-
تعداد ارسال ها
714 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط سان آز
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و ششم ساغر طی حرکت غیرقابل پیشبینانهای، با سرعت به سوی ابولفضل و جعبه خیز برداشت و این سوی جعبه، چهار زانو نشست. ابولفضل از حرکت ناگهانی ساغر گرخید؛ طوری که بالاتنهش رو عقب کشید و بطری رو با ترس به سمتش پرتاب کرد. - چیکار میکنی زن؛ ترسیدم! ساغر بیتوجه به وحشتِ ابولفضل، ابتدا بطری رو با احتیاط داخل جعبه قرار داد و سپس در جعبه رو گذاشت. در آخر هم، دو دستش رو روی جعبه به هم گره زد و نگاه سوالیش رو به ابولفضل دوخت. - خب، نقشهت رو بگو. ابولفضل کمرش رو صاف کرد، سپس به تقلید از طرز نشستن ساغر، چهار زانو شد و کف دو دستش رو روی گوشههای جعبه گذاشت. در آخر هم، نگاه جدیش رو به ساغر دوخت و با لحن متقاعدکنندهای لب از روی لب برداشت. - خب در مرحلهی اول، توی محله دوشادوش ظاهر میشیم و با خاطرات جعلی و حلقههای نامزدی، رفت و آمدهامون رو منطقی و قانونی جلوه میدیم تا شایعهای پشت سرمون نسازن. با مرحلهی اول که مشکلی نداری؟ ساغر تای ابروهاش رو بالا پروند و با لحنی خنثی جوابش رو داد. - نه مشکلی ندارم؛ همه چیز صوری و جعلیه! ابولفضل بالاتنهش رو به نزدیکی جعبه برد، نگاهش رو توی چشمهای منتظر ساغر گره زد و با همون لحن متقاعدکنندهش، از مرحلهی دوم رونمایی کرد. - مرحلهی دوم، من یه سایت طراحی میکنم که فروشمون از طریق اون صورت بگیره؛ اینطوری که مشتری سفارش رو ثبت میکنه و بعد از پرداخت آنلاین، سفارش با پیک اینترنتی به دستش میرسه. ساغر سرش رو به نزدیکی جعبه برد و ابروهاش رو توی هم کشید. سپس پوزخند صداداری زد و با لحنی خشن و تمسخرآمیز توپید. - میخوای برای عرق، سایت اینترنتی راهاندازی کنی؟ نکنه پلیس فتا رو شوخی در نظر گرفتی؟ ابولفضل به چشمهای وحشی ساغر خیره شد و با لحنی که مختص ارائههای مهندسی بود، لب از روی لب برداشت. - سایت رو جوری ایمن طراحی میکنم که برای ورود و دسترسی به سایت ثبتنام کنن. برای ثبتنام هم صورت و کارتشناسایی طرف اسکن میشه و با اطلاعات محرمانهای که قراره غیرقانونی به دست بیارم، تطبیق داده میشه؛ اینطوری با هیچ پلیسی مواجه نمیشیم.- 41 پاسخ
-
- 5
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و پنجم از جوابِ ساغر، نگاه ابولفضل رنگ ناباوری و بهتزدگی به خودش گرفت و ثانیههایی بعد، نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ خندهی مردونه و آرومش توی زیرزمین پیچید. صدای خندهش، از داخلِ دریچههای فلزی هواکش عبور کرد و پس از برخوردش با سقف، دوباره وارد زیرزمین شد؛ دقیقاً مثل یه پژواک سرگردون. ساغر لبخندش رو به گونهی راستش منگنه زد و دست به سینه، اتمام خندهی ابولفضل رو انتظار کشید. لحظاتی بعد، ابولفضل بالاخره دست از قهقهههاش برداشت و با لحنی آلوده به خنده، جواب قاطعانهی ساغر رو انکار کرد. - مگه فیلم هندیه؟ عطر مشهدی نمیتونه اینقدرا هم تاثیرگذار باشه! ساغر بدون اینکه لبخند کجش رو از روی لبهاش پاک کنه، کوتاه خندید؛ طوری که شکمش عقب و جلو میرفت و چندین بار بازدمهاش از بینیش خارج شدن. - شیشتا دستگاه رایحه پخشکن، بین سقف زیرزمین و کفِ مغازه، نصب شده و همهشون از منبع چند لیتری عطر مشهدی تغذیه میکنن. ابولفضل که از نبوغ ساغر در حیرت بود، حینی که سرش رو به نشونهی افتخار به چپ و راست تکون میداد، بیصدا هم میخندید. ثانیههایی گذشت تا اینکه خندهی ابولفضل به لبخندی محو مبدل شد. به سمت دیوار رفت و کف دستش رو روی یکی از جعبههای سفید کشید؛ جعبهها از جنس مقواهای فوق زخیم بودن و گرون به نظر میرسیدن. ابولفضل همونطور که با دو انگشت اشاره و وسطش روی درِ جعبه ریتم گرفته بود، سرش رو به سمت ساغر چرخوند تا اجازه بگیره. - میتونم داخلشون رو ببینم؟ ساغر که با تکون دادن سرش، اجازهنامه رو صادر کرد، چشمهای ابولفضل برق زدن. ابولفضل در سکوت، جعبه رو به آغوش کشید؛ در کمال تعجب، جعبه سبکتر از چیزی بود که ابولفضل فکرش رو میکرد. روی زانوهاش نشست و جعبه رو روی زمین گذاشت. از دو طرفِ درِ جعبه گرفت و در رو برداشت؛ نگاهش به شش بطری پلاستیکی خالی افتاد. یکی از بطریها رو از داخل جعبه بیرون کشید. بطری دقیقاً مثل همونی بود که از دست پسربچههای دبیرستانی کش رفت؛ این هم دو لیتری بود و روی برچسبش، «کاسنی چهار آتیشه» نوشته شده بود. زیر نوشته هم طرح کارتونیِ گیاه کاسنی به چشم میخورد.- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و بیستم هوزاد از روی شرم هینی کشید و سرش را کمی عقب برد. چشمان گرد شدهاش را تصادفاً به نگاه پر شیطنت اهرمن دوخت. آب دهانش را بلعید و نالان تشر زد. - اهرمن؛ خجالت بکش! واکنش هوزاد به قدری بامزه بود که اهرمن نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ لیوان شربت را روی سینی گذاشت و سینی را روی زمین به سمتی هل داد. سپس بهیکباره به سوی هوزاد جهید و او را سفت در آغوش گرفت. هوزاد شوکه از حرکت اهرمن، در جایش خشکید. اهرمن نیز دستان خود را از نیمرخ، دور شانههای هوزاد حلقه ساخته بود و او را سفت به خودش میفشرد. - دیگه نمیخوام از چیزی خجالت بکشم؛ چون تو برای منی، من هم برای توئم. هوزاد هین دیگری کشید و حینی که با کف دستش، سیلی آرامی روی بازوی عضلانی و برنز اهرمن میکوبید، تشرزنان نالید. - اهرمن، رهام کن؛ اگه شخصی سر برسه و ببینه چه؟ اما اهرمن گوشبدهکار نبود و همانطور که هوزاد را به خود میفشرد، تنشان را به چپ و راست تاب میداد و مدام روی سر و گیس هوزاد بوسه مینشاند. هوزاد نیز سرفهزنان و خندان تلاش بر این داشت که خود را از دست اهرمن نجات دهد؛ اما زور و بازوی اهرمن کجا و زور و بازوی هوزاد کجا! ثانیههایی بعد، اهرمن دست از بوسیدن گیسوان هوزاد کشید و در عوض، با دست راستش مشغول نوازش گیسوان هوزاد شد. هوزاد که از حرکات دست اهرمن بر روی سرش، غرق در آرامش بود دست از تقلا برداشت و حینی که لبخندی محو روی لبانش شکوفه میزد، پلک روی پلک نهاد. هوزاد دو دستش را بالا آورد و روی ساق دستِ چپ اهرمن گذاشت. سپس تا خواست لب از روی لب بردارد، سرفههای خشک و ناگهانیاش جلویش را گرفتند. اهرمن نگران از هوزاد فاصله گرفت، تندی لیوان را از روی سینی برداشت و آن را به دست هوزاد داد. - بنوش هوزادم، گلوت رو نرم میکنه. هوزاد که چهرهاش از شدت سرفههایش به سرخی میزد، جرعهای از شربت را نوشید. گلویش که نرم شد، سرش را چرخاند و عسلیهای بیفروغ و خیسش را به اهرمن دوخت. - سپاسگذارم اهرم... اهرمنم!- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و نوزدهم با قدمهایی بلند خود را به زیرزمین یخچالی که آشپزخانه هم به حساب میآمد، رساند. حینی که تلاش بر این داشت ذهنش را از حادثه و گفتهها دور سازد، کوزه را به دست گرفت و آبش را داخلِ کتری مسی ریخت. آتش اجاق را به پا کرد و کتری را روی شعلهاش قرار داد؛ در تمام مدت نیز، درحالیکه در افکارش گم بود، با چشمانی درشت شده، همه چیز را مینگریست. سپس به دیوار سنگی زیرزمین تکیه زد و دست به سینه، به شعلهی آتش اجاق خیره ماند. بسیاری بعد، با صدای بالا و پایین شدن دربِ کتری که نشان از جوشیدن آب میداد، از دست افکار و تصورات پریشانش گریخت و به خود آمد. یک لیوان مسی به دست گرفت و آن را روی سینی مسی قرار داد. تا خواست کتری را بردارد، فکری به ذهنش رسید. ظرف عسل را برداشت و چند قاشق از شیرهاش را داخل لیوان ریخت. سپس دستگیرهی پارچهای به دست، از دستهی کتری گرفت و لیوان را پر از آب جوش کرد. قاشقی مسی را داخل لیوان گذاشت و انگشتانش را زیر لبههای سینی قرار داد. سپس سینی را بلند کرد و از پلهها بالا رفت. در دریچه را بست و وارد آتشکده شد. تا خواست از پلهها پایین برود، نگاهش به هوزاد که مقابل آتش مقدس نشسته و در حال نیایش بود، افتاد. لبخندی محو روی لبانش جای گرفت. در سکوت و با گامهایی بلند، خود را به نزد هوزاد رساند. سپس کمر خم کرد و چهار زانو نشست. سینی را بین خود و هوزاد، روی زمین قرار داد و با قاشق مشغول همزدن محتوای درون لیوان شد. در آخر پس از حل شدن عسل درون آبجوش، لیوان را تا نزدیکی لبانش بالا برد و مشغول فوت کردن شد. میخواست داغی شربت را از بین ببرد که مبادا لب و دهان هوزادش بسوزد. همانطور که فوت میکرد، با نگاهی عاشقانه محو نیمرخ هوزادی که شعلههای زرد و نارنجی رنگ آتش روی چهرهاش سایه انداخته بود، شد. - اهرمن، چرا ساکتی؟ اهرمن نگاه خمار شدهاش را از چهرهی نورانی هوزاد پایین کشید و در عوض به بخارهای کمرنگی که از روی لیوان برمیخاست دوخت. آب دهانش را بلعید و با صدایی که در تلاش بود نلرزد، زمزمه کرد. - در حال خویشتنداریم بانو. هوزاد خجل لب گزید و نگاهش را از آتش مقدس دزدید؛ گویی او نیز از درگاه آتش مقدس و اهورامزدا شرمگین بود. - پناه بر اهورامزدا! لبخند کج و همیشگی اهرمن، ناخواسته به گوشهی راست لبانش چسبید. سرش را به نزدیکی گوش هوزاد برد و نجواگرانه سوالی پرسید. - چه افکار و تصوراتی توی ذهنت داری که شرمگین شدی و به اهورامزدا پناه میبری؟- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت چهارم دریا در جلوترین نقطه از قایق، روی لبهاش نشست و به رنگِ نیلیِ اروندرود که تیرهتر از نیلیِ دریای پارس به نظر میرسید، چشم دوخت. رابطهی قایق و رود توجهش را به خود جلب ساخت؛ قایقی که سطح آب را میشکافد تا رویش بلغزد و پیش برود. دریا به یکباره، به وسوسههای مکرر و زمزمهوارانهی مغزش واکنش نشان داد؛ او طی حرکتی چکمههای چرمیاش را درآورد و کف پاهایش را روی سطح آب گذاشت. خنکی آب به پوست پاهایش تزریق شد، به مانند دوایی قوی، طی ثانیههایی کوتاه در کل بدنش پخش گشته و گرمازدگیاش را شفا بخشید؛ حتی روانش که این روزها توسط پیشدردهای ماهانهاش پریشان بود نیز آرام گرفت. روانش که رنگ آرامش به خود گرفت، دیگر از دلدرد و کمردرد هم خبری نبود؛ از این رو، پلک روی پلک گذاشت و دم عمیقی بلعید، سپس حین بازدمش چشم گشود و نگاهش را به اطرافش دوخت. اروندرود از دو طرف با نخلستانها احاطه شده بود و قامتهای طویل هر نفر از نخلهایش، به تنهایی با یک پرتو از خورشید میجنگید و در مقابل آفتابش، روی سطحِ رود سایه میاندخت. کرانههای رود را تا چشم کار میکرد، نیزار فرا گرفته بود؛ از نیهای کوتاه و خفه در آب گرفته تا نیهایی که درازایشان به چندین متر میرسید. نیزارها، بیشهی قورباغهها نیز بودند؛ قورباغههایی که لابهلای نیها و درون بیشههایشان نفس میکشیدند. تنفسشان نیز، با باد کردن گلویشان همراه بود و صدای دم و بازدمهایشان، با نغمهی جریانِ آرام و پیوستهی خروش آب در هم میآمیخت. سربازها در حالت آمادهباش نشسته بودند، پاروزنها با قدرت پارو میزدند و یاران شاهو نیز در خواب به سر میبردند. دریا نیز غرق در فضای آرامبخش و تسکیندهندهی رود، اطرافش را میپایید و تنها شخصی که به او توجه میکرد، شاهو بود. شاهو ابروان شمشیریاش را به هم گره داده و حینی که لب زیرینش را پی در پی و تند میگزید، از طریق چشمان ریز شدهاش به سوی دریا گلولههای آتشین و نامرئی پرتاب میکرد. لحظات مانند قایق که آب را میشکافت و پیش میرفت، طول عمرشان را میشکافت و پیش میرفت؛ طوری که خورشید غروب کرده و هلال ماه جایش را گرفته بود. قایق نیز از اروندرود گذشته بود و حال، سطح پهناور دجله را میشکافت و برعلیه جریانش، روی آن به جلو میلغزید؛ از اینرو پاروزنها با قدرت بیشتری پارو میزدند تا جریانِ قوی آب را شکست دهند. اطراف دجله برخلاف اروندرود، پر بود از کشتزارهای گندم و جو و دهکدههای کوچک. دهکدههایی که هر کدام چندین خانه را در خود جای داده بودند؛ و خانههایی که هر یک، سرپناهِ یک خانواده به حساب میآمد. بوی خاکِ خیس کشتزارها و سبزی محصولات کِشت شده، به مشامها میرسید. مشعلهایی از آتش نیز، روی درِ تمامِ خانهها آویخته شده و زمین را مثل آسمان، به دیدگان میرساند؛ چرا که مشعلها مانند ستارگان آسمان، روی زمین میدرخشیدند. طول بسیاری نکشید که شعلهی مشعلهای نصب شده روی طاق کسری، روی سطح آب سایههایی زرد، نارنجی و قرمز انداخت؛ که این نشان از طی شدن کل مسیر و رسیدن به تیسفون میداد. از زیرِ پل عریضِ و طویلِ دجله که ساختهی شاهان ساسانی بود، گذر کردند و بالاخره به اسکلهی شهر تیسفون رسیدند. تیسفونی که پایتخت روزِ ایرانشهر بود؛ شهری وسیع با خیابانهایی پهن و سازههای پر نقش و نگار و باشکوه. دو قایق نزدیکی اسکله متوقف شدند و پس از انداختن لنگرهای کوچکشان به درون آب، سطح شیبداری را از روی پهلوهایشان تا اسکلهی چوبی، دراز کردند. سپس پس از خروج دریا از قایق، به نوبت از قایقها پیاده شدند. سربازانِ نگهبانِ اسکلهها، با دیدن دریاسالار، دریا، احترامی نظامی به نمایش نگاهش گذاشته و یکی از آنان، افسارِ اسبی سیاه و تازه نفس به دست، به سویش دوید. دریا نیز لبخندی ملیح روانهی چهرهی منتظر سرباز جوان کرد و حینی که سوار اسب بلند قامت میشد، لب از روی لب برداشت. - سپاسگذارم. سپس به سوی شهر راه افتادند. راه بسیار نبود و زود با دیوارهای بلند گلی، برجهای دیدهبانی و دروازهی آهنی عظیم با کندهکاری اسبهای بالدار رویش که ورودی شهر بود، مواجه شدند.
