رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. نام دلنوشته: گیتی‌ام برای گیلاس نام نویسنده: ساناز بندی «گیلاس» ژانر: عاشقانه، تراژدی مقدمه: تو بذر بودی و من تکه سنگی بی‌ثمر. مگر در اذهان می‌گنجید که یک سنگ این چنان دلِ نداشته‌اش را ببازد! ولیکن اتفاق افتاد؛ تو آمدی و خالقِ ضربان‌های کالبد بی‌قلبم شدی. هرچند هیچ وصول بی‌رنجی در کار نیست؛ پس من تمام اندوه، حسرت و دلتنگی این گذر دوران را با بردباری تاب می‌آورم. و روزی که ای کاش تو، بذر بامزه‌ی من، دوباره در قاب چشمانم نقشت را طرح بزنی.
  2. پارت هشتاد و پنجم پس از شلیک‌های هوایی، زندانی‌ها به سمتِ ساختمان هجوم بردن. گویا همگی ناچار به تسلیم شده بودن؛ هرکسی بود تسلیم می‌شد، نمی‌شد؟ بینِ جمعیت دیکتاتور رو دیدم که یه رده زرد خونین رو توی بغلش گرفته بود و به سمت جمعیت می‌دوئید. با دیدنش قلبم فرو ریخت. - «او.. اون لپ‌لپه!» لپ‌لپ بود؟ وای اگه بلایی سر لپ‌لپ می‌اومد خودم رو نمی‌بخشیدم. مامورها روی سر همه‌‌ی زندانی‌ها که سر و صورتشون خونین و لباس‌هاشون دریده شده بود، کیسه مشکی کشیدن و با خشونت و به صف وارد ساختمان کردن. محوطه خلوت شد. اما یه نفر توی حیاط، درازکش افتاده بود. چشم‌های خیسم رو سفت روی هم فشردم تا اشک‌های سمج، مزاحمِ دیدم نشم. یه رده سبز، غرق در خون روی زمین افتاده بود، یه رده آبی هم سرش رو توی بغلش گرفته بود و عربده می‌کشید. لب‌هام رو روی هم فشرم. کاش اتفاقی براش نیوفتاده باشه. - مگه قول ندادی بعد از آزاد شدنمون دوباره باهام ازدواج می‌کنی؟ پس چرا الان غرق خونی؟ صدای فریادِ رده آبی بود. یعنی قبلاً خارج از زندان زن و شوهر بودن؟ کاش می‌مردم و این لحظات رو نمی‌دیدم. یک آن سرش رو به نزدیکی صورت رده سبز برد و گوشه‌ی لبش رو بوسید. - تنهام نزار! نرو! نفس بکش! غم درونم به خشم تبدیل شد. تمامِ قوام رو توی پاهام جمع کردم و کاسه‌ی زانوهام رو به نواحیِ حساسِ دو مامور کوبیدم. از شدت درد روی زمین افتادن و توی خودشون پیچیدن. من هم که رها شده بودم، به سمت رده سبز شتافتم. توی مسیر چندباری پام پیچ خورد و حتی یه بار هم با صورت زمین خوردم. اما خودم رو در نهایت بهشون رسوندم. از بازوی رده آبی که داشت به صورت مردِ رده سبزِ غرق در خون بوسه می‌زد، گرفتم و وادار به عقب نشینی‌ش کردم. رده سبز سرش ضربه خورده و زمینِ خون‌خوار با خونِ سرش سیراب شده بود. اگه زمین خون‌خوار نبود، پس چرا همیشه دور دهنش خونی بود؟ اگه زمین سنگدل نبود پس چجوری این همه دهن برای بلعیدنِ آدمیزاد کفن‌پوش داشت؟ - «ک.. کاش زنده باشه! ا.. اگه مرده باشه خودکشی میکنم.» دو انگشتم رو روی گردن رده سبز گذاشتم، نبضش می‌زد. اشکِ خوشحالی روی صورتم نشست. دو دستش رو گرفتم و به سختی اون رو روی کولم انداختم. با توجه به اختلاف قدی و وزنی‌شون گویا مردِ داستان زخم برداشته بود. و چقدر سنگین بود! اما تا ساختمان دوئیدم. باید نجاتش می‌دادم! - کمک.. کمکش کنید.. مامور اسلحه‌ش رو به سمتمون گرفت. - نمی‌شه! رده سبز رو روی زمین گذاشتم و روی زانوهام نشستم. حینی که کف دست‌هام رو به هم می‌مالیدم و هق می‌زدم، با لحنی سرشار از التماس مامور رو مخاطب قرار دادم. - خواهش می‌کنم... لطفاً... ببریدش بیمارستان.. خواهش می‌کنم.. لطفاً.. سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد. دندون‌هام رو روی هم ساییدم. تسلیم نشدم. - من لیدر بودم.. منو شکنجه کنین.. من اعتراضاتو برنامه ریزی کردم.. منو نوازش کنین.. اونو نجات بدین.. خواهش می‌کنم.. لطفاً.. هرکاری بگید می‌کنم.. فقط اونو ببرید بیمارستان..لط.. یک آن شی‌ء سفتی از پشت، روی سرم نشست. فرود اومدم. روی زمین به سمتِ مرد خونین خزیدم و پیش از درود فرستادن به بیهوشی لب زدم. - ببخشید.. ولی.. لطفاً.. نمیر..
  3. پارت هشتاد و چهارم - «ساناز ایستاده برات دست می‌زنم و بهت افتخار می‌کنم.» همین که جمله‌ی عقل به پایانِ خودش رسید، سیل عظیمی از جعبه‌های فلزی استوانه‌ای شکل از بالای نزدیک‌ترین ساختمان‌ زندان، توی حیاط فرود اومد. در کسری از ثانیه همه جا رو دودی سفید و غلیظ در بر گرفت. بوی تندی داشت و چشم‌هام رو می‌سوزوند. همهمه‌ی زندانی‌ها این بار از ترس بود. عوضی‌ها اشک‌آور و دودزا استفاده کرده بودن. اشک‌هام غیر ارادی می‌ریختن و گلوم می‌سوخت. خشک سرفه می‌زدم و دست‌هام و صورتم شدیداً به خارش افتاده بودن. اما مگه اهمیتی داشت؟ دستم رو دوباره مشت کردم و شعارم رو سر دادم. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن. بینِ دود و با وجود این همه عوارضِ ناشی از سرکوبشون، جمعیت دوباره شعار رو فریاد کشیدن. با نفرت و نهایتِ خشم غریدم. - ای خواهر و برادر، داد بزن عدالت این هم توسط همگی تکرار شد. اشک ریزان پاهامون رو به زمین می‌کوبیدیم و هر دو شعار رو یکی پس از دیگری تکرار می‌کردیم. و دوباره گاز اشک‌آور سهمِ ما از عدالت بود. ناگهان از یکی از ساختمان‌ها چندصد مامور ماسک ضد شیمیایی به سر و باتوم به دست، خارج شدن و به سمتمون دوئیدن. طولی نکشید که به داخل محوطه‌ رسیدن و بلافاصله باتوم‌هاشون رو روی تن و بدن بی‌گناهان فرود آوردن. می‌خواستم از پشت به یکی از ماموران حمله کنم که دوتا از عوضی‌های سرکوبگر از دو بازوی من گرفتن و کشون‌کشون من رو به گوشه‌ی حیاط بردن. فریاد می‌زدم و پاهام رو روی زمین می‌کشیدم تا ولم کنن. من هم می‌خواستم باهاشون کتک بخورم، باید رهام می‌کردن. تماشا کردن آزار دیدنشون برام از هر درد جسمانی‌ای دردناک‌تر بود، باید رهام می‌کردن. باید رهام می‌کردن تا من هم بهشون می‌پیوستم. من هم باید مثل اون پیران و جوانان به سر و صورتم لگد می‌خورد. من هم باید باتوم به تن و بدنم ضربه وارد می‌کرد. من این بازی لعنتی رو شروع کرده بودم و نباید تماشاگرش می‌بودم. صورتم خیس از اشک بود. شاید هم خیس از خون بود؛ حتماً داشتم خون برای همنوعان خودم می‌گریستم. شاید باید می‌مردم و اون لحظات رو نمی‌دیدم. - ولم کنین.. بزارین برم.. تقصیر منه.. من باید کتک بخورم.. اونا نه.. ولم کنین آشغالای عوضی.. ولم کنین بی وجدانا.. ولم کنین.. خواهش می‌کنم بس کنین.. نزنین.. ولم کنین.. تو رو خدا نزنین.. اونا بی گناهن.. همه چی تقصیر منه.. ولشون کنین.. نزنین.. اونا دستشون خالیه.. نزنین اونا بی سلاحن.. نزنین.. تو رو جون عزیزاتون نزنین.. نزنین.. بخدا آزاری ندارن.. نزنین.. اما نه نفرین کارساز بود، نه فریاد و نه خواهش. و من شاهدِ بی‌گناهان بی‌سلاحی بودم که با مثلاً مامورانِ حافظِ امنیت درگیر بودن. انقدر زجه زده و خودم رو به دست و پای دو سرکوبگر کوبیده بودم که داشتم از حال می‌رفتم. یک آن ماموران عقب نشینی کردن و صدای تیر اندازی به گوش رسید. و زندانی‌ها که دست‌هاشون رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و به سمت درهای ساختمان زندان می‌دوئیدن. کاش براشون می‌مردم که داشتن از دستِ گلوله به صاحبان گلوله‌ها پناه می‌بردن.
