-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و ششم ابتدا با لبخندی از روی رضایت به محتوای روی هر میز خیره شدم؛ همه چیز مرتب و آماده به نظر میرسید. دست به کار شدم و ظرف پیاز رو به میزِ درصد انتقال دادم. بقیه هم به کمکم اومدن و مابقی مواد اولیه رو به میز مورد نظر من منتقل کردن. سینی برنج رو با کمک درصد برداشتیم و توی دیگ بزرگ که حاوی آب جوش بود، خالی کردیم. درِ ظرف روغن رو گشودم و نصفش رو توی ماهیتابهی غول پیکر فرو ریختم. - دیگ کوچیکه رو از رو اجاق بردارین. درصد و چاکرا دیگ کوچیک رو برداشته و روی زمین گذاشتن. من هم ماهیتابه رو روی اجاق قرار دادم و مشغول سرخ سازی پیاز شدم. درصد یه کرنومتر توی دستش گرفته بود و با جدیت یه چشمش به اون بود و چشم دیگهش به محتوای داخل ماهیتابه. - «الهی عقل مُنظُبُت و کامیپوتریتو قربون برم!» با لبخند به قربون صدقههای عقل گوش میدادم. و نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که با فریاد ناگهانی درصد پریدم. - وارونک طبق محاسبات زمانی الان پیاز سرخ شده و باید گوشت رو بهش اضافه کنی. با خنده سرم رو تکون داده و با کمک دیکتاتور گوشتها رو توی ماهیتابه ریختیم. و من که هم در حال تفت دادن گوشت بودم و هم حواسم به برنج بود. و دقایقی بعد فریاد دوبارهی درصد و از جا پریدن من. - وارونک طبق محاسبات زمانی باید الان برنج رو آبکشی کنیم. کفگیر تختهای رو به سمت چاکرا گرفتم. - چاکرا لطفا تو تفتش بده. کفگیر رو از دستم گرفت و مشغول به مسئولیتی که روی دوشش انداخته بودم، شد. آبکش غول پیکر رو روی زمین گذاشتم. دوتا دستگیرهی پارچهای دست من بود و دوتا دستِ درصد. دیگ برنج رو از روی اجاق برداشتیم و برنج رو داخل آبکش فرو ریختیم. گویا درصد حواسش نبود و یکی از پاهاش رو جای اشتباهی قرار داده بود؛ چرا که مقداری از آب جوش روی پاش ریخت و عربدهی خفیفش رو به هوا برد. ناچار مجبور به ادامه شدیم و عقلم که توی ذهنم داشت جیغ میکشید. پس از اتمام آبکشی، درصد با صورت سرخ شدهش روی صندلی جای گرفت و کفش پلاستیکیش رو در آورد. پای راستش بود و بدجوری سوخته بود. با چشمهایی اشکآلود و لبهای برچیده، دبهی پر از آب رو برداشتم و کمی روی پاش خالی کردم. لبخندی دردناک روی لبهاش نشوند. - خوبم! تو برو به برنج رسیدگی کن.. ما باید برنده شیم.. تو باید غذای زمینی بخوری! سرم پایین، دستم دور مچ پاش حلقه و نگاهم روی پای قرمز شدهش بود. و قطره اشکم که روی پاش سقوط کرد! - «آخ درصد! الهی ساناز پیش مرگت شه! آخ ساناز فدای پات بشه! چی شدی تو آخه؟ آخ چقدر تو مهربونی آخه! زنیکه همش تقصیر توئه که پای درصد جانم سوخت!»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و پنجم ۲ ساعت اولیه داشت به اتمام میرسید. چاکرا با چشمهایی خیس از اشک آخرین پیاز رو داشت خرد میکرد، لپلپ و درصد هم کارشون به اتمام رسیده بود و داشتن به من کمک میکردن. ناگهان صدای فریاد دیکتاتور به گوش رسید. سر همه به سمتش چرخید. و دیکتاتور که از میز فاصله گرفته بود و با صورتی در هم رفته به آبشار خون روی شستش مینگریست. چقدر بد دستش رو بریده بود! و لپلپ که یک آن از جاش پرید و به سمتش دوئید. دستمال تمیزی رو از روی یکی از میزها برداشت؛ اون رو به دو قسمت پاره کرد و با یکی از تیکهها خون رو از روی دست دیکتاتور زدود. و صدای بغض آلودش که به گوش رسید. - درد داره؟ همه از واکنش لپلپ در حیرت بودیم. اون به دشمنش کمک کرده بود؟ اون برای دشمنش بغض کرده بود؟ حتی دیکتاتور هم به گمونم دردش رو از یاد برده بود؛ چرا که با چشمهایی گرد شده و چونهای لرزون به لپلپ زل زده بود. - درد نداره. پاسخش زمزمهوار بود، اما همگی اون رو شنیدیم. و لپلپ که پارچه پاکیزه رو دور شست دیکتاتور پیچوند و گره زد. سپس با همون صدای لرزون دیکتاتور رو مخاطب قرار داد. - هیژ! من میدونم درد داره چون دردو میژنازم! اشک توی چشمهام جوشید. حقیقتاً من به شخصه تحت تاثیر لپلپ گرفته بودم، اگه برای دیکتاتور چنین نبود باید به حالش تاسف میخوردیم. - «چشمای دیکتاتورو ببین آخه! رنگ نگاهش مثل روزای قبل نیست. تازه مردمکاش دارن میلرزن. فکر کنم خیلی بابت کارایی که با لپلپ کرده پشیمون باشه.» شاید حق با عقل بود. اما به این مورد هم بعداً باید رسیدگی میکردم. الان باید حواسمون رو به مسابقه عطف میزدیم. چشمهام رو به شونههام مالیدم تا قطرههای سمج و مزاحم رو بگیرم. و دیکتاتور که نشسته بود و لپلپ به جاش مابقی کارهاش رو انجام میداد. دقایقی بعد همه به روال سابق برگشتن. کار چاکرا تموم شده بود، کار نیمه تموم دیکتاتور هم توسط لپلپ به اتمام رسیده بود و من هم بالاخره برنجها رو به لطف لپلپ و درصد پاک کرده بودم. ایستادم و با جدیت و لحنی نیمه رسمی همه رو مخاطب قرار دادم. - حالا که از مرحلهی اولیه گذر کردیم، به مرحلهی پخت اولیه رسیدیم. زین پس من همه چیز رو پیش میبرم ولی لطفاً کمکم کنین تا توی دو ساعت این مرحله رو پشت سر بذاریم. و درصد که جملات من رو برای همسلولیهامون ترجمه کرد. - «آخ که ساناز فدات شه درصد عزیزم! خودمم قربون عقلت برم.» خندهای از روی تاسف برای عقل سر دادم و پیشم رو به سوی شروع مرحلهی پخت اولیه گرفتم.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و چهارم ده دقیقه که به پایان رسید، مسابقه با سوتِ پنجاه داور شروع شد. و ما باید غذا رو برای ۵۵ نفر آماده میکردیم؛ به اندازهی تعداد داوران و خودمون. و برای این پروژهی طولانی فقط ۶ ساعت زمان داشتیم! طبق آمار نموداری درصد که دیشب به عرض همگی رسونده بود؛ الان توی ۲ ساعت اولیه قرار داشتیم. توی این دو ساعت باید سبزیها و پیازها خرد میشدن، لوبیاها و برنج پاک میشدن، گوشت تیکهتیکه میشد و آب جوش میاومد. و خوشبختانه سبزیها از قبل پاک شده بودن. دیشب حینی که درصد از مراحل و نمودارهای ذهنیش برامون سخن میگفت، دور هم سبزیها رو پاک میکردیم. و اما حق نداشتیم خردشون کنیم؛ این یکی از شروطی بود که زندانبان حین تحویل سبزیهای تیممون برامون گذاشت. چاکرا با آستینهایی تا زده، روی میز مخصوصِ خودش، تقتقِ چاقو رو برای ریز کردن سبزیها روی تختهگوشت میکوبید. - «وای چاکرا ریشاشو آفریقایی بافته تا اذیتش نکنن؟» خندیدم؛ از مزایا و معایب موهای کم پشت و ریشهای پرپشت داشتن بود، نبود؟ دیکتاتور هم روی میز خودش، ساطور به دست، گوشتها رو دقیقاً یکسان تیکهتیکه میکرد. - «این دیکتاتور چقدر وسواس سایز و اندازه داره، همشون یه ذره هم با هم فرق ندارن! جلل الخالق! یعنی همهی ESTJ ها انقدر دقیقن؟» با ابروهایی بالا رفته به لپلپ هم چشم انداختم؛ زیر لب آواز میخوند و سرش رو تکون میداد. و با سرعت ۴x، که لوبیاها رو پاک میکرد. نفر بعدی من بودم که برنجها رو با سرعت آشغالزدایی میکردم و هر از گاهی به بقیه چشم میدوختم تا ببینم کارشون درسته یا نه؟ که فراتر از تصورم خوب بودن! و نفر بعد از من درصد بود؛ اون اولین میزِ نزدیک به اجاقها رو تصرف کرده بود. چند دقیقه یکبار هم به سمت میزهای بقیه میرفت و به عبارتی همه رو تحت نظارت گرفته بود. علاوه بر تموم اینها آب برنج رو هم جوش گذاشته بود. حالا هم داشت روی کاغذ با اعداد و فرمولها بازی میکرد. جدول و نمودار کشیده بود؛ به گمونم دنبال راه حلی برای پختِ سریع لوبیاها بود. - «آخ درصد عزیزم! اون پنجاه درصدی که همیشه میگفتم به درک و به جهنم!» یک آن با ضربهی کفِ دست و کوبیده شدن خودکارش روی میز، توی جام پریدم. - بالاخره فهمیدم! طبق پاسخ نهایی فرمولهای نوشته شده؛ برای ۲.۵ کیلوگرم لوبیا، به ۳.۷۵ گرم جوش شیرین نیاز داریم. چشمهای تقریباً درشت شدهش رو بهم دوخت. با لحنی سرشار از هیجان لب از روی لب برداشت. - طبق دادههای وب مغزم؛ اضافه کردن جوش شیرین در ابتدای پخت باعث افزایش pH آب و تسریع در شکستن پکتین پوست لوبیا میشه. طبق آزمایشات آشپزخانهی آکیرما... یعنی آمریکا، زمان پخت رو تا ۵۰٪ کاهش میده. قهقههم رو به صورتش شلیک کردم. چرا این درصد عمیقاً دوست داشتنی و شدیداً بامزه بود؟ - «خدایا عقل کامپیوتری این بشرو دوست دارم بغل کنمو نیمکرههاشو ببوسم. وی! من عاشق عقل درصد شدم! خدایا منو ببر تو مغزش و منو با عقلش مزدوج کن!»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و سوم پشت غرفهی خودمون ایستاده بودیم و منتظر شروع مسابقه بودیم. و من که مدام چشم از زُل نگاه درصد میدزدیدم. پس از اون لحظهی رمانتیک باید نگاهش میکردم و حرارت بدنم رو بالا میبردم؟ الان باید به فکر مسابقه میبودم و شب، قبل از خواب زمان بهتری برای رویابافی بود. پس حواسم رو به امکانات غرفهمون دوختم. و اما امکانات ما؛ پنجتا میز قرمز پلاستیکی چسبیده به هم، دو عدد اجاق گاز حیاطی ۴۵ در ۴۵، دو عدد دیگ؛ یکی بزرگ و یکی کوچیکتر از بزرگه، یه ماهیتابه و یه آبکش بزرگ، چند قطعه ظرف و ظروف مورد نیاز، ۵ لیتر روغن، ۲.۵ کیلوگرم لوبیا، ۵ کیلوگرم گوشت، مقداری پیاز، ۵ کیلوگرم سبزی قرمه، ۲۰ عدد لیمو عمانی و ۷ کیلوگرم برنج. عوضیها برنج خیلی کم داده بودن اما من به قدری التماس کردم تا تونستم مقدار ناچیز برنج رو به ۷ کیلوگرم برسونم. - «چون اینا برنجو با خورشت نمیخورن، بلکه خورشتو با برنج میخورن! وارون زدهها!» فراخوان فقط پنجاه شرکت کننده داشت و ما تیم پنجاهم بودیم؛ و آخرین تیمی که ثبت نام کرده، به حساب میاومدیم. من سرآشپز تیم شده بودم و مسابقه قرار بود ۱۰ دقیقهی دیگه آغاز بشه. پس فرار از صبر رو جایز دونستم و وظایف هر شخص رو دوباره بازگو کردم. رو به چاکرا با لحنی رسا لب از روی لب برداشتم. - چاکرا تو سبزیا و پیازارو خرد میکنی. حواست باشه که سبزیا ریز و یکنواخت باشن و پیازا هم ریز و نگینی. و پس از من درصد جملهی من رو برای چاکرا ترجمه کرد. سر به سمت دیکتاتور چرخوندم و با لحنی جدی وظیفهش رو بیان کردم. - دیکتاتور تو گوشتو تیکه تیکه میکنی. حواست باشه که اندازشون یکسان و مربعی باشه. و سپس ترجمهی دوبارهی درصد. من نیز نگاهم رو به لپلپ دوختم. با اون باید با لبخند سخن میگفتم. - لپلپ تو لوبیاها رو پاک کن. حواست باشه سنگ توش نباشه، باشه؟ درصد چند لحظهای با ابروهای بالا پریده به من خیره شد و سپس برای لپلپ ترجمه کرد. - «هاهاهاها! فکر کنم بخاطر لحن مهربونت بود! با همه جدی حرف زدی ولی با لپلپ خیلی متفاوت و خوش رفتار بودی!» لبهام رو روی هم فشردم تا لبخند گونههام رو پاره نکنه. امان از دست درصد و این قلب؛ و جدیداً امان از دست این عقل! اون انگار بیشتر از من و قلبم داشت به درصد و کنشهاش واکنش مثبت نشون میداد. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و حینی که نگاه از صورتش دزدیده و به سیبک گلوش دوخته بودم، اون رو با لحنی دستپاچه و آرام مخاطب قرار دادم. - ام.. درصد تو هم آبو برای برنج بجوشون و یه راه حلی پیدا کن تا لوبیاها زودتر بپزن.. منم برنجو پاک میکنم. یه لحظه نگاهم رو به سمتِ چهرهش بردم. اول چونهش؛ چه زاویه فک قشنگی داشت. دوم دهنش؛ گوشهی راستِ لبهاش بالا رفته بودن. سوم بینیش؛ آخ که چقدر قلمی و خوش فرم بود. و چهارم چشمهاش و ابروهاش؛ نگاهش سرشار از خنده و ابروهاش بالا پریده بودن. - «خیلی ضایعی ساناز. فهمیده خجالت میکشی ازش. وای اون باهوشه، اگه بفهمه چه حسی بهش داری چی؟»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و دوم دو روز مثل برق و باد گذشت. توی این دو روز تموم همسلولیها از زمانِ حمام خودشون استفاده کردن، جز من. با این لپهای ورم کرده و کبود کجا میرفتم؟ - «خیلی خوشگل شدی. هاهاهاها! انگار رژگونهی سبز و بنفش زدی. هاهاهاها! چقدر لحظهی کتک خوردنت شاهکار بود. هاهاهاها!» تلاش بر این کردم که عقلِ عوضی رو به درک بگیرم؛ چرا که این دو روز تنها فعالیتش راه رفتن روی نرو من بوده. روز گذشته که همسلولیها بخاطر حمام از سلول رفته بودن، من توی سرویس بهداشتی دوش گرفتم و چقدر طاقت فرسا و مضحک بود. - «تو کلاً عادت داری توی سرویس بهداشتی دوش بگیری! یادته صورت ادرار زدتو؟ هاهاهاها!» غریدم. - خفه شو زنیکهی عقل! از وقتی که درصد رو زده بودم، عقل با من سرِ لج افتاده بود. تا پیش از اون لحظه خودش من رو نصیحت به دوری و احتیاط میکرد و حالا برای من ریزعلی خواجوی، دهقان فداکار، شده بود. ما برای فراخوان ثبت نام کرده بودیم و چند دقیقهی دیگه باید به سمت مکان برگذاری که حیاطِ درندشت بود، میرفتیم. حیاطی که هر شب پس از بیدارباش مجبورمون میکردن توش بدوئیم. و حالا من بغ کرده، جای سه گوشهی دیوار، پاتوق همیشگی خودم نشسته بودم. دستم دور ساق پاهام حلقه شده بود و چونهم رو روی زانوهام گذاشته بودم. با اینکه کل این دو روز همه رو تهدید به بهترین عملکرد کرده بودم، اما حالا هیچ دلم نمیخواست توی مسابقه شرکت کنم. صورتم واقعا فاجعه به نظر میرسید. - «صورتت همیشه فاجعهست. هاهاهاها! مرتیکهی زشتی.. حتی زنیکهی زشتتری بودی! هاهاهاها!» دیگه از دست عقل خاکریزههای غم توی گلوم به سنگریزههای بغض تبدیل شدن. و کاسهی چشمهام که قطرات اشک رو توی خودشون جوشوندن. - این رو بگیر. سرم رو از روی زانوهام برداشته و زلم رو به بالا دوختم. درصد بود که ماسکی بنفش به سمتم گرفته بود. روی چهار زانو نشست و با لطافت فراوان من رو وادار به چهار زانو نشستن کرد؛ دقیقاً مثل خودش. سپس ماسک رو روی صورتم زد. تموم مدت هم سعی داشت با ملایمت رفتار کنه، تا مبادا زخمهام کوچیکترین زجری بکشن. قلبم؟ اون لعنتی مثل همیشه داشت خودش رو توی قفسهی سینهم منفجر میکرد. چشمهای اشکآلودم هم مسخ نگاهِ درصد شده بود. چقدر رنگِ نگاه درصد نسبت به لحظات اول متفاوت بود. اون نگاه غیرقابل نفوذ کجا و این چشمهای پر از مهر و صمیمیت کجا؟ و دستهای درصد که همچنان روی کشهای ماسک، پشت گوشهام مونده بودن. کاش قلبم کمی آروم میزد؛ عوضی داشت حواسم رو از درصد میگرفت. آخ که تماس پوستش با گوشهام همهش مورمورم میکرد. ولی اون.. اون یه احتمال ۵۰ درصدی بود. جنسیتش حتمی نبود؛ ولی آیا این برای من مهم بود؟ درصد حینی که به چشمهام خیره بود، لبخندی محو با وضوح ۵ درصدی روی لبهاش نشوند. - نمیدونم خارج از زندان چی هستی؛ به احتمال ۵۰ درصدی دختری یا به احتمال ۵۰ درصدی پسری.. پس از مکثی کوتاه ادامه داد. - اما خارج از زندان با هر جنسیتی، قطعاً همین چشمها رو داری و اونا.. سیبک گلوش بالا رفت. احتمالاً آب دهنش رو قورت داده بود. - چشمهات زیبان و نگاهت به قدری عمیقه که دلم میخواد هر روز ساعتها توی سکوت بهشون خیره بشم. قلبم؟ دیگه نمیزد! من دیگه تموم شده بودم! من دیگه ظرفیتم پر شده بود! برای من، این دیگه واقعاً تهش بود! - «س.. ساناز یعنی عقلا هم قلب دارن؟ چون حس کردم یه چیزی تو قفسهی سینهم منفجر شد!»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و یکم لحظاتی بعد، دیکتاتور با لبخند رضایتبخش و محوش سرجای اولش نشست. لپلپ و چاکرا کناری ایستاده بودن و به من که داشتم با اخم به سمت درصد میرفتم، خیره بودن. درصد نگاه ناراحتش رو روی گونههام انداخت و سپس توی چشمهام قفل شد. - متاسفم وارونک، احتمال این رو نمیدادم که چنین بشه. لبخندی از روی کینهتوزی و تلافیجویی به لبهام منگنه زدم. - خودت یه چیزی بیار وگرنه بدترین چیزو انتخاب میکنم. سری تکون داد و به سمت کمدش رفت. درش رو گشود و مگسکشی بنفش از داخلش بیرون کشید. سپس به سمتم بازگشت. مگش کش رو با لطافت لای انگشتهام چپوند. - «ساناز؟ واقعاً میخوای بزنیش؟» درصد به من پشت کرد. حقیقتاً دلم نمیاومد، پس یه ضربه آروم روی ماتحتش نشوندم. سپس مگس کش رو زمین انداختم و به سوی سرویس بهداشتی روانه شدم. باید آبی به صورتم میزدم تا خنکیش داغی سوزش گونههام رو از بین ببره. همین که وارد دستشویی شدم، نگاهم توی آینه روی خودم سکته زد. و خندهی عقل که از بابت تمسخر کردنِ منِ صاحبش بود! - «هاهاهاها! شبیه سنجاب لپ گلگلی شدی و انگار تو دهنت پر از فندوقه. هاهاهاها!» گونههام خون مرده شده و به شدت ورم کرده بودن؛ مخصوصا گونهی چپم. گویا درصد باید واقعاً سفت خودش رو میپایید. درد رو که به جهنم و درک گرفته بودم اما چهرهم به قدری مضحک به نظر میرسید که میتونستم بخاطر خنک کردن آتیش خشمم، گرگِ بعدی نقاشیهای روی دیوارهای سلول باشم؛ کاملاً سه بعدی و واقعی. اخمهام رو توی هم کشیدم و در رو گشودم. از سرویس خارج شدم و با گامهای بلند به سمت درصد رفتم. - «ساناز! نه ها! عزیزم! نکنیا! دختر خوبی باشیا!» زانو خم کردم، مگسکش رو برداشتم و دو ضربه به ماتحت درصد زدم؛ یکی به لپِ راست کمرش و یکی به لپِ چپ کمرش! - «زنیکهی مرتیکه شدهی احمق! اون که طرفت بود آخه! چرا از کسی که مقصر نبود انتقام گرفتی؟» و درصد که به جای آخ گفتن و سانازبازی و سلیطگی در آوردن، شونههاش رو به لرزهی خندهی بی صداش در آورد. - احتمال اینکه ENTP بیخیالِ تلافیِ کینهش بشه حدودا منفی ۱۰۰ درصد هستش و من همین انتظار رو ازت داشتم. سپس دستش رو روی ماتحتش گذاشت و جایِ ضربهها رو مالید. لبخندم رو خوردم و نگاهم رو روی همه چرخوندم و اخمآلود، با لحنی تهدیدآمیز غریدم. - روز فراخوان و مسابقه همه باید صدمونو بزاریم! من باید برم آشپزخونهی زندان!- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصتم یک آن جسمی با سرعت نور از جلوی چشمهام گذر کرد. درصد بود که همراه با بوسهی مشتش روی دماغ دیکتاتور، روی بدنش فرود اومده بود. - «یا خدا! چه پرشی! چه مشتی! درصد بود واقعا؟» بهت زده به سمتشون سر خوردم. یقهی درصد رو از پشت گرفتم و وادار به ایستادنش کردم. جدا شد و از دیکتاتور فاصله گرفت. چهرهش سرخ شده بود و فکش منقبض. آب دهنم رو قورت دادم که ناگهان دیکتاتور از جاش پرید. و دماغش که خون رو فوران میکرد. با اخمهای تو هم رفته به سمت درصد جهید. جیغکشان، دستهام رو به دو طرف گشودم و مقابلش پریدم. - دیکتاتور! خواهشاً! دیکتاتور! نفس زنان بهم خیره بود. و خون که از دماغش روی لبهاش سرازیر میشد و با گذر از چونهش، قطرهقطره روی زمین سقوط میکرد. - خواهشاً نکن دیکتاتور! شمرده غرید. - من.. تو.. فراخوان.. شرکت.. نمیکنم. حس کردم جامدی پوست صورتم به شکل مایع در اومد؛ مثل کیک تولدی که خامههاش داشتن آب میشدن. و پلک راستم که میپرید و نگاهم که جنگنده به سمت درصد میفرستاد. کاش میشد درصد رو تیکه و قیمه میکردم؛ حیف و صد حیف! - چیکار کنم بی حساب شیم؟ دست درصد رو گرفتم و کشیدم. و درصد که بین من و دیکتاتور قرار گرفت. - بیا! نوازشش کن! ۱ به ۱ شین! سپس لبخندی دندوننما روی صورتم نشوندم. - «چی؟ ساناز! بخاطر فراخوان درصدو انداختی تو قفس دشمنش؟» چون مقصر بود! من کتک نخورده بودم که همه چیز متوقف شه! یکی هم درصد میخورد و قضیه به خوبی و و خوشی خاتمه مییافت. دیکتاتور پشت دستش رو روی بازوی چپ درصد گذاشت و اون رو به کنار هل داد. - این نه! تو! خودت! و انگشتش که رو به من بود. من؟ من که واسطه بودم. میخواست واسطه رو بزنه؟ بابا آخه من چه کاره بودم؟ من فقط واسطهی مذاکرات بودم! لب برچیدم و سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. اگه دستم به درصد و اعضای تیم بدبختکُن خدا میرسید، پاهام رو توی حلق تکتکشون فرو میکردم. - «خب درصد فقط میخواست از تو طرفداری کنه!» این هم از عقل ما، زنیکه همیشه از بودن توی تیم من انصراف میداد. نگاهم روی درصد نشست. ولیکن با غیض ازش چشم برداشتم و اینبار لپ چپم رو باد کردم. و شلیک دوم ضربهی انگشتی دیکتاتور؛ این بار روی گونهی چپم! این ضربه حتی از قبلی هم دردناکتر بود و درد و سوزشش، اشک رو توی کاسهی چشمهام جوشاند. سرم رو به سمت درصد چرخوندم و زیر لب با خشم نالیدم. - درصد از ماتحتت در مقابل من محافظت کن. - «ساناز! فکر کنم شنیدا.» زهرمار! اتفاقاً خواستهم هم شنیده شدنش بود. مگه احساساتم میتونستن مانعی برای جرواجر نشدن درصد باشن؟ قطعاً، خیر! نبض و تپش به جا، دعوا و تنبیه هم به جا!- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و نهم - «وای پوزخند لعنتیشو ببین! یعنی ساناز این بشر اگه ابعادش ۱ متر در ۲ متر نبود جوری ترغیبت میکردم که دوباره بهش حمله میکردی. ولی خب اون سری با استفادهی سوء از غفلتش تونستی یه ضربهای بزنی. اما این سری این فیلجثه میتونه سریع حرکتتو پیش بینی کنه و در نهایت مثل موش زیر پاهای گندش له میشی. بنظرم باهاش مذاکره کن!» و من که با دستهای مشت شده به دیکتاتور که دست به سینه و با پوزخند زل نگاهش رو بهم دوخته بود، مینگریستم. مذاکره با این شخص؟ من هیچ دلم نمیخواست با کسی که لپلپ رو آزار میداده بیعت کنم. اما غذا چطور؟ یعنی باید بین دشمن و غذا یکی رو انتخاب میکردم. گویا این تیم بدبختکُن خدا دوباره دست به کار شده بودن. - وارونک! میدونی جایزهی آشپز تیم برنده چیه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. چشم توی حدقه حرکت دادم تا روی درصد قفل بشه. - جایزش چیه؟ درصد با رگههایی از تعجب و بهت توی صداش پاسخ رو به گوشهام رسوند. - طبق نوشتهها؛ جایزهی آشپزِ تیمِ برنده، کار کردن توی آشپزخونهس و همچنین مسابقه هم قراره دو روز دیگه، توی حیاط زندان برگذار بشه. هیجان از داخل گوشهام به زیر پوستم گریخت و موهای تنم رو سیخ ساخت. این بهترین جایزهای بود که میتونستم داشته باشم؛ اون هم توی دنیای وارونه و غذاهاش که همگی پختشون عجیب الدستور بودن. اگه آشپز تیم میشدم و برنده میشدیم؛ میتونستم هر روز غذاهای زمینی بخورم. خدای من، یعنی ممکن بود؟ به لپلپ چشم دوختم. با لبخندی معصومانه و دندوننما، دو دست مشت شدهش رو به نشونهی پیروزی بالا برده بود و توی هوا تکونشون میداد. - «ای خدا! لپلپ نازنازی! داره میگه انجامش بده.» گره ابروهام رنگِ تشکر به خود گرفتن و لبهام تبسمی از جنس سپاسگذاری روی خودشون طرح زدن. روی زانوهام به سمتِ دیکتاتور گام برداشتم و مقابلش، چهار زانو نشستم. و هردوی ما که کف دستهامون رو روی کاسهی زانوهامون قرار داده بودیم و با صورتی خنثی به هم نگاه دوخته بودیم. هرچند چشمهامون به سمت هم موشک پرتاب میکردن! - مایل به آتش بس؟ و اما دیکتاتور عوضی که «نچ» کشیدهش رو به روحیهم کوبید. خرناسی از روی حرص کشیدم. - نوازش کن تا بی حساب بشیم. سپس لپ راستم رو باد کردم و نیمهی راست صورتم رو به سمت دیکتاتور گرفتم. حین گفتن همگی از پشتِ سر به گوشهام هجوم آوردن. حتی چشمهای دیکتاتور هم به قدری گرد شده بودن که هر لحظه امکان داشت از کاسهشون بیرون بپرن. - «یعنی حاضری کتکت بزنه ولی بتونی توی فراخوان شرکت کنی؟» من برای این مذاکره باید اجازه میدادم دیکتاتور تلافی کنه وگرنه مشخص نبود چه خواهد شد. چشم راستم رو بسته بودم و فقط نگاه چپم روی دیکتاتور بود. و دیکتاتور عوضی که انگشت وسط چپش رو به شستش چسبوند. و سپس شلیک! انگشت وسطِ سفتش روی گونهم نشست. عربدهای از شدت درد و سوزش پوستم کشیدم. عوضی انگار با سنگ زده بود. آخ دیکتاتور کاش انگشتت قلم میشد! و صدای دورگه و خاورمانندش که شکنجهی روحی روانیم کرد. - بریم که ببازیم! - «خفه شو! دیکتاتور کفتار زاده خفه شو! با اینکه منظورش پیروزیه ولی باید خفه خون بگیره! وای جیغ! وای خون جلو چشامو گرفته! وای!»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هشتم - «چی؟ فراخوان آشپزی؟ داخلِ زندان؟» نگاه متعجبم رو به درصد دوختم. اون هم شوکه بود؛ شاید این نخستین عمل این چنینی زندان در طول محاکمهی درصد بود. درصد که انگار اتفاقات لحظات پیش رو به فراموشی سپرده بود، با لحنی آماری لب از روی لب برداشت. - با توجه به جملات و طرز بیان، احتمال اینکه شرکت کردن اجباری باشه ۰ درصده. پس نگران نباش. اخمهام رو توی هم کشیدم. - ولی ما باید شرکت کنیم! درصد دست چپش رو به سمت صورتش برد و پی در پی، روی فکش کشید. - میتونی دلیلت رو توضیح بدی؟ بغض کرده لب برچیدم. - من دلم میخواد یه بار دیگه طعم غذای زمینو بچشم. لبخندی با وضوح ۱۰ درصد اما مهربان روی لبهاش طرح زد. - باشه، اما باید دید که شرایط چی خواهد بود! - «انقد مظلوم بودی منم دلم برات کباب شد.» دقایقی توی سکوت از پیشمون گریختن. لپلپ از سرویس خارج شد. حینی که لبخندی روی چهرهی ناز و معصومش نقاشی میکرد، کنارم جای گرفت و نشست. - «اوه! ساناز اخمای نامحسوس درصدو ببین.» زیرِ چشم به درصد نگاه انداختم؛ باز هم دست به سینه شده و اخمی محو روی پیشونیش طرح زده بود. لبهام رو روی هم فشردم تا تبسمم رو مخفی کرده باشم. یک آن دریچهی در گشوده شد و دستی بروشوری رو به داخل انداخت. قطع به یقین در رابطه با فراخوان بود. با لطافت گره انگشتهای لپلپ رو از دور دستهام باز کردم و به سمت بروشور پر کشیدم. اون رو از روی زمین چنگ زدم و با ذوق نگاهی به عکسها و متون روش انداختم. - «آخه عتیقه تو زبان وارونی بلدی؟» لبخند روی لبم ماسید. دمِ در روی زانوهام فرود اومدم؛ کاملاً نومیدانه. لحظات زیادی نگذشت که دستی بروشور رو از من گرفت. نگاهم رو به صاحب دست دوختم؛ باز هم درصد بود. با جدیت و گوشهی چپ بالا اومدهی لبش، مشغول خوندن بروشور شد. - طبق آمار، از هر سلول باید پنج نفر شرکت کنه، یعنی کل اعضای سلول. - «چی؟ ولی دیکتاتور چی؟ بعد از اون ضربه راضی میشه شرکت کنه؟» دندونهام رو روی هم فشردم و ابروهام رو به هم گره زدم.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و هفتم و یه روز شاهکارِ دیگه آغاز شده بود. - «شب بگی درست تره، اینجا همه چی برعکسه!» درسته، یه شب پر شگفتی دیگهای داشت خودش رو به ما نشون میداد. چاکرا بالاخره به سلول بازگشته بود و قبراقتر از سابق به نظر میرسید؛ اما حق افشا از چگونگی انفرادی نداشت. دیکتاتور توی سکوتش غرق بود؛ اون فیل یا از منِ موش میترسید یا هم تحت تاثیر دیروز، کنشی برای متشنج کردن فضا انجام نمیداد. لپلپ هم از وقتی پلک از روی پلک برداشته و بیدار شده بود، مدام جملهی «دو شبه بخاطر حضورت رویا نمیبینم» رو تکرار میکرد. و قطع به یقین منظورش کابوسهای خونین بود؛ نه رویاهای شیرین. به قول عقل، شاید لپلپ من رو آدم امن خودش میدید. و حالا هم مثل روز گذشته، مانند پاندا به بازوم چسبیده بود و هر از گاهی موهای فرش رو به پوست دستم میمالید؛ دقیقاً عین بچه گربه. و من که سعی میکردم نگاهم رو از درصد بدزدم. از لحظهی بیداری تا به الان، صاف و دست به سینه، به دیوار تکیه زده بود و با تای ابروی بالا رفته، چشمهای ریز شدهش رو به من و لپلپ دوخته بود. - «چرا رنگ نگاهش یه جوریه؟ بنظرت حسادته یا خشمه؟» شونهای از روی ناآگاهی بالا انداختم. لپلپ دستم رو رها کرد و برخاست. سپس مسیر سرویسهای بهداشتی رو در پیش گرفت. من هم خودم رو روی زمین سر دادم و به سمت درصد شتافتم. - «چرا همیشه تو باید بری سمتش؟» برای اینکه درصدِ خر درونگرا بود؛ درون مرا همیشه میگرایید. - چرا من همیشه باید پیش قدم شم؟ در کمال تعجب نامحسوس لب برچید. - طبق آمار سرت شلوغ بوده، احتمال اینکه برات مزاحمت ایجاد میکردم ۱۰۰ درصد میبود. - «ای حسود! حیف که ۵۰ درصد احتمال داره پسر باشه وگرنه میدونم الان دلت میخواست لپاشو بکشی.» با چشمهایی گرد شده، شوکه زمزمه کردم. - چرا باید بخوام لپاشو بکشم؟ و نگاه متعجب درصد که اضطراب رو توی تنم از خواب بیخواب کرد. حالا چجوری این افتضاح پیش اومده رو ماست میمالیدم؟ لعنتِ اهورا بر تو باد زنیکهی عقل که همیشه من رو به دردسر میندازی. آب دهنم رو قورت دادم، چی باید میگفتم؟ یک آن صدایی از بلندگوی زندان توی سلول پیچید. - فراخوان آشپزی؛ هر سلول میتواند در آن شرکت کند. در دقایق آینده نحوهی برگذاری و شروط حضور ضمیمه خواهد شد.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و ششم و چقدر امروز دیر گذشت؛ بدون چاکرا و مدیتیشنهای معکوسش، با کلافگی بیسابقهی درصد و لپلپ که به شکل تودهای جمع شده از جنس غم در اومده بود. هیچکس از ما نه به ناهار لب زدیم و نه به شام؛ حتی دیکتاتور هم انگار با ما توی یه قایق بود. من هم وضعیتِ نابسامانی داشتم اما یه پاندای کوچیک تا وقتِ خواب به بازوم چسبیده بود. دستهاش رو دور بازوم، سفت حلقه کرده و لب برچیده پلک روی پلک گذاشته بود. - «ساناز لپلپ واقعاً بهت پناه آورده. چون تنها کسی که براش اقدام کرد تو بودی. فکر کنم اولین باره که میخوام افتخار کنم که عقل توئم.» تبسمی بی جان روی لبهام نشست. میدونستم که عقل از ته دلش من رو مورد تمجید خودش قرار داده اما فقط برای یه روز. قطعاً از فردا دوباره به جون هم میافتادیم. و حالا که به ترتیب دیشب توی جاهامون قرار گرفته بودیم، اما جای چاکرا واقعاً خالی به نظر میرسید. اگه توی انفرادی مورد شکنجه قرارش میدادن چی؟ کاش که در پناه اهورا در سلامت بود. دیکتاتور خواب بود یا خودش رو به خواب میزد، حقیقتاً نمیدونم. اما لپلپ کنارم آروم خسبیده بود. من و درصد هم نشسته بودیم و به افقهای دور دستِ داخل ذهنمون مینگریستیم. - «تو کی انقد قوی و مهربون شدی زنیکهی عتیقه؟» گردن به سمتِ لپلپ خم کردم و موهاش رو به باد نوازشِ انگشتهام گرفتم. و زمزمهم که پر از احساسات عمیق بود. - چون من نجات پیدا کردم، حتی شده تصادفاً.. اما اون کل زندگیش رنج کشیده. خیلی وقتا ماها نمیتونیم ناجی خودمون باشیم و نیاز به یه حامی داریم.. چون یه وقتایی توی چاه میفتیم و حتماً یکی باید از بیرون کمکمون کنه. صدای درصد، غیر منتظره به گوشم رسید. - درسته! تو حامی انسانیتم شدی و از چاه بیرون کشیدیش. توی همین زمان اندک و ناچیز بهم یاد دادی منطق کامیپوتریم به تنهایی کافی نیست و باید مثل تو تعادل رو بین همهی احساساتم حفظ کنم. از اینکه همیشه لپلپ رو میدیدم که توسط دیکتاتور مورد ظلم قرار میگیره و سکوت میکردم، یا روزای آموزش مثل امروز بهم میریخت و کاری نمیکردم، یا وقتی کنارم میخوابید و کابوس میدید، از ترس از خواب میپرید و میلرزید دلداریش نمیدادم.. کلافهتر از قبل، سرش رو بینِ کاسهی دستهاش فرو برد. صدای خفه و غمگینش به گوشم رسید. - از همهی اون لحظات پشیمونم و حسرت میخورم.. کاش بیشتر از شعاعِ فقط خودم فاصله میگرفتم. - «ساناز یعنی تو اولین نفری بودی که درصد بهش کمک کرد؟» سر بلند کرد و به نگاهم خیره شد. - اون روز توی هواپیما به خاطر خودم بهت کمک کردم اما همون باعث شد با تو آشنایی پیدا کنم و در عرض کمتر از چند روز به این آدم تبدیل بشم. لحظهای لبخندی ۵۰ درصدی و نیمه محو روی لبهاش طرح خورد. - کامپیوتر مغزم رو ویروسی کردی، فکر کنم همون روز آلوده شدم. - «س.. ساناز! ق.. قلبم گرفت! وای!» انگار قلبم رو از توی سینهم بالا آورده و توی دهنم در معرض دیدِ درصد گذاشته بودن. قطع به یقین نبضهاش رو به وضح میتونست ببینه و بشنوه. شدیداً دستپاچه و ضایع خودم رو توی جام پرت کردم تا دوباره به زیر پتو پناه ببرم. - «ضایع بازیا چیه زنیکه؟ بی آبرو شدیم ای وای!»- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
نام رمان: عامر؛ ضلع سوم مثلث نویسنده: ساناز بندی «یاماخ» ژانر: ماورایی، طنز، عاشقانه خلاصه: شراره، فارغالتحصیل رشتهی گریم، از سر ناچاری به کلاهبرداری رو آوردی. با گریم ننه بلقیس، توی روستایی در دل طبیعت به دعانویسی پرداختی و طلسمهات در عین مضحکی معجزه کردن. چون من، عامِر، جنی از تبار عُمّار و مِهرگان، دلم برات سوخت و بهت یاری رسوندم. اما روزی پسر شومی پا توی کلبهمون گذاشت. اون پسر بلاهاش رو با خودش آورد و همگی رو توی زندگیت آوار کرد. مقدمه: شراره تو فقط یه کلاهبردار بودی که توی روستایی غریب با گریم ننه بلقیس دعا نوشتی، طلسم ساختی و برای هر کدوم نسخههای عجیب پیچیدی. هیچ میدونی همگی با کمک من میسر شد و آوازهی جهانی گرفتی؟ اما ناجوانمردانه هرگز نیم نگاهی به من ننداختی. عاقبت پسر شوم از راه رسید و همه چیز تو رو از آن خودش کرد. کلاهبردار نژاد پرست، تو انسان رو به جن ترجیح دادی. «پینوشت: برخی از صحنههای مرتبط با طلسمها و دعاها به کمک هوش مصنوعی DeepSeek کامل شده است.»
- 6 پاسخ
-
- 8
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و پنجم جوئیدن لبش رو متوقف کرد و لبخندی دردناک روی لبهاش طرح زد. - یه بار وقتی بیرون بودیم دوتایی دزت انداختن دور گردنم و خوازتن خفهم کنن. مردم دیدن و به پلیز زنگ زدن. همیژه توی ویدیوها در حال نوازژ کردن مامان و بابام بودم ولی امروز.. به هق زدن افتاد. - امروز هر دوژونو توی ویدیوها.. من.. من.. از گردناژون، از دهناژون خون میاومد و قلبژون دیگه نمیزد. روی زانوهاش افتاد. دستش رو روی قلبش گذاشت و سینهش رو چنگ زد. - ولی من نمیخوازتم اونجوری ژه.. من نمیخوازتم.. نمیخوازتم دیگه قلبژون نزنه.. مامان من بود.. بابای من بود.. نمیخوازتم.. چرا این ویدیو رو زاختین؟ چرا؟ چرا؟ «چرا» سوم رو جوری با لحن پر از زجر و التماسش فریاد کشید که تنم لرزید. با این بچه چه کرده بودن؟ لپلپِ معصوم و مظلوم قربانی خشونت خانگی بود؟ قلبم دیگه نمیزد. انگار قلبم رو از توی سینهم بیرون آورده بودن و جلوی چشمهام ریشریش میکردن. این آدمیزاد کم سن و سال، از بچگی تا جوانی تحت شکنجهی خانگی بود. و با اینکه جسمش، روحش، روانش آزار و اذیت دیده بود اما به قدری قلبِ مهربانی داشت که دوست نداشت تلافی کنه. اون دوست نداشت مادرش رو، پدرش رو متقابلاً کتک بزنه، چه رسد به اینکه اونها رو به قتل برسونه. لپلپ نماد معصومیت و مهربونی بود، زندان چه انتظاری از این بچه داشت؟ - «اینکه دیگه معصوم نباشه و از خودش دفاع کنه.» حتی اگه حق با عقل بود، خانوادهها چطور به خودشون اجازه میدادن دست روی جگر گوشهی خودشون بلند کنن؟ ناخواسته روی زانوهام، به سمت لپلپ دوئیدم. بغضم ترکیده بود و من هم هایهای گریه میکردم. به لپلپ رسیدم و اون رو توی آغوشم گرفتم. شاید من رو جایگزین مادرِ بیمهرش کرد، شاید هم پدرِ ستمگرش؛ چون دستهاش رو سفت دورم حلقه کرد. سرش رو توی گردنم فرو برده بود و اشکهاش که از حصار یقهم میگذشتن و از روی کمرم سر میخوردن. صدای بسته شدن درِ لعنتیِ سلول به گوش شنیده شد، اما لپلپ همچنان داشت میگریست. دستم رو سرش گذاشتم و موهای فرش رو نوازش کردم. - هیش لپلپ! من کنارتم!- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و چهارم دست راستم رو به سمتم دهنم بردم، شستم رو بین دندونهام گرفتم و به قدری فشردم که دهنم مزهی خون گرفت. - «ساناز!» حتی صدای عقل هم بغضآلود بود، چه رسد من. شست بیچارهم رو از بین دندونهام آزاد کرده و حینی که لبهام رو، روی هم میفشردم سرم رو پایین گرفتم. قطره اشکی که از چشمم روی گونهم فرو ریخت و به زمین سقوط کرد، از نگاهم دور نموند. - من.. من.. من.. - «ساناز!» سرم رو بالا بردم. و زندانبان که من رو در حال من و من کردن دید. پس یکی از کفشهای پلاستیکی داخل جا کفشی رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد. - ENTP هوس نوازش کردی؟ - «ساناز بگو وگرنه کتکت میزنن!» صدای عقل هم درمانده بود. - م.. من از یه شخص کمک گرفتم. اما اون.. اون خواست به من تجاوز کنه. لحظهای نگاهم رو به چشمهای ناباور درصد دوختم. نگاه دزدیده و سرم رو توی یقهم فرو بردم. - از دستش فرار کردم.. پام زخمی شد.. نتونستم بدوئم.. گیر افتادم.. متجاوز دوباره به من حمله کرد.. خودمو کنار کشیدم.. افتاد.. سرش به سنگ خورد.. خونریزی کرد.. و دستگیر شدم. از ویدیو فقط یه چیزو فهمیدم.. اینکه روش زیاد بود برای حفاظت از خودم.. اما من بی عرضه بودم.. اگه اون لحظه نمیافتاد.. اگه اون لحظه زخمی نمیشد.. اگه اون لحظه از هوش نمیرفت.. عفتمو از دست میدادم. لبخندی روی لب نشاندم؛ هم تلخ بود، هم شیرین. و بالآخره این سکوت به پایان رسیده بود، سکوتِ تنهایی غصه خوردن. - «ساناز! سیستم زندان داره یاد میده چطور از خودت محافظت کنی و چطور سکوتو بس کنی و فریاد بکشی.» یعنی واقعاً چنین بود؟ زندانهای نیمز و ناریا چنین قصدی داشتن؟ سر به سمت درصد چرخاندم. لبخندی گرم و ۵۰ درصدی روی لبهاش نشانده بود؛ شاید اون هم خوشحال بود که اون لحظه بخت با من یار بوده و اتفاقی نیوفتاده. با صدای زندانبان نشستم. بالاجبار چشم از درصد و لبخند پر حرارتش گرفتم و به لپلپ معصوم و گریان چشم دوختم. مضطربانه پوست لبش رو میجوئید. - من از وقتی یادم میاد مامان و بابام همیژه زرم داد میزدن و نوازژم میکردن.. با ژیلنگ، کمربند، ژونه، چوب، چاقو، تَزمه، کفگیر، دمپایی، زیم ژارژر، لگد، مُژت.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و سوم زندانبان وقیحانه پوزخندی به زشتیِ درجههاش زد. - ESTJ نوبت توئه! دیکتاتور ایستاد. صدای دو رگه و اگزوز مانندش از بین دندونهای به هم چسبیدهش خارج شد. - من یه مامور اخراجیم. یه فراری بهم ۶ ضربه چاقو زد و من فقط تونستم ۵ ضربه بهش وارد کنم. از ویدیو یاد گرفتم که نقاط و رگهای حساس بدن آدمیزاد کجاها هستن تا با یه ضربه کارو در بیارم. - «چی؟ عملاً دارن قاتل پرورش میدن و به قتل تشویقش میکنن. ای نیمز کثیف!» نگاه دیکتاتور قابل فهم نبود؛ چرا که مشخص نبود ذاتاً چه آدمیه و توی دلش چه میگذره. و من که اشکهام خشک شده بودن و خشم جای غم رو گرفته بود. - INFJ پاشو! حتی عقل هم داشت توی سرم از شدت خشم منفجر میشد. چاکرا کف دستهاش رو به زمین چسباند و کمر راست کرد. ایستاد و با خشم به زندانبان خیره شد. - من یکی از موبدان آتشکده بودم. به لطف مدیتیشن مردم رو با انرژی چاکراهام درمان میکردم. ولی نیمز نیازی به آدمهایی مثل من نداشت. نیمز آدمهایی رو میخواست با چاکراهایی قفل. توی این چندین سال از ویدیوها، مدیتیشن معکوس رو آموختم. چیزی که چاکراهای من رو قفل میکرد تا از من گرگی بسازه که مثل سیستم نیمز خونخوار باشم. سپس طی حرکتی غیرقابل پیشبینی شده، دستهای مشت شدهش رو بالا آورد، انگشتهای وسطش رو مقابل زندانبان گرفت و به سمتش دوئید. و طی عمل غیرقابل پیشبینی شدهی دومش، انگشتهاش رو توی چشمهای زندانبان فرو کرد. صدای حین گفتن همه از روی شوک بود. و عربدهی زندانبان که تن همه رو لرزوند. - سربازا بیاین این پیر خرفتو ببرین انفرادی. و این بار چاکرا بود که پوزخند، نثارِ نگاه خیس و سرخ شدهی زندانبان کرد. انگار که با این حرکتش انتقام چند سال حبس خودش و همگی ما رو گرفت که اون قدر توی چشمهاش افتخار زبانه میکشید. دو سرباز وارد سلول شدن و چاکرا رو کشونکشون با خودشون بردن. هرچند چاکرا حتی خم به ابرو هم نیاورد، چه رسد به اعتراض. زندابنان حینی که چشمهاش رو با انگشتهاش میمالید، غرید. - ENTP پاشو! دلم فرو ریخت. من باید زخمم رو جلوی همه فریاد میزدم؟ خدایا مشکلت با من از کی شروع شد؟ خدایا چرا من رو به نقطهای رسوندی که دوست نداشتم حتی یه لحظهش رو تجربه کنم؟ خدایا چرا این دنیا میخواست نقطه ضعف من رو، لحظات پر از بیچارگی من رو به همه نشون بده؟ مردمکهای لرزونم رو به نگاه پر از نگرانی درصد دوختم. قبلاً برای درصد ماجرا رو تعریف کرده بودم، اما نه با جزئیات. هیچ دلم نمیخواست از عمق لحظاتی که گذروندم با خبر شه، اما..- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و دوم دلم میخواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش. صدای هقهام رو توی گلوم خفه کردم و به همسلولیها چشم دوختم. اونها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپلپ. رگِ پیشونی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپلپ که کف دستش رو روی دهنش میفشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه. و من که پا به پای لپلپ میگریستم. - «ساناز حس میکنم اون از همه بیشتر داره درد میکشه، حتی بیشتر از تو!» من هم چنین حسی نسبت به لپلپ داشتم. نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود. درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجهدار از چهارچوبش گذشت. صندلیای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. - INTJ پاشو و خلاصهای از علت و آموزشی که دیدی بده. درصد ایستاد. کلافه بود و دستهاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشمهاش رو بست. - بازهی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان. با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر میرسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت؟ - «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچهها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟» درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمیدونم چه حسی داشت ولی دلم میخواست دلداریش بدم. توی زمین هم آدمهای زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تموم میشدن و میمردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاه و یکم یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا میمردم و اون رو تجربه نمیکردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی زهرمارش رو از بین نمیبرد. به گفتهی درصد امروز ۱م ماه نَمهَب نیمزی یا همون بهمن زمینی، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمیکردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه. و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ. زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب. یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاهترین بخش اینترنت. و من الان داشتم مستندِ «راههای مقابله با متجاوز - قسمت اول: روشهای مبتدی» رو تماشا میکردم. حتی عقل هم از شدت شوک زبونش بند اومده بود، چه رسد به من. مقابل سه گوشهی دیوار، پاتوقِ همیشگیم نشسته بودم و تبلت رو بین انگشتهای لرزونم نگه داشته بودم. یه چشمم اشک بود و چشم دیگهم خون. نفسم بالا نمیاومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که میدوئید و مرتیکهای هم به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکهی اون روزی. - «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟» به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، همون مرتیکه! و اما صحنههایی که توی مستندِ خونین به تصویر در میاومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من و آخرین مورد فرو کردن شیشهی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه میشد؛ نه من. تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشتهام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. متاسفانه جلوی چشمهای همه داشتم زار میزدم. همه نگاهشون رو از تبلتهاشون گرفته و به من زل زده بودن. - «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟» واقعاً نمیدونستم. حقیقتاً این دنیا رو نمیفهمیدم. نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی میکردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه میکردن؟ - «ساناز آروم باش!» لحن عقل پر از مهر و همدردی بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش میکرد؟ - «بهت میگم آروم باش ساناز! بالاخره یه روزی نیمز و ناریا رو میشناسیم و شاید حتی درکش کردیم.» و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پنجاهم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی صورتش مینشوند، لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهنی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشمهاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوشهام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت میکنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو میفهمیدیم ۰ درصد میبود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند میزد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمیزد بلکه میکوبید؛ اون هم نه توی قفسهی سینهم، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونهی راستش گذاشته بود و توی نگاهم میدرخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش میتابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت میکرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئهی تیم بدبختکُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمیداد، میداد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم، چون شوک پشت شوک بهم فرو میرفت. شاید هم از مزایای پسر بودن، به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیکترین مسائل شستم رو میمکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو میمکیدم و با چشمهایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه میکردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خندهای با وضوح ۱۰۰ درصدی اما بیصدا. خدایا چقدر خندههای این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبندهی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خندهش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظهای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپشهاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چارهای جز اون حرکت نداشتم.- 125 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و نهم یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم. همسلولیها داشتن جاها رو برای خواب پهن میکردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جو میکردم. ناگهان لپلپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست. - جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو. - «جاتو پهن کردم بیا بخواب.» لبخندی به نگاهِ معصوم لپلپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همهی کارهام رو با لجاجت انجام میداد. و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشهی دیوار بخوابم. روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژهی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه. و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپلپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد. - «لپلپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو و درصد هم رنگ و هم ردهاین.» با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. هر چند در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمیرسیدن. - «بشکنه این دست که شوره. زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و سقف رو میپایید. رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم. - میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟ و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظهای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو توی گوشهام ترشح کرد. - ساعت اینجا از ۲۴ نیمهشب شروع میشه و به جای بیشتر شدن، کم میشه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر میگیره. توی نیمز شبها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه میخوریم و میریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمیگردیم. ۳ صبح ناهار میخوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو میگذرونیم و ساعت ۹ صبح شام میخوریم و میخوابیم. - «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دستهای لرزونم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکهی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو میشنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو میشنیدی و بازم خودتو به خواب میزدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم میشنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ میگم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمیکنه؟» صدای عقل دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ میداد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر میدادم. یک آن گویی انگشتی ناخونتیز از داخل جمجمهم توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد میکشید. به سمت لپلپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپلپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغضآلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر میکنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم میخواست بدن داشت، انگشتهام رو دور گردنش حلقه میکردم و بعد بر اثر فشار و خفگی توسط صاحبش، من به درک واصل میشد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالاییوار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صدای درصد رگههایی پررنگ از هیجان به گوش میرسید. چاکرا دستش رو روی شونهم گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت میکرد، مخصوصاً لپلپو.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
نامهی چهاردهم ایران، دخترِ اسطوره دوست من! مادرت، در وطنش، در نقطه به نقطهی کشورش قهرمانهای شاهنامه را درون هموطنانش دید. «ایران! من زنده موندم تا اونها رو ببینم و بشنوم که روزی از همگی اونها برات خواهم گفت. و وظیفهی تو اینه که بعد از مرگم یاد همهی اسطورههایی که بخاطرش وجود داری و نفس میکشی رو زنده نگه داری.»
