-
تعداد ارسال ها
392 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین
-
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سیودو *** از ماشین پیاده شدم که ارغوان و دیدم که داشت میرفت داخل از همون اونور خیابون که وایستاده بودم صداش زدم اما نشنید دو سه تا ماشین از جلوم رد شد و رفتم اونور خیابون بعد نشون دادن کارتم به آقا بهلول که حراستیه دم در بود سلام کردم و دویدم طرف ارغوان و از پشت زدم رو شونه اش و پریدم جلوش و گفتم: سلام دوستم. اول چشماش گرد شده بود و یه نمه ترسیده بود اما با دیدنِ من خیالش راحت شد گفت: خدا بگم چیکارت نکنه دختر که ترسیدم. خندیدم حرکت کردیم سمت دانشکده گفتم: آخی الهی ببخشید. گفت: عیب نداره حالا، چطوری چخبر؟ گفتم: خوبم هیچی سلامتی در تکاپوی خریدیم برا مراسم عقد محمد. انقدر خستم حد نداره لباس پیدا نمیکنم برای خودم. ارغوان: - آخی خسته نباشید به مبارکی خوشخبت بشن به حق امام رضا. لبخندی زدم از مهربونیش، گفتم: ایشالله. تو چخبر؟ خوابگاه خوبه؟ کمی سر تکون داد به دو طرف و گفت: ای بد نیست، بچه های بدی نیستن ها ولی رو مخ منن دیگه. خندیدم گفتم: همه که رو مخ تو هستن، مثلا سحر توکلی و آرش مجیدی. قیافه اش رو حالت چندش شدن کرد و گفت: وای اینا رو دیگه نگو، سحر که فکر میکنه چون پولدارن و خرِ باباش پیشِ همه برو داره میتونه برا ما قیافه بیاد. آرش مجیدی هم مرتیکه خُنُک فکر میکنه چون سال بالاییه و دخترا دور و طرفش میرن خیلی تیکه ست. دستش رو مشت کرد گذاشت جلو دهنش و گفت: عه عه عه میدونی مردک دیروز به من چی میگه؟ پریروز که تو مجبور شدی بخاطر کار اداریت زود بری از سر کلاس منو تو کلاس تنها گیر آورده میگه آره من که میدونم تو چشمت منو گرفته خب بیا بگو میام خواستگاریت. با چشمای گرد شده نگاهش کردم باورم نمیشد گفتم: دروغ میگی! بازوم و چسبید گفت: به جون مامانم، دروغم چیه. گفتم: خب تو چی گفتی؟ چیکارش کردی؟ سینه سپر کرد و با افتخار گفت: منم دست و بردم بالا کوبیدم زیر گوشش آنچنان محکم زدم که قرمز شده بود صورتش گفتم من مثل اون دخترای دور و اطرافت نیستم که از توعه پیزوری که توهم برداشتی خیلی خوشتیپ و سری خوشم بیاد دیگه هم دور و ورِ من پیدات نمیشه وگرنه میدمت دست حراست تا بابات و دربیارن. بعدم از کلاس زدم بیرون سریع. اخم کردم گفتم: خوب کردی، حقشه مرتیکه پرروی بی حیا یکم خجالت نمیکشه. پله ها رو رفتیم بالا و وارد سالن دانشکده شدیم پله ها رو رفتیم بالا کلاسِ این ساعتمون یعنی نه صبح، طبقه دوم بود به طرف کلاس مون رفتیم کلاسمون ته راهرو بود و تهِ راهرو راه پله ی فرار در مواقع اضطراری داشت، کلاس اولمون تموم که شد از کلاس زدیم بیرون داشتم از امیررضا براش میگفتم که دیشب محمد تونسته بود با تلفن بیمارستان باهاش ارتباط برقرار کنه و امیررضا گفته بود که خودشو برا عقد محمد اینا میرسونه و داشتم درمورد مراسم و تصمیماتشون میگفتم به پله ها رسیده بودیم که بریم طبقه ی بالا چون کلاس بعدیمون طبقه سوم بود. اما با دیدن شهاب و نسترن حرفم به آخر نرسید و سرجام ایستادم، اونا هم داشتن میومدن پائین از پله. ارغوان که دید من وایستادم با تعجب برگشت سمتم گفت: چیشدی؟ چرا وایستادی؟ -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سیویک داخل مغازه شدیم آینه شمعدون های متعدد و متنوعی داشت، انقدر قشنگ بودن به قول ماهرخ آدم هوس عروس شدن میکرد. یه آینه شمعدون قشنگ تر از بقیه آینه شمعدون ها که رنگشون صدفی بود و شمعدون هاش برق برق میزد چشم محمد رو گرفت رفتیم سمتش محمد رو کرد سمت فروشنده و گفت: آقا این آینه شمعدون چند؟ فروشنده یکم اومد جلو تا ببینه، گفت: این کار اصلِ اتریشه کارِ خیلی قشنگیه ازش خیلی محدود تو ایران هست. برای همین ما میدیمش چهل هزارتومن. به محض شنیدن قیمت اینجا دیگه ترفند مادرای ایرانی همون چک و چونه و تخفیف گرفتن اومد وسط و من چقدر از این کار بدم میاد و خجالت میکشم! اومدم عقب و زیر لب نالیدم: وای از همینجا شروع شد چونه زدن سر قیمت، خدایا لطفا تموم شه من نمیتونم تحمل کنم خدایا لطفا. صدای خنده ی تو گلویی رو از بغل گوشم شنیدم سرم و آوردم بالا که از تو آینه نگاهم خورد به شهاب، سمت راستم وایستاده بود اونم داشت از توی آینه منو میدید هرچی خون تو بدن داشتم رفت تو صورتم و خجالت کشیدم. زود سرم و برگردوندم و چشمام رو روی همدیگه فشار دادم. خیلی ضایع بود که غر غر منو شنیده بود. خلاصه مامان اینا تونستن آینه شمعدون رو با سی و هفت هزارتومن بخرن و قرار شد برامون فردا بیارن. از مغازه زدیم بیرون و رفتیم سمت بقیه مغازه ها جام های سفره ی عقد رو خریدیم به طرز عجیبی هم رنگ همون آینه و شمعدون شد. رسیدیم به مزون لباس عروس، داخل شدیم. کلی مدل های مختلف داشت از ایرانی گرفته تا اروپایی و آمریکایی و غیره. جشنی که میخواستن بگیرن مسلما قاطی بود و لباس هانیه باید پوشیده میبود سلیقه ی مامان و خاله آذر شبیه همدیگه بود اما هانیه مخالف شون بود خاله آذر هانیه رو فرستاد تو اتاق پرو سه چهارتا لباسی که خوششون اومده بود رو قرار شد یکی یکی بدن تن کنه ببینن چجوریه، دستم و بندِ کیفم کردم و لباس عروس ها رو از نظر گذروندم یه لباس به چشمم خورد رفتم طرفش مانکنی که لباس تنش بود رو برگردوندم سمت آینه و خودم پشتش ایستادم یه لباس عروسِ بدونِ پُفِ آستین دارِ توریِ نگین دوزی شده بود که قسمت کمرش تنگ بود. خیلی قشنگ بود آستینش رو گرفتم و جوری که انگار لباس تن خودمه دستم و باز کردم خیلی قشنگ بود یعنی ها! همونجور که خودم و نگاه میکردم چشمام رو بستم خودم و با همون لباس و ناخودآگاه دامادِ فرضی تصور کردم عجیبش این بود که اون دامادِ فرضی شهاب بود با یه کت شلوارِ خوشگلِ مشکی و همون پیراهنِ یاسی رنگش که شبِ خواستگاریِ محمد و هانیه بخاطرِ هم رنگ بودن لباسمون تعجب کرده بودم. با تصورش انگار که تو دلم کارخونه ی نبات سازی راه انداخته بودن، ریز خندیدم اما همین که چشم باز کردم نگاهم به سمت راستم کشیده شد و باعث شد خنده ام یواش قطع بشه و بازم خجالت بکشم. خودم رو عقب کشیدم و از لباس دل کندم و بله، آقا شهاب بود که از توی آینه داشت منو کارام رو نگاه میکرد، بخاطر طرز نگاهش که حس عجیبی رو بهم القا کرده بود .رفتم سمت ماهرخ که پیش مامان و خاله آذر و محمد وایستاده بود. نفهمیده بودم محمد کِی از کنارِ شهاب رفته و شهاب از کِی داشت منو نگاه میکرد. داشتن لباس و تن هانیه میدیدن اما من ذهنم درگیرِ طرزِ نگاهی بود که معناش رو نفهمیده بودم و گیج میزدم. هانیه خودش یکی از لباس ها رو که انتخاب محمد بود رو پسندید و خریدیم. از مغازه زدیم بیرون هوا تاریک شده بود که محمد از کیوسک تلفن زنگ زد به یکی و چند دقیقه صحبت کرد بیرون که اومد گفت: زنگ زدم چندجا بتونم پسرا رو پیدا کنم آخرش خونه آقاجون شون پیداشون کردم. قرار شد امیرعباس با ماشین بیاد دنبال مون. ماهرخ نگاه گردوند گفت: داداش تو ماشین که جا نمیشیم بزار منو ترنم میریم با تاکسی خونه مون. محمد حرفش رو رد کرد: - نه با تاکسی نمیخواد برید ماهان هم قراره موتور رو بیاره شما دوتا و امیرعباس قراره با ماهان برگردید. شهاب زد رو شونه ی محمد و گفت: محمد نمیخواد زنگ بزن بگو نیان ما خودمون تاکسی میگیریم میریم. خاله آذر: - آره محمد جان خودمون با تاکسی میریم. محمد کمی اخم کرد که مامان گفت: هیچوقت همچین حرفی رو نزنید وقتی وسیله هست چرا باید با تاکسی برید آخه؟ اصلا محمد بزاره من نمیزارم. هانیه و محمد یکم از ما فاصله گرفتن و حرف میزدن، مامان و خاله آذر دوتایی حرف میزدن منم که داشتم از کت و کول میوفتادم چون چندتا وسیله دست من بود، جعبه ی لباس عروس دست ماهرخ و شهاب هم چندتا وسیله دستش. حقیقتا حکم بارکش رو داشتیم انگار. خلاصه بیست دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه امیرعباس و ماهان پیداشون شد وسایل ها رو گذاشتیم صندوق عقب بجز جعبه ی لباس رو که مامان گفت بدم به خودش. از خاله آذر و هانیه و شهاب خداحافظی کردیم و با امیرعباس سوار ترک موتور شدیم و رفتیم سمت خونه. البته بگم از لباس عروسی فروشی که اومدیم بیرون دیگه حتی یه نیم نگاه هم به شهاب ننداختم چون دیگه روم نمیشد. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_سی با یادآوری استاد شمس گفتم: یکی از استاد هامون فامیلیش شمسِ، فرهادِ شمس. دانشجوی بابا بوده محمد رو هم میشناسه. بعد دهن کج کردم که گفت: چرا قیافه تو اینجوری میکنی؟ نیم نگاهی به شهاب که پشتش به ما بود کردم و بعد رو به ماهرخ گفتم: وقتی استاد اومد حرفاش و زد داشت حضور غیاب میزد با دانشجوها آشنا بشه. من حواسم یه لحظه پرت محوطه مون که از پنجره کلاس مون و اونجایی که نشسته بودم مشخصه شد بعد رسید به من هرچی صدام زد متوجه نشدم آخرش ارغوان زد به پهلوم متوجه شدم. بعد بهم تیکه انداخت. ماهرخ همونجور که میخندید گفت: حالا مگه چی بهت گفت؟ گفتم: هیچی به بچه ها گفت که بابا استادش بوده و محمد رو هم میشناسه و اون سالی که محمد اینجا لیسانس میخوند شمس سال بالاییش بود. بعد برگشت به بچه ها گفت که محمد نسبت به بعضی ها، یعنی من، خیلی باهوش و حواس جمع تر بود. ماهرخ بازم خندید گفت: خب اینو که راست میگه، محمد آدم باهوش و حواس جمعیه. حالا تو حواست پرتِ چی شد؟ از قصد گفتم: دیدم یه نفری داره توی حیاط با یه دختر بود یا خانم نمیدونم حرف میزنه توقعش رو نداشتم اصلا سر همین حواسم پرت شد. ماهرخ سوالی نگاهم کرد گفت: کی بود؟ گفتم: نمیشناسیش. خب درسته من حرفم و زدم که اونی که اون موقع وقتی اون حرف رو زدم و سریع از تو آینه ی سمت شاگرد نگاهم کرد متوجه بشه اما دلیل نمیشه که بگم همون آدمه و شاید شاید خجالت بکشه جلو ماهرخ. سرم رو که برگردوندم نگاهم رفت سمت آینه و باهاش چشم تو چشم شدم. پوزخند زدم ابروی راستم و بردم بالا و سرم و برگردوندم سمت پنجره ی خودم. مرتیکه ی فلان فلان نشده، آخ که انقدر دوست دارم بزنمش حد نداره. رسیدیم به بازار پیاده شدیم و رفتیم سمت مامان اینا. منو ماهرخ با خاله آذر و هانیه و محمد دست دادیم و روبوسی کردیم کنار هانیه ایستادیم ماهرخ گفت: خب خریداتون و که هنوز شروع نکردین؟ مامان خندید گفت: نه هنوز هانیه گفت صبر کنیم شما هم بیاید بعد بریم. به این میگن عروسِ با فهم و شعور، آفرین عزیزم. محمد که یه پیرهن عنابی و شلوار کتون کرمیش رو تنش کرده بود گفت: تشریف شون رو هم آوردن، بریم؟ همه بریم گفتیم، مامان و خاله آذر جلو، من و هانیه و ماهرخ پشتشون، محمد و شهاب هم پشت سرمون حرکت کردیم. قرار بود اول بریم وسایل های سفره عقدشون و بخریم. دونه دونه مغازه ها رو نگاه کردیم. محمد و شهاب کخ اصلا انگار نه انگار اومدن خرید با ما برا خودشون حرف میزدن یه جا که کا جلوی مغازه ایستاده بودیم داشتیم آینه شمعدون میدیدیم گذاشتن رفتن همینجور، وقتی خواستیم نظر محمد رو بدونیم دیدیم نیستن سر برگردوندم دیدم همینجوری دارن میرن. سریع دویدم سمتشون چهار قدیمشون بودم که محمد رو صدا زدم وقتی برگشتن با خنده گفتم: کجا دارید میرید برا خودتون؟ بیاید. محمد: - ما فکر کردیم شما دارید میاید. به مامان اینا رسیدیم هانیه با خنده رو به محمد گفت: حواست کجاست؟ محمد خندید هیچی نگفت، یعنی میتونم بگم این ازدواج یه جوری داره روش تاثیر میزاره که رنگِ پوستش روشن شده! -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستونه آهی کشید گفت: منم که مشخصه دیگه همینم، فقط شانسم زد اینجا سریع خوابگاه گرفتم وگرنه باید برمیگشتم پیش مامانم اینا. وای که شبی نیست بدون نفرین و بد و بی راه به صدام بخوابم. خندیدم گفتم: مامان بزرگه مادری منم همینه. جوری از ته دل نفرین میکنه که اگر نمیره آدم شک میکنه. ساعتش و نگاه کرد و گفت: بدو بریم سریع کلاس که الان استاد میاد. باشه ای گفتم و دوتایی بلند شدیم رفتیم سر همون کلاس خودمون که کلاس آخرمون بود. استاد نیم ساعت کلاس رو زودتر تموم کرد کوله ام و برداشتم و با ارغوان زدیم از کلاس و دانشگاه بیرون دم در دانشگاه باهم خداحافظی کردیم و من رفتم سمت ساندویچی پشت دانشگاه دقیقا طبق قرارمون با شهاب! در و باز کردن و داخل شدم چشم گردوندم و شهاب رو، پشت یه میز دو نفره دیدم پشتش به پیشخوانِ فروش بود، تایم داشتیم و دیر هم نمیشد، رفتم طرف پیشخوان رو به آقای پشت پیشخوان گفتم: سلام ببخشید یه ساندویچ کالباس میخواستم، با یه نوشابه ی کوکا. آقای پشت پیشخوان سلام کرد سرش رو برد عقب و گفت: پسر یه ساندویچ کالباس بیار. یه پسر حدودا از من دو سه سال بزرگتر سرش رو از بین یه جایی بیرون آورد و گفت: چشم. و بعد باز رفت داخل. ایستاده بودم و منتظر که آقای پشت پیشخوان گفت: جدیدی؟ متعجب نگاهش کردم گفتم: بله؟ گفت: میگم ورودی جدیدی؟ تازه اومدی؟ لبخندی زدم گفتم: بله ورودی جدیدم. سر تکون داد پسره ساندویچم و آورد آقاعه پشت پیشخوان از زیر یخچال شیشه ای که زیر دستش بود یه نوشابه شیشه ای کوکا کولا بیرون آورد همونجور که درش و برام با درباز کن باز میکرد گفت: همه ی دانشجوهای این دانشگاه رو من میشناسم. فقط نگاهش کردم، خب میشناسی که میشناسی خوش به حالت که میشناسی به من چه ربطی داره؟ من چیکار کنم الان؟ نوشابه رو گذاشت جلوم حساب کردم و برداشتمشون رفتم سمت میزی که شهاب نشسته بود، نمیدونم توی چه فکری بود اما تا نَشسته بودم جلوش از فکر بیرون نیومد منو که دید صاف نشست گفت: بریم؟ اول چندثانیه نگاهش کردم بعد گفتم: اگر میشه من اینو بخورم بعد بریم. و به ساندویچم اشاره زدم، به ساندویچ یه نگاه کرد و تکیه زد به صندلی گفت: باشه، مشکلی نیست. هیچی نگفتم و شروع کردم به خوردن ساندویچم، بین هر لقمه هم نوشابه میخوردم، یکهو گفت: راستی خونه تون که رفتیم لباس میخواید عوض کنید؟ سرم رو تکون دادم گفتم: بله، ولی زیاد طول نمیکشه. سر تکون داد گفت: خوبه. بله ای زمزمه کردم و یه گاز زدم به ساندویچم، زیر چشمی رصدش کردم. شلوار کتون مشکی، پیرهن سرمه ای و یه کتِ لیِ مشکی. موهاش رو داده بود بالایی و اون ته ریشی که پریروز رو صورتش بود، نبود. نگاهش دور میچرخید وقتی اومد نگاهش سمتم سریع ساندویچم رو نگاه کردم اما متوجه نیشخندش شدم، پسره ی بی ادب. تو دلم یه چشن غره بهش رفتم و تیکه آخر ساندویچمم خوردم نوشابه رو برداشتم و گفتم: بریم؟ بریم زمزمه کرد و بلند شدیم از آقای پشت پیشخوان خدافظی کردیم و زدیم بیرون تاکسی گرفت و رفتیم خونه تاکسی قرار بود دربست باشه به سر کوچه ای که به محله مون ختم میشد ماشین رو نگه داشت گفتم: اقا شهاب صبر کنید تا بیایم. شهاب سرش رو تکون داد پیاده شدم و دویدم سمت خونه کلید رو انداختم تو در و باز کردم داخل شدم و در رو پشت سرم بستم ماهرخ از پنجره ی آشپزخونه سرش رو آورد بیرون گفت: وایستا همونجا تا بیام. گفتم: میخوام لباس عوض کنم. ماهرخ: - پس بدو شهاب و منتظر نزاریم. دهن کج کردم و رفتم داخل و تو اتاقم سریع از تو کمد یه شلوار دمپای از ساق پا گشاد کتون مشکی، مانتوی بارانی مانندِ تا زانوی سرمه ایم که کمربند داشت تنم کردم روسریِ قواره بزرگِ مشکیم و سرم کردم و زیر گلوم گره زدم و مرتبش کردم کیفم و برداشتم و زدم بیرون پله رو رفتم پائین ماهرخ داشت کتونیش رو میپوشید منم کتونیم و پام کردم گفتم: پسرا کجان؟ ماهرخ: - رفتن باهم یه سر مسجد، امیرعباس بردتشون. خبر دارن داریم میریم بیرون. گفتم: خب، راستی ماهرخ کجا قراره بریم؟ ماهرخ: - میریم سمتِ شوش و اینا فکر کنم نمیدونم دقیق. آهانی گفتم از خونه زدیم بیرون. ماهرخ در رو باز کرد و اول نشست با شهاب سلام علیک کرد و به آقای راننده سلام کرد نشستم و در رو بستم که شهاب گفت: بریم همون سمتی که بهت گفتم حاجی. راننده یه اقای میانسال حدود شصت ساله بود چون موهاش سفید شده بود و صورتش چین و چروک های سختیِ روزگار رو داشت. نفس عمیقی کشیدم ماهرخ سرش رو برگردوند سمتم گفت: راستی دانشگاه چطور بود؟ با یادآوری ارغوان لبخند زدم گفتم: خوب بود، دوتا کلاس داشتیم امروز. ماهرخ: - خب دیگه؟ گفتم: یادته برات از روز ثبت نام گفتم و اون دختر مشهدیه؟ ماهرخ چشم ریز کرد سرش رو تکون داد گفت: آره یه چیزایی یادمه، خب؟ گفتم: هم کلاسی در اومدیم باهم. دوست شدیم. اسمش ارغوانه. باباش شهید شده، داداشش رفته جبهه، قبل رفتنِ داداشش باهم با مامانش و خواهربزرگش از مشهد رفته بودن شمال زندگی میکردن، ارغوان هم اونجا برا کنکور خوند پزشکی قبول شد اومد اینجا خودش، خوابگاه میمونه. ابرو بالا انداخت و گفت: خب دیگه چی؟ چرا اینجوری تعریف میکنی تو! -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوهشت وسط تعریفاش دستش و گرفته بودم دلم براش سوخته بود، دوستِ جدیدم هم مثل من باباش شهید شده بود. اشکم و پاک کردم گفتم: خب چرا مجبور شد؟ نفس عمیقی کشید خیره به دستش شد لبخند تلخی که زد دلم و سوزوند. گفت: چون داداشم ساز رفتن به جنگ و کوک کرد مامانم تاب و توان نداشت که بچش بره اما خب رفت الان دوساله رفته هر ماه دو روز میاد و میره دوباره. مامانم میگه بمون حداقل یک هفته یا یک ماه اما میگه من میام که شما منو ببینید دلتون خوش بشه تفریح که نرفتم جنگه فرمانده و رفیقام که زیر فشار صدام لعنت شده ست رو بیخیال بشم بمونم اینجا گل بگم گل بشنوم؟ نمیخواد میرم همونجا پیششون. گفتم: منم بابام و همون سال اول جنگ از دست دادم. مامان و بابام هردوشون پزشکن مامانمم باهاش رفته بود وقتی مامانم میرسه بابام داشت بیهوش میشد ما رو سپرد به مامانم و تو بغل مامانم تموم کرد. ارغوان دستش رو کشید زیر چشمش و گفت: پس دوتاییمون جزعه خانواده شهیدیم. خندیدم گفتم: آره خانواده شهیدیم. گفت: تو خواهربرادر دیگه ای داری؟ چون گفتی بابات بچه ها رو به مامانت سپرد. گفتم: آره دارم، ما چهار تا داداش و دوتا خواهریم. چشماش گرد شد گفت: اوه ماشاالله تون باشه. خندیدم گفتم: داداش بزرگم محمد با دوستش شهاب خارج بود برا گرفتن تخصص و اینا، زمانی که بابا رو از دست دادیم یه مدت اومد بعد رفت اما الان اومده هفته پیش براش رفتیم خواستگاری و جواب مثبت دادن و دیگه اومد همینجا، داداش دومیم ماهان سربازیش و قبل جنگ تموم کرد، داداش سومیم امیرعباس هم سربازیش تموم شد اما خب با یه اکیپ از دوستاش رفتن خط قراره تا قبل محرم و مراسم محمد اینجا باشه بعد دوباره بره. داداش چهارمی اسمش میلاده سال اول دبیرستانه. خواهرم ماهرخ دوقلوی ماهانه بیست و چهار سالشه دانشجوعه جدیدا هم تو کارای جهادی میره تو مسجد محله ی مامان بزرگه مادری کمک. منم که میبینی دانشجو هستم. با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد چیز عجیبی بود براش انگار. گفت: یعنی تو بچه ی پنجمی؟ سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم گفت: چه جالب، راستش میدونی من آدم زود جوشی نیستم یعنی سخت ارتباط میگیرم وقتی هم ارتباط میگیرم خیلی صمیمی میشم و خیلی حرف میزنم از اینا که پته مته ی خودم و میریزم رو آب، با توهم دقیقا همینجوری ام. اگر خیلی پر حرفی کردم و سرت رو خوردم ببخشید. لبخند زدم گفتم: عیب نداره، راستش من اینجا هیچ دوستش ندارم هیچکدوم از بچه های دوره دبیرستان باهام هم دانشگاهی نیستن. یا رشته هاشون چیزای دیگه بوده یا بخاطر اوضاع و نبودن اعضای خانواده شون دیگه نتونستن ادامه بدن. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوهفت با فرو رفتن چیزی تو پهلوم تند نگاهم رو دادم به ارغوان که با ابروش به رو به روش اشاره زد سریع دوزاریم افتاد برگشتم سمت استاد که داشت به من نگاه کرد گفت: ترنم شایگان تویی؟ تند دستم و بردم بالا و گفتم: منم استاد! با دقت نگاهم کرد و گفت: با دکترِ شهید مهراب شایگان نسبتی داری؟ سرم رو تکون دادم گفتم: بله، پدرم بودن. ابروهاش پرید بالا و گفت: پس خواهرِ محمد هستی! بله ای گفتم که رو به بچه ها گفت: پدرِ مرحومشون استادم بودن، سالی هم که برادرش داشت اینجا لیسانس میخوند من سال آخر بودم. نسبت به بعضی ها خیلی باهوش و حواس جمع تر بود. بچه ها خندیدند و پشت چشمی نازک کردم براش، عقلش کم بود به خدا! انقدر لجم گرفت از دستش که حد نداشت. مشغول خوندن اسم بقیه ی بچه ها شد. ارغوان خودش و کشید سمتم و گفت: میگم ترنم ببخشید اونجوری زدم بهت استاد دو دور اسمت و گفت متوجه نشده بودی. لبخند محوی زدم و گفتم: خوب کردی عیب نداره. کلاسمون تموم شد بین هر کلاس ده دقیقه آنتراک بود دوباره تو همون کلاس، کلاس داشتیم اما با یه استادِ دیگه. با ارغوان بلند شدیم واز کلاس زدیم بیرون گفت: تو اصالتا تهرانی هستی؟ گفتم: از طرف پدری برای آبادانیم اصالتا اما مادری تهرانیم. تو ولی فکر کنم صالاتت مال مشهده آره؟ سر تکون داد نشستیم روی یکی از صندلی ردیفی های توی راهرو گفت: آره من هم مادری هم پدری مشهدیم. از وقتی جنگ شروع شد مامانم ساز رفتن زد اما بابام قبول نمیکرد میگفت ما اینجا رو نباید خالی کنیم مامانم سکوت کرد، یه روز بابام اومد گفت میخواد بره جنگ مامانم گفت نرو تو بری من بچه ها رو چیکار کنم؟ بابام گفت باید برم همه دارن میرن منم میرم برای کشورم و مردمم نمیخوام روزی برسه که کشورم بیوفته دست یه مشت لاشخورِ عوضی و بچم حسرت روزای خوش رو بکشه و با خودش بگه بابا چرا نجنگید. مامانم گفت مگه فقط تویی؟ بقیه هم هستن نرو تو نری کسی چیزی نمیگه. اما خب گوش نداد و رفت حدود شیش ماهی بابام نیومد مامانم تلفنی باهاش در ارتباط بود اما خب وضع تلفن ها رو هم که میدونی قاطی پاطیه خیلی شانس بیاری بتونی ارتباط بگیری. یک ماه مامانم زنگ زد کسی جواب نمیداد یا مشغول بود یا هم میگفتن از بابا خبر ندارن. یه روز مامان چادر سرش کرد بره دنبال بابا که در خونه مون و زدن مامان در رو باز کرد دوستای بابا پشت در بودن خواهر و داداشِ بزرگم رفتن دنبال مامانم تو حیاط. من از پشت پنجره میدیدم یکهو مردای جلو در زدن زیر گریه مامان دستش گذاشت رو سرش و در رو گرفت که نیوفته داداشم هم خواهرم و گرفت بغلش و گریه میکردن، فهمیدم بابام رفت. مامانم هرچی داشتیم نداشتیم و فروخت جمع کرد رفتیم شمال داداشم هرروز از هشت صبح میرفت کار میکرد تا ساعت هفت شب. مامانم با خانومای پایگاه و مسجد محله مون میشینن برا رزمنده ها وسیله اماده میکنند. از اون طرف هم خواهرم توی یه مدرسه ابتدایی معلم شده بود روزایی هم که خلوت بود با من درس کار میکرد که بتونم پزشکی قبول بشم آخه خودش هم پزشکی میخوند اما خب متاسفانه چون نقل مکان کردیم نشد مجبور شد بره سرکار. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوشش وارد کلاس شدم یه تعدادی دانشجوی دختر سمت راست و یه تعدادی هم دانشجوی پسر سمت چپ نشسته بودن، به سمتی که دخترا نشسته بودن رفتم و ردیف چهارم نشستم کوله ام و گذاشتم کنارم دستم و زدم زیر چونه ام و به دیوار ها نگاه کردم، نقاشی های آناتومی بدن و مشخصاتش به دیوار بود و یکسری چیزهای دیگه هم بود. نفش عمیقی کشیدم دفتری که با خودم آورده بودم رو گذاشتم رو میز و با خودکار بیک ام شروع کردم به کشیدن خط های نامفهوم ناخودآگاه تو قسمت خالی برگه به انگلیسی اسمش رو نوشتم و بهش حاشیه دادم لبخندی زدم، حدود یک هفته ای میشد که از شب خواستگاری و مهمونی میگذشت، فرداش امیررضا رفت خط دقیقا دو روز جلوتر از زمانی که باید میرفت با تیم بیمارستان عازم شدن. روزی که میخواست بره خاله هم باهامون اومد برای رد کردنش. خاله زری گریه هاش دلمون و خون کرد، محمد و امین و شهاب به سختی ازش دل کندن. و براتون بگم از ماهرخ! ماهرخی که شب ها با گریه میخوابه و هر لحظه درحال دعا کردنه سه روز اول خونه مادرجون بود طاقت نداشت پسرها رو بدون امیررضا ببینه. مادرجون هم فهمیده بود یه خبراییه به دلش راه میومد باهم میرفتن مسجد سر کوچه ی خونه ی مادرجون و برای رزمنده ها هرکاری از دستشون برمیومد میکردند درحدی که دوستای جدید پیدا کرده بود و هرروز قبل اذان میرفت پیششون. به قول خودش دلش اینجوری آروم میگرفت و فکر میکرد کنار امیررضا ایستاده. هیچوقت نگاه ناامید امیررضا رو وقتی محمد زد به پشتش و گفت: ایشالله میری برمیگردی دفعه ی بعد باهم میریم. رو یادم نمیره. نگاهش ناامید بود اما مجبور بود روی خوش نشون بده. وقتی سوار ماشین دکتر نیک روش شدن که ببرتش پیش بقیه ی اعضای تیم شون، ماهرخ چنان آهی کشید که دلم خون شد. نمیدونم آخر قصه ی ماهرخ و امیررضا چی میشه اما امیدوارم درست تموم بشه، بی جدایی! هر یه شب درمیون یا هانیه میاد خونه مون یا محمد میره خونه شون، اما آخرشب هرکدوم شون میرن خونه ی خودشون، چون هم برا ما هم برا اونا رسم نیست تا عقد نکردن خونه های همدیگه بخوابن! با صدای شنیدن صدایی که سلام میکرد سرم رو به سمت چپ برگردوندم و با لبخند سلام، با دیدن صورتش مکث کردم یادم نمیومد کجا دیدمش اما یهو یادم اومد لبخند بزرگی زدم گفتم: تو همون دختر مشهدیه نیستی؟ همون روز ثبت نام جلوم وایستاده بود؟ سرش رو تکون داد لحجه ش رو سعی میکرد تهرانی کنه اما حرف زدنش آوای آهنگ لحجه رو داشت. گفت: خودمم، از در اومدم داخل دنبال آشنا میگشتم آخه یزره خجالت میکشم. تا دیدمت انقدر خوشحال شدم که سریع دویدم سمتت. خندیدم بهش گفتم: منم خوشحالم میبینمت و هم کلاسی هستیم. فکر نمیکردم توهم هم رشته ی من باشه. گفت: اما خب فهمیدم بهت میخورد اون جدیتی که داشتی؛ چی میگن بهش؟ اوم... آها دیسیپلینه چیه؟ اونو داری. خندیدم گفتم: نه بابا در این حد هم نیست. دست راستش رو آورد جلو آورد گفت: مُـ... نه چیزه... من ارغوانم، ارغوان آذرپناه. لبخندی زدم، دختر خوبی بود بامزه بود صورتش، دستم رو بردم جلو و باهاش دست دادم گفتم: منم ترنم شایگان هستم. چشمکی زد و گفت: خواهرِ محمد، دوستِ امین. با یادآوری اون روز خندیدم گفتم: آره خواهرِ محمد دوستِ امین. دفتر جلوم رو بستم که کلاس ها یهو پر شد و استاد اومد داخل سلام داد که همه جوابش رو دادند، یه آقای چهل ساله بود پیراهن آبی اسمونی و کت شلوار مات سرمه ای تنش بود و کفش چرم. یه کیف سامسونت هم دستش بود. کیفش رو گذاشت رو میز و چرخید سمت دانشجوها و گفت: خب برای بار دوم سلام عرض میکنم خدمت دانشجوهای عزیزمون امیدوارم روزهای خوبی رو باهم بگذرونیم. من فرهاد شمس هستم، احتمالا تا زمان دکتری تون چندین تا درس رو با من توی هر مقطع داشته باشید. خب اول به نظرم با قوانین کلاس آشنا بشیم بد نیست. شروع کرد از قوانین کلاسش گفتن و بعد به مرور درمورد درس هایی که باهاش ترم اول داریم گفت، دوتا درس در هفته باهاش داشتیم. یک ساعت و نیم از کلاسمون گذشته بود که به سمت دفتر بزرگی که همراهش بود و روی میز گذاشته بود رفت شروع کرد به خوندن اسم ها، ارغوان نفر پنجم بود اسمش رو که خوند فقط دستش رو برد بالا. نگاهم چرخید سمت پنجره ی کلاس که از اینجایی که من نشسته بودم محوطه معلوم بود، شهاب رو به روی یه دختری ایستاده بود دختره پشتش به سمت پنجره بود شها یه لبخند قشنگی زده بود که باعث شد آتیش حسادت تو دلم روشن بشه و خودکار رو توی دستم فشار بدم. به ما میرسه میرغضبه به یکسری ها که نمیدونم کی هستن میرسه نیشش تا بناگوش باز میشه، بیشعور! -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوپنج ماهرخ با چشم و ابرو به محمد اشاره زد و گفت: - چشم محمد و دور دیدن فکر کنم. هردومون سرمون رو چرخوندیم سمت محمد که دیدیم داره با تهدید بهشون نگاه میکنه امیررضا که نگاه محمد رو دید دست راستش رو گذاشت رو سینه اش و با لبخونی گفت: چاکر داداش! با تکون دادن صورت، به معنای «بشین سرجات بابا»یی جوابش رو داد با ماهرخ ریزریز خندیدیم. چهار تا رفیق خل و چل بودن. حالا یه جاهایی میرغضب بازی هایی که از شهاب دیده بودم رو فاکتور بگیریم واقعا چهار تا رفیق بودن که جونشون برا همدیگه در میرفت گیر و کار داشتن سریع خودشون و به همدیگه میرسوندن، اگر یکی شون با یکی دیگه کار داشت دوتای دیگه هم خودشون و میرسوندن و هیچ چیز پنهونی هم تا حدودی فکر نمیکنم داشته باشن البته بجز ماجرای هانیه رو خواستنِ محمد که از همه پنهون بود بجز مامان و مادرجون البته. خلاصه اونشب هم گذشت رسیدیم خونه ساعت دو صبح بود من به محض دراز کشیدن رو تخت خوابم برد. به محض ایستادن تاکسی پریدم پائین از خیابون رد شدم و وارد محوطه ی دانشگاه شدم پر از دانشجو بود پسر و دختر ها با تیپ های متفاوت بودند دخترها مانتوهای ساده و اِپُل دار و ... بودند اما خب بخاطر حراستی ها انگار همه حواسشون جمع بود دست از پا خطا نکنند، اما انگاری سال بالایی ها رو کار نداشتن چون دو سه تا گروه که دختر و پسر بودن باهم رو نیمکت های محوطه نشسته بودند. پله های اول رو رفتم بالا رفتم سمت دانشکده خودمون رسیدم به پله های ورودی ساختمون رسیدم چهار پنج تا پله رو بیشتر نرفته بودم که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم: خانم شایگان؟ خانم شایگان؟ ترنم خانم یه لحظه! وقتی برگشتم با دیدن شهاب پائین پله ها جا خوردم، این دیگه اینجا چیکار میکرد؟ برای چی اومده اینجا اصلا؟ بعد تازه منو صدا میکنه! وقتی دید ایستادم پله ها رو اومد بالا یه پله پائین تر از من ایستاد دستش رو فرو کرد تو جیب شلوار لی اش، گفت: سلام. همزمان با سر تکون دادن سلام کردم که گفت: روز اوله؟ سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم لبخند کجی زد گفت: امیدوارم روزهای خوبی رو داشته باشید اینجا. نگاه چندتا از دخترا رو حس میکردم جرعت نداشتم سر بچرخونم گفتم: ممنونم ازتون، کارم داشتید؟ گفت: راستش صبح محمد انگار نتونسته با شما ارتباط برقرار کنه تلفن تون یعنی خراب شده میدونست من اینجا کار دارم بخاطر اینکه یه مدت کوتاهی که امیرنیست جاش بیام تا بعد کارای بچه ها انجام بشه و برم، برای همین زنگ زد خونه ی ما. کنجکاو شدم گفتم: خب؟ گفت: محمد گفت امروز انگاری میخوان برن خرید برا جشن عقد شون، از اینجا با شما بریم دنبال ماهرخ خانم از اون طرف هم بریم سمت محمد اینا. اوه راست میگفت امروز قرار بود مامان و خاله آذر و هانیه و محمد برن خریدهای جشن شون رو از الان انجام بدن، بنابر صحبت هایی که شده بود قرار بود به جای جشن نامزدی صبحش عقد کنند و غروبش جشن بگیریم. ساعت مچیم رو نگاه کردم، نه و نیم بود و من اولین کلاسم یک ربع دیگه بود آخریش هم ساعت دو و نیم تموم میشد. سرم رو سمت شهاب گرفتم گفتم: ساعت چند میخوان برن؟ شهاب شونه بالا انداخت گفت: نمیدونم ولی فکر نکنم تا قبل ساعت سه برن چون هم محمد باید مرخصی بگیره هم خاله پری. گفتم: خوبه. من دو و نیم کلاسم تموم میشه تا بیام بیرون پنج دقیقه طول میکشه شما تا اون موقع اینجا وایمیستید؟ یعنی هستید؟ گفت: اداری تا یک و نیم بازه برای بقیه شم میرم توی ساندویچی پشتِ دانشگاه میشینم تا کلاس تون تموم بشه. لبم رو جمع کردم و به سمت راست بردم با انگشت کوچیکه ی دست راستم پیشونیم رو خاروندم گفتم: شما بشینید اونجا من کلاسم تموم شد میام اونجا. باشه ای گفت که گفتم: ببخشید من تا چند دقیقه ی دیگه شروع میشه باید برم. یکم نگاهم کرد میدونستم قیافه ام به آدم های عجله دار اصلا نمیخورد گفت: باشه پس منتظرتونم.سرم و تکون دادم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم جلو نگاه هایی که بهم بود برگشتم و پله ها رو رفتم بالا. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوچهار تو سکوت نشسته بودیم فقط صدای بارون رو میشنیدیم نفس عمیقی کشیدم که شهاب گفت: ترنم خانم، من از سر کسب تجربه رفتم اونور دیدم اونور زندگی راحته موندگار شدم تخصصم رو هم همونجا میگیرم و حالا برگشتن یا موندن اونجا تصمیمی هستش که از الان نمیتونم بگیرم باید ببینم شرایطم چیه چون همه ی زندگیم اونجاست، اینجا همه ی آدمای دورم از پس خودشون برمیان نیازی هم به من ندارن، چه من اینجا باشم چه اونجا زندگیشون و میگذرونند و گلیم خودشون رو از آب میکشن بیرون. مامانم هم دیگه عادت کرده مثل اون اول ها اذیت نمیشه و بیتابی نمیکنه. اگر محمد برگشت برای این بود که تعلق خاطر داره یه چیزایی رو اینجا داره که پا بندش کنه اینجا، اما من هیچی ندارم پس بهتره برگردم. خیره نگاهش کردم گفتم: یعنی هیچی نیست که شما رو اینجا نگه داره؟ خیره نگاهم میکرد گفت: هیچی نیست. گفتم: اگر پیش بیاد میمونید؟ شهاب: - معلوم نیست. بستگی داره چقدر مهم باشه که برا موندنم ارزش داشته باشه. به لیوان چنگ زدم تخته پشتم لرزی نشست و نگاهم رو برداشتم، هیچی نداشتم بگم اگرم چیز بیشتری میخواستم بگم دخالت میشد تو زندگیش و اونوقت شاید یهو یه به تو چه میگفت. بعد یک ربع آقا فاتح با دوتا گارسون اومدن تندی کفش پوشیدیم و ایستادیم آقا فاتح پرس های غذا که تو دستش بود رو داد دست شهاب و گفت: زود برید که سرد نشه. شهاب گفت: هزینه ش چی پس؟ آقا فاتح به بازوی شهاب ضربه زد گفت: بعدا با پری خانم حساب میکینم پسر، زود برید بارون میاد خیس نشید. تشکر کردیم و همراه دوتا گارسون زدیم بیرون سوار ماشین شدیم و نسترن سرش رو تکیه زده بود به در سمت راست و خواب بود با باز شدن در سمت چپ چشم باز کرد غذاها رو گذاشتن کنارش شهاب گارسون ها رو فرستاد رفتن سوار شدیم و رفتیم سمت خونه ی خاله آذر شون. برای شام سفره پهن شد وسیله ها رو سفره گذاشته شد و به مرور همه نشستند دور سفره، محمد و هانیه رو بالای سفره نشوندند کنار همدیگه. سمت راستم ماهرخ، مرجان نشسته بودن و سمت چپم هم رها و اون طرفش هم دخترخاله های هانیه و شهاب، رو به روی من دقیقا شهاب بود، رو به روی ماهرخ هم امیررضا، رو به روی رها که سمت راست شهاب میشد هم امین بود، رو به روی مرجان هم ماهان که سمت چپش امیرعباس و میلاد بودن.مادرجون و آقاجون و مادرخانم هم رو صندلی و مبل نشسته بودن جلوشون میز گذاشته بودن. مامان و آذرخانم هم کنار هم. شروع کرده بودیم خوردن و همه باهمدیگه حرف میزدن خاله که بالای هزاربار قربون صدقه ی محمد و هانیه میرفت مامان و آذرخانم هم لبخند زنان بودند. یک جرعه از نوشابه ام خوردم لیوان و گذاشتم بالای بشقابم سرم و گرفتم بالا که چشمم خورد به امیررضا و شهاب و امین که از خنده ی نگهداشته شده، قرمز شده بودند امیررضا خم شده بود سمت شهاب و امین و یه چیزی داشت میگفت شهاب دستش رو جلو دهنش گرفته بود و شونه هاش میلرزید امین هم قرمز شده بود مثل خود امیررضا. با آرنجم آروم زدم به ماهرخ که نگاهم کرد با ابرو بهشون اشاره زدم به طور ضایعی نگاهشون کرد چشماش متعجب شد لقمه شو قورت داد خم شد سمتم با صدای پائین گفت: اینا چی میگن که کبود شدن؟ با ولوم صدای مثل خودش گفتم: چمیدونم خل شدن فکر کنم. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستوسه نسترن روش رو کرد سمت من: - ایشالله قسمت توهم بشه عزیزم. لبخند زوری زدم گفتم: مرسی. نسترن: - مثل اینکه همدیگه رو میخواستن درسته؟ من از حرفای مامان که با خاله حرف میزد این رو فهمیدم. سرم رو تکون دادم: - بله همدیگه رو میخواستن. دست زد زیر چونه اش: - خوش به حال هانیه، با اونی که میخواست داره ازدواج میکنه. نگاهم یکم متعجب شده بود آنچنان با حسرت گفت. گفتم: خب بله خوش به حالش. شهاب خندهی مسخره ای تحویلش داد: - نسترن یه جوری میگی انگار حسرت به دلی اونی که میخواستی نیومده. نسترن نگاهش رو داد به شهاب اما هیچی جوابش رو نداد، نگاهش به شهاب جوری بود که انگار هر لحظه قراره از دستش بده و باعث شد تپش قلب بگیرم. شهاب ابرو بالا داد گفت: هوم؟ نسترن زیرلب «هیچی» زمزمه کرد و زل زد به فرش زیرمون. شهاب هم گیج شده نگاهی بهم کرد که منم شونه انداختم بالا و باز تکیه دادم، بارون گرفته بود و میبارید اولین بارون پائیز بود یکسری چتر بزرگ کنار هر میز بود و یه قسمت بزرگی رو از خیس شدن نجات میداد، گارسون چای مون و آورد نسترن هیچی سفارش نداده بود گفت: شهاب میشه سویچ و بدی برم تو ماشین بشینم؟ شهاب با تعجب گفت: خب صبرکن باهم میریم دیگه. نسترن: - سرم درد میکنه بارون هم میاد میترسم سرما بخورم. شهاب سر تکون داد سویچ رو داد و بهش گفت که ماشین رو روشن کنه و بخاری رو بزنه که هم خودش گرم بمونه و هم ماشین گرم بشه. یه دونه از اون عزیزم هاشم ضمیمه حرفش کرد که نسترن چشماش برق زد چشمی گفت و بعد خودش رو جلو کشید کفش پوشید و تند از زیر بارون رد شد و از رستوران بیرون زد. دستم رو دور لیوان چای پیچیدم و سرم رو انداختم پائین ناخودآگاه گفتم: یعنی شما نفهمیدید؟ دفعه دومی بود که باهاش اینجوری هم کلام میشدم، گفت: چیو؟ با لبخند تلخی سرم رو بردم بالا نگاهش کردم گفتم: اینکه، اونی که شما خودتون به نسترن گفتید انگار حسرت به دلی اونی که میخواستی نیومده، خود شما بودید رو. ابروهاش رفت بالا چشماش با تعجب منو نگاه کرد که گفتم: خیلی مشخص بود خب، واقعا نفهمیدید؟ شهاب اخم کرد گفت: اشتباه میکنی همچین چیزی نیستش. نسترن جای خواهر منه. گفتم: خب شما این نظر رو دارید ایشونم شما رو به چشم برادر میبینه؟ نگاهش بهم خیره شد، مشخصا حرفی نداشت برای گفتن چون خودشم مطمئن نبود از این مورد اما برام مشخص شد که شهاب نسترن رو به چشم خواهر میبینه. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستودو با یادآوری اونشب لبخند زدم نسترن گفت: جدی؟ چه خوب. جای قشنگی هم هست اتفاقا. دلم میخواد بدونم غذاشون چجوریه. شهاب سرش رو چرخوند سمتش گفت: شب میبریم میخوری دیگه عزیزِمن. بله؟ به نسترن گفت عزیزِمن؟ بعد نگاهش چرا حالا انقدر شیفته است؟ گفت دختر خارجی نه اما دخترِ ایرونی چی؟ و با این صمیمیتی که من میبینم از کجا معلوم نسترن رو نخواد؟ نسترن یه دختر چشم ابرو مشکی بود ابروهای پهن و مژه های بلند داشت، دماغی قلمی، لبای قلوه ای و گوشتی داشت. قدش هم از من بلند تر بود من صد و شصت و نه بودم اون صد و هفتاد و پنج بود. تا سرشونه ی شهاب بود، شهاب صد و هشتاد و نه بود. نسترن لبخند بزرگی زد با چشمای برق افتاده نگاهش کرد گفت: نمیدونم والا! خدای من، درست دیدم؟ حس های زنانهام بو های جالبی رو استشمام نمیکرد واقعاً. نگاه نسترن به شهاب و لفظ هایی که شهاب براش استفاده میکرد به شک مینداختتم. نگاهم رو ازشون گرفتم که آقا فاتح رو دیدم از اتاقش اومد بیرون نگاه چرخوند با دیدن من که با دست اشاره میزدم اومد سمتم نزدیک مون که شد ایستادم با ایستادن من شهاب و نسترن هم بلند شدن به نسترن سلام کرد و با ما احوالپرسی کرد و با شهاب هم دست داد بعد رو به من گفت: از این طرف ها؟ گفتم: اومدیم سفارش بیست و نه پرس چلو کباب بدیم. آقا فاتح با تعجب نگاهم کرد گفت: بیست و نه تا؟ سرم و تکون دادک با ذوق گفتم: آخه خان داداشم داماد شده عمو. آقا فاتح چشماش گرد شد گفت: کی؟ محمد رو میگی؟ سرم رو تکون دادم گفت: به به، به سلامتی به خوشی. پس مهمونی و جشنه. پس من برم سفارش تون رو بدم بچه ها بگم ویژه ست. فقط عموجان ممکنه یه چیزی حدود یک ساعت بیشتر طول بکشه ها! شهاب: - عیب نداره ما میریم بیرون اگر اشکال نداره میشینیم. آقا فاتح: - چه عیبی پسر؟ خوب میکنید برید بشینید اگر دیدید سرده بیاید داخل. برا پذیرایی هم الان یکی از بچه ها رو میفرستم. تشکر کردیم و رفتیم بیرون نشستیم خودم و عقب کشیدم و تکیه دادم به پشتی. گوشه ترین تخت نشسته بودیم زیر شیروونی بود و نم نمک داشت بارون میزد. شهاب رو به روم نشست و نسترن هم سمت راستم با فاصله از من ولی نشست. سرم رو بردم عقب و تکیه دادم و خیره شدم به شیروونی. یه گارسن اومد سفارش گرفت و رفت، بعد چند دقیقه نسترن گفت: ولی هانیه و آقا محمد خیلی به همدیگه میان. سرم رو آوردم پائین و چرخوندم سمتش گفتم: آره خیلی، ایشالله قسمت شما هم بشه. مدیونید فکر کنید از قصد گفتم ها! نسترن نگاهش رو به شهاب که نگاهم میکرد داد که نگاهش کرد گفت: ایشالله! هن؟ چیشد الان؟ این حرکت دیگه چی بود؟ من واقعا هیچوقت به خودم اجازه نمیدم همچین حرکتی رو بزنم جلوی داداشم این که دیگه پسرخالشه همدیگه رو آبجی داداش هم صدا میکنند! -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیستویک سرم رو چرخوندم سمتش، از اینکه یکسره هی میگفت باید برم باید برم اونجا کار دارم و کلی حرف دیگه واقعا حرصم گرفته بود. حتی تو روز خواستگاری بهترین دوستش و خواهرش این حرف ها رو میزد، انگار گروگان گرفته بودنش قرار نبود بزارن بره. ناخودآگاه گفتم: شما خیلی راحت میتونید همینجا تخصص تون رو بگیرید، چرا حتما باید اونور برید تخصص بگیرید؟ مگه مدرک اینجا با مدرک اونجا فرق داره؟ اول و آخرش فقط پُزه که آره مدرک از فلان کشور دارید ولی از اون مهم تر کار و حرفه ای بودن تون هستش که بتونید از پسش بربیاید. یه روزی ممکنه اون مدرک باطل بشه یا شاید بازنشسته بشید یا شاید هم ممکنه یه روزی دورازجونتون فوتح کنید، ولی آخرش اون کاربلد بودن تون هستش که باعث میشه همه به خوبی ازتون یاد کنند همینه بتونید یکی رو بهش زندگی ببخشید باعث میشه همه بهتون افتخار کنند، و از همه ی اینها مهم تر اینه شما پیش کسایی باشید که بتونید هرروز ببینیدشون، محبت شون رو دریافت کنید، باهاشون زندگی کنید، تو غم و شادی شون شریک باشید. انقدر درگیر خودتون نباشید که بخوان با بهونه و حرفای دیگه برای یه چیزی بکشونن تون اینجا. وقتی شما رفتی خاله خیلی اذیت شد. اگر به بقیه فکر نکرده بودید، حداقل ای کاش به خاله فکر میکردید و بعد برای رفتن اقدام میکردید. و در مقابل نگاه متعجب نسترن که از پشت سرم حس میکردم و نگاه گُنگ شهاب که به رو به رو زل زده بود سرم رو به سمت راست برگردوندم و به بیرون زل زدم. اصلا خودمم نمیدونم چرا اما یکهو همه ی این حرفا از دهنم پرید بیرون و براش سخنرانی کردم. حتما به خودش میگه چه پررو شده دختره. اما دیگه به روی خودم نیاوردم. حقشه، تا این باشه که هی برنگرده بگه میخوام برم میخوام برم. کشته همه رو یعنی، هم خودش میگه هم محمد میگه شهاب میخواد بره هم امین میگه هم امیررضا. قشنگ تو دهن همه انداخته که میخواد بره، تنها کسی هم که نمیدونه فکر کنم خواجه حافظ شیرازی هستش. حدود یک ربع بعدش جلوی رستوران آقا فاتح بودیم ماشین رو شهاب خاموش کرد پیاده شدیم و وارد شدیم رفتیم داخل رستوران رو به متصدی صندوق گفتم: سلام ببخشید آقا فاتح هستن؟ متصدی یه آقای فکر کنم سی و پنج ساله بود نگاهش رو بین ما سه نفر چرخوند بعد رو به من گفت: هستند ولی میتونم بپرسم شما با ایشون چیکار دارید؟ گفتم: بله، من شایگان هستم دخترِ یکی از دوستانشون فامیلیم رو بگید میشناسن. کارشون داشتم. پسره سر تکون داد گفت: پس چند لحظه صبر کنید. و بعد گوشیِ تلفن جلوش رو برداشت یه شماره ای رو گرفت و بعد چند ثانیه گفت: سلام آقا فاتح... بله همه چی اوکی هستش راستش یه خانومی اومدن به نام شایگان میگن دخترِ یکی از دوستان شما هستند... چشم میپرسم. روش رو برگردوند سمت من گفت: اسم شما ماهرخ هستش؟ گفتم: خواهرم هستن، من ترنمم. سر تکون داد و بعد پشت گوشی گفت: آقا فاتح میگن که اسمشون ترنم هستش... بگم بیان داخل یعنی؟... چشم بفرمایید خدانگهدار. و قطع کرد رو کرد سمتم گفت: بشینید الان خودشون میان. تشکر کردیم و نشستیم دور یه میز چهار نفره. شهاب توی فکر بود اما چی رو نمیدونم نسترن نگاهش رو دور چرخوند گفت: فضای بیرونش خیلی قشنگ بود. از کجا پیدا کردید اینجا رو؟ شهاب از فکر بیرون اومد نگاهش رو دور چرخوند گفت: آره خیلی، مال یکی از دوستانِ پدرِ محمده. سرم رو به عنوان تایید تکون دادم که شهاب نگاهم کرد گفت: شبی هم که خاله پریچهر برای قبولی ترنم خانوم مهمونی کرد اومدیم اینجا و بیرون نشستیم. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_بیست ماهرخ باز آهی کشید و سرش رو تکون داد. با دیدن حال گرفته اش بحث رو عوض کردم گفتم: ول کن حالا این چیزا رو الان بیا بریم بشینیم. دو دقیقه بعد نشستیم پیش رها و مرجان بعد چند دقیقه که حرف زدیم ماهان با سینی چای اومد جلومون خندیدم گفتم: داداش جان اومدیم خواستگاری شما نکنه؟ ماهان خندید گفت: نه بچه جون، من از دست زن داداش گرفتم که کمکش کنم. کم خوشمزه بازی دربیار. مرجان چای برداشت و گفت: ایشالله یه روزی برا شما خاله آستین بالا بزنه. ماهان خوشمزه بازیش گل کرد گفت: والا این آستین ها خیلی وقته بالاست نیازه یکی بزنه پائین اینها رو. ماهرخ ابروهاش رو بالا انداخت گفت: خوبه خوبه داداش جان نطقت باز شده امروز. ماهان با گفتنِ «مگه نمیدونی چخبره؟ مرحله ی اول وضال رسیدن خان داداش به یاره» از جلومون گذشت. با خنده برگشتم سمت ماهرخ گفتم: این همونی نبود که دیشب سر شام و امروز سر ناهار بُق کرده بود با هیچکس حرف نمیزد؟ ماهرخ: - همین منم تعجب کردم. رها: - داداش خل شده فکر کنم. مرجان: - ول کنین بنده خدا رو، حالا الان که خوشحاله شماها میگید چرا؟ چهار نفری خندیدیم سرم رو برگردوندم مامانم و خاله آذر و خاله پریسا و مادرجون و مادرخانم، الهام خانم و آیه خانم خاله ها و نرجس خانم عمه ی هانیه نشسته بودن پیش هم و حرف میزدن. آقاجون و عمو سهیل و آقا سهراب داداشش و آقا داوود شوهر عمه و آقامحمد و آقا بهروز شوهرخاله های هانیه هم نشسته بودن پیش همدیگه. هانیه و محمد پیش همدیگه، پسرها هم پیش همدیگه. دخترخاله های هانیه هم پیش همدیگه دور از ما ولی! نرجس خانم یه زنی پنجاه ساله بود یه دختر سی ساله به اسم سحر داشت که به همراه همسرش امید رفته بودند انگلیس و یه نوه ی چهار ساله به اسم فرشته داشت. الهام خانم هم یه زنی پنجاه و شیش ساله بود با یه دختر بیست و شیش ساله به اسم آمین و یه پسر به اسم آرمین داشت که پنج سال پیش تو سن سی و پنج سالگی بخاطر بیماری سرطان خون فوت میکنه همسرش هم بعد از فوتِ آرمین تا چهلم بیشتر دووم نمیاره و سکته میکنه و فوت میکنه. عشقی که آرمین و همسرش به هم داشتن از اون داستان های لیلی مجنونی مانند داره اما درنهایت آرمین با هدی ازدواج میکنه و سرنوشت شون این میشه. آیه خانم خواهر دوقلوی خاله آذر بود و خاله کوچیکه ی هانیه و شهاب که حدود پنج دقیقه با خاله آذر تفاوت سنی داره. یه دختر کوچولوی خوشگل و شیطون داشت به اسم نیلوفر که نشسته بود تو بغل باباش آقا بهروز، دوتا دختر بزرگتر از نیلوفر هم داشتن که اگر درست گفته باشم حدود بیست و پنج سالشون بود و دوقلو بودن به اسم های نازنین و نسترن. هم دانشگاهی ماهرخ هم بودن. نفس عمیقی کشیدم سرم و خواستم بندازم پائین اما چشمم خورد به چهارچوب در مهمون خونه و یه چیزی سر دلم به شور دراومد، شهاب شونه ی چپش رو تکیه داده بود به قاب در روش سمت من بود اما رو به روش هم نسترن ایستاده بود و پشتش به من بود برای همین نمیفهمیدم نسترن چی داشت میگفت اما هرچی بود که شهاب خوشش اومده بود و داش میخندید به حرفش، از همون اول که اومده بودن نسترن با دیدن شهاب گل از گلش شکفته بود و چسبیده بود به شهاب اخمی کردم و نگاهم رو ازشون گرفتم دیدم که آقا سهراب زیر گوش عموسهیل و آقاجون یه چیزی گفت آقاجون یرش رو تکون داد و عمو سهیل مامان پری رو صدا زد مامان پری با یه ببخشید بلند شد و رفت سمتشون عموسهیل یه چیزی گفت و مامان هم سر تکون داد به سمت خاله آذر رفت و به اونم یه چیزی گفت! خاله آذر بلند شد و به طرف محمد و هانیه رفت صدای محمد رو شنیدم که گفت: اگر دیرشون میشه خب عیب نداره به نظرم. و بعد هانیه گفت: به نظر منم عیب نداره. و خلاصه فهمیدیم که آقاسهراب مراسم دیگه ای باید بره همه مون سکوت کنیم و آقا سهراب بین شون صیغه محرمیت بخونه. هانیه چادرشیری رنگش رو که گل های رز قرمز خوشگلِ ریز داشت رو روی سرش درست کرد آقا سهراب شروع کرد به خوندن بعد از خوندن اول هانیه بله گفت و بعد هم با بله گفتنِ محمد، صدای کِل کشیدن من و ماهرخ و مرجان و خاله پریسا و نازنین و آیه خانم و دست زدن بقیه و سوت بلبلی های میلاد و امین بلند شد. باز بساط تبریک و ماچ و بوسه و بغل شروع شد و بغض کردم. داداشیِ بزرگم داماد شده بود و به عشقش رسیده بود. تو چشم ماها بعد از بابا مهراب، محمد بود که شد عصای دست مامان و برای ما هم پدر هم برادر، حتی از راه دور هم حواسش به ما بود و نمیذاشت ما کمبودی حس کنیم. خداجونیم لطفا لطفا داداشم و خوشبخت کن خب؟ وقتی به محمد رسیدم جوری نگاهم کرد که دلم هُری ریخت پائین و بغضم شکست! همه با تعجب و سوالی نگاهم کردن و محمد بغلم کرد، دستم دور کمرش پیچید و دستای محمد هم دور بازو ها کتفم و محکم بغلم کرد پیشونیم و چسبونده بودم به سینه اش و اشکام میرفت، صدای بقیه رو شنیدم که میپرسیدن چیشده مامان گفت: ترنم به محمد وابسته تر از این حرفاست. و ماهان گفت: از همه ما بیشتر محمد و امیرعباس و میخواد. یادم باشه رفتیم خونه به حسابش برسم! محمد سرم و بوسید که عقب رفتم میدونستم چشمام قرمز شده نگاه مهربون محمد و هانیه به من بود محمد گونه ام و کشید گفت: وروجک من، برا چی گریه میکنی آخه؟ من هنوز بیخ گوشتم ها، سایه ام رو سرته! خندیدم دستم و کشیدم زیر چشمام و همزمان تو همون حالت پاک کردن اشک شونه بالا انداختم بعد به سمت هانیه رفتم و بغلش کردم گفتم: مبارکتون باشه عزیزدلم، خیلی خوشحالم که تو شدی زن داداشم. دستش که پشتم بود رو نوازش وار حرکت داد گفت: وقتی عروسی کردیم هر هفته سه بارش میایم پیش شما. اینکه خواهرکوچولویی مثل تو داشته باشم همیشه آرزوم بود. خندیدم با پررویی گفتم: نیاید من میام خونه تون لنگر میندازم. عقب کشیدم با خنده گفت: تو نندازی کی بندازه آخه؟ خندیدیم و عقب رفتم بین ماهرخ و رها ایستادم رها بازوم و نیشگون گرفت گفت: خیلی لوسی دیگه تو. زبون درآوردم گفتم: همینه که هست، مامان خانومت و ندیدی تو؟ آخه خاله از وقتی آقا سهراب داشت صیغه ی محرمیت رو میخوند اشک هاش سرازیر بود و گریه میکرد، رها ابروهاش رو بالا برد سرش رو کمی خم کرد سمتم گفت: مگه نمیدونی؟ یه مامانِ و یه محمد جان پسربزرگش! خندیدیم و گفتم: بله درسته. با ته خنده ای که داشتم دست به سینه شدم و سرم رو برگردوندم اما همون ته خنده رو صورتم خشک شد شهاب خم شده بود سمت نسترن و نسترن داشت دم گوشش یه چیزی میگفت و شهاب با دقت گوش میداد پشت چشمی نازک کردم و سرم و برگردوندم مامان ماهرخ رو صدا زد که بره پیشش تکیه داده بودم به دیوار و رها داشت از اوضاع دانشگاهش و ثبت نامش میگفت که خاله آذر اومد نزدیکِ ما گفت: ترنم جان میخوام یه زحمتی بدم بهت. لبخندی زدم گفتم: جانم خاله؟ بگید. خاله آذر: - بی زحمت اگر میشه با شهاب برید همون رستورانی که برا مهمونیِ خودت رفته بودید برای شام به تعداد بیست و هشت یا بیست و نه نفر چلو کباب سفارش بدید و بعد بیارید. چی؟ من؟ با شهاب؟ برم شام بگیریم بیایم؟ خب چرا نسترن خانم و نمیفرستن باهاش؟ اصلا چرا ماهان و میلاد رو نمیفرستن؟ ای بابا خدایا! آخی ترنم جون نکه تو خودتم بدت میاد باهاش بری دختره خل! نگاهی بین رها رد و بدل کردیم و در آخر گفتم: باشه خاله جان من میرم کیفم رو بردارم. خاله آذر گل از گلش شکفت گفت: دستت درد نکنه عزیزم من میرم به شهاب بگم. سر تکون دادم و خاله به سمت شهاب و نسترن رفت، شهاب که دید خاله داره میره سمتش رو به نسترن یه چیزی گفت و سرش و چرخوند سمت خاله. رها گفت: جدی میخوای بری؟ از گوشه ی چشم دیدم که شهاب نگاهش رو داد به من و بعد رو به خاله آذر یه چیزی گفت، سر تکون دادم گفتم: آره، دیدی که چجوری داشت نگام میکرد روم نشد بگم نه. رها با نگاه خر خودتی نگاهم کرد گفت: ترنم خانوم من اون حیوون گوش مخملی که فکر میکنی نیستم. با لحن طنزی گفتم: ولی بی شباهت هم نیستیا! خیزبرداشت سمتم که سریع دویدم برای اینکه از مهمونخونه برم بیرون و آشپزخونه باید از جلوی شهاب و نسترن رد میشدم، خاله هنوز پیش شهاب وایستاده بود من و که نزدیک دید گفت: ترنم جان پس یادت نره تعداد رو خب؟ لبخندی زدم گفتم: نه یادم نمیره. سر تکون داد گفت: خب پس برید بیاید. یکهو نسترن گفت: خاله منم باهاشون میرم. شهاب سرش رو برگردوند گفت: کجا؟ نسترن: - با تو و ترنم جون میام دیگه، دو نفری سخته. ترنم جون و درد، ترنم جون و زهرمار، میگن مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز میشه حکایت من و این بود نگاهم رو از روی نسترن به شهاب دادم که شهاب نگاهش رو بین من و نسترن جا به جا کرد گفت: نمیدونم میخوای بیای بیا. جلو خاله زشت بود وگرنه یه چشم غره ی مشتی میرفتم بهش، پسره ی نقطه چین! نسترن رفت سمت مامانش اطلاع داد منم کیف و مانتوم رو از مامان گرفتم دیدم که شهاب از محمد سویچ رو گرفت و گفت که با منو نسترن میخواد بره شام بگیره محمد هم بی هیچ حرفی گفت برید! و پنج دقیقه بعدش تو ماشین بودیم، و من جلو نشستم و نسترن جون مجبور شد عقب بشینه. دلم خنک شدها قشنگ. زیرچشمی به شهاب نگاه کردم. دست راستش رو فرمون بود آرنج چپش لبه ی پنجره ی پائین اومده گذاشته بود انگشت اشاره اش هم روی لبش گذاشته بود ذهنش درگیر بود انگار چون یه نمه اخم هم کرده بود. نگاهم و برداشتم و دستم رو نگاه کردم انگشتری که تو انگشت سومم بود رو کمی تکون دادم سرم رو بالا گرفتم و نگاهم رو دادم به جلو که نسترن گفت: ترنم جون تبریک میگم، شنیدم پزشکی قبول شدی. لبخندی زدم و سرم رو یکم برگردوندم که بیشتر روم انگار طرف شهابه! گفتم: بله ممنونم. گفت: امیدوارم پزشک حاذقی بشی. رتبه ات چند شد حالا؟ دهنم رو باز کردم جوابش رو بدم که شهاب گفت: اون که مهم نیست مهم اینه که پزشکی قبول شدن و چی بهتر از این؟ حالا درسته بقیه ی رشته ها هم عالی هستن ولی خب بلاخره پزشکیه ها شوخی بردار نیست! تیکه اولش جدی بود اما تیکه دوم حرفش با لحن شوخی و خنده گفت. نسترن گفت: آره درسته، راستی شهاب تو کی برمیگردی؟ نگاهم رو بالا گرفتم و نگاهی کردم، قلبم تپش گرفته بود، میدونستم واقعا مصمم به رفتنه و هیچی نیست که اینجا بخواد نگهش داره که بمونه و نره. ای کاش یه چی باعث بشه نره، ای کاش. سرش رو یکم برگردوند سمتم و نگاهم کرد اما چون داشت رانندگی میکرد سرش رو برگردوند منم همین، گفت: تا قبل محرم یعنی همون نامزدیِ بچه ها هستم فعلا، ممکنه فرداش یا پس فرداش برم. کیفم رو توی مشتم گرفتم و فشردم، همونی بود که گفتم دیگه، مصممه و قصد موندن هم نداره. نسترن با لحن ناراحتی گفت: خب برا چی آخه نمیمونی؟ بری اونجا که چی بشه؟ شهاب: - کار و زندگی دارم، دارم برای تخصصم میخونم، تا تمومش نکنم نمیتونم بیام. نسترن: - درهرصورت واقعا خیلی بی معرفتی که ماها رو نمیبینی. ببینک نکنه پای دختری وسطه؟ و سوال منم دقیقا همین بود با اینکه ازت خوشم نمیاد اما قربون دهنت، شهاب با انگشت اشاره پیشونیش رو خاروند گفت: نه بابا چه دختری؟ من اصلا وقتِ سر خاروندن هم ندارم اونجا چه برسه با دختری آشنا شدن. نسترن: - که اینطور! -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_نوزده وقتی نشستند ترنم شیرینی را برداشت و از سمت محمد و هانیه که با کمی فاصلعه کنار همدیگر نشسته بودند شروع به تعارف کردن کرد، به آذرخانم که رسید آذرخانم گفت: ایشالله قسمت ترنم جان و ماهرخ جانم بشه. همگی انشااللهی گفتند امیررضا نفس عمیقی کشید و شهاب نگاهش روی قامت ترنم چرخید، اما به سرعت نگاهش را زمین انداخت. ترنم به پسرها رسید، اول ماهان و میلاد و بعد امیرعباس، به شهاب که رسید شهاب با مکث چند ثانیه ای تکیه اش را برداشت دست به سمت شیرینی برد و همزمان که برمیداشت چشم بالا برد و همانطور که چشمان زل زده به شیرینیِ ترنم را نگاه کرد و به عقب رفت و سر پائین انداخت. امیررضا ضربه ای ریز به پهلوی امین زد امین برای جلوگیری خنده اش لبانش را روی همدیگر فشرد ترنم جلوی امین و امیررضا ایستاد آن دو هم شیرینی برداشتند و بعد اینکه جعبه را روی میز گذاشت، کنار ماهرخ که روی زمین نشسته بود جای گرفت. آقاجون گفت: ما بزرگتر ها در نبودتون حرف زدیم. اگر عروس خانوم مون موافق باشن، برادر شوهرِ خواهرِ عروسم عاقده، زنگ بزنیم بهشون هم خاله ی محمد جان بیاد هم برادرشوهرش که صیغه محرمیت رو بین این دوتا جوون بخونه. هانیه نگاه جا به جا کرد و بعد رو به آقاجون گفت: یکم دیر نیست؟ مامان پری گفت: ما بهشون گفتیم میایم خواستگاری، آمادگی اینو دادیم که اگر جوابت بله بود اونا بیان نگران نباش قشنگم. آذرخانم سرتکان داد گفت: منم نیم ساعت قبل اومدن تون زنگ زدم به خواهرای خودم و خواهرشوهرم بهشون آمادگی دادم اونام منتظر زنگ ما هستن. هانیه نفس عمیقی کشید کف دستانش عرق کرده بود، گفت: باشه پس خیلی هم عالی. آذرخانم و مامان پری بلند شدند و از مهمانخانه بیرون رفتند تا زنگ بزنند. محمد گفت: تاریخ نامزدی و عقد رو مشخص نکردید؟ مادرخانم گفت: درموردش حرف زدیم، چهار هفته ی دیگه محرمه، اگر موافق باشید قبل محرم نامزدی میگیریم بعد محرم و صفر هم عقد، خوبه؟ چشمان هردویشان خندید و هانیه گفت: خیلی هم خوب. دقایقی بعد مامان پری و آذرخانم وارد مهمانخانه شدند و گفتند که تا نیم ساعت دیگر مهمانان شان می آیند. بحث ها هول محور همه چی میچرخید محمد کنار پسرها جا گرفته بود پسرها با خنده و شوخی سر به سر او میگذاشتند و او هم فقط با یک جمله ی «نوبت شماها هم میرسه» جوابشان را میداد. پس از نیم ساعت اول عمه و دو خاله ی هانیه و شهاب آمدند و یک ربع بعدِ آنها هم خانواده ی خاله پریسا به همراه برادرشوهرش که مردی پنجاه و پنج ساله بود و دفترازدواج داشت آمدند. #ترنم با رها و مرجان روبوسی کردم و فرستادم شون داخل سرم پائین بود با حس نگاهی سرم و آوردم بالا و نگاه چرخوندم اما چیزی نصیبم نشد مثل یک ساعت پیش! شونه بالا انداختم و پشت سر رها و مرجان داخل شدم خاله جلوی محمد وایستاده بود و داشت باهاش روبوسی میکرد و قربون صدقه ی خواهرزاده ای که براش حکم پسربزرگش رو داشت میرفت. محمد هم سرش رو کمی کج کرده بود به سمت راست دست راستش و گذاشته بود روی سینه اش و سه بار آروم کوبید لبخندی خوشحال زدم همه چی خوب داشت پیش میرفت خداروشکر. خاله به سمت هانیه رفت و کلی تحویلش گرفت و قربون صدقه اش رفت، با شونه ام به شونه ی ماهرخ زدم گفتم: مثل اینکه از همه خوشحال تر خاله پریساست ها. ماهرخ: - آره، البته به نظرم عادیه چون محمد تا زمانی که درس مامان تموم بشه و دکتراش رو بگیره فکر کنم حدود شیش هفت سال یکسره پیش خاله پریسا اینا بوده بخاطر درس خوندن و بیمارستان رفتن. تا بعد که مامان منو ماهان و خاله هم مرجان و باردار میشه و مامان طبق گفته ی خودش یادش میاد عه! یه بچه ای هم داره. از اون به بعد دیگه برای محمد هم بجز مامان خاله پریسا هم مادر بوده. لبخند کجی زدم گفتم: آره دیگه خب، ولی دقت کردی دوستای محمد و هم مثل محمد دوست داره؟ دیروز بعد از ظهر که رفتیم خونه شون که مامان با خاله درمیون بزاره و یه هماهنگی انجام بده، وقتی مامان بهش گفت امیررضا میخواد جمعه عازم بشه با تیم بیمارستان انگار صدام حمله کرده به خونه اش یه نفرین هایی میکرد صدام و یه گریه هایی میکرد که. ماهرخ: - آه، ای کاش سرنوشت کشور جور دیگه نوشته میشد. معشوق از عشقش جدا نمیشد. هیچ فرزندی پدر و مادر و خانواده اش رو از دست نمیداد. سرم رو تکون دادم گفتم: آره، ای کاش. تو آینده ولی باید ببینیم چی میشه. آینده اصل داستانه. کسایی باشن که قدر بدونند، کسایی باشن که با آگاهی توی زمان خودشون دوست و دشمن خودشون و خانواده شون و کشورشون و بشناسن. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هجده ترنم و ماهرخ خنده کنان به طرف در رفتند کفش هایشان را پا کردند، ترنم نگاه گرداند ماهان درحال روشن کردن موتور بود و میلاد و امیرعباس منتظر ایستاده بودند تا روشن شود و ترک ماهان بنشینند. درِ ماشین رو باز بود و مامان پری ماشین را بیرون برده بود. به همراه مامان پری عقب نشستند محمد بعد از اینکه ماهان موتور را بیرون برد و پسرها سوار ترکش شدند محمد در را بست و سوار ماشین شد و حرکت کردند. قرار بود ماهان این ها هم بروند دم خانه ی شهاب بایستند تا آنها بروند. بعد از سوار کردن مادرجون به گل فروشی و قنادی رفتند بعد هم به طرف خانه شهاب شان رفتند. چند دقیقه ای در ماشین نشستند تا آقاجون و مادرخانم هم بیایند، وقتی آمدند همگی از ماشین پیاده شدند سلام و احوالپرسی و مبارک باشه ها سمتشان روانه شد ماهرخ با لبخند کوچکی کنار ترنمِ خندان ایستاده بود و به برادر و دوستانش نگاه میکردند که سر به سر محمد میگذاشتند مادرجون با خنده گفت: خب دیگه پسرا بسه بریم. لحظاتی بعد همگی در مهمانخانه نشسته بودند و هانیه با سینی چای از درگاه در وارد شد با اشاره ی آذرخانوم به سمت مادرجون، مادرخانم، آقاجون و مامان پری رفت، صورت ها همگی خندان بود. هانیه به سمت محمد رفت و خم شد محمد با لبخند محجوبی با تشکر چای را برداشت و خون در رگ های هانیه با سرعت بیشتری چرخید. بین ماهرخ و ترنم جا گرفت و نشست. صحبت ها کرده شد و بعد از لحظاتی محمد و هانیه را برای صحبت به حیاط فرستادند. خانم ها و آقاجون باهمدیگر درمورد اینکه اگر جواب هانیه مثبت بود امشب بین آن دو صیغه ی محرمیت بخوانند و بعد درمورد اینکه چه روزی مراسم نامزدی را بگیرند صحبت میکردند. پسرها دورهم جمع شده بودند و در یک ردیف مبل و صندلی نشسته بودند امین به پشت شهاب کوبید و گفت: ایشالله نفر بعدی شما. شهاب چپ چپ نگاهش کرد گفت: نخیر بعدی شما و بعدیشم امیررضا. ماهان خندید گفت: از ازدواج فراریِ داداشمون. امیررضا با نیشخندی گفت: نه بابا دنبالش میگرده اما نه اینجا، تو هلند. امیرعباس با خنده گفت: دختر ایرونی چشه مگه که به هلندی میخوای دل ببندی؟ شهاب با تاسف سرتکان داد و گفت: دختر هلندیِ چی؟ کشکِ چی؟ همچین چیزی نیست. امین نگاهی که توش «خر خودتی» را داد میزد به او انداخت گفت: پس چرا هی سازِ رفتن میزنی؟ خب انتقالیت و بگیر همه کارات و بکن بیا اینجا. جای امیررضا باش تا بیاد. شهاب: - نوچ نمیشه، تمام کارم و زندگیم اونجاست محمد دیده دیگه. محمد حالا همه کاراش و کرد اومد بخاطر این بود که دلیل داشت و بخاطرش از همه چی زد، من دلیلی نداره که اینجا بمونم و گفتم که زندگیمم اونجاست، میرم و مسافرت میام اینجا دیگه. امیررضا تیز نگاهش کرد گفت: یعنی قلابت اینجا گیر نکرده دیگه؟ یعنی واقعا دلیلی نداری؟ شهاب مستقیم نگاهش کرد، قلابش؟ خودش هم نمیدانست گیر کرده است یا نه، وقتی هنوز ساز رفتنش کوک است یعنی دلیلش محکم نیست، اگر محکم بود آنقدر اصرار نداشت. حالش خنده داشت مانند ماهی گلی های عید شده بود که داخل تنگ انداختنش او هم هی به اینور آنطرف میرود و سرش به دیواره ها میخورد و گیج میشود. مسخره است که خودش هم نمیداند چه حال و تصمیمی دارد. ابروی امیررضا بالا رفت گفت: چیشد؟ شهاب نفس عمیقی کشید گفت: هیچی، قلابم هم گیر نکرده. امین زیرلب گفت: دروغ که هناق نیست. شهاب چپ چپ نگاهش کرد که لبخند مسخره ای زد گفت: والا. شهاب با تاسف سرتکان داد نفس عمیقی کشید امیررضا با امیرعباس درمورد خط حرف میزد ماهان و امین هم گوش میدادند میلاد هم درحال پوست کندن میوه بود. نگاهش را گرداند و روی ترنم نشاند با خنده ی عمیقی داشت برای خواهرش درمورد چیزی حرف میزد چال گونه اش نمایان شده بود، چشم روی صورتش گرداند ابروهای پهن و مشکی اش زیبا بودند؛ چشمانی همانند آهو به سیاهی شب که همیشه در آن برق و شور بود که در حصار مژه گان پر و فِر دارش قرار گرفته بود بینی اش متناسب صورتش بود، لبانی خوش فرم و کوچک. نگاهش را در صورتش حرکت داد هنوز متوجه نگاهش نشده بود وقتی او وارد شد نگاه هردو شوکه شد، عجیب بود که رنگ پیراهن او با شومیز ترنم یک رنگ درآمده بود شهاب اما زودتر به خود امده بود و نگاه از آن گرفته بود و مشغول خوش آمد شده بود. با قرار گرفتن محمد و هانیه که گونه هایش گل افتاده بود در چهارچوب در، نگاه ها همه کشیده شد سمتشان مادرجون با لبخندی بزرگ گفت: حرفاتون و زدید؟ محمد لبخند زنان گفت: بله. آقاجون به هانیه ی سر به زیر نگاه کرد گفت: خب دختر قشنگم، ما میتونیم جواب و امروز داشته باشیم؟ هانیه نگاهش را اول روی مادرش داد، آذرخانم نگاهش رو بین محمد و هانیه چرخاند همزمان با تکان دادن سر به عنوان تایید، یک دور پلک زد. هانیه نگاهش را به شهاب داد، شهاب هم نیمچه لبخندی زد نفس های سنگین و پراسترس محمد دم گوشش را میشنید. در مقابل نگاه های منتظر سر پائین انداخت و گفت: با اجازه ی مامان و داداش، بله. و در ثانیه صدای کل و سوتی بود که توسط ماهرخ و ترنم و میلاد کشیده میشد و صدای دست ها هم بلند شد، ماهرخ و مامان پری و آذرخانم به طرف هانیه و محمد رفتند و با آنها رو بوسی کردند مامان پری به ترنم اشاره زد ترنم از داخل کیف مادرش یک جعبه ی مخمل قرمز درآورد و به دست مامان پری داد، مامان پری رو به آذرخانم کرد گفت: با اجازه ی شما، من انگشتر نشون دختر قشنگم و دستش کنم. آذر خانم لبه های چادرش را از روی قفسه ی سینه اش گرفت گفت: اجازه ی ماهم دست شماست بفرمایید. مامان پری: - لطف داری. از داخل جعبه ی کوچک یک انگشتر ظریف عقیق درآورد و درون انگشت حلقه ی دست چپ هانیه کرد. باز صدای دست و کل و سوت بلند شد همه به نوبت جلو آمدند و تبریک گفتند شهاب نگاهش ناخودآگاه روی ترنم نشست ایستاده بود دست در هم قفل کرده بود و روی سینه اش گذاشته بود خنده ی ذوق زده روی صورتش بود و چشمانش برق میزد. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_هفده مامان پری با نگاهش از مادرجون اجازه گرفت و بعد رو به آذرخانمِ خنده بر لب گفت: آذرجان راستش میخواستم اگر اجازه میدید یه نوبت برای امر خیر مزاحم بشیم. برای محمدم. آذرخانم شوکه شد اما زود به خود آمد گفت: قدمتون روی چشمامون، کی از آقا محمد بهتر؟ مادرجون: - مادرجان برای اینکه نوه خودمه نمیگم، بقیه پسرا هم باشن من همینو میگم چه آقا شهاب باشه چه امین و امیررضا. این پسرایی که من میبینم شیر پاک و حلال خوردن دست رو هر دختری بزارن صددرصد خوشبخت میشن. آذرخانم: - شهاب من که فکر نکنم حالاحالاها بخواد، دوباره داره ساز برگشت میزنه. مامان پری: - اگر خدا بخواد و همه چی درست بشه تا مراسم بچه ها نگهش میداریم. پس کی مزاحم بشیم؟ آذرخانم: - من با هانیه صحبت میکنم اگر خودش موافق بود تشریف بیارید. مامان پری: - پس من فردا تماس میگیرم. آذرخانم: - منتظرتونیم. *** بعد از خوردن سه بوق صدای آذرخانم در گوش های مامان پری پیچید: - بله بفرمایید؟ مامان پری با صدای سرحالی گفت: سلام آذرجان، پری ام. خوبین الحمدالله؟ آذرخانم به سرعت صدایش خوشحال شد گفت: سلام پریچهرجان، خداروشکر خوبیم شما خوبی؟ خسته نباشید. محمد اشاره میزند که بحث را سریع باز کند مامان پری با دست اشاره میزند که ساکت شود گفت: ماهم خوبیم خداروشکر سلامت باشی شما خسته نباشی، قرض از مزاحمت زنگ زدم که ببینم دختر گلم نظرش چی بود؟ آذرخانم: - سلامت باشید، من با هانیه حرف زدم. خلاصه که بازم میگم، کی از اقا محمد بهتر؟ مامان پری خندان شد و محمد با عجله و حرکت دست اشاره زد مامان پری بی توجه به آن گفت: پس ما تا قبل رفتن امیررضا مزاحم میشیم، پس فردا شب. آذرخانم: - تشریف بیارید. و قند در دل های هردوشان آب شد. *** روزخواستگاری هردو خانه در جنب و جوش بود، ماهرخ و ترنم حاضر و آماده جلوی کمد محمد ایستاده بودند و نظر میدادند محمد با خنده نگاهشان میکرد گفت: بابا یه لباس میخواید انتخاب کنید. ماهرخ چپ چپ نگاهش کرد گفت: بشین سرجات. ترنم پیراهن نباتی رنگش را بیرون آورد گفت: ببین من میگم این و با اون کت شلوار خاکستری تیره بپوشه. ماهرخ نگاهش را روی آن گرداند گفت: خوبه ها ولی با روشنه بپوشه بهتر نیست؟ ترنم لباس را جلو برد روی کت خاکستری تیره گذاشت خوب نشده بود، روی کت خاکستری روشن گذاشت چیز خوبی میشد، روی کت مشکی گذاشت آن هم خوب بود اما با خاکستری روشن بهتر بود ماهرخ آن را از دستش کشید و گفت: بده اتو کنم. به سمت اتو رفت روی میزِاتو پهن کرد و شروع کرد اتو کردن. ترنم به سمت آینه رفت و خود را رصد کرد، شومیز پرنسسی یاسی رنگ به همراه دامن بنفش بادمجانی، روسری هم رنگ دامنش، جوراب شلواری مشکی. آرایشش را به همان کرم سفیدکن، رژ کالباسی، رژگونه ی صورتی مات و خط چشمی باریک بود. شومیزش را محمد در سفر قبلی اش به ایران آورده بود. روسری اش ولی کادوی تولدش بود که ماهرخ داده بود. لبخندی از رضایت زد ماهرخ لباس را به دست محمد داد و گفت: برو پشت پرده بپوش ببینم چی میشی. و بعد رو به ترنم میچرخد و چشمکی میزند ترنم خنده ای کرد که محمد از آن طرف پرده پرو گفت: به چی میخندید وروجک ها؟ ترنم دست به سینه شد و به دیواره ی بیرونی کمد تکیه زد گفت: به هیچی داداش جان، چه ساعتی باید بریم؟ محمد: - ساعت شیش و ربع. قراره امین و امیررضا هم مستقیم خودشون برن منتظربمونن ما برسیم. ماهرخ چشمانش گرد شد و ترنم شوکه خندید، تا آن لحظه چیزی از حضور آنها در مراسم نگفته بود. ماهرخ خود را جلوی آینه کشید و رصد کرد پیراهنِ دامن دارِعروسکیِ آبی آسمانی که تا ساق پایش بود. دور کمرش را با کمربند سفیدی که سگک طلایی داشت بسته بود. روسری زمینه آبی آسمانی و توپ های کوچک سفید. آرایشش هم مانند آرایش ترنم بود اما با این فرق که رژش گلبهی و مژه هایش را ریمل زده بود و ابروهایش را با مداد ابروی هم رنگ ابروهایش کمی پررنگ تر کرده بود. ترنم خنده ای کرد و با تاسف سر تکان داد، خواهرش پاک از دست رفته است! محمد پس از لحظاتی از پشت پرده بیرون آمد، نگاه براق و پر رضایت ماهرخ و ترنم گویای همه چیز بود، ترنم نوک انگشت سبابه اش را به نوک انگشت شصتش چسباند و سه انگشت دیگر را با فاصله ی مناسب از هم باز کرد دستش را بالا آورد و گفت: پرفکت! محمد خنده ای کرد و گفت: خوبه؟ مطمئن؟ ماهرخ: - بله آقا داماد عالیه. به قول ترنم پرفکت! صدای مامان پری از حیاط آمد: - محمد؟ دخترا؟ بیاید دیگه دیر شد! باید بریم دنبال مادرجون و گل فروشی و قنادی ها! محمد بلند گفت: چشم پریچهر خانم، چشم. -
رمان جهان لاغر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت_شانزده مامان پری به تایید حرف آذرخانوم سرتکان داد گفت: به منم نگفته بود اصلا. دو روز زنگ میزدم همه یه چیزی میگفتن نگو داستان غافلگیری بوده. امیرعباس خندید آقای منفرد گفت: چخبر از خط؟ امیرعباس نفس عمیقی کشید و خیره به پایه میز خیره شد تمامی صحنه ها جلوی چشمانش جان گرفت گفت: بیشرف داره همه جوونامون و به هر روشی که میتونه ازمون میگیره حالا. یکی از بچه ها چند روز پیش جلو چشم خودم اسیر گرفتنش هرکاری کردیم بزارن بریم بگیریمش برگردونیمش نشد. سرش را به سمت مامان پری برگرداند گفت: یادتونه دوستم احمد رو؟ همون که مامان بزرگش رو یه روز آورده بود پیشتون چکاپ کنیدش. مامان پری با یادآوری پسری هم قد امیرعباس اما بور و چشمانی عسلی روشن سر تکان داد کنجکاو گفت: آره یادمه خب؟ امیرعباس لبخند تلخی زد گفت: شهید شد. خون در رگ های مامان پری یخ زد، دخترها هین کشیدند، زری خانوم و پروین خانوم و آذرخانم لب گزیدند زری خانم نگاه نگرانش را به امیررضا داد، نگاه امین و شهاب و محمد هم به سمت امیررضا کشیده شد اما امیررضا هیچکدام را نگاه نکرد در نهایت گفت: تقدیر هرکسی یه جوریه امیرعباس، خدا برای رفیقتم این تقدیر رو نوشته بود. امیرعباس آهی کشید و سر تکان داد. آن پسرکی که با خنده های بی ریا و شوخی های بامزه اش آن روز سر به سر مادربزرگش میگذاشت را نمیتوانست از یاد ببرد. همان پسرکی که باهمدیگر به خط رفته بودند. مهمانی تا حدود یک شب ادامه داشت اما برای اینکه ترنم باید دانشگاه میرفت و محمد و امیررضا و امین هم بیمارستان و بعد امیرعباس هم استراحت میکرد یکی-یکی بلند شدند و عزم رفتن کردند. آخرین خانواده، خانواده ی شایگان بود، ترنم و ماهرخ، مامان پری و مادرجون قرار بود با محمد برگردند. امیرعباس و ماهان هم با موتوری که میلاد بعدازظهر خریده بود و دخترها چقدر ذوق زده شدند وقتی موتور را دیدند و میلاد سر به سرشان گذاشت در آخر قرار شد یک روز با ماهان به موتور سواری بروند. دم در که درحال خداحافظی بودند محمد با ابرو به مامان پری اشاره زد، مامان پری با اطمینان سر تکان داد محمد رو به آذرخانم و شهاب و هانیه گفت: دستتون درد نکنه خیلی خوش گذشت زحمت کشیدید. آذر خانم لبخند زنان چادرش را که روی شانه اش افتاده بود را روی سری گذاشت گفت: این چه حرفیه پسرم؟ به ماهم خوش گذشت دست شما درد نکنه که اومدید. محمد با لبخند تشکر کرد و بعد رو به مامان پری گفت: مامان من میرم ماشین و روشن کنم. محمد با شهاب دست داد و خداحافظی کرد خواهرها و برادرها هم بعد از خداحافظی از آنها و تشکرات، دنبال برادرشان روانه شدند اما مامان پری و مادرجون ایستادند شهاب حس کرد که حرف مهمی است و حضورش ممکن است آنها را معذب کند بنابراین گفت: مامان من یه کاری با محمد دارم میرم بیرون. هانیه با تعجب نگاه میکرد درنهایت حس ششمش بود که او را آگاه کرد، او تند گفت: منم با اجازه تون میرم آشپزخونه رو جمع و جور کنم. خداحافظ. و بعد پا تند کرد به سمت هال و بعد آشپزخانه. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت38 سر تکان دادم رها چانه بالا داد و گفت: هیچوقت نرفتی دنبال همون ارث ومیراث ها؟ آهی کشیدم به یادآوری آن روزها، دخترکی بیست و سه ساله که در اوج جوانی مزه ی مادر شدن و مزه ی بی خانواده شدن را چشید. شوکه بودم و در خود فرو رفته بودم. من بودم و فرزندم و چگونه میتوانستم بروم دنبال آن لعنتی های سو استفاده گر؟ سرم را به عنوان نفی حرفش تکان دادم گفتم: نمیتونستم. مال دنیا برام چه ارزشی داره وقتی شیدا رو دارم؟ چجوری میتونم اصلا به مال دنیا که ممکنه یه روز یکهو از دستش بدم فکر کنم؟ رها به سمتم خم شد سر روی پایم گذاشت و طاق باز دراز کشید دستانش را درهم قفل کرد و روی شکمش گذاشت لحظه ای خیره به سقف شد و بعد نیشش از بناگوش باز شد! با تعجب گفتم: دقیقا به چی داری فکر میکنی؟ نگاهش را به من داد گفت: درسته که نسبتی با چاوش دیگه نداری اما خیلی خوشحالم که اون موقع ها تو پیشش بودی. وای خدای من، شیدایی که من میگفتم این بچه چرا انقدر با یکی شباهت داره اما چه کسی رو نمیدونم نگو این بچه از خودمونه. نگو اولین نتیجه ی خاتون آقاجونه. خندیدم گفت: وای خدای من خیلی خوشحالم تو پوست خودم نمیگنجم فقط نمیدونم چجوری نشونش بدم. وای وزه جونم برادرزادمه و من خبر نداشتم. گفتم: شاید باورت نشه اما حساسیت هاشم شبیه چاوشه. نیم خیز شد و به طرفم چرخید با تعجب گفت: دروغ؟ یعنی به توت فرنگی و پرتقال آلرژی داره؟ تایید کردم، گفت: از هویج پلو و ماهی متنفره؟ باز تایید کردم که گفت: پرام! باورم نمیشه. شانه بالا انداختم گفتم: هیچیش به من نرفته این دختر، هرچی باباش داشته به ارث برده. رها ابرو بالا انداخت گفت: شبیه چاوش هست چه ظاهری چه اخلاقی چه خصلتی اما همین خوشگل بودنش به تو رفته سرکار خانم! با خنده به شانهاش زدم گفتم: من همچینم خوشگل نیستم واقعاً، فقط اون موقع ها تو چشم چاوش زیباترین دختر بودم. انقدر این موضوع رو برام بولد کرده بود که باورم شده بود من واقعاً خوشگلم و زیبام. رها دوباره سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت: منم زیبایی خاصی ندارم یه چشم ابروی قهوه ای عادی، لبای متوسط و یه دماغ بخاطر پولیپ عمل کرده که یکم عمل زیبایی هم قاطیش شد. همونجور مثل که تو خودت رو ساده میبینی اما به چشم کسایی که دوستت دارن زیبایی ظاهری داری و زیبایی باطنی هم داری. دنیا همچین برات سخت گرفت میتونستی سنگدل ترین آدم باشی اما نشدی. من: - نمیدونم اما هرچی هست زنده موندم و دوام آوردم. یه وقتا که کم میآوردم یهو با خودم میگم شهرزاد از تو بدترش هم هستن که رو پا خودشون وایستادن به زندگی برگشتند، تو که انگشت کوچیکه هم نیستی. رها: - اما به تو هم سخت گذشت دیگه. من: - همونجوری که به چاوش سخت گذشت. رها آهی از اعماق دلش کشید گفت: چاوش... تو... روزگار باهاتون چه بازی ها که نکرده. میگم شهرزاد؟ سرش را به سمتم بلند کرد و گفت: میگم اگر چاوش بیاد جلویی قبولش میکنی؟ باهات شرط میبندم که دوستت داره هنوز. من از چشماش میخونم عشقش رو. ابروی راستم را بالا بردم گفتم: دوستم داره و عاشقمه که سارا نشونشه؟ رها: - خودت که میدونی فعلا برای ساکت شدن اوضاعه اما سر فرصت قطعاً اوکیش میکنه. من: - آدمی که به هر دلیلی، به هر دلیلی یکبار بره، دیگه رفتن رو یاد میگیره، چم و خمش و بلده، همه چی رو میدونه. -
رمان آرتِریا | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت37 رها به بیرون اشاره زد گفت: باشه پس تو برو من و شهرزاد میایم. کف دستم را به زیر چانه زدم گفتم: نمیدونستم میآید من میخواستم شام درست کنم چهار نفری با خاتون امشب دور هم باشیم. سهیل با خنده گفت: ای بابا بدون چاوش؟ سوالی نگاهش کردیم رها پرسید: پس چی؟ سهیل: - مگه نمیدونید؟ سوالی نگاهش کردیم همزمان پرسیدیم: چیو؟ سهیل قیافه متعجب به خودش گرفت گفت: بابا مگه نمیدونید چاوش خان برگشته؟ رها نیشخندی زد گفت: عه برگشته؟ به سلامتی چشمت روشن. و بعد به همدیگر نگاه کردیم ابروی راستش را بالا برد سهیل نگاهی بین ما چرخاند گفت: به خدا شما دوتا مشکوک میزنید، ببینم دارید پشت داداشم کارای بد بد میکنید؟ رها به سمتش خیز برداشت که سهیل از کمر خود را عقب کشید گفت: عه چیکار میکنی تو؟ رها: - سهیل به خدا میگیرم همچین میزنمت بری بچسبی به تخته جغرافیا ها! سهیل دست راستش را بالا آورد انگشت اشاره اش را به عنوان تهدید تکان داد و صدایش را تو دماغی کرد و مانند شخصیت «داوود ز» در سریال «دزد و پلیس» گفت: - جوری چَکِت میزنم، جوری چکت میزنم رها، که بری بچسبی به تخته جغرافیا خودت نفهمی از کجا خوردی! رها باز به سمتش خیز برداشت که فرار کرد به سمت خانهی خاتون و جیغ رها درآورد: - از سنت خجالت بکش، مثلا بیست و هفت ساله! آرام خندیدم از دست کارهایشان گفتم: ولش کن بابا. رها عقب گرد کرد و گفت: ایش پسره خل وضع، من نمیدونم تارا از چی این نمکدون خوشش میاد. در را بستم و گفتم: همین که روحیهش خوبه خیلیه، مشخصه چقدر تارا رو میخواد. رها سر تکان داد و گفت: آره بابا خواستنش و که خیلی میخواد جونش تاراست. دقیقاً یکیه مثل چاوش. لبخند تلخی روی لبانم نشست که چند دقیقه ای در سکوت نگاهم کرد، این با تعاریف من برایش ثابت شده بود که چاوش مانند هیچکس در فامیل هایشان نیست و نسبت به کسی که با آن علاقهی قلبی دارد با همگان فرق میکند. برای عوض کردن جو گفتم: یه چی میخوام برات بگم هیچوقت نگفتم. من خودم خانوادهام با دین و ایمان و اهل بیت دوست بودن مامان چادر سرش میکرد اما من و شیدا همینجوری که الان میبینی بودیم، حالا من که هنوز هستم میگم بودیم بخاطر اینه که شیدا دیگه نیست پیشم. خلاصه به وقتش چادر سرمون میکردیم به وقتش هم حجاب مون رو هم داشتیم یک دور موهامون بیرون نبود، مامان اصرار نداشت برای حجاب کردن و چادر سر کردن اما خب من و شیدا هردومون دوست داشتیم حجاب مون و داشته باشیم. با اینکه بابا شیشهبری داشت حقوقش ولی خب خوب بود تو اون منطقهای که کار میکرد مام سعی میکردیم کم خرج کنیم اما بهترین ها رو بپوشیم. محرم و فاطمیه و اینجور مناسبت ها که برنامه ای بود لباسای خوب میپوشیدیم با چادر مشکی مجلسی خوشگل از این نگین دوزی ها. میدونی؛ ما فامیل مادری و پدری مون فقط تا زمانی که مامان بابام زنده بودن باهامون خوب بودن اونم بخاطر مال و اموال! رها با دقت به حرف هایم گوش میکرد، به اینجا که رسید گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینکه تا مامان بابا فوت کردن فامیل های بابا اومدن خواستار ارث و میراثی که بهشون میرسید شدند، بابا اینهمه سال که کار کرد تا یه حدودی جمع کرد زمین خرید خونه خرید اجاره داد ماشین داشتیم. اما اون بی معرفتای عوضی با نامردیِ تمام جعل اسناد انجام دادند و هرچیزی که بابا خریده بود و داشت رو ازمون گرفتن. من موندم و یه بچهنوزاد و یه خونه که صاحب خونهش چند ماه بعد انداختمون بیرون و آواره این خیابون اون خیابون شدیم. به قیافهی متعجب و بهت زده ش خندیدم و ادامه دادم: - ولی همه چیز گذشت و من رسیدم اینجا. وقتی اومدم هضم نمیکردم اون آدمایی هستید که من طرز تفکر رو داشتم درموردتون. میگفتم الکیه فیلمه اما باز یادم میومد تو تعرفایی که کرده بودی پیشم. واقعا هیچ جوره من فکر نمیکردم انقدر باهم صمیمی باشید. یعنی مثلاً یه چیزایی چاوش برام میگفت که مذهبی هستین و اینا فکر میکردم خانواده تون خیلی رسمی و بدون بگو بخند و این چیزاست، چادر چاقچوری که شدید رو میگیرند و فلان و اینا. خودت میدونی دیگه یکسری خانواده ها چجوری هستن. البته یکمم دلهره شو داشتم. رها خندهای کرد گفت: عه؟ دیگه چی؟ گفتم: وقتی اومدم خونه خاتون دیدم نه اصلا اینجوری نیست. دیدم همه چیتون به اندازه و به جاست و حد خودتون رو هم میدونید. باهم راحتید شوخی میکنید حتی شده مثلا به شوخی همدیگه رو بزنید اما ندیدم خاتون یا بقیه بهتون گیر بدن ایراد بگیرن. خانواده عجیبی اومدید از نظرم. رها: - همه مون دست پروردهی آقا چاوش هستیم، اصلا این مرد که دوباره اومد همه مون و از نو ساخت. -
اخرین چیزی که دستت بود |زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
خانوم سین پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : متفرقه
میز عسلی پذیرایی- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
خانوم سین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آبی به رنگ آسمان -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
خانوم سین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دختری در پای برج آزادی- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
خانوم سین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
رز و موتور سوار(رز یعنی یه دختری که اسمش رزه)- 96 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
خانوم سین پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
فرفری موی غزل سازِ من- 96 پاسخ
-
- 2
-
-