشید و گوشی را کنار گوشش قرار داد: - الو؟! میلاد که متوجه پاسخ دادن سوگل شد، گوشی را از روی میزِ ویترین برداشت و سرفه‌ای ساختگی برای صاف شدن صدایش کرد. - سلام هلو! لبخندی تلخ به صورت سوگل دست نوازش کشید و آهی را ضمیمه آن کرد. «همین یکی دو ساعت پیش یه خطر خیانت رو رد دادم.» - هلو؟! یادش به شب قبل افتاد، شبی که میلاد برایش تعریف کرد با خواهرزاده‌هایش انیمیشن عصر یخبندان دیده و سوگل نیز با لبخند گفته بود که از کاراکتر «هلو» خوشش می‌آید و حالا به سبب همین امر میلاد او را با این نام صدا می‌زد. تن صدای میلاد را که شنید از فکر بیرون پرید. - صدات چرا گرفته؟! پاهایش را زیر پتو جمع کرده چهار زانو زد، دستش را نیز از سرِ درد به پتو کشید و پاسخ داد: - سرم درد می‌کنه. ابرو بالا پراند و ادامه داد: صدای تو هم نشون میده سرحال نیستی! « تشخیص حال خراب فقط از روی صدا و پشت تلفن؟! از آپشن‌های عاشقی‌ست مگرنه؟» لبانش به ذره‌ای لبخند کش نمی‌آمد بس‌که غم در دل داشت، روی‌میز ضرب گرفته و به عبور افراد از جلوی مغازه‌اش خیره گشت. - مسکن خوردی؟! می‌خوای چیزی برات بیارم؟! سوگل پتو را کنار زده و از تختش پایین آمد، آیینه کوچکش را از کشوی میز عسلی خارج کرده و خودش را نظاره کرد. چشمان سرخ و صورت تبدارش ثابت می‌کرد که چه حال بدی دارد. اما می‌دانست اگر به حیاط برود ممکن است حالش بهتر شود، سیاهی محض که چشمانش را فراگرفت سبب سرگیجه‌اش شد، خم گشته بهر نیافتادن دست بر لبه‌ی تختش گرفت. - آره… نه دستت درد نکنه! آهی که میلاد کشید از گوش معشوقش دور نماند و آنگاه که آهسته سمت در قدم می‌نهاد از میلاد پرسید: - چی روی دلت سنگینی می‌کنه؟! بهم بگو!
  7. پارت صدو پنجم کمتر از پنج دقیقه بود که گرمای خواب چشمانش را سوی تاریکی رانده اما صدا و نشستن دست پدر بر شانه‌اش اجازه پیشروی به این زمان کوتاه را نداد. - سوگلِ بابا؟! دست بر سرش نهاد و یک چشمش را تا نیمه‌باز کرد، رویش که سوی دیوار کنار تختش بود را برگرداند و صدایی که گویی از ته چاه می‌آمد را سوی پدر حواله کرد: - جانم؟! سروش آباژور صورتی روی‌میز عسلی را خاموش کرده و با لبخندی گفت: - بهتری؟! پاشو بنیامین اومده برین آزمایشگاه!روسری دور پیشانی‌اش را مابین انگشتانش فشرده و از پس دندان‌های کلید شده‌اش گفت: - نه بابا! خواهش می‌کنم. اصلا حالم خوب نیست. سروش دهان گشود حرفی بزند که بنیامین عرض اتاق سوگل را پیمود و جلو آمد، اخم ابروانش نشان از شاکی بودنش داشت، انگشت اتهامش را سوی سوگل گرفت و گفت: - واسه من فیلم نیا سوگل، پاشو بریم، من حوصله معطلی ندارم. سوگل اخم کرده و سر تکان داد، سروش نیز اخم کرد، دلخور شد، او به خود اجازه نمی‌داد اینگونه با سوگل حرف بزند ولی حالا بنیامین... خم شد و کف دستش را بر پیشانی تک دخترش نهاد، عرق سرد که بر دستش نشست آشفته گشت، سوگل پتو را روی سرش کشید و سروش کمر خم شده‌اش را صاف کرد، به بنیامینِ ترش‌رو نزدیک گردیده و گفت: - زود قضاوت نکن بنیامین! حالش خوب نیست، عرق سرد زده! از کنار سروش قدم برداشته و به نزدیک سوگل رفت، بالای سرش توقف کرد، صدایش عطوفت یافت و لبخندی محو بر چهره‌اش کشید. - خب مگه من چی می‌گم؟! دارم می‌گم می‌ریم آزمایش می‌دیم بعدم می‌برمت دکتر. هان؟! سوگل پتو را از سر خود کشیده و ساعد دستش را تکیه‌گاه بدنش برای نیم‌خیز شدن برگزید، حرف‌های بنیامین دردش را تشدید و اعصابش را به‌هم می‌ریخت، موخای قهوه‌ای چسبیده به پیشانیش را کنار زد، با چشمانی ریز به پدرش خیره گشت و جواب بنیامین را داد: - بابا به خدا حالم خوب نیست، سرم هم درد می‌کنه هم گیج میره! به خدا حس می‌کنم سرم چند کیلو شده. نمی‌تونم بایستم. سروش نیز سوی بنیامین قدم نهاد و دست بر شانه‌ی او گذاشت، دیده به رنگِ پریده سوگل هدایت کرده و گفت: - باشه باباجان، می‌دونم. باور می‌کنم، تو استراحت کن به امید خدا فردا میرین برای کارای آزمایش. سپس فشاری بر دست بنیامین وارد و او را سوی در حرکت داد، لبخندی که به سوگل زد سبب شد دل او آرام گیرد. بنیامین دست بر دست سروش گذاشت و آن را جدا ساخت، خط عمودی میان ابروانش که اخم و خشمگینیَش را جار می‌زد، جلا بخشید و رو به سروش گفت: -‌ تو چرا از پیش خودت حرف می‌زنی؟! من کلی منتظر نشستم نامه رو بگیرم. سروش در را بست، خواست جوابی بدهد که بنیامین مانع شد، تندتند قفسه‌ی سینه‌اش حرکت می‌کرد و لبانش را برهم می‌فشرد. - هیچی نگو، سوگل همیشه یه جوری من رو سر دُوونده تو هم پشتش بودی! سروش بازهم دست بر شانه بنیامین نهاد، اما او قدمی عقب رفته و عصبانی لب زد: - نمی‌خوام چیزی بشنوم؛ ده روزه تو قراره با این دختر حرف بزنی و راضیش کنی ولی کو؟! سپس پشت به سروش کرد و سوی در رفته در دل نجوا کرد: - مگه من چی کم دارم که اون رو به من ترجیح می‌ده؟!
  8. پارت صد و چهارم پیراهنِ سبز یشمی‌اش را پوشیده و آن را به درون شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش هدایت ساخت، کراوات مشکي را نیز از کشوی میز آرایشش که چوبی به رنگ زرشکی داشت برداشت و پس از بستن کمربندِ مارکش از اتاق خارج شد. صدای ظروف از آشپزخانه می‌آمد و نشان می‌داد که مادرش در آن‌جا حضور دارد. جلو رفت و از مقابل اتاق پدر که با وسایل پزشکی مزین شده وپدر روی تخت در خواب به سر می برد گذشت، به آشپزخانه که رسید مادرش را مخاطب قرار داد. - مامان میایی این کراوات رو برام ببندی؟! زهرا دست از شستن ظروف کشیده و با لبخند سوی فرزندش گام نهاد، دستان خیسش را به دامن مشکیِ پایش مالیده و سپس کراوات را از دست او گرفت. بنیامین مقداری خم گشته و سرش را بالا برد، حینی که مادر در حال بستن کراواتش بود گوشه بیرونی چشم راستش را خاراند و پرسید: - روژین هنوز خوابه؟! کراوات را که بست دستی بر آن کشیده سپس با لبخند خیره تنها مرد خانه‌اش شد، به مبل روبه‌رو اشاره کرد و گفت: - نه پسرم، اون‌جا نشسته. بنیامین دستانش را بالا برد و سر مادر را به لبان خود نزدیک ساخت، بوسه‌ای بر موهای جوگندمی و خوشبوی او زد و گفت: - دستت درد نکنه چشمات رو قربون! مادر دست او را گرفته و از سر خود جدا کرد، بوسه‌ای به پشت آن نهاد و حینی که سربالا می‌آورد گفت: - خدا نکنه جونم. لبخند کمیابش