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و هفتم ضربهی عوضیانهش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذرهای فکر به عواقبش، با دستهایی مشت شده به سمت لپلپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشکهاش داشت غرق میشد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم میکرد، غریدم. - چه غلطی میکنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامتتر بود. من کی جرعتدار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این میتونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان میگیره میخورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشمهای هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر میرسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش، خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسهی سینهم رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشمهام بیرون زد. خشمناک، از لای دندونهای روی هم قفل شدهم غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم، کلهم رو بین پاهاش، روی حساسترین نقطهی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربدهی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدادار روی لب نشوندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لبهایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپلپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهنهایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همهی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمیشد.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و ششم چاکرا دست روی دستهای لپلپ گذاشت و اون رو از خود آزاری منع کرد. و درصد که به جای لپلپ پاسخم رو داد. - وارونک، ظلم همه جا ستمه و دیکتاتور همه جا ستمکار، چه تو دنیای من چه دنیایی که تو ازش اومدی. پس از مکثی کوتاه، مابقی جملهش رو به گوش رسوند. - طبق شواهد دیکتاتور یه مامور اخراجیه که از یه مجرم ۶ ضربهی چاقو خورده. و این در صورتیه که خودش هم ۵ ضربه به پاهای اون شخص زده. سیستم نیمز هم کسی که بیگناهتر باشه رو محاکمه میکنه. و اون دیکتاتور همسلولی ماست و بیشترین آزار رو به لپلپ میرسونه. در کل در ۸۸ درصد اوقات همه رو کتک میزنه، از همسلولی گرفته تا مامور. فقط و فقط هم برای اینکه پاش به انفرادی بیفته. - «عجب پست فطرت آشغالی!» ابروهام رو به هم گره زدم و به لپلپ که داشت سفره رو جمع میکرد، چشم دوختم. یعنی کسی واقعاً جرعت پیدا میکرد که به معصومیت این بچه ضربه بزنه؟ دندونهام رو روی هم فشردم که از دید درصد پنهان نموند. وقفه رو جایز ندونستم و به کمک لپلپ شتافتم. پس از جمع شدن سفره، چاکرا ظرفها رو شُست و درصد همگی رو خشکاند. سلول به جز تخت و حمام به همه چیز مجهز بود؛ از ظرفشویی گرفته تا کمدهای شخصی. نیم ساعتی از زمانِ ناهار گذشته بود که یک آن درِ سلول گشوده شد و قامت مرد جوانی عظیم الجثه در ابعاد ۱ در ۲ توی چهارچوبش ظاهر شد؛ عرضاً یه متر پهنا داشت و طولاً دو متر قامت. با دیدنش آب دهنم رو قورت دادم. - «اندازهی فیله ساناز. وای از ترس مورمورم شد!» واقعاً عقل حق داشت بترسه.حقیقتاً عقل حق داشت بگرخه. دیکتاتور روی گردنش تتوی گرگ زده بود و زخم بزرگی روی صورتش داشت؛ زخمی برجسته و کهنه که از انتهای ابروی چپش تا روی چونهش کشیده شده بود. و لپلپ که پشت من ایستاده بود، به بازوم چنگ زده و اون رو محکم بین چنگالِ دستش میفشرد. دیکتاتور قدم به داخل سلول گذاشت و در پشت سرش بسته و قفل شد. نزدیکی در نشست و نگاهش رو داخلِ سلول بین همگی چرخوند. صدای خشنش توی هالهی خشکِ لحنش به گوش رسید. - لپلپ بیا اینجا ببینم! زمزمهی از ترسِ لپلپ رو شنیدم. بالاجبار بازوم رو رها کرد و نزدِ دیکتاتور رفت. و سلول که توی سکوت فرو رفته بود و از هیچکس، هیچ صدایی در نمیاومد. - شونههامو ماساژ بده. - «کثافت صداش شبیه اگزوز خاوره، خشنِ پست فطرت!» لپلپ تن لرزونش رو پشت دیکتاتور ایستاند و دستهای متزلزلش رو روی شونههای شدیداً پهن اون عوضی گذاشت. از دور توانِ بیرمقش رو میدیدم. دیکتاتور که انگار از عملکرد لپلپ راضی نبود، غرش کنان دست چپش رو بالا آورد و روی تنِ نحیف لپلپ خوابوند. و دستش که روی قفسهی سینه و صورتِ معصوم لپلپ نشست.- 125 پاسخ
-
- 6
-
-
-
اوا هانی
رنگم چه قشنگه
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهل و پنجم اشک توی چشمهام خشکید. و درصد که با لبخندی با وضوح ۵ درصد، روی گوشهی چپِ لبش نگاهم میکرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچهی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمهی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه میرفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو، رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشمهایی بیرون زده از کاسهشون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف میزنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لبهام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپلپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونهم چرخوندم و بدون اینکه تکونی به لبهام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیدهی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهرهم منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز، با همسلولیها هم سفره میشدم. چرا که روزهای پیش، لپلپ غذام رو تا سه گوشهی دیوار، به نزدم میآورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمیداشت، با لحنی صمیمی رو به هر سهی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقههم رو مهار کنم. بی توجه به اخمهای چاکرا، تعجبِ لپلپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز میخندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب میجوشونیم و سپس همهش رو بر میداریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایهای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل میداد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسهی من رو با ملاقهی داخلِ دستش پر از روغنآب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش گرفته رفته.» از توصیفات عقل خندهم گرفت اما حین مهارش با انزجار سری تکون دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نونی رو از توی سفره برداشت و برای کاسهی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لااقل آبگوشت مزهی بهتری نسبت به زهرمار مزهی قرمه سبزیهاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آبروغن جوشیده و نون تلیت شده بود. پس از غذا لپلپ حینی که کثیفی دور دهنش رو میزدود، با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریهای نمایشی به موهای فرفریش چنگ زد. - دیکتاتور؟- 125 پاسخ
-
- 6
-
-