رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سـانـاز

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    604
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    32

تمامی مطالب نوشته شده توسط سـانـاز

  1. پارت سی و پنجم به سکسکه افتاده بودم. و لب‌هایی که بدون اجازه‌ی منِ صاحب‌نظر، بهت زده زمزمه کردن. - هع.. نمی‌فهمم.. هع.. چی میگی! و به گفته‌ی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد. - «اگه می‌فهمیدی که من بودی زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.» زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود پس چرا انقدر فحاشی می‌کرد؟ اکه عقل بود پس چرا انقدر خشمگین بود؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد. - «اگه خارج از زندان بودی فردوسی می‌شدم.. ولی زنیکه داخلِ زندانی و صادق هدایتم.» روی پیشونیم اخم طرح زدم. بی‌توجه به حاضر جوابیش‌ سکسکه‌کنان گفتم: - تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر می‌کردی، برگرد همون جا! هع ری! و صدای خنده‌ی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوش‌هام رو می‌خراشید عوضی! - «آخه زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق تو اگه از من استفاده می‌کردی که انقد گرد و خاک نمی‌گرفتم، هرچی خودمو می‌تکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟» چشم‌هام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو می‌گزیدم، به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا می‌خواست عقل باشه یا قلب! - «بیا تحویل بگیر! خودتم می‌دونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.» یک‌آن خیمازه‌ای طولانی کشید و خسته ادامه داد. - «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً این چاقو چیه تو دستت؟» آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفته‌ی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر می‌اومد؛ اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم. - هع.. می‌خوام بمیرم! و دوباره صدای جیغش که بین نیم‌کره‌های مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشم‌هام رو بستم و پلک‌هام رو محکم به هم فشردم. - «چرا می‌خوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت جیش کردی؟» بین بغض و سکسکه خنده‌م گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود. خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من، اون هم بینِ اعضای بدنم می‌ذاشت. - «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!» با چشم‌هایی ریز شده به دیوار خیره شدم. - هع.. خب؟ - «خب زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق! اگه روی اعلامیه‌ت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟» بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکه‌م بند اومد. - «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.» دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهره‌ی ساخته‌ی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم. - نوموخام! می‌خوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن! - «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کله‌ی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا تو بدنت علیهت شورش کنم؟» چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم. - نوچ! جیغناک خشمش رو غرید. - « پامی‌شی یا یکار کنم چشات بیفتن تو کاسه‌ی دستات؟» - ناع!
  2. پارت سی و چهارم سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت. البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که هر کدوم با وحشی‌گری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن. و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم می‌خورد هربار من رو از ترس می‌لرزوند. قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحی‌های روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت. توی این سه روز نحس حتی یک‌بار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم می‌ترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوباره‌ش. مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمی‌دونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبخت‌کُنش بهم رحم نکرده بودن. جوری قضیه‌ی اون لحظه‌ی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیه‌م تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم. توی این سه روز پس از لحظه‌ی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم، چون می‌دونستم هنوز هم با ادبیات وارونه‌ی این کره‌ی لعنتی کنار نیومده‌م. و می‌دونستم جمله سازی‌هام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم می‌شه. حتی نمی‌تونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو می‌رفت و اعدام می‌شدم. و حالا پشت به همه، توی جای همیشگیم، مقابل سه گوشه‌ی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم نشونه گرفته بودم. و دست راستی که چاقویی تیز و برنده‌ای رو لای انگشت‌هاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود! چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانه‌م دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! بغضم شکست و قطرات اشکِ چشم‌هام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانه‌تر. اشک می‌ریختم و بی صدا عربده می‌زدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظه‌ای که چاقو رو روی دستم می‌فشردم صدای خمیازه‌‌ای کشیده و بلند توی مغزم پیچید. سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم می‌زدم. ـ «داری چیکار میکنی؟» اشک‌هام بند اومدن و نفس‌هام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانه‌ی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکره‌های مغزم پژواک می‌شد! با بهت زمزمه کردم. - ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ صدای جیغش گوش‌هام رو خراشید. - «من عقلتم احمق!»
  3. پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپ‌لُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشت‌هاش رو به آرومی فشردم. نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست معصومیت چهره‌ش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشم‌هاشون چیز بدی به دیده نمی‌رسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربه‌ای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفه‌ی خوش فک، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم بی‌صدا قهقهه می‌زدم. نگاهم به چشم‌های منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش می‌زدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یک‌آن چهره‌ی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشم‌هاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع می‌کردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ ساله‌م به سایش می‌رفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونه‌س. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپ‌لپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهره‌ی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش فک بود یا همون به قول خودش درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسیم می‌کرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشونه‌ی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. ناگهان روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسه‌ی سینه‌م گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند می‌زد که قفسه‌ی سینه‌‌ی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد می‌داد. با نفس‌هایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم، حینی که دستش روی چونه‌ی خوش تراشش می‌کشید، داشت به عدد روی پیراهنم نگاه می‌کرد. - ۶۲ هُم.. ۲۶ هُم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون می‌دن. خنده‌م گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگی‌ای روی پیشونیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال می‌دونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم، پخش زمین شد.
  4. پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونه‌هام منتقل می‌شد و بازمی‌گشت، توی جام نشستم. گردنم تیر می‌کشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش می‌دادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چی تاری دیدم از بین می‌رفت، اطراف واضح‌تر می‌شد. و دو جفت چشم توی قاب‌های پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه ژَب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. صاحب جفت چشم‌های جوان بود؛ پسره‌ی عوضی با اون لحن حرف زدنش که شبیه احمق‌ها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر می‌کرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، که در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تخته‌ای و قهوه‌ی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشه‌ی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جا گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دست‌هام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانی‌ها هم که دیدن اهمیتی به هیچ‌کدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمک‌های چشم‌هام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش فک؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخم‌هام باز شدن. خوش فک با تای ابرویی بالا رفته نگاهم می‌کرد. هنوز هم چشم‌هاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیه‌ی افراد اینجا هم می‌تونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اون‌ها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت می‌کرد، اون‌ها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانه‌ی این وارونه‌آباد کرد، پس باید با عجولیت می‌جنگیدم. یک آن هر دوئه اون‌ها جلوم نشستن. خوش فک هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اون‌ها پیوست. همه روی چهره‌هاشون لبخندی به پهنای صورت‌هاشون بود، جز خوش فک که خنثی نگاهم می‌کرد. آب دهنم رو قورت دادم. پیرمرد که شبیه افراد عرفانی بود، لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشم‌هام دیگه گنجایش اون همه کلمه‌ی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهره‌ش از همگی معصوم‌تر به نظر می‌رسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیزت و می‌خوام دژمنت باژم. عم لقبم.. هم.. لُپ‌لُپه.
  5. پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده می‌شن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش می‌گیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای قدم برمی‌داشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همه‌ی زندانی‌ها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصره‌شون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش فک بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچ‌گونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش می‌رسید و کمر پهنش تنها منظره‌ی قابل دید برای چشم‌های من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوار‌هایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده بودم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمی‌رسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند؛ چرا که بره‌ها دریده می‌شوند. زندان نارهِت مکانی برای اصلاح بره‌ها و پرورش گرگ!» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشته‌م ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سرباز‌ها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون می‌بردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند، داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشت‌های نداشته‌ی بدنم شد، بقچه‌ی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچه‌ای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شماره‌ی زندانی بود که روی سینه‌ی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم می‌تونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تموم وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم می‌داد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دست‌هام پوزخندش رو خفه می‌کردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمی‌دونم‌ها بود رو به دست گرفتم. با چشم‌هایی ریز شده، موشکافانه به چمدون می‌نگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیری‌های ذهنی‌ای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشم‌هام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!
  6. پارت سی‌ام با حس اینکه قلبم از توی قفسه‌ی سینه‌م به گلوم کوچ کرده، هراسان چشم‌هام رو گشودم. حس می‌کردم بدنم داره از خودم خارج می‌شه. بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمی‌تونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان. - آی گردنم! وای! چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و یک‌آن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش فک چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل بود و سرم روی شونه‌‌ی پهنش قرار داشت. حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه! لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. آب دهنم رو قورت داده و دست‌های بسته‌م رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شده‌م گرفتم و گردنم رو راست کردم. صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بی‌صدا عربده می‌زدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفته‌م رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دست‌های بسته‌م چنین چیزی ممکن نبود. پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشم‌هام بگرین. گردنم روی شونه‌ی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست می‌شدم! توی درد غرق بودم که ناگهان دست‌هایی گرم روی گردنم نشستن. و دست‌هایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتن! اشک‌هام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دست‌ها که به خوش فک ختم می‌شد. باورم نمی‌شد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر می‌رسید. با اینکه توی چشم‌هاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود. لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش‌ فک، واقعاً آدم خوش قلبی بود. تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت! حینی که کمربند دورم رو باز می‌کردم، گردنم رو یک‌بار به سمت شونه‌ی راستم و یک‌بار به سمت شونه‌ی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستنِ دردِ استخون‌های گردنم که روحم رو پرانرژی کرد. خوش فک ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشه‌ی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته. متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لب‌هام نشوندم. - می‌دونم که اگه سپاس‌گذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس! گوشه‌ی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی. - دستت بشکنه‌ای نیازی نیست، اولین باره که منطقم از حسم شکست خورد و به کسی کمک کردم. از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقهه‌ی بی‌صدام خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود.
  7. اره لطفا سادشو می‌خوام Entp رو هم پاک کن بی زحمت مابقی عالیههههه
  8. خیلیییییی قشنگه مرسیییی ولی میشه بی زحمت فیلترو از روش برداری؟ (و کلا entp رو نذار خودم بعدا اضافه کنم بهش تا اذیت نشی عزیزم)
  9. پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیه‌م کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لب‌هاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفاده‌ی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهره‌ای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیم‌رخش قفل بود. و آب لعنتی بینیم که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیره‌ش شدم. چند ثانیه‌ای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجه‌ی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی، کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق می‌ده. و دوباره منِ بهت زده و پلک‌ زدن‌های از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من می‌گفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمی‌آوردم که کجا دیدمش. چشم‌هام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینی‌م رو می‌جوئیدم، موشکافانه به نیم‌رخ خوش زاویه‌ی خوش فک، خیره نگریستم. نگاهم روی نقطه‌ای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چت‌جی‌بی‌تی و یا حتی دیپ‌سیک! دقیقاً مثل اون‌ها حرف می‌زد، جوری که انگار کره‌ی زمین از روی خوش فک اون‌ها رو ساخته بود. این بشری که روبروی من نشسته بود، شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه می‌رفتم، چون عملاً تمام کارهای درسیم رو هوش‌های مصنوعی انجام می‌دادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده‌، خشک‌رفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه‌ که گذشت سرم حسابی سنگینی می‌کرد و روی گردنم راست نمی‌ایستاد. چشم‌هام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظه‌ی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونه‌ی خوش فک فرود اومد.
  10. میشه روی این بزنی؟ بالاخره chatgbt بعد از خراب کردن رنگ لباس جزییات دیگه رو انجام داد رنگ فونتش هم اگه بخش نرده ها و تاریکی میخوای بزنی قرمز کن اگه توی بخش قرمز میخوای بزنی بنفش و مشکی فکر کنم خوب باشه
  11. خیلی قشنگه فونت «زندان» ولی میشه زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز پشت هم باشن؟ (اینجوری معنی وارونگی رو میده) و فونت ن ا د ن ز هم مثل زندان باشه « ؛ » حتما توی اسم باشه بی زحمت Entp رو هم یکم پایین تر بزار بی زحمت و فونتش ساده باشه (روی کمرش باشه نه کتفش) (پ.ن: معذرت بابت زحمت بیشتر و اینکه اگه میشه روی عکس پایینی بزن)
  12. پارت بیست و هشتم مثل گله‌ی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان می‌شن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش می‌گیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمی‌خورد. کل صندلی‌های هواپیما توسط زندانی‌هایی با لباس‌های زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباس‌های سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیف‌ها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همون زندانی خوش فک. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکته‌ی غیرقابل تحمل بوی زننده‌ی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباس‌هاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتاده‌م هم به مشامم می‌رسید. با لپ‌هایی باد شده که از بابت زندانی کردن عق‌هام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونه‌ی خوش فک قرار بگیره. از گردنش رایحه‌ی خوش‌بویی می‌اومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لب‌هام طرح زد. - چیکار می‌کنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو می‌داد که صاحبش شخصی اتوکشیده‌ و فوق خشک‌رفتار باشه. حینی که بینیم رو بالا می‌کشیدم با چشم‌هایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیش‌تر سرمستِ خواب می‌شدن، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشم‌هام داشت بسته می‌شد که عوضی شونه‌ش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست‌ به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینیم بود که هر ثانیه به بیرون فواره می‌زد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینیم درگیر بودم که با صدای خوش فک به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دست‌های بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بسته‌ی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود، توی دست دیگه‌ش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دست‌هاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشک‌رفتار، ظالم ولی مهربون؟ به نظر می‌رسید شخصیت دو قطبی‌ای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر سه رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر می‌کردم.
