-
تعداد ارسال ها
604 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و هفتم ۴ روز زیرِ شکنجهی جسمانی و روانی گذشت و رفت. شاید هم باید بگم خزید و رفت؛ چرا که هر روزش به اندازهی ۱۰ روز میگذشت. ۴ روز دردِ فیزیکی و تحقیر روانی، دقیقاً به اندازهی ۴۰ روز گذشت. کل این چهارِ چهل روزه، با یه لباس زیر از سقف آویزون بودم. هوای شکنجهگاه سرد بود، اما بدنم به لطف سوزشِ رد تسمههایی که چندساعت یکبار روی تن و بدن خیسم مینشست، گرم میشد. خداروشکر حداقل برای دمای بدنم و گرمایش اتاق خوب برنامهریزی کرده بودن؛ چون هوا هر لحظه سوزان و گرم بود، جوری که هر لحظه آرزوی هلاک شدن داشتم. و عوضی که این زجر دهیهای جسمانی براش کافی نبود؛ چرا که مدام بهم آب میخوروند و شکمم رو پر میکرد، تا وقتی شوکر رو به نافم میچسبوند، خودم رو خیس کنم. مرتیکه این کار رو فقط برای شکستنِ غرور و تحقیر کردنم انجام میداد، همین! حتی لذت بردنش از درد کشیدنم، بیشتر از روشهای شکنجهش زجرناک بود؛ اون به درد کشیدنم میخندید و همه رو به تمسخر میگرفت. - «بمیرم برات.. بمیرم!» لبهام روی هم فشردم تا چونهم نلرزه. خیلی برای عقل متاسف بودم؛ اون باید عقلِ یه آدم بهتر میبود، نه من! عقلِ یه آدمی که الان توی دنیای خودش، توی خونهی خودش، توی اتاق خودش بود، نه من! - «نه سانازم، من افتخار میکنم که تو سر توئم! تو بخاطر یکی دیگه همهی اینارو تحمل کردی.. مطمئنم اگه میدونستی شعارِ ناریا نه به اعتراضِ مسالمت آمیزه که اونجوری برنامه ریزی نمیکردی.. اگه میدونستی اونا اینقد وحشین که زندانیای دست خالی رو شیر نمیکردی.. مشکل از تو نیست.. مشکل از این سیستم خونخوار و گرگخواهه.. تو برای من قهرمانی.. قهرمانی که تا الان منو زنده نگه داشت.. اگه تو نبودی، منی وجود نداشت.» یعنی حق با عقل بود؟ من، من دیگه ذهنم نمیکشید. مغزم هم سِر شده بود و چیزی نمیفهمید؛ درست مثل دستهام، درست مثل تمومِ بدنم. چهار روزِ تموم از مچهام آویزون بودم و حالا قادر به تکون دادنشون نبودم. در حدی که لباسهای تنم رو یه زندانبان برام پوشوند. به قدری هم با سطل آب روی کاسهی زانوهام کوبیده بود، دیگه روی زانوهام هم نمیتونستم بایستم. حالا هم روی ویلچر نشسته بودم و کیسهی مشکی روی سرم قرار داشت. داشتم به سلول برمیگشتم؛ هرچند دلم نمیخواست همسلولیها، به ویژه درصد من رو توی این وضعیت ببینن. اشکهای روی صورتم مزاحم بودن و نمیتونستم پاکشون کنم؛ انگار که به فلج موقت گرفتار شده بودم و نمیشد ازش گریخت. صدای باز و بسته شدن در به گوشم رسید. دستِ زندانبان روی بازوم حلقه شد و من رو با خشونت ایستاند و سپس روی زمین سقوط کردم. اما دیگه درد نداشتم. بدنم دیگه درد رو نمیفهمید. بدنم فقط حرکات رو حدس میزد، همین! صدای گریهی لپلپ و داد و فریاد درصد رو از زیر کیسه میشنیدم؛ احتمالاً داشت با زندانبان بابتِ رفتارش با من بحث میکرد. کیسه از روی صورتم برداشته شد و صورتِ غیرعادی درصد توی قابِ نگاهم نقش بست. چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا انقدر بهم ریخته و داغون به نظر میرسید؟ کلافه فریاد کشید. - چرا با ویلچر آوردنت؟ مگه نمیتونی راه بری؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. لبهاش رو روی هم فشرد اما چند قطره اشک همزمان روی گونههاش جاری شدن. چاکرا: جاشو جمع کردم، درصد بیارش اینجا. صدای چاکرا هم انگار صدای حینِ گریه بود. درصد خیسی صورتش رو به شونههاش مالید و من رو با لطافت توی آغوشش گرفت. روی زانوهاش قدم برداشت و من روی توی جام نشوند. نگاهم به لپلپ که جلوی دهنش رو گرفته بود تا صدای گریهش خفه شه، افتاد. لبخندی روی لبهام نشست؛ خوشحال بودم حالش خوب بود، البته اگه پیشونی باندپیچی شدهش رو فاکتور میگرفتیم. - «دیدی الکی نگرانش بودی؟ بهت نگفتم که دیکتاتور دیگه نمیذاره اتفاقی برای لپلپ بیفته؟ بقیه هم خوبن.. ببین!» طبق گفتههای عقل حال همگی خوب بود؛ درصد، چاکرا، لپلپ و حتی دیکتاتور. سرم رو پایین انداختم و زمزمهوار پرسیدم. - از اون زندانیِ مصدوم خبر ندارین؟ صدای بغضآلود دیکتاتور به گوشم رسید. - امروز برگشت سلولش ولی تو.. تو.. حرفش رو خورد و جملهش رو ادامه نداد. شاید به عنوان یه مامورِ اخراجی حدس میزد چهها که به من نگذشته! اما مگه اهمیت داشت؟ مهم رده سبز بود که سالم و سلامت داشت نفس میکشید. تبسمی روی لبهام نشست و اینبار لبخندم از ته دل بود؛ چرا که این همه شکنجه بیثمر نبوده. - بزارین استراحت کنه. درصد بود که میخواست دورم رو خالی کنن. حقیقتاً خودم هم حس خفگی بهم دست داده بود. - وارو.. رد نگاهش رو گرفتم و به پای چپم رسیدم. مردمکهاش توی قطراتِ غرق در اشکش، به دوتا انگشت شست و انگشت دوم پام خیره بودن. مامور عوضی دوتا از ناخونهام رو بخاطر کینهای بودنش سر تف انداختم روی صورتش، کشیده بود.- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و ششم با احساس انجماد ناگهانی توی کل وجودم، بدنم لرزید و چشمهام ناگهان گشوده شدن. همون مامور درجهداری بود که قبل از، از هوش رفتنم بهش التماس میکردم. سطل به دست و با نیشخند تمسخرآمیز بهم زل زده بود. و من که طنابی دورِ مچ دستهام گره خورده بود و از سقف آویزون بودم. توی یه اتاق تاریک که تنها نور موجود، لامپ نصب شده روی دیوارِ مقابلم بود. - «سانازم، الهی بمیرم برات!» از لحن عقل و گرفتگی صداش بغض کردم. - حال اون رده سبز چطوره؟ مامور سطل رو پرتاب کرد. سپس کف دو دستش رو به میزِ پشت سرش چسبوند. - داری با زندگی دست و پنجه نرم میکنی و نگران یکی دیگهای؟ درسته! من هر لحظه امکان داشت بمیرم، اما زنده بودن شخص دیگهای مهمتر از جان خودم بود؛ چرا که من مثل اونها وجدان خفته نبودم! دندونهام رو روی هم فشردم و از لابهلای فشردگیِ سفت دندونهام غریدم. - پرسیدم حالش چطوره؟ یک آن به چیزی روی میز چنگ زد و به سمتم جهید. و اون لحظه بود که عربدهم، گلوی گرفتهم رو سوزوند و ازش خارج شد. جریانِ برق از نافم توی کلِ شکمم پیچید. درد شوکر فراتر از تصورم بود؛ حس میکردم دارم به سمتِ مرگ میدوئم و اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. بر اثر انقباض شدید عضلاتم، اختیار مثانه و کنترل ادرارم از من ربوده شد. - هنوزم به فکر یکی دیگهای؟ چشمهای گرد شدهم رو بهش دوختم. اطمینان داشتم که پر از رگههای خونین شده. غریدم؛ بیتوجه به کاری که بدنم باهام کرده بود، بیتوجه به این تحقیری که مقصرش اون و شوکر بود. دیگه نمیخواستم بیشتر از این شکننده به نظر برسم. توسریخوری کافی بود، نبود؟ - پرسیدم حالش چطوره؟ مامور انگشت کثیفش رو روی گونهم گذاشت. - مُرده ولی بیهوشه. پس هنوز زنده بود. و کاش زودتر به هوش میاومد! انگشتش رو با لطافت از روی گونهم تا گردنم کشید. حالت تهوع بهم دست داد. داشت پایینتر میرفت که با حرکت سرم مانعش شدم. کمی فاصله گرفت و با تمسخر گفت: - گرایشم نیستی! پروندت رو دیدم، اگه عمل تغییر جنسیت نداشتی، اون وقت ازت لذت میبردم.. آخه خیلی وسوسه برانگیزی! بزاق داشته و نداشتهی دهنِ کاملاً خشکم رو توی صورتِ بی شرمش تف کردم. - پس واسهی همینه که این قانونو گذاشتین؟ چون همجنسای من توی زندانتون از دستِ امنیت، امنیت نداشتن.. هوم؟ حینی که صورتش رو با آستینش خشک میکرد، بیشرمانه خندید. عوضی توی چند اینچی صورتم قهقهه میزد و بوی تعفنِ دهنش داشت موجب بهم خوردگی حالم میشد؛ دهن لعنتیش مثل آشپزهای داخلِ آشپزخونه، بوی خون میداد. شوکر رو دوباره روی نافم قرار داد. - بخاطر یه آدم آشوبگر این وضعیتو تحمل میکنی؟ پیشونی اخمآلودم رو توی چند سانتی از پیشونیش نگه داشتم و چشمهای پر از خشمم رو مقابل نگاه کنجکاوش. سینهم سرشار از نفرت و خشم بود؛ انقدر که تنفسم رو سنگین کرده بودن. تمومِ هر دو رو با سنگینی وجودشون، به لحنم انتقال دادم. - اگه پروندم رو دیدی پس میدونی من بیماری وارونگی دارم. من زبونمم وارونست، پس صدام رو ضبط کن و انقدر بهش گوش کن تا رمزگشاییش کنی.. آتیش نامرئی احساساتِ اون لحظهم رو از طریق نفسهام بیرون دادم و غریدم. - من مثلِ تو یه ستمکار نیستم و برای من یه نفر هم یه نفره.. چه زنده، چه مرده، چه توی کما و چه زخمی و مطمئن باش که به نفعته منو همین الان بکشی چون در غیر این صورت دوباره به سراغت میام و اون لحظه مطمئن میشم که انتقام اون دردی که به زندانیا دادی رو ازت بگیرم. تموم مدت چشمهای ریز شده و خشمناکش بهم زل زده بودن. یک آن دستش رو وحشیانه به سمت یقهم برد و با خشونت توی تنم جرش داد. به سمت سطل رها شده رفت و بلندش کرد. تا ظرفشویی که همون نزدیکیها بود، گام برداشت. دقایقی توی سکوت و تنها صدای پر شدن سطل گذشت. پس از اون تا چند قدمیم اومد، سطل رو بالای سرم گرفت و روم خالی کرد. آبش ولرم بود و قصدش نامعلوم. بعد از خالی کردن آب روی بالای تنهی عریانم به سمت میز رفت و تسمه به دست برگشت. اون تسمه میزد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، فقط فریاد میکشیدم. اون تسمه میزد، روی تن و بدنِ خیس و عریانِ من و من، حتی یکبار هم تمنا به امتناع نکردم. میسوخت، اما سوزشِ خواهش از فردی مثل اون، قطع به یقین فراتر بود. جان خودم فقط در میان بود و میشد تحملش کرد. قرار نبود کسی بابتِ به التماس نیوفتادنم جانش گرفته شه، کسی جز خودم. و من حاضر بودم بمیرم اما برای جانِ خودم به این کفتار زاده خواهش نکنم. - «کاش من جای تو بودم.. سانازم دردت به جونم.. کاش من جای تو تمومِ اینارو تجربه میکنم.. بمیرم برات سانازم.»- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این متن رو هم لطفا روی عکس باشه (ریز اما قابل خوندن) تو تکامل یافتی و من تناسخ تا تو به ثمر برسی و من به تو، گیلاسم برسم- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اره عزیزم، منم نظرم روی همونه تراژدیکتره و چهره مرد پر از حسرته (🖤🕊️🌸)- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد دلنوشتهی گیتیام برای گیلاس | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سـانـاز پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام من بازم مزاحم شدم. @سایان https://forum.98ia.net/topic/5672-دلنوشتهی-گیتیام-برای-گیلاس-yammakh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comments- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و ششم گیلاسجان، بوی عطر گلبرگهایت در مشامم میپیچد. اشکهایم راهشان را گرفتهاند و در آخرین نفسهایم همراهمیام میکنند. چقدر در حسرت این لحظه بودم و حال تجربهاش چیزی فراتر از تصوراتم است. بالأخره این قلب پیشکشی شده آرام گرفته، بالأخره آرامش به این سنگ تزریق شده. آری گیلاس پریروی من، «من» تمام این مدت همان سنگ بود و حال در جامهی یک آدمیزاد میان شاخههایت عاشقانه احاطه شده. و این من، تا آخرین روز حیاتِ زمین در آغوش تو، درخت گیلاس من، مدفون خواهم ماند. گیلاس من، آغوش تو، آرامگاه ابدی این سنگ خواهد بود. پایان
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و پنجم گیلاس عزیزتر از جانم، به یاد داری که گفته بودم دلم میخواهد پایانم در آغوش تو و مدفون در زیر گلبرگهای تو باشد؟ امروز همان لحظهی موعود است. حینی که پشت به تنهات تکیه دادهام به افق پر از مه خیرهام. گلبرگهایت چون باران رقصانرقصان در پروازند. دقت کردهای هربار نزدیک نزدت بودم در حال شکوفایی بودی؟ هرچند هرگز ثمرهات را ندیدم. شاید تو نیز همانند من چشمانت در انتظار من بود. اگر چنین است نشانم دِه. یکآن شگفتزده شدم. گیلاسجانم با شاخههایت مرا در آغوش کشیدی؟
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و سوم گیلاسجان، میدانم امروز پایان است. دارم از روی صخره بالا میآیم. دیگر هیچچیز جلودار من نیست. گیلاس عزیزم، بالأخره رسیدم. کاش هزاران چشم داشتم برای دیدنت، مگر دو چشم کافیست؟ چون همیشه باشکوه و زیبایی! حال در یک قدمیات ایستادهام. دست روی تنهات میگذارم و تمام خاطراتم از جلوی چشمانم عبور میکند؛ تمام دوران تکاملت و تمام تناسخهایم. قطرهای اشک روی گونهی چروکیدهام سر میخورد. فقط یک قطره است اما به سنگینی تمام غمها و رنجهایم. گیلاس، باورم نمیشود؛ این واقعا خود تو هستی. من بالاخره به تو رسیدم؟
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و دوم گیلاس من، خلقت جوری برنامهریزی شده که آدمیزاد نمیداند چه بود تا به آن نقطه رسید. من نیز تا فرتوت شدنم چیزی نمیدانستم اما در همهی رویاهایم، بذری را میدیدم که درختی باشکوه شده و در کابوسهایم هربار نقش کسی را داشتم که میخواست به تو برسد؛ و هر بار در آخرین لحظه شکست میخورد. تو را به یاد نداشتم اما خاطرت مرا نقاش و شاعر ساخت. تو را هر روز و هر لحظه روی در و دیوار خانه و کاغذهایم طرح میزدم. تو را هر روز و هر لحظه درونِ مصرعهای اشعارم جای میدادم. تو برایم یک آشنا بودی، آشنایی که نمیشناختمش.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهل و یکم اینک گیلاس جان، تمام بود و نبودها است و نیست شدهاند؛ در آخرین تولد، در آخرین تناسخ و برای اتمام این تکامل. حال، عصا به دست به سویت راه افتادهام. گیلاس جانم، میدانی چه بر من گذشت تا به این نقطه رسیدم؟ سنگی که خاک شد، خاکی که در دل گل جای گرفت، گلی که پروانه شد، پروانهای که پرنده شد و پرندهای که شکار آدمیزاد. آدمیزادی که پرنده را خورد و وجود من درون جنینش دمیده شد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی چهلم گیلاس، میدانستم که دیگر اشک ریختن و گله کردن نیز زخمهای این قلب را مداوا نمیکند. دوباره شکست و دوباره محروم شدن از تو نصیبم شده بود. گیلاس، به گمانت برای همه رسم روزگار چنین است؟ همهی عاشقان را از معشوقان خود جدا میسازد یا من تنها بازیچهی خلقت بودم؟ و غم که مرا شاعر ساخته بود. خدایا اگر قرار بود چنین کنی چرا آن روز نزد من آوردیاش؟ اگر هم آوردیاش، لااقل قلب سنگ را به ضربان نمیانداختیاش. خدایا نکند پیش از سنگ بودن گناهکار بودم؟ آخر این همه رنج منطقی نیست.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و نهم گیلاس باشکوه من، مقابلت ایستاده و محو تماشایت بودم. تمام زیباییهای عالم را ناجوانمردانه از آن خود کرده بودی. دلم داشت به سوی آغوش کشیدنت پر میکشید. فقط چند بال دیگر! فقط چند بال دیگر میان من و تو فاصله بود! یک، دو، س... ! چه شد؟ دوباره چه شد؟ پرم سوراخ شده بود، تیر میکشید. و خون! گویی روزگار دست از سرم برنداشته بود. کاش رهایم میکرد. کاش میگذاشت یکبار، فقط و فقط یکبار حسرت به دلم نماند. اما ماند! شاهد سقوط خود بودم؛ چشم در چشم تو و زیر باران گلبرگهای شکوفههایت. گویی تمام دنیا ثابت بود و فقط من سقوط میکردم؛ رو به پایین و از لابهلای صورتی گلبرگهایت.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و هشتم گیلاس جان، سنگِ پرنده با آن قلب پیشکشی شده، بالأخره لانهاش را ترک ساخت و سوی تو را گرفت. پر زدم، بال زدم و نزدیک و نزدیکترت شدم. هر چه جلوتر میآمدم پریرختر به دیده میرسیدی. در میان آن مه ملیح، روی صخرههای سنگی، تک درخت گیلاسی بودی و گلبرگهای صورتیات همانند نمنم مهربان باران، رقصانرقصان به سمت زمین میرفتند. دیدنت در آن صحنه، پس از آن همه حادثه دوباره مرا به حیات پیشینم بازگرداند. گویی در حال خفه شدن بودم و ناگه تو چون هوا پیدایت شد؛ تا ریههایم دویدی و اجازه ندادی غرق نبودت شوم. گیلاس، تو همیشه انگیزهی دم و بازدمهای منِ سنگ بودی و تمام اوقاتی که جان دادن آرزویم بود، حضورت مانع از آن میشد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و هفتم گیلاس، گذر زمان ثابت کرد که قلبداران توان پشت سر گذاشتن و اتمام بخشاندن به غم را ندارند و در عوض میتوانند فقط با آن کنار بیایند. من نیز با نبود مادر خوش بال و پرم کنار آمده بودم؛ آری او دیگر نبود! هرچند حیات من هنوز به ختم خویش نرسیده؛ هنوز به خانهام، تو، نرسیده بودم. گیلاس، یقین داشتم که خان آخر است و در انتهایش تو قرار داری. تمام وجودم در ذوق رسیدن به تو آرام و قرار نداشت. بالأخره قرار بود حسرت از دلم پر بکشد و حضورت جایگزینش شود، اما دلشوره رهایم نمیکرد.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و ششم گیلاس، چند روزی پس از، از دست دادن مادرم در خلاء بودم و توانایی تحرک بخشیدن به حتی یک پرم را هم نداشتم. سرم پر از خالی بود و شب و روز میگریستم. اگر تو را نداشتم به قطع یقین به مادرم میپیوستم. تو تنها انگیزهی من برای این دم و بازدمها بودی، اما به این اشک ریختنها نیازِ شدیدی داشتم؛ آخر نیمی از جانم کنده شده بود، مگر میتوانستم بیاهمیت از مرگِ مادرم رد شوم؟ تو میتوانی به خاک پشت کنی؟ خاکی که تمام زندگیاش را صرف جای دادن و رشد دادنت کرد! مادرِ من نیز چون همان دایهات، خاک، بود. گیلاس، گاهی به این میاندیشم که سنگ بودن چه کم داشت؟ آخر گیلاس جانم، تناسخ دردناک است. اما برای تو تمامش را تحمل و پشت سر میگذارم.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و پنجم گیلاس عزیزم، مادر داشتن حسِ نابی را به وجودم تزریق میکرد. او نگذاشت من برای همیشه تمام شوم و مرا دوباره به دنیایت بازگرداند، اما تمام ماجرا این نبود! او به من جوری رسیدگی میکرد که با یاد هرکدام میتوانم روزها بگریم. وقتی باران میبارید مرا زیر بال و پرهایش پنهان میساخت که مبادا ذرهای خیس شوم. هرگاه گرسنه بودم به خستگی و درد بالهایش بیاعتنایی میکرد تا برایم ذرهای طعام بیابد. او به من پرواز را آموخت و آخرین خاطرهای که از او به یاد میآورم این است؛ ماری سبز وارد لانهمان شد و مادرم برای محافظت از من جان داد. گیلاس، مادر داشتن به اندازهی دوست داشتنت زیبا به نگاهِ دلم میآمد. آری، قابل مقایسه نیستید اما او نیز برایم چون تو و در مقامی دیگر باشکوه بود. گیلاس جانم، ای کاش همه چیز همیشگی میبودند؛ تو و مادر خوش بال و پرم، اما افسوس!
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و چهارم گیلاس، باورت میشود؟ روزگاری پروانهای پر زد و سقوط کرد. پرندهای آمد و پروانهی بیجان که نه، بلکه پروانهی کمجان را خورد و شد یکی از قاتلین او! اما همه چیز در آنجا خاتمه نیافت و آن پرنده دوباره پروانه را به دنیا آورد. جوجه را طعام داد، او را تا بلوغ تربیت و همراهی کرد و در نهایت پرواز را به جوجهاش آموخت. گیلاس، دشمنِ من مادر من شده بود و شکست من داشت پیروزی من میشد. اینان حیرتانگیزترین صحنههای عمرم بودند. من برای تو آغاز کردم و در مسیرت راز جهانمان را کشف.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و دوم گیلاس، تا به حال چشمانت به تو دروغ گفتهاند؟ آخر تصاویر درون قاب این دیدگان واقعی به نظر نمیرسند! آن پرنده که به تن و بدن پروانهای من نوک میزد، حال منقارهایش را به هم میکوبید و لحظه به لحظه به سویم نزدیکتر میشد. وحشت در تمام تنم این سو و آن سو میدوید. میخواست مرا بخورد؟ عذاب من این بود؟ یک آن دهان گشود و غذای جویده شدهی درون منقارش را به زور در حلق من فرو ریخت. چه؟ چشم به سمت پایین دواندم؛ خبری از مرگ نبود! من نیز در جسم جوجهای تازه از تخم درآمده در لانهای نفس میکشیدم.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سی و یکم گیلاس جانِ من، دیگر فرصتی نداشتم پس گشودن این چشمها چه دردی از من دوا میکرد؟ مگر مهم بود که پس از مرگ چه بر سرم میآید؟ من، تنها یک چیز از زندگیام میخواستم، تنها یک چیز! و گویی سزاوارش نبودم. عزم خویش را جزم کردم، میخواستم شخصاََ از خدا جویا شوم که چه کسانی شایستهی خوشبختیاند و چرا من جزو آن دسته نیستم! پس دیدگانم را به سوی پس از مرگم گشودم اما چیزی که میدیدم قابل باور نبود!
