-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و سه ماکان برادر دومی بود. همونی که امشب آرش پزش رو میداد. - با عقاید خانواده شما فکر نکنم. جرات رو نداره. - نمیدونم، خیلی با گوشی حرف میزنه. - خوب گوشیش رو ازش بگیر و چک کن. پوزخند زد. - رابطه همه برادرها مثل شما چهارتا نیست. من اگه همچین کاری کنم زمین رو به آسمون میدوزه. - خانوادههایی مثل ما که پدر درست و حسابی بالای سرمون نیست باید به دست خودمون جمع بشن. - آره ولی من انقدر بالای سر این پسرها نیستم که بتونم حقی برای خودم قائل بشم. من خودم رو از اون خونه نجات دادم. به روبهرو خیره شدم و با حسرت گفتم: - کاش من هم جرات اینکار رو داشتم. همونموقع زندایی رادوین گفت: - لیلی و مجنون! یکم دل بکنید و ما رو هم آدم حساب کنید. نگین گفت: - چه جیک تو جیک هم نشستن. نگاهش کردم. نگاهم کرد. از اون روز خیلی سعی داره خودش رو عادی نشون بده. هرچند نمیتونه اما من بخاطر همین هم ازش ممنونم. خنده الکی کردم و یکم از مازیار فاصله گرفتم اما باز هم مشغول صحبت شدیم. من و مازیار تنها افرادی بودیم که توی اون جمع تیپ رسمی زده بودیم. یکم بعد دوستهای بابک که دعوت شده بودن شب رو پیشش بمونند اومدن. من با دوستهاش رابطه خوبی داشتم. هرچند دوستیابی من ضعیفه و خودم تقریبا دوستی ندارم اما با دوستهای برادرهام همیشه سعی میکردم رابطه خوبی داشته باشم که حواسم باشه کیها دور و برش هستن. رفتم و به مهمونها رسیدم. اون شب آرش معلوم نیست برای چی خیلی خودش رو برای من میگرفت و من هم محل نمیدادم. فکر میکرد قاطی آدمها شده. اون شب با همه خوبی و بدیش تموم شد و خیلی زود زمان دانشگاه رفتن بابک رسید. خیلی زود بابک به کانون موسیقی دانشگاه پیوسط و اونجا هم فعالیت خودش رو شروع کرد. چندتا دوست هم پیدا کرد که همیشه باهم بیرون بودن. با برج آزادی، یا کاخ سعدآباد و... با وجود اینکه سبک زندگیش بهتر شده بود خوابش بهم ریخته بود. - داداش هرشب خواب ترسناک میبینم. - چه خوابهایی. - انواع خوابها، بیشتر خواب تو رو میبینم که دور از جونت مردی، یا داری میدوی، یا گریه میکنی و اینطور چیزها. نمیفهمیدم چرا اینطوری شده بود. همون روزها ماشین رو خیلی سوسکی با ماشین بهتری عوض کردم. اون هم درحالی که سرماخورده بودم با گلوی دردناک از ابن بنگاه به اون بنگاه میرفتم که ماشین مورد علاقهم رو پیدا کنم. پسرها خیلی خوشحال شدن. رفتیم باهم یک دور زدیم و به خونه برگشتیم. اون شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که توی اتاقم هستم که در باز شد و باربد درحالی وارد شد که توی دستش یک کیسه خونی هست. کیسه رو روی میز می ذاره. ترسیده میپرسم: - اون چیه؟ - عزیزم، من نمی تونستم در مقابل سرنوست بایستم. شکست خوردم. این جواب سوال من نبود پس جلو رفتم و باز کردم. سر خودم رو دیدم. فریاد زدم و از خواب پریدم. گیج خواب بودم اما یک حس خیلی بد هم داشتم. احساس کردم الان باید برام پیش باربد و ببینم آیا میتونم نشانهای از معنی این خواب پیدا کنم یا نه. اون هم بخاطر اینکه بابک هم جدیدا از این خوابها میدید. اما از یک طرف گفتم برای چی نصف شب برم پسر طفلک رو بیدار کنم فقط بخاطر یک خواب. باز با خودم فکر کردم بیشتر شبها باربد بیداره و متسفانه این مشکلش درمان نشده پس برم ببینم اگه بیداره بهش سر بزنم. بلند شدم و به هال رفتم. اتفاقا برق اتاق روشن بود. چند ضربه به در زدم و آروم صداش زدم که از صدا بقیه بیدار نشن: - باربد! باربد! چند لحظه صدایی نیومد بعد در رو باز کرد. متعجب و کمی نگران نگاهم میکرد. - دانیال! خوبی؟ این موقع شب! - میتونم داخل بیام. گیجتر نگاهی به داخل انداخت و انگار با اکراه گفت: - آره، آره بیا. حدس میزدم اگه تا دم در اومدی بیای داخل. بدون تعارف داخل رفتم و روی تختش نشستم. خودش هم اون طرف تخت نشست. - چی شده؟ - راستش.... مکث کردم چون چشمهای جزئی نگرم چیزی رو روی بالشت سفید اتاقش دید. برش داشتم. دنیا روی سرم خراب شد. یک موی بلند طلایی! به سمت باربد برگشتم. - این چیه باربد؟! نگاهی به اون کرد و گفت: - هیچی! ترسیده و عصبی شده بودم. کسی توی این خونه بود! - این چیه باربد؟! جواب بده. خنده زوری کرد. دیگه داشتم از کوره در میرفتم. بلند شد و به سمت کمدش رفت و در رو باز کرد. داخل کمد رو نمیدیدم و فقط صداش رو شنیدم. - بیا بیرون - داداشت رفت؟ - نه نرفت. انقدر ترسیده بودم که صدا رو نمیتونستم تشخیص بدم و حتی وقتی که پسری با موی بلند طلایی بیرون اومد اول نفهمیدم چه خبره. پسر سلام کرد. سر تکون دادم. باربد کنارش ایستاد و با دست پسر رو نشون داد و گفت: - این همون دوستمه که گفتی باهاش بیرون نرو. یکم نگاهش کردم بعد تازه فهمیدم چه خبره و خندیدم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و دو بعد از اینکه کل خانواده اومدن بابک به دستور دانیال رفت تا کفشها رو جفت کنه. هنوز کفشها تموم نشده بود که دانیال گفت: - بابک، بعدش بیا کمک کن میز رو بچینیم. - باشه، الان. باربد آروم به بازوی دانیال زد: - بذار نفس بکشه. - خب کاره دیگه. کی انجام بده؟ تو و دنیل که مشغولین. اما قبل از اینکه بابک حتی ظرف سالاد رو روی میز بذاره خاله عسل جلو آمد و ظرف رو از دستش گرفت و گفت: - تو بشین. تو از صبح خیلی کار کردی. دانیال تو برو میز رو بچین. دانیال لحظهای خشکش زد. بابک خجالتزده گفت: - خاله، من مشکلی ندارم. اما دایی رادوین از اون طرف سالن گفت: - بابک جان، تو بشین. این مهمونی برای توی نباید کار کنی. این سه تا بزرگترن، بذار کار کنن. دنیل زیر لب و اعتراضآمیز خطاب به دانیال گفت: - بزرگترن باید کار کنند! یعنی چی؟! بابک آروم گفت: - ولش کن. بذار من کمک کنم. اما همین که خواست حرکتی بزنه زن دایی رادوین با صدای محکم گفت: - حق با داییته توی مهمونی خودت که نباید کار کنی. و همه تأیید کردن. بابک سرش رو پایین انداخت. گونههاش سرخ شد. نه از لوس شدن، از اینکه نمیخواست دانیال فکر کنه به وسیله دیگران داره از زیر کار در میره. دانیال نگاهش کرد. بین دو نقش گیر کرده بود: - نقش برادر بزرگ که میخواد نظم بده - و نقش عضو خانوادهای که همه بابک را «نازکدل» میبینن. باربد با وجود دلخوری از دخالت اقوام دوباره پا برای میانجیگری جلو گذاشت و آهی کشید و گفت: - حق با اینهاست جشن بابکه. بابک بشینه، من انجام میدم. بابک آرام طوری که افراد بیرون آشپزخانه نشنوند گفت: - من نمیخوام شما تنها کار کنید. دنی لبخند خیلی کوچکی زد و شونهای بالا انداخت یعنی نمیدونم چه کنم. خانه شلوغ شد. صدای خنده، بوی چای، و حرفهای ریز و درشت. دنیل طبق معمول وسط جمع نشسته بود، با همه گرم میگرفت، میخندید، دانیال از دور نگاه میکرد. با همان حس همیشگیِ «باید کنترل کنم». وقتی دید بابک وسط شلوغی گوشیاش رو درآورد، بلند گفت: - بابک، گوشی رو بذار کنار. مهمون داریم. بلند گفت که جلوی اقوام نشون بده زیر فشار اونها بیخیال سبک خانوادگیش نمیشه. بابک سرش را بلند کرد. - باشه، الان. اما قبل از اینکه حتی گوشی رو پایین بیاره، خاله عسل با همان لحن شیرین و سیاستمدارانهاش گفت: - بابک جان، بده ببینم. میخوام عکس سفر پارسالت به نگین نشون بدم، گوشیتو لازم دارم. و گوشی را از دست بابک گرفت انگار که اصلاً بحثی وجود نداشته و اینطور نذاشت به قول خودش بابک ضایع بشه درحالی که نه بابک احساس میکرد قرار ضایع بشه و نه دانیال چنین قصدی داشت. ** دانیال ** بعد از شام همه به حیاط کوچیک مجتمع رفتیم. یک دسته بنمینتون داشتن که جوونها مشغول بازی شدن. هه، جوونها! همونموقع مازیار هم اومد. مازیار پسر آرش بود. پسر عموی من. معمولا جایی دعوتش میکردیم نمیاومد اما اینبار خودش هم گفت: - خاطر آقا بابک خیلی عزیز بود که اومدم. مازیار برعکس پدرش محبوب بود. رفتار خوب اما کمی سردی داشت و شغل معلمی بود و قابل احترام بود. از طرفی میدونستم خیلی از کارهای خونه مامان اینها رو اون انجام میده و دست کمک خوبیه! خودش با پدرش زندگی نمیکرد و با دوستهاش خونه جدا داشت و شنیده بودم تازگیها به خواستگاری یک دختر خوب رفته و باهم کنار هم اومدن اما بخاطر سکته مامان کارشون عقب افتاد. کنار هم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم. هرچی از باباش خوشم نمیاومد این پسر من رو جذب رفتار خوبش میکرد. پسر با ایمانی بود و فکر نکنم نمازی از این پسر قضا میشد. معمولا روزهایی رو من خونه مامان میرفتم کخ بدونم مازیار هم هست. برای باباش که نه، برای دوتا داداشش که همسن و سال بابک بودن و اونجا زندگی میکردن زیاد سر میزد. میگفت: - حدس میزنم ماکان دوست دختر داشته باشه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و یک و آه کشید. دانیال تکیه به صندلی داد. سکوت دوباره افتاد، اما اینبار سنگین نبود. بابک قبول شد. رشته معارف، تهران. خیلیها مسخرهشون کردن: - پسر آرمین رو چه به معارف! - یعنی حالا باربد شیخ میشه؟ - اصلا با چه عقل معارف رو براش زدید؟ حتی خود باربد به دانیال گفت: - کاش معارف رو نمیزدیم. - ما میخواستیم تهران قبول بشه و از بین رشتههایی که قبول شده این رشته کلاس کاریش از همه بیشتره. - آره اما آینده کاریش... بابک قرار شیخ بشه؟ یکلحظه بهم نگاه کردن بعد زیر خنده زدن. دانیال گفت: - آره قرار بیفته دنبال آرمین امر به معروفش کنه. بیخیال بابا همه معارفیها که شیخ نمیشن. - باشه، یک مراسم خانوادگی براش بگیریم. کلی خونه اقوام خوردیم هنوز جواب ندادیم. دانیال قبول کرد. اقوام مادری دعوت شدن و خود مادر هم بود. حتی آرش هم اونجا بود و با اون هیکل خمش و صورت از شکل افتادش بخاطر سالها اعتیاد داشت پز میداد که پسر بزرگش از همسر قبلیش هم همون دانشگاه قبول شده. دانیال مشغول مدیریت پذیرایی و خانه بود. حنانه خانم رو صبح برای کمکش خواسته بود اما حنانه خانم گفته بود که کمر درد داره و نمیتونه بیاد پس میخواست یک دست کمک بگیره که خانم دایی رضا زنگ خونهشون رو زده بود و گفت که میخواد کمکش کنه. خانم دایی رضا متوجه بود که دانیال خیلی فرز و دست و چموکدار هست اما در همون حال هم متوجه شد که دانیال به باربد هیچی نمیگه و هیچ مسئولیتی نمیده که غرورش زیر پا گذاشته نشه و دنیل هم خودش با انتخاب خودش مسئولیت برمیداره اما هروقت دانیال مشغول یک کاری هست و کار دیگهای پیدا میشه بابک رو خبر میکنه که انجام بده. البته این احتمالا به این دلیل بود که بابک اگه کاری بهش نمیدادی خودش برای کمک پا پیش نمیذاشت ولی چیزی که چشم زن دایی رو گرفت این بود و وقتی به خونهش برگشته دیدههاش رو در اختیار خانوادهش قرار داد و این باعث شد توی دورهمی حواسها بیشتر به کار کردن بابک باشه. -