  13. پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمه‌ی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دهه‌ای می‌شه که زندانای ناریا تعطیل شدن و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمی‌خوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکه‌ی وارونه با این ادبیات وارون‌ زده‌‌تر از خودش داشت روی مخم رژه می‌رفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانیش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینه‌ای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو می‌‌پائیدم و قدم جای قدم‌های سرباز می‌ذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانی‌های دیگه رسیدیم. همگی با چشم‌هایی ریز شده لباس‌هام رو برانداز می‌کردن، باید هم بهت می‌زدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده می‌کنه، جز من؟ زندانی‌ها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانی‌ای که لباسش هم‌رنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهره‌ی خوش فَک و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له می‌کردم. البته وعده‌هام باد هوا بودن وگرنه بی‌عفت‌گر رو تا قصد کشت کتک می‌‌زدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمی‌شد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویه‌ی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچه‌ی خیس شلوارم بهش نزدیک‌تر بشه. اون هم لنگ‌های بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیک‌ترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچ‌وقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافی‌های بچگانه می‌خواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشم‌هام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من می‌سوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری می‌شد، هوا سردتر می‌شد و من دست کمی از مجسمه‌های یخی نداشتم. با اون لباس‌های خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندون‌هام پی در پی به هم می‌خوردن. و کم‌کم آب بینیم هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخ‌های بینیم می‌کشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت می‌کردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر این‌ها بود.
  14. پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیم‌ها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر می‌کردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان و شیمی دوتا زنگ تفریح می‌ذاشتن، این‌جا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز سه‌تا امتحان برامون برنامه ریزی می‌کردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین سه‌تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد می‌کردن، این‌جا از این خبرها نبود. این‌جا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو می‌رفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشم‌هایی بی فروغ و لباس‌هایی که به جای چشم‌هام می‌گریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباس‌هام خیس می‌شد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگ‌های ریز و درشت به نظر می‌رسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازه‌ی تنفس می‌دادن و نه اجازه‌ی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان می‌شد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دست‌هام رو به هم چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشه‌ی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویس‌های کثافت‌زایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل می‌خندیدم و چشم‌هام برق می‌زد. به قدری قهقهه زدم که چشم‌هام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویس‌های کثافت‌زایی واقعاً بی‌نظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر می‌رسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزائیک‌هاش برق می‌زدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اون‌جا حضور داشت من بودم با اون حادثه‌ی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کره‌ی زمین هم سرویس‌های بهداشتیش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهره‌ای اخم‌آلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زننده‌م رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمی‌گردیم کلانتری؟ - نچ، می‌ریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ می‌شد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟
  15. از خون جوانان وطن لاله، وطن لاله، وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سروا، جانم سروا، خدا سروا خمیده
  16. اگه یه روز خانوادم این رمانم رو بخونن (بخاطر خصوصی ترین لحظاتش در باطن مرد) دارم میزنن ولی «ساناز بندی» رو بزار یاماخ لقبمه اگه جا بود اون رو هم به گوشه های عکس اضافه کن راستی با یه فونت مناسب و مشکی پشت پیراهنش هم بنویس ENTP یادم رفت درستش کنم 🎀
  17. سلام @سایان عزیز! بی زحمت کار ما رو با این عکس راه بنداز. پ.ن: (از اون جایی که اولین رمانیه که بعد از چندین سال نوشتن و ول کردن دارم می‌نویسم تا به انتها برسه، بی زحمت خودت انجامش بده) پ.ن۱: (کارای تو رو دوست داشتم، لطفا خودت انجام بدیا مرسی) پ.ن۲: (و از اونجایی که ژانر اصلی‌ش طنز سیاهه می‌خوام این به چشم بیاد. هر بلایی دوس داری سر عکس بیار ولی رنگ لباسش تغییر نکنه)🎀♥️
  18. پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج می‌شدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیه‌ش رو چه باید می‌کردم؟ صورتم داشت ذوب می‌شد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازه‌ی رها شدن از دست ادرار رو بهم می‌داد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش می‌دادم؟ باید می‌نشستم یا می‌ایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیده‌ها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیه‌م، لعنت به زنیکه‌ی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکه‌ی عفت‌گیر، لعنت به مرتیکه‌ی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکه‌ی بازجو، لعنت به سرسره‌ی عمل، لعنت به مرتیکه‌ی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همه‌ی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن، شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم کردم. طبق شنیده‌هام هدف‌گیری توی این‌ کار مهم بود؛ اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و ید‌دار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم می‌چکید. درسته! از روی موهام می‌چکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلک‌هام، چشم‌هام، مژه‌هام، گونه‌هام، بینیم، لب‌هام و چونه‌م جاری می‌شد و قطره‌قطره روی پیراهنم می‌ریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تموم توان و قوای وجودم ازت تشکر می‌کنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردن‌های اون تیم بدبخت‌کُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تک‌تکشون رو می‌شکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این‌ کارها با شیلنگ دستشویی دوش‌ گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کار‌ها لباس‌هام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباس‌های خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.
