رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. پارت نود و نهم با چاقو، کف پای شکنجه‌گر رو خط‌خطی کردم. آخ که عربده‌هاش چقدر روحم رو از انتقام و خشم جلا می‌دادن. سپس دستش رو باز کردم؛ که به سقوطش روی زمین، درود فرستاد. اسلحه رو توسط بندِ سیاهش به گردنم آویختم. به سمت میز رفتم، خم شدم و دبه‌ی نفت رو از زیرش بیرون کشیدم. سپس پاکت سیگار و جعبه‌ی کبریت رو از روی میز چنگ زدم و حینی که به سمت در می‌رفتم، سرم رو به سمت شونه‌ی چپم چرخوندم تا شکنجه‌گر آش و لاش شده رو مخاطب قرار بدم. - اگه نمی‌خوای آتیش بگیری، فرار کن. از گوشه‌ی چشم دیدم که چجوری هراسان، تنِ خونین و سرخش رو روی زمین می‌خزونه. با خنده و سرخوشی قفل رو گشودم و از چهارچوب در گذر کردم. از راهرو گذشتم و رو به مامورهای زمین‌گیر شده گفتم: - اگه نمی‌خواین آتیش بگیرین، فرار کنین. سپس بی توجه به درصد که مدام صدام می‌زد، به سمتِ پله‌ها دوئیدم. تا طبقه‌ی آخر رو یه نفس بالا رفتم. در دبه رو گشودم و بنزین رو توی نقطه به نقطه‌ی ساختمون پاشیدم. روی زمین زانو زدم و جعبه‌ی کبریت رو گشودم. یکی رو آتیش زدم و روی زمینِ خیس از بنزین انداختم؛ که در کسری از ثانیه آتیش شعله کشید. روی زانوی چپم نشستم. درِ پاکت رو باز کردم و یه نخ سیگار بیرون آوردم. سیگار رو بین دندون‌هام گرفتم و به سمت شعله‌ی آتیش خم شدم. پس از اینکه سیگارم روشن شد، ایستادم. از بابت کام عمیقی از که سیگار گرفتم، ریه‌م پر دود شد و به سرفه‌ افتادم. اما خودم رو نباختم و جلوش رو گرفتم. من باید تا آخرِش خفن می‌موندم؛ حتی اگه این اولین باری بود که سیگار دود می‌کردم، باید توی کام گرفتن و حبس کردن دود هم حرفه‌ای می‌بودم. سیگار به دست پا تند کردم و از پله‌ها پایین اومدم. هیچ ماموری دیده نمی‌شد؛ فقط ردِ خون از اون‌ها به جا بود. - «رد خونی که از خَزِش میاد.» پوزخندی روی لب‌هام نشوندم؛ درسته، همگی خزیده بودن. یک‌آن دستی دورِ مچِ چپم گره خورد. و من رو به وادار به دوئیدن و خروج از ساختمان کرد. و صاحبِ اون دست، شخصی جز درصد نبود. حین بیرون رفتن، هر دو مجبور شدیم پا روی شکنجه‌گر بذاریم. خب می‌خواست توی چهارچوب خروجی، در حال خزیدن و فرار نباشه. - «هم این‌ وَرِش، هم اون وَرِش کلی جا برای رد شدن بود ها!» شونه‌ای بالا انداختم، اصلاً از قصد لهش کرده بودم و حقیقتاً صدای فریادش هم روحم رو حینِ نوازش بوسیده بود. مچم توی دست درصد، عاشقانه دوئیدیم و از ساختمان شعله‌ور شده و پر از سیاه‌دود خارج شدیم. مامورها، مدیر زیپ‌باز و شکنجه‌گر، همگی توی محوطه‌ بیرون از ساختمان درازکش افتاده بودن. توی چند متری از ساختمان و ناجماعتِ نیمه‌جان ایستاده بودیم، ساختمانِ گرفتار توی آتیش رو می‌نگریستیم. و عجب منظره‌ی زیبایی بود؛ سرخ، زرد، نارنجی. انگار که بهارِ ظلم، از پاییزِ خشم شیطان شکست خورده بود. - «این ادبیات رمانتیکت به این خشونتت نمی‌خوره ها!» بی توجه به عقل، پاکت سیگار و جعبه‌ی کبریت رو به سمت درصد گرفتم. اون هم توی سکوت سیگاری بیرون کشید و بینِ لب‌هاش نگه داشت. سپس توسط کبریت روشنش کرد. نگاهم رو از کام عمیقش گرفته و به ساختمان دوختم. - اون زیپ‌باز هم آش خورد؟ - آره! - عالیه! سپس از سیگارم کام گرفتم. کسی نبود جلوم رو بگیره؛ رسماً برای جلوگیری از کم آوردن و سرفه نزدن داشتم جان می‌دادم. - «تو از رو نمی‌ری.» اما از رو نمی‌رفتم! یک آن ساختمان «بمب»گویان منفجر شد. و عاشقانه‌ترین گفت و گوی درصد با شیطانِ درونم رو توی سوزان‌ترین صحنه‌ی انفجاری رقم زد. تهِ سیگار رو روی زمین انداختم و با کفِ کفشم خاموشش کردم. - برگردیم سلول. درصد بدون اینکه چشم از آتیش بگیره، سرش رو تکون داد. من هم لبخندی دندون‌نما روی لب‌هام نشوندم و دستم رو دور دستش حلقه زدم. بند اسلحه رو از دور گردنم درآوردم و اون رو با احتیاط روی زمین انداختم. حالا که شورش و قیامم به پایانش رسیده بود، باید به خونه، سلول، برمی‌گشتیم. - «چی؟ مگه نمی‌خوای فرار کنی؟» سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. کجا می‌رفتم؟ اون سلول تنها خونه‌ی من و هم‌سلولی‌ها تنها خانواده‌ی من توی این دنیا بودن. من برای اون‌ها، من برای هم‌زندانی‌ها خودم رو به آب و آتیش زده بودم تا بتونم این ناعدالتی رو از بین ببرم. من توی فراخوانِ آشپزی شرکت کردم، من آشپز برتر فراخوان شدم، من به آشپزخونه پا گذاشتم، من دستور پخت‌هام رو دادم، من اعتراض کردم، من شکنجه شدم، من همه‌شون رو مسموم کردم، من رئیسِ سرکوب‌گرها رو شکنجه دادم، من شورش کردم و من شیطان شدم؛ تنها برای یه چیز: «تقدیم سیریِ خوشمزه و سیرابیِ گوارا به افراد موردِ علاقه‌ و هم‌نوعم». حالا هم باید برمی‌گشتم و منتظرِ نتیجه‌ش می‌موندم. اطمینان داشتم چیزِ خوبی قراره نصیب همگی بشه؛ چون من به زبون و روش خودشون باهاشون مقابله کرده بودم.