را سوی مادر فرستاده و به سمت خواهرش رفت. دستانش را روی پشتی مبل گذاشت و تا کنار گوش او خم شد. - قشنگِ من چرا نمیاد صبحونه بخوریم؟! روژین با صدای برادرش از فکر خارج شد و از تکیه‌گاه مبل فاصله گرفت، سوی بنیامین چرخید و لبخندی ساختگی را به او هدیه داد. - صبح‌به‌خیر داداش. صاف ایستاده مبل را دور زد و در کنار خواهرش جای گرفت. روژین با پوست اضافه لبش سرگرم شده و ادامه داد: - میل ندارم. بنیامین چانهٔ روژین را در دست گرفت و صورت او را به سمت خود برگرداند، خنکای لبخندش را به چهره‌ای که سیبِ نصف شدهٔ خودش بود پاشاند و گفت: - چی شده که خواهر شکموی من میل نداره؟! روژین لبش را رها ساخته و شاکی سوی برادرش چرخید. - من شکموام؟! بنیامین خنده‌اش را رها ساخت و کف دستانش را برهم کوبید. گفت: - آ! آفرین، همینه. روژین من باید پر انرژی باشه. لشکر ابروانش عقب‌نشینی کرده و چشمانش پرآب گشت. - حوصله ندارم چون… مکثی کرد و مچ دست راستش را رقصاند، مغموم ادامه داد: - از این‌که می‌خوای ازدواج کنی خوشحالما! ولی… زهرا دست به سینه برده و خیره به همسر بی فروغش به سخنان فرزندانشان گوش سپرد. آه کشیده در دل رو به شوهرش گفت: - اگر تو به این حال نیفتاده بودی، اگه حرفم رو گوش داده بودی، الان زندگی من و بچه‌هامون این نبود، الان... ادامه‌ی سخن روژین سبب گشت حرفش را قطع کند - تو برام هم برادر بودی هم پدر، سخته… قطره اشک زیر چشمان قهوه‌ایش که بی ربط به رنگ چشم مادرش نبود را گرفت و گفت: - وقتی به این فکر می‌کنم که با ازدواج کردن از پیشم میری دلم می‌گیره! بنیامین از جا برخاست، روبه‌روی خواهر بیست ودو ساله‌اش روی انگشتان پا نشست، دستان او را که در میان دستانش گرفت قطره‌ٔ اشک روژین با دست برادر اُنس پیدا کرد. - مگه کجا میرم که اشکت درآمد؟! فوقش سه چهار تا کوچه اون‌ورتره! زانوهایش را بر زمین گذاشت و دستش را دور گردن خواهرش پیچاند، بر سر او بوسه زد و سرش را به سینه خود چسباند، خیره مادر گشته و روژین را مخاطب قرار داد: - من هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت تنهات نمی‌زارم. مگه من به‌جز تو و مامان کی رو دارم؟! با یادآوری خاطرات سخت و دردناک کودکیشان که لبخند در آن نایاب بود دیدهٔ قهوه مانندش دریایی شد. پشت کمرِ خواهرِ تپلش را نوازش کرده در دل به او گفت: - انتقام بی‌پدریِ تو و جوونی نکردن خودم رو می‌گیرم! گناه ما چی بود که مادرمون باید تو خونه مردم کار می‌کرد ولی زن اون مرتیکه مثل ملکه‌ها زندگی کنه! روژینم! بهت قول می‌دم که تاوان می‌ده! بدجورم تاوان می‌ده
  9. پارت صد و سوم با فکرِ این‌که شاید چیز شیرینی بنوشد دردش کمتر شود از جا بلند شد، از بهر سردرد تمام بدنش سست بود، بی‌حال و خسته یک دستش را به دیوار گرفت که نکند بیوفتد و انگشتان شست و اشاره‌ی دیگری را به دو سوی پیشانی‌اش فشرد، دست‌به‌ دست‌گیره نقره‌ای درگرفت و آن را پایین کشید. سالن خانه در تاریکی محصور و چشم، چشم را نمی‌دید، از راهی که در ذهنش ثبت داشت حرکت کرد و دستش را روی رد اشک‌هایش که خارشی بر پوستِ سفیدش ایجاد کرده بود کشید. به آشپزخانه که رسید از تک پله‌ی جلوی آن بالا رفته و کلید را فشرد. نوری نه‌چندان زیاد که خانه را دربر گرفت سبب شد سروش که روی مبل به‌خواب‌رفته بود بیدار شود، نیم‌خیز گشته و با دیدن سوگل نامش را بر لب جاری ساخت. سوگل که شک حضور پدرش در سالن را نمی‌زد ترسیده حینی کشید و سوی او برگشت به‌خاطر ترس دردِ سرش فزونی یافته و دست بر سینه‌اش نهاد. - سرت درد می‌کنه دخترم؟! دستمال بستی آخه! به یخچال تکیه زد و محزون جواب پدر که آرنجش را تکیه گاه تنش کرده و با چشمی ریز شده نگاهش می‌کرد، داد: - اوهوم. جای قطراتی که پاک‌کرده بود خالی نمانده و با دیدن سروش و یادآوری حرف چند ساعتِ پیشش دوباره رد اشک صورتش را رنگین ساخت. سروش از جا بلند شد و سوی آشپزخانه‌شان گام برداشت، صندلیِ طوسی میز نهارخوری را به سمت دخترش کشید و گفت: - تو بشین تا برات یه آب قند درست کنم. به حرف پدرش گوش کرد و نشست، سروش از درون کابینتِ خاکستری که راه‌راه‌های مارپیچ و سفید داشت شیشه گلاب را برداشت و سپس لیوان آبی را پر از قند کرد. محلول مورد نظرش که آماده شد لیوان را جلوی سوگل گرفته و کنارش ایستاد، دستش را روی پشتی صندلی او گذاشت و گفت: - بخور که ان‌شاءالله خوب شی، صبح می‌خوای بری آزمایش بدی اذیت نشی. لیوان را که به سمت دهانش می‌برد پایین آورد و پلک بر هم فشرد. اگر بنیامین هم دست برمی‌داشت پدر دست‌بردار نبود، جمله‌اش که پایان یافت سر سوگل را نوازش کرد و به سوی اتاقش گام نهاد، می‌ترسید از این‌که سوگل با حرفش مخالفت کند و او باری دیگر بر سرش داد بکشد. *** بهر کاری که کرده بود خنده از لبانش محو نمی‌شد، بااینکه ساعت، سه بامداد را نشان می‌داد اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. نخ به نخ پاکت سیگارش دود هوا می‌شد و ریه‌هایش را گرم می‌کرد، فضای اتاقِ تاریکش که به‌سبب آباژور سرمه‌ایَش نور کمی داشت را پیمود. به سوی کتی که امروز به تن کرده بود رفت، سکوت خانه حس آرامشی را به او القا می‌کرد، کت اسپرتِ مشکی را از روی جالباسی پشت در برداشت و نامه محضر را از جیب آن خارج ساخت. - جواب آزمایش که فردا بعدازظهر بیاد در اولین فرصت قرار محضر رو هم می‌زارم. لبخندی مرموز بر لب راند، سوی عکس ظاهر شده میلاد که روی‌میز کارش بود نگاه افکند. - کاری می‌کنم که از بدبختی اسم خودت رو یادت نیاد چه برسه به سوگل! جلو رفته نامه را روی‌میز گذاشت و عکس را جایگزینش کرد. - اون روز رو می‌بینم که خودت با زبون خودت رابطه‌ات رو با معشوقهٔ من تموم کنی! با انگشت وسطش ضربه‌ای به‌عکس خندان مرد زد و سر تکان داد. - با زبون خودت! کیفش را از روی صندلی بلند کرده و از زیپ جلوی آن کاغذ قراردادی که بسته بود را بیرون آورد، متن درشت بالای برگه و امضای خود و صاحب ملک که پایین برگه خودنمایی می‌کرد را نظاره‌گر شده و دندان برهم فشرد. - هیچ کاری برای من نشد نداره! شاید چند روزی وقتم رو بگیره ولی می‌شه. گوشهٔ برگهٔ آسهٔ قرارداد را در دست فشرده و به پنجره اتاقش خیره گشت. - این هم اولیشه آقای میلاد حیدری!
  10. سلام خوبی.