  19. پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق می‌شدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لب‌هام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکه‌چکه چشم‌هام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشه‌های خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبخت‌کُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر می‌دادم تا جلوی این لعنتی‌ها رو بگیرم و تو با صدای قطره‌های بارون بدنم رو تحریک به بیرون‌روی کردی و همه‌ی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لب‌هام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرنده‌ی نگاهم گرفتم. از توی چشم‌هام آتیش بیرون می‌زد و اگه این شیشه‌ی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همه‌شون بخار می‌شدن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنه‌های عاشقانه‌ رقم می‌زدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنه‌ی رمانتیک می‌ساختم. فقط معشوقه‌ی من آبروی من بود و نمی‌خواستم اون رو به شل شدگی مثانه و روده‌م ببازم. البته من هم همیشه شیفته‌ی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم می‌داد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دست‌های بسته‌م دست سرباز رو‌ گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم می‌کرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاق‌قد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش می‌تاختم. با تموم سرعت گام پشت گام می‌ذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شده‌ش با کفتارها می‌رفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط می‌دوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر می‌رسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دست‌هام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشت‌هاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینه‌ش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ می‌مالیدن. با دیدن من توی آینه چشم‌هاشون توی کاسه گرد شد و جیغ‌های کر کنندشون گوش‌هام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اون‌ها که با دیدنم رژش رو تا روی چونه‌ش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقب‌گرد کردم و از سرویس خارج شدم.
  20. پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفته‌ی خودشون عدالت عالی‌شون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمی‌دونم‌آباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و روده‌ی پر رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ می‌شدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفه‌‌ی این سیستم زن‌ستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربه‌هاشون با جنسیت‌هاشون آشنا می‌شن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال به صَلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سِلاحش کنن، مثل بی‌عفت‌ کردن مردم! خودم رو منقبض و لپ‌هام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجه‌ای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانه‌م و نه روده‌م، هیچ‌کدوم دیگه بیشتر از اون نمی‌تونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقب‌تر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشم‌هایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت می‌کرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمی‌اومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه می‌رسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لب‌های کبود شده از فشارم نشوندم و چشم‌های خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی می‌شد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم می‌کرد لعنتی‌ها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم می‌فشردم که کم‌کم داشت استخون درد به سراغم می‌دوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه می‌کردم. باید به نحوی روده و مثانه‌م رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات می‌کردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه می‌کردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ می‌شد، دست‌های بسته‌م به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دل‌شکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بی‌عدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!
  21. پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من می‌رسید مثل گاری من رو می‌کشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیش‌تر توش زجه می‌زدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوش‌هام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخش‌های خصوصی بدنم که در رابطه با اون‌ها سکوت اراده می‌کنم! انگار مثلاً می‌خواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضی‌ها! خیلی دلم می‌خواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربه‌ی ثانیه شمار، پادساعتگرد می‌چرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کره‌ی زمین! چشم‌هام رو بستم و دوباره گشودم، ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمه‌باز خندیدم. شاید هم داشتم می‌نالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه‌ نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی می‌خواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمی‌تونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لب‌ها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره می‌رفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریال‌ها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی می‌کردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت می‌کردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خون‌خواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگی‌هام بود، انقدر پشمِ وِز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینی‌ش دیده می‌شد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمی‌دیدمش، کوبید. - پرونده‌ی بیست‌ بیسته‌ شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بی‌عفت‌گر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی می‌باشد و با استناد از ماده‌ی ۵۷ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم می‌شود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بی‌گناه بودن و قربانی بودن. پلک راستم بی‌قراری می‌کرد و می‌پرید. دهنم نیمه باز بود و چشم‌های درشت شده‌م روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.