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و چهارم ساغر به لبخند متکبرانهش عمق بخشید و دست راستش رو بالا برد. انگشت اشارهش رو به سمت سقف گرفت و با لحنی مرموزانه پاسخ داد. - جوابت بالای سقفه! ابولفضل نگاهش رو از روی دیگ گرفت و در عوض خیرهی ساغر شد. از نظر ابولفضل تنها چیز خارقالعادهی حاضر توی زیرزمین، ساغر بود که تونسته بود چنین سیستمی رو برای بار گذاشتن الکل بسازه. چند قدمی به سمت ساغر برداشت و توی چند سانتی ازش متوقف شد. دست به سینه و با تای ابروهایی که از روی کنجکاوی بالا پریده بودن، به لبخندِ کجِ ساغر نگاه دوخت. چشم از لبخند ساغر گرفت و نگاهش رو تا چشمهای کشیده و نگاهِ فریبندهش بالا برد. ابولفضل حس میکرد که توی اون دو گوی سیاه، کلی راز وجود داره که پشت پردهی نگاهش پنهون شدن. - خانم شگفتانگیز، جوابم سقف بود؟ ساغر لبخندش رو از سمت راستِ صورتش تا سمتِ چپ صورتش کش داد و با لحنی موذیانه لب از روی لب برداشت. - بالای سقف، جایی که چشم توانایی دید زدن اونجا رو نداره، دهها دستگاه رایحه پخشکن نصب کردم تا بوی دلخواهم رو به خارج از عطاری هدایت کنم، نه بوی تقطیر شدن رو! ابولفضل دیگه قطعش به یقینش رسیده بود که ساغر یه اعجوبهس و از «IQ» بالایی برخورداره. گوشهی لبهای ابولفضل از شدت رضایت، به پایین متمایل شدن. - ولی مگه بویی هست که غلظتش از بوی تقطیر بیشتر باشه؟ ساغر سرش رو به نشونهی تایید بالا و پایین کرد و با لحنی که رگههایی از خندهی مهار شده درونش موج میزد، چنین گفت. - شاید باورت نشه ولی هست؛ همهجا هم پیدا میشه، اونهم با قیمت خیلی ارزون و اون... ساغر از اونجایی که خندهش گرفته بود، به یکباره ساکت شد و جملهش رو ناتموم گذاشت. ابولفضل همچنان به تندی و با سرعت، چشمهای کنجکاو و درشت شدهش رو به ساغر دوخته و در سکوت منتظر جواب بود. ساغر گلوش رو صاف کرد و با لحنی آلوده به خنده، پاسخ اصلی رو به زبون آورد. - عطر مشهدی!- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و سوم ابولفضل با دیدن قفل الکترونیکی در که فوق امنیتی به نظر میرسید، نتونست جلوی خندهش رو بگیره؛ حینی که لبهاش رو روی هم میفشرد، به در پشت کرد. ساغر چشم غرهای به واکنش ابولفضل رفت و مشغول وارد کردن رمز شد. رمز، تاریخ تولد جدِ دانشمندش، ابوبکر محمد بن ذکریای رازی، بود؛ یا به عبارتی ۰۵۰۶۰۲۴۴ که پنج شهریور سال ۲۴۴ خورشیدی رو نشون میداد. در با صدای تیکمانندی گشوده شد. ساغر حینی که از پلهها پایین میرفت، با صدایی آروم ابولفضل رو صدا زد. - مِستر بیا. ابولفضل چرخید و در سکوت، پشت سرِ ساغر، مشغول طی کردن پلهها شد. راهپله مارپیچیشکل بود و پنجاه پلهی ۱۰ سانتی داشت. بالاخره، به پایین پلهها رسیدن. ساغر که جلوی دید ابولفضل رو گرفته بود، از مقابلش کنار کشید. ابولفضل با دیدن زیرزمین، چشمهاش گرد شدن و دهنش باز موند. زیرزمین مستطیلی شکل بود و دیوارهای فلزی خاکستری رنگی داشت. پنج قفسه به درازای طولی زیرزمین، به صورت موازی با همدیگه روی هر چهارگوش از فضاهای خالی نصب شده و کلی کارتن سفیدِ دردار هم روی اونها چیده شده بودن. روی سقف، مهتابیهای توکار، توی دیوارِ فلزیِ خاکستری رنگ کار شده بودن. همچنین یه سری دریچههای مستطیلی شکل، روی سقف وجود داشت که نشون از هواکشهای زیرزمین میداد. در انتهای سالن هم یه دیگ تقطیر غولپیکر از جنس مس وجود داشت که چشم ابولفضل رو به خودش دوخته بود. ابولفضل حینی که بدون پلکزدن داشت به دیگ نزدیک میشد، با لحنی مبهوت زمزمه کرد. - پس با این الکل بار میذاری! ساغر لبخند غرورآمیزی روی لبهاش نشوند و دست به سینه به دیگ تقطیرش که عزیزترین داشتهش بود، چشم دوخت. ابولفضل بدون اینکه چشم از دیگ برداره، حیرون و کنجکاو سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود، پرسید. - بوی تقطیر با یه دیگ کوچیک کل محل رو برمیداره، تو چطوری بوی این ابرغول رو خنثی میکنی؛ اونهم طوری که هیچ بویی از تقطیر از مغازهت بیرون نمیزنه؟- 41 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
پارت سوم دریا که رفت و وارد اتاقک عرشه شد، شاهو با غروری لکهدار شده از بابت آن همه تحقیر و نیش و کنایه، غرق در خشم زنستیزانهی خود تنها ماند. کشتی با ناخدای دیگری که از سپاهیان درجهدار و مورد اعتماد دریا بود، راه دریای پارس «خلیجفارس» را پیش گرفت. ناو هرچه بیشتر داخل آبهای دریای پارس میتاخت، رنگ آب نیلیتر میشد و بر براقیت الماسوارانهی سطحش نیز افزوده میشد. شاهو همچنان، رو به افق بینهایت، به سینهی کشتی بسته شده و زیر آسمان پر از حرارت و آن هوای شرجیاش، گویی در حال تبخیر بود. هر از گاهی نیز، پرندگان دریایی و گوشتخوار، با فکر به اینکه او شکار است، به سر و صورت و تنش نوک میزدند و با ضربهی وحشیانهی سر او به خودشان مواجه میشدند. دو دلفین نیز، به صورت نمایشی و همراه با یکدیگر عاشقانه شنا میکردند و به دنبال کشتی، به این سوی و آن سوی میپریدند؛ اما نفوذ گرما انگار در حال ذوب ساختن مغز شاهو بود و او توهم میدید که آن دو، در حال پوزخند زدن به او، با صدای دریا هستند. شدت گرمازدگیاش به قدری بسیار بود که بوی همیشگی، یعنی بوی نمک و ماهی دریا هم آزارش میداد و حالش را بهم میزد. در آخر نیز نتوانست بهوش بودنش را