  2. پارت نود و هشتم انتهای راهرو یه در قرمز وجود داشت. در رو گشودم. سرم رو از لای در عبور دادم. انگشتِ اشاره‌ و وسطم رو تا کردم و حینی که لبخند دندون‌نمای شیطانی روی لب‌هام منگنه می‌زدم، صدام رو بلند کردم. - تق‌تق! جنابِ شکنجه‌گر کجایی؟ اع غرق در خونی؟ آخی! بدنم رو هم از چهارچوب در عبور دادم. در رو بستم و قفلش کردم. نباید کسی مزاحم این لحظاتِ عاشقانه‌ی من با معشوقه‌م «شکنجه» می‌شد. شکنجه‌گر، ماموری که دستور سرکوب رو داده بود، روی زانوهاش افتاده بود. دست‌هاش رو به میز تکیه داده بود و خون بالا می‌آورد. به سمتش گام برداشتم. دستم رو با نوازش روی موهاش کشیدم و یک‌آن بهشون چنگ زدم. - یادته ازم خون کشیدی و نوشیدی؟ کاری کردم همونارو بالا بیاری.. عزیزم! موهاش رو بیشتر فشردم. - اومدم خونمو پس بگیرم. خونم نباید تو معده‌ی توی آشغال باشه.. عزیزم! سپس سرش رو به لبه‌ی فلزی میز کوبیدم. و عربده‌ی بی‌جانش که توی فضای شکنجه‌گاه پیچید. اسلحه رو کنار گذاشتم. تنِ سنگینش رو از روی زمین بلند کردم و تا مرکز اتاق بردم. تموم تلاشم رو گرفتم تا بلندش کرده و از دست‌هاش آویزونش کنم. انبردست رو برداشتم و روی زمین نشستم. ناخونِ شستِ چپِ پاش رو لای انبردست گیر انداختم. - یادته گفته بودم منو بکشی، چون اگه زنده بمونم برمی‌گردم؟ لبخند دندون‌نمام رو زدم. - من برگشتم. برگشتم تا باهات یه دیت عاشقانه داشته باشم.. عزیزم! سپس با تمومِ قوا ناخونش رو کشیدم. و عربده‌ش که از جیغ هم نازک‌تر شد. ایستادم و دست خونینِ انبر به دستم رو جلوی چشم‌های نیمه بازش گرفتم. سپس انبر رو به سمتش پرتاب کردم؛ که با نهایت سرعت و قدرت به شکمش کوبیده شد. دست به سمت لباس‌هاش بردم و با یه حرکتم تموم دکمه‌هاش پاره شدن. پیراهنش رو چنگ زدم و از تنش در آوردم، سپس شلوارش رو. حالا دیگه با یه لباسِ زیر، مقابل نگاهم عریان بود. چقدر این لحظات آشنا بودن و همین آتیش خشمم رو شعله‌ورتر می‌کرد. نگاهم رو توی اتاق چرخوندم، چشمم به سطل فلزی له و لورده افتاد. پوزخندی روی گونه‌ی راستم منگنه زدم؛ اون سطل از شدت کوبش‌هاش روی تن و بدنِ من، به اون روز افتاده بود. به سمت میز رفتم و اسلحه رو از روی زمین برداشتم. سپس به سمتِ مامورِ سرکوبگرِ شکنجه‌گر بازگشتم. از لوله‌ی اسلحه گرفتم و پی در پی روی تن و بدنش کوبیدم. اون عربده می‌زد، من با اسلحه ضربه می‌کوفتم. اون درد می‌کشید، من لذت می‌بردم. اون اشک‌ریزان می‌نالید، من می‌خندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز. اسلحه رو روی زمین انداختم. از روی میز چاقو، روغن موتور و تسمه رو برداشتم. دوباره به سمتش بازگشتم. نفس زنان گفتم: - اول با تسمه طرح رو می‌زنم، بعد با چاقو تتوش می‌کنم، موافقی؟ .. عزیزم! - «ک.. ک.. کافی نیست؟» اما من صدای عقل رو نمی‌شنیدم. من اختیارم رو به شیطانِ خشمگین درونم فروخته بودم. در روغن رو گشودم، بالای سر مامور گرفتم و تمومش رو روی سر و بدنش خالی کردم. سپس تسمه رو به دست گرفتم. و دوباره اون عربده می‌زد، من با تسمه شلاق می‌زدم. اون درد می‌کشید، من لذت می‌بردم. اون اشک‌ریزان می‌نالید، من می‌خندیدم؛ دقیقاً مثل اون روز. اون داشت به جای همه‌ی اون مامورهای سرکوب‌گری که روی تن و بدنِ هم‌سلولی‌ها و هم‌زندانی‌های من باتوم می‌کوبیدن، تنبیه می‌شد. خسته شدم، پس تسمه رو روی زمین انداختم. چاقو رو به دست گرفتم تا روی قفسه‌ی سینه‌ش واژه‌ی «ساناز» رو حک کنم. پس از اتمام تتوی عاشقانه‌م، نگاهم رو به سینه‌ی خونینش دوختم. از شونه‌ی راستش تا شونه‌ی چپش، داشت شُرشُر خون می‌ریخت؛ از اسمم روی بدنش «خون» داشت فواره می‌زد. چقدر تتو روی تنِ روغنیش سخت بود، خیلی زحمت کشیدم! با لبخند ایستادم. چاقو رو روی زمین پرت کردم. لبخندی ملیح روی لب‌هام نشوندم و با لحنی مهربون اون رو مخاطب قرار دادم. - فکر نکنم دیگه منو تا آخرِ عمرت فراموش کنی.. مگه نه عزیزم؟
  3. پارت نود و هفتم درصد از یقه‌ی مدیر زیپ‌باز گرفت، بلندش کرد. صورتش توی سرخی کم از گوجه نداشت هیچ، بیش هم داشت. پوزخندی به روش زدم و دهانه‌ی لوله‌ی اسلحه رو روی کمرش قرار دادم. درصد هم از زیر بازوش گرفت، تا روی زمین وا نره. - راه بیفت حاصل جفتگیری انسان با کفتار. ما رو ببر مقر سرکوبگرای روز اعتراض. مدیر زیپ‌باز بی‌حال سری تکون داد و پاهای بی‌جونش رو وادار به گام برداشتن کرد. نگاه آخر رو به آشپزهایی که غرق در خونِ استفراغشون، روی زمین بی‌جان افتاده بودن، انداختم؛ بیشتر از این‌ها حقشون بود. دیدنشون توی اون وضعیت پوستم رو می‌شکافت و قالب‌قالب یخ رو داخلِ بدنم می‌چپوند؛ و اعضای بدنم از جگرم گرفته تا قلبم همگی به اتفاق هم داشتن خنک می‌شدن. و من که نتونستم جلوی قهقهه‌ی جادوگرانه‌ و مستانه‌م رو بگیرم. درصد ساکت و با لبخند، مدیر نالان و مطیع و من قهقهه‌زنان، از راهرو گذر کردیم. درِ زندان با اثر انگشت مدیر گشوده شد و تصویر زندانبان غرق در خون، خنده‌ی هیستریک‌وار من رو تشدید کرد. - «دیوونه شدی به گمونم.» مگه می‌شد روی کره‌ی نیمز و توی نظام ناریا باشی و سلامت روانت رو از دست ندی؟ من هم یکی از قربانی‌هاش بودم، نبودم؟ - پا روی خون نذاری، خون مقدس هم‌زندانیاست. سپس پام رو روی کتف زندانبان گذاشتم و عبور کردم. درصد هم مثل من از روی کتفش گذشت، اما مدیر.. اون که آدم نبود؛ بلکه دورگه‌ی انسان-کفتار بود. پا روی خون گذاشت. این حرکتش باعث شد سرِ اسلحه رو بینِ لپ‌های کمرش بکوبم و فریادش رو دربیارم. حالا از هر دو درِ بدنش داشت عذاب می‌کشید. و راهروهایی که اولین بار بود به چشم می‌دیدم؛ همیشه کیسه بیناییمون رو می‌دزدید ولی حالا می‌تونستیم همه چیز رو ببینیم، هرچند این‌جا ساختمانِ زندانی‌ها نبود و برای آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس بود. از ساختمان خارج شدیم و به سمت ساختمان بغلی راه افتادیم. و سکوتی که مدام با فریادِ مدیر یقه بسته می‌شکست، چرا؟ به لطف ضربات من. - «پناه می‌برم بر اهورامزدا از شرِ ساناز رانده شده!» بلند خندیدم. من برای این ناجماعتِ خدا نشناس فرای ابلیس شده بودم؛ یعنی پلیدتر و کینه‌توزتر از اون. من با خدا معامله کرده بودم و زمینی توی جهنم خریده بودم؛ فقط در ازای تنبیه این کافرانش که جانمازش رو آب می‌کشیدن و خون زندانی‌ها رو می‌نوشیدن. عاقبت به مقر رسیدیم. فضای اون‌جا حتی تعفن برانگیزتر هم بود. همگی درازکش توی استفراغ «خون» غرق بودن. سفیدی ساختمان به قرمزی می‌زد و این روح و روان من رو سرشار از خوشی می‌کرد. با لذت اسلحه رو روی هوا گرفتم و چند تیر هوایی در کردم. لوله‌ی اسلحه رو روی پیشونی مدیر گذاشتم و غریدم. - شکنجه‌گاه کجاست؟ لوله رو فرو کنم تو رودت و درونتو به رگبار ببندم یا می‌گی کجاست؟ به سکسکه افتاد. انگشت اشاره‌ی لرزونِ دستِ راستش رو به جایی گرفت. - بعد از راهروئه. حینی که لبخند خبیثانه می‌زدم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - از پس مونده‌های آش مامورا بهش بخورون، اونم باید مسموم شه. مدیر زیپ‌باز لب‌هاش رو روی هم فشرد. تای ابروم رو بالا پروندم. چه غلط‌های اضافه‌ای! داشت اعتراضِ مسالمت‌آمیز می‌کرد؟ با قنداقِ AK عزیزم روی پیشونیش کوبیدم. - درصد اگه نخورد کتکش بزن، اگه کتکش زدی و بازم نخورد زیپشو باز کن و تو رودش شلیک کن. - وارونک! بی توجه به لحن متعجبِ درصد، بی‌رحمانه به مدیر چشم دوختم. رنگ نگاهِ ترسان و حیرت زده‌ش جالب بود. کی فکرش رو می‌کرد یه قربانی به این نقطه برسه؟ اون‌ها هدفشون پرورش گرگ بود اما یکی شیطان از آب در اومده بود. و این شیطان برای تنبیه اون‌ها کالبدِ برِّگی خودش رو دریده بود. - «ساناز واقعاً خودتی؟» با لبخند سری به نشونه‌ی تایید برای عقل تکون دادم و سپس با ذوق به سمت راهرو دوئیدم. دیگه از این راهروهای طویل و سرد نمی‌ترسیدم، چون با آتیش خشمم همراه بودم. خشم تنها احساس شکست ناپذیر بود، به ویژه اگه ریشه‌ش غم می‌بود. من توی وجودم دونه‌ی زجر خودم و همنوعان خودم رو کاشته بود، دونه ریشه زده بود و حالا درختِ خشمم داشت شاخ و برگ‌هاش رو توی چشم و چال بدخواهان فرو می‌کرد.
