-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم دلم میخواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش. صدای هقهام رو توی گلوم خفه کردم و به همسلولیها چشم دوختم. اونها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپلپ. رگِ پیشونی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپلپ که کف دستش رو روی دهنش میفشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه. و من که پا به پای لپلپ میگریستم. - «ساناز حس میکنم اون از همه بیشتر داره درد میکشه، حتی بیشتر از تو!» من هم چنین حسی نسبت به لپلپ داشتم. نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود. درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجهدار از چهارچوبش گذشت. صندلیای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. - INTJ پاشو و خلاصهای از علت و آموزشی که دیدی بده. درصد ایستاد. کلافه بود و دستهاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشمهاش رو بست. - بازهی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان. با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر میرسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت؟ - «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچهها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟» درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمیدونم چه حسی داشت ولی دلم میخواست دلداریش بدم. توی زمین هم آدمهای زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تموم میشدن و میمردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا میمردم و اون رو تجربه نمیکردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی زهرمارش رو از بین نمیبرد. به گفتهی درصد امروز ۱م ماه نَمهَب نیمزی یا همون بهمن زمینی، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمیکردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه. و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ. زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب. یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاهترین بخش اینترنت. و من الان داشتم مستندِ «راههای مقابله با متجاوز - قسمت اول: روشهای مبتدی» رو تماشا میکردم. حتی عقل هم از شدت شوک زبونش بند اومده بود، چه رسد به من. مقابل سه گوشهی دیوار، پاتوقِ همیشگیم نشسته بودم و تبلت رو بین انگشتهای لرزونم نگه داشته بودم. یه چشمم اشک بود و چشم دیگهم خون. نفسم بالا نمیاومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که میدوئید و مرتیکهای هم به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکهی اون روزی. - «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟» به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، همون مرتیکه! و اما صحنههایی که توی مستندِ خونین به تصویر در میاومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من و آخرین مورد فرو کردن شیشهی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه میشد؛ نه من. تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشتهام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. متاسفانه جلوی چشمهای همه داشتم زار میزدم. همه نگاهشون رو از تبلتهاشون گرفته و به من زل زده بودن. - «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟» واقعاً نمیدونستم. حقیقتاً این دنیا رو نمیفهمیدم. نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی میکردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه میکردن؟ - «ساناز آروم باش!» لحن عقل پر از مهر و همدردی بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش میکرد؟ - «بهت میگم آروم باش ساناز! بالاخره یه روزی نیمز و ناریا رو میشناسیم و شاید حتی درکش کردیم.» و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی صورتش مینشوند، لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهنی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشمهاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوشهام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت میکنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو میفهمیدیم ۰ درصد میبود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند میزد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمیزد بلکه میکوبید؛ اون هم نه توی قفسهی سینهم، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونهی راستش گذاشته بود و توی نگاهم میدرخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش میتابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت میکرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئهی تیم بدبختکُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمیداد، میداد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم، چون شوک پشت شوک بهم فرو میرفت. شاید هم از مزایای پسر بودن، به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیکترین مسائل شستم رو میمکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو میمکیدم و با چشمهایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه میکردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خندهای با وضوح ۱۰۰ درصدی اما بیصدا. خدایا چقدر خندههای این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبندهی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خندهش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظهای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپشهاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چارهای جز اون حرکت نداشتم.