حفظ کند و از بابت عوق زدنهای مکرر و گرمای بیش از اندازهای که از تکتک منافذ پوستش وارد بدنش میشد، از حال رفت. ساعاتی بعد، هم ناو اژدهایان و هم کشتی سلطنتی، بالاخره به بندر مهروبان رسیدند. لنگرها را انداخته و پس از قرار دادن تختهی شیبدار روی پهلوها، رویشان قدم برداشته و به کمکشان از کشتیها پیاده شدند. اطراف پر بود از اسکلههای چوبی و بازارچههایی نزدیک به اسکلهها که بوی ادویهها و ماهیهای دودیشان تا فرسخها آنور تر هم میرفت. سربازهای شهریاری دربار هم در نزدیکی اسکلهها، آمدن دریاسالار و سپاهش را انتظار میکشیدند. سربازان که دریالاسالار را به همراه دزدان دریایی و هدایای سلطنتی دیدند، شادمان به سمتشان دویدند و احترامی نظامی تقدیم دریا کردند. سپس یاران شاهو و شاهوی بیهوش را تحویل گرفته و به همراه دریا و هدایا راهی مسیر رودخانهی اَروَندرود شدند. به رودخانه که رسیدند، هدایا را به همراه فرستادههای کشور شرقی، سوار قایقی غولپیکر کردند. بعد، به همراه دریالاسالار، زندانیها را نیز سوار قایقی دیگر ساخته و مسیر تیسفون را به پیش گرفتند. روی قایق که جای گرفتند، دریا مقابل شاهو ایستاد؛ شاهویی که همچنان بیهوش بود و دو سرباز از بازوانش گرفته بودند تا پخش زمین نشود. دریا با نگاهش به شاهو اشاره کرد و با لحنی سرد لب از روی لب برداشت. - یکم آب به صورتش بزنین و بهوش بیارینش؛ من باید اون رو زنده تحویل اعلیحضرت بدم! سربازان با خم کردن سرشان، اطاعتشان را به جای آوردند. سپس تن شاهو را به سمت لبهی قایق برده و به یکباره سرش را به داخل آب فرو کردند. صدای فریادها و ناسزاهای یاران شاهو که برخاست، سر شاهو را از داخل آب بیرون کشیدند. شاهو با چشمانی حیران و دهانی باز، نفسنفس میزد و به روبرو خیره بود؛ دقیقاً به نقطهای که دریا، با تای ابرویی بالا پریده و دست به سینه، ایستاده بود و او را میپایید. - خوبه، هنوز زندهای! دریا با لحنی نسبتاً خوشحال که رگههایی از تمسخر درونش جریان داشت، این را گفت و در جایش چرخید تا مناظر زیبای اروندرود را تماشا کند. شاهو حتی فروپاشی روانی را هم رد کرد؛ چرا که رگهای صورتش، علاوه بر رگهای دستانش متورم شدند و هر لحظه در معرض انفجار قرار داشتند. عاقبت، نتوانست خود را کنترل کند و با غیض نشست؛ طوری که از شدت نیرویش، دو سربازِ نگهدارش کف قایق پهن زمین شدند.
-
پارت دوم دریا حینی که نوکهی تیز خنجرش را به آرامی روی کمر شاهو میفشرد، با همان صدای خشن و کلفتشدهی عمدیاش، کنارِ گوش شاهو زمزمه کرد. - فکر فرار به سرت نزنه، وگرنه طوری بهت ضربه میزنم که تا آخر عمرت فلج بشی. دندانهای بالایی شاهو با فشار، روی دندانهای زیرینش نشستند و فکش قفل شد. هر دو دستش نیز، مشت گشته و رگهای برجستهی ساق و بازوان عریانش را به نمایش گذاشتند. - بهشون بگو سلاحهاشون رو بندازن! شاهو با لحنی کلافه، از لابهلای دندانهای به هم چسبیدهاش غرید. - توفان، توکان، خُرخان، جویان، سازان؛ سلاحهاتون رو بندازین! هر پنجنفر آنان مبهوت به شاهوی گرفتار خیره شدند. سپس طولی نکشید که سلاحهایشان را به زمین انداخته و اخمآلود به دریاسالاری که ناخدایشان را گروگان گرفته بود، چشم دوختند. شاهو نیز، مادامی که شمشیرش را رها میساخت، سرش را به پایین خم کرد تا نگاه کسی به چهرهی شکستخوردهاش نیفتد. برای نخستین مرتبه بود که او میباخت؛ و غرور او با شکستش در مقابل یک زن، جریحهدار شده بود. دریا که از قد نسبتاً بلندی برخوردار بود، از بالای شانهی راست شاهو، به سپاهیان خود چشم دوخت و با صدایی بلند و کلفتشده، فرمانی صادر کرد. - همهشون رو به کشتی خودشون برگردونین و محکم ببندینشون. سربازانش، دستان مشت شدهی راستشان را، با فاصلهای اندک از قفسهی سینهشان گرفتند و با خم کردن سر، اطاعت احترامآمیز خود را به جای آوردند. سپس با خشونت، یاران شاهو را ریسمانپیچ کرده و آنان را از روی نردبان عبور دادند. در آخر نیز همگی را به دور تنهی دکل کشتی بستند. دریا با زبان اشاره، به یکی از ناویان کشتی سلطنتی دستور داد تا به نزدشان بیاید و دستان شاهوی در تله افتاده را ریسمانپیچ کند. ناوی هم طبق خواستهی دریا، به سوی آندو رفت، دو دست شاهو را با طناب محکم به هم بست و چند گره کور نیز زد. دریا که از دربند بودن شاهو اطمینان حاصل کرد، تلهی ریسمانی را از روی سر و تنش درآورد. بلافاصله، شمشیرش را غلاف کرد و در عوض از بازوی عریان و عضلانی شاهو گرفت. - راه بیفت! شاهو با قدمهایی سنگین و شانههایی که سعی داشت نبازند و آویزان به نظر نرسند، به راه افتاد. دریای خنجر به دست نیز پشت سرش گام میبرداشت. عاقبت، هر دو از روی نردبان گذشتند و روی پهلوی ناو اژدهایان قدم گذاشتند. دریا با خشونت شاهو را به جلوترین نقطه، سینهی کشتی، هدایت کرد و او را به چوبِ سینهی کشتی بست. سپس مقابل نگاه مشکین و آتشین شاهو دست به سینه شد و پوزخندی صددار به چهرهی سرخشده از خشم او تقدیم کرد. - تا بندر، همینجا، توی گرمای شرجی، میپزی، و به دزدیهات فکر میکنی! دوباره به پوزخندش صدایی تمسخرآمیز افزود و مسیر عرشه را پیش گرفت. در طول راه، زره فلزی خود را درآورد و آن را همراه خود و کشانکشان روی زمین کشید؛ چرا که گرما کلافهاش کرده بود و از قضا، او هم در هفتهی پیش از عادت ماهانهاش به سر میبرد.