  4. پارت هشتاد و سوم عاقبت شب روز شد و لحظات موعود فرا رسید. دمِ درِ سلول ایستاده بودیم و دست‌های هم رو سفت گرفته بودیم. بغضم رو قورت دادم و صدای لرزونم رو به گوش هم‌سلولی‌ها رسوندم. - ما.. ما باید مراقب خودمون باشیم.. هیچی مهم‌تر از جونتون نیست، باشه؟ همه با لبخند‌هایی مهربون سرشون رو تکون دادن. و سپس کیسه‌ی مشکی به سر، به سمتِ حیاط رفتیم. صدای همهمه‌ی جمعیت حیاط که به گوشم رسید، ضربان قلبم بالا رفت. تا چند دقیقه‌ی دیگه قرار بود اعتراض رو آغاز کنم، اما چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ کیسه از سرم در اومد. درصد که کنارم ایستاده بود، نگاهش رو به مردمک‌های لرزون و خیسم دوخت. انگشت‌هاش رو دور بازوهام حلقه زد و کمرش رو خم کرد تا سرش مقابل سرم قرار بگیره. - وارونک فقط از روی احساس نیومدیم، به عواقبش هم فکر کردیم. پس هر اتفاقی هم افتاد خودت رو مقصر ندون. همه به لطف تو برای اولین بار قراره در مقابل ظلم و تاریکی بایستیم. تو ناجی مایی، جناب زمینی. باشه؟ حینی که اشک‌هام روی گونه‌‌هام می‌ریختن سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. جمعیت هزار نفره پس از دیدن ما، صف‌هایی مرتب تشکیل داده بودن و آماده‌ی آغاز بودن. درصد، لپ‌لپ، دیکتاتور و چاکرا هم با فاصله از هم، اولین ردیف جمعیت باشکوه رو تشکیل دادن. درصد لبخندی از روی حمایت زد و انرژی مورد نیاز بهم تزریق شد. نفس عمیقی کشیدم و به اشک‌هام پایان بخشیدم. دست‌هام رو مشت کردم و فقط اشاره‌ها رو باز گذاشتم. قرار بود تیم سرود رو رهبری کنم و انگشت‌هام ریتمِ ضربات پامون رو مشخص کنه. انگشت‌هام رو طبق نُت توی هوا به احتزاز درآوردم و حینی که همراه هم‌سلولی‌ها با ریتم پاهامون رو روی زمین می‌کوبیدیم، شروع به خوندن کردیم. -( یار هم‌زندانی من، با من و همراه منی باتوم خونین بر سر ما، وطن من و هم‌وطن منی حک شده اسم من و تو، رو تن این سلولکا ترکه‌ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، خونِ دلای آدماش دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه کی می‌تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟ ) پا کوبیدیم، فریاد زدیم و سه دور سرود رو خوندیم. دور سوم همه‌ی زندانی‌ها به ما پیوسته بودن؛ پا می‌کوبیدن و فریادزنان می‌خوندن. سرود که به پایان رسید. حالا بخش اصلی باید آغاز می‌شد. دستم رو با خشم مشت کردم و بالا بردم. و فریاد شُعارم که بالاخره سکوتِ دورانِ ظلم پذیرم رو شکوند و اون رو درید. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و تکرار شکوهمند جمعیت هزار نفری مقابلم، لبخندی از جنس افتخار رو روی لب‌هام نشوند. چه فرقی داشت که از چه دنیایی بودم؟ اگه به ریشه برمی‌گشتیم، به یه نقطه‌ی مشترک می‌رسیدیم. از کجا بودن مهم نبود، در کجا بودن و با که بودن، اهمیت بیشتری داشت. من هم‌رنگ این جمعیت مقابلم بودم و اون‌ها هم هم.رنگ من. من ظلم دیده بودم و شاید اون‌ها حتی بیشتر از من در حقشون جفا شده بود. - زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن! و دوباره تکرارِ باشوکتِ جمعیتِ مقابلم که از پیرمردان، مردان میانسال و مردان جوان تشکیل شده بود. اما آگاه بودم که عده‌ی بیشماری هم قطعاً مثل من، زنانی بودن که بالاجبار فقط پوسته‌ی مرد به تن داشتن. در این لحظه و در این نقطه جنسیت معنا نداشت و چه زن و چه مرد، تموم زنانگی و مردانگی‌شون رو جمع کرده بودن و برای مبارزه با ستم و ستمکار بالاخره سکوتشون رو شکسته بودن.
  5. پارت هشتاد و دوم همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان می‌نداخت. آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. می‌خواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت. - «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول می‌دم عقل خوب و با ادبی باشم.» دلم برای معصومیت و لحن مظلوم عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. گرمی انگشت‌هاش رو سفت دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمی‌داد. اخم‌هام رو توی هم کشیدم. - ول کن درصد. دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم. جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشم‌هام از شوک بسته می‌شدن درودم رو به سقوطم فرستادم. چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زده‌ی عقل بین نمیکره‌های مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسه‌ی سینه‌ش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن. حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهره‌م رو به رنگ خونم در آورده بود. از شرم لب پایینیم رو گزیدم. تا خواستم بایستم درصد پیش‌بینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که می‌خواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت. - «من.. من.. ذوب شدم!» سرم روی سینه‌ش بود و به تپش‌هاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبنده‌تر بودن، گوش فرا می‌دادم. - چرا ازم فرار می‌کنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ سرم رو بیشتر توی سینه‌ش فرو بردم. - ولم کن. - «خیلی پررویی ساناز، خودتو به سینش فشار می‌دی و می‌گی ولم کن؟ نوبری والا!» و درصد که دست‌هاش رو بیشتر دورم فشرد. - اگه ولت کنم بازم فرار می‌کنی جناب موش. لب‌هام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم، رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم. - نوموخام. ولم کن. اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبخت‌کُنت رو متوقف می‌کردی و اجازه می‌دادی من کمی آرامش بگیرم. شونه‌های درصد لرزیدن. با لحنی که رگه‌های پررنگِ خنده خودشون رو می‌نماییدن، گفت: - طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودی‌ای. لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دست‌هام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم. - می‌شه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود. چونه‌ش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد. - به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمه‌ی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟ - «وای قلبم!» برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونه‌م لرزید. من هیچ‌وقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم! اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دست‌هام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. - «هعی.. من.. دوباره.. غش!»
  6. پارت هشتاد و یکم روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمام‌های خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم. اون لحظات حس می‌کردم آگاه کردن زندانی‌ها توی حمام، از عهده‌ی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپ‌لپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازه‌ی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم. اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباس‌هام رو پوشیدم. نمی‌دونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوباره‌ش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش می‌گرفتم و دستشویی می‌کردم. وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعده‌ی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم. اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی می‌کردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمی‌خواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم. دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانی‌های در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پخت‌های قرمه‌سبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت. که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکسته‌ی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذت‌بخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم. دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه می‌کردیم. شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر می‌رسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت. - « چرا نمی‌گی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!» عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب می‌کردم. که در نهایت عقل بغضش شکست و مثل بچه‌های خردسال زیر گریه زد. توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش می‌کرد با من ارتباط بگیره.
  7. پارت هشتادم با عقل فاقد ادب درگیر بودم که یک‌آن انگشت‌هایی دور مچِ هر دو دستم حلقه شدن. و من که به سمتی کشیده شدم. ناگهان ماسکم پایین اومد و روی دهنم نشست. دستی روی چونه‌م نشست و سرم رو بالا برد. صاحبِ دست، درصد بود! با یه دستش هر دو مچم رو قفل کرده بود و دستِ دیگه‌ش زیرِ چونه‌م بود. آب دهنم رو قورت دادم و مردمک‌های لرزونم رو به چشم‌هاش دوختم. رگه‌های شیطنت توی نگاهش آتیش بازی می‌کردن. - طبق شوهد؛ انگار یکی خجالت کشیده و سرخ‌ شده وارونک جان! - «ای جون به وارونک جان گفتنت پدسگ!» و بله بالاخره آب شدم. دلم می‌خواست دست بندازم قلبم رو خفه کنم، عوضی حتی ریه رو هم به تیم خودش برده بود. چرا که قفسه‌ی سینه‌م بالا و پایین می‌شد و تقریباً داشتم نفس‌نفس می‌زدم. البته عقل از همه بیشتر در اولویت بود؛ ابتدا باید زبون اون رو بیرون می‌کشیدم، دور گردنش فشار می‌دادم و خفه‌ش می‌کردم. صورتم داشت می‌سوخت! حقیقتاً کل بدنم درگیر حرارت بود. - «ساناز! ساناز! ساناز!» می‌دونستم هیجان عقل برای چیه، اما نباید بهش تن می‌دادم. - «ساناز! سرتو خم کن.. ساناز!» نه، نباید اینکار رو می‌کردم. - «بابا نگفتم که بپر ماچش کن، می‌گم سرتو بگیر پایین. می‌خوام قفسه‌ی سینشو ببینم.» نه نباید این... اما برخلاف میلِ سرکوبگر درونیم، گردنم رو پایین آوردم. سرم دقیقاً مقابل قفسه‌ی سینه‌ی عریانش بود. آب دهنم رو قورت دادم. لعنتی هر چه سعی بر بستن چشم‌هام داشتم، نمی‌شد. - «به به! واقعاً به به! عجب سینه‌ای! عجب شکمی! چه پوستی! چه رنگی!» - وارونک؟ لحنش آروم و گرفته بود. بدون اینکه نگاه مسخ شده‌م رو از سینه و شکمش بگیرم، زمزمه کردم. - هوم؟ - ط.. طب.. دم عمیقی گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد تا شاید لرزش صداش رو از بین ببره. - طبق نقشه.. بهتر نیست.. که.. بریم به کارمون برسیم؟ - «می‌خوای اول یه بوسه وسط قفسه‌ی سینه‌ش بزنی بعد بریم؟» کاش عقل خفه می‌شد. سرم رو تکون دادم تا عقل عوضی رو درگیرِ زمین لرزه‌ی مغزی کنم. سپس دست‌هام رو از دست پهن و بزرگ درصد بیرون کشیدم و دوئیدم. می‌دوئیدم تا ازش دور بشم. اگه می‌موندم اتفاقات بدی رخ می‌داد؛ اگه می‌موندم یا به خواسته‌های عقلم تن می‌دادم و رسوا می‌شدم یا جوری با عقل به جنگ می‌رفتم که همه به سلامتی روانیم شک کنن. یک آن به یکی برخورد کردم و هر دو پخش زمین شدیم. آخ که تموم تنم شکست! آخ لعنت بهت عقل! - «من چه کارم زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟» اتفاقاً تو همه کاره بودی. واقعاً برام جای سوال داشت که توئه لعنتی عقل بودی یا نفس امّاره؟ با چشم‌هایی ریز شده از درد، دستم رو به کمرم گرفتم. - اع تویی؟ نگاهم رو به فردی که با من پخش زمین شده بود، دوختم. - «اع این همون پسره نیست که غذارو بهش دادی؟» خودش بود. بی توجه به درد، روی زمین خودم رو به سمتش کش دادم. و طوطی‌وار جملات فراخوان رو با لحنی رباتی بیان کردم. - من و هم‌سلولی‌هام به جای دستت بشکنه بابت اون روز، کمکت می‌کنیم. به لبخند اطمینان بخشش نگاه دوختم. دیشب چند برگه‌ی اضافی از فراخوان رو متن کرده بودم؛ پنج‌تا رو به سمتش گرفتم. - پس تا جای ممکن نشرش بده. لب‌هاش رو به هم فشرد و سر تکون داد.