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم. همسلولیها داشتن جاها رو برای خواب پهن میکردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جو میکردم. ناگهان لپلپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست. - جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو. - «جاتو پهن کردم بیا بخواب.» لبخندی به نگاهِ معصوم لپلپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همهی کارهام رو با لجاجت انجام میداد. و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشهی دیوار بخوابم. روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژهی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه. و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپلپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد. - «لپلپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو و درصد هم رنگ و هم ردهاین.» با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. هر چند در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمیرسیدن. - «بشکنه این دست که شوره. زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و سقف رو میپایید. رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم. - میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟ و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظهای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو توی گوشهام ترشح کرد. - ساعت اینجا از ۲۴ نیمهشب شروع میشه و به جای بیشتر شدن، کم میشه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر میگیره. توی نیمز شبها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه میخوریم و میریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمیگردیم. ۳ صبح ناهار میخوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو میگذرونیم و ساعت ۹ صبح شام میخوریم و میخوابیم. - «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دستهای لرزونم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکهی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو میشنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو میشنیدی و بازم خودتو به خواب میزدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم میشنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ میگم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمیکنه؟» صدای عقل دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ میداد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر میدادم. یک آن گویی انگشتی ناخونتیز از داخل جمجمهم توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد میکشید. به سمت لپلپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپلپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغضآلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر میکنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم میخواست بدن داشت، انگشتهام رو دور گردنش حلقه میکردم و بعد بر اثر فشار و خفگی توسط صاحبش، من به درک واصل میشد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالاییوار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صدای درصد رگههایی پررنگ از هیجان به گوش میرسید. چاکرا دستش رو روی شونهم گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت میکرد، مخصوصاً لپلپو.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
نامهی چهاردهم ایران، دخترِ اسطوره دوست من! مادرت، در وطنش، در نقطه به نقطهی کشورش قهرمانهای شاهنامه را درون هموطنانش دید. «ایران! من زنده موندم تا اونها رو ببینم و بشنوم که روزی از همگی اونها برات خواهم گفت. و وظیفهی تو اینه که بعد از مرگم یاد همهی اسطورههایی که بخاطرش وجود داری و نفس میکشی رو زنده نگه داری.»
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم ضربهی عوضیانهش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذرهای فکر به عواقبش، با دستهایی مشت شده به سمت لپلپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشکهاش داشت غرق میشد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم میکرد، غریدم. - چه غلطی میکنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامتتر بود. من کی جرعتدار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این میتونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان میگیره میخورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشمهای هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر میرسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش، خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسهی سینهم رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشمهام بیرون زد. خشمناک، از لای دندونهای روی هم قفل شدهم غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم، کلهم رو بین پاهاش، روی حساسترین نقطهی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربدهی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدادار روی لب نشوندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لبهایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپلپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهنهایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همهی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمیشد.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و ششم چاکرا دست روی دستهای لپلپ گذاشت و اون رو از خود آزاری منع کرد. و درصد که به جای لپلپ پاسخم رو داد. - وارونک، ظلم همه جا ستمه و دیکتاتور همه جا ستمکار، چه تو دنیای من چه دنیایی که تو ازش اومدی. پس از مکثی کوتاه، مابقی جملهش رو به گوش رسوند. - طبق شواهد دیکتاتور یه مامور اخراجیه که از یه مجرم ۶ ضربهی چاقو خورده. و این در صورتیه که خودش هم ۵ ضربه به پاهای اون شخص زده. سیستم نیمز هم کسی که بیگناهتر باشه رو محاکمه میکنه. و اون دیکتاتور همسلولی ماست و بیشترین آزار رو به لپلپ میرسونه. در کل در ۸۸ درصد اوقات همه رو کتک میزنه، از همسلولی گرفته تا مامور. فقط و فقط هم برای اینکه پاش به انفرادی بیفته. - «عجب پست فطرت آشغالی!» ابروهام رو به هم گره زدم و به لپلپ که داشت سفره رو جمع میکرد، چشم دوختم. یعنی کسی واقعاً جرعت پیدا میکرد که به معصومیت این بچه ضربه بزنه؟ دندونهام رو روی هم فشردم که از دید درصد پنهان نموند. وقفه رو جایز ندونستم و به کمک لپلپ شتافتم. پس از جمع شدن سفره، چاکرا ظرفها رو شُست و درصد همگی رو خشکاند. سلول به جز تخت و حمام به همه چیز مجهز بود؛ از ظرفشویی گرفته تا کمدهای شخصی. نیم ساعتی از زمانِ ناهار گذشته بود که یک آن درِ سلول گشوده شد و قامت مرد جوانی عظیم الجثه در ابعاد ۱ در ۲ توی چهارچوبش ظاهر شد؛ عرضاً یه متر پهنا داشت و طولاً دو متر قامت. با دیدنش آب دهنم رو قورت دادم. - «اندازهی فیله ساناز. وای از ترس مورمورم شد!» واقعاً عقل حق داشت بترسه.حقیقتاً عقل حق داشت بگرخه. دیکتاتور روی گردنش تتوی گرگ زده بود و زخم بزرگی روی صورتش داشت؛ زخمی برجسته و کهنه که از انتهای ابروی چپش تا روی چونهش کشیده شده بود. و لپلپ که پشت من ایستاده بود، به بازوم چنگ زده و اون رو محکم بین چنگالِ دستش میفشرد. دیکتاتور قدم به داخل سلول گذاشت و در پشت سرش بسته و قفل شد. نزدیکی در نشست و نگاهش رو داخلِ سلول بین همگی چرخوند. صدای خشنش توی هالهی خشکِ لحنش به گوش رسید. - لپلپ بیا اینجا ببینم! زمزمهی از ترسِ لپلپ رو شنیدم. بالاجبار بازوم رو رها کرد و نزدِ دیکتاتور رفت. و سلول که توی سکوت فرو رفته بود و از هیچکس، هیچ صدایی در نمیاومد. - شونههامو ماساژ بده. - «کثافت صداش شبیه اگزوز خاوره، خشنِ پست فطرت!» لپلپ تن لرزونش رو پشت دیکتاتور ایستاند و دستهای متزلزلش رو روی شونههای شدیداً پهن اون عوضی گذاشت. از دور توانِ بیرمقش رو میدیدم. دیکتاتور که انگار از عملکرد لپلپ راضی نبود، غرش کنان دست چپش رو بالا آورد و روی تنِ نحیف لپلپ خوابوند. و دستش که روی قفسهی سینه و صورتِ معصوم لپلپ نشست.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
-
اوا هانی
رنگم چه قشنگه
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم اشک توی چشمهام خشکید. و درصد که با لبخندی با وضوح ۵ درصد، روی گوشهی چپِ لبش نگاهم میکرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچهی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمهی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه میرفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو، رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشمهایی بیرون زده از کاسهشون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف میزنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لبهام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپلپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونهم چرخوندم و بدون اینکه تکونی به لبهام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیدهی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهرهم منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز، با همسلولیها هم سفره میشدم. چرا که روزهای پیش، لپلپ غذام رو تا سه گوشهی دیوار، به نزدم میآورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمیداشت، با لحنی صمیمی رو به هر سهی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقههم رو مهار کنم. بی توجه به اخمهای چاکرا، تعجبِ لپلپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز میخندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب میجوشونیم و سپس همهش رو بر میداریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایهای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل میداد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسهی من رو با ملاقهی داخلِ دستش پر از روغنآب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش گرفته رفته.» از توصیفات عقل خندهم گرفت اما حین مهارش با انزجار سری تکون دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نونی رو از توی سفره برداشت و برای کاسهی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لااقل آبگوشت مزهی بهتری نسبت به زهرمار مزهی قرمه سبزیهاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آبروغن جوشیده و نون تلیت شده بود. پس از غذا لپلپ حینی که کثیفی دور دهنش رو میزدود، با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریهای نمایشی به موهای فرفریش چنگ زد. - دیکتاتور؟- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی نامههایی به دخترم؛ ایران | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
واییییی سایان مرسیییی دختر- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
نامهی سیزدهم ایران، دختر با شعورِ من! مادرت، خیابانهای شهر به شهر وطنش را غرق در خونِ هموطنش دید. مادرت، دیوارهای شهر به شهر وطنش را آغشته به خونِ هموطنش دید. «ایران! همهی خیابانها و دیوارهایی که توی وطنت میبینی مقدسن، پس با احترام روی خیابانها راه برو و روی دیوارها چیزی ننویس که به ردِ خون رویشون بی حرمتی بشه.»
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
نامهی دوازدهم ایران، دخترِ خوشحال من! مادرت، عزادارانی را دید که آنقدر غم از ظرفیتشان لبریز شده بود که بر سر مزار پرپر شدگانشان میرقصیدند. «ایران! همیشه برقص و پایکوبی کن، اما بدون چه کسانی برای خوشحالی تو جان دادن و خانوادههاشون دیگه رنگِ خوشی واقعی به خودش ندید.»