  4. پارت نود و ششم من بالای سر آشپزها داد و هوار می‌کردم و دستور می‌دادم، درصد هم مدیرِ یقه بسته‌ی زیپ‌باز رو به حرف گرفته بود. درصد طرزِ استفاده با ابزارآلات داخل آشپزخونه رو توضیح می‌داد، مدیر هم با همون حالت چهره‌ی همیگشیش، احمقانه سر تکون می‌داد و یادداشت می‌کرد. - «یه خنگی محضی توی چهره‌‌ی مدیر یقه بسته‌ی زیپ‌باز می‌بینم. با اون چشمای خمار و لبای جمع شده‌ش، اه! مرتیکه شبیه بیماری هموروئیده!» لب‌ بالایی رو گزیدم تا نخندم. با این تشبیهش مگه می‌شد کنترل کرد؟ امان از دستِ این عقلِ بامزه! همون طور که داشتم آش رو هم می‌زدم، نامحسوس و یواشکی بسته رو گشودم و مرگ موش رو داخل محتوای درون دیگ فرو ریختم. طبق محاسابات درصدی درصد؛ ۰.۲ گرم تا ۰.۵ گرم از فسفید-روی می‌تونست موجبِ تهوع، استفراغ، درد شکم و سرگیجه بشه. من هم ۰.۳ گرم توی آش خالی کردم. - «نَمیرن؟» البته که من قصد کشتنشون رو نداشتم ولی اگه می‌مردن هم مهم نبود؛ مرگ و زندگی که دست من نیست، رسالتشون این بود که به دست من کشته شن. من شمرم، شمر! ریز خندیدم. واقعاً شرور شده بودم؟ این من، برای خودم هم ناآشنا بود. من حتی برای پای شکسته‌ی گربه، توی داستان‌های میومیو، توی فضای مجازی اشک می‌ریختم و حالا جانِ انسان برام مهم نبود؟ - «البته اونا آدم نیستن، آدم‌نمان. اهم!» درسته، پس همگی رو به درک و جهنم گرفته و شونه‌ای بالا انداختم. نیم ساعتی گذر کرد. آشپزها هر کدوم یه کاسه آش خورده بودن و برای زیر دست‌هاشون هم فرستاده بودن. فقط من و درصد و مدیر چیزی نخورده بودیم. مدیر نباید مسموم می‌شد و درصد به خوبی جلوی اون فاجعه رو گرفته بود. وقتی مدیر کاسه‌ی آشِش رو جلوی خودش گذاشت، درصد کف دستش رو روی اپن کوبید و گفت: «اگه بخواین غذا بخورین، من دیگه لام تا کام کمک نخواهم کرد.» مدیر بی عرضه هم در اوج گرسنگی بیخیالِ آش شد و به، به گوش سپردن و نوشتن ادامه داد. و حالا علائمشون داشت کم‌کم شروع می‌شد و من با پوزخند به زجر کشیدنشون نگاه می‌کردم. یه دستشون به روی سرشون، یه دستشون به روی شکمشون، با زانو روی زمین سقوط کرده بودن. و یک‌آن همزمان با هم محتوای معدشون رو بالا آوردن؛ محتواهای آش با وجود اون همه «خون» به چشم نمی‌اومد. شرورانه خندیدم. وقتی خون می‌خوردن و سیری با غذای عالی مرتبه رو فقط برای خودشون می‌دونستن، باید به چنین پایانی هم فکر می‌کردن. باید برای روزی که قرار بود اون همه خون رو بالا میارن و پس می‌دن هم چاره می‌جستن. و این تازه اولش بود؛ سردرد، شکم‌درد، تهوع و استفراغ فقط علائم اولیه بودن. قرار بود توی ۲ تا ۴ ساعت آینده علائم شدیدتر مثل؛ اسهال، سرگیجه، خستگی و تنگی نفس رو هم تجربه کنن. و رفته‌رفته مشکلات قلبی و افت فشار خون هم به علائم می‌پیوست؛ البته اگه بد شانس می‌بودن تشنج هم می‌کردن. من یزیدم؛ یزید! همین که علائم اولیه‌شون آغاز شد توی هوا پریدم و لگدم رو از پشت به کمر مدیر یقه بسته‌ی زیپ‌باز وارد کردم. و طفلک که منطقه‌ی حساسش به لبه‌ی اپن برخورد کرد. - «فکر کنم نسلش منقرض شه.» پس از قهقهه‌ای پلیدانه به سمت کابینت‌های آشپزخونه دوئیدم. پا روی خون بالا آورده نمی‌ذاشتم، چون خونِ «زندانی‌ها» بود، در عوض پا روی بدن‌هاشون می‌ذاشتم. بدون چرخوندن سر، درصد رو مخاطب قرار دادم. - درصد مراقب باش فرار نکنه، هرچند فکر نکنم بتونه، هاهاهاها! - حواسم هست قربان‌. - «فدای قربان گفتنت بشم گوگولی گنده بکم.» بی توجه به عقل از دست رفته، به دنبال اسلحه گشتم؛ از آشپزهای آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس بعید نبود که لابه‌لای دم و دستگاهشون اسلحه‌ی گرم داشته باشن. و بله! یکی از کابینت‌ها سرشار از اسلحه بود. به لطف گیمر بودنم روی زمین، اسلحه‌ها رو می‌شناختم. Ak-117 رو چنگ زدم؛ بازیکن کالاف بودی و جز این انتخاب می‌کردی؟ آخ که چقدر دلتنگش بودم. و دوباره پا روی بدن‌های لجنی‌شون گذاشتم، پَرون‌پَرون به سمت درصد و مدیر برگشتم. - بلندش کن بریم سراغ مرحله‌ی دوم.
  5. سلام، دلنوشتم پایان یافته.