  8. پارت هفتاد و نهم پس از صبحانه در انتظارِ زمان حمام، نقشه‌ی فراخوان مربوطه در اون جا مرور شد. من هم کمی توی وقت باقی مونده با لپ‌لپ برای تلفظ بهتر «سین» و «شین» کار کردم، امیدوار کننده بود اما فراتر از این‌ها جای پیشرفت داشت. دوباره کیسه به سر راه افتادیم. پس از پیاده‌روی بسیار طولانی، بالاخره به ساختمان حمام رسیدیم. کیسه‌ها توسط تک زندانبان اون‌جا، از روی سرمون در آورده شدن. توی صف وارد شدیم و از ورودی اول بسته‌ی لباس و حوله رو دریافت کردیم؛ برای من کوچیک‌ترین سایز-رده‌ی بنفش-ENTP بود. اولین بار بود که به حمام زندان می‌اومدم. به ورودی دوم که رسیدیم، عوضی‌ها لباس‌هامون رو درخواست کردن. توی صف، اولین نفر از ما لپ‌لپ بود که پیراهن و شلوارش رو در آورد و داخل سطل زباله‌ی غول پیکر انداخت. نگاهم رو از پیکر نحیف و لاغرش گرفتم. - «یعنی باید با لباس زیر جلو همه بگردی؟ ساناز برگرد سلول. از کثیفی بگندی بهتره.» باز هم خداروشکر حداقل لباس‌ زیرها تا بالای زانو بودن. پس از اون چاکرا بود که تنِ استخونی و پوست‌پیری خودش رو نمایان کرد. چهره‌م زار می‌زد. چرا باید این صحنه‌ها رو می‌دیدم؟ نفر بعد از اون دیکتاتور بود که از لباس‌های تنش فقط لباس زیرش باقی موند. - «اوه! ورزشکار بوده؟ احتمال صدی به نود واقعاً مرده!» سرم رو به تندی و‌ مداوم به چپ و راست تکون دادم تا عقل رو خفه کنم. - «آخ جون الان نوبت درصده!» عقل کاش می‌شد بگیرمت و دهنت رو با نخ و سوزن بدوزم، زنیکه‌ی منحرف! مردم با عقلشون فیلسوف می‌شدن، من باید سر از منکرات در می‌آوردم. چشم چپم رو بسته بودم و فقط مردمکِ چشم راستم روی درصد بود. پیراهنش رو در آورد. به به، عجب خوش فرم و قوس دار بود. - «شونه پهن، کمر باریک و مردانه، خدایا چی آفریدی؟ بچرخ از جلو هم ببینمت بلا! چی می‌شه این بشر حتماً مرد باشه؟» لب گزیدم تا صدای عقل به مغزم غلبه نکنه. نباید افکارم مورد دار می‌شدن. همین که درصد شلوارش رو پایین کشید، عربده‌م رو خفه کرده و ماسک روی دهنم رو روی صورتم جابجا کردم. حالا دیگه ماسک بنفش رنگم روی چشم‌هام رو گرفته بود و بیناییم رو خفه می‌کرد. - وارونک؟ بدون توجه به صدای درصد، ماسک رو کمی جلو گرفتم تا حداقل جلوی پاهام رو ببینم. دمِ ورودی دوم ایستادم و پیراهن و شلوارم رو از تنم در آوردم. سپس پس از انداختنشون داخل سطل وارد سالن حمام شدم. من تا به حال بدنِ مذکرانه‌م رو کامل ندیده بودم و حالا باید با اینِ مثلاً شلوارک جلوی این همه مذکر و مذکرنما حضور می‌یافتم؟ چقدر تغییر جنسیت سخت بود. خودم رو کنار کشیدم و نزدیک دیوار ایستادم. به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست بیشتر از اون، اون همه آدم رو عریان ببینم. هم‌سلولی‌ها بدون من هم عده‌ی بی‌شماری رو می‌تونستن آگاه کنن.
  9. پارت هفتاد و هشتم اون روز هم به اتمام رسید، ما تصمیمات و نقشه‌هامون رو ثبت کردیم و زودتر از همیشه خسبیدیم. مرحله‌ی اول فراخوان بود و برای گذر ازش به نحو احسنت، به انرژی بسیاری نیاز داشتیم. باید زنجیره‌ای بی پایان می‌ساختیم که داخلش هر زندانی به آگاهی برسه. به عبارتی یه کلاغ چهل کلاغ باید صورت می‌گرفت تا همه آگاه می‌شدن. حالا ساعت ۷ صبح بود و برای ورزش صبحگاهی زیر آسمان تاریک شب، توی حیاط درندشت زندان بین هزاران زندانی بودیم. صدای درصد افکارم رو برید. - طبق آمار، متن ما ۴۸ کلمه‌ست. هر نفر با سرعت نرمال می‌تونه توی ۲۰ ثانیه بخونتش و با جابجایی، جمعاً ۴۵ ثانیه برای هر نفر وقت می‌خواد. تو ۴۰ دقیقه، هر نفر می‌تونه به ۵۰ نفر پیام بده. ولی با همون ۵۰ نفر اول، تو ۲ روز همه می‌فهمن. این سیستم مثل یه کلاغ چهل کلاغ عمل می‌کنه. متوجه شدین؟ لب‌های هر چهار نفرمون، حین سخنرانی بلند و بالای درصد با خم شدن گوشه‌هاش به سمتِ پایین، کمان ساخته بود. همگی با جدیت سر تکون دادیم. - سعی کنین از هر سلول یه نفرو مخاطب قرار بدین. پس از جمله‌م، اینبار درصد هم حالت چهره‌ی ما رو گرفت و همراه چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور سر تکون داد. - مادرجان، خداوند ما رو به کمک خودش به سمت تاریکی ببره و به امید خودش شکست بخوریم. - «وای بازم این پیرمرد تن و بدنمو با این دعاش لرزوند.» همزمان با سوت شروع، دوئیدیم. خودم رو بین جمعیت جا دادم و دم گوش یکی از زندانی‌های رده زرد زمزمه کردم. - آهای! سرش رو به سمتم چرخوند. برگه‌ی متن رو توی دستم گرفتم و دم گوشش، به خوندنش اقدام کردم. - وقتشه که فریاد بکشیم. غذایی که ما می‌پزیم، برای ما نمیاد. آشپزخونه‌ی اِم‌ پلاس برای مسئولین کار می‌کنه. غذای بدمزه می‌ره برای اونا، به ما غذای خوشمزه می‌دن. این تبعیض رو دیگه نمی‌تونیم تحمل کنیم. قراره سه روز دیگه زمان ورزش، اعتراض کنیم. هرکی می‌خواد همراه باشه، آماده شه. اینبار یا همه با هم، یا هیچ‌کس. سپس بدون اینکه در انتظار واکنشش وقت تلف کنم، وارد صف جلویی شدم و متن رو برای شخص دیگه خوندم. به قدری به این کار ادامه دادم، دهنم خشکی گرفت. اما باز هم کافی ندونستم و تا اتمام زمان، ۵۷ مرتبه جمله‌ی لعنتی رو تکرار کردم. ۴۰ دقیقه ورزش طول می‌کشید و ۴۰ دقیقه بازگشت به سلول. رأس ساعت ۰۸:۳۰ همگی داخل سلول بودیم. سفره‌ی رو برای صبحونه باز کردیم. - خب هرکس به چند نفر تونست بگه؟ من ۵۷ نفر. چاکرا با لحنی پر از غم، متاسف گفت: - مادرجان من سن و جسمم فقط به ۲۶ نفر قد داد. لپ‌لپ نالید. - من فقط ۱۹ نفر. تلفظ «زین» و «ژین» زخت بود. دیکتاتور با خجالت دستی به گردنش کشید. - ۱۸ نفر. با این هیکل نمی‌شد از بینشون رد شم. درصد حینی که لقمه می‌گرفت لب گشود. - طبق حساب سرانگشتیم؛ فقط ۷۸ نفر. همه از شوک، چند لحظه لقمه‌های داخل دهنمون رو نجوئیدیم. - «چی؟ چجوری وقت کرد؟ ۷۸ نفر؟ مگه سرعت نوره؟»