  22. پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اون‌ها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر می‌رسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم می‌نالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم می‌فرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دست‌هام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم می‌ریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتی‌ها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرنده‌م بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم می‌زدم. و دوباره من بودم که کشون‌کشون کشیده شدم. سرباز قدم‌های بلند برمی‌داشت و من عملاً پشت سرش می‌دوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدم‌های من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجه‌پسر به نظر می‌رسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون می‌درخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتی‌ای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیره‌م شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشه‌ی چپ لبم به نشونه‌ی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه این‌ها روزها می‌خوابیدن و شب‌ها کار می‌کردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زده‌هاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتی‌های دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه‌قاه خندیدن می‌افته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سرباز‌ها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشته‌ی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسه‌ای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از این‌ها‌ گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟
  23. پارت بیستم غذا رو به اتمام رسوندم؛ تنها برای زنده موندن، همین! بلافاصله بطری نیمه پر دوغ رو داخل ظرف انداختم و در ظرف رو بستم. هیچ دلم نمی‌خواست نگاهم به ریخت کریحش بی‌‌افته؛ دوغ زهرمار مزه! روی زمین دراز کشیدم، به همه پشت کردم و به سمت دیوار چرخیدم. سرم رو روی بازوی چپم گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. دلم می‌خواست انقدر گریه کنم تا خوابم ببره. من قصدم از فرار این بود که یه زندگی عادی داشته باشم؛ دقیقا مثل آدم‌های عادی سرتاسر جهان، اما انگار روزگار قرار نبود بر وفق مرادم پیش بره. و روزگار لعنت شده‌ای که کتاب سرنوشت من رو فقط با یه رنگ می‌نوشت؛ سیاه‌ترینِ سیاهان. آیا من قدرت این رو داشتم که با روزگار بجنگم و خودم داستانِ زندگی‌م رو پیش ببرم یا نه؟ بعید به نظر می‌رسید. انقدر به چشم‌هام اجازه‌ی باریدن دادم که در آخر از شدت چشم درد و سردرد از هوش رفتم. با شنیدن صدای گریه از داخل اتاق به سمتش رفتم. در رو گشودم و وارد اتاق شدم. توی تاریکی، به در تکیه زدم و به منبع صدا خیره موندم. اون من بود؛ من بود که داشت زار می‌زد. با قفسه‌ی سینه‌‌ای که سنگین شده بود در سکوت نظاره‌گر من بودم. اون دختر و این صحنه هر شبِ من بود، قبل از فرار! من، پرده‌ی اتاقش رو کنار زده بود و به ماه نگاه می‌کرد. اشک می‌ریخت و به خدایی که بهش ایمان داشت غر می‌زد. آهی کشیدم. بدبختی منِ الان قوز بالای قوز شده بود؛ نمی‌تونستم جلو برم و منِ قدیمم رو به آرامش دعوت کنم یا تریپ همدلی بردارم. پس به دخترک بیچاره، به منِ سابق پشت کردم و زمزمه‌ی زیر لبم رو فقط خودم شنیدم. - منِ الان بیچاره تر از تو شده ساناز! سپس در رو گشودم و از اتاق خارج شدم. و در بسته شد و چشم‌های من باز شدن. حتی توی خواب هم آرامش نداشتم. دستی به صورت خیسم کشیدم، قطرات مزخرف اشک رو زدودم و غرولند کنان توی جام نشستم. من اگر نخوام خواب ببینم باید چه شخصی رو ملاقات کنم؟ خدایا لاقل تیم بدبخت‌کُنت رو به خوابم نبر. اصلا خدایا تو بگو چرا اینکار رو باهام می‌کنی؟ مگه مال مردم رو دزدیدم یا پول مردم رو اختلاس کردم؟ مگه ضعیف رو کتک زدم یا بنده‌ت رو کشتم؟ خدایا چرا من لایق نور نیستم؟ چرا همیشه من رو توی تاریکی رها می‌کنی؟ خدایا نکنه بخاطر فروختن کلیه‌ست؟ قول میدم یکی بهترش رو به پهلوم پیوند می‌زنم. ولی خدایا تو حتی قبل از اون هم دستت رو به سمتم نگرفتی. من فقط پیرو نور بودم و نور می‌خواستم، همین! یقین داشتم دعا برای آدم‌های ضعیف ساخته شده و من فقط به این دلیل به خدا می‌نالیدم که چرا تلاش‌هام رو هر بار با موانعش به شکست تبدیل می‌کنه. دلم می‌خواست بدونم چه خیری توی این شکست‌های پی در پی وجود داره.
×
×
  • اضافه کردن...