-
«فصل اول: تله» پارت اول خورشید سوزان مرداد ماه، پرتوهایش را مستقیم به جنوب ایرانشهر تابانده بود. دریای پارس آرام به نظر میرسید و از سطح براق چون الماسش، گرمی آب مسلم بود. یک کشتی سلطنتی که پرچم یکی از کشورهای شرقی را برافراشته بود، داشت از تنگهی هرمز گذر میکرد؛ غافل از آنکه اژدهایان تنگه انتظارشان را میکشیدند. همهچیز آرام حس میشد؛ دقیقاً همانند آرامش پیش از طوفان. طوفانی به نام شاهو؛ دزد دریاها و دار و دستهاش. کشتی سلطنتی، داشت هر لحظه به نقطهی تلاقی، بیشتر از پیشتر نزدیک میشد؛ تا اینکه دیدهبان، از بالای دکل کشتی، از افقهایی که در حال جلو آمدن بود، بادبانهایی عجیب را در لنز دوربینهایش مشاهده کرد. بادبانهایی که نقش اژدهایی ششسر رویش طرح خورده بود. ناو اژدهایان روی موجهای بیجان و گرمازدهی دریای پارس، چون اسبی تازهنفس به سوی کشتی سلطنتی میتاخت. - ناو اژدهایان... دزدای دریایی... ناو اژدهایان... دزدای دریایی... دیدهبان مداوم و پی در پی، از بالای دکل فریاد میکشید تا همعرصههایش را از سر رسیدن ناو دزدان دریایی مطلع کند. افراد روی کشتی، همه به جنب و جوش افتاده بودند و برای نجاتیابی نقشه میچیدند. لحظات برایشان مضطربانه سپری میشد تا اینکه ناخدا کشتی را متوقف ساخت. لحظاتی بعدتر، ناو اژدهایان رسید و در یکمتری از کشتی سلطنتی متوقف شد. شاهو که روی پهلوی ناو اژدهایان ایستاد بود، سر و ته نردبانی چوبی را روی پهلوهای دو کشتی انداخت و سپس با صدایی بلند غرید. - غارت کنید! همعرصهایهای شاهو که پشت سرش ایستاده و آمادهی فرمان او بودند، با فریادش، سلاح به دست از روی نردبان گذر کردند و به کشتی سلطنتی یورش بردند. شاهو نیز آخرین نفر، از روی نردبان گذشت و به سوی ناویان کشتی سلطنتی حملهور شد. صدای برخورد سلاحها با یکدیگر آرامش را از دریای پارس ربود. همگی آنان شمشیر و نیزه و تبرزین و گرز و سپر به دست که خورشید رویشان برق میانداخت، با تن و بدنی عرقزده از شدت گرما، با یکدیگر میجنگیدند و در پی ریختن خون همدیگر بودند. غافل از آنکه، قرار نبود برندهی اصلی هیچیک از آن دو باشد؛ برنده دریا و سپاهش بود که پس از توقف کشتی توسط ناخدا، با سپاهش لولهی تنفسیِ چوبی به دست به داخل آب پریدند. به کمک آن لولهها که سرشان از آب بیرون آمده بود و از طریق تهشان دم و بازدم دهانی میگرفتند؛ همگی زیر سطح آب، رسیدن ناو اژدهایان را انتظار میکشیدند. با شنیدن صدای برخورد سلاحها به یکدیگر، در کمال سکوت، سر و تنشان را به سطح آب رسانده و با کمک نردبانهایی ریسمانی از پهلوی کشتی بالا رفتند. دریا، دریاسالارِ مامور، به آرامی به شاهو نزدیک شد و تلهی ریسمانیاش را، برای فلج کردن حرکات او، رویش انداخت. سپس پشت سرش قرار گرفت، دستش را دور سینههای عضلانی او پیچاند و شمشیرش را روی گردنش قرار داد. - به هم عرصهایهات بگو تسلیم شن وگرنه سرت روی گردنت نمیمونه! شاهو با چشمانی ریز شده به تیغهی شمشیری که گردنش را نشانه رفته بود، نگاه دوخت. ابروانی زنانه و به شکل کمان که اخم داشتند، چشمانی کشیده و آبی که نگاه وحشی درونشان در حصار مژههای بلند و پرپشتش زندانی بودند، تمام چیزی بود که در قاب نگاه شاهو نقش بست. شاهو که عار میدید به دست یک زن گرفتار شود، تا خواست حرکتی زده و خود را از تلهی آن دریاسالار رها سازد، تیزی خنجر را بر روی گودی خیس از عرق کمرش، حس کرد و از حرکت ایستاد.
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هجدهم اهرمن سرش را پایین انداخت و نگاه غمزدهاش را به زمین دوخت. - هوزاد! هوزاد سرش را به سمتِ منبع صدای اهرمن، چهرهاش، چرخاند و عسلیهای بیفروغ و خمارش را به نیمرخ او دوخت. - جانا؟ اهرمن سرش را در جهتِ صورتِ هوزاد چرخاند. با دیدن صورت گیلاسی هوزاد، لبخندی محو روی نیمهی راست لبانش نقش بست. با لحنی آرام، زمزمه کرد. - هوزادم؛ معذرت میخوام. چشمان هوزاد ریز شدند و نگاهش رنگ کنجکاوی به خود گرفت. - مگه کار اشتباهی کردی که معذرتخواهی میکنی؟ اهرمن نفسش را با افسوس بیرون داد و شانهاش را بالا انداخت. - شاید؛ هرچند قسم میخورم که غیرعمدی بود. هوزاد به فکر فرو رفت. در همان حال، سرش را چرخاند و نگاه متفکرش را به دیوارِ سنگی روبرویش دوخت. نجوای آهنگین هوزاد، به گوشهای اهرمن رسید. - اهرمن، میدونم چه اتفاقی افتاده؛ من اون لحظه حضورت رو حس کردم و به یکباره خشکم زد. بیرون آمدن این اعترافنامه از دهان هوزاد همانا و نشستن عرق شرم روی پیشانی اهرمن همانا؛ این نخستین مرتبه بود که اهرمن شرمگین شده بود. هر دو از اتفاق رخ داده خجالتزده بودند؛ طوریکه اهرمن کف دستانش را روی ران پاهای خود میکشید و هوزاد ران پاهای خود را میفشرد. هر دو دستپاچه بودند و نمیدانستند که چگونه فضا را تغییر دهند؛ تا اینکه اهرمن، به صورت ناگهانی از جایش برخاست و حینی که به سوی پلهها خیر برمیداشت، با تته پته و صدایی لرزان هوزاد را مخاطب قرار داد. - م...م... میرم کمی آب بجوشونم.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و هفدهم از پلهی آخر نیز پایین رفت. کوزهی آب را به دست چپش گرفت، دست راستش را کاسه ساخت و سپس مقداری از آب به درونش ریخت. حینی که آب را به صورتش میپاشید، زیر لب و زمزمهوارانه خود را مخاطب قرار داد. - اهرمن، تو حیوان نیستی که نتونی روی غریزهت کنترل نداشته باشی! مقداری دیگر از آب را، دوباره درون کاسهی دستش ریخت. بلافاصله، آن را روی صورتش پاشید و با لحنی ملتمسانه زیر لب نالید. - اون دختر هوزاده؛ همون هوزادی که برات مقدسه! گویی گوشزد کردن این جمله به خودش کافی بود تا همه چیز به پیش از دیدن آن صحنه برسد؛ ذهنِ پریشانش، آرام به نظر میرسید و دمای بدنش نیز پایین آمده بود. کوزه را سر جایش قرار داد، پلهها را بالا رفت و پس از بستن دریچهی زیرزمین یخچالی، مسیر آتشکده را به پیش گرفت و واردش شد. بالای پلههای زیرزمین ایستاد و آب دهانش را قورت داد؛ درس عبرت گرفته بود تا پیش از ورود و خروج به مکانی، صدایی از خود تولید کند. - هوزاد؟ هوزاد که بالاخره لباسهایش را تن زده بود، با شنیدن صدای لرزان اهرمن، عصا به زمین کوبان و سرفهزنان به سوی پلهها رفت. - جانا؟ این نخستین مرتبه بود که هوزاد «جانا» را به زبان میآورد؛ و آنقدر زیبا بیانش کرد که باعث شد قلب اهرمن از قفسهی سینهاش به درون شکمش فرو بریزد. اهرمن از پلهها پایین رفت و عصا را از هوزاد گرفت. مانع از بالا رفتنش از پلهها شد و او را تا روی تخت هدایت کرد. با لطافت او را روی تخت نشاند و خود نیز کنارش نشست. - گیاه نداریم، بازار هم بستهست. هوزاد سرفهاش را خورد و حینی که لبخندی ملیح، روی چهرهی تبدار و به رنگِ گیلاسش شکوفه میزد، لب از روی لب برداشت. - اشکالی نداره؛ آب جوش هم درمان خوبیه.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت چهاردهم برگه رو با خشونت از زیر دمم بیرون کشیدی و انگشت آغشته به جوهر استامپت رو روی برگه، درست کنار اثر دمم فشردی. - از کجا میخوای پولو بیاری؟ لحن کنجکاوت طوری بود که انگار داشتی با یه کلاهبردار سخن میگفتی؛ اما بلقیس، عزیز دلم، تنها کلاهبردار حاضر خودت بودی. همونطور که به اثر انگشتت خیره بودم، با بیخیالی محض جوابت رو دادم. - اگه خسته نیستی الان میریم و اگه خستهای فردا. به یکباره از جات خیز برداشتی، برخاستی و با لحنی پولپرستانه غریدی. - همین الان میریم. سپس به سمت همون راهرو دویدی و پیش از اینکه از دیدم خارج بشی، با صدایی بلند فریاد کشیدی. - میرم حاضر شم. نگاهم رو از راهرو گرفتم و به برگه خیره شدم. دو تا از خطوطِ توی اثرِ انگشتت، شبیه به قلب به نظر میرسیدن و من رو میخکوب خودشون کرده بودن. نمیدونم چقدر محو اون قلب کوچولوی پنهون توی انگشتت بودم که با صدات به خودم اومدم. سرم رو به سمت منبع صدات چرخوندم و ناگهانی باهات چشم توی چشم شدم. دوباره دلم رفت؛ آخه صورتت به قشنگی یه افرای مینیاتوری، با برگای قرمز و به رنگ خزون بود. درختی که لابهلای اون همه قرمزی، دوتا برگ سبز داشت که اونهم چشمات بودن. شرارهی بلقیسنما، چطور میتونستی بدون داشتن آرایش، انقدر خوشگل باشی؟ - بریم؟ اما شراره خانم، من هنوز خوب نگاهت نکرده بودم. سرم رو به پایین گرفتم و چشم از صورتت برداشتم؛ توی اون کت و شلوار مشکی رنگت شبیه جاسوئیچی ماشینم توی زمین جن شده بودی. لبخندی ناخواسته روی لبام نشست؛ آخه خودم رو، توی کالبد واقعی و جنّی خودم، کنارت تصور کردم و توی تصوراتم، قدت به زور تا قفسهی سینهم رسید. - بریم؟ اینبار صدات خسته و کلافه بود. برای اینکه کمی سر به سرت بزارم، با لحنی جدی اما ساختگی که غرور، چکهچکه از کلماتش میریخت، لب از روی لب برداشتم. - بریم؛ ولی باید کولم کنی نوکرم!
- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و دوم بالاخره رسیدن. ساغر با همون وضعیتی که ماشین رو از پارک بیرون آورده بود، ماشین رو پارک کرد. سپس، دستکشها و ماسکش رو درآورد و هر سه رو به فرمون آویخت. در آخر از ماشین پیاده شد و پیش از اینکه در رو ببنده، کمرش رو خم کرد و سرش رو به داخل ماشین برد. با لبخندی کج، کنج راست صورتش، به ابولفضل رنگپریده چشم دوخت و با لحنی پیروزمندانه لب از روی لب برداشت. - پیاده شو، رسیدیم. ابولفضل دستش رو جلوی دهنش گرفت تا عوق زدنش از نگاه ساغر دور بمونه. سپس دست بیحالش رو روی دستگیره گذاشت و با زحمت فراوان در رو گشود. پاهای لرزونش رو روی زمین گذاشت و از ماشین پیاده شد. به سختی کمرش رو صاف کرد و دستی به موهای پریشونش کشید. دنیا جلوی چشمهاش تیره و تار بود؛ پس چشمهاش رو بست تا سرگیجهش از بین بره. - گفتم بهت که کمربندت رو ببندی! با صدای سرشار از تمسخر ساغر، چشم گشود و نگاه خمارش رو به چهرهی شاداب اون دوخت. چیزی نگفت و در سکوت، قدمهای سستش رو به سمت عطاری هدایت کرد و در همین حین با صدایی بیحال ساغر رو مخاطب قرار داد. - دیگه هیچوقت سوار ماشینت نمیشم؛ هیچوقت! ساغر حینی که داشت ریزریز میخندید، پشت سر ابولفضل به راه افتاد. کرکرهی برقی رو با ریموت بالا داد و درِ کشویی و شیشهای رو به سمت راست کشید. هر دو وارد مغازه شدن. ساغر ابتدا نگاهی به محلهی سوت و کور انداخت، سپس در رو بست و کلیدِ قفلش رو چرخوند. - دنبالم بیا! سپس به سوی انتهای مغازه قدم برداشت و ابولفضل هم مثل جوجه اردک زشت، به دنبالش. مغازش مستطیل شکل بود و انتهای سالن، در هر دو سمت یه در وجود داشت و هردو به دو زیرزمین مجزا از هم ختم میشدن؛ یکی به زیرزمین مخفی که ویژهی تولید الکل بود و یکی به زیرمینی که ویژهی تولید عرق گیاهی بود. - پشت کن به در تا رمز رو بزنم!- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
-
ابول ساقی و ساغرا رمان کاسنی چهار آتیشه | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
پارت بیست و یکم در سکوتی که بینشون حاکم بود، لباسهاشون رو دوباره توی سرویسهای بهداشتی تعویض کردن و به پیشفرض فعلی خود، یعنی استایل ریاکارانهشون، بازگشتن. سپس سوار بر ماشین ساغر، که یه ۴۰۵ دودی رنگ بود، شدن. همین که داخل ماشین نشستن، ساغر دستکشهای مشکی رنگش رو دستش کرد، ماسک مشکی رنگش رو هم به دهن زد و در همون حین، با لحنی بیخیال ابولفضل رو مخاطب قرار داد. - بهت توصیه میکنم کمربندت رو ببندی! ابولفضل بیاهمیت به این حرف ساغر، تکیهزنان به پشتی صندلی، توی جاش وا رفت؛ طوری که کاسهی زانوهای لنگهای درازش به داشبورد چسبیدن. ساغر که از گوشهی چشم، حرکات ابولفضل رو زیر نظر گرفته بود، زیر ماسکش، لبخند تمسخرآمیز و بیصدایی به چهره زد. لحظهای بعد، مشغول به راه انداختن ماشین شد و ابولفضل هم سرش رو بند گوشی و اینستاگردی کرد. همهچیز داشت در کمال، آرامش اتفاق میافتاد؛ هرچند دستفرمون ساغر، قرار بود یه شگفتانه باشه. بهیکباره ماشین با سرعتی بالا از پارک دراومد؛ طوری که صدای ویژ مانندی داد و رد لاستیکها روی زمین به جا موندن. ابولفضل که به هیچعنوان انتظار چنین چیزی رو نداشت، گوشیش از دستش رها شد و روی کفپوش افتاد. حینی که خم میشد تا گوشیش رو برداره، با لحنی کشیده، کلماتش رو به زبون آورد. - آروم... باش... زن! اما ساغر اهمیتی نداد و پاش رو روی پدال گاز فشرد؛ اینمرتبه، سر ابولفضل با شدت، به داشبورد خورد و صدای عربدهش رو درآورد. ساغر هم همچنان با بیخیالی تمام، چشمهای هیجانزدهش رو به روبرو دوخته بود و مثل همیشه، سریع و خشنوارانه رانندگی میکرد. ابولفضل هم از دستگیرهی سقف آویزون بود و تلاش میکرد تا کمربندش رو ببنده؛ اما هربار که تا آستانهی موفقیت میرفت، ساغر به یکباره و وحشیانه، لایی میکشید و اون رو با شکست مواجه میکرد. در طول راه، ساغر توی رانندگی کم نذاشت؛ از لای ماشینها لایی کشید، ویراژ داد و حتی درگیری لفظیِ زن و مرد ستیزانهی نسبتاً رکیکی با رانندههای دیگه، که همگی مرد بودن هم داشت. رانندگی ساغر نه شبیه به دستفرمون زنهای عادی بود و نه حتی دستفرمون مردهای عادی، اون دقیقاً شبیه به ۴۰۵ سوارهای ایرانی به نظر میرسید؛ جوریکه حتی ماشینش هم شوتینگ بود.- 41 پاسخ
-
- 6
-
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و شانزدهم سپس دستپاچه به سوی پلهها قدم تند کرد. حینی که از پلهها بالا میرفت، لب گشود و هوزاد را مخاطب قرار داد. - لباسهات کنارتن. خواهشمندم تا برگشتم استراحت کن! تمام پلهها را طی کرد و از آتشکده خارج شد. دواندوان و زیرِ خورشید سوزانِ خرداد ماه، مسیرِ بازار شهر را به پیش گرفت. اما نمیدانست که مردم شهر، همگی لب رود، اتراق کرده بودند؛ از این رو بازار هم بسته بود. زیاد دور نشده بود که این قضیه به یادش آمد. با صورتی در هم رفته متوقف شد و نفسزنان دست به کمر شد. - لعنتی! حالا چه کنم؟ مسیرش را تغییر داد و با نهایت سرعت، اینبار در جهت آتشکده دوید. طول بسیاری نکشید تا اینکه بالاخره رسید. کف دستش را به ورودی سنگی چسباند و مشغول نفسنفس زدن شد. تا آنجا یک نفس دویده و اکنون به هوای بیشتری برای کشیدن نیاز داشت. حینی که داشت پی در پی، دم عمیق میبلعید، وارد آتشکده شد و از پلهها پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، لب گشود تا اسم هوزاد را صدا بزند. - هو... اما با صحنهای که میدید، صدایش در گلویش خفه ماند و نفسش کامل برید. چشمانش گرد شدند و لب زیرینش را گزید. هوزاد مقابل نگاه لرزانش، کاملاً عریان ایستاده و در حال پوشیدن پیراهنش بود. اهرمن کف دو دستش را روی گونههای گر گرفته و سوزان در آتش خود نشاند. ناخواسته چشم بست و به هوزاد پشت کرد. سپس بیآنکه صدایی از خود تولید سازد، از پلهها بالا رفت و از آتشکده خارج شد. دستپاچه بود و نمیدانست چه کند؛ فقط بیهدف به این سو و آن سو گام برمیداشت. در آخر، مسیر زیرزمین یخچالی را پیش گرفت. دریچهاش را گشود و از پلههایش پایین رفت. روی آخرین پله که قرار گرفت، آن صحنهی اندکی پیش، در ذهنش و به صورت متحرک زنده شد. حس کرد که گر گرفتگی تنش افزایش یافته و این مرتبه چشمانش نیز خمار شدند؛ شاید برای همین بود که به یکباره دست چپش را بالا آورد و سیلی محکمی روی دو چشمش نشاند. - اهرمن، خودت رو کنترل کن!- 128 پاسخ
-
- 2