    عزیز تو که سرعت العملت بالاس رمان منم بخون  😁

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 19
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      وای از تو😅از اون مادرا میشی😅😅ادامه باوانم نخوندی؟

    3. mmmahdis

      mmmahdis

      سلام چطوری ادامه رو‌خوندی؟

    4. mmmahdis
  11. صد و دوم *** سرش از شدت درد کم مانده بود بترکد، مسکن‌هایی که خورده بود نیز در برابر درد کم آورده و جواب‌گو نبودند. ساعاتی پیش که به خانه رسید و پدر خبری را به او رساند تمام خوشیِ مهمانیِ شب از دماغش کشیده شد. از جایش برخاست و با کمک دیوار به سمت کمد لباسش رفت، دست به دستگیره نقره‌ای آن نهاد و کشوی روسری و شال‌هایش را خارج ساخت‌.از میانشان روسری‌ را برای بستن سرش برگزید، حینی که می‌بست راه برگشت را در پی گرفت، چشمانش از شدت درد ریز شده و می‌سوخت، شاید هم بهرِ بغضِ گلویش می‌سوخت! بغضی از بخت بد و شانس بد و سمجی بنیامین! با یادآوری گفته پدر خود را بر تخت رهانید و آهی کشید.«دخترکم‌ صبح منتظر بمون بنیامین میاد دنبالت، باید قبل‌از رفتن به بانک به آزمایشگاه برین. از محضر نامه گرفته.» قطره اشکی که دیده‌اش را تار ساخت چشم برهم گذاشت و اشک با سرعتی زیاد خود را به سایه‌بان گردنش یعنی زیر چانه‌اش رساند. او جواب مثبتی به بنیامین نداده و حالا او برای عقدشان از محضر نامهٔ آزمایشگاه گرفته بود! بنیامین با کاری که کرد به سوگل فهماند که ول‌کن قضیه نیست و سر حرفی که زده‌، ماندگار است! سوگل می‌دانست که اگر یک قدم سوی آن آزمایشگاه کذایی بردارد بنیامین تا رسیدن به هدفش او را کشان‌کشان می‌برد! دستش را روی سرش وچشمانش را برهم گذاشت، لبش را نیز به دندان گرفت، آه کشید و سرش را به طرفین تکان داد.دلش برای میلاد می‌سوخت، میلادی که هر لحظه انتظار می‌کشید سوگل راجب او با پدرش حرف بزند. میلادی که مانند چشمانش به سوگل اعتماد داشت و سوگل مجبور به پنهان کردن بخشی از داستان زندگی‌اش از او بود. حینی که به سر به بالین می‌گذاشت قطره‌ی اشکی دیگر را به سوی همراهانش رانده و گفت:- خدایا دلت به من نمی‌سوزه اشکال نداره! من عادت دارم، ولی میلاد گناه داره، به اون رحم کن.
  12. پارت صد و یکم خندهٔ عمیقی که بحر کلام اهورا بر لبان جمع سه‌نفره آن‌ها تمثیل گردید با تک جمله زنی از سوی سرویس بهداشتی که در انتهای رستوران قرار داشت به ترسی شگرف تر در دل میلاد بدل گشت. - این خانوم همراه کیه؟! حالش بد شده. میلاد زیر لب «یا خدا»یی گفته و به‌سرعت برخاست، امین نیز بلند شده و المیرا آشفته سوی سرویس چرخید. قلب میلاد نگران تندتند می‌تپید و پاهایش با سرعتی همانند دو او را سمت سرویس می‌کشاند. جز او چند نفر دیگر نیز با نگرانی به آن سمت قدم برمی‌داشتند.به نزدیک سرویس‌ها که رسید سوگل به همراه زنی که خبررسان بود زیر شانه‌های خانمی دیگر که درشت‌اندام و رنگ‌پریده بود را گرفته و از مکان مذکور خارج می‌شدند. میلاد که محبوبش را با حالی مساعد دید نفسی آسوده کشید، سوگل زن را به همسرش سپرده و به سمت دلربایش گام نهاد، میلاد نیز به سوی او رفت و درحالی‌که ابتدای ابروانش کمی بالا رفته بود گفت: - این خانمه بد گفت، خیلی ترسیدم. سوگل دستانش را بالا برد و چند تاری از موهای آرام‌ِجانش را که در پیشانی‌اش بود با لبخندی به سوی دیگر موهایش رانده و گفت: - نترس بادمجون بم آفت نداره. دست چپش را پشت کمر سوگل نهاد و او را به جلو حرکت داد. لبخندی زده و شیطنت‌آمیز گفت: - جرأت داره داشته باشه؟! *** شامشان را خورده و حالا آماده‌ی رفتن بودند، جلوی در از یکدیگر خداحافظی کرده و از خانواده امین جدایی گزیدند. میلاد مسیرش را سوی راست خیابان کج کرد و نگاهش را سمت سوگل. - ماشینم اون‌جاست، بیا بریم. به پل نرده‌ای که روی جدول بود رسیدند، میلاد نگاهی به کفش‌های سوگل انداخت و دست محبوبش را به میان مشتش گرفت. - حواست به این پل باشه، پاشنه کفشت گیر نکنه بیفتی! آهسته از پل گذشته و حینی که درون ماشین که درش توسط میلاد برایش باز شده بود جا می‌گرفت او را مخاطب قرار داد و گفت: - میگم! این طهورایی که اهورا می‌گفت کیه؟! تو که گفتی امین همین یه بچه رو بیشتر نداره! میلاد خنده‌اش گرفته و سر تکان داد، از خنده او سوگل لبخند بر لب راند و خیرهٔ چهره‌ی میلاد شد. - چرا می‌خندی؟! - طهورا دوست اهوراست. سوگل انگشت‌به‌دهان گرفت، انگار که چیزی برایش روشن نباشد ابرو در هم تنید و پرسید: - ولی اهورا جوری صحبت می‌کرد انگار پیششه!میلاد ماشین را روشن کرده چراغ آن را زد و هنگامی که راه می‌افتاد گفت: - آخه دوستش به چشم ما نمیاد، خیالیه! تعجب سوگل به‌همراه خنده‌ای شاد سوی صورتش قدم برداشت. - چه جالب! ثانیه‌ای سکوت کرد و با یادآوری چیزی خنده‌اش عمق یافت. - میلاد توجه کردی دوست خیالیش دختره! خنده‌ی میلاد نیز ژرف یافته و سر تکان داد. - الان این‌جوریه بزرگ بشه از اون پسرا میشه! سوگل خواست جوابی بدهد که زنگ موبایل میلاد مانع شد، پس سر به سوی پنجره چرخانده و فکرش ناخواسته پر زد سوی نکات پنهان کردهِ زندگیش! تماسی از سوی فاطیما، دختر دوازده‌ساله مرجانه که زنگ زده بود از دایی‌اش قول بگیرد در خانه پدر بزرگ برای دیدن فیلم جدیدشان که ژانر مورد علاقه میلاد را داشت مانند شب قبل همراه او و خواهرانش شود.
  13. پارت صدم نگاه حیران همه جز سوگل سوی اهورا برگشت. منظوراو را همان اول متوجه شد و سر به پایین خم کرد، امین‌ که محزون شدن سوگل را دید به اخم خوش‌آمد گفته و نام پسرش را نوا داد. المیرا لب به دندان گزیده و چشمان میلاد غم را پذیرا شد. حرف پسرک را قبول داشت، خدایی سبب غم و غصه میلاد شده و حالا انگار که همه داستان را بفهمند احساس می‌کرد تمام چشم‌های حاضر در رستوران بازخواستش می‌کنند. المیرا دست پسرش را در دست گرفته و سپس با جنباندن سر گفت:- مگه نگفتم فالگوش وایسادن کار خوبی نیست؟ اهورا خیلی ریلکس نگاه از چشمان قهوه‌ای و اخم‌آلود مادر گرفته و به سوی پدرش چرخید: - من فالگوش وانسادم، طهورا شنید اومد به منم گفت. پسرک سه ساله سرش را به سوی میلاد برگرداند، ابروان نازکش بر تخت پیشانی‌اش نشسته و‌ گفت:- عمو من به طهورا گفتم فالگوش وایسادن کار بدیه ولی... سر تکان داد و با چهره گرفته‌ای ادامه داد: - ولی خب دیگه؛ شنیده بود، به من گفت، منم شنیدم! امین خواست به عتاب فرزندش بپردازد که سوگل بغض حجیم گلویش را عقب رانده و محزون گفت: - کاری به بچه نداشته باشین، دروغ نمی‌گه که! میلاد، اندوهناک به چهره‌ی غرق در غم دلدارش خیره گشته دست او را که روی پای خودش قرار داشت در دست گرفت، لبان حالت دارش را به گوش سوگل نزدیک ساخته و گفت: - بچه‌ست، یه‌چیزی گفت. نبینم دنیام رو غم‌گرفته باشه! سوگل چشمانش که میلاد آن‌ها را دنیای خود می‌دانست بالا کشانده و به نگاه مهربان او دیده افکند. - انقدر شور بوده که پادشاه هم فهمیده! صدای امین که به گوششان رسید سر هر دو سوی او گردید. - این حرف‌ها برای قبل جواب دادن شماست سوگل خانم! المیرا پسرش را در برگرفته بود و در گوشش جملاتی را نجوا می‌کرد، از خوبی سوگل و عشق بین او و میلاد! امین مُهر لبخندی را با زور بر لبانش زد و برای اتمام جریان غَم‌انگیزِ کمی قبل گفت: - ولی جدی سوگل خانم نبودین ببینین چطور در نبود شما این میلاد عین بچه اشک می‌ریخت... به بچه‌اش اشاره کرده و ادامه داد: - این بچه هم همین‌ها رو دیده که این‌جوری می‌گه!