  10. پارت هفتاد و هفتم برنج دم کشید، قرمه سبزی جا افتاد و من حتی یه لحظه هم ترغیب به تست کردنش نشدم. تموم مدت هم مثل میر غضب فریادکشان دستور می‌دادم و غر می‌زدم. عاقبت هم موقع رفتن کنار پای مدیرِ همیشه زیپ باز تف انداختم و در مقابل نگاه حیرت زده‌ش خودم کیسه‌ی سیاه رو روی سرم کشیدم. - «معلوم نیست شغلش مدیریت و آشپزیه یا مورد منکراتی که همیشه زیپش بازه، عوضی!» مسیر در سکوت طی شد. کیسه که از سرم در اومد، همچنان بازوم توی چنگال زندانبان بود. پس با خشونت هلش دادم. گره انگشت‌هاش گشوده شدن و از سلول بیرون افتاد. در نهایت هم خودم در رو مقابلِ نگاهِ مبهوتش بستم. درصد که توی چند قدمی از من ایستاده بود، دستش رو روی شونه‌ی چپم گذاشت. - چی شده؟ - «می‌گی بهش؟» نه، فقط به درصد نمی‌گم؛ بلکه به همگی اعلام می‌کنم. من این بی عدالتی و تبعیض رو همه جا جار خواهم زد. آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس خواهد دید که چه خواهد شد. - «من هم فعلاً سکوت خواهم کرد چون خیلی وحشی شدی.» بی‌توجه به عقل، دست درصد رو با لطافت پس زدم و در عوض انگشت دورِ مچش حلقه کردم. با حفظ اخم‌هام روی صورتم، اون رو تا مرکزِ سلول دنبال خودم کشوندم. روی نقطه‌ای که چاکرا هر روزِ خدا دو بار می‌نشست و به مدیتیشن معکوسش می‌پرداخت، قرار گرفتم. درصد، لپ‌لپ، چاکرا و دیکتاتور همگی سرپا ایستاده و نگاهِ ناآگاه و علامت سوالی‌شون رو به من دوخته بودن. حینی که نگاهم روی هر چهار نفرشون می‌چرخید، کف دست راستم رو با قدرت روی زمینِ چوبی کوبیدم. متوجه منظورم شدن و مقابلم به این ترتیب نشستن؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور. دست به سینه شدم. با لحنی جدی درصد رو مخاطب قرار دادم. - درصد لطفاً هرجا رو که نیازه، برای هم‌سلولیا ترجمه کن. کنجکاو سر تکون داد. به مردمک‌هام حکم دادم تا پی در پی روی هر چهار نفر توی رفت و آمد باشن. لب تر کردم و لحن رسا و خشکم رو به کار گرفتم. و تموم ماجرا توی چند جمله بیان شدن. و درصد که زحمت ترجمه‌ی برخی نکاتش رو کشید. حالا اون‌ها هم دست کمی از من نداشتن. همشون سگرمه‌هاشون توی هم رفته بود و مثل من دست به سینه شده بودن. دیکتاتور پیش‌تر از همه زبان باز کرد. - چه تصمیمی گرفتی؟ شست راستم رو بین دندون‌هام بردم. حینی که با چشم‌های ریز شده در حال گشتن بین سوراخ سمبه‌های مغزم برای راه حل بودم، شستِ بیچاره‌م رو فشار می‌دادم و به عبارتی با خشونت گازش می‌گرفتم. و این گزش از روی خشم محض بود، نه استرس. که درصد به سمتم خم شد و با آرامش دستم رو از دهنم بیرون آورد. - نکن. با اینکه توی قلبم زلزله اومد و توی شکمم دلریزه اتفاق افتاد، اما زمان خوبی برای پردازش به علاقه‌م نبود. - «موافقم ساناز! هر تصمیمی جز سکوت در برابر این بی عدالتی بگیری من کمکت می‌کنم. این بار دیگه نباید مثل بی‌گناه دستگیر شدن و تغییر جنسیتت بپذیریش. فهمیدی؟» سر به پایین بردم تا خودم رو تحت کنترلِ خودم در بیارم. من باید خودم رو از چنگال بیچارگی و قانع شدن در می‌آوردم. حتی عقل هم دیگه مسخره بازی رو کافی دونسته بود و منطقی به نظر می‌رسید. عقل من بود؛ انتظاری جز این نمی‌رفت. من ظرفیتِ زور شنیدن و تحت ستم قرار گرفتنم دیگه پر شده بود. دیگه داشت لبریز می‌شد. - «منم همینطور!» گردنِ خم شده‌م رو راست کردم. سپس با چشم‌هایی ریز شده با یه کلمه، راه حل مد نظرم رو به زبان آوردم. - اعتراض! و چقدر واکنش همگی دیدنی بود. بهت زده با چشم‌هایی از کاسه در اومده، واکنش نشون دادن و با لحنی شوکه و کشیده همزمان گفتن: - اعتراض؟
  11. پارت هفتاد و ششم بوی ماکارونی توی فضا پیچیده بود و حتی آب دهن منِ متنفر ازش رو راه می‌نداخت. دیکتاتور قابلمه رو وسطِ سفره، روی دستگیره‌ طرح گرگِ خون‌خوار قرار داد. لبخندی به گونه‌هام منگنه زدم و درِ قابلمه رو برداشتم. و اون لحظه بود که خوشی روی صورتم ماسید. - «این دیگه چه زهرماریه؟» - طبق آمارِ ۱۰۰ درصدی من، این دستور پختی نیست که دیشب نوشتم. ناباور به ماکارونی خیره بودم. آشِ سویا بود یا ماکارونی؟ سویاها توی دریای رب غرق بودن و تک و توک یه رشته‌ی ماکارونی به چشم می‌خورد. - «غذاهای اینجا فقط بوشون شبیه غذائه وگرنه نه ریخت دارن نه مزه. عق!» دست‌هام رو روی کاسه‌ی زانوهام گذاشته بودم و پارچه‌ی شلوارم رو توی مشتم می‌فشردم. به زهرمارِ داخل ظرف خیره بودم و پلک راستم می‌پرید؛ به قدری خشمگین بودم که می‌تونستم همون لحظه به آشپزخونه برگردم و حمام خون راه بندازم. بی توجه به صداهای گنگ اطرافیان از جام پریدم. به سمت درِ سلول رفتم، روی زمین نشستم و مشت‌هام رو روی دریچه کوبیدم. لحظاتی بعد دریچه گشوده شد و صورتِ زندانبان نصفه و نیمه توی چهار چوب مستطیلیش نقش بست. - باید برم آشپزخونه. - چند ساعت دیگه! سپس دریچه به روم بسته شد. توی همون حالت باقی موندم. هیچکس جرعت نمی‌کرد به سمتم گامی برداره و فقط از دور نظاره‌گرم بود، حتی درصد. آخه با اون لپ‌های سبز و بنفش، چشم‌های ورقلمبیده و تیک عصبی چه کسی شهامتش رو به خرج می‌داد؟ حتی عقل هم روزه‌ی سکوت گرفته بود، البته شاید اون به خوبی من رو می‌شناخت. من برای غذا صورتم رو کبود کرده بودم، حتی درصد رو زده بودم و همه‌ی آدم‌های داخل سلول و عقلِ داخل کاسه‌ی سرم به خوبی این رو می‌دونستن؛ غذا خط قرمز من بود! با بد کسی در افتاده بودن؛ چون من قرار بود پدرشون رو در بیارم. قشر عادی رو نباید از سیری و سیرابی محروم می‌کردن و بهش گرسنگی و تشنگی می‌دادن. قشر عادی موارد دیگه رو شاید به اجبار هم که شده تاب می‌آورد، اما با این مورد فریادِ سکوتش بالاخره می‌شکست. که من هم یکی از اون فردِ قشر عادی به حساب می‌اومدم، نمی‌اومدم؟ ساعت‌ها با همون تیک عصبیِ چشمِ راستم، نزدیک به در نشسته و در انتظار دیدار با مدیرِ زیپ باز بودم. و بالاخره زمانش از راه رسید. باز همون کیسه‌ی مشکی، بیناییم رو پوشوند و کشون‌کشون توسط زندانبان تا آشپزخونه کشیده شدم. کیسه از روی سرم دراومد و پام به آشپزخونه رسید. به سمت مدیر که نگاه منتظرش رو بهم دوخته بود، یورش بردم. یقه‌ش رو با خشونت لای انگشت‌هام گرفتم؛ کنش وحشیانه‌م دکمه‌ی نزدیک به گردنِ پیراهنش رو درید و به سقوط روی زمین وادار کرد. غریدم. - اون چند دیگ ماکارونیو چیکار کردین؟ دست روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشت و با تموم زورش هلم داد. روی ماتحت، روی زمین فرود اومدم. فریادم رو توی حلقم خفه کردم و در عوض اجازه دادم ابروهام از درد توی هم گره بخورن. - اینجا آشپزخونه‌ی اِم پلاسه؛ یعنی مسئولین پلاس! اینجا مسئولین عالی رتبه‌ی ناریا برای مقامات عالی رتبه‌ی زیردستِ خودشون پخت و پز می‌کنن، نه برای زندانیایی مثل تو. چهره‌م از بهت پهن شد. داشت چی می‌گفت؟ بالاخره عقل جرعت کرد و چیزی گفت. - «ساناز!» اون هم مثل من شوکه بود. حقیقتاً درکش برام خارج از منطق نرمال بود و هضمش شدیداً غیرممکن. - یالا دستور پخت شامو بده و لشتو برای نظارت بیار در غیر این صورت نوازش و شکنجه در انتظارت خواهد بود. دندون‌هام رو روی هم می‌فشردم و ناخون‌های نیمه بلندم رو توی کف دستم فرو می‌بردم. بالاجبار ایستادم و از داخل جیبم دستور پخت قرمه سبزی رو در آورده و بهش تقدیم کردم. با اینکه دستور پختِ قرمه سبزی بود، اما به زودی قرار بود براشون آش بپزم، با یه وجب روغن روش. - «فکر کنم با بد کسی در افتادن؛ با ملکه‌ی شکمویان!»
  12. پارت هفتاد و پنجم زندانبان دوباره روی سرم کیسه‌ی مشکی پارچه‌ای رو کشید و کشون‌کشون من رو به سلول برگردوند. هرچند من داشتم له له می‌زدم تا به آغوش گرم هم‌سلولی‌هام برگردم. دقایقی بعد کیسه از سرم در اومد و نگاهم توی سلول افتاد. لپ‌لپ به سمتم دوئید و بازوم رو گرفت. - چی پختی وارونک؟ چشم به زلِ نگاه درصد دوختم. - ماکارونی. درخشش مردمک‌های درصد از نگاهم دور نموند. انگار که یه لحظه خورشید توی چشم‌هاش، پرتوهاش رو برای چند ثانیه تابوند و رفت. چاکرا به سمت ظرفشویی گام برداشت. - بیاین سفره رو جمع کنیم. الاناست که غذا رو بیارن. به کمکش شتافتیم و در عرض چند دقیقه سفره پهن شد. کنار هم دورِ سفره نشستیم. صدای گرفته‌ی عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید. - «ساناز.. یکم با درصد حرف بزن.. من قندم بره بالا.. انرژی بگیرم.» لب‌هام رو روی هم فشردم تا به عنوان دیوونه‌ی خودرگیر که با خودش حرف می‌زنه و می‌خنده، شناخته نشم. و البته امان از دست این عقل؛ عوضی عوض اینکه با قلبم در جدل باشه که جلوی لرزش‌ها و تپش‌های گاه و بی‌گاهش رو بگیره، خودش هم از دست رفته بود. - مراقب خودت بودی؟ زمزمه‌ی درصد بود که به کل شکمم رو لرزوند؛ جدیداً زلزله‌هایی که توی قلبم می‌اومدن ریشترهای بالایی داشتن و تموم تنم رو درگیر می‌کردن. - «آخیش! قند متحرک. آخیش! ۵۰ درصدی جذاب.» آب دهنم رو قورت دادم. چرا درصد رفته‌رفته داشت از اون حالت کامپیوتری و درصدیش خارج می‌شد؟ من ظرفیت این روی احساسیش رو نداشتم. - اذیتت که نکردن؟ با این جمله تیر خلاصی رو زد. درصد، انقدر با من با لطافت حرف نزن! - «عاه! بزار بزنه. من دارم انرژی می‌گیرم.» سرم رو به سمتش چرخوندم. چهره‌ش نگران و چشم‌هاش به رنگ علامت سوال در اومده بودن. - نگران نباش، طبق آمار سا.. یعنی وارونک به طور ۱۰۰ درصدی حالش خوبه. کم مونده بود اسمم رو جار بزنم و کارم به اعدام ختم شه. و اما درصد که گوشه‌ی راست لبش بالا رفت و لبخندِ ۱۰ درصدی معروفش رو به نگاهم تقدیم کرد. - ادای من رو درمیاری؟ لبخند دندون‌نمایی زدم و حینش با حرکت سرم اعتراف و تایید کردم. - هوم، چون تو بامزه‌ترین هوش مصنوعی دنیایی. به لبخندش تقارن بخشید؛ حالا گوشه‌ی چپ لبش هم بالا رفته بود. آخ قلب و عقلم به فدای اون لبخندِ ۲۰ درصدیت! - «برای درصد اشکال نداره. ولی برا بقیه حق نداری از من مایه بزاری، حتی خودت زنیکه.» باز این عقل جان گرفته بود تا به من بپره. این بار اگه از دست آشپزخونه نجاتش می‌دادم ساناز نبودم، دق مرگش می‌کنم. - «گ‌گ‌گ‌گ! زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق!» درصد تا خواست لب از روی لب برداره و چیزی بگه، دریچه‌ی در گشوده شد و دستی، قابلمه‌ای روی کفِ چوبی سلول گذاشت. لپ‌لپ پیش قدم شد تا بره قابلمه رو بیاره، اما دیکتاتور جلوش رو گرفت و خودش رفت. دیکتاتور هم یه شبه از این رو به اون رو شده بود ها، شگفتا!
  13. پارت هفتاد و چهارم دستور پخت ماکارونی رو به مدیر داده بودم؛ با وجود اینکه خودم زیاد از این غذا دل خوشی نداشتم. دوران کنکور که مبتلا به پرخوری عصبی شده بودم، هر روز سه وعده ماکارونی می‌خوردم و اواخر حتی اسمش هم حالم رو بهم می‌زد. الان هم فقط دلم می‌خواست درصد که عاشق این غذاست، دستور پختِ زمینیش رو هم تست کنه. نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود و هیچ دلم نمی‌خواست راجع به اون لحظات جزئی مونولوگ بگم. آشپزها به قدری نفهم و ابله بودن که علاوه بر ادبیات وارونی‌شون، حتی منظور ترجمه شده‌شون هم موجب حرص خوردنم می‌شد. اوضاع فکری و رفتاری‌شون نه زمینی بود، نه حتی نیمزی! این لعنتی‌ها از کدوم سیاره‌ای به این‌جا اومده بودن؟ نکنه مغز خر رو به سر پوچشون پیوند زده بودن؟ این همه خریت محض غیر ممکن بود. بوگندوهای زبون نفهم؛ عوضی‌ها از دهنشون گرفته تا بدنشون، همه جاشون بوی جوراب می‌داد. حتی آشپزخونه هم ظاهرسازی بود، هیچکس از اون‌ها بلد نبود حتی با یکی از اون دستگاه‌های فوق پیشرفته کار کنه و بی عرضه‌ها همه چیز رو دستی و سنتی انجام دادن. اوضاع به قدری غیرقابل تحمل بود که عقل حین ترجمه‌هاش غش کرد. صدای ضعیف و زوزه‌کشون کشیده‌ی عقل به گوشم رسید. - «ساناز.. منو از اینجا ببر.. هعی.. دارن شست و شوم می‌دن.. هعی.. دارن تاثیر منفی می‌ذارن.. هعی.. منو ببر!» بنده‌ی خدا عقل انگار یه روز کامل جیغ کشیده بود که صدای گرفته‌ش از ته چاه می‌اومد. - باید تموم شه، دووم بیار. صدای هق زدن‌هاش بین دو نیمکره‌ی مغزم داشت پژواک می‌شد. دلم براش سوخت. فضای اینجا برای من هم تعفن برانگیز شده بود، اون هم دقیقاً پس از لحظه‌ای که متوجه شدم به جای آب «خون» می‌نوشن. دقایقی بعد بالاخره غذا آماده شد. هر کدوم از آشپزها برای خودشون یه بشقاب کشیدن و اه اه کنان مشغول کوفت کردن شدن. مدیر هم یه بشقاب پر، مقابل من گذاشت. با اینکه غذایی نبود که بخوام بخورم، اما باز هم وسوسه برانگیز بود. بوی خونه نباید وسوسه‌م رو بر می‌انگیخت؟ چنگال رو برداشتم. کمی ماکارونی دورش پیچیدم و به سمت لب‌هام بردم. تا خواستم داخل دهنم بچپونم، چشم‌های اشکی چاکرا بر اثر خرد کردن پیاز، لپ‌لپ یاری دهنده به همه، دیکتاتور و زخم شستش و درصد و پای سوخته‌ش جلوی چشم‌هام نقش بست. نامرد شمرده می‌شدم اگه تک خوری می‌کردم. پس چنگال رو توی بشقاب گذاشتم. - می‌خوام با هم‌سلولی‌هام تستش کنم. نگاه بهت زده و سپس پوزخند مدیر دور از چشم‌هام نموند. مرتیکه‌ی زیپ باز!
  14. سـانـاز

    چه شکلی میبینیش؟!

    وای دختر! دقیقاً شاید تنها عضوری که توی بدنم دوس دارم چشمامن (موهامو تازه کوتاه کردم ولی تا چند ماه پیش همون بود) افرین هم شرورم هم مهربونم.. شاید چون رمانمو خوندی انقدر از درونم آگاهی، چون فریادمو نوشتم شرمگین نباش، من خیلی خوشحالم🥹🧲 ------ پ.ن: هکم کردی زن؟!
  15. پارت هفتاد و سوم دم در سلول هر چهار نفرشون ایستاده بودن تا بدرقه‌م کنن. لبخندی دندون‌نما روی لب‌هام نشوندم و با ذوق لب از روی لب برداشتم. - منتظر یه غذای بدمزه باشین. منظورم خوشمزه بود و به زبان وارونی بیان کرده بودم. همه‌شون با لبخند سری تکون دادن. حینی که کیسه‌ی مشکی و پارچه‌ای داشت روی سرم کشیده می‌شد، دعای چاکرا با لحن معنوی همیشگیش به گوشم رسید. - مادرجان خدا در مقابل امنیت به خطرت بندازه. - «هنوز به دعاهای وارونه‌ش عادت نکردم. لامصب انگار نفرین می‌کنه. وی تن و بدنم لرزید!» کیسه‌ی مشکی روی سرم کشیده شده بود و دیگه به جایی دید نداشتم. حس کردم بازوم توسط زندانبان چنگ خورد. و لحظه‌ی آخر که صدای درصد به گوشم رسید. - وارونک مراقب خودت باش و زیاد حرف نزن که.. صدای بسته شدن در، جمله‌ی درصد رو نیمه تموم گذاشت. مسیر نسبتاً طولانی طی شد توی خاموشی حس بیناییم. تا حالا هیچکس، هرگز فضایی جز داخل سلول، حمام و حیاط از زندان ندیده بود. تا زمانی که به آشپزخونه برسیم به درصد فکر می‌کردم و رویا می‌بافتم. عقل هم دست از سر به سر گذاشتنم برنمی‌داشت؛ خائن بود دیگه، نمی‌شد کاریش کرد. در نهایت بعد از به گوش رسیدن صدای باز و بسته شدن در، کیسه رو از روی سرم کشیدن. زندانبان رفت و من رو با مردی که شاید سرآشپز بود، تنها گذاشت. نگاهم رو به مرد دوختم. مردی حدوداً ۵۰، ۶۰ ساله، با ابروهایی بالا پریده و مدل چشم‌هایی خمارِ مصنوعی و لب‌هایی نیمه غنچه شده. - «شبیه اون تایپ از آدماییه که مدیر یه جایین و خیلی ادعاشون می‌شه اما هیچ گوهی نیستن. تازه از پس زیپ شلوارشونم برنمیان. ببین، زیپش بازه.» براندازش کردم. دکمه‌های پیراهنش رو تا سیبک گلوش بسته بود، شلواری مشکی به تن داشت و درسته، زیپش باز بود. - من مدیرِ آشپزخونه‌ی ام پلاسم. دنبالم بیا. پوزخندزنان به دنبالش راه افتادم. - قرار نیست کاری کنی، فقط دستور پختارو بده و نظارت کن. پشت سرش، در حال دنبال کردنش بودم. حواسش نبود. پس کاغذ یکی از دستور پخت‌ها رو یواشکی از مابقی جدا ساختم. فکر می‌کردن زرنگن؟ من زیرک‌تر بودم. قرار نبود همه رو یک‌جا و دو دستی تقدیم کنم. وارد راهرو شدیم. آخ که دقیقاً مشابه اون دو راهروری منحوس داخل کلانتری بود. بالاخره مسیر طویل و یخناک طی شد و وارد فضای اصلی آشپزخونه‌ی ام پلاس شدیم. با دیدن فضای مقابلِ چشم‌هام، صورتم از بهت پهن شد. با این امکانات هر روز دو وعده‌ی لعنتی رو شلغم شورباوارانه می‌پختن؟ آشپزخونه بود یا صحنه‌ای از فیلم سینمایی ژانر تخیلی؟ شبیه سکانس‌ از فیلم‌هایی بود که شخصیت توی حداقل توی ۱۰۰ سال بعد از الان حاضر ما زندگی می‌کرد؛ فقط ربات کم داشت. شاید هم همه چی ظاهر سازی بود؛ اون هم با این آشپزهاش. اما به شدت مدرن بنظر می‌رسید؛ البته باز هم بدون آشپزهاش. قدم به سمت آشپزها که با رکابی و شلوارک و کلاه‌های سفید و سیاه به سر، در حال پخت و پز بودن، برداشتیم. - بده دستور پختو. دستور پخت رو به دست مثلاً مدیر دادم. اون هم کاغذ رو به سمت آشپزی که تنها کلاه سیاه رو بین اون جمعیت به سر داشت گرفت. آشپز با اخم‌هایی در هم رفته محتوای داخل کاغذ رو می‌خوند. - مدیر، اما دستور پختایی که توی کتابت داری بدتر و بدمزه‌ترن که! - «این عتیقه کتاب آشپزی داره؟ آشپز چی می‌گه؟ بهتر و خوشمزه‌تر؟ هاه! دوبار.»
  16. پارت هفتاد و دوم روز بعد بدو بدو کنان از راه رسید. هیجان غریبی، عجیب به وجودم رخنه کرده بود. قرار بود بعد از صبحانه راهی آشپزخونه بشم. حالا همگی دور سفره‌ی صبحونه نشسته بودیم. حتی وعده‌ی صبحانه‌شون هم عجیب بود و هنوز هضمش نکرده بودم. مثلا اینجا پنیر رو به نون نمی‌زدن، به جاش یه قاشق پنیر برمی‌داشتن و یه تیکه نون، دقیقا اندازه‌ی نوک پای مورچه، روش می‌ذاشتن و سپس می‌خوردنش. یا یه قاشق رو از مربای ابدا شیرین، بلکه نمکی پر می‌کردن و کمی خامه هم پهلوش و دوباره یه تیکه نون، دقیقا اندازه‌ی نوک پای مورچه. تنها کسی که مثل زمینی‌ها رفتار می‌کرد من بودم، البته درصد هم سعی داشت گاهی مثل من لقمه درست کنه. - «ساناز! ساناز! شکمو یه لحظه نخور و دیکتاتورو ببین.» با دهن پر به دیکتاتور چشم دوختم. نگاهش کلافه بود. گلوم رو عمداً صاف کردم تا توجه دیکتاتور رو جلب کنم. علاوه بر دیکتاتور درصد هم بهم چشم دوخت. با زبان اشاره‌ی ابرو، به لپ‌لپ که کنار دیکتاتور نشسته و با دور دهنی مربایی مشغول سیر کردن شکمش بود، اشاره کردم. دیکتاتور لب‌هاش رو به هم فشرد. یک‌آن دستش رو بالا آورد و به سمت سر لپ‌لپ برد. لپ‌لپ که متوجه حرکت دیکتاتور شده بود، ترسان سرش رو دزدید و با وحشت به من خیره شد. و دیکتاتور که دستش رو روی موهای فرفری لپ‌لپ گذاشت و مشغول نوازشش شد. مردمک‌های لرزون لپ‌لپ بهت زده بودن. دیکتاتور یه دستش لابه‌لای موهای لپ‌لپ می‌‌رقصید و انگشت‌های شست و اشاره‌ی دستش دیگه‌ش، برای جلوگیری از فرود اشک‌هاش روی چشم‌هاش فشرده می‌شدن. چاکرا لبخندی عمیق روی لب داشت، درصد لبخندی با وضوح ۲۰ درصدی و من داشتم بی‌صدا زار می‌زدم. لقمه‌ی توی دهنم رو می‌جوئیدم و اشک می‌ریختم. - «عق دختره‌ی زر زروی کثافت، عق ساناز لقمتو قورت بده.» اما من گوشم بدهکار نبود، لقمه‌ی خمیر شده‌ی توی دهنم رو می‌جوئیدم و با کف دست، قطره‌های نمکی چشم‌هام رو از روی صورتم پاک می‌کردم. دستمال کاغذی‌ای جلوی نگاهم نقش بست. باز هم درصد بود. بهش زل زدم. شونه‌هاش از خنده می‌لرزیدن و نگاه مهربونش کمی متاسف بود. - «ای وای چه خوشگل می‌خنده کثافت! وای قلبم! بزار یکم شدتش بدم!» یک آن دوباره عقل عوضی چشمم رو از داخل جمجمه‌م انگشت کرد. و در نهایت چشمکی ناخواسته. و درصد که اینبار سرش رو با خنده به چپ و راست تکون داد. - ENTP دیوونه!
  17. پارت هفتاد و یکم تقریباً یه ساعتی به طول انجامید و دستور پخت غذاهایی مثل قرمه سبزی، قیمه، آبگوشت، چلو مرغ، سوپ و ماکارونی رو تونستیم ثبت کنیم. و در آخر درصد پتو رو روی تنش کشید و به خواب عمیقی فرو رفت. پتو روی تاول پاش کشیده می‌شد. با چشم‌هایی ریز شده از دل ریش شدنم، پاش رو از زیر پتو بیرو آوردم. سپس رو به پهلو، سرم رو به کف دست چپم تکیه زدم. لبخندی عمیق روی لب‌هام نشوندم و نگاهم رو به درصد دوختم. حس می‌کردم یه چیزی داره توی قلبم سنگینی می‌کنه، پس با دست راستم به قفسه‌ی سینه‌م چنگ زدم. - «شاید درصد رفته تو قلبت. هم قدش بلنده، هم وزنش بالاست. پس واسه همینه قلبت سنگینی می‌کنه.» ریز خندیدم. امان از دست این عقل! - «چرا هر شب مخفیانه بهش نگاه می‌کنی؟» لب‌هام رو روی هم فشردم. عقل عوضی داشت دوباره من رو رسوای دو عالم می‌کرد. یک آن درصد به پهلو چرخید. - «می‌خوای نازش کنی؟» عقل داشت من رو وسوسه می‌کرد؟ زنیکه. اما چرا من به حرفش گوش سپردم؟ چون پس از اینکه آب دهنم رو قورت دادم، دست راست و متزلزلم رو به سمت صورتش بردم. و دستم که زیر چونه‌ش نشست. ابتدا دلم فرو ریخت و بلافاصله بعد از اون، چیزی توی قفسه‌ی سینه‌م منفجر شد. مردمک چشم‌هام می‌لرزیدن و انگشتم روی گونه و فکِ درصد می‌رقصید. عقل آهی کشید و با حسرت زمزمه کرد. - «کاش یه جای دیگه همو می‌دیدیم.» گوشه‌ی لب‌هام غم صدا و جمله‌ش رو متوجه شدن، پس خودشون رو به سمت پایین مایل کردن. سرم رو روی بالشت گذاشتم و حینی که نوازشش می‌کردم، چشم بستم. باید می‌خوابیدم، در غیر این صورت باز هم افکار لعنتی می‌تونستن من رو از پا در بیارن. نمی‌دونم چند دقیقه گذشته بود، اما خوابم نمی‌برد. در حال کلنجار رفتن برای خوابیدن بودم که صدای فین‌فین به گوشم رسید. توی جام نشستم و اطراف رو بررسی کردم. در کمال ناباوری دیکتاتور بود. از جاش گریخته و به دیوار تکیه زده بود. - « چی؟ دیکتاتور داره گریه می‌کنه؟» با اون هیکل تنومند و عضله‌ایش زانوهاش رو توی بغلش گرفته بود و از چشم‌های بسته‌ش بارون می‌اومد. روی زمین خودم رو سر دادم تا به نزدیکی‌ش رسیدم. آروم اسمش رو زمزمه کردم. پلک از روی پلک برداشت و نگاه غمناک و خیسش رو بهم دوخت. - چی شده دیکتاتور؟ لب‌هاش رو که روی هم فشرد، چند قطره‌ی درشت از لای مژه‌هاش روی گونه‌ش ریختن. - من هیچ دشمنی نداشتم اگر هم داشتم مثل دوست به کمرم خنجر زدن. هیچکس، هیچ‌وقت کمکم نکرد اما امروز کسی که چندین ماه نوازشش می‌کردم تنها کسی بود که به فکر من و زخمم بود. با ابروهایی بالا پریده خیره‌ش بودم. - «هیچ وقت دوستی نداشته؟ اگرم داشته دشمنش شده بودن و بهش از پشت خنجر زده بودن؟ همیشه لپ‌لپو کتک می‌زد و اون تنها کسی بود که بهش کمک کرد؟» دستم رو روی کاسه‌ی زانوش گذاشتم. لبخندی از روی همدردی روی لب‌هام نشوندم. - تو هم از فردا شروع کن و بزار اولین دوس.. یعنی دشمن واقعیت لپ‌لپ باشه. سپس بدون هیچ حرف اضافه‌ی دیگه‌ای، یه جام برگشتم. - «نیمز شکست خورد؟ همیشه نور به تاریکی پیروز می‌شه.» لبخندزنان چشم بستم و بالاخره تونستم خودم رو از دنیا بگیرم و چند ساعتی به دست خواب بسپرم.
  18. پارت هفتادم با طلوع خورشید، جشنواره دیگه به پایان رسید. پس از دریافت لوح تحقیر که همون لوح تقدیر ما توی زمین به حساب می‌اومد، به سلول برگشتیم. وقت خواب بود، پس جاهامون رو انداختیم. همه روی تشک‌هاشون دراز کشیدن اما من از داخل کابینت متصل به سینک، جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو بیرون کشیدم و به سمت درصد شتافتم. - «ای وای اصلا یادم نبود پای درصد عزیزم سوخته! وای ساناز به فدای زخمت!» عقل هم خائن بود ها؛ نبود؟ روی زمین نشستم. در جعبه رو گشودم و به دنبال پماد سوختگی گشتم. همچنان به دنبالش بودم که یک آن لپ‌لپ به سمتم جهید و پمادی که توی دستم بود رو قاپید. سپس به سمت دیکتاتور سر خورد. - «خونشو پاک کرد هیچ! زخمشم بست هیچ! حالا می‌خواد پماد بزنه بهش؟» صورت پهن شده از بهتم رو از لپ‌لپ که داشت پماد روی زخم دیکتاتور می‌زد گرفتم؛ ای لپ‌لپ غیرقابل پیش‌بینی! و بالاخره پماد اکساید زینک رو که همون زینک اکساید زمینی بود رو یافتم. درش رو گشودم و مقدار زیادی از پماد رو روی انگشتم خالی کردم. سپس کمرم رو به سمت پاش خم کرده و انگشتم رو همزمان با فوت‌های مکررم، به آرومی و با ملایمت فراوان روی زخمش کشیدم. پاش تاول زده بود و این عمیقاً قلبم رو به درد می‌آورد. حینی که انگشت چربم رو روی سوختگی پاش می‌مالیدم، به صورتش که لبخند محوی روی خودش داشت، زل زدم. نالان مخاطب قرارش دادم. - چطوری این همه ساعت تحمل کردی و آخ هم نگفتی؟ دستش رو دورِ بازوم حلقه کرد. - از وقتی که تو رو دیدم مغزم همیشه گزینه‌ای رو که هیچ‌وقت گزینش نمی‌شد رو انتخاب می‌کنه. و سیبک گلوش که دوباره بالا رفت؛ شاید آب دهنش رو قورت داد؟ - طبق واکنش‌هام تا به الان بنظرم هرچیزی که بهت ربط داره، به من هم وصل می‌شه. حقیقتاً از وقتی تو رو دیدم کمتر شبیه یه INTJ متعادل رفتار می‌کنم. پلک نمی‌زدم؛ شاید پلک‌هام موتورشون رو به قلبم قرض داده بودن تا اون تندتر و بیشتر نبض بزنه! - «ساناز! ای خدا! چرا درصد ۲۴ ساعته شیرینه؟ حس می‌کنم قند منم رفت بالا!» و من که لب از روی لب برداشتم تا چیزی بگم، اما تنها سکوت از حنجره‌م خارج شد. من هم مثل خودِ سابقم رفتار نمی‌کردم؛ اما نشد این رو بیان کنم! حتی این بیان نکردن هم شبیه خودِ سابقم نبود! در عوض نگاهم رو دزدیدم و مشغول فوت کردنِ سوختگی‌ش شدم. در همون حال که تلاش بر این داشتم زخمش رو با نفس‌هام خنک کنم، لب از روی لب برداشتم. - می‌شه دستور پختایی که می‌گم، به زبونتون بنویسی؟ با لبخند سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. سپس دفترچه‌ش رو از زیر بالشتش بیرون کشید و خودکار به دست منتظر بهم زل زد. بدون اینکه از فوت کردن زخمش دست بکشم، با حفظ حالتم، دستور پخت‌ها رو بیان کردم.
  19. پارت شصت و نهم بعد از اتمام غذا بالاخره به خودم اومدم و متوجه بقیه شدم. مثل همیشه زودتر از همه جوئیده، نجوئیده کارم تموم شده بود. من پشت میزِ کنار اجاق نشسته بودم و به همه دید داشتم. پس گوشم رو به کف دست راستم چسبوندم و سرم رو به بازوم تکیه دادم. می‌خواستم واکنش‌هاشون رو ببینم؛ چرا که کم از فیلم‌های ژانر غذا نداشت! دیکتاتور: واقعا افتضاحه! چاکرا: خدایا لعنت به این برکت بدمزه! لپ‌لپ: انقدر بدمزَز که دلم می‌خواد هر روز از این بخورم. درصد: طبق زبان وارونک واقعا خوشمزس! هر چهار نفرشون با چشم‌هایی پر از ستاره، با ولع قاشق پشت قاشق می‌خوردن و اه اه می‌کردن. - «می‌بینم که نیمزی شدی خانوم آزاد! اه اه آخه؟» خب «اه اه» نیمزی همون «به به» زمینی بود، نبود؟ در حال بحث با عقل بودم که چشمم به یه زندانی افتاد. توی چند متری از غرفه‌ی ما ایستاده بود و نگاه پر از حسرتش رو به هم‌تیمی‌های من که با سر و صدا از غذا تمجید می‌کردن، دوخته بود. دو دل شدم! یعنی باید اون بسته‌ی اضافی رو که قرار بود پنهانی تا سلول قاچاق کنم رو بهش می‌دادم؟ - «به نظر من که نمی‌تونی ازش دل بک...» جمله‌ی عقل با کنش من توی گلوش خفه شد؛ چرا که بسته‌ رو چنگ زدم و به سمت زندانی رفتم. و غذای عزیزم که به صورت دو دستی تقدیمش شد. بسته رو گرفت و کشید، اما هنوز انگشت‌های من دور ظرفِ سفیدِ پلاستیکیش حلقه بود. مدام می‌کشید و من هم سفت‌تر ظرف رو چسبیده بودم. هرچند عاقبت ناچار به رها کردن بسته شدم. با لحنی پر حسرت زندانی رده زرد رو مخاطب قرار دادم. - با هم‌سلولی‌هات بخورش. - دستت بشکنه! و پس از تشکرش رفت. چرخیدم و به سمت غرفه بازگشتم. نگاه همگی روی من بود. شاید اون‌ها هم باورشون نمی‌شد که من از عزیز دردانه‌ی معده‌م گذشته باشم؛ اما گذشته بودم. - «همیشه سر و صدای دعواهاتو سر غذا و خوراکی با بقیه می‌شنیدم و این حرکت واقعاً ازت بعید بود. تو برا شکمت آدمم می‌کشی ولی خب.. چی بگم آخه!» زیر لب زمزمه کردم. - خفه شو عقل! و دوباره عقل که دوباره انگشت تیزش رو توی چشمِ چپم فرو کرد. آخ گویان چشمم بسته شد. و چشمم که با حالت چشمک روی نگاه درصد بسته شد. ابتدا ابروهاش بالا پریدن و چشم‌هاش گرد شدن و سپس لبخندی پررنگ و ۱۰۰ درصدی روی لب‌هاش نشوند. قلبم از سینه‌م به داخل دهنم گریخت و اونجا سخن گویان نبض زد. و لی صدا فریاد کشید؛ «ایها الناس من قلبِ سانازم و دارم برای لبخند درصد می‌ترکم». - «اوف! اگه می‌دونستم انقدر از چشمک خوشش میاد همش چشماتو انگشت می‌کردم! اوف!» عقل من هم مودی و منحرف بود؛ عوضی مدام توی ذهنم صداهای مستهجنِ «جون» و «اوف»های کشیده در می‌آورد.
  20. پارت شصت و هشتم ۲ ساعت مرحله‌ی نهاییِ جا افتادگیِ خورشت و دم کشیدگیِ هم گذشت. نیم ساعتی می‌شد که هر پنج نفرمون با استرس پشت میزها ایستاده بودیم. صدای قورباغه‌های شکممون به گوش همدیگه می‌رسید، اما هیچ تیمی حق نداشت پیش از داورها غذا رو بچشه. داورها غذای بسته بندی شده رو با خودشون برده و در حال تست کردن بودن. یک آن صدای داور اعظم توی بلندگو پیچید. - و همینک زمانِ اعلام تیم منتخب فراخوان- تیمی که با قرمه سبزی شکست خورد- تیم هم‌سلولی‌ها- با دستور پختی غریباً عجیب، هرچند بدمزه- و آشپز منتخب زندانی ۶۲۲۶. زانوهام شل شدن و زمین من رو به سقوط روی خودش دعوت کرد. اما درصد زیر بازوم دست انداخت و جلوم رو گرفت. صدای جیغ و خوشحالی می‌اومد؛ از اطرافم. ما برنده شده بودیم؟ تیم ما؛ «هم‌سلولی‌ها» از بین ۵۰ تیم بهترین انتخاب شده بود؟ غذای زمین به غذاهای نیمز غلبه کرده بود؟ دستور پخت قرمه سبزی که از مامانم یاد گرفته بودم؛ پای من رو به آشپزخونه‌ی زندان باز کرده بود؟ به سمت درصد و بقیه چرخیدم. همه لبخند به لب داشتن و حتی لپ‌لپ و چاکرا چشم‌هاشون خیس شده بود. - «وای! اولین باره تو یه فضای رقابتی اسمت اومد! تو زمین که سه بار و سه سال پشت سر هم کنکورو قبول نشدی ولی بهت افتخار می‌کنم که توی مسابقه‌ای که به شکمت ربط داشت برنده شدی شکموی من!» نمی‌دونم عقل داشت از من تجلیل می‌کرد یا داشت به بدترین حالت ممکن تخریب؛ در هر صورت به قدری خوشحال بودم که عربده زنان توی بغل درصد پریدم. از گردنش آویزون شده بودم و لنگ‌هام که توی هوا درمانده بودن؛ از بس که قد این درصد بلند بود. - درصد بردیم! از این به بعد غذاهای زمینی می‌خوریم! خدایا باورم نمی‌شه! همه‌ش بخاطر تو و لپ‌لپ و چاکرا و دیکتاتور بود! به لطف شماها بردم. و درصد که کمرش رو خم کرد تا پاهام روی زمین قرار بگیرن، اما همچنان توی آغوشم بود. با خنده‌‌ای من‌کُش دست‌هاش رو دور کمرم حلقه زد. - اما طبق آمار بردمون بخاطر تو بود. - «س.. ساناز قلبم! س.. ساناز بغلت کرد! جیغ بغلت کرد! ای وای من!» و من که دیگه عربده نمی‌زدم. حتی لبخند هم روی لب نداشتم. من فقط آروم بودم؛ همین! آرامشی که هیچ‌وقت در طول زندگی ۲۱ ساله‌م تجربه نکرده بودم. آرامشی که حالا من رو به آغوش کشیده بود. ناگهان لپ‌لپ و چاکرا هم به ما پیوستن و از اطراف حلقه‌ی آغوشمون رو بزرگ‌تر کردن. حتی دیکتاتور هم بهمون پیوسته بود. چاکرا: وارونک خیلی ناراحتم خدای من! لپ‌لپ: یعنی قراره هر روز توی دو وعده آژپزی و دزت پخت وارونکو بخوریم؟ دیکتاتور: نظرتون چیه بریم خودمون هم تستش کنیم؟ بلافاصله بعد از جمله‌ی دیکتاتور از هم جدا شده و به سمت بسته‌‌های مختص خودمون پر زدیم. با چشم‌هایی درشت شده در پلاستیکی ظرف رو گشودم و با عشق و نفس‌زنان به غذای مورد علاقه‌م اون هم با دستور پخت موردعلاقه‌م خیره شدم. بعد از هفته‌ها من بالاخره بوی زمین رو، بوی خونمون رو استشمام کردم؛ با غذایی که به اونجاها تعلق داشت. روی صندلی جا گرفتم. قاشق رو با دست لرزون توی ظرف فرو بردم. قاشق پر شده از برنج و خورشت رو توی دهنم گذاشتم. و تمام! اشک‌هام از چشم‌هام جاری شدن؛ چرا که بالاخره داشتم یه غذای خوب می‌خوردم، غذایی که مزه‌ی بهشت می‌داد نه زهرمار.
  21. با هم سلولی‌های تو رمانم
  22. چند پارت از رمانت بوی وطن می‌داد؛ بلادبورن ایران بود و پدربزرگ کسی که رونده شد تمام مدت از هموطنش

    بوی اشک‌هایی که هر شب می‌ریزم رو می‌داد

    :)

    فکر کنم حتی اگه روزی یه پیرزن سالخورده هم بشم؛ نتونم به اون دو روز از تاریخ وطنم فکر نکنم...

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      تو این نقطه از تاریخ، هیچ‌چیز نمی‌تونه عاری از بوی وطن باشه.

      🫂🫂🫂🫂عزیزغمگینم

  23. تنهام آرزوم اینه که رمانم تموم بشه و اگه من قبل از رمان تموم شدم، یکی از شماها بیاین سر وقت گوشیم؛ نرم افزار jotterpad و گفتگوهام با DeepSeek رو ببینین و با چیزایی که راجبش گفتم، کاملش کنین.
  24. ساندویچ با سس خون اضافه (کتاب اینترنتیه دیگه)
  25. پارت شصت و هفتم به سمت آبکش بازگشتم. دبه‌‌ی آب سرد رو روش خم کردم تا آبکشی کامل شده باشه و برنج‌ها شسته شن. سپس با مابقی آب، دیگ رو شستم. نصف روغن باقی مونده رو پس از خشک کردن دیگ، داخلش ریختم. بعد به کمک لپ‌لپ برنج رو به جای اولش، دیگ، برگردوندیم. درِ دیگ رو گذاشتم تا دهن گشادش رو ببندم؛ عوضیِ آشغال پای عزیزم رو سوزونده بود! سپس محتوای درون ماهیتابه رو داخل دیگ دیگه ریختم و با کمک لپ‌لپ اون رو به روی اجاق گذاشتیم. درصد لنگان به سمت اجاق اومد. توی یه دستش قاشق چایخوری داشت و توی دست دیگه‌ش ظرف جوش شیرین. - طبق محاسباتم هر قاشق چایخوری ظرفیتی ۴ گرمی داره و ۰.۲۵ کمتر ازش کار ما رو راه می‌ندازه. سپس با با چشم‌هایی ریز شده یه قاشق از جوش شیرین برداشت و با وسواسی شدید، اضافات رو از نوک قاشق به داخل ظرف ریخت. جوش شیرین رو توی دیگ خورشت خالی کرد و مشغول هم زدنش شد. سپس لبخندی از روی رضایت روی لب‌هاش نشوند. و من که تموم مدت با لبخند بدون ذره‌ای فاصله بهش چسبیده بودم تا بهم تکیه داده باشه! - «هر دوتون از دست رفتین. البته منم چند ساعتی می‌شه که تموم شدم از دست شما دوتا!» به کمک درصد شتافتم تا روی صندلی قرار بگیره و بنشینه. یک ساعت و نیم مرحله‌ی پخت اولیه هم به سرعت برق و باد گذشت. توی نیم ساعتِ آخر این مرحله؛ لیمو عمانی‌ها، سبزی‌های قرمه و کمی نمک نیز بهش اضافه کردم. وحالا هم میزها رو از اجاق‌ها فاصله داده بودیم و صندلی‌هامون رو دور تا دور اجاق‌ها چیده بودیم. زیر آسمونِ تاریک و کم ستاره، توی حیاط نورانی و پر از لامپ زندان؛ دور دوتا دیگی که براشون از تموم جونمون مایه گذاشته بودیم، نشسته و در سکوت به بخار دیگ‌ها می‌نگریستیم. به چاکرا چشم دوختم؛ قرمزی چشم‌هاش و اشک توشون وقتی پیازها رو به شکل نگین در می‌آورد جلوی نگاهم نقش بست. به دیکتاتور چشم دوختم؛ پارچه‌ی دور دستش و زخمی که در طول مسابقه برداشته بود رو هیچ‌وقت قرار نبود فراموش کنم. - «نگاهشو ببین! لبخند محوشو ببین! داره به لپ‌لپ نگاه می‌کنه!» با چشم‌هایی گرد شده رد نگاهش رو گرفتم. واقعاً روی لپ‌لپ قفلی زده بود؟ شگفتا! به لپ‌لپ چشم دوختم؛ اون یکی از بازیگران برترِ امروزِ زندگیم بود. جلوی چشم‌هام به دادِ دشمنش که مدت‌ها آزارش می‌داد، رسید. با اون صحنه و بغضش چطوری می‌تونستم تحت تاثیر قرار نگیرم؟ - «لپ‌لپ معصوم‌ترین آدمیه که توی زندگیم دیدم!» حق با عقل بود. - «ولی هیچکس درصد عزیزم نمی‌شه!» باز هم حق با عقل بود! به درصد که سمت راستم نشسته بود، زل زدم. لبخندی روی لب‌هام نشست. اون برترینِ تمومِ روزهای من بود؛ تنها ناجی و حامی من توی این دنیای وارونه، تنها شخصی که باورم کرد و به دنیای من پا گذاشت.
×
×
  • اضافه کردن...