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اساطیری ایرانی رمانِ هوزاد؛ معشوقهی اهرمن | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
سان آز پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت صد و پانزدهم هوزاد حینی که سعی بر دزدیدن لبخندش داشت، تشر زد. - اهرمن! اهرمن ابروانش را بالا پراند و با لودگی زمزمه کرد. - فهمیدم، از نظر تو زوده برای چنین کاری! هوزاد نتوانست بیش از آن با لبخندش مقابله کند؛ لبخند صدادارش از حنجرهاش، همزمان با تشر دومش بیرون پرید. - اهرمن! شیطنت در چشمان اهرمن جان باخت و جای خود را به عشق بخشید. اهرمن از جایش برخاست و مقابل هوزاد ایستاد. کمرش را خم کرد و از چانهی هوزاد گرفت. سر هوزاد را به واسطهی حرکت دستش بالا آورد و صورت او را در راستای صورت خود گرفت. لبهای غنچه شدهاش را روی پیشانی هوزاد قرار داد و بوسهای عمیق و طولانی رویش نشاند. مژههای پلک بالایی هوزاد، لابهلای مژههای پلک زیرینش رفتند و چشمان خمارش بسته شدند؛ هوزاد در عشق خالصی که اهرمن به او داشت، غرق شد. لحظاتی بعد، اهرمن بیآنکه لبانش را بردارد، دم عمیقی بلعید و زمزمهی عاشقانهاش را به گوش هوزاد رساند. - بانو قصد من فقط نفس کشیدنِ نفسهای توئه؛ هر چیزی که میگم مزاحه. این رو میدونی؟ لبخندی ملیح روی لبانِ هوزادِ سرمست از عشق شکوفه زد. با نجوای آهنگینش، پاسخ اهرمن را داد. - آری، همه چیز رو میدونم. اهرمن تا خواست چیزی بگوید، هوزاد عطسه کرد و رشته کلامش را برید. عطسهاش کمصدا و ریز بود؛ اما اهرمن، هرچیزی که به هوزاد ارتباط داشت را کوه میدید، حتی اگر آن چیز کاه بود! - وای بانو، سریعتر لباست رو عوض کن. من هم به بازار میرم تا برات دمنوش بخرم.- 128 پاسخ
-
- 1
-
-
- هوزاد؛ معشوقهی اهرمن
- ساناز بندی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
پارت سیزدهم بلقیس اسم واقعی تو نبود؟ تو شراره بودی و بلقیس نبودی؟ چقدر حیف شد؛ آخه بلقیس بیشتر بهت میاومد و متناسب با شغلت بود! لحظاتی بعد، درِ خودکار بیکت رو درآوردی و با نگاه منتظرت، بهم فهموندی که متن قرارداد رو به زبون بیارم. من هم نگاه جدیم رو بهت دوختم و با لحنی غرورآمیز گفتم: - خب بنویس: عامر، جنی از تبار عمار و مهرگان، اربابِ شراره، بلققعیس کلاهبردار، میشود. وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو به زبون آوردم، اخمآلود شدن محسوست رو دیدم و لبخندی نامحسوس روی چهرهم نشوندم. - خب در ادامه بنویس: شراره، بلققعیس کلاهبردار، غلامِ عامر، جنی از از تبار عمار و مهرگان میشود. وقتی «بلقیس کلاهبردار» رو دوباره به زبون آوردم، نفست رو کلافه و پرفشار بیرون دادی. لبخندم از نامحسوسیت دراومد و پررنگتر از قبل به نمایش نگاه تو، که یواشکی از بالای چشمات دیدم میزدی، دراومد. - قیژقیژقیژ... این صدای قهقههی من بود که ناخواسته از حنجرهم بیرون زد. هرچند سریع قورتش دادم؛ اما به چشم دیدم که فشار انگشتات به دور لولهی شیشهای خودکار چقدر بیشتر و غیرطبیعیتر شده! - خب... قیژ... اهم... قیژ... سرت رو بالا آوردی و نگاه قاتلوارانهت رو بهم دوختی. لعنتی انگار توی چشمات چاقو داشتی و در حال تیکهتیکه کردن من باهاشون بودی! چندین نفس عمیق کشیدم تا به خندههای ناخواستهم پایان ببخشم. پس از سه نفس عمیق، بالاخره موفق شدم و به حالت جدی خودم برگشتم. - خب در ادامه بنویس: در ازای اربابیت عامر و غلامیت شراره، عامر تمام طلب شراره را با ثروت خود پرداخت خواهد کرد. به سبزی چشمات، انگار خورشید نور تابونده شد که اینچنین برق زدن؛ از اینکه از شر اون فرقه راحت میشدی خوشحال بودی یا چی؟ - خب تموم شد! بلافاصله بعد از بیرون اومدن این جملهی سه کلمهای، با اون لحن هیجانزده از دهن تو، لب از روی لب برداشتم. - نه تموم نشده، بنویس: همچنین، عامر موکل شراره خواهد شد که شراره بتواند دعانویسی و طلسمنویسی کرده تا طلب عامر را تمام و کمال صاف کند. سپس در سکوت و مقابل چشمای بهت زدهی تو، با قدرت ذهنی و ماوراییم در استامپ رو گشودم، دمم رو به جوهر خونین رنگش آغشته کردم. دوباره با همون قدرت ماورایی، برگه رو به سمت خودم چرخوندم، دمم رو زیر نوشتهها گذاشتم و اون رو محکم روی برگه فشردم تا اثر دمم به خوبی روی برگه بشینه.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت دوازدهم تای ابروی چپت و گوشهی چپ لبت همزمان باهم بالا پریدن. به یکباره به سمتم خیز برداشتی و بدون هیچگونه ترسی دمم رو گرفتی. سپس از جات برخاستی و به سمت در ورودی به راه افتادی. من بیچاره هم، به صورت بالعکس واژگون بودم و هوارکشان توی هوا تاب میخوردم. - بلققعیس... زنیکه روانی... ولم کن... چشمام توی حدقه میچرخید و هر لحظه امکان داشت، زهرم رو بالا بیارم. - اربابم بشی؟ غلامت بشم؟ کور خوندی! لحن خشن، حرصناک و تمسخرآمیزت، نیشم رو تا بناگوش گشود. تو هم در رو باز کردی و تا خواستی من رو پرتاب کنی، عربدهکشان مخاطبت قرار دادم. - یا اربابت میشم و غلامم میشی یا اون همکارای سابقت، آخر همین هفته میان و سرتو از گردنت جدا میکنن! متوقف شدی. سرم گیج میرفت، برای همین چشمهام رو بسته بودم؛ اما صدای بازدمهای پی در پی و تحلیل رفتهت رو به گوش میشنیدم. ناگهانی، حس به سقوط، به وجودم تزریق شد و طولی نکشید که با کله روی زمین فرود اومدم. بلقیس، تو خطرناکترین انسانِ زمین انس بودی؛ چون نمیتونستم، متقابلاً بهت صدمه بزنم! سرِ ضرب خوردهم رو بالا گرفتم و اطرافم رو از نظر گذروندم، روی همون مبل تکنفری نشسته و پا روی پا انداختی بودی. با عصبانیت کف پات رو میتکوندی و دست به سینه بهم خیره بودی. ابروهای نداشتهم رو به هم گره زدم و حینی که به سمتت میخزیدم، زهر دهنم رو قورت دادم. بالاخره به نزدیکیت رسیدم. تنم رو دور پایهی میز مقابلت پیچوندم. از دور پایه، خزونخزون خودم رو بالا کشیدم و روی سطح شیشهای میز قرار گرفتم. نگاه ریز شدهم رو به نگاه خشمگینت دوختم و با لحنی کاملاً جدی، لب از روی لب برداشتم. - بلققعیس بیا یه قرارداد بنویسیم. در سکوت، سرت رو به نشونهی تایید تکون دادی. از جات برخاستی و به سمتی راه افتادی. از راهرو گذشتی و از دیدم محو شدی. چند دقیقهای، توی تنهایی گذشت تا اینکه برگه و خودکار و استامپ به دست، از راهرو بیرون اومدی. به سمتم قدم برداشتی و دوباره روی مبل تکنفرهی مقابلم نشستی. تا خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم، پیشدستی کردی و با لحنی حق به جانب، لب از روی لب برداشتی. - دیگه بلقیس صدام نکن، من شرارهام!