میلاد نیز متقابلاً خندید و با نگاه به سوگل امین را مخاطب قرار داد: - آبرو نبر دیگه! سوگل خندید اما در دل غم داشت، دلش گرفت از یادآوری غصه خوردن میلاد! از جا برخواسته و با نگاهی به جمع، با لبخندی نه چندان واقعی گفت: - من دست‌هام رو می‌شورم و میام. تنها کسی که حال نالانش را می‌دانست و درک می‌کرد میلاد بود، چشمانش را حزن در آغوش خود حبس کرد و دستی بر موهای پشت سرش کشید. سوگل که رفت المیرا به شوهرش خیره گشته، سرتکان داد و لب زد: - خیلی زشت شد! امین شرمنده دستانش را در هم قفل کرد و سر پایین انداخت، اهورا که انگار حرفی نزده و اتفاقی نیافتاده باشد، پر آرامش روی‌میز خم گشته و حینی که موبایل پدرش را از کنار دست او برمی‌داشت، سفارش جدیدی را سویش حواله کرد. - من و طهورا پیتزا می‌خوریم!
  14. پارت نود و نهم امین نگاه عاشقانه‌اش را از فرزندش گرفته و از سوگل پرسید: - دیشب تولد خوش گذشت؟! سوگل فرد درون دیده‌اش را از اهورا به امین تغیر داده و با لبخندی تصنعی پاسخ گفت:- بد نبود، جاتون سبز. میلاد با شنیدن کلام خارج شده از دهان دلدارش سر به سویش گرداند و با آهی خیره‌اش شد. سوگل که نگاه او را حس کرد سر پایین انداخته با استکان قهوه‌اش سرگرم گشت. سکوتی که جمع را دربرگرفته بود توسط امین که گارسون را صدا زد شکسته شد، رنگیِ نگاهش را به میلاد هدیه کرده و با خنده او را مخاطب قرار داد. - خودمون سفارش بدیم، این میلاد خان که اصلا معلوم نیس حواسش کجاست! میلاد که سمع نامش به گوشش رسید، درحالی‌که جواب اهورا را می‌داد سوی امین چرخید. - باشه برای طهورا هم می‌خرم… سپس همانطور که هنوزهم دستش در دستان کوچک اهورا بود جواب امین را داد. - ببخشید حواسم پرت شد، آره سفارش بدین... مشکی نافذش را به صورت سفید اهورا مایل ساخته و ادامه داد: - که من و اهورا خیلی گشنمونه! نگاه به چشم‌های میلاد گره زده و با لبخندش مواجه شد، او می‌خندید اما سوگل دلخوری‌اش را از چشمانش می‌فهمید. میلاد که روبرگرداند سوگل آه کشید، المیرا زنجیر کلام را در دست گرفت و دختر روبه‌رویش را مخاطبش قرار داد: - اِن قدر که میلاد از شما تعریف می‌کرد دوست داشتم سریع‌تر ببینمتون. با فکری که به سرش خطور کرد به سرعت صفحه موبایلش را برداشت و به پشت خواباند، از بنیامین بعید نبود تماس بگیرد و سوگل توان جمع کردن سوتی دیگری را نداشت.میلاد متوجه این فعل شد و ذهنش را سوالی در برگرفت. - از کم سعادتی ما بوده! میلاد بهم گفت می‌خواسته دیشب مهمونی رو بذاره که از قضا من نبودم. اهورا از عموی موردعلاقه‌اش جداشده و سوی صندلی خود قدم زد. امین کف دستانش را به لبه میز فشرده و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داد. - واسه شیرینی دادن دیشبم دیر بود. الان ده روز باهمین! جمله آخرش تاکیدوار نوا یافت، میلاد به بازوی رفیق شوخش مشتی زد که سبب تکان خوردن او شد، باغ لبانش پر از لبخند گشته و گفت: - به اولین کسی شیرینی دادم خودتی که! امین ابرو بالا رانده و شاکی پاسخ گفت: - پس مامان بابات چی؟! باری دیگر که لبان کوتاهش بهر لبخند کش آمد، چال گونه‌هایش نمایان گشت، سر تکان داده و جواب رفیقش را داد: - عجب حسودی هستیا! سوگل آرنجش را روی‌میز گذاشت و گوشه‌ی راست سرش را به مشتش تکیه داد. - اما به‌نظر من، شما و دخترعموی من باید به بقیه شیرینی می‌دادین، آخه شما بودید که رابطه خراب‌شده مارو سامان‌ بخشیدین! المیرا تا کلام سوگل یعنی «شما و دخترعموی من» را شنید اخمی ناخواسته بر چهره‌اش نشست و نگاه اخم‌آلودش را بر چشمان رنگی همسرش آویخت. حسادت زنانه بود دیگر! - خدایی برا آدما یه رفیق خوب به‌اندازه آب و غذا نیازه! البته از نوع مفید و خوش‌طعمش که بهت انرژی، زور، قدرت بده، نه یه غذای فاسد که هرچی بیشتر ازش بخوری بیشتر حالت رو بد کنه! امین حینی که نگاهش ما بین سوگل و میلاد در نوسان بود به خود اشاره کرد و با لبخندی دندان‌نما ادامه داد:- مثل من؛ مثل سونیا خانوم که اون روز با گریهٔ شما نزدیک بود اشکش دربیاد! دراین‌میان گارسون آمده و هر کس سفارشی را ثبت کرد، میلاد دست دور شانه‌ی سوگل انداخت و با لبخندش صورت او را مورد عنایت قرار داد.- خدا به من شیرینی داده؛ منم به شماها! لبخندی که بهر حرف میلاد بر لبانشان نشسته بود با چیزی که مهمان کوچکشان گفت، از جمعشان پرکشید. همان‌طور که روی‌میز نشسته و بادام‌هایی که مادرش به دستش داده بود را می‌خورد و ملچ ملوچ می‌کرد با اخم سوگل را مخاطب خود برگزید: - تو همونی هستی که عمو میلادم رو اذیت کرده؟!
  15. پارت نود و هشتم اعصابش از خود خُرد بود، بهر آن که شب قبل هنگامی‌که سونیا عکس‌ها را فرستاد عکس بنیامین را حذف نکرد. بنیامینی که در عکسِ ذکر شده رویش را سوی سوگل گردانده و با لبخندی پر عشق خیره‌اش بود. سر پایین انداخت، به دکمه مشکلی مانتواش نگاه دوخت، قلبش از غم میلاد گرفت، بَد هم گرفت! - چند وقت بعد از مرگ مامانم بابام ورشکست شد، مجبور شدیم هر چی داریم و نداریم اعم از خونه و ماشینمون رو بفروشیم بلکه مقداری از بدهی‌های بابا رو بپردازیم. دستش را بند چرخاندن گوشی‌اش روی میز کرد و ادامه داد: - به‌خاطر بدهکاری‌های زیاد، بابام نتونست چندین ماه قسط وام‌هایی که گرفته بود رو بپردازه و اونا هم شده بودن قوز بالا قوز. بغض لانه کرده در گلویش سبب سوزش بینی‌اش شد، انگشتان شست و اشاره‌اش را دوسوی بینی گذاشته و همزمان که چشم می‌بست چند ثانیه‌ای دماغش را فشرد. نگاه هر دو با صدای بلند خنده دختری که در آن سوی کافه نشسته بود به آن سو‌کشیده شد. سه دختر هم سن و سال های سوگل دور میزی نشسته و صحبت میکردند. - بخاطر همین بهمون وام هم نمی‌دادن؛ چند وقتی‌که گذشت بابام انقدر رفت بانک و با رییس اونجا که بنیامین باشه حرف زد که باهم صمیمی شدن. حالا بنیامین دلش سوخت یا چیز دیگه نمیدونم ولی... چشمانش را به سیاه‌چاله‌های چشمان میلاد تبعید کرده و حینی که مژهٔ افتادهٔ زیر چشم او را به کناری می‌راند پی حرفش را گرفت. میلاد نیز با احساس سرمای