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی نامههایی به دخترم؛ ایران | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام @سایان بازم مزاحمت شدم. برای جلد میخوام. میشه بازم خودت بزنی؟ اسم دلنوشته داخل قاب عکس باشه بی زحمت- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
نامهی یازدهم ایران، دخترِ خندانِ من! مادرت، گریهی زنان هم دورهاش را دید و شنید، حتی در دورهاش دیگر مردان هم بغضشان را در ملع عام بلند گریستند. «ایران! تو همیشه بخند اما بدون که لبخندت رو ما با قطره اشکهای چشمهامون خریدیم.»
- 16 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
نامهی دهم ایران، دخترِ پدر دوستِ من! مادرت، پدری را دید که ساعتها گریهکنان به دنبال پیکر فرزندش از میان هزاران پیکر بیجان میگشت. «ایران! تو به حرمت اون پدر، هیچوقت از دسترس پدرت خارج نباش چرا که اون هم مثل من اون پدر رو دیده.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نامهی نهم ایران، دخترم؛ مادرِ آینده! مادرت، مادران بسیاری را دید که دیر رسیدند و پیکر فرزاندشان دیگر جان نداشت. «ایران! اگر روزی مادر شدی، امنیت وجودِ فرزندت رو مدیون شخصی هستی که با پرپر شدنش، جگر مادرش رو تا ابدِ زندگیش خونین کرد.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نامهی هشتم ایران، دخترِ عاشقِ من! مادرت، زنان و مردانِ بسیاری را دید که در زمانهاش، به تنهای بی جان معشوقهشان بوسه زدند و به خاک سپردند. «ایران! همیشه قدرِ لحظاتِ عاشقانهت رو با معشوقهت بدون، چرا که برای اون لحظاتی که داری دو نفرهای بیشماری تا ابد یک نفر شدن.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نامهی هفتم ایران، دخترِ محافظِ من! مادرت، خواهران و برادرانِ هموطنش را برای وطنی که هوایش را تنفس میکنی از دست داد. «ایران! ایرانی که توش هستی با خونِ مردم زمانهی من آباد شده، پس از خون اون لالهها محافظت کن.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نامهی ششم ایران، دخترِ با استعدادِ من! مادرت و هم نسلهای او همگی سرشار از استعداد بودند اما یا شکوفا نشدند یا شکوفه از درختِ کنارِ مزارشان رویید. «ایران! من و مابقی هم نسلهای من برای شکوفایی تو و هم نسلهای تو در ایرانِ روزگاری بالاخره آباد میجنگیم.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نامهی پنجم ایران، دخترِ آزادهی من! مادرت زمانی که وطنش در خطر بود و هموطنش غرق در خون، تمامِ شبها تا صبح گریست اما هرگز امیدش را از دست نداد و همهی لحظات را نگاشت. «ایران! من با خونِ دل از این جنگ، نامهها مینویسم تا روزگاری تو با لبخندِ پیروزی اونها رو بخونی.»
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
نامهی چهارم ایران، دخترِ هموطن دوستِ من! مادرت در جوانی آگاه شد که مرزهای وطنش را خاک نساخته است، بلکه قلبهای تپندهی هموطنان بودند که نبضهایشان در کنار هم نقشهی ایران را پدید آورده است. «ایران، تو از کودکی این رو بدون که واژهی وطن از کلمهی هموطن استخراج میشه و بدون هموطن، وطن هیچ معنایی نداره.»
- 16 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
نامهی سوم ایران، دخترِ وطن دوستِ من! مادرت زمانی از زمین و زمان نومید شده و دل بریده بود؛ حتی از کشورش. اما هنگامی که وطنش را در خطر دید، تنش به لرز درآمد. « ایران! توصیهی مادرت به تو این شعاره؛ وطنم، تمامِ تنم.»
- 16 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
نامهی دوم ایران، دخترِ همیشه پیروزِ من! مادرت تو را ایران نامید چون ایران تنها واژهای بود که در طول تاریخ هرگز نمرد و بر هر ستمی چیره شد. «ایران! تو ایران شدی تا به هر سیاهیای توی زندگیت نورِ پیروزی بتابونی.»
- 16 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
نامهی اول ایران، دخترِ با اصالتِ من! مادرت به قدری فداکار است که از احساسات مادرانهی خود میگذرد و نخستین چیزی که به تو میآموزد این است: «ایران! تو قبل از اینکه دختر من باشی، یکی از فرزندان کوروشی.»
- 16 پاسخ
-
- 8
-
-