  6. پارت نود و پنجم دو روز مثل رعد اومد و مثل برقِ زمین رفت. توی این دو روز تموم مقدمات آماده شده بودن، حتی راهی برای ورود درصد به آشپزخونه هم پیدا کرده بودم. روز گذشته حین تحویل دادن دستورِ پختِ سبزی پلو با ماهی، به مدیرِ زیپ‌باز اطلاع دادم فردی توی سلول من هست که می‌تونه با همه‌ی دم و دستگاه‌های داخل آشپزخونه کار کنه. و اونجا بود که مطلع شدم، اون دم و دستگاه‌ها از مدیر و آشپزهای سابق به جا موندن و برای همین بود که این‌ها طرزِ استفاده از تکنولوژی‌های آشپزخونه رو بلد نبودن. مدیر هم تایید کرد که درصد رو به همراهِ خودم ببرم. و حالا دست توی دست درصد و کیسه روی سر و صورتِ جفتمون داشتیم به سمتِ آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس می‌رفتیم. آخ که امروز داشتم با دستور پختِ آش رشته به سراغتون می‌اومدم و مقصدم این بود که در کنارش براتون آش بپزم، با یه وجب روغن بیشتر. عاقبت به آشپزخونه رسیدیم؛ این رو از صدای باز و بسته شدن در متوجه شدم. ابتدا کیسه‌ی روی سر خودم رو و سپس کیسه‌ی روی سر درصد رو در آوردم. زندانبان رفت و ما رو تنها گذاشت. درصد زمزمه کرد. - مرگ موش رو دربیار. دست به سمتِ کشِ لباس زیرم بردم، اما خبری از تنها سلاحم، بسته‌ی مرگ موش نبود. ترسان بدنم رو بازرسی کردم و بالاخره برآمدگی رو روی کشاله‌ی چپم حس کردم. چشم‌هام گرد شدن. باید جلوی درصد دست توی لباسم می‌بردم؟ - گمش کردی؟ لبخندی ملیح از روی شرم روی صورتم نشست. به درصد پشت کردم. به شلوارم و لباس زیرم چنگ زدم و انقدر خودم رو تکوندم که بسته از داخل پاچه‌های لباس زیر و شلوارم بیرون اومد. و روی زمین سقوط کرد. اطمینان داشتم که اون لحظات مثل یه احمق رقصان به نظر می‌رسم، نه کسی که صرفاً می‌پره تا چیزی رو بدون لمس بدنش، از زیر لباسش نجات بده. درصد خم شد و اون رو برداشت؛ بسته‌ای چند گرمی که مثل مواد مخدر توی سلفون پیچیده شده بود. چرخیدم. روی نوکِ پا ایستادم و دستم رو جلوی دهنش گرفتم. و عاقبت صدای خنده‌ش توی دستم خفه شد. دستم رو با لطافت پس زد. - مرگ موش با طعم عرق وارونک؟ عقی زدم و ریز خندیدم. سپس دست درصد رو گرفتم و از راهرو گذر کردیم. همین که پا توی بخشِ اصلی گذاشتیم، رنگِ نگاه درصد رو حیرت فرا گرفت. با ابروهایی بالا پریده داشت به تکنولوژی مدرن می‌نگریست. البته که این آشپزها و مدیرها بی‌کفایت بودن و همه چیز متعلق به گذشته و پیش از اون‌ها بود. زمزمه کردم. - یادت نره چیکارا باید بکنی. سریعاً صورتش رو به خنثی تغییر حالت داده و نامحسوس با تکونِ سرش، اطاعت کرد. - «فدای اطاعت کردنِ شوهر آینده‌م بشم.» ابروهام بالا پریدن. باز این عقل توی وضعیت حساس به سرش زده بود. اون رو به گوشه‌هایی از مغزم شوت کردم تا نقشه‌م رو بهم نزنه. سپس برگه‌ی دستور پخت آش رو به سمتِ مدیرِ یقه بسته‌ی زیپ‌باز گرفتم. برگه رو توی هوا چنگ زد و به آشپزِ کلاه‌سیاه تقدیم کرد. و دوباره صدای عقل که از ناکجاآباد می‌اومد. - «بریم ببینیم زاناس و درصد چه می‌کنن.»
  7. پارت نود و چهارم فقط درصد بود که دست به سینه، چشم‌هاش رو ریز کرده و زل نگاه موشکافانه‌ش رو بهم دوخته بود. گویا کامپیوترهای مغزش بالاخره راه افتاده بودن؛ چون خبری از لبخند همیشگی و نگاه خیره و پر احساسش نبود. - می‌خوام به شیوه‌ی خودشون جوابشون رو بدم و هدفم قیامه! حالا درصد هم همراه مابقی اعضا چشم‌هاش گرد شده بود. و واکنش همزمان همگی که به کمک حنجره‌شون یه کلمه رو می‌کشیدن. - قیام؟! با حفظ لبخند پلیدانه‌م، با حرکتِ سر تایید کردم. - به مرگ موش نیاز داریم. نگاهم رو روی درصد حیرت زده دوختم. - درصد حساب کتاب کن که چند گرم از مرگ موش باعث یه مسمومیت جزئی می‌شه. - منظور وارونک زندگیِ موشه. - «نیمز به واژه‌ی مرگ موش هم رحم نکرده. هاهاهاها!» سرم رو به نشونه‌ی تشکر از درصد تکون داده و سپس رو به همگی نقشه‌م رو کامل کردم. - این بار خودم تنها شروعش می‌کنم اما در ادامه ممکنه از زندانیا هم کمک بگیرم. دیکتاتور رو مخاطب قرار دادم. - دیکتاتور با توجه به اینکه زمانی توی سیستم بودی؛ می‌تونیم مرگِ.. یعنی زندگیِ موش تهیه کنیم؟ با ابروهایی بالا پریده سرش رو با سرعت و پی در پی تکون داد. - حتی اسلحه هم می‌تونی. - «چی؟ به زندانی اسلحه هم می‌فروشن؟ البته منطقیه چون هیچکس نمی‌خره، آخه زندان پر از قربانیه نه مجرم.» - مر.. زندگیِ موش کافیه. - ترتیبش رو می‌دم. لبخندی از روی نشون دادن سپاس‌گذاری به سمتِ نگاه دیکتاتور روانه کردم. و اتمام حجتم رو به گوش همه رسوندم، تا جای هیچ اعتراض و مانعی باقی نمونه. - وقتی همنوعان منو تحت سرکوب قرار دادن و منو به شکنجه گرفتن، باید به اینش هم فکر می‌کردن. پس از سخنرانی من همه در سکوت و بهت متفرق شدن، جز درصد. با بازیگوشی محض به سمتش سر خوردم. - «سُر بقور تو بقلش.» توی ذهنم برای عقلِ بی‌عقل تاسف خوردم؛ گویا باز هم نفس اماره بودنش رو آغاز کرده بود. - درصدخان اخماتو وا کن. اخم نگشود که هیچ، چین‌های بیشتری هم به پیشونیش افزود. شست و اشاره‌ی راستم رو روی ابروهاش کشیدم، تا اخمش رو اتو کرده باشم. من به چینِ پیشونیش اتو می‌زدم، اون دوباره پیشونیش رو چروک‌تر از پیش‌تر می‌کرد. داشتم شکست می‌خوردم که به یادِ مهربونی قلبش افتادم. سریعاً دست به سینه شده و لب برچیدم. - پس قهرم. در کسری از ثانیه اخم‌هاش از روی چهره‌ش محو شدن و لبخندِ سابقش روی صورتش نشست. - طبق آمار تو از احساسات من داری با احتمال ۱۰۰ درصدی سوء استفاده می‌کنی و این منصفانه نیست وارونک. مفتخرانه سر تکون دادم؛ غیر این نبود. این سلاحی بود که این روزها کشف کرده بودم؛ اون برای آشتی بودن با من دست به هرکاری می‌زد. - یعنی تو کمکم نمی‌کنی؟ چونه‌م لرزید، اما از هنرِ بازیگری من بود. جدیداً، اصلاً و ابداً گریه‌م نمی‌گرفت و همگی از لطفِ وجودِ درصد بود. درصدِ عزیزم! - کمک می‌کنم اما نگرانتم. دلم نمی‌خواد آسیب ببینی. این آمار و احتمال‌های توی ذهنم مدام به نفعِ شکست تو دارن عدد و درصد می‌دن. لبخندی اطمینان بخش روی چهره‌م منگنه زدم. دستم رو روی شونه‌ی راستش گذاشته و فشردم. - من آسیب نخواهم دید، قول می‌دم. آرنج دستِ راستش رو تا کرد تا دستش رو روی دستم بذاره. همین کافی بود تا سهمِ دلربایی امروز رو به نحو احسنت به اتمام برسونه.
  8. پارت نود و سوم چند روزی دوئیدن و از دستمون در رفتن. همه چیز به ظاهر داشت به حالت سابق خودش برمی‌گشت. ولی مگه امکان داشت من، ساناز آزادِ کینه‌توز، لحظات سرکوبِ هم‌زندانی‌ها و شکنجه شدنم رو فراموش کنم؟ - «فعک نکعنم!» لبخند ملیحی روی صورت نشوندم؛ لبخندی که شرارت توی وجودم رو می‌نمائید. «آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس» و «ماموران سرکوب‌گر» باید نگران پاسخِ من می‌بودن، که گویا نبودن؛ چرا که به زندانبان سپرده بودن که هر زمان سرپا شدم، من رو به سرِ کارم برگردونن و من که داشتم له‌له می‌زدم برای بازگشت و آشوب. در طول این چند روز، هم‌سلولی‌ها برام سنگ تموم گذاشتن. درصد مچ‌هام رو ماساژ می‌داد، لپ‌لپ پای چپم رو و چاکرا پای راستم رو. هر روز هم از شونه‌های درصد و دیکتاتور آویزون می‌شدم تا راه درمانی بشم. و در نهایت، به لطف و یاری همگی می‌تونستم راه برم. امروز حتی حمام رفتم و آخ که چقدر خوشحال بودم؛ داخلِ حمام اون رده سبز و رده آبی رو ملاقات کردم. زوج «۳۶» ساله‌ای که به علت عدم تفاهم و طلاق بر اثر دلایل پوچ، هر دو روانه‌ی زندان شده بودن. انگار یکی از قوانین ناریا این بود: «یا تا ابد باید باهم پیر بشین یا ما شما رو به اندازه‌ی سال‌هایی که باهم زندگی کردین زندانی می‌کنیم.» و حالا ۲ ماه از محکومیتشون باقی بود و قصد داشتن پس از آزادی دوباره باهم ازدواج کنن. رده آبی حتی آدرس خونه‌ش رو داده بود که بعد از آزاد شدنم لطفم رو بابتِ نجات دادن عشقِ زندگیش جبران کنه. اون لحظات، زندانی‌ها هم برام جیغ می‌کشیدن و دست و سوت می‌زدن؛ که دقایق خوشایندی بودن و حس قهرمان بودن بهم دست می‌داد. - «سانازِ بتمن. این قسمت: نجاتِ زندانیان نارهِت.» به لحن اخباری و مضحک عقل خندیدم. سپس نگاهم رو به سلولِ گرم و هم‌سلولی‌های در حال تکاپو دوختم. برای من این سلول مثل خونه بود و هم‌سلولی‌هام مثل خانواده. چاکرا دقیقاً مثل سرپرست بود، دیکتاتور و لپ‌لپ هم مثل خواهر یا برادر. اما درصد.. درصد به هیچ‌عنوان نمی‌تونست اون دو نقش رو داشته باشه. - «من شخصاً حسابِ همسری روش باز کردم.. البته بعد آزادی.» اخم‌هام رو توی هم بردم. - نخیر مال خودمه، گمشو! صدای پوزخندش بینِ نیمکره‌های مغزم پیچید. - «می‌بینیم مال کی می‌شه.. اصلا کاری نکن کاری کنم کارِتون جور نشه ها.» دندون‌هام رو روی هم فشردم. عقلم داشت به من حسادت می‌کرد، من به اون. - بازم مثل قبل داری اذیت.. یک آن دستی روی پیشونیم نشست و جمله‌م رو ناتموم گذاشت. سرم رو در امتدادِ دست چرخوندم و به چهره‌ی لپ‌لپِ نگران رسیدم. - با خودت حرف می‌زنی؟ نکنه به ز.. ز.. زَر.. سَرِتم ضربه زدن؟ تبسمی روی لب‌هام نشوندم؛ این روزها به کمک دیکتاتور داشت روی «سین» و «شین»هاش تمرین می‌کرد تا بتونه عادی سخن بگه. حینی که با لطافت دستش رو از روی پیشونیم برمی‌داشتم، گفتم: - نگران نباش لپ‌لپی. لبخند همیشگی و معصومانه‌ش رو به چهره‌ش قفل کرد و سرش رو تکون داد. بحث و جدلم با عقل رو به فراموشی سپردم، سپس خودم رو تا مرکزِ سلول سر دادم و با اقتدار نشستم. همه توی جاشون خشک شدن؛ به گمونم خاطرات خوبی توی ذهنشون شکل نگرفته بود. - «منم همینطور، باز چی تو سرته آخه؟» کفِ دستِ راستم رو به زمین کوبیدم. و همگی مثل اون روز به صف مقابلم نشستن؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور. دست به سینه شده و ابتدا چهره‌هاشون رو برانداز کردم؛ همگی نگران بنظر می‌رسیدن، به ویژه درصد. درصدی که توی این چند روز، هر زمان کلمه‌ی انتقام از دهنم بیرون می‌‌اومد، با دو انگشت لب‌هام رو به هم می‌چسبوند و اخم روی صورتش می‌نشوند و می‌گفت: «به وقتش، فعلاً خوب شو.» و به نظر می‌رسید که خوب شده بودم. پس وقتش بود؛ نبود؟ - باز به چی فکر می‌کنی مادرجان؟ تای ابروی چپم و گوشه‌ی چپِ لبم، به صورت همزمان بالا پریدن. - می‌خوام گرگ باشم، مثل خودشون! - «چه؟ این همه جون کندیم تا آخرش آدم بده بشی؟» حتی حین کشیده‌ی لپ‌لپ به گوشم رسید. دیکتاتور با لحنی که سرشار از کنجکاوی بود، پرسید. - منظورت چیه؟ تای ابروی راستم و گوشه‌ی راستِ لبم رو، همزمان بالا بردم. حالا تقارن شکل گرفته بود و شرارت رو می‌تونستم به نمایش نگاهشون بذارم.
  9. مرسی سایه‌ی عزیزم که همیشه کنارم بودی و بهم انرژی دادی🕊️☀️ درصد عشقه
  10. @مهدیه طاهری https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&opi=89978449&url=https://www.16personalities.com/fa/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA&ved=2ahUKEwjMjtWt5_eSAxW9TqQEHQyqAkkQFnoECEYQAQ&usg=AOvVaw3dtj_7fcJU-431i5uYfjrt
  11. دقیقا... مرسی که از اول و در لحظه (همیشه) همراهم بودی سارا جان ☀️🕊️
  12. ببخشید کمی زیادی کیفیتشون پایین بود، چون استیکرای تلگرامم هستن😂 انصافاً شبیه شخصیت‌هاشون نیستن؟ ................................................................... منتظر نقد و نظرهاتون در رابطه با رمانم هستم. (حدوداً ۲۰ پارت دیگه تموم می‌شه) @سایان @سایه مولوی @s.a @مهدیه طاهری @هانیه پروین (@بقیه) که نخوندین
  13. قصد ندارم هیچ‌وقت چهره‌ای برای شخصیت‌های رمانم پیدا کنم یا حتی به کمک هوش مصنوعی بسازمشون؛ من ویژگی‌های خاص هرکدوم رو بهتون دادم و تصور آزاده. اما قراره میمیک صورت‌هاشون رو براتون ارسال کنم. (خیلی بامزن)
  14. https://forum.98ia.net/topic/5482-رمان-زندان؛-ن‌ا‌د‌ن‌ز-yammakh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comments
  15. نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: کمدی سیاه، عاشقانه، روانشناختی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار را طی می‌کند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچی‌ها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا می‌اندازند. دخترک می‌میرد اما در دنیایی موازی زنده می‌شود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمره‌ی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثه‌ای روانه‌ی زندان می‌شود. مقدمه: به کره‌ی نیمز، یکی از موازی‌های کره‌ی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کره‌ی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از گریستن در جشن ازدواج و تولد گرفته تا خندیدن در مجلس ختم. و اما مهم‌ترین آنان؛ در این کره از مجرم‌ها در اخبار تقدیر و دل‌جویی می‌شود و قربانی‌ها را محاکمه و زندانی می‌کنند.