شدید انگشت او در این مکان که هوای متعادلی داشت پی به استرس و اضطرابش برد. - در حدی باهم صمیمی شدن که بنیامین به نام خودش وام می‌گرفت و می‌داد به بابا تا قرض‌هاش رو بده! میلاد که نام کوچک فرد را چندین بار از سوگل شنید سر تکان داد، کف دستانش را برهم گذاشت و انگشتان اشاره‌اش را به لبانش کشید. ابرویی به بالا هدایت ساخته و پرسید: - بنیامین؟! سوگل آه کشید، نگاهی به اطراف انداخت و قاشق را برداشته درون استکان چرخاند. آب دهانش را به سختی قورت داده و گفت: - بابام الان داره کم‌کم پولش رو پس می‌ده، از بس که بابا از خوبیاش برای همه تعریف کرده تو دل همه دوستا و آشناهای ما جا باز کرده! به نیم رخ میلاد دیده چکاند، دستی بر کتف او گذاشت و ابروانش را به پیشواز یکدیگر فرستاد، ادامه داد: - اگه ناراحت شدی معذرت می‌خوام! ولی باور کن که هیچ… چشم از نیم‌رخ او گرفت، نمی‌توانست در صورتش نگاه کند و دروغ بگوید، پنهان کند؛ به دختر بچه سفید پوست میز بغل که برای پدرش خودشیرینی می‌کرد خیره گشت و ادامه داد: - هیچ ربطی به من نداره! میلاد پیشانیش را بر کف دستانش تکیه داد و چیزی نگفت، سعی کرد شکی که در دلش جولان می‌دهد را نابود سازد، از همان دیدار اول حس بدی نسبت‌به این مرد داشت و حالا که درون عکس او را در کنار سوگل می‌دید حالش را دگرگون می‌ساخت! دستش را از کتف میلاد جدا و بر ران پای خود نهاد. - میلادم؟! به خدا هر چی گفتم، حقیقت بود. نمی‌توانست حرف سوگل را، قسمِ خورده‌اش و چشمان بُغ کرده‌ او را باور نکند، دستش را دراز کرد و سر سوگل را سوی خود برد، بوسه‌ای بر گوشه‌ی پیشانی او که مغموم بود و نمی‌دانست برای باور کردن میلاد چه کند، نشاند و چشم بست، گفت: - فراموشش کن! چشمش به امین افتاد که به‌همراه همسر و پسر کوچکش وارد رستوران می‌شدند. دستی برایشان بلند کرد و پس‌از نفسی عمیق رو به سوگل گفت: - اومدن. هر دو از جا برخاسته و با مهمانانشان که دیگر به آنها رسیده بودند به احوال‌پرسی پرداختند، المیرا دست سوگل را میان دستانش فشرد، لبان صورتی و نازکش را کج کرده و گفت:- المیرا هستم. خط چشم نازکی که سوگل بر پلک بالایش کشیده بود چشمان به رنگ آبش را زیباتر می‌ساخت، او نیز خود را معرفی کرد و کمی خم گشت. خواست لپ تپل اهورا که با اخمی بسیار غلیظ به او نگاه می‌کرد را بکشد، اما پسرک که متوجهٔ قصد او شد سرش را به عقب رانده به سوی میلاد حرکت کرد و نگاه متعجب سوگل نیز به همراهش پر کشید. المیرا کمی نزدیکش شد و گفت:- بچه‌اس. ببخشید. ولی الحق که میلاد حق داشت چند ماه انتظارت رو بکشه. سوگل موهایش را پشت گوشش رانده تشکری کرد و از آنوَر اهورا خود را در بغل میلاد انداخت، زمانی‌که با او سخن می‌گفت لبخند از لبان قلوه‌ای و خونی‌رنگش محو نمی‌شد اما همان که چشمان قهوه فامش به سوگل می‌افتاد اخم غلیظش بازمی‌گشت
  16. پارت صد و هفتم به رستوران موردنظر رسیده پس‌از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شد، به اصرار خود با آژانس آمده بود تا راه میلاد دور نشود. موبایلش را از جیب مانتوی گلبهی‌اش بیرون آورده و شماره ضربان قلبش را لمس کرد. میلاد در رستوران پشت میزی در دنج‌ترین جای ممکن نشسته و انتظار میهمانانش را می‌کشید.امشب قرار بود شیرینی امین را که از موقع خواستگاری کردن از سوگل قولش را داده بود بدهد، شماره‌ی سوگل که بر صفحه گوشی‌اش صفا بخشید پا از روی پا برداشت و با لبخندی تلفنش را پاسخ گفت: - الو جانم؟! سوگل کیف را بر ساق دستش تنظیم کرد و پرسید: - من رسیدم میلاد، تو کجایی؟! گل از گلش شکفته، این را دختری که چند میز با او فاصله داشت و خیره خیره نگاهش می‌کرد نیز متوجه شد. - من داخل رستورانم، بیا تو! در اتوماتیک که برایش گشوده شد، نور درون مکان چهره زیبایش را نمایان‌تر ساخت، میلاد انگار که در کشوری غریب آشنایی را دیده باشد قلبش آکنده از خوشی گشته و با لبخند دستی برای او تکان داد.سوگل نیز با دیدن او لبخندی کُنج لبش نشست و به‌سرعت سوی او گام نهاد. حتی صدای پاشنهٔ کفش‌های مشکی او نیز برای میلاد متفاوت بود! صندلی کنار خود را برای سوگل عقب کشید و قبل‌از نشستن او کیفش را ستاند، سوگل تشکری کرده و آرام بر صندلی جای گرفت، میلاد خم شده و در کنار گوش او «خواهش می‌کنم»ی زمزمه کرده و بعد از انداختن کیف جانانش بر روی پشتی صندلی او خود نیز بر جای قبلش نشست. موبایلش را روی‌میز قرارداده و رو به میلاد که با چال‌های نمایان شده گونه‌اش نگاهش می‌کرد پرسید: - دوستت اینا کی میان؟! سر به پائین کشانده چشم برهم گذاشت. جواب داد: - تا تو یه قهوه نوش‌جان کنی اونا هم می‌رسن. تا میلاد قهوه سفارش دهد سوگل موبایلش را برداشت و به قسمت گالری آن رفت. پس از صحبت کردن با گارسون دستش را روی پشتیِ صندلیِ سوگل گذاشت و خیرهٔ گوشی او شد. - اینم عکسایی که دوست داشتی ببینی! گوشی را از سوگل گرفته با دیدن اولین کلیپ ابرویی بالا فرستاد و سوتی زد.- ایول! عجب تولد خفنی بوده، حسابی خوش گذروندیا! میلاد که عکس‌ها را تک‌به‌تک رد می‌کرد سوگل نیز افراد درون آن را به او معرفی می‌نمود، نگاه از میلاد گرفته و جرعه‌ای از قهوه‌ی شیرین شده‌اش که تازه به دستش رسیده بود را نوشید، استکان قهوه که بر نعلبکی نشست آبیِ چشمانِ سوگل به میلاد حیران و اخم‌آلود افتاد.«چرا این‌طوری اخم کرده؟!» نگاهش را آهسته پائین کشید، اصلا حواسش پی تک عکسی که با بنیامین در کنار کسری گرفته بودند نبود و حالا میلاد بهر آن اخم داشت. نام محبوبش را بر زبان جاری کرده و گوشی را از دست او کشید، میلاد نگاهش را از موبایل گرفت، قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد و این نشان از غم و حرص و دردِ دلش داشت! - این… این همون دوست بابات نیست؟! همون که اونروز من و تورو باهم دید که باعث ترس و ناراحتیت شد؟! سوگل صفحه را خاموش کرد و آن را گوشه‌ی میز قرار داد، دست میلاد را میان دو دستش گرفته و محزون توجیه کرد: - اوهوم، خودشه! میلاد دستی بر چهره کشیده‌اش کشید و خواست چیزی بگوید که سوگل سریع‌تر ادامه داد: - کسری خیلی بهش علاقه داره! به خواست اون توی این عکسِ! رو از سوگل گردانده و دستانش را درهم روی میز برد. - پس اون فقط دوست بابات نیست!