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی سیام به شانس اعتقاد ندارم اما اگر میداشتم قطع به یقین یکی از بد اقبالترینان میبودم. مگر میشود در آخرین ثانیههای دقیقهی آخر، همهچیز به این صورت خراب شود؟ آن پرنده از جانم چه میخواست؟ با منقارِ تیزش در حال تکهپاره ساختن تار و پودِ وجودم بود. اصلاََ مگر چیزی از من باقی مانده بود؟ گیلاس، در اوج خواستن بریده بودم. گویی قرار بود برای این دل تا ابد حسرت باقی بمانی. من دوباره به رسم روزگار باخته بودم. و دوباره اندوه، دوباره زجر و این بار مرگ سهم من بود. دلم میخواست دیگر نه ببینم و نه بشنوم، پس پلکهایم را به اندازهی تمام غیض و نارضایتیام، سفت روی هم فشار میدادم تا حیاتم را با چنین احساساتی به سرچشمه پس داده باشم.
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی بیست و نهم گیلاس، دنیا تا چه حد میتواند ناجوانمرد باشد؟ گلولهای یخی از سوی ابرها به بالِ من آسیب زد، تکهای از آن را کَند و من، حینی که اشکهای داغم قلبِ گلولهها را میسوزاند، شاهدِ سقوطِ خود بودم! نیمهجان روی زمین افتادم. چشمان کمسویم روی تو قفل بودند و آخرین نفسهایم را میکشیدم. گیلاس، این جهان نامرد است! با بالی نصف و نیمه روی زمین افتاده بودم. تو را میدیدم، اینبار با چشمانِ روی صورتم و نه نگاههای دلم! هرچند چه فایده، چرا که حتی نمیتوانستم یک بند از یکی پاهایم را تکان دهم!
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی بیست و هشتم گیلاسروی من، هیچ چیزی نمیتواند جلوی من را بگیرد. و همین سخن کافی بود تا ابرهای سیاه لبخندِ شیطانیشان را رعد بزنند و قطراتشان را شلاقانه به زمین بکوبند. اما من نگاهم را به تو دوخته بودم و پر میزدم. چیزی تا رسیدن نمانده بود! گویی آسمان کافی ندانست و قطراتش را مشت ساخت؛ مشتهایی سفت از جنس یخ. گیلاس من، عجب رسمی دارد این روزگار! فقط یکی از آن یخگلولهها کافی بود تا همه چیز تمام شود!
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی بیست و هفتم درختِ من، امروز پایان داستانِ صبرِ این مجنون است. عاقبت امروز به تو خواهم رسید و هزاران هزار دفعه، به دورت خواهم گشت. این نفسنفس زدن تنها نشان از امروز دارد. پیله را کنار زدم و از درونش خارج شدم. نگاهم قفل تو بود و حتی برایم مهم نبود پروانه شدن چه حسی دارد و یا حتی پرواز چه در پی! تنها هدفم راه افتادن بود و مدام پرهای سفیدم را تکانتکان میدادم. تنها چند فرسخ بین من و تو فاصله بود. مگر میشد من تواناییاش را داشته باشم و آن فاصله را به صفر نرسانم؟
- 44 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸شکوفهی بیست و ششم با طراوت من، در پوست خود نمیگنجم! بالأخره پیله کردم. حال باید تا از پیله درآمدن و پروانه شدن بردباری کنم. تا آن زمان قربان صدقهات میروم. اینروزها درگیر پیدایش دوبارهام بودم و ذوق دیدنت مرا کور و کر ساخته بود. پس بگذار ببینمت! میخواهم تو را با واژهای متفاوت وصف کنم؛ تو تنها تبسمِ منی! هرگاه چشم به سویت میدوزم، تصاویری متحرک پیدرپی در ذهنم نقش میبندند. از بذرِ گلگلون لپ بودنت تا جوانهای با برگکهای خرگوشی روی سرش. از تنها شکوفهی صورتی دوران نونهالیات تا نهالی بالغ شدنت. برای همینهاست که میگویم تنها تبسم منی؛ چرا که علاوه بر خودت، خاطراتت نیز مرا مدهوش خود میکنند! کاش سالهای درخت شدنت را هم میدیدم ولیکن افسوس!
- 44 پاسخ
-
- 1
-