  16. پارت نود و دوم رو به پهلوی چپم دراز کشیده و به چهره‌ی غرق در خواب درصد زل زده بودم. مچِ جفت دست‌هام لابه‌لای انگشت‌هاش زندانی بودن؛ چرا که تا آخرین لحظه داشت ماساژشون می‌داد. - «این بشر ماهه، ماه!» اما این رو هم می‌دونستم که اون فقط برای من ماه شده بود. خودش قبلاً این رو گفته بود، نگفته بود؟ عقربه‌های ساعت روی ۱۲ قرار گرفتن و صدای کوتاه «دینگ» توی فضای سلول پیچید. از وقتی دیکتاتور و لپ‌لپ با هم رفیق شده بودن، چاکرا و لپ‌لپ جاشون رو باهم عوض کرده بودن. حالا چاکرا توی مرکز سلول بود، بین من و لپ‌لپ، جایی که همیشه مدیتیشن می‌کرد. حالا هم اطمینان داشتم که چاکرا مثل هر شب قراره بیدار بشه و مدیتیشن معکوسش رو انجام بده. و چنین هم شد! پشتم به سمت چاکرا بود اما صدای تنفس‌های عمیقش رو می‌شنیدم، حتی می‌تونستم طرز نشستنش رو هم پیش‌بینی کنم. - «مخصوصا انگشتای وسطش. هاهاهاها!» لبخندی به بازیگوشی عقل زدم. - چاکرا! دم و بازدم‌های عمیق چاکرا متوقف شدن. - وارونک چیزی شده مادرجان؟ توی نیمز مادر «پدر» بود، پدر «مادر». توی زمین هم خیلی از والدین نقش دیگری رو بازی می‌کردن؛ البته با این تفاوت که پدر بودن و همزمان نقش مادر رو هم بازی می‌کردن، یا مادر بودن و همزمان نقش پدر رو هم بازی می‌کردن. - چاکرا می‌شه کمک کنی بشینم؟ چاکرا با احتیاط من رو نشوند. به سمتش چرخیدم و تبسم گرم و مهربونش قلبم رو فشرد. من به همه‌ی آدم‌های داخل این سلول یاری رسونده بودم، جز چاکرا. - «چیکار می‌خوای بکنی براش؟» اخم‌هام توی هم رفت و قطرات عرق روی پیشونیم نشست، چون تلاش به حرکت دستم کرده بودم. و تا حدودی تونستم دستم رو به سمت دستش حرکت بدم. مطمئنم صورتم سرخ شده بود، اما تونسته بودم انگشت وسطش رو براش ببندم. و تموم مدت چاکرا با حیرت، زل نگاهش رو بهم دوخته بود. نفس‌زنان لبخندی برای هدیه بهش روی لب‌هام منگنه زدم. - چاکرا! دیگه چاکراهاتو قفل نکن. یک‌آن اشک توی کاسه‌ی چشم‌هاش جوشید. - چرا می‌خوای آدمی باشی که دلت نمی‌خواد، هوم؟ قطره‌ی اشکش رو دیدم که از چشم چپش روی گونه‌ش فرو ریخت. شاید چشمِ چپ، گریه‌هامون رو آغاز می‌کرد؛ چرا که قلبمون سمتِ چپِ بدنمون بود. - من می‌دونم تو دلت نمی‌خواد آدمی باشی که سیستم نیمز و ناریا دوست داره. مگه اینطور نیست؟ سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون داد و همین موجب شد اشک‌هاش با سرعتِ بیشتری روی زمین سقوط کنن. - پس مثل قبل زندگی کن.. من به جای تو کارای نیمزی زندگیتو انجام می‌دم.. تو مثل قبل انرژی درمانی کن.. البته سوگند بخور اول برای من انجامش بدی.. قبوله؟ با لبخند عمیقی که روی صورت پیرش پهن شده بود، همزمان داشت اشک می‌ریخت. ناگهان در سکوت هر دو دست‌هام رو گرفت. سرش رو پایین انداخت و حینی که با کف دست‌هاش مچ‌هام رو ماساژ می‌داد، کلماتش رو به زبون آورد. - تمام جوانی من توی زندان گذشت اون هم فقط برای اینکه ثابت شد من دارم آدم‌ها رو به گفتار بد، پندار بد و کردار بد دعوت می‌کنم. - «منظورش همون گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک نیستش؟» ناباور خیره‌ش شدم. و چاکرا حینی که مثل ابربهاری می‌گریست، ادامه داد. - من فقط بهشون کمک می‌کردم تا به سمت تاریکی برن.. اما نیمز نخواست.. من رو به بند کشید.. وارونک من هرچقدر هم خواهان خفتن وجدانم باشم، پیامبرم «تُشت‌رَز» و برگزیدش «شوروک» جلوم رو می‌گیرن.. در غیر این صورت در جوانی آزاد می‌شدم.. اگه آدمی که ناریا می‌خواست می‌شدم، الان آزاد بودم نه در بند! ناباور خیره‌ش بودم. یعنی اون هیچ‌وقت تغییر نکرده بود و فقط در بند بود؟ یعنی این مدیتیشن‌ها فقط بازی اون بودن؟ اون فقط می‌خواست نیمز رو گول بزنه تا آزاد بشه؟ تا آزاد بشه و دوباره کارِ سابقش رو پیش بگیره؟ - «منظورش روشناییه. تشت‌رز همون زرتشت ایرانی نیست؟ ک، و، ر، و، ش.. کوروش؟ برگزیدشون کوروشه؟» دلم فرو ریخت و قلبم هم دیگه ضربان نداشت؛ انگار پایانِ بدِ تاریخِ باشکوه مثل یه خنجر سوراخش کرده باشه. حالا بیشتر از پیش‌تر چاکرا رو ستایش می‌کردم. حالا چاکرا بیشتر از پیش‌تر برام قابل احترام شده بود. - وقتی آزاد شدم، کمک می‌کنم همتون آزاد شین.. سوگند به وجودم! چاکرا سرش رو بالا آورد و چشم‌های خیس و پاکش رو بهم دوخت. این پیرمرد ریش سفید، چقدر حس و حال ایرانِ باستان من رو می‌داد. چه نیازی بود به زمین برگردم؟ وقتی بوی تاریخِ مورد علاقه‌م از هم‌سلولی من می‌اومد؟ بوی پارسه، بوی پاسارگاد، بوی شوش، بوی سنگ‌نوشته‌های بیستون و بوی کلِ ایران واقعی من؛ بوی ایرانی که هرگز تحریف نشده بود!
  17. پارت نود و یکم - آهنگ قشنگی بود، صدات قشنگ‌تر و خوندنت قشنگ‌ترین. - «آی قلبم!» قلبم از زمزمه‌ی تعریفاتش ذوب شد. لبخندی روی لب‌هام نشوندم. می‌خواستم به چیزی پی ببرم. می‌خواستم بفهمم که آیا قلب اون هم، عقل اون هم، وجودِ اون هم مثل من که برای اون نبض می‌زد، برای اون ذوق می‌کرد، برای اون حسرت می‌کشید؛ برای من می‌زد، برای من ذوق می‌کرد، برای من حسرت می‌کشید؟ - «جیغ! ساناز اعتراف نکنی ها! ساناز الان زمانش نیست ها!» گوشم بدهکار نبود، هرچند قصدِ دیگه‌ای داشتم. انگار دردِ جسمم رو به کل فراموش کرده بودم و ابتدا می‌خواستم روح و روانم رو درمان کنم. پس عزمم رو جزم کردم و جزمم رو عزم، سرم رو به سمتِ شونه‌ی راستم چرخوندم و پس از قورت دادن آب دهنم، لب از روی لب برداشتم. - درصد! - هوم؟ لب گزیدم. خب اگه جانم می‌گفتی ازت کم نمی‌شد، می‌شد؟ بعد از «آزادی» اگه پسر بود که باید پسر باشه و اگه با من جفت شد که باید جفت بشه، کمتر از جانم می‌گفت، زبونش رو از دهنش بیرون می‌کشیدم و دور گردنش گره می‌زدم. اون مجبور بود بعد از زندان پسر باشه، پارتنر من بشه و هر لحظه بهم عشق بورزه. من بخاطر اون نمی‌خواستم هرگز نیمز رو ترک کنم. لب برچیدم و با لحنی پر از طعنه پرسیدم. - همه توی نیمز علاقه‌شونو در عمل نشون می‌دن؟ توی نیمز علاقه‌شونو ممکن نیست به زبون بیارن؟ - «وای خیلی خوب و دو پهلو بود. خدایی خوشم اومد! وی الان یعنی واکنشش قراره چی باشه؟» لبخند موذیانه‌‌ی درصد که وضوحش ۱۰ درصدی بود، از دیدم مخفی نموند. - واقعاً می‌خوای بدونی؟ چون احتمال اینکه بعدش با مگس کش بخوای بهم ضربه بزنی هست. با صدایی لرزون جوابش رو دادم. - کُ.. کُنجکاوم بدونم. و درصد که در سکوت از جاش برخاست و با لطافتِ همیشگیِ مختصِ خودش پیراهنم رو تنم کرد. سپس مقابلم روی زمین نشست. دست چپم رو بالا برد و با کفِ دستِ چپِ خودش تماس داد. سپس انگشت‌هاش رو سوی دیگه‌ی دستم قفل کرد. با این کارش گویی قلبم رو از توی سینه‌م بیرون کشید و در آغوش گرفت. - دست چپشون رو به هم می‌چسبونن و انگشتاشون رو توی هم قفل می‌کنن. چون سمتِ قلبشونه و سوگند تنفر می‌خورن، که به زبون تو می‌شه «سوگند عشق». بلافاصله پس از متوقف کردن جمله‌ش، طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی شده، پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند. و چشم‌هاش! آخ که چشم‌های سیاهش قفلِ مردمک‌های لرزونم بودن. آروم و پر از احساس زمزمه کرد. - بعد پیشونیشون رو به هم می‌چسبونن و با جمله‌ی ازت متنفرم به هم ابراز می‌کنن که به زبون تو می‌شه.. «دوستت دارم». چشم‌هاش رو بسته بود. ناباور خیره‌ش بودم. نگاهم می‌لرزید، قلبم می‌لرزید، عقلم توی مغزم می‌لرزید؛ انگار کل وجودم می‌تپید و توی نقطه به نقطه‌ش زلزله می‌اومد. حینی که نوک بینیش رو به بینیم می‌چسبوند، آروم تر از قبل، با لحنی مسخ کننده و پر از آرامش زمزمه کرد. - و بعدش «بینیدن» اتفاق می‌افته تا هوای هم رو تنفس کنن. سپس نفس عمیقی کشید. و من رو کشت؛ من مردم. چیزی جز مرگ شیرین حس نمی‌کردم. خدایا بهترین لحظه برای تموم کردنِ زندگیم بود. خدایا بعد از این لحظات دلم نمی‌خواست بمیرم، دلم می‌خواست انقدر زنده بمونم تا با درصد پیر بشم. خدایا اگه قصدت از زنده کردنم، دوباره کشتنم بود باید الان اقدام می‌کردی. - « آخ... ق..ل..بم!» من هم انگشت‌هام رو به دستِ بزرگ و پهنش گره زدم. دست راستم رو هم تا حدِ ممکن و توان مشت کردم تا جلوی خودم رو بگیرم، تا روی جای‌جای صورتش بوسه نزنم. - داخلِ دنیای تو چجوری عشق رو ابراز می‌کنن؟ پلک روی پلک گذاشتم تا من هم در آرامش هوای درصد رو دم بزنم و توی بدنم دم رو با عشق به شکل بازدم زینت بدم؛ تا حداقل با نفسم حسم رو ابراز کرده باشم. و قطراتِ گرفتار توی کاسه‌ی چشم‌هام که مدام و پی در پی روی گونه‌هام جاری می‌شدن. داشتم برای شیرینی این لحظات می‌گریستم. و لبخندم که داشت گونه‌هام رو پاره می‌کرد تا اون هم از وجودم بیرون بزنه و روی لب‌های درصد بشینه. احساساتم رو از کلِ بدنم توی حنجره‌م مستقر کردم تا جوابش رو بدم. - اگه.. اگه روز آزادی احتمال ۱۰۰ درصد بود، بهت می‌گم که توی دنیای من عشقو چجوری ابراز می‌کنن.
  18. پارت نودم لب‌هاش رو به هم فشرد و سرش رو تکون داد. سپس صورتش رو به شونه‌هاش مالید تا اشک‌هاش زدوده شن. در سکوت، در پماد رو گشود. با ملایمت و نوازش روی زخمِ انگشت‌های پام رو چرب کرد. پس از اون هم باند رو دور هر دو پیچید. در آخر هم جابجا شده و کنارم قرار گرفت. دست‌هام رو روی پاش گذاشت و مشغول ماساژ دادن مچ‌هام شد. آخ که گرما و حرکاتش مثل شفا بود؛ هم برای جسمم، هم برای روانم و هم برای روحم. اون هم‌زمان داشت نقش مرهم رو برای تمومِ زخم‌های من بازی می‌کرد. و من چجوری می‌تونستم این بشر رو دوست نداشته باشم؟ چجوری می‌تونستم عاشقش نباشم؟ من تمومِ امیدم رو به اون ۵۰ درصد مثبت بسته بودم. تنها آرزوم این بود که بعد از «آزادی» آزادانه با درصد باشم؛ من توی جسمی دخترانه، اون توی پیکری پسرانه. - «سا..ناز تو.. تو.» نکنه اعتراف به علاقه‌م توی وجودم هم جرم بود؟ - «نه.. نه.. نیست!» کاش.. کاش.. کاش می‌شد! صدای گرفته و زمزمه‌وار درصد به گوشم رسید. - شب‌ها وقتی همه خواب بودن، روی زخمای بدنت پماد می‌زنم. لب گزیدم. اون نمی‌خواست کسی جز خودش من رو ببینه. حرارت توی بدنم دمیده شد؛ تصور لمس شدن توسط اون حسابی خجلم می‌کرد. - «من که کم انرژی هستم ولی با حرفای تو و درصدم هر لحظه بیشتر ذوب می‌شم.. ای خدا!» ساعت‌ها گذشت. درصد توی سکوت در حال ماساژ مچ‌ها و کاسه‌ی زانوهام بود. و من بالاخره می‌تونستم کمی دست‌هام رو تکون بدم؛ فقط اندکی. درصد حتی شام رو هم قاشق به قاشق توی دهنم می‌ذاشت. و من داشتم هر لحظه از ذوق می‌مردم. شکنجه من رو نکشته بود؛ اما درصد داشت با عشق ورزیدن به من، جانم رو از عشقش به لب می‌رسوند. آخ درصد، کاش که درصدِ من می‌بودی. درصد کاش تو رو خارج از زندان و توی «آزادی» دیده بودم، کاش. حالا هم پشتم نشسته بود و روی طرح‌های سرخِ اثرِ شلاقم پماد می‌زد. و چقدر حس و حال آهنگِ مورد علاقه‌م رو می‌داد؛ آهنگ ۲۰۹ از شاهین نجفی. تک تک مصرع‌هاش گویا برای احساس من سروده شده بود. کی فکرش رو می‌کرد که آهنگِ مورد علاقه‌م روی زمین، داستانِ زندگی احساسی‌م توی نمیز باشه؟ دلم می‌خواست درصد هم اون رو شنیده باشه. دلم می‌خواست نامحسوس احساسم رو بهش گفته باشم. پس زیر آواز زدم. - (تو که می‌شناسی درد تو شعرامو تو که می‌فهمی معنی ایهامو تو که با رنج کشیدی بدن زخمیمو تو که دیدی یه شبه برفِ رو موهامو بدنم مَهلکه‌ی شیهه‌ی شلاق شد) با یاد شلاقِ تسمه، چشم‌هام بسته شدن و قطره اشکی روی گونه‌ی چپم فرو ریخت. - (من اگه خسته شبیه تنِ «ایران» بودم من اگه لحظه‌ی پایانیِ انسان بودم خاطراتِ تو منو زنده نگه داشته هنوز وسطِ بی تو ترین نقطه‌ی زندان بودم که به یادِ تنِ گرم تو، تنم داغ شد ) چقدر این ابیات من رو فریاد می‌کشیدن. - ( با لبات فاتحه‌ی هر غمیو می‌خونم من به آرامش وحشی چشات مدیونم یه پناهنده‌ی ترسیده‌ی تنهام اما پشتِ مرز تن تو تا به ابد می‌مونم منو از این غم جاودانه «آزاد» کن ) درصد همیشه ناجی من و من همیشه پناهنده‌ی اون بودم؛ خاطراتم جز این رو نشون نمی‌داد. - ( تو که باشی پیش من خنده به دردا می‌زنم حتی اون لحظه که از شکنجه‌ها جون می‌کَنم تو دلیلِ سبزِ ریشه‌می تو خاک این کویر چرا خم شه قامتم، زرد بشه روح و تنم؟ که جواب موندنم، اَرّه سر ساق شد اگه فردایی باشه من با تو می‌سازم برد من وقتیه که به تو می‌بازم توی این روزای شوم، شده کل آرزوم «روز آزادی» بیاد حبس بشم تو بغلت بین دستات برسم به اوج پروازم ) بالاخره بغضم از بابت تصورِ «آزادی» و حبس شدنم توی بغل درصد، شکست. اما ادامه دادم. - ( با لبات فاتحه‌ی هر غمیو می‌خونم من به آرامش وحشی چشات مدیونم یه پناهنده‌ی ترسیده‌ی تنهام اما پشت مرز تن تو تا به ابد می‌مونم منو از این غم جاودانه آزاد کن )
  19. پارت هشتاد و نهم بدنم شاید اشک کم آورد که بالاخره بعد از دقایقی طولانی، متوقف شدم. صورتِ خیسم آزارم می‌داد و شدیداً روی نروم راه می‌رفت. سرم رو از گودی گردنش بیرون کشیدم. سرم رو پایین گرفتم و زمزمه کردم. - می.. می‌شه صورتمو پاک کنی؟ - «آخ قوربون دستات ب.. ش..م!» عقل هم وسطِ جمله‌ش به حالم گریه‌ش گرفته بود. آهی سر دادم؛ چقدر بیچاره شده بودم. - پس دستات رو هم نمی‌تونی تکون بدی. درصد بود که با بغض نالید، سپس آب بینیش رو بالا کشید و ایستاد. و من که انگار توی همون حالت خشکیده بودم. لحظاتی بعد، درصد بازگشت؛ دستمال کاغذی و بانداژ و پماد به دست. چونه‌م رو با دستش گرفت و با دستمال خیسی صورتم رو زدود. سپس دستمال رو زیر بینیم گرفت. - فین کن. چشم‌هام گرد شدن. درسته که پر از مخاط شده بود، اما باید فین می‌کردم؟ توی دستمال در دستِ درصد باید فین می‌کردم؟ سرم رو به نشونه‌ی «نه» تکون داد. اخم روی صورتش نشست. - فین می‌کنی یا انگشتم رو فرو کنم تو دماغت؟ انقدر جدی بیانش کرد که لحظه‌ای خنده‌م گرفت. آخ که حتی خندیدن هم بدنم رو به درد می‌آورد. کاش دست‌های مرتیکه‌ی مامور قلم می‌شد. خنده‌م رو خوردم تا بیشتر از اون قفسه‌ی سینه و شکمم زجر نکشن. - «ساناز نزار نیمز و ناریا به خواسته‌شون برسن. ساناز سرکوب نشو! در عوض سرتو بلند کن و به چشمای درصد نگاه کن. توی نگاهش خودتو ببین، رنجتو ببین، زخماتو ببین. ساناز همه چیو خوب ببین و خوب به خاطر بسپر. بهت قول می‌دم که نمی‌شکنی چون درصد نمی‌زاره. همون جور که توی دنیای وارونه، توی غربت ناجیت شد، از این پس هم قرار نیست ولت کنه.» شاید سِر بودن مغزم بلاخره از بین رفته بود و سرانجام می‌تونست افکار درست رو احساس کنه. برای مغزم هم حق با عقل به نظر می‌رسید، چرا باید از نگاه درصد می‌گریختم؟ درصد مگه همون هم‌وطنی نبود که من رو به این وطن گره زده بود، پس چرا رو ازش برمی‌گردوندم؟ همیشه هم‌سلولیِ من درصدِ من بود که من رو به زندان وصل کرد. پس سرم رو بالا بردم و چشم به مردمک‌های پر از احساسش دوختم. تماشای پسرِ درون نگاهش برام عمیقاً دردناک بود، اما لبخندی روی لب‌هام نقش زدم. من یه بار چاقو خورده بودم، غرق شده بودم و مرده بودم. من یه بار در معرض بی‌عفتی قرار گرفته بودم، بی‌گناه زندانی شده بودم و جنسیتم رو ازم ربوده بودن. من موهام رو از دست داده بودم، کار با بدنم رو بلد نبودم و توی دستشویی تحقیر شده بودم. من فوبیای دستشویی گرفته بودم، قصد خودکشی داشتم و همچنان زنده مونده بودم. من توی فراخوان برنده شده بودم، آشپز برتر شده بودم و به آشپزخونه پا گذاشته بودم. من خون‌خواری آشپزها و بی‌عدالتی ناریا رو دیده بودم، اعتراض رو برنامه ریزی کرده بودم و برای نجات یک نفر تن به خواهش و شکنجه داده بودم. اما من از یه جایی به بعد تنها نبودم؛ درصد و عقل همیشه همراه من بودن و هردو بی‌چشم داشت بهم یاری رسونده بودن. من بدون این دو نفر نمی‌تونستم دوام بیارم و با وجود اون دو، قدرت و شهامت گرفته بودم، تا با بی‌عدالتی بجنگم. و هنوز زنده بودم و این نبرد ادامه داشت. نگاهم رو از عمقِ مردمک‌های لرزون درصد گرفتم و توی اعضای صورتش چرخوندم؛ دلم برای تک‌تک اعضای چهره‌ش تنگ شده بود. - «من بیشتر دلتنگ تو بودم ساناز.. » لبخندی برای عقل زدم؛ من هم دلتنگ سر و کله زدن با اون بودم. رو به درصد، لب از روی برداشتم تا اون رو مخاطب قرار بدم. - هیچوقت خودتو بدردنخور ندون. اگه تو نبودی من الان وجود نداشتم. هیچوقت هم گریه نکن، مگه اینکه من مرده باشم یا منو دمِ مرگ دیده باشی.. هوم؟
  20. پارت هشتاد و هشتم درصد روی زمین سر خورد، فاصله‌ی بینمون رو از بین برد و توی چند سانتی از من متوقف شد. دستش رو روی پای چپم گذاشت و بند هر دو انگشتم رو نوازش کرد. چشم‌هاش از قطرات اشک پر شدن؛ درست مقابل نگاه من. پاچه‌ی شلوارم رو توی دستش گرفت و تا زانو بالا برد. ردِ خونین تسمه‌ها خودشون رو به نمایش گذاشتن. پاچه‌ی شلوارم رو توی مشتش فشرد. آستین پیراهنم رو توی دستش گرفت و تا آرنجم بالا کشید، اونجا رو هم تسمه نقاشی کرده بود. و چون می‌خواستن زخم‌هام پنهون بشن، برای اولین بار بهم لباس آستین‌دار داده بودن. توی سکوت سرم رو به شونه‌ش چسبوند و از داخلِ یقه‌م کمرم رو هم بررسی کرد. بیشترین ضربات رو کمر و شکمِ بیچاره‌م خورده بود. - چرا هیچ کاری ازم بر نیومد؟ صداش می‌لرزید و بغض داشت. بازوهام رو گرفت و من رو از خودش دور کرد. توی چشم‌هام خیره شد. - «در.. درصد داره گریه می‌کنه؟» چشم‌هاش مدام از قطره اشک‌های درشتش پر و خالی می‌شد. با همون صدای لرزونش زمزمه کرد. - به چه دردی می‌خورم پس؟ چرا هیچوقت نمی‌تونم کمکت کنم؟ سرم رو به سمت راست چرخوندم، تا ازش نگاه دزدیده باشم. نگاهش و گریستنش، خاطرات و زجر اون ۴ روز رو برام تداعی می‌کرد. چونه‌م می‌لرزید و بی صدا زار می‌زدم. - چون بدرد نخورم ازم رو می‌گیری؟ حق دا.. بین جمله‌ش پریدم. - نه! فقط نگاهت.. مثل آینست.. تو نگاهت خودمو می‌بینم.. نگاهت یادآور اون لحظاته.. وقتی نگات می‌کنم دوباره دردام تازه می‌شن.. انگار دوباره جلوی چشمای تو دارن شکنجم می‌کنن.. من.. من.. هق‌هام نذاشتن ادامه بدم. درصد دستش رو روی چونه‌م گذاشت و سرم رو به سمت خودش چرخوند. سرم پایین بود. - نگاهم نکن ولی ازم رو هم نگیر.. سپس طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی سرم رو توی گودی گردنش فرو برد. سرم زیر چونه‌ش بود و چونه‌ش روی سرم. سرم رو بالا بردم، تا صورتم به گردنش بچسبه. و خیسی اشک‌هاش رو که روی موهام و کف سرم حس می‌کردم و خیسی اشک‌هام رو که شاید روی پوست گردنش حس می‌کرد. لب‌هام به سیبک گلوش چسبیده بود و از بین دهن نیمه بازم هق می‌زدم و می‌نالیدم. شاید حنجره‌م مستقیم داشت با حنجره‌ش سخن می‌گفت و فقط دیواری به اسم گلو بینشون فاصله بود. درصد دست‌هاش رو سفت دورم حلقه زده بود و پا به پای من می‌گریست. دلم می‌خواست اشک‌هاش رو پاک کنم، دلم می‌خواست تنش رو توی آغوشم بکشم؛ نمی‌شد. دست‌های من توی ناتوان‌ترین حالت ممکن قرار داشتن. اولین بار بود که درصد رو توی این حالت می‌دیدم و هیچ‌کاری برای آروم کردنش ازم برنمی‌اومد. کاش هیچ‌وقت وارد زندگیش نمی‌شدم؛ من از اون خنثای کامپیوتری چی ساخته بودم؟ من مقصر این گریه‌های جگرسوزش بودم. کاش هیچ وقت وجودم نداشتم. من برای همه دردسر بودم، حتی خودم! - «اینجوری نگو ساناز، تو بهش احساسات دادی. به این زودی یادت رفته؟ لبخنداش، خنده‌هاش، شیطنتش. واقعاً یادت نمیان؟ تو دردسر نیستی! تو ناجی همه شدی.» همه‌ی اون‌ها نابود شده بودن. و من درصد رو از زندگی خنثاش گول زده و دزدیده بودم. من اون رو با لبخند فریب دادم و در عوض غم رو بهش غالب کردم.
  21. من میخوام گریه کنم... خیلییییییی قشنگ شده همیشه جلدای منو خودت بزن 🌸♥️
×
×
  • اضافه کردن...