  17. پارت نود و ششم آرام کردن و به خواب رفتن بچه وقتی نیم‌ساعته از آن‌ها گرفت، سوگل گوشی‌اش را از کیف خارج ساخت و رمزش را وارد کرد. - سونیا؟ پیامک میلاد که حالش را جویا می‌شد پاسخ گفته در جواب جانمِ سونیا گفت: - امروز بنیامین من و میلاد رو با هم دید! خبر خوبی به گوش سونیا نرسیده و ترسیده دست بر دهانش گذاشت. - وای! سوگل آهی کشید، از روی تخت سونیا از کنار نوزاد بلند شد و ادامه داد: - تو هر ثانیه صد بار گوشت تنم آب می‌شه، هنوز چیزی به بابا نگفته، اونموقع حتی پیاده هم نشد از ماشین، یه‌کم موند و بعد راه افتاد رفت. سونیا کمی جابجا شد، با صندلی چرخ دار کامپیوترش خود را به سوی سوگل که حلوی آیینه اتاق او ایستاده بود کشاند؛ چشمانش از حد معمول درشت‌تر و رنگ سبزش نمایان‌تر شد، با قلبی ضربان بالا گفت: - این یه قصدی داره از کارش! حالا چی‌کار کنیم؟ میلاد چی؟ میلاد نفهمید؟! شانه‌ای به بالا راند، رژ سونیا را برداشت و کمی بر لبانش کشید دیده آسمانیش متلاطم گشته و گفت: - نمی‌دونم، فقط پرسید اون پسره کی بود دیدی؟ و دیگه تکرارش‌هم نکرد. نگاهش را به دیده دختر عمویش گره زد، دوسوی لبانش را پایین کشید و حزین پرسید: - سونیا چقدر فرق بین آدم‌هاست آخه؟! یکی مثل میلاد انقدر مهربونه که عصری حتی وقتی جواب درستی راجب حالم بهش ندادم پاپیچ نشد، می‌دونه با بابام صحبت نکردم ولی اصرار نمی‌کنه که مجبور شم ولی بنیامین… دستانش را روی میز آرایش سونیا تکیه گاه بدنش ساخت و‌چشمانش را محکم برهم فشرد و پرسید: - تاوان کدوم گناهمه؟! سونیا از صندلی برخواست، دست بر دست سوگل گذاشته و مغموم پاسخ داد: - باید قوی باشی سوگل! دیگه کم‌کم باید میلاد رو به بابات معرفی کنی! سوگل صاف ایستاده و بازهم مسیر تخت را در پیش گرفت روی آن در کنار سر نوزاد نشست و سرش را به پشتی تخت سفید او تکیه داد. سونیا نیز کنار جای گرفت و بر ران پای سوگل دست کشید، گونه‌هایش کمی بالا رفته و چشمانش ریز گشت. - اگر نمی‌تونی حرف بزنی خب شماره عمو رو بده به میلاد تا مادرش زنگ بزنه به عمو و اجازه خواستگاری رو بگیره! سوگل خیره چهره آرایش‌کرده سونیا شد، ابروانش را بالا رانده و محزون گفت: - نه! می‌خوام اول به بنیامین پایان بدم، بعدش خودم باهاش حرف می‌زنم! تا وقتی بنیامین باشه بابا به هیشکی نگاهم نمی‌کنه! سونیا گونه‌اش را به دستش تکیه داد، لبانش را کج کرده و گفت: - عشق یه پادشاهیِ که میاد و قلبت رو تسخیر و اونجا تخت پادشاهیش رو علم می‌کنه؛ ولی، روزگار این شاه که همیشه شاد و یکنواخت نیست سوگل جون! یه روزایی به‌خاطر جنگ پر از آشوب و غم و غصه و نگرانیِ ولی یه روزهایی‌هم هست به‌خاطر اتحاد پر از شادی و جشن باشه! لبخندی زد و ادامه داد: - زندگی اگه بالا و پایین نداشته باشه که هیجان نداره! پس از ساعتی بالاخره سونیا توانست بیرنگ لبخندی واقعی را بر لبان دختر عمویش بکشد، به جلو خم شده و بوسه‌ای بر گونه‌ی سرخ سونیا کاشت. - اگه لیلی هم یه حامی مثل تو داشت هیچ‌وقت از مجنون جدا نمی‌شد. سونیا چشمکی زده و حینی که برای بوسیدن پسر داییش خم می‌شد گفت: - قابل شما رو نداره! ***حاضر و آماده جلوی آینه اتاقش ایستاده و نگاهی به چهره‌اش انداخت، چشمان آبی‌اش که توسط مژه‌های بلندش مزین شده بود را از نظر گذرانده و آهی کشید. - رسم عشق این نیست که چیزی رو ازت مخفی کنم می‌دونم! سر پایین انداخته ومهموم ادامه داد: - اما واقعاً داستان بنیامین رو نمی‌تونم بهت بگم میلاد، به‌خاطر من چند بار دلت شکسته، نمی‌تونم یه بار دیگه هم غم چشمات رو ببینم.
  18. پارت نود و پنجم لباسی که به انتخاب میلاد خریده بود را به تن داشت و حالا کنار سونیا به زن عمویش کمک می‌داد. صدای احوال‌پرسیِ صمیمانهٔ جمع را که شنید از میز فاصله گرفت و به سوی در آشپزخانه که اپن آن با پرده کتابی پوشیده شده بود قدم برداشت، چهره فرد تازه‌وارد را که دید رولت گردویی درون دستش بر زمین افتاده رنگ رخش نیز شیرینی را همراهی کرد. بنیامین متوجه‌‌اش شده دست بر سینه ستبرش گذاشت و با لبخند، کمی به جلو خم شد، سونیا با دیدن اتفاق افتاده به سوی رفیقش رفت و بنیامین زیر لب سلام داد. سوگل متوجه دیده مشکوک او که شد دست سونیا را محکم در دست فشرد، بنیامین نگاه از او گرفته و در کنار سروش جای گرفت. سونیا دست بر شانه‌ی دختر عمویش نهاد و نگران پرسید: - سوگل؟! تمام توانش را جمع کرده و به‌ داخل آشپزخانه بازگشت: - کی... کی این رو دعوت کرده؟! سونیا خم شده و حینی که شیرینی را از روی زمین برمی‌داشت جواب او را داد: - اصرار کسری بود، بابامم قبول کرد و بنیامین رو گفت بیاد. اون هم که می‌دونی… سوگل میان کلامش پرید، دستی بر موهای فر شده‌اش کشید و محزون و کلافه گفت: - جایی ک من باشم رو با کله میاد! دراین‌میان جمیله به آشپزخانه آمد، متوجه حال بد سوگل شد اما نخواست چیزی بپرسد که یک‌وقت او معذب شود، سونیا نیز متوجه شد مادرش چیزی فهمیده، جمیله لبخند از لبان قلوه‌ایش پاشاند و گفت: - خوب بچه‌ها آقا بنیامین هم اومد، دیگر برین بشینین منم کیک رو بیارم. سونیا دستی بر کتف سوگل زده و پیش‌دستی‌‌ها را برداشت، سوگل سر تکان داد ظرف شیرینی را در دست گرفته و سر به سوی آسمان گرفت. - تو که همیشه کمکم کردی و کنارم بودی، به خاطر میلاد اینبارم برام مهربونی کن خدا. ***در گوشه‌ای از سالن نشسته و به پدرش و بنیامین که مشغول صحبت با یکدیگر بودند نگاه می‌کرد، می‌ترسید، از آنکه بنیامین از فرصت استفاده کند و حالا همه‌چیز را به سروش بگوید؛ اما نمی‌دانست که او قصد دیگری دارد! آن‌قدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد کی موقع عکس گرفتن فرارسید، کسری به کنارش آمد و دست او را دورن دست خود گرفت. - سوگل بیا بریم چند تا عکس باهم بگیریم. دلش نمی‌آمد دل بچه را بشکند، هنوز پاسخی نداده بود که سونیا لبانش را چین داده و رو به سوگل گفت: - پاشو بیا سوگل خانم، این پسره برا عکس گرفتن با خواهر خونیش انقدر شوق نداره! لبخند بر لبانش نشست، دست عرق‌کرده‌اش را از دست پسرعمویش جدا ساخت و موهای بازش را روی شانه تنظیم کرد. شالش را روی سرش جلوتر کشید و در کنار کسری پشت میز ایستاد. چقدر دلش می‌خواست در تمام این لحظات میلاد همراهیش کند! ولی... سونیا دوربین موبایل اپلش را آماده ساخته و از هر دو خواست لبخند بزنند، سوگل چشمانش را بست و پس‌از زدن نقابی پر لبخند بر چهره‌اش نگاه گشود. عکس‌های متفاوتی گرفته و بدترین قسمت آن حضور بنیامین در عکس دونفره‌اش با کسری بود. ***سفره‌ شام را که پهن کردند در کنار پدر نشست، اگر کسی از او می‌خواست که بدترین شب زندگی‌اش را نام ببرد الحق که امشب بود؛ در جشنی که همه می‌گفتند و می‌خندیدند سوگل باید می‌ترسید که مبادا بنیامین حرفی به پدرش بزند. قاشق را در ظرف برنج می‌چرخاند و سعی می‌کرد سر بلند نکند که یک وقت با بنیامین چشم در چشم شود! صدای گریه بچهٔ شش‌ماههٔ داییِ سونیا را که شنید از جا برخاست. - کجا میری گلم؟! لفظ مهربان پدر را که شنید کمی خیالش آرام گرفت. - بچه‌رو از مادرش بگیرم راحت شامش رو بخوره. پدر سوی بچه‌ مذکور دیده کشانده و سپس گفت: - خودتم شام نخوردی! لبخند کم جانی زد، (مگر میلش می‌کشید؟!) - من الان میل ندارم، بعداً می‌خورم. پس از کمی تعارف پسرک را از مادر گرفته و به سوی اتاق سونیا راه افتاد. سونیا که حال خراب او را دید میلش از غذا پر کشید، بانگرانی سویش دیده افکنده، سر تکان داد و از جا برخاست.
  19. پارت نود و چهارم میلاد که حال بد او را دیده بود قید خرید را زده و سریعاً او را به خانه‌شان رساند، از شدتی که نگران حال سوگل بود دلیل رفتارش را نپرسید و سوگل شاکی از کار خود در حالی که راه خانه را در پیش داشتند دست او را در دست گرفته و گفت:- میلاد؟! دست دختر محبوبش را بلند کرده و بر پوست سردش گرمای بوسه را بخشید. - جانم؟! دستمالی بر بینی‌اش که نوک آن از بهر گریه قرمز شده بود کشیده و گفت: - تو که… تو که می‌دونی ناراحتیت چقدر برام عذاب‌آورِ؟! ماشین را پشت چراغ‌قرمز نگه‌داشته سوی سوگل چرخید و لبخندی زد، لبخندی که ساختگی بودن آن فریاد می‌کشید. میلاد: اگه برات مهمه پس چرا خودت رو ناراحت می‌کنی؟! نگاه بی فروغش را به کلیسای چشمان میلاد هدایت کرده و گفت: سوگل: یکی از آشناهامون رو دیدم. سر پایین افکنده و در حالی که با ناخون‌های لاک خورده‌اش بازی می‌کرد ادامه داد: - درسته هنوز با بابا صحبت نکردم، ولی دوست دارم خودم داستان تو رو براش بگم؛ نه این‌که از زبون کس دیگه‌ای بشنوه که من با یه پسر بیرون بودم! انگشت شصتش را نوازش‌گونه بر پشت دست سوگل کشید و چال‌های گونه‌اش را نمایان ساخت. - تا این حد ترس بخاطر دیدن یه آشنا؟ آخرش که بابات باید بفهمه، عجیب ترسیدی! سوگل مضطرب شد، بازهم ضربان قلبش بالا رفت و نگران از سوال‌های میلاد گشت. ـ اصلا می‌خوای من با بابات صحبت کنم؟ میلاد از خدایش بود سوگل قبول کند، اما سوگل تا سخن او را شنید حینی کشیده و چشمانش ناخودآگاه از اندازه واقعی درشت‌تر شد. نه! نمی‌توانست چنین اجازه‌ای را بدهد، اگر میلاد با سروش گفتگو می‌کرد مطمئن بود که حضور بنیامین برایش معلوم می‌گشت و…نمی‌خواست بار دیگر شکستن او را ببیند. *** دورن آشپزخانه ایستاده و قصد داشت لیوانی آب به تن داغ کرده از هراسش هدیه دهد، در چند دقیقه‌ای که به خانه رسیده بود پدر حرفی نزده و این امکان وجود داشت که بنیامین خبر را به او نرسانده باشد. چشمانش را بسته و انگشتان شصت و اشاره‌اش را روی آن‌ها گذاشته بود، دست لرزانش توان نگه‌داشتن لیوان را نداشت و دیگری را نیز به کمک آن آورد. قصد کرد روی صندلی بنشیند، اما همان که کمر خم کرد آیفون خانه به صدا درآمد، ترسید و به‌سرعت ایستاد، نگاهش قفل آیفون شده در دل دعا کرد بنیامین نباشد. بهر اضطراب زیاد لیوان پر از آب از دستش رها شد و صدای خرد شدنش را که شنید بیمناک قدمی به عقب رفت و جیغی را ترکیب صدای نگران پدرش کرد. سروش که به سوی آیفون قدم برمی‌داشت با افتادن این اتفاق تغییر مسیر داده و به سوی دخترش رفت. - چی شد؟! سوگل دست لرزانش را سوی دهانش برد و ناخنش را به قتلگاهش فرستاد، سروش وارد آشپزخانه شده و حینی که مراقب بود شیشه به درون پایش نرود، دستانش را روی شانه‌های او گذاشته و با مهربانی گفت: - اشکال نداره باباجان. سوگل را به سوی در هدایت کرده و ادامه داد: - تو برو در رو بازکن گلم، من این‌جا رو جمع کنم. می‌دانست اگر پدر داستان را از کسی جز خودش مخصوصاً بنیامین که خواستار اوست بشنود، سر لج ایستاده و در آخر دلداری مجبور به ترک دلبرش یعنی میلاد می‌شد. بغض به گلویش چنگ زده و از سوزش آن اشک به چشمانش روانه گردید، آب دهانش را فروداد و آیفون را برداشت، کسی را که درون تصویر ندید پرسید: - کیه؟! ثانیه‌ای بعد که زن همسایه درون تصویر دیده شد قلبش آرام یافته و از روی خیال راحت اشکش پایین ریخت. - نذری آوردم سوگل جان.
  20. پارت نود و سوم بنیامین صحنه‌ای که نباید را دیده و این سبب جدایی روح از تن سوگل شد، می‌ترسید از آن که حالْ بنیامین جلو بیاید و هویت هر دو بر یکدیگر فاش شود. لب به دندان گزید و از آغوش میلاد خارج گشت، غصه قلبش به اوج خود رسیده اشکش نشان از آن داشت، دست میلاد را کناری زد و نگاه آشفته‌اش قفلِ اخم بنیامین شد. تارهای موی کوتاه جلوی ،سرش از بهر عرقِ ترس روی پیشانیش چسبیده، چشمانش دو دو میزد و بدنش از سر هراس داغ شده بود. فرمانِ مشکی و براقِ ماشین تاوانِ کار سوگل را پس می‌داد و انگشتان بنیامین محکم بر پوستش فشرده می‌شد، از شدت عصبانیت پلک راستش می‌پرید و دستانش نیز می لرزید. اما حال به هدفش رسیده و برای آنکه عصبانیت کار انجام شده‌اش را خراب نکند، تصمیم به ترک آن مکان کذایی گرفت. اشک سوگل تندتند به‌مانند آبشاری به راه بود، پوست تنش در داغیِ ترس جولان می‌داد و درون بدنش از سرما گویی قندیل بسته بود. پس‌از رفتن بنیامین که میلاد به سوگل نزدیک شد، دیگر در برابرش مقاومت نکرده و دستان او را که بر صورت خود حس کرد با جانِ دل پذیرفت. - سوگلم چی شد؟! اون مرد کی بود که این‌جوری ترسیدی؟! میلاد بنیامین را فقط یکبار آن هم از نیم رخ دیده و حالا او را بخاطر نیاورده بود، دستانش را زیر بغل او گذاشته و کمکش کرد تا روی جدول کنار خیابان بنشیند، حینی که سوگل دستش را بر دست او گذاشت لرزش دست زن دلدارش را احساس کرد، قید دریافت جواب را زده با نگرانی که در صدایش بیداد می‌کرد پرسید: - میمونی برم برات یه آب‌میوه بگیرم؟ سوگل چهره‌اش را به معبد دستان خود فرستاده و پاسخی نداد. میلاد نچی کرده و دستی درون موهایش کشید، مردد بود چه کند و از تنها گذاشتن او می‌ترسید. زنی خوش‌چهره و جوان که حال نزار هر دوی آنها را دید سویشان گام برداشت، ابتدای ابروانش بالا نشین شده و از سوگل پرسید: - حالت خوبه عزیزم؟! صورتس را از زیر دستانش بیرون کشیده، نگاهی گذرا به زن جلویش کرد و پس‌از تکان دادن سرش زیر لب نجوا کرد: - خوبم، خوبم! با نگاه کردن به حال رنگ‌پریده محبوبش از خانم کنارشان خواهشی کرد. - می‌شه شما چند لحظه پیشش بمونید من از مغازه براش چیزی بگیرم و بیام؟ زن به چهره‌ی آشفته‌ی میلاد نگاه آویخته و سر تکان داد. میلاد بلند شد و قدمی عقب رفته دو لبه کت اسپرت مشکی‌اش را بر تن صاف نمود و سپس به سوی مغازه رفت، زن دست سرد سوگل را گرفته و گفت: ـ گلم بیا بریم روی اون صندلی بشین، بتونی تکیه کنی. سپس به سوی صندلی‌ای که جلوی در فروشگاه افق کوروش بود اشاره کرد. ترس قلبش حتی پس‌ از رفتن بنیامین نیز از دلش نقل‌مکان نکرده بود و از درونش کسی حرفی وحشت‌آور را بر گوشِ جانش تحمیل می‌کرد؛ حرفی تشکیل‌شده از کلمات «الان میره و همه‌چیز رو به بابا می‌گه!» دست درون دست خانم کنارش گذاشته و به همراهش به سمتی که گفته بود حرکت کرد. لبه‌ی شالش را در دست گرفته و از سر استرس آن را می‌پیچاند، متاسف سر تکان داد و حالا دیگر تنها خواسته‌اش از خدا حرف نزدن بنیامین بود!
  21. سلام خوبی ستایش؟

    یبین تو پارت بیستو پنج اونجایی که چاوش شهرزاد رو از رستوران میاره خونه. یجاش نوشتی جاوید راه را سد کرده. بعد چاوش با چشمای بسته به شهرزاد میگه چرا اومدی اینجا.

    من اینو قسمت جاوید رو‌نفهمیدم

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      مرسی که حواست بود اشتباه نوشته بودم اسم رو

    2. mmmahdis

      mmmahdis

      خواهش میکنم

  22. سلام چطوری خوبی.‌ آرتریا. رو دارم میخونم خیلی قشنگه. 

    فقط یه چیزی خیلی تکرار فعل داری. قبلا گه توی سایت بودم نمیدونم‌موقع نقد گفتن بهم یا رصد یا نظارت گفتن فعلا رو تکرار نکن . حالا قانون الانشو نمیفهمم.

     

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      مرسی عزیزدلم آره نیاز به یکسری ویرایش ها داره ایشالله به وقتش درستش میکنم 

    2. mmmahdis

      mmmahdis

      به امید خدا

  23. صفحه اول  ساختمان سایه رو تموم کردم.

    میرم برای ادامه. گم شدن سایه نقشه نیس؟

    خودش نرفته اخه از کارت بانکیش خرید کرده؟ درهرحال قشنگه

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      توهم باوانم بخون عزیزم

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      چرا ک ن

      چشم

    4. mmmahdis

      mmmahdis

      قربونت مرسی ازت

  24. ستایش امشب با حس باوانم رو بخون نظرتو بگو خیلی مهمه برام

    😁

  25. پارت نود و دوم بنیامین که آمارش را دریافت کرد به در خاکستریِ خانه پدری میلاد خیره گشت و با لبخندی مرموز رو به سالاری گفت: - تصمیم دارم یه بوتیک بخرم. سالاری که حواسش به موتورش که آن‌سوی خیابان قرار داشت، بود لبخند زد و در جواب او گفت: - به سلامتی آقا! کجا؟! بنیامین به لبخندش عرض بخشیده و با نگاه به سالاری پاسخ داد: - یه بوتیک بزرگ و شیک توی طبقه سوم پاساژی که بیشتر وقتت رو روزا جلوی اون می‌گذرونی! سالاری نیز به بنیامین خیره شد و یک تای ابروی پهنش را بالا فرستاد، سپس گفت: - چه خوب، جاش عالیه آقا! کلی‌ام بازدیدکننده داره! بنیامین انگشتانش را بر دور فرمان پیچانده سر تکان داد و حرفش را از سر گرفت: - اگه کارت رو خوب انجام بدی، مغازه رو می‌دم دستت کار کنی. سالاری نور به قلبش تابیده و خوشحال گفت: - جدی آقا؟! بنیامین که تایید کرد سالاری ادامه داد: - دستت درد نکنه آقا! تو فقط از من جون بخواه! *** تولد کسری از راه رسیده و سوگل قبل‌از رفتن به میهمانی به دیدار میلاد آمده بود تا به قول خودش دوز آرامش امروزش را دریافت کند و حالا هر دو به خواسته میلاد به بیرون از پاساژ آمده بودند تا در مغازهٔ مورد نظرِ مردِ عاشقِ داستان چیزی که سوگل نمی‌دانست را خریدار شوند. در میانه راه به سوی مغازه مورد نظر بودند، سوگل از تک تک کلمات و سخنان میلاد حس شعف می‌گرفت و با ذوقی که در چشمانش مشهود بود به میلاد نکاه می‌کرد. سوگل نگاهش را بهر بوق طولانی ماشینی به سوی خیابان کشاند و به ناگه خنده عمیقش از بهر دیدن چهره‌ای آشنا محو گشته و ترس جانشین آرامشِ قبل در دل او شد. میلاد که متوجه تغیر ناگهانی حال و میمیک صورت سوگل شد، طرح قوس مانند لبان او نیز بهر حال سوگل ناپدید گردید. دستش را به ضرب از دست میلاد جدا کرده و همان‌طور که نگاه هراس‌آلودش بر صورت فرد روبرو بود میلاد را مخاطب قرار داده و با تته پته گفت: - میلاد...چند لحظه، همین‌...جا بایست! فکر می‌کرد اگر از میلاد جدا شود بنیامین متوجه رابطه‌شان نشود، اما نمی‌دانست که این تعقیب و گریز یک هفته است شروع گشته! خیابان شلوغی بود و هرکه صورت سوگل را می‌دید متوجه ترس او و چهره سوالی میلاد می‌شد. دختر بچه هفت ساله‌ای که دست در دست مادرش از کنارشان می‌گذشتند با دیدن حال سوگل و میلاد رو به مادرش کرده و پرسید: ـ مامان این خانمه مثل من وقتی که کار اشتباهی کردم و تو میخواهی تنبیهم کنی ترسیده، نه؟ اما بر خلاف تلاش سوگل برای فاصله گرفتن از میلاد، او که دلیل کار سوگل را نمی‌دانست اخم کرده و حتی یک‌سانت هم از او فاصله نمی‌گرفت بلکه جواب سؤالش را بگیرد. (چرا هم‌چین می‌کنه!) سوگل دستانش را بالا آورده و کف دستانش را رو به بنیامین گرفته سرش را به دو سو به نشانه منفی تند تند تکان میداد. میلاد رد نگاه سوگل را گرفت، به شاسی بلندی رسید و مرد درون آن! اخم کرد، دلیل ترس سوگل چیست؟! بنیامین در شاسی بلندش نشسته و ثانیه‌ای نگاه اخم‌آلودش را از سوگل و میلاد که به سویش گام می‌نهادند جدا نمی‌کرد، سوگل دست میلاد که به سویش دراز شده بود را به عقب رانده و با اخم اما زیر لب خواهش کرد دقیقه‌ای کنارش نیاید. بنیامین دستانش را مشت کرده و اگر جلوی خود را نمی‌گرفت درصورت میلاد می‌خوابید. قلب سوگل تند می‌زد و نفسش از بهر ترس و سرعت زیاد بالا نمی‌آمد. نفس نفس میزد انگار که ساعت‌ها دویده باشد، پاهایش به لرزه افتاده و در دل از خدا می‌خواست بنیامین متوجه ارتباطش با میلاد نشود. میلاد نیز نگاهش میان چهره سوگل و مرد روبه رو در گردش بود تا بلکه متوجه تغییر رفتار دلدارش شود اما دلیلی را نیافت. سوگل از سرِ استرسِ فراوان تعادلش را از دست داده و به‌خاطر داشتن کفش پاشنه‌بلند نزدیک بود بیفتد که میلاد متوجه شده و بدترین کار در آن زمان از نظر سوگل را انجام داد. با قدمی بلند خود را به او رسانده و محبوبش را در آغوش کشید.
×
×
  • اضافه کردن...