دیدی می گفتم یک روز میری دیدی دوستم نداری
- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گوشی
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست ** دانای رمان ** دانیال طبق معمول وقتهایی که دلش میگرفت به همون پارک برای قدم زدن رفته بود. اون شماره ديگه دست خورده نشد و دانیال به اون دختر فکر نکرده بود. هوا کمی ابری بود، پارک شلوغ، و دانیال غرق فکر. - هی، آقایه! دانیال سرش رو بلند کرد. همون دختر.. الینا! ایستاده بود کنار پیادهرو، به دیوار تکیه داده، با یک لبخند نیمهشیطون که انگار از چند دقیقه قبل منتظر همین لحظه بوده. وقتی دانیال نزدیک شد، الینا بدون اینکه حتی سلام کنه گفت: - تو همیشه همین ساعت از اینجا رد میشی؟ یا فقط امروز خوششانس بودم؟ دانیال مکث کرد. - تو اینجا چیکار میکنی؟ الینا شونهای بالا انداخت، با همان لحن لاتی و مطمئن گفت: - گفتم شاید دوباره گم بشم… گفتم شاید دوباره یکی پیدا بشه که مسیر رو بلد باشه. - اینبار که گم نشدی. - نه، ولی خوب فعلا تا بهانه بهتر پیدا نکردم با همین باید بسازی. دانیال نگاهش رو ازش گرفت. الینا گفت: - خب، نمیخوای بپرسی دلیلش چیه؟ - اگه لازم باشه، خودت میگی. الینا خندید. اینبار بلندتر، با لحن کسی که از این جواب خوشش آمده. - درسته، میگم. از دیوار فاصله گرفت و با همون اعتماد به نفس به سمت دانیال اومد. - من اون روز عجله داشتم. ولی امروز نه. امروز وقت دارم. دانیال فهمید. کمی دلش گرم شد. اما ابرویی بالا انداخت و گفت: - خوب! الینا با شیطنت نگاهش کرد. - میخوام ببینم این آدم جدی و کمحرف وقتی عجله نداره چطوریه. - فرقی نداره، همینه. و ته دلش امیدوار بود اون دختر با شنیدن این حرف دلسرد نشه. الینا لبخند زد: - امتحان کنیم؟ دانیال سرش رو پایین انداخت و آهی کشید. بیخیال، بذار یکبار برای دلش کاری کنه. - یک کافیشاپ آخر این پارکه! الینا با رضایت سر تکان داد. و کنار هم راه افتادن دانیال متوجه بود که دختر وقت حرکت بدنش رو تاب میده، مثل لاتها! کافه نیمهخلوت بود. نور زرد، بوی قهوه، صدای آروم موسیقی. دانیال در رو نگه داشت تا الینا وارد بشن. الینا با همون لبخند لوندش گفت: - مرسی… آقای جدی. دانیال فقط یک نگاه کوتاهی کرد و لبخند محویی روی لبش نشست. حالا که قرار بود با این دختر آشنا بشه مجبور نبود انقدر سخت بگیره. الینا یک میز کنار پنجره انتخاب کرد. نشستند. الینا کیفش را روی میز گذاشت، آرنجش را تکیه داد و مستقیم به دانیال زل زد. هرکی از دور آنها را میدید تعجب میکرد. دو فرد با تیپ کاملا متفاوت. دانیال با وجود اینکه برای پیادهرویی اومده بود تیپ سنگینی داشت. شلوار یخی با بلوز نقرهای_ دودی. تیپ ظاهرش هم مرتب و موهاش به مقدار لازم بلند بود و مدل خاصی هم نزده بود اما تیپ الینا کاملا فرق میکرد. یک تونیک آستین کوتاه پوشیده بود. لباس به شدت گشاد و لشش بود که تا بالای زانو میرسید. آستینهای تونیک گشاد و تا زیر آرنج بود و از اونجا به بعد ساق دستهای ورزشی سفیدی پوشیده بود. خود تونیک هم سفید بود و روش عکس پلنگ صورتی داشت. یک دستبند فوتبالی هم دور مچش بود. شلوار ماشی رنگش شیش جیب بود و جوراب ساق بلند استخونیش با طرحهای نیلوفری از کفش اسپرت جیگریش بالا زده بود. بجای شال یک کلاه لبهدار به رنگ استخونی گذاشته بود و موهای مشکی کوتاهش رو چتری زده بود و چتریهاش تا زیر ابروش میرسید. یک گل سر بچگانه کوچیک به موهاش زده بود و یک حلقه ظریف هم به دماغش که از بین دو سوراخ رد میشد و مثل گاو مسابقه شده بود. دانیال به دستهاش نگاه کرد. انواع انگشترهای مشکی و هلوگرامی با انواع نمادهای شیطانپرستی! واقعا این دختری بود که دانیال آرزوش رو داشت؟ البته که نه، ولی رفتارش... با صدای الینا به خودش اومد: - خب… ده دقیقه. میخوام ببینم توی این ده دقیقه چقدر میتونی حرف بزنی. دانیال منو رو برداشت: - من معمولاً زیاد حرف نمیزنم. الینا لبخند زد: - میدونم. برای همین جذبت شدم. دانیال منو را بست: - «تو همیشه اینقدر مستقیم حرف میزنی؟» الینا بدون مکث: - آره. چون آدمای غیرمستقیم، یا وقت تلف میکنن ، یا چیزی رو قایم میکنن. - و تو هیچی رو قایم نمیکنی؟ الینا اینبار با یک شیطنت واضح گفت: - حتی اینکه ازت خوشم اومده. دانیال متوجه بود که توی دام رفتار این دختر بد داره میافته و کاری از دستش برنمیاد. - تو خیلی راحت حرف میزنی. - تو هم خیلی سخت. - اینجوری راحتتره. الینا سرش را کمی کج کرد: - راحت یا امن؟ دانیال سکوت کرد. الینا دقیق زده بود وسط نقطهٔ حساس احساسش. دانیال میدید که در مقابل این دختر هیچ قدرت دفاعی نداره و همین بیشتر جذب این دختر میکردش. گارسون آمد. الینا بدون نگاه کردن به منو گفت: - برای من یه لاته. برای ایشون قهوهٔ ساده. درسته؟ دانیال ابرو بالا برد: - از کجا فهمیدی؟ الینا لبخند زد: - من آدم شناس خوبی هستم. گارسون رفت. - خوب، از خودت بگو. من حتی نمیدونم اسمت چیه. - اسمم دانیاله. - خوب دانیال، دیگه چی؟ دستهاش رو زیر چونهش گذاشته بود و بهش زل زده بود. دانیال متوجه شد که دختر آرایش نداره. - تو بگو. تو بودی که خواستی با من آشنا بشی. - یعنی تو نمیخواستی؟ دانیال چیزی نگفت. الینا بحث رو عوض کرد: - چی میخوای دربارهم بدونی؟ - چند سالته؟ - چند سال بهم میخوره؟ قرار بود همه سوالهاش رو با سوال جواب بده! - به چهرهت هفده اما نوع حرف زدنت نشون میده حدود نوزده سال رو باید داشته باشی. الینا خندید. - اشتباه بود، هر دو حدست. من بیست و یک سالمه. ابروهای دانیال بالا پرید. - عجب! - دیگه چی میخوای بپرسی؟ دانیال میخواست درباره خانوادهش بپرسه اما مکث کرد. اگه درباره خانواده اون میپرسید ناخودآگاه مجبور بود درباره خانواده خودش هم توضیح بده و این رو نمیخواست پس گفت: - دیگه هیچی. الینا لبخند زد. دانیال نگاهش کرد و به این نتیجه رسید که میخواد این رابطه رو ادامه بده. - دوست پسر که نداری؟ - نوچ. - چندتا قبل از من داشتی؟ الینا با همون حالت مرموزش گفت: - این دیگه به خودم مربوطه! دانیال پوزخند زد. - عجب! ***دانیال *** - دانشجوام! خونه دانشجویی با دوستهام زندگی میکنم. - اصلیتت اهل کجاست؟ - سمنان. سر تکون دادم. قهوهم که تموم شد لاته اون هم تموم شد. بلند شدیم و بیرون رفتیم. گفت: - اینبار منتظر پیامت بمونم یا چی؟ - آره، آره. سر تکون داد. احساس کردم دیگه اون انرژی اولیه رو نداره. شاید خسته شده شاید هم من به اندازه کافی براش باحال نبودم. قبل از جدا شدن گفت: - تو همینورها زندگی میکنی؟ - آره. - خوبه، فعلا! خداحافظی کردیم و من با حس تردید در عین حال خوبی که جدید پیدا کرده بودم به سمت خونه رفتم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نوزده با حرص نگاهش کردم بعد بیرون اومدم. از تُنگ پریدیم به امید رهایی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی با باربد و چند کارگر لوازم رو به ویلا بردیم. حنانه خانم در رو باز کرد. هنوز نگاهش خاص بود. - یکم لوازم برای ویلا آوردیم. - باشه. همین رو گفت و رفت. من به این زن مشکوک بودم. نکنه نفوذی بود؟ باید مطمئن میشدم. مشغول چیدن ویلا شدیم. حتی خودم کمکشون میکردم. ته سالن یک فرش فانتزی خاکستری انداختیم و ده عدد صندلی چرم مشکی رو با میزهاش مرتب به صورت هیئتی چیندیم و مبل سه نفره رو همون روبهروی آشپزخونه گذاشتیم که جای من باشه. جلوی آشپزخونه رو کلا یک بنر چوبی بزرگ با عکس داریوش اول زدیم که پشتم پس زمینه خوبی داشته باشه و میز ناهارخوری و مبلها هم دادم که همون کارگرها برای خودشون یا کسی که نیاز داره ببرن. اتاقها هم طبق سلیقهمون چیندیم. با باربد سرخوش بودیم. گفتم: - یکبار باید پسرها رو هم اینجا بیاریم. - بگیم اینجا برای کیه؟ - میگیم برای یکی از دوستهام هست. این فکر باعث شد باربد پیشنهادی بده: - بهتر اصلا یک سفر بریم. تابستون هم هست. بنظر پیشنهاد خوبی میاومد. - بذارم ببینم چی میشه باشه. فعلا که آرمین میخواد برای بررسی شرایط تهران بیاد. - کی؟ - گفته همین هفته میاد اما تاریخ دقیقش مشخص نیست. باربد سعی کرد با بیعلاقگی بگه اما من میدونستم از، سر ترس میگه: - میشه وقتی آرمین هست من نباشم؟ اصلا حوصلهش رو ندارم. همونموقعای که اصفهان بود هم سعی میکرد تا حد امکان کمتر با آرمین روبهرو بشه. حتی با اینکه توی یک خونه زندگی میکردیم. حق هم داشت. مردی که در دو ده پیش زندگیمون فقط پدرمون بود حالا یک آدم خطرناک مشخص شده بود. - آره، تو نیازی نیست باشی. اصلا اینجا نمیاد که تو بخوای حضور داشته باشی، به شرکت میاد. - اگه تونستی از زیر زبونش بکش که کی به مامان ماجرا رو گفته. - اینبار حتما ازش میپرسم، قول داده که بگه. سر تکون داد. هردو خیلی کنجکاو بودیم که کسی رو که این بلا رو سرمون آورده پیدا کنیم و انتقام ازش بگیریم. انتقام؟ منظورم از انتقام چی بود؟ من تا حالا با کسی برخورد نکرده بودم؟ واقعا قصد همچین کاری دارم؟ قصد حرکتی مثل عادیترین حرکت آرمین رو دارم؟ من همچین آدمی هستم؟ نه، نه من رو توی این راه ننداز خدایا! یک حس بدی توی وجودم میگفت: اگه نمیخواستی سمت اینکارها بیای چرا دوباره به دم و دستگاه آرمین برگشتی؟ آهی کشیدم و سرم رو به دو طرف تکون دادم تا این فکرها از سرم بره. قرار بود آرمین بیاد تا به شرکت سر بزنه. افراد شرکت هم مثل من استرس داشتن. آرمین اصلا محبوب نبود. زنگ واحد که به صدا در اومد یک حس بدی به همه دست داد. منشی در رو باز کرد و من دوباره آرمین رو دیدم. انگار نسخه پیر شده خودم بود. پشتش هم وکیلش و سمت چپش طناز ایستاده بود. وارد شدن و وکیل در رو پشت سرشون بست. بقیه به سمتش خیز برداشتن برای خودشیرینی! دو دستی دست میدادن و کلمات قلمبه سلمبهای میگفتن. آرمین با غرور چند کلمه به حرف کدوم گفت و بعد به من نگاه کرد. سر تکون دادم. این نهایت کاری بود که براش میتونستم انجام بدم. اون هم سر تکون داد و بعد گفت: - بریم توی اتاق جلسه. همه به اتاق جلسه رفتیم. هرطوری بود جا شدیم. نگاهی به من کرد. معذب بودم. اصلا مثل رییس شرکتها نبودم. میتونستم بفهمم توی قیافهم هم معلومه که دوست ندارم اونجا باشم. روش رو از من گرفت و چند پرونده شرکت رو درخواست کرد. یک ساعتی با اونها سرگرم بود و بعد وقتی چای میخورد به من گفت: - رتبه بابک اومده، نه؟ میدونست بدم میاد درباره برادرهام حرف بزنه و احتمالا برای حرص دادن من اینکار رو میکرد. سعی کردم خیلی مختصر جواب بدم: - بله. - چند شده؟ - هفت هزار. با همون بیخیالی پرسید: - رشتهش انسانی بود، درسته؟ - بله. - چی براش زدید و کجا؟ اه، کاش این بحث لعنتی تموم بشه. - تهران، رشتههای متنوع. هر چی که تهران قبول بشه. - کاش بازرگانی میآورد. واقعا قصد حرص دادن من رو داشت. جوابی ندادم. یکم توضیح کاری داد و بعد رفت. وقتی میخواست بلند بشه تا بره سریع گفتم: - من باهاتون کار دارم. منتظر نگاهم کرد. از بقیه خواستم برن و رفتن. به آرمین گفتم: - کی به مادرم خبر داده؟ - خیلی برات مهمه؟ - خیلی! توی چشمهام نگاه عجیبی انداخت. - اگه بفهمی چیکار میکنی؟ این سوال رو بارها توی ذهن خودم تکرار کرده بودم و به نتیجهای نرسیده بودم اما الان میخواستم جواب دهن پرکنی بدم. - اول باید متوجه بشم کی بوده بعد درباره اینکه چه نوع آدمی باشم فکر میکنم. - جاری مادرت بوده. یکم مکث کردم بعد متعجب پرسیدم: - زن آرش؟ زن قبلی آرش که مُرده. - تنها عموی تو آرش بود؟ فعل و انفعالاتی توی ذهنم پدیدار شد. - زن... آمین؟! - بله. نکنه فکر کردی عموت پیغمبر بوده؟ گیج شدم. تا حالا هیچی درباره خانواده آمین نشنیده بودم. - این زن کیه؟ - نمیتونم بهت بگم. - چرا؟! با همون نگاه سردش گفت: - چون بهش قول دادن توی امنیت نگهش دارم. - چرا اینکار رو کرد؟ - نمیدونم. گیج بودم. آرمین با همون صدای سردش گفت: - کار عالیجناب با من تموم شد؟ برم؟ یاد چیز دیگهای افتادم. - یک خانم توی ویلا هست... حنانه خانم... با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. ادامه دادم: - یکم مشکوک میزنه. مطمئن شو نفوذی چیزی نباشه. چند ثانیه نگاهم کرد بعد با لبهای بسته لبخند مسخرهای زد و گفت: - فعلا! و بلند شد و رفت. -
رنگی مس یا سفال؟
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هجده دانیال گفت: - باشه. ولی اگه نمیتونی، بگو. من میبرم. فقط نگه ندار که بعداً یادم بره و خونه بو بگیره. - نه… نمیخوام تو ببری. الان میرم. - مطمئنی؟ دنیل درحالی که بلند میشد گفت: - آره. چون اگه نبرم، بابک تا فردا شب مسخرهم میکنه. بابک از آنطرف هال گفت: - من همین حالا منتظرم تو بری و برگردی تا مسخرهت کنم. دنیل بالش را پرت کرد سمتش: - خفه شو! دانیال خندید و گفت: - برو دنی. بعدش بیا چای بخوریم. دنیل بلند شد، کیسه را برداشت و گفت: - باشه. باربد جدی دانیال رو نگاه کرد و با لحن قاطعی که پیغام درش نهفته بود گفت: - بهتر بعد از چای بری بخوابی. دانیال چشم غرهای بهش رفت که یعنی این دو شهاب سنگ بخاطر تو از کنار جو خونه رد شد و سری تکون داد یعنی باشه. ** دانیال ** به شرکتی که آدرس داده بودن رفتم. وارد که شدم همه برام بلند شدن. یک واحد توی آپارتمان تجاری بود که پنج کارمند جز من داشت. همه رو بهم معرفی کردن. پوششی فقط تجارت بهشون مربوط میشد اما در اصل هسته اصلی آرمین در تهران بودن که قرار بثد من بشم رییسشون ولی من به رییس قبلی گفتم: - چون من هیچ تجربهای ندارم به کمک شما احتیاج دارم. لبخند زد. - نگران نباشید ما شما رو تنها نمیذاریم. بعد گفت: - یک نفر توی اتاق مدیریت منتظر شماست. - کیه؟ - بهتر خودتون ببینید. بلند شدم و درحالی که کنجکاو و کمی نگران بودم به اتاق مدیریت رفتم. کسی که روی صندلی بود بلند شد. طناز بود. همسر فعلی آرمین. یک زن سی ساله که کت و شلوار کرمی پوشیده بود و روسری ساتن کوچیکی به رنگ مسی به سر داشت و جز یک فر کج از موهای نباتیش بقیهموهاش داخل بودن و نسبت به آرایشهای اون زمان جز رژ لب قرمزش آرایش کمی داشت. - طناز! جلو اومد و دستش رو به سمتم دراز کرد. - خوبی دانیال جان؟ باهم دست دادیم. نگاه بدی به طناز نداشتم. وقتی که خونه اصفهان بودیم رابطهمون نسبتا خوب بود. طناز حد خودش رو نگه میداشت و نشون میداد هیچ علاقهای به پیرویی از هوای نفس نداره و تنها چیزی که براش توی دنیا مهم پول و ثروت هست. با هرکی جز کسی که بخواد پا توی کفشش کنه راه میاد و احترام همه رو داره و به من و باربد هم علاقه داشت و همیشه سر میز غذا دقت میکرد ماهم باشیم و اگه حالمون بد بود و نمیتونستیم بریم بهمون سر میزد و هروقت کسی از افراد آرمین میاومد من رو با احترام بهشون معرفی میکرد. - مرسی تو خوبی؟ بشین ببینم چه خبر! روی مبل نشست و کیف برند چرمش رو که یک روسری به دستهش بسته بود روی پاش گذاشت. من هم نشستم و درخواست چای دادم و گفتم: - اومدم اصفهان ندیدمت. نفس عمیقی کشید. - آره راستش یکم با بابات به مشکل خورده بودم. - کی با اون به مشکل نمیخوره. خندید و آهی کشید. جدی پرسیدم: - اون از تو خسته شده؟ - آره، اما من نمیذارم به این سادگی از دستم راحت بشه. بعد به من گفت: - اتفاقا برای همین مزاحم تو شدم. - من چه کاری میتونم برات انجام بدم؟ - ازت میخوام یک کاری نکنی؟ به اینطور عجیب و غریب حرف زدن طناز عادت کرده بودم پس با خونسردی گفتم: - چه کاری نکنم؟ همون موقع در زدن و دوتا چای آوردن و گذاشتن. ایستاد تا اون آقا بره و بعد گفت: - ازت میخوام اصرار به طلاق مادرت نکنی. یکم مکث کردم بعد گفتم: - اینها چه منافاتی باهم دارن؟ - شاید آرمین یادی از گذشته کنه. خندیدم. - مادر من سکته کرده و پیر هم شده واقعا احساس میکنی که آرمین ممکن دوباره بهش حس داشته باشه؟ - آرمین وقتی عاشق مادرت شد که اون قیافه نداشت. پس چه معلوم؟ مخصوصا اینکه آرمین طالب اون جدایی نبود. - الان فرق میکنه. مادرم هیچی براش اهمیت نداره. طناز به جلو خم شد. - اما اون برای آرمین اهمیت داره. - عمرا! - میدونی چرا من با آرمین قهر کردم و پیش بابام رفتم؟ نگاهش کردم. گفت: - چون آرمین وقتی مامانت بیمارستان بود اومده بود تهران و هر روز میرفت از پشت شیشه مامانت رو میدید. ابروهام بالا پرید. عجب! یکدفعه چیزی به ذهنم رسید. - تو به مامانم گفتی طناز؟! یکم مکث کرد بعد گفت: - چی؟! - تو به مامانم گفتی ما کار خلاف میکنیم؟! با حرص صاف نشست و گفت: - البته که نه! به من چه! - پس کار کیه؟ سکوت کرد و گفت: - بذار آرمین بگه. میگه بهت. خودش گفته که میگه. سر تکون دادم و دوباره بحث قبلی رو وسط آوردم: - اما ماجرای مادر من ربطی به رابطه شما نداره. من طلاقش رو میگیرم و اون باید شرایطش بهتر بشه. - هرچی برای بهتر شدن شرایطش لازمه من در اختیارش میذارم. - نمیتونم قبول کنم با اون آرش معتاد باشه. نمیخوام برادرم زیر دست اون بزرگ بشه. اخمهاش توی هم رفت و نگاهی که همیشه به کسی که روبهروش میایستاد رو بهم انداخت و گفت: - تو اینکار رو نمیکنی، وگرنه من رو روبهروت میبینی. با حرص نگاهش کردم. ابرویی بالا انداخت و گفت: - و تو این رو نمیخوای، نه؟ -
وایب بابا لنگ دراز وقتی جودی با اون مرده رفته بود بستنی بخوره
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و یک - میشه رفت کمی براش خرید کرد؟ - آره، میگم خواهرم براش بخره. - نه خواهر نه، من خرید کرد. عبدالله کمی مکث کرد و بعد گفت: - باشه باهم میریم اما صورتت دیده نشه. - باشه، هرچی تو گفت پوشید. - باشه ولی الان نه، یکم پول دستم بیاد بعدا. الکساندرا اعتراض نکرد. یکم بعد عبدالله که از همیشه مراقب الکساندرا بودن تا فرار نکنه خسته شده بود اون رو به خونه مامانش برد. یک مدت بعد هم به زیارت امام رضا رفت و الکساندرا اونجا موند. الکساندرا اونجا موندن رو دوست داشت. خوشحال بود که کاری به دوش نیست و فکر میکرد چقدر اینها مهموننواز هستن که به عروس کاری نمیدن و از صبح خودشون کارها رو انجام میدن و نمیدونستن که اونها اون رو نجس میدونند و نمیذارن به چیزی دست بزنه. غذای اون رو قبل از غذای دو نفرشون به اتاقش میدادن که با سبک زندگی الکساندرا جور در میاومد. گاهی طعنههایی بود اما چون الکساندرا صحبتهای اونها رو بلد نبود متوجه نمیشد. بهش سپرده بودن که جلوی مهمونها بگه که تازه مسلمون شده. این عروس خارجی تازه مسلمون شده جاذبه گردشگری اون منطقه شد. اقوان و همسایهها حتی آشناهای دور برای دیدن دختر میاومدن. همه بهش کلی تبریک میگفتن و به خانواده عبدالله میگفتن: - شما و پسرتون باعث افتخار ما هستید که یک کافر رو مسلمون کردید. چقدر هم قشنگه! - ما چیزهای بدی درباره آقا عبدالله شنیده بودیم اما با این اتفاق نشون میده همهش شایع بوده و چقدر نفس پسرتون حقه! اینها باعث میشد خانواده افتخار کنند و رفتارشون با الکساندرا هم بهتر بشه. اما الکساندرا با این چیزها خام نمیشد. اونها هم با این چیزها مهربون نمیشدن. ولی یک چیزی درش شکل گرفت. علاقه به مسلمون شدن. عبدالله از سفر برگشت. توی تنهاییشون زنش رو که از اومدنش دپرس بود در آغوش گرفت و بوسید و سوغاتیش رو داد. عبدالله شنید که الکساندرا چقدر بین فامیل شیرین شده و گفت: - پس میتونیم صلهرحم رو حفظ کنیم. عبدالله یک طرفه همسرش رو دوست داشت و حتی براش شعر میگفت: آتش چشم تو انگیزهی موبد باشد به دلِ کوهِ دو ابروی تو معبد باشد یک نفس معجزهی چشم تو را دید فقیه شیخ حالا متمایل شده مرتد باشد هر کجا زلف گشودی تو، بگو مال منی شعر بی نام مؤلف که نباید باشد حرمت عشق اگر ساکتی و خاموشیست پس چرا قصّهی فرهاد زبانزد باشد؟ رو سیاهیست اگر زال پیِ رودابه وقت پایین شدن از کوه مردد باشد هدف از عشق نباید که رسیدن بشود جادهی عشق «مسیری»ست که «مقصد» باشد #امیر_رجایی و الکساندرا اصلا نمیفهمید که چی داره میگه. دوباره به خونه خودشون برگشتن و انگار خانواده شوهرش هروقت شوهره بیاد یادشون میاد خانواده شوهر بازی در بیارن. فضولیهاشون زیاد شده بود. یکبار خواهر شوهرش اومد وسایلش رو گشت دید چندتا چیز جدید گرفته. گفت: - با این زن بمونی به هیچ جا نمیرسی. خوبیش این بود که الکساندرا هیچوقت این ماجرا رو نفهمید. یک مدت بعد به عبدالله خبر دادن که پدرش خیلی مریض هست و اون به عنوان پسر بزرگ باید بیاد ازش مراقبت کنه. پدرش توی بچگی عبدالله مادرش رو طلاق داده بود و مادر با بچههاش به شهر خانوادگیش برگشته بود اما الان عبدالله باید میرفت. مادرش گفت: - مجبور نیستی بری. - من بزرگترین پسرشم. وظیفه من هست که برم. مردم چی میگن.- 47 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفده صدام بالا رفت و دست خودم نبود. چیزی نگفت. کلافه گفتم: - با توام. چیزی داری میگی؟! - معذرت میخوام که بهت نگفتم اما اگه همکاری من هم نمیبود همین چند ماه هم آرمین ما رو به حال خودمون رها نمیکرد. اون نمیخواست آبروش بره که پسرش باهاش همکاری نمیکنه. من قول برگشت تو رو دادم. لعنت به این زندگی! یعنی میشه یک روز این کابوس تموم بشه! - تو با من دورویی کردی؟! جواب نداد. با مشت به داشپورت کوبیدم. - جواب بده! - من فقط خواستم از خودمون مراقبت کنم. آرمین بیرحمه! فکر میکنی اون قبول میکرد که ما بخاطر سکته مادرمون توبه کنیم؟ - تو توی کارش موندی تا اون اموال رو بدست بیاری. با حرص نگاهم کرد و گفت: - اگه قصد اون اموال کوفتی رو داشتم که تو رو وسوسه به برگشت نمیکردم. ذهنم نمیکشید که کجا وسوسه به برگشتم کرد اما لابد راست میگفت. عصبی و کلافه به روبهرو نگاه کردم اما جایی رو نمیدیدم و بیشتر نگران بودم. - تو توی این راه خطرناک، توی این جای خطرناک با آدمهای خطرناک تنها بودی. انگار اوج نگرانی و ناراحتی من از این حرف رو درک کرد که دستش رو روی دست مشت شده روی زانوم گذاشت. برگشتم و نگاهش کردم. با اون آرامشی که مخصوص خودش بود گفت: - اما من مطمئن بودم که تو برمیگردی و من تنها نمیمونم. من جرات تنها موندن توی اون جو رو نداشتم دانیال. پشتیبانم تو بودی. آرامش و دلداریش خیلی زود درم اثر کرد و با خودم فکر کردم هرچی بود گذشت. وقتی دید آرومتر شدم ماشین رو روشن کرد و بعد از اینکه لبخندی بهم زد دوباره حرکت کرد. ** دانای رمان ** اما کلافگی دانیال از این اتفاق تموم نشده بود و توی خونه هر لحظه ممکن بود سر یکی دیگه خراب بشه. شب بود و تازه شام خورده بودن. دانیال ظرفها رو جمع میکرد و باربد داشت میز رو پاک میکرد و دنیل هم جا ظرفی رو مرتب میکرد تا ظرفها رو که تازه شست اونجا بذاره. بابک روی مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت. دانیال گفت: - میشه یه لحظه گوشی رو بذاری کنار و کمک کنی؟ بابک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: - الان… یه دقیقه صبر کن، دارم جواب میدم. دانیال چیزی نگفت. باربد از آشپزخانه گفت: - بابک حداقل بیا لیوانهای چای رو ببر. بابک باز هم گفت: - باشه بابا، الان. اما «الان» طولانی شد. دانیال رفت سمت مبل و روبهروی بابک ایستاد و با جدیت گفت: - بابک من از صبح بیرون بودم. تو هم خستهای، قبول. ولی توی این خونه سه نفر دیگه دارن کار میکنند. بابک بالاخره سرش رو بلند کرد. کمی عصبی گفت: - خب منم امروز کار داشتم. همیشه که نمیتونم بدوم دنبال کارهای خونه. - من نگفتم همیشه. فقط گفتم الان کمک کن. پنج دقیقهست دارم صدا میزنم. بابک گوشی رو گذاشت کنار و گفت: - باشه.. ولی لازم نیست اینقدر جدی بگی. انگار کار بدی کردم. دانیال نفسش رو بیرون داد. - من جدی نیستم. فقط خستهم. وقتی میگم کمک کن، یعنی واقعاً نیاز دارم. بابک چند لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: - باشه داداش حق داری! دنیل از آشپزخانه سرش رو بیرون آورد و گفت: - بالاخره یکی کوتاه اومد. بابک خندید و گفت: - خفه شو دنی. دنیل گفت: - دیدی هنوز بحث تموم نشده! دانیال هم بیصدا خندید. تنش بینشون مثل بخار از بین رفت. بابک بلند شد و به آشپزخانه رفت و به باربد گفت: - باشه، من میشورم. تو بشین یه کم استراحت کن. بحث تموم شد و کلافگی دانیال هم در همدلی خانواده از بین رفت. البته اون تنها بهانهای نبود که میتونست اون شب رو به برادرها زهر کنه و بهانه دیگهای هم دست دانیال اومد که اینکه با فهم از کنارش رد شد نشون میداد دانیال اون سالها از چه سلامت روان بیشتری از دانیال سالهای نه چندان دور در آینده که فشار روانی حاکی از انتخابهای خودش در زندگی ساخته، داره. ساعت دوازده بود و همه توی هال نشسته بودن. دنیل داشت با لپتاپ کار میکرد. بابک روی مبل دراز کشیده بود و با گوشیاش ویدیو میدید و باربد هم که متوجه بود دانیال بخاطر کار اون بیقرار هست با عذاب وجدان دانیال رو که به هر طرف خونه سرک میکشید تا حواس خودش رو پرت کنه زیر نظر داشت. دانیال از اتاق بیرون آمد و گفت: - دنیل، امروز نوبت تو بود که زبالهها رو ببری پایین. هنوز سر جاشه. - ا ببخشید یادم رفت. - این سومین باره که یادت رفت. بابک از گوشیش سرش رو بالا آورد و یک نگاه متعجب به دانیال که امروز حساس شده بود انداخت و بعد دوباره به گوشیش نگاه کرد. دنیل غر زد: - میبرم دیگه، چرا گیر میدی؟ - گیر نمیدم. فقط میگم کاری که نوبت توئه رو انجام بده. - خب منم امروز کلاس داشتم. فکر نکن فقط تو خستهای. دانیال آرام نشست روی صندلی روبهرویش: - من نگفتم تو خسته نیستی. فقط میگم یه کار کوچیکه. سه دقیقه وقت میگیره. - باشه… ولی چرا همیشه فکر میکنی اگه کاری رو ده بار بهم نگی انجام نمیدم؟ دانیال لبخند کوچیکی زد: - چون واقعاً اینطوره. باربد خندید و دنیل مکث کرد. بعد گفت: - خب… آره. ولی امروز واقعاً یادم رفت. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شونزده - بابک، چرا اینقدر فکر میکنی؟ کارتت رو بنداز دیگه! - میخوام استراتژیک بازی کنم. - استراتژیک؟ تو حتی نمیدونی استراتژیک یعنی چی! و خندید. دانیال با حرص نگاهش کرد اما دنیل متوجه نشد. این دوتا که همیشه درحال سر و کله همدیگه زدن بودن. - میدونم… یعنی… یعنی… خب یعنی چیز خوب. باربد از فکر در اومد خندید و گفت: - بابک، کارتت رو بنداز. قبل از اینکه خوابمون ببره. بابک کارت رو انداخت. و به طرز عجیبی… برد. دنیل خشکش زد: - چی؟ چطور بردی؟ بابک با لبخند پیروزمندانه گفت: - استراتژیک. - نه نه، یه لحظه وایسا. تو نمیتونی برده باشی. - چرا؟ چون مظلومم؟ معمولا توی خونه جز دنیل کسی صفت مظلوم بودن رو برای بابک نمیبرد و همین باعث شد که بابک به موقع دست بگیره و دنیل رو توی چاه خودش بندازه. باربد گفت: - دنیل، قبول کن. بابک برد. اینبار نوبت ما هست ظرفها رو بشوریم - نه، این عدالت نیست! - عدالت یعنی من نبرم؟ دنیل با قاطعیت خندهداری گفت: - آره! - خب من بردم. برو ظرفهارو بشور. دنیل با حرص به باربد نگاه کرد که اون هم اعتراض کنه اما باربد فقط میخندید. مائیم ک از بادهٔ بیجام خوشیم هر صبح منوریم و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما مائیم ک بیهیچ سرانجام خوشیم شکل دیگه کنترلگری خوب دانیال به قول دنیل رو فرداش توی دورهمی هفتگی میشد دید. خانهٔ پدر بزرگ شلوغ بود. همه دور هم نشسته بودن، چای میخوردن و حرف میزدن. دنیل شروع کرد به تعریف یک ماجرای خندهدار کرد. بابک هم وسط حرفش چیزهایی اضافه میکرد. چند نفر از اقوام خندیدن. تنها کسی که توی اون جمع حالش خوب نبود نگین بود که هنوز وقت پیدا نکرده بود با دانیال صحبت کنه و میدید که دانیال سعی میکنه نگاهش نکنه و چه آسیبی به قلب این دختر معصوم میخورد. باربد هم توی اون جمع تمام حواسش بین برادرهاش بود تا ببینه چیزی که میخواد رو پیدا میکنه یا نه. بالاخره دید. دانیال داشت با دایی رادوین حرف میزد و دنیل یکدفعه خواست وسط حرفشون بپره و شوخی کنه. دانیال فقط یکم سرش رو چرخوند و یک نگاه کوتاه به دنیل انداخت. دنیل مکث کرد. لبخندش رو نگه داشت، اما حرف نزد. آروم عقب کشید و روش رو گرفت. باربد سری تکون داد. باید خیلی مراقب میموند. رابطه خوبه خانواده باید همیشه پایدار میموند. ** دانیال ** توی کافیشاپ منتظر باربد و اون خانم بودم. چه این خانم همسر برادرم بشه و چه فقط یک مدت توی زندگی برادرم باشه برای من قابل احترام بود. از طرفی دوست نداشتم رابطه باربد بدون اطلاع من باشه چون هرچند که برادرم اطلاع داشتم اما اون هم جوون بود و من اصلا به روابط دختر و پسری برای غریضه حیوانی اعتقاد نداشتم. این مدت به یک چیز دیگه هم فکر میکردم. دوست داشتم از باربد بپرسم چطور میشه با یک دختر شروع کرد اما هنوز جرات اینکه اعتبارم رو به خطر بندازم نداشتم. چرا حالا اون دختر؟ شاید چون اولین دختری بود که مستقیم بهم شماره داد. البته نگین هم پیشنهاد داد اما چی بود که این برام فرق داشت. توی همون حال چشمم خورد به یک مرد که نشسته و به آتیش شومینه کافه زل رده. توی ذهنم گذشت: تو چه میدانی آدمی که به یک نقطه خیره مانده و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد ، در آن نقطهی کوچک که به آن خیره شده چه چیزهایی میبیند ، چه چیزهایی میشنود ، و چه چیزهایی احساس میکند... بالاخره وارد شدن. از همون دور دختر رو نگاه کردم. متوجه شدم کمی قوز داره. به سبک مد اون موقع مانتوی کوتاه تا بالای زانوی به رنگ دودی با شلوار کرم و شال نقرهای که زیرش کلیپسی بود که حسابی قدش رو بالا آورده بود. نمیفهمیدم که این کلیپسها چرا مد شده اما برای رفتنش لحظه شماری میکردم. نزدیک رسیدن و بلند شدم. باربد سریع معرفیمون کرد. اون دختر دستش رو به سمت من دراز کرد و من درحالی که به چهرهش زل زده بودم باهاش دست دادم. رنگ صورتش پشت کرمپودرهای غلیظ که جز آرایش اون زمان بود گم شده بود. صورت زنانهای داشت که به سنش نمیخورد. گونههای خوشحالت، دماغ سرتیز عملی، چشمهای خوشحالت مشکی و موهای آزاد زیر شال مشکی داشت و هیکلش با وجود سن کم روفرم نبود و در مجموع معمولی بود. - دانیال خان! خیلی دوست داشتم ببینمتون! - همچنین! بفرمائید بشینین! هر سه پشت میز نشستیم. باربد گفت: - نیوشا جان داداش علاقه داشتن شما رو ببیند و با خانواده ما آشنا بشی. نیوشا به من نگاه کرد و با ادب و احترام گفت: - من هم خیلی دوست داشتم پسر بزرگ آرمین رو ببینم. همه میگفتن که شما از لحاظ رفتاری خیلی به خودشون شباهت دارید. جا خوردم. مگه این دختر همکار باربد نبود پس آرمین رو از کجا میشناخت؟! به باربد نگاه کردم که روش رو گرفت پس دوباره برای جواب خواهی به خود دختر نگاه کردم. - شما آرمین رو میشناسید؟ - بله، من دختر وکیل جدید ایشون هستم. از همین زمینه هم با باربد جان آشنا شدم. فکر کردم در جریان هستید. اصلا در جریان نبودم. سر باربد هم پایین بود و خونسردیش نشون میداد که منتظر مونده من خودم بفهمم. دختر ادامه داد: - البته من با پدرم زندگی میکنم. پدر و مادرم طلاق گرفتن. سر تکون دادم. تا آخر دیدار نفهمیدم چه حرفهایی بینمون رد و بدل شد. قرار شد باربد با ماشین خودش اون دختر رو برسونه اما من که میخواستم با باربد حرف بزنم گفتم: - من هم با تو میام فردا میام ماشین رو برمیدارم. کافه نزدیک خونهمون بود. باربد سر تکون داد. وقت سوار شدن قبول نکردم که جلو بشینم و نیوشا رو نشوندم و خودم عقب نشستم. خونهشون توی مرکز شهر بود. از هردومون خداحافظی کرد و رفت و من هم جلو نشستم. باربد در سکوت ماشین رو به راه انداخت و تمام مدت من به نیمرخش زل زده بودم. بالاخره ماشین رو کنار یک پارک نگه داشت و به سمتم برگشت و گفت: - جان! - این دختر چی میگفت؟ نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت. - چطور باهاش آشنا شدی؟ - مادرش قبل از اینکه وکیل آرمین باشه منشی یکی از دفاترش بود. - چه زمان؟ وقتی باهاش همکاری میکردیم؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت: - یک چیزی هست که تو باید بدونی. - چی؟ - من این مدت همکاریم رو با آرمین قطع نکردم. اول خوب متوجه نشدم چی میگه بعد یکدفعه ویندوزم جا افتاد. - چی؟! -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پونزده ** دانای رمان ** عصر بود. دانیال از یک جلسهٔ کاری بیرون آمده بود و داشت از خیابان رد میشد. ماشینها بوق میزدن، و دانیال طبق معمول با قدمهای تند در حال گذر بود که یک متور نزدیکش ترمز کرد و یک دختر از پشت موتور پیاده شد. موهایش از زیر شال بیرون زده بود، چشمهای درشت، لبخند نیمهشیطون، و یک اعتمادبهنفس عجیب. کیفش رو روی شونه انداخت و مستقیم سمت دانیال اومد. - هی آقا. تو همیشه اینقدر جدی راه میری؟ دانیال ایستاد. تعجب کرد. فکر کن داری توی خیابون راه میری و فکر بدبختیهای خودتی که یک دختر اینطور مزاحمت میشه. - مشکلی هست؟! دختر خندید. یک خندهٔ لاتی و مطمئن. - نه. فقط فکر کردم شاید یک آدم جدی مثل تو یه لحظه وقت داشته باشه کمک کنه. دانیال ابرو بالا برد: - کمک؟ دختر یک قدم نزدیکتر شد. - آره. الینا هستم. گوشیم خاموش شده، آدرس رو گم کردم، به نظر میرسه این دور و بر رو بشناسی. - کجا میخوای بری؟ الینا لبخند زد، اینبار کمی لوندتر: - اگه بگم، همراهم میای؟ دانیال بدون لبخند، اما بدون سردی گفت: - بگو کجا. الینا خندید: - باشه باشه، کافهٔ روبهروی پارک ملت. قرار دارم. دانیال مسیر رو نشان داد: - دو تا خیابون پایینتره. سمت راست. الینا سر تکون داد، اما نرفت. چند ثانیه نگاهش کرد و بعد با همون حالت بازیگوش گفت: - تو همیشه همینقدر مختصر حرف میزنی؟ دانیال بدون لبخند نگاهش کرد. این دختر بیشتر از اینکه جلف باشه شجاع بود و این رو دانیال دوست داشت. - معمولاً. الینا لبخندش عمیقتر شد. - من دوست دارم آدمای کمحرف رو بشناسم. دانیال چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. الینا کیفش رو روی شونه جابهجا کرد و گفت: - اگه یه روز خواستی کمتر جدی باشی من رو خبر کن. بعد شمارهاش رو روی یک کاغذ کوچک نوشت و توی یقه دانیال انداخت. - اسمم الیناست، یادت نره. و رفت. دانیال همانطور ایستاد، بعد کاغذ رو برداشت و نگاه کرد. تمام طول راه به کاغذ فکر میکرد. کاغذ کوچیکی دستش بود که شماره یک دختر، دختری که احساس میکرد با بقیه دخترها فرق داره توی دستش بود. شمارهای که گاه به این نتیجه میرسید که به گوشهای پرتش کنه و گاه به این نتیجه میرسید توی گوشیش سیوش کنه و در نهایت کاغذ بین دو انگشتش بود که گاه مچاله میشد و گاهی با انگشت سوم به حالت عادی برمیگشت و در آخر بینتیجه توی کشوی میز رها شد. *** روز کنکور رسید. بابک از کنکور راضی بود و دانیال به شوخی تهدیدش میکرد که بد نیاره و باربد هم میگفت: - بابک تو نه مثل من استعداد برنامهنویسی داری و نه مثل دنیل مدرک زبان پس اگه دانشگاه قبول نشی هیچ دردی نمیخوری. دنیل حرف رو گرفت و گفت: - چرا تو استعداد برنامهنویسی داشته باشی و من مدرک زبان؟ - چون واقعیت اینه. - ا؟ نه بابا! بابک با وجود خستگی کنکور به حرفهاشون میخندید. دانیال گفت: - بابک برو یک دوش بگیر بیا که کابوس تموم شد. - کابوس اصلی تازه شروع شده. حالا معلوم نیست که چی قرار سرم بیاد. اصلا مثل قیامت میمونه. دیگه دستت به جایی بند نیست. باید سر پل صراط بایستی ببینی چی برات تصمیم میگیرن. - برو بچه چرت نگو! بابک خندید و رفت دوش بگیره و دانیال داشت به دنیل توضیح میداد یک شرکت جدید کار پیدا کرده که تا ساعت دو بعد از ظهر بیشتر نیست. وقتی بابک از حموم در اومد دنیل روی زمین نشسته بود و داشت پازل هزارقطعهای رو که از صبح شروع کرده بود ادامه میداد. باربد روی مبل روبهروی کولر لم داده بود و داشت با گوشیش تندتند کار میکرد که دیگه دانیال میدونست داره چیکار میکنه. دانیال هم کنار میز نشسته بود و داشت سیب پوست میگرفت. دنیل گفت: - بابک، بیا کمک کن این پازل رو تموم کنیم. - من خستهم. تازه، من مغزم برای پازل خیلی بزرگه، حوصلهٔ این چیزا رو ندارم. - مغزت بزرگه؟ تو هنوز فرق چپ و راست رو نمیدونی. وقتی میگم راست یواشکی به دستهات نگاه میکنی. بابک دید که دانیال هم زیر لب درحالی که به سیب زل زده بود خندید پس حرصش گرفت و خطاب به دنیل که ضایعش کرده بود گفت: - اون یه بار بود! تازه، تو هم اون روز ماشینو اشتباهی بردی تو کوچه بنبست! - اون عمدی بود، اونجا کار داشتم. - آره جون خودت. دانیال که داشت سیبها را قاچ میکرد، گفت: - بیاین، دعوا نکنین. هر کی یه قاچ برداره. بابک سریع دستش را دراز کرد و دو تیکه برداشت. دنیل گفت: - هو! شکمو تو همه خوراکیها رو تموم میکنی. - خوب من کم سنم باید تقویت بشم. - تو هجده سالهت بابک. اما بابک با حاضر جوابی گفت: - خب کوچیکتر از تو که هستم. تو هجده ساله نبودی بدونی چه سنیه همش باید خوراکی بخوری وگرنه ضعف میکنی. دانیال خندید. بعد از چند دقیقه، دنیل یک تکه از پازل را پیدا کرد و با هیجان گفت: - دیدی؟ پیدا کردم! این قطعهٔ سختش بود! بابک گفت: - سخت نیست اگه من حل میکردم دو دقیقهای تموم بود. تو شوتی! - تو اگه بلد بودی کمک میکردی. تو جایی که برنده نباشی نمیای ضایع نشی. - نخیر، کمک نکردم چون اگه کمک کنم، همهچی خیلی سریع تموم میشه و تو ناراحت میشی. بعد خودش رو از روی مبل به سمت دانیال کشوند. - داداش… میشه یه قاچ دیگه بدی؟ -تو که سهتا خوردی. -خب… من کوچیکترم. دنیل داد زد: - باز شروع شد! هر سه زیر خنده زدن و باربد همچنان مشغول گوشیش بود. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهارده. ** دانیال ** به دور و بر ویلا نگاه کردم. واقعا بزرگ و قشنگ بود. هنوز افرادی که قرار بود برای جلسه بیان نیومده بودن. این جلسه با روز کنکور بابک یکی بود و به دنیل سپرده بودم بابک رو برسونه و ماشین باربد دستشون بود. بابک بخاطر کنکور وقت نکرده بود گواهینامه بگیره. دوری توی ویلا زدم و به طبقه پایین برگشتم. برای اون روز یک پیراهن براق آبی با شلوار مشکی انتخاب کرده بودم و باربد هم پیراهن بنفش با کت آبی روشن و شلوار خاکستری پوشیده بود که بنظر من خیلی جلف شده بود اما خودش راضی بود. کل ویلا که قرار بود از حالا دست ما باشه دویست و سی متر بود که پنجاه متر حیاط داشت و بقیهش ساختمون. خونه دوبلکس بود و طبقه بالا فقط راهرو و سه اتاق داشت. طبقه پایین هم یک هال که یک دست مبل نه نفره و یک میز ناهار خوری دو نفر، و آشپزخونه بود. وسط هال یک گلیم بادمجونی پهن بود و اول هال آشپزخونه کوچیک بود و مبل سه نفره پشت به آشپزخونه قرار داشت و از بقیه مبلها هم جلسهوار در دو طرف کشیده میشدن و آخر ویلا میز ناهارخوری قرار داشت. مبلها چرم و بادمجونی رنگ و میز هم به همون رنگ بود. دیوار هم سفید بود و جلوی پنجرهها که به آشپزخونه میخورد پرده ساده شرابی زده بودن و در کل ویلاش مثل یک خونه قدیمی و فقیرانه تزیین شده بود. اگه بخوایم اینجا کار کنیم باید یک تغییراتی بهش بدم. یک خانم هم برای پذیرایی و کار اونجا بود که نگاهش بهم عجیب بود اما من اهمیتی ندادم. یکم بعد فهمیدم همون خانم که حنانه نام داره توی این ویلا زندگی میکنه و انقدر مورد اطمینان هست که آرمین میذاره همکارهاش رو ببینه. نگاهی به ساعت کردم. نیم ساعت دیگه مونده بود. چندبار باربد رو صدا زدم اما جوابی نیومد. همون خانم گفت: - طبقه بالاست. بلند شدم و بالا رفتم. به محض ورود من و باربد یک اتاق رو برای خودمون انتخاب کردیم و قرار شد که تغییراتی بهش بدیم. پس به اتاق انتخابیش رفتم. در رو باز کردم. روی تخت دو نفره و فلزی اتاق پشت به من نشسته بود و انگار با گوشیش بازی میکرد. - باربد! گوشی رو پایین آورد و صاف نشست اما به سمت من برنگشت. گفتم: - ببخشید مثل اینکه مزاحمت شدم! - یکلحظه واستا. توی صداش یک قاطعیت خاصی داشت که باعث شد نگران بشم. یک کار دیگه با گوشیش کرد بعد برگشت و از اونور تخت خودش رو به اونور تخت رسوند و پاهاش رو آویزون کرد. - بیا اینجا بشین. و به کنارش اشاره کرد. رفتم و کنارش نشستم. برگشت و نگاهم کرد. منتظر بودم ببینم چه حرف مهمی میخواد بزنه. حدس میزدم برای همین جلسات و کار آرمین باشه اما حرفش چیز دیگهای بود. - یک مسئلهای هست که گفتم خودم زودتر بهت بگم چون ممکن بعدا که بفهمی ناراحت بشی که چرا بهت نگفتم. - چی؟ خوب چرا بهم نگفتی؟ از اینکه حدسش رو ناخودآگاه انجام دادم خندهش گرفت و گفت: - من دوست دختر گرفتم. - چی؟! فقط درحالی که لبخند کوچیکی روی لبش بود نگاهم کرد. ناراحت گفتم: - اما تو فقط بیست و سه سالته. - خوب باشه. خیلی خونسرد برخورد میکرد. اون توی این سن میخواد ازدواج کنه؟ اگه نمیخواست پس برای چی باهاش دوست شده بود؟ نکنه... - چه نیازی بود آخه؟ با همون آرامش گفت: - کار دله دیگه. آرومتر شدم. همونموقع نسیم خنکی از پنجره هم بهم زد که حالم رو بهتر کرد. - یعنی عاشق شدی؟ - هی! جواب من هی نبود. باید جواب درست به دلنگرونیهام میداد. - عاشق شدی یا نه؟ خندید. - چه فرقی میکنه؟ - خیلی فرق میکنه باربد. بعد از گفتن این حرف مشتم رو روی میز کوبوندم. - آره عاشق شدم. یکدفعه ترسی که از رابطه با اقوام بود سراغم اومد: - از اقوام که نیست؟ - نه بابا! خیالم راحت شد. - کی هست؟ کجا باهم آشنا شدید؟ همکارین؟ با چشمهایی که به وضوح نشانه محبت عمیقش به اون دختر بود گفت: - اسمش نیوشاست. نوزده سالهش. آره، یک پروژه مشترک داشتیم. - چند وقته دوستی هستین؟ با حوصله به دلنگرانیهام جواب داد. - حدود چهار ماه. زدم پس کلهش. خندید. - چهار ماه دوست دختر داری به من نمیگی؟! - آخه اون موقع ما هنوز درگیر سکته مامان بودیم دوست نداشتم فکر کنی چقدر من بیملاحظهم. بنظرم دلیلش منطقی میاومد. ساعد دستم رو روی رونم گذاشتم. - من رو بگو که اصلا نفهمیدم. چقدر تو آب زیره کاه و موذی هستی. دوباره خندید. - مرگ! نیشت رو ببند! بعد بلند شدم و قبل از بیرون رفتن درحالی که خودم هم براش خوشحال بودم گفتم: - باید این خانم بد سلیقه رو که راضی شده به تو پا بده ببینم. یکبار باید قرار بذاریم. - آره، آره حتما. لبخند زدم و به ساعت بالای در اشاره کردم. - بدو مجنون که الان آقایون میان. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزده - پس کسی رو توی دم و دستگاه پدرتون نمیشناسید که بخوان بفرستید؟ البته که میشناختم. - دو نفر رو پیشنهاد میدم. - بسیار خوب! زودتر هم باید اولین جلسه رو بذارید. درحالی که نگاهم رو به هوا که داشت به سمت تاریک شدن میرفت دوخته بودم گفتم: - من آماده هستم. توضیحات کامل گفته شد و اون خانم از رستورانی که قرار داشتیم رفت و قبل از رفتنش گفت: - بهتر شما شغل موقتتون رو رها کنید و به عنوان پوشش به شرکتی که ما برای کارهای پوششیمون درست کردیم برای کار برین. - بسیار خوب، مشکلی نیست. به جلو خم شد و با صدای آرومتری گفت: - آدرس رو براتون ایمیل میکنم و دقت کنید که ایمیل رو پاک کنید. اون زن رفت و من احساس کردم که با وجود اینکه مثل وکیل قبلی طرفدار من نیست اما فرد کار بلد و منصفی هست. بهش درباره درخواستم برای طلاق مامان هم گفته بودم و قول داد که با آرمین صحبت میکنه. دوست داشتم مامان رو پیش خودم بیارم تا همون بچهای که قرار بود امروز سونوگرافی نشون بده چی هست و باربد دنبالش رفته بود رو پیش خودمون دنیا بیاره. همون بچهای که علاوه بر خواهر یا برادر بودن ما دختر یا پسر عمومون هم بود. به سرکارم رفتم و استعفا دادم و به بانک رفتم و موجودیم رو بررسی کردم. آرمین یک پول اولیه خوب برام ریخته بود. میخواستم ماشین رو عوض کنم ولی فعلا تغییر بزرگ کردن جلوی اقوام خیلی ضایع بود. گوشیم زنگ زد. باربد بود. - جانم! - نمیدونم بگم مشتلق بده یا عزا بگیر. خندم گرفت. - پسره؟ خندید. - بله. - خوش قدم باشه ان شاءالله! کی از برادر عزیزتر! برادر دهتا هم باشه باز کمه. با لحن سرخوشتر گفت: - حالا خوب هندون زیر بغل ما بذار. خندیدم. - برو خودت رو لوس نکن. یکم مکث کرد بعد آروم گفت: - با وکیل آرمین صحبت کردی؟ نگران گفتم: - مامان که پیشت نیست؟ - نه بابا! حالا انگار مامان بشنوه چقدر براش مهمه. - آره صحبت کردم. حالا بیا خونه بهت میگم. باشهای گفت و خواست خداحافظی کنه که گفتم: - باربد! - جان! اینکه هر چهارتامون انقدر معدب بودیم که اینطور جواب هم رو بدیم خوشحال بودم. - هرچی نیازه برای مامان بخر. با کلافگی گفت: - اون مرتیکه از پول آرمین به اندازه کافی یخچال رو پر کرده و یک پرستار هم برای مامان گرفته. پوزخند زدم. - مردک ساده احمق! چطور میتونه انقدر راحت وفادار به کسی بمونه که با کمک برادر بزرگترش او را معتاد کرد تا نتونه سهم ارثش رو بخواد؟ باربد هم پوزخند زد. خداحافظی کردیم و قطع کرد. ** دانای رمان ** حالا که دانیال میتونست هر خونهای که میخواد رو داشته باشه میتونست از این آپارتمان بره اما خودش هم چنین چیزی دوست نداشت. اقوام هواشون رو داشتن و از همه بیشتر هوای بابک رو که سوگلی خاندان بود. بابک از بچگی پسر دوست داشتنی بود و هرچی بزرگتر میشد این خصوصیتش همراه باهاش رشد میکرد و چون توی سن پایین هم مادر و پدرش طلاق گرفته بودن باعث شده بود که دیگران بیشتر بخوان ازش مراقب کنند و بعد از طلاق تا دو سال اون خونه مادر بزرگش زندگی میکرد و حتی بعد از ازدواج مادرش همراهش نرفت و تا برگشت دانیال به تهران همونجا موند و چنان عضو عزیز خانواده شده بود که وقتی اون بود کسی دیگه به چشم نمیاومد و این حتی گاهی باعث آزار خودش هم میشد. اما بهرحال این باعث میشد که دانیال بابت بابک خیالش راحت باشه. اما این رو اصلا به روی خودش نمیآورد. اعتقاد داشت: هر اتفاقِ خوبی که خوشحالت میکنه رو قویاً و شدیداً خصوصی نگه دار! البته اینکه گاهی اقوام بابک رو لوس میکردن هم باعث آزارش بود. -
داستان در پناه باران | همه بچههای انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهارده همه خندیدیم. به جلوی خونه شمسی الملوک که حالا فهمیدیم مادر جونمونه رسیدیم و پیاده شدیم. یکم بعد ماشین بابا اومد و با فاصله از ما ایستاد. طول کشید تا بابا بتونه پیاده بشه. به سمت ما اومد. عمه با چشمهای خیس که یک قطره اشک هم از کنار چشمش پایین می ریخت نگاهش کرد. بابا جلوی عمه ایستاد و سرش پایین بود. انگار یک عمر طول کشید تا بابا تونست بگه: - آبجی شرمنده م! من به تو خیلی بد کردم! چیزی ندارم بگم جز اینکه شرمندهم! بغض عمه ترکید. کمی سرش رو پایین انداخت و گریه کرد و بعد گفت: - من خیلی وقته تو رو بخشیدم! برای این که دم آشتی کنون و البته خواستگاری از ننه بزرگمون ناراحتی بیشتری پیش نیاد سعی کردم جمع رو تو دستم بگیرم. لبخندی پر انرژی زدم و گفتم: - فیلم هندیش نکنین دیگه، بریم که ننه بزرگ جد... با پس گردنی که از پانی و ملکا خوردم و چشم غره حسابی بقیه تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. محبت به این جماعت نیومده والا! بابا بزرگ دستی به چند تار شویدش کشید و زنگ در و فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود، عموجون جدیدمون که از همه قلچماق تر بود در و باز کرد. لامصب یه جوری آدم و نگاه می کرد ناخودآگاه حس می کردم برادرزاده بروسلیم. با صدای پانی که داشت منتظر نگاهم می کرد از فکر بیرون اومدم. همه رفته بودن داخل، فقط پانی و عمو بروسلی مونده بودن و منتظر نگاهم می کردن. لبخند خجولی زدم و از در گذشتم و رفتیم تو. تا در وروردی خونه رو باز کردیم و پامونو تو خونه گذاشتیم با چیزی که دیدم، جفت ابروهام بالا پرید. انتظار داشتم بعد از این همه سال ننه بزرگ، بابا و عمه رو با عشق بغل و اظهار دلتنگی کنه. اما خب... همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. - نمی خوان بشینید؟ بابا با حرص گفت: - دعوتمون نکردی بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: - چیه؟ خوشگل ندیدید؟ یکم بعد با حرص گفت: - نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟ نتونستم جلوی زبونم و بگیرم یعنی با این ننه بزرگ و زبونش ترجیح می دادم چشم غره های بقیه رو تحمل کنم ولی اصلا ساکت نشینم. - ننه جون اینا رو هم خودت زاییدی دیگه، چه انتظاری ازشون داری؟! به دنبال حرف من پانیذ هم سری تکون داد و گفت: - آره والا! ملکا که نزدیک ننه بزرگ نشسته بود چشم غره نامحسوسی بهش رفت و با کنایه گفت: - بعد این همه سال هم که اینطوری باهاشون با محبت حرف می زنین. چه انتظاری ازشون دارین؟! همین یه جمله کافی بود تا ننه بزرگ ه عصای چوبی یزرگش و بلند کنه و با تمام توان بکوبه به پای ملکا و صدای آخش و بلند کنه. - آخ پام! با دیدن بغض و نگاه لب ریز از اشکش طاقت نیاوردم، حال خودم رو نمی فهمیدم ولی این حال هرچی که بود دوست نداشت ملکا رو اینطوری ناراحت و بغضی ببینه. اخم پر رنگی رو صورتم نشست و... از جا پریدم. - معلوم هست داری چه غلطی می کنی پیرزن؟ اون مردهای گنده از جا پریدن - چی زر زر کردی؟ بابا بلند شد و گفت: - اصلا ما قرار نیست برگردیم. نه این مامان رو می خوام نه این برادرهای قلچماغ رو. بلند بشین بریم. احساس کردم بابا یکم ترسیده. عمه سمت ملکا دوید و نگران گفت: - خوبی عزیزم؟ ببینم پات رو! من هم نگاه کردم. مچ پای ملکا حسابی باد کرده بود. مامان با پرخاش به ننه بزرگ گفت: - تو از اون چیزی که می گفتن هم بدتری. خفه شو ببینم. پانیذ کمک ملکا رفت. - بلند شو بریم. کمکش کرد و به سمت در رفتیم اما یک نفر جلومون رو گرفت. یکی از همون پسرها بود. - کجا؟!- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان در پناه باران | همه بچههای انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سیزده رو به بابا کردم گفتم: پدر من، عزیز من، کار غلطی که نمیخوان بکنند، حالا مامانتون چندسال پیش یه اشتباهی کرده بیاید بزاریم پای تجربه نداشتن. الان وقتی بابابزرگ میخواد و گفتن شما بیاید چرا قبول نمیکنید؟ شاید اینبار اون خانم به اصطلاح مامانبزرگ یه آدم دیگه شده باشه شما رو ببینه آروم بشه! پانیذ با حرص گفت: - اون چیزی که تو دیدی یک آدم دیگه شده بود؟ - خوب ندیدی اصرار داشت که بچه هات حتما باید بیان؟ شاید می خواست بچه ها بیان تا ازشون حلالیت بطلبه. با این حرفم پانیذ و ملکا قانع شدن اما بابا غرید: - الان پشیمون شدنش چه بدرد من می خوره؟ من همه زندگیم رو از دست دادم. بچگیم رو. نوجوونی و جوونیم رو. با اینکه نبود اسمش همه جا بود. همه بهم می گفتن که تو بچه فلانی هستی. همه جا اسم مادرم به بدی در رفته بود. اشک توی چشم هاش جمع شد. دلم سوخت. تا حالا فکر نکرده بودم شاید بابا هم دردهایی داشته باشه. کلا تا حالا به هیچ کسی جز خودم فکر نکرده بودم. بعد گفت: - تازه اگه می خواست از دلمون در بیاره اون باید می اومد اینجا. یکدفعه. پدر بزرگ زیر گریه زد و روی مبل نشست و به پاهاش کوبید. - من هم همه این طعنه ها رو شنیدم و توهین ها رو دیدم، درد عشق رو تحمل کردم، هر روز دوست داشتم خودم رو بکشم اما اینکار رو نکردم چون شما رو داشتم. بعد هم تو من رو به یک دختر فروختی و رفتی. حالا هم نمی ذاری به اولین و آخرین آرزوی زندگیم برسم؟ همه با دلسوزی نگاهش کردیم. بابا گفت: - خوب من راضی، آبجی رو چطور می خوان به کار بیارید؟ - من با اون قبلش صحبت کردم. - ا! اول پیش اون رفتید؟! چطور؟! بابا بزرگ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت. - من با تو قهر بودم با دخترم که قهر نبودم. ملکا گفت: - اما من شما رو ندیده بودم. - چون بابات راضی نبود. می خواست اینطور انتقام بگیره. - از شما؟! - از همه. اون هیچ وقت دایی ت رو نبخشید. بابا پلک هاش رو روی هم فشار داد و گفت: - لعنتی! باشه، میریم. ما هورا کشیدیم. بابا مظلوم به بابا بزرگ نگاه کرد. - بنظرت آبجی وقتی من باشم میاد؟ بابا بزرگ با یکم خشم و یکم بغض گفت: - اون خر تر از اینه که به دل بگیره. ملکا که بغض کرده بود گفت: - ا، مامانمه ها. بابا بزرگ با گریه گفت: - میان برام خواستگاری؟ بابا گفت: - باشه، باشه. بابا بزرگ خوشحال شد و خندید و رو به من گفت: - آتیش کن اون ابوقراضت رو. خندیدم. - دستت درد نکنه! بابا به مامان گفت: - حاضر شو توهم بیا. و به بابابزرگ رو کرد. - من فقط بخاطر شما میام وگرنه هیچ علاقه ای به دیدن اون خانم نداشتم. مامان گفت: - واستین غذا بخوریم بعد بریم. بابا سر غذا کلافه بود. مدام غر میزد. بعد از غذا با تردید اماده شدیم. ما سوار ماشین ملکا شدیم و بابا بزرگ و مامان و بابا باهم. سر راه ملکا گفت: - استرس دارم که قرار مامانم داداشش رو ببینه. - تو که خوبی. من توی شوک ماجرا هستم. - واقعا. اگه کسی بفهمه توی ایران این اتفاقا که برای خانواده ما افتاده، افتاده لول کشورمون درجه میاد پایین تر. خندیدیم. به در خونه ملکا که رسیدیم بابا ماشین رو دور تر نگه داشت و ما جلوی خونه نگه داشتیم و زنگ زدیم. انگار مادرش اماده بود که پایین اومد. به ما سلام کرد و نگاهی به ماشین بابا انداخت که فاصله ش زیاد بود و سوار شد. احساس کردیم بغض داره برای همین توی ماشین سعی کردیم تا حد امکان دلقک بازی در بیاریم تا حالش بهتر بشه. اخر سر گفت: - تو چقدر سبکی بچه! بابات اینطور نبود.- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
یقهم رو گرفت. قلبم ریخت. به عقب پرتم کرد. سعی کردم طوری نشون بدم انگار اصلا نترسیدم. شمسی الملوک گفت: - خیلی احمق هستید که واقعا برای خواستگاری اومدید. یکی از اون پسرها گفت: - اما حالا که اومدید باید واستین. یکی دیگهشون گفت: - حداقل تا وقتی که رضایت بدید که دار و ندارتون به اسم ما میشه. ترسیده بودیم. بابا بزرگ به شمسی الملوک نگاه کرد. - تف بهت بیاد بی شرف! به عشق پاک من که نه، حداقل به بچههات رحم کن.
- 95 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوازده آرمین قبول کرده بود و سمت تهران و دو آذربایجان رو به دانیال سپرده بود. حتی بهش گفته بود: - بهتر توی تهران یک خونه برات بخرم. - نه، فعلا کنار اقوام بودن رو ترجیح میدم. حالا باید زود جایی رو پیدا میکرد که اونجا قرارها و جلسات مهم رو بذاره چون اینجا خطرناک بود. بلند شد و داخل جمع رفت. برادرهاش هم اونجا بودن. واحد اومد و گفت: - بیاین بریم اونور، بچهها جمع شدن. دنیل بلند شد، اما قبل از اینکه حرکت کنه، ناخودآگاه نگاهش سمت دانیال رفت. دانیال هنوز مشغول حرف زدن بود، اما با یک حرکت کوچک دست _ تقریباً نامحسوس—به دنیل فهموند که «فعلاً نرو». میدونست که پسرهای فامیل توی این دورهمیهای گوشه خونه چه فیلمهایی رو بهم نشون میدن و بلوتوث میکنند. دنیل دوباره نشست. واحد تعجب کرد: - چرا نمیای؟ دنیل گفت: - بعداً میام. الان اینجا باشم بهتره. بابک هم بدون اینکه کسی چیزی بگه کنار دانیال موند. وقتی صحبت دانیال تموم شد، خودش رو به دنیل کرد و گفت: - حالا، اگه میخواین برین. میدید که شیطنت جوونها تموم شده و مشغول بگو و بخند هستن. دنیل لبخند زد: - باشه، الان میریم. دانیال با اینکه همسن و سال جوونهای فامیل بود هیچوقت توی جمع اونها راه نداشت. همه به چشم بزرگتر میدیدنش. همیشه توی جمع بزرگترها بود و تا حالا نشده بود جوونهای فامیل فکر کنند که اون مرد پخته و فهمیده همسن و سال ماست. باربد هم همیشه فقط یک گوشه خلوت کنار جمع جوونها مینشستن و تا کسی باهاش حرف نمیزد حرفی نمیزد. حالا هم توی جمع دنیل داشت برای چند نفر تعریف میکرد که چطور هفتهٔ پیش ماشینش وسط خیابان خاموش شده. با دستهایش ادا درمیآورد و میگفت: - صد نفر از پشت بوق میزدن و من مونده بودم با یک ماشین خراب. دو سه نفر پیاده شدن من رو بزنند. وقتی دیدن واقعا راه نمیره بیخیال شدن. جمع خندید. بابک گفت: - اگه من بودم، همونجا ماشین رو هل میدادم توی جوب! - تو؟ تو پلاستیک خرید رو هم نمیتونی بلند کنی بعد ماشین به اون گندگی رو هل میدی؟ جمع دوباره خندید. شوخیها تندتر شد. بابک هم جواب داد: - حداقل من کار ماشین رو هردفعه به تعمیرگاه نمیرسونم. - آره چون اجازه نداری پشت فرمون بشینی. چند نفر گفتن: - اوه اوه، دعوا شد! اما هنوز همه میخندیدن. دانیال با شنیدن این حرف متوجه شد که مشکلی پیش اومده و نگاه کرد و دو فردی که حرف میزدن رو برادرهای خودش دید. اون میدونست که شکل رابطه بابک و دنیل طوری هست که ممکن به سمت نزاع بره. پس بلند شد و به اون سمت رفت و به شکلی که جلب توجه نکنه انگار میخواد سی دی از روی دستگاه کنار تلوزیون برداره سعی کرد بشنوه چی شده. دنیل هنوز داشت میخندید و میگفت: - بابک اگه یه روز رانندگی کنه، کل شهر تعطیل میشه! بابک هم میخواست جواب بده که دانیال خیلی آروم و بدون لحن خاصی و حتی به صورت مصلحتی کمی مهربانانه گفت: - کافیه. دنیل همان لحظه مکث کرد. بابک هم دهنش نیمهباز موند و حرفش رو خورد. دانیال ادامه داد: - شوخی خوبه، ولی نه جوری که همدیگه رو خورد کنین. از دستی دم گوششون نگفت تا دیگران هم بفهمن همینطور که اجازه نمیده برادرهاش بهم توهین کنند به کسی هم اجازه نمیده بهشون توهین کنه. دنیل سرش رو پایین انداخت و گفت: - راست میگی. جمع که تا چند لحظه قبل میخندید، حالا با تعجب نگاهشون میکرد. آناشید زیر لب به آرشام برادرش گفت: - این سهتا رو… دانیال فقط یه کلمه میگه، همهچی آروم میشه. از اون طرف دانیال لبخند زد و سعی کرد جو رو به حالت قبلی برگردونه: - حالا بیاین، کیک دستپخت وحیده رو آوردن. قبل از اینکه دنیل تمومش کنه، بریم یه تیکه برداریم. دنیل خندید. - باشه باشه، من اول نمیخورم! بابک هم گفت: - تو اول نمیخوری، تو تا آخرش میخوری. اینبار شوخیها نرم بود، چون دانیال یکبار گفته بود «کافیه» و همون یکبار کافی بود. ** دانیال ** وکیل جدید آرمین به دیدنم اومد. یک خانم حدود پنجاه ساله، منظم و دقیق! به اندازه حرف میزد و بدون سوتی کار میکرد. وقتی مشکل مکان رو مطرح کردم با دوتا تلفن مشکل رو حل کرد و گفت: - یک ویلا توی کرج برای شما انتخاب شده و تا فردا کلیدش بهتون داده میشه. هرچه زودتر باید جلسه رو بذارید. - من توی دو آذربایجان باید دو نائب داشته باشم. چیزی گفت که خط قرمز من بود: - میتونید برادرتون رو اونجا بفرستید. مخالفت کردم. - من برادرم رو از خودم دور نمیکنم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یازده قرار بود تا جمعه هفته دیگه دورهمی نباشه اما اتفاقی افتاد که قرار رو جلو انداخت. اون اتفاق بارداری ساناز بود. وحیده بعد از فیزوتراپی خالهش رو برای آزمایشی که پیشنهاد دکتر بود، برده بود و بعد از گرفتن جواب مثبت از پارتی که اونجا داشتن شوکه به خونه مادر بزرگ آورده بود. دانیال یک روز کامل دنبال ماجرا رفت اما به هیچی نرسید. همه مثل پروانه دورش میگشتن اما اون فقط نشسته بود و نگاهشون میکرد. سکته دست چپش رو از کار انداخته بود ولی هیچ دکتری تشخیص نداد چه بلایی از این سکته سرش اومده که بیخیال عالم و آدم شده و نه چیزی ناراحتش میکنه و نه خوشحالش. همه برای اون بچه ناراحت بودن اما کسی جرات نداشت بگه که بندازش و از شکستن دل خواهرشون میترسیدن. نگین سعی میکرد بیشتر دور ساناز بگرده تا به دانیال نشون بده من هوای مادرت رو دارم و عروس خوبی براش میشم. واحد با دانیال توی آشپزخونه پشت میز ناهارخوری فلزی چهارنفره که دیگه استفادهای جز گذاشتن لوازم روش نداشت نشسته بودن. واحد به ساناز نگاه میکرد و با وجود غیرتی که دانیال روی خواهر و برادرش داشت به خودش جرات داد و گفت: - ناراحت نشی ولی کاش بچه رو میانداختید. دانیال درحالی که به میز زل زده بود پوزخند زد. - تو فکر میکنی من انقدر بیشعور هستم که به این گزینه فکر نکردم؟ دکتر گفت انداختن اون بچه یکجا میشه با مرگ خود مامان. گفت بچه چهار ماه و نیمشه. - پس چطور تا الان خاله نفهمید؟ - نمیدونم فهمید یا نه. من آرش بهم گفت. اون هم حدس زده بود. با آوردن اسم آرش داغ دل وحید که از اون مرد متنفر بود تازه شد. - کاش حداقل طلاق مادرت رو از اون مرد بگیری و بیاریش جای خودمون. - دارم روش فکر میکنم. توی دو سال گذشته آرمین خیلی سنگ میانداخت. میخواست انتقام طلاق مامان رو این شکلی ازش بگیره. حتی نمیدونم چطور مجبورش کرد با آرش ازدواج کنه. من اصلا تا بعد از عقدشون چیزی نفهمیدم. با ناراحتی سری به دو طرف تکون داد و گفت: - هیچکی خبر نداشت و خاله پنهانی رفت و عقد کرد. خبر دارم آرمین نمیذاشت طلاقش رو بگیری. دانیال نگاهش رو از مادرش که اومدن به اینجا هیچ تاثیری توی حالش نداشت گرفت و گفت: - خودش هم نمیخواست. آرش بد باهاش رفتار نمیکرد اما اون مرد معتاد مفنگی بدرد مامان نمیخوره. - اگه بخوای یک وکیل خوب معرفی میتونم بهت معرفی کنم. اما دانیال میدونستم که با دستور آرمین آرش دو سوته باید مادرش رو طلاق بده. - اگه نیاز شد میگم ممنون! دو روز پیش با آرمین دیدار داشت و قراری بستن و دانیال شرط کرده بود. - دو شرط دارم. من سراغ مواد و اسلحه نمیام و توهم حق اسلحه از منطقه من خارج کنی نداری و شرط دوم اینکه نزدیک برادرهام هم نباید بشی. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ده ** دانای رمان ** دانیال به خونه برگشت تا آرامش پیدا کنه اما خبری از آرامش نبود. بین دنیل و بابک بحث به وجود اومده بود. یعنی اولش شوخی بود اما حالا به بحث کشیده شده بود. دانیال لباسش رو آویز کرد و به سرویس رفت تا دست و صورتش رو بشوره اما کار به جایی رسید که مجبور به مداخله شد. بابک به دنیل پرخاش کرد: - تو همیشه اول فَکِت کار میکنه بعد عقلت. دنیل گفت: - این رو به من میگی چون همیشه بهت یادآوری میکنم چه گندی زدی. بابک جلو آمد. دنیل هم عقب نرفت. فاصلهشون کم شد. باربد خونه نبود تا میانجیگری کنه پس دانیال سریع از سرویس بیرون آمد. ایستاد بینشان. و همین کافی بود که هوا یک درجه سرد بشه. دنیل با قلدری گفت: - داداش، دخالت نکن. این بین من و بابکه. دانیال سرش رو بالا آورد. چشمهاش آروم بود، اما اونها واقعیت پشت این آرامش رو میشناختن. بابک خواست کلافگی دانیال گریبانگیر خودش نشه پس پیشدستی کرد و گفت: - اون شروع کرد. دانیال با صدای کمی بلند گفت: - بسّه. دنیل که از حرف بابک خیلی عصبانی شده بود گفت: - نه دیگه اینبار نمیذارم این با مظلوم بازیهاش... دانیال یک قدم جلو رفت. فاصلهاش با دنیل فقط چند سانتیمتر شد. صدایش آروم بود، اما تهش یک تهدید سرد داشت: - دنیل ادامه بده. فقط یک کلمهٔ دیگه بگو و ببین چی میشه. بابک نفسش رو حبس کرد. دنیل خشک شد. دانیال برگشت سمت بابک. لحنش حتی آرامتر شد، اما سنگینتر: - تو هم. یک قدم دیگه برداری من مجبور میشم کاری کنم که هیچکدومتون دوست ندارین. بابک جرات نکردی چیزی بگه اما دنیل آروم گفت: - باشه… تموم شد. و انگار این جمله برای آروم کردن دانیال گفته شد. دانیال نفسش را بیرون داد. - بشینین. حرف نمیزنیم. فقط میشینیم. و هر دو بدون هیچ مقاومتی نشستند. میدونستن که هیچی به اندازه چند دقیقه سکوت بعد از اعصاب خوردی دانیال رو آروم نمیکنه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نه ** دانیال ** روی صندلی توی بهارخواب نشسته بودم. تنها بهارخواب مجتمع برای خونه پدربزرگ بود. تا چند دقیقه پیش با خاله کیشکا و همسرش به همراه ویدا منچ بازی میکردیم و حالا که منچ تموم شده بود اونها رفته بودن اما من نشسته بودم و به شهر نگاه میکردم و در اصل منتظر یک فرد دیگه بودم. یک فردی که میدونستم اگه من رو تنها پیدا کنه سراغم میاد. میخواستم بهش حرفم رو بگم اینطور خیلی بهتر احترامش نگه داشته میشد تا اینکه بهش بیمحلی کنم تا خودش بفهمه. در بالکن که باز شد متوجه شدم اومد. یک سینی کنار دستم گذاشته شد و صداش رو شنیدم: - چای؟ به سمتش برگشتم. - آره. خودت هم بشین. صندلی دیگه نشست و با چشمهای منتظر نگاهم کرد. دختری با چونه مربعی، پوست رنگ پریده، چشمهای درشت آبی تیره، گونههای وارفته و دماغ خوشحالت. لبهای نامتوازن با بقیه صورت و موهای لخت مشکی و بلند و کمر باریک و خوش هیکل اما با چهره معمولی. شروع به گفتن کردم. درحالی که نگران بودم کسی به حرف زدن ما مشکوک بشه و همین نگران بودن باعث میشد بیشتر متوجه بشم که آبروم چقدر برام مهم هست براش گفتم و گفتم. از همه چیزهایی که در اینباره فکر کردم گفتم و در آخر اضاف کردم: - ناراحت کردنت بهم حس بدی میده اما نمیتونستم فقط برای خوشحالی تو این گزینه رو قبول کنم و متسفانه با اینکه سعی کردم انعطاف پذیر به شرایط نگاه کنم نمیتونم بذارم رابطه ما بیشتر از اینی که هست بشه. ناباور نگاهم میکرد و من همچنان نگران بقیه بودم اما برنمیگشتم از پنجره به داخل نگاه کنم چون اگه کسی متوجه ما بود این نگاه حساسترش میکرد. - دانیال! - برو دیگه الان حواسها جمع ما میشه. با التماس گفت: - دانیال بهم یک فرصت دیگه بده! توقع چنین واکنشی داشتم. نگین فقط یک سال از بابک بزرگتر بود و توقع نداشتم به حدی پخته باشه که توی همچین شرایطی بتونه خودش رو کنترل کنه مخصوصا اینکه پای احساس وسطه. - نگین جان، عزیزم، رابطه ما کنکور هم رد نکرده که بخواد از دانشگاه بگذره. من نمیخوام کاری رو شروع کنم که بیفایده هست. - من تو رو عاشق میکنم، قول میدم! - نگین من نمیخوام درگیر احساسات بشم وقتی که احتمال به سمت تباهی رفتنش بیشتر از سر بلندیش هست. اما اون ناباور سرش رو به دو طرف تکون داد. - من دوستت دارم! تو داری به من آسیب میزنی! - این انتخاب من نبود پس من وظیفهای در اینباره ندارم اما اگه حرف تو رو گوش کنم و وارد رابطهای بشم که نتونم باهات ادامه بدم اون موقع واقعا من به تو آسیب زدم و این رو نمیخوام. با احساساتی بودن یک دختر جوون گفت: - من بهم ثابت میکنم که میتونی دوستم داشته باشی. اما من با شناختی که از خودم داشتم توضیح دادم: - متسفانه تا حالا نشده من درباره احساس خودم حدسی بزنم و غلط در بیاد که اگه اینطور نبود شاید قبول میکردم. اشک توی چشمهاش حلقه زد. جا خوردم. این رو چجوری جمع کنم! - نگین گریه نکن الان یکی میبینه. خیلی زود حرفم به واقعیت تبدیل شد و شوهر ویدا خانم که انگار کنجکاو شده بود ببینه ما دو ساعته داریم چی میگیم در بالکن رو باز کرد. پشت نگین بهش بود و من سریع گفتم: - آره در کل بنظرم اگه تبلت بخری یا کامپیوتر بهتره میتونم همون تبلتی که بهت معرفی کردم رو از دوستم قسطی برات بخرم. بعد سرم رو بالا آوردم و به اون مرد نگاه کردم. لبخند دستپاچهای زد. - بیان تو میخوایم زنگ بزنیم به ویسنا. - باشه، الان میایم. ویسنا دختر دیگه خاله کیشکا بود که مهاجرت کرده بود. شب به خونه که برگشتیم مستقیم به تختم رفتم. فشار روانی امروز و ماجرای نگین سرم رو به درد آورده بود. گوشیم رو برداشتم. پیام اومده بود. از وکیل آرمین: * من استعفا دادم. به وکیل جدید نظرتون رو بگین. و یک شماره برام فرستاده بود. شماره رو سیو کردم و مدتی بهش خیره شدم و بعد گوشی رو روی پاتختی پرت کردم. اون روز ازش فرار کردم اما هفتهای که قولش رو گرفتم خیلی زود به اتمام رسید. جواب دادم: - هستم. باربد هم گفته بود هست. شرط داشتم. نیازی به وکیل گفتن نبود. - جناب شباهنگ گفتن خیلی زود دیداری با شما خواهند داشت. - اینجا نیاد. با خیال جمع گفت: - نمیان. سهشنبه شما میتونید بیان؟ سهشنبه نمیتونستم. مامان باردار بود. دیروز فهمیده بودم. توی سن بالا و با وضعیت پس از سکته بارداریش نگران کنند بود و میخواستم دکتر ببرمش و همون سهشنبه وقت داده بود. - نه، چهارشنبه میایم. - باشه، براتون بلیط میگیرم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - باشه. گوشی رو کنار گذاشتم. این وکیل جدید رو نمیشناختم. اگه قرار بود دوباره به دم و دستگاه آرمین برگردم باید دورم رو بیشتر از آدمهای قدرتمند پر کنم. این تشکیلات شاید یک روزی برای من بشه. شاید! البته الان ضعیفتر از اونی هستم که به این مسئلهها فکر کنم و فقط مراقبت از خودم و داداشهام در مقابل خشم آرمین مد نظرمه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشت ** دانای رمان ** نگین و دو برادر کوچیکتر سر به سر هم میذاشتن. نگین میگفت: - میدونید الکی مثلا از کجا مد شد! بعد از آفریده شدن پسرا. فرشته ها جمع شدن گفتن این چیه؟!خدا گفت الکی مثلا آدمه. دنیل و بابک اعتراض میکردن. و باربد و دانیال توی حال خودشون بودن. یکم بعد دنیل با درجا زدن و مسخرهبازی برای نگین میخوند: - الهي تو بميري من بمونم سرقبرت بيام روضه بخونم الهي سرخک و عريون بگيري تب مالت و فشار خون بگيري اگر بردي از اينها جان سالم الهي درد بي درمون بگيری نگین با حرص و خنده میگفت: - من به حرفهای تویی که بعد از مسواک زدن غذا میخوری اهمیت نمیدم. - بابا اون یکبار بود. دانیال که غذاش رو تموم کرده بود ظرف خودش رو برداشت و گفت: - مسخرهبازی دیگه بسته. نگین باربد یک دوربین جدید گرفته بیا حالا که هستی یک عکس پنج نفره بگیریم. نگین با هیجان قبول کرد و باربد رفت دوربینش رو بیاره. نگین رفت و برادرها دورهمی شبانهشون رو گذاشتن اما ذهن دانیال خیلی درگیر بود. مشکل خودش و آرمین یک طرف درخواست نگین طرف دیگه. از طرفی خودش هم میدونست که بودن یک زن توی زندگیش و حتی زندگیشون (برادرهاش) چقدر تاثیر مثبت داره و از طرفی نگین اون دختری نبود که بخواد انتخاب کنه. البته نگین دختر نجیب و خوبی بود اما اون کاریزمایی که مخصوص کشش دانیال به سمت خودش باشه رو نداشت و دانیال اصلا احساس نمیکرد بتونه اون رو چیزی جز دختر دایی ببینه اون هم حتی نه یک دختر دایی که مثل خواهر بهش نزدیک باشه. مسئله دیگه هم قوم بودنش بود. میدونست که توی رابطهشون هر مشکلی که پیش بیاد توی خانواده تاثیر داره و نمیخواست این اقوام مورد نیاز و عزیز رو از دست بده. نگین هم اون دختر باهوشی که بتونه همه جا هم قدمش باشه نبود و از طرفی دانیال تا اون سن هنوز با دختری نبود و این باعث شده بود که بین اقوام و همسن و سالها یک نگاه خیلی خوبی بهش داشته باشن و نمیخواست این نگاه رو خراب کنه بخاطر دختری که حتی براش جایگاه خاصی هم نداشت. اگه هم بر طبق اصرار نگین مدتی باهم میموندن بعد از جدایی آسیبی که نگین میدید به مراتب بیشتر بود پس درستش این بود که زودتر بهش نه بگه تا اون زودتر بتونه خودش رو جمع و جور کنه. یکدفعه متوجه شد که سرش درد گرفته و فهمید که از سر و صدای زیاد درد گرفته. باربد که مثل همیشه آروم بود و منتظر بود تا هروقت سکوت شد درباره قبول شدن برنامه جدیدش با دانیال حرف بزنه اما دو پسر خیلی سر و صدا میکردن. دنیل داشت دربارهٔ یک موضوع کاری غر میزد و بابک هم وسط حرفش میپرید. بحث داشت به سمت دعوا میرفت. دانیال فقط گفت: - دنیل. به همین یک کلمه دنیل ساکت شد. بابک هم آروم گرفت. باربد بجای دانیال راحل داد: - آرومتر. هر دو حرف بزنین، نه همزمان. دنیل گفت: - باشه… تو بگو بابک. بابک لبخند زد و ادامه داد. آخر شب، وقتی هر سه آماده خواب بودن، دنیل گفت: - داداش… نمیدونم چطور میتونی فقط با یک حرف ما رو آروم کنی. بابک هم خندید: - آره، انگار یه دکمهٔ pause روی ما داری. دانیال لبخند زد و گفت: - کنترل نیست… فقط میخوام خونه آروم باشه. - کنترل هست دیگه چرا خودمون رو گول بزنیم! دنیل چشمکی به برادر بزرگش زد اما باربد از این حرفها نگران شد. رابطه اون و دانیال هیچوقت به این شکل نبود اما اون دوتا برای دانیال همیشه بچه بودن و باربد نگران بود که اگه دانیال به موقع متوجه نشه که اونها جوون هستن چه روزهای سختی رو خواهند داشت. این مسائل باعث شد که باربد بیشتر حواسش به نوع ارتباط اون، ها با دانیال باشه. باربد سهم خودش در رابطه برادرها رو میانجیگری میدونست. البته این یک ماهی که اومده بودن این خونه نیاز نشده بود اما باربد چند ماه قبلش که خونه مادرش هم بودن رابطه برادرها با آرش که شوهر مادرش بود هم کنترل میکرد و وقتی هم خونه آرمین بودن رابطه دانیال، آرمین، طناز زن آرمین و کارکنهای خونه، مخصوصا منشی آرمین رو مدیریت میکرد. مدیریتی که دانیال خیلی ممنونش بود چون خودش رو فرد تندخویی میدونست. هرچند که دور شدن از فضای خونه آرمین و دوباره کنار هم جمع شدن خیلی اخلاقش رو بهتر کرده بود چون ذهنش آرومتر شده بود.