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت یازدهم چشمام از کنجکاوی درشت شدن. چند سانتی به سمتت خزیدم و دقیقاً کنارت قرار گرفتم تا صدات، بهتر به گوشم برسه. - کارشون سر کتاب باز کردن و دعانویسی و گرفتن انواع و اقسام فالها و رمالی و اینجور چیزا بود؛ تا اینکه... همونطور که چونهت روی کاسهی زانوهات بود، سرت رو به سمت چپ، جایی که من قرار داشتم چرخوندی و با صدایی آرومتر ادامه دادی. - متوجه شدم دارن ماهیت باندو تغییر میدن و به سمت فرقه شدن میرن. مهرههای اصلی یه فرقهی شیطانی تشکیل داده بودن و برای همین تصمیم گرفتم هر چه سریعتر از شغلم استعفا بدم اما... دم کوتاهی از هوا گرفتی و بازدمت رو با فشار بیرون دادی. در سکوت به چشمات خیره شدم و نگاهِ کنجکاوم، مابقی ماجرا رو از دهنت بیرون کشید. - اما نمیدونستم که وارد شدن به جمعشون رایگانه و خارج شدن از جمعشون پولی. حالا برای اینکه نجات پیدا کنم و ولم کنن، به پول نیاز دارم! بالاخره تشنگیم برطرف شد و فضولیتمم سیراب. حالا اسب ماجرا، زین شده به دست من افتاده بود و میتونستم تا هر جا که دلم میخواد بتازم. - آرزوهامو برآورده میکنی؟ خروج این جمله با لحن مظلومانهت، باعث شد ابروهای نداشتهم بالا بپرن و لبخند یه طرفهای روی صورتم بشینه. - البته؛ ولی شرایط خاصی داره! دوباره نگاهت برق زد و ذوق به باغچهی سبز چشمات برگشت. چهار زانو نشستی و هیجانزده، لب از روی لب برداشتی. - شرایطو بگو. در لحظه، نقشهای توی ذهنم نقش بست که مو لای درزش نمیرفت؛ طوری که تو رو به آرزوهات میرسوند و من رو هم تا مدتی، کنارت موندگار میکرد. روی زمین خزیدم و مقابلت ایستادم. خودم رو بالا کشیدم تا همقدت شم. سپس با نگاهی ریز شده، بهت چشم دوختم تا واکنشات رو دقیقتر ببینم و تحلیل کنم. در همون حین هم، با لحنی مرموز لب از روی لب برداشتم. - من طلبت رو میدم... رد شدن ستارهی دنبالهدار خوشحالی رو توی چشمات دیدم. کف دو دستت رو به هم چسبوندی و کنجکاو بهم خیره شدی. من هم با لحنی که سعی داشتم ذوقم رو توش پنهون کنم، ادامهی جملهم رو به زبون آوردم. - اما باید اربابت بشم و تو هم غلامم بشی.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت دهم حیف که توی کالبد جنی خودم نبودم و نمیتونستم با میمیکهای مختلف، به حرفهات واکنش نشون بدم؛ واقعاً حیف! در تصورم گوشهی لبهام رو پایین آوردم؛ ولی در واقعیت، فقط تونستم سری به نشونهی تأسف تکون داده و با غیض پاسخت رو بدم. - خیر، پدرم مسلمون بود و مادرم زرتشت؛ من هم باور قعلبی عمیقعی به آفریدگار دارم. لبخند رضایتبخشانهی یه طرفهای، روی لبای سرخ و گوشتینت نقش بست. - گفتی میخوای کمکم کنی؟ لبخندی احمقانه روی صورتم نقش بست و در پیاش سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. که باعث شد لبخندت دو طرفه و عمیق بشه. کف دو دستت رو به زمین چسبوندی و هیجانزده لب از روی لب برداشتی. - آرزو هم برآورد میکنی؟ مثل غول چراغ جادو؟ هم انیمیشنش رو دیده بودم، هم فیلمش رو و هم سریال کرهایش رو؛ پس شناخت کاملی از غول چراغ جادوی باوراتون داشتم. دوباره سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. به یکباره چشمات برق زدن و در همون لحظه صاف نشستی. دست به سینه شدی و نگاه مغرورانهت رو از بالا بهم دوختی. - پس من اربابت میشم تا تو هم آرزوهام رو برآورده کنی. چند ثانیهای، با نگاه عاقل اندرسفیهانهم بهت زل زدم و سپس ترکیدم. قیژقیژ خندیدم و روی زمین از کنترل خارج شدم؛ دقیقاً مثل شلنگی که آب، پر فشار ازش بیرون میزنه و به رقصیدن میپردازه. - مسخره میکنی؟ دست از خنده کشیدم و لبام رو، روی هم فشردم. ابروهات رو توی هم گره زده بودی و خشمناک نگاهم میکردی. از اونجایی که هر عملی میتونست ازت سر بزنه، دیگه نخندیدم و در عوض با لحنی جدی، مخاطب قرارت دادم. - اول بگو اون غولتشنا کی بودن. با خارج شدن این جمله از دهنم، ذوق و هیجان از توی چشمات پرکشیدن و نگرانی جاشون رو گرفت. زانوهات رو توی بغلت گرفتی و چونهت رو روی کاسهشون قرار دادی. نگاهت رو به نقطهای نامشخص دوختی و زمزمهکنان، به تعریف ماجرات پرداختی. - اولش قصد نداشتم این کارو بکنم؛ اما نیاز مالی شدید، باعث شد دست به انجامش بزنم و وارد اون باند بشم.
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پارت نهم چشمهات به یکباره گشوده شدن و بازدمت رو با فشار، از دهنت بیرون دادی. حِینکشان دمم رو از دماغت درآوردم و چند سانتی به عقب خزیدم؛ چون هرکاری از دستت برمیاومد. مثل تسخیر شدهها، ناگهانی توی جات نشستی. زهر دهنم رو قورت دادم و با صدای تودماغی و صد البته لرزونم، اسمت رو صدا زدم. - بلققعیس، حالت خوبه؟ گردنت رو به سمتم چرخوندی و چشمای گرد شدهت رو بهم دوختی. زیباییت در کل به کنