رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. نامه‌ی سیزدهم ایران، دختر با شعورِ من! مادرت، خیابان‌های شهر به شهر وطنش را غرق در خونِ هموطنش دید. مادرت، دیوار‌های شهر به شهر وطنش را آغشته به خونِ هموطنش دید. «ایران! همه‌ی خیابان‌ها و دیوارهایی که توی وطنت می‌بینی مقدسن، پس با احترام روی خیابان‌ها راه برو و روی دیوارها چیزی ننویس که به ردِ خون رویشون بی حرمتی بشه.»
  2. نامه‌ی دوازدهم ایران، دخترِ خوشحال من! مادرت، عزادارانی را دید که آنقدر غم از ظرفیتشان لبریز شده بود که بر سر مزار پرپر شدگانشان می‌رقصیدند. «ایران! همیشه برقص و پایکوبی کن، اما بدون چه کسانی برای خوشحالی تو جان دادن و خانواده‌هاشون دیگه رنگِ خوشی واقعی به خودش ندید.»
  3. سلام @سایان بازم مزاحمت شدم. برای جلد می‌خوام. میشه بازم خودت بزنی؟ اسم دلنوشته داخل قاب عکس باشه بی زحمت
  4. نامه‌ی یازدهم ایران، دخترِ خندانِ من! مادرت، گریه‌ی زنان هم دوره‌اش را دید و شنید، حتی در دوره‌اش دیگر مردان هم بغضشان را در ملع عام بلند گریستند. «ایران! تو همیشه بخند اما بدون که لبخندت رو ما با قطره‌ اشک‌های چشم‌هامون خریدیم.»
  5. نامه‌ی دهم ایران، دخترِ پدر دوستِ من! مادرت، پدری را دید که ساعت‌ها گریه‌کنان به دنبال پیکر فرزندش از میان هزاران پیکر بی‌جان می‌گشت. «ایران! تو به حرمت اون پدر، هیچ‌وقت از دسترس پدرت خارج نباش چرا که اون هم مثل من اون پدر رو دیده.»
  6. نامه‌ی نهم ایران، دخترم؛ مادرِ آینده! مادرت، مادران بسیاری را دید که دیر رسیدند و پیکر فرزاندشان دیگر جان نداشت. «ایران! اگر روزی مادر شدی، امنیت وجودِ فرزندت رو مدیون شخصی هستی که با پرپر شدنش، جگر مادرش رو تا ابدِ زندگی‌ش خونین کرد.»
  7. نامه‌ی هشتم ایران، دخترِ عاشقِ من! مادرت، زنان و مردانِ بسیاری را دید که در زمانه‌اش، به تن‌های بی جان معشوقه‌شان بوسه زدند و به خاک سپردند. «ایران! همیشه قدرِ لحظاتِ عاشقانه‌ت رو با معشوقه‌ت بدون، چرا که برای اون لحظاتی که داری دو نفرهای بیشماری تا ابد یک نفر شدن.»
  8. نامه‌ی هفتم ایران، دخترِ محافظِ من! مادرت، خواهران و برادرانِ هموطنش را برای وطنی که هوایش را تنفس می‌کنی از دست داد. «ایران! ایرانی که توش هستی با خونِ مردم زمانه‌ی من آباد شده، پس از خون اون‌ لاله‌ها محافظت کن.»
  9. نامه‌ی ششم ایران، دخترِ با استعدادِ من! مادرت و هم نسل‌های او همگی سرشار از استعداد بودند اما یا شکوفا نشدند یا شکوفه از درختِ کنارِ مزارشان رویید. «ایران! من و مابقی هم نسل‌های من برای شکوفایی تو و هم نسل‌های تو در ایرانِ روزگاری بالاخره آباد می‌جنگیم.»
  10. نامه‌ی پنجم ایران، دخترِ آزاده‌ی من! مادرت زمانی که وطنش در خطر بود و هموطنش غرق در خون، تمامِ شب‌ها تا صبح گریست اما هرگز امیدش را از دست نداد و همه‌ی لحظات را نگاشت. «ایران! من با خونِ دل از این جنگ، نامه‌ها می‌نویسم تا روزگاری تو با لبخندِ پیروزی اون‌ها رو بخونی.»
  11. نامه‌ی چهارم ایران، دخترِ هموطن دوستِ من! مادرت در جوانی آگاه شد که مرزهای وطنش را خاک نساخته است، بلکه قلب‌های تپنده‌ی هموطنان بودند که نبض‌هایشان در کنار هم نقشه‌ی ایران را پدید آورده است. «ایران، تو از کودکی این رو بدون که واژه‌ی وطن از کلمه‌ی هموطن استخراج میشه و بدون هموطن، وطن هیچ معنایی نداره.»
  12. نامه‌ی سوم ایران، دخترِ وطن دوستِ من! مادرت زمانی از زمین و زمان نومید شده و دل بریده بود؛ حتی از کشورش. اما هنگامی که وطنش را در خطر دید، تنش به لرز درآمد. « ایران! توصیه‌ی مادرت به تو این شعاره؛ وطنم، تمامِ تنم.»
  13. نامه‌ی دوم ایران، دخترِ همیشه پیروزِ من! مادرت تو را ایران نامید چون ایران تنها واژه‌ای بود که در طول تاریخ هرگز نمرد و بر هر ستمی چیره شد. «ایران! تو ایران شدی تا به هر سیاهی‌ای توی زندگیت نورِ پیروزی بتابونی.»
  14. نامه‌ی اول ایران، دخترِ با اصالتِ من! مادرت به قدری فداکار است که از احساسات مادرانه‌ی خود می‌گذرد و نخستین چیزی که به تو می‌آموزد این است: «ایران! تو قبل از اینکه دختر من باشی، یکی از فرزندان کوروشی.»
  15. نام دلنوشته: نامه‌هایی به دخترم ایران نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: اجتماعی، تراژدی مقدمه: دخترم ایران؛ تمامِ جان این مادر! کاش زنده بمانم تا روزی تو را بدنیا بیاورم. اگر همچنان نفس‌هایم به راه بود و تو نیز چشم به جهان گشودی؛ این نامه‌ها را بخوان و به اسمت و به اصالتت افتخار کن.
  16. پارت چهل و چهارم پس از اینکه آب دهنم رو قورت داده و گلوم رو صاف کردم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - چون ادبیاتمون در تضاده، من اتفاقات رو اجرا می‌کنم.. هوم؟ درصد سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. من هم از مکان فعلی کوچ کرده و مقابلش، روی دو زانو نشستم. - «می‌خوای سیرک راه بندازی عتیقه؟» بی توجه به عقل، داستانم رو به دستِ آغاز سپردم. به صورت نمایشی کلیه‌م رو از توی پهلوم در آوردم و در قبال کیفی پر از پول تعویضش کردم. - بعدش پولو دادم به قاچاقچیا و رفتیم روی کشتی. دست راستم رو بالا بردم. - فکر کن این دستم قاچاقچیه. سرش رو به نشونه‌ی فهم تکون داد. من هم مابقی صحنه‌ها رو به نمایش درآوردم. چاقوی نمادین داخلِ دستِ راستم که قاچاقچی بود رو توی پهلوم فرو بردم. سپس خودم رو با دست راست هل دادم و پرتِ زمین کردم. - مثلا افتادم توی دریا. چشم‌هام رو گرد کردم و از گلوم صداهایی که آدم زمانِ کمبود اکسیژن از حنجره‌ش خارج می‌شه، بیرون کردم. یه دستم دور گردنم حلقه بود و دست دیگم روی پهلوم فشرده می‌شد؛ مطمئنم به خوبی تونستم غرق شدگی رو اجرا کنم. و مُهر اتمام و مردنم رو حینی که چشم‌هام رو گرد کرده بودم، با بیرون آوردن زبونم از گوشه‌ی دهنم زدم. یک آن توی جام نشستم. عقل داشت جیغ‌جیغ می‌کرد. و درصد که دست به سینه نشسته بود و لب‌هاش رو روی هم می‌فشرد. و چشم‌هاش که پر از خنده بودن و انگار قهقهه می‌زدن. بی‌توجه به واکنشات هردو ادامه دادم. - بعد توی ساحل چشم باز کردم.. زخمی روی بدنم نبود.. از یکی کمک گرفتم ولی اذیتم کرد. خنده از نگاهش پر کشید و نگرانی توی مردمک‌هاش نشست. و‌ چقدر عجیب بود که داشت من رو می‌فهمید. با غم ادامه دادم. - با اینکه فرار کردم اما گرفتار شدم. بی گناه دستیگرم کردنو حین بازجویی کتک خوردمو در آخر زندانی شدم.. هعی! درصد طی یکی از حرکت‌های غیرمنتظرانه‌ش دست‌هاش رو به سمتم پیراهنم آورد و اون رو از هر دو طرف به سمت بالا کشید. - «یا خدا چیکار داره می‌کنه ساناز؟» عربده‌‌ زنان تلاش بر این داشتم مانعش بشم ولی اون زورِ بازوهاش بیشتر از من بود. - می‌خوام پهلوهاتو بررسی کنم. با این جمله‌ش آروم گرفتم. به سمتم خم شده بود و پهلوهام رو کنکاش می‌کرد. و من که دچار شرم شده بودم و حتم داشتم که سرخ شده و در حال شُرشُر عرق ریختنم. دست راستش رو روی ردِ بخیه‌‌ی فروش کلیه‌م گذاشت؛ نوک انگشت شستش رو از بالا تا پایین زخمِ برجسته‌م کشید. مورمور شدم و تنم لرزید؛ انگار که زلزله رخ داده باشه. و صدای جیغ‌جیغ عقل که بین اون احساسات توی مغزم می‌پیچید. - «ساناز خوشت نیاد زنیکه! نذار انقد پا توی حریمت بذاره.» با نوک انگشت‌های دست راستم، محکم روی دستش کوبیدم. دستش رو پس کشید و راست ایستاد. و من که هچنان چشم‌هام در حالت گرد شدگی مونده بودن و پی در پی آب دهنم رو قورت می‌دادم. درصد با لحنی تقریباً دوستانه لب از روی لب برداشت. - خب طبق شواهد و آماری که خودت در اختیارم گذاشتی؛ احتمال اینکه تو، وارونک، بیماری روانی داشته باشی ۹۹ درصده و احتمال اینکه از دنیایی دیگه باشی ۱ درصد. و من که با صورتی آویزون و چشم‌هایی پر از اشک، در حال هضم جملاتش بودم. - «هیچکس تو رو درک نمی‌کنه ساناز، اینجا جهنمه اونم تهش!» یقیناً حق با عقل بود، چرا که من توی این دنیا، گرفتار بین شعله‌های آتیش، تنها بودم. درصد با تای ابروی چپش که بالا پریده بود، داشت چهره‌م رو بررسی می‌کرد. - اما اون درصدها از نظر سیستم نیمزه. از دیدِ من احتمال اینکه تو از جهانی متفاوت اومده باشی بالای ۹۵ درصده. و یه روز ممکنه به ۱۰۰ درصد هم برسه اما به صفر... بعید می‌دونم! - «اع! درک کرد که!»
  17. پارت چهل و سوم درصد چند ثانیه‌ای نگاه غیرقابل نفوذش رو روی نقطه‌ به نقطه‌ی چهره‌م چرخوند. سپس طی حرکتی بسیار غیرمنتظره، دست راستش رو به سمت صورتم آورد. - طبق آمار و مشاهدات؛ برنامه‌ی اولم پاک کردن اشکای روی صورتته. و انگشت شستش که به آرامی و با آرامش روی گونه‌هام نشست. عوضی داشت اشک پاک می‌کرد یا نوازش؟ و قلب لعنتی که دوباره از جایگاهش، قفسه‌ی سینه، به گلوم گریخته بود و اونجا نبض می‌زد. اما درصد خیلی خنثی بود، بدون اینکه خم به ابروهاش بیاد داشت خیسی گونه‌هام رو می‌گرفت. - «بابا این بهت به عنوان پسر نگاه می‌کنه تو داری اشتباه مونولوگ می‌گی و جور دیگه‌ای برداشت می‌کنی زنیکه!» توی مغزم عقل رو به رگبار گلوله‌های دشنام بستم تا حواسم رو از درصد نگیره. سپس لبخندی محو روی صورتم نقاشی کردم و به چهره‌ی درصد خیره شدم. با دیدن ابروهاش یاد شعری افتادم. زیر لب شعر رو زمزمه کردم. - خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است/ که خرابات دلم در پی او آباد است - «ساناز! ساناز! زنیکه‌ی بی آبرو! قهوه‌خور! فلان تو فلان شده..» به گمونم درصد زمزمه‌م رو شنید، چون صورت خنثاش هاله‌ای از تعجب رو به خودش گرفت. من هم بی‌توجه به صدای عقل که من رو به رگبار رکیک‌های ناپسند بسته بود، چشمکی هواله‌ی درصد کرده و ادادمه دادم. - خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود/ صید را زنده گرفتن هنر صیاد است. و بالاخره لبخند دو طرفه‌ی درصد. هر دو گوشه‌ی لب‌هاش بالا رفتن و یه تبسم با وضوح ۲۰ درصدی روی صورتِ خوش زاویه‌ش شکل گرفت. آخ که چه لب‌هایی داشت؛ گوشتالو و صورتی، شدیداً سیر کن.. - «ساناز آشغال خفه شو حالمو بد کردی، عق!» داشت خنده‌م می‌گرفت؛ عجب بی ظرفیت بودم. البته بی ظرفیتی که شانس نداشت. قسم به خدایی که مدام تیم بدبخت‌کُنش رو به سراغم می‌فرسته، اگه درصد رو توی زمین ملاقات کرده بودم الان دوتا بچه داشتیم؛ البته اگه واقعاً پسر بود! یک آن پنچر شدم، انگار داغ دلم دوباره تازه شده بود! احتمال اینکه اون پسر باشه ۵۰ درصده، خدایا نه! صدای پوزخند عقل توی مغزم پیچید. با لحنی حرصناک جمله‌ش رو عربده زد. - «فکر کردی چرا خودمو جرواجر می‌کنم؟ برای اینکه یکم محتاط باشی هول بدبخت! تو این شرایط تنها قوزِ بالای قوز می‌تونه شکست عشقی باشه احمق!» حق داشت. باید کمی به قول عقل احتیاط می‌کردم. پس گلوم رو صاف کردم، خودم رو از مغزم پس گرفتم و به دنیایی که درصدِ عزیز توش‌ وجود داشت فروختم. عقل عربده زد. - « درصدِ عزیز؟ همین الان گفتی به حرفم گوش می‌دی! اصلا چی شد یهو اینطوری شد؟ تا نیم ساعت پیش که خبری از این احساساتت نبود مودیِ افسارِ گریخته‌یِ بی ظرفیتِ هولِ لمس.» کاش عقل خفه می‌شد، چون گویا درصد عزیز داشت لب از روی لب برمی‌داشت تا چیزی بگه. - خب طبق اصول و قوانین علم آمار تو باید چیزایی که برات اتفاق افتاده رو تعریف کنی، البته از جزئیات قبل از بیماریت بپرهیز. و عقل که از شدت حرص داشت دندون‌هاش رو روی هم می‌سابید، چون نسبت بهش بی‌اهمیت بودم. اما به قول خودش من مودی بودم؛ شاید دو دقیقه‌ی دیگه، دیگه خبری از این ذهنیت برای درصد نبود.
  18. پارت چهل و دوم چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید. - چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمی‌خواهد. نفس عمیقی دیگه‌ای کشید و ادامه داد. - چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم. دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد. - چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا می‌خواهد را بگویم. و یه نفس عمیق دیگه. - چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل می‌پسندد. جوشش اشک رو توی چشم‌هام حس کردم. - چاکرای شبکه‌ی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا می‌خواهد را انجام دهم. لب‌هام رو روی هم فشردم تا اشک‌هام روی صورتم نریزن. - چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم. چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه. - چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم. خیسی چشم‌هام رو با انگشت خشک کردم. - «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟» قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل می‌کرد. چاکرا شبیه به آدم‌های خارج از زندان نبود، یعنی هیچ‌‌یک از این هم‌سلولی‌ها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن. حس می‌کردم زندانِ نیمز پر از آدم‌های خوب زمینیه. - «می‌دونستی داری گریه میکنی؟» بهت زده چشم‌هام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهره‌ی خیسم قفل بود. - چرا داری می‌خندی؟ - «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه می‌کنی؟» لب‌هام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم. - توی کد نویسی من به این کار می‌گن گریه. ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچه‌ای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. - «وارونک، ینی زاناس، منظورم سانازه! می‌گم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟» درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی لب‌هاش نشوند. - من همه چیز رو توی ذهنم ثبت می‌کنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده. - «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش می‌کنم.» همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم. - خب جناب درصد برنامه‌ت برای شناخت من چیه؟
  19. پارت چهل و یکم دو انگشت اشاره‌م رو روی شقیقه‌هام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه می‌شدم! روانم داشت سائیده می‌شد! دلم می‌خواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغ‌جیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خسته‌م رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم می‌کرد. - می‌شه تو زبون منو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت؟ خدایا جیغ!» و درصد که دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود، پی در پی انگشت روی فک خوش زاویه‌ش می‌کشید و موشکافانه نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه می‌خواستم این دنیا من رو بشناسه! نمی‌خواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه می‌خواستم هم‌سلولی‌هام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسیت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی ذهنی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبخت‌کُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «می‌گم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش می‌تپه، هاهاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبخت‌کُنش استخدام کرده بود؛ عوضی همه‌ش به من تیکه می‌نداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که بر‌خاست و روی نقطه‌ی مرکزی سلول نشست، جمله‌‌م توی دهنم اسیر موند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد می‌خواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهره‌ای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن می‌کرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی می‌خواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای می‌گرفتم سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنج‌هاش رو تا کرده و دست‌هاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشت‌هاش که همگی بسته بودن جز انگشت‌های وسط هر دو دستش. -« این انگشت وسط، بی‌ادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکون دادن من برای تایید.
  20. پارت چهلم لپ‌لپ مدام دست به ریش‌‌های نداشته‌ش می‌کشید و تاب به سیبیل‌های نداشته‌ش می‌داد. از حرکاتش داشت خنده‌م می‌گرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچه‌ای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهره‌ش که با حجاب، شدیداً مضحک به نظر می‌رسید، لب‌هام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگه‌هایی از خنده‌ی سرکوب شده توش موج می‌زد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لب‌هاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شونه بالا می‌نداختم، گوشه‌ی لب‌هام رو به نشونه‌ی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپ‌لپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمی‌دین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمی‌دین؟» چشم‌هام از جملات لپ‌لپ و ترجمه‌های عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپ‌لپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه می‌کرد. - منم لپ‌ل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپ‌ل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپ‌لپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی پنج دقیقه هم از لحظه‌ی آغاز نگذشته بود. - «اه می‌دونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمی‌تونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچه‌های اینجا عادتای دیگه‌ای دارن.» شونه‌ای بالا انداختم. لپ‌لپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیه‌م رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفته‌ی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک می‌کنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپ‌لپ عوضی! اما دلم نمی‌اومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع می‌شد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیم‌سوز شدم زنیکه!»
  21. پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار می‌کنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمک‌های لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. حتم دارم الانم مثل اون لحظه‌ی من دلت می‌خواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی نیمه‌ی راست صورتش نشست؛ لبخندی که وضوحش تنها ۱۵ درصد بود. دست‌هاش رو بالا آورد و انگشت‌هاش رو دور مچ‌هام حلقه زد. سپس با آرامش دست‌هام رو به رها کردن یقه‌ش دعوت کرد. و پس از اون از شونه‌هام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همه‌ی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض می‌زد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار می‌خواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی می‌گم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ هم از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی می‌کردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره. غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده.» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپ‌لپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لب‌هام رو روی هم فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپ‌لپ توی نمایش شرکت می‌کنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشرده‌تری رو برات ارائه می‌کنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جمله‌ی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که می‌تونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپ‌لپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپ‌لپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی می‌کنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میون باشه.
  22. پارت سی و هشتم اما من از ترس زبونم بند اومده بود. چاکرا با چشم‌هایی نگران به سمتم دوئید. - چی شده مادر؟ پشت سرش سنگر گرفتم و لرزون و تیکه‌تیکه ابراز اتفاق کردم. - حَ.. حَ حشره! سو.. سو.. سوسک! چاکرا متعجب واکنش نشان داد. - حشره؟ منظورت پروانه‌ی سفید داخل سرویسه؟ با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار می‌زدم، زار. آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟ - «عالیه! عالی! سوسک سیاه اینجا پروانه‌ی سفید نامیده می‌شه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها!» دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خنده‌ی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمی‌گرفت؟ و بالاخره صدای لپ‌لپ خنده‌ی عقل خائن رو قطع کرد. - وارونک حالت بده؟ لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش می‌پیچید، خیره‌م بود. لب برچیدم و سرم رو تکون دادم. - اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ می‌دارم. -« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه» حق با مغز بود. لپ‌لپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشم‌های درشت و معصومش، مظلومیت می‌ریخت. لبخندی زدم. - «کاندید شماره‌ی اول برای یادگیری زبان نیمز لپ‌لپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا مسنه باعث بی احترامی می‌شه.» سری به نشونه‌ی تأیید تکون دادم و طی حرکتی سریع و السیر، دست لپ‌لپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپ‌لپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم. - چیکار می‌کنی وارونک؟ صدای لپ‌لپ بود که من رو مخاطب قرار می‌داد. - یه نمایشه، تو هم یکی از بازیگرای اصلی‌ای. بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپ‌لپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه. - خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد می‌ده. درصد دست به سینه نشسته بود. - طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربه‌ای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده! توی لحنش رگه‌هایی از دلخوری دیده می‌شد. - «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان می‌دیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش می‌شدم.» بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو می‌گفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت. گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش می‌کردم که مقصرِ کار اون لحظه‌م شخصی جز خودش نبوده. روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصله‌ی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقه‌ش رو گرفتم. خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشم‌هام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زده‌ش خیره شدم. و مردمک‌های چشم‌هاش که می‌لرزیدن. -«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند می‌زنه!» اما جیغ‌جیغ عقل هم جلودارم نبود.
  23. پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدم‌های وارون زده‌ی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل می‌شدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ می‌گم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم، من باید مونولوگ می‌گفتم تا مغزم فرمان به انجام می‌داد. و بعد از سه روز که بالاخره تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولی‌ها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر می‌کنن دیوونه‌ای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر می‌رسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدم‌هایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویس‌های بهداشتی رفتم. و توقف‌های چند لحظه‌ایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش می‌کشید. به قدری که لهجه‌ش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر می‌کردم جز وارد شدن. - عقل! می‌گم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایده‌ی بدی هم به نظ... با صدای عربده‌ی عقل توی ذهنم، جمله‌م به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، می‌خوای جا بزنی؟ برو و جیش کن.» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمی‌شد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت می‌مردم اما چنین جمله‌ای نمی‌شنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان می‌دادم. پس دست‌هام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخم‌هام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من می‌تونستم. من با همه‌ چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. اون لحظات توی سرویس سخت‌ترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با های‌های گریه‌ و عربده‌های بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوست‌پوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دست‌هام رو می‌شستم توی آینه به چشم‌های گود افتاده‌م زل زدم که ای کاش نمی‌زدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته، اون یه سوسک قهوه‌ای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دست‌هام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ‌کشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ می‌زنی؟»
  24. پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کم‌کم داشت خنده‌م می‌گرفت چرا که از بحث و‌ جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو می‌بردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشه‌ی چپِ لب‌هام رو به گونه‌م منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم می‌زد ولی وقتی حرفشو گوش می‌کردم کتک می‌خوردم. صدای خنده‌ی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید. - «نه واقعاً می‌خوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تموم بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار می‌شم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوممم.. بعدش بعد از شناخت این وارونه‌آباد ممکن می‌شه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوه‌ای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف می‌کنم اجازه می‌دم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهت و کشیده‌ش رو شنیدم. - «تا دو دیقه‌ی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع می‌گم مای‌بیبی هم خوبه‌ها! می‌خوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لب‌هام رو مثل ماهی باز و بسته می‌کردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لب‌هام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوه‌ی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمی‌شم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونه‌م کشیدم. توافق؟ شاید می‌تونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج می‌زد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه؛ چون مثانه‌ت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر می‌شه.»
×
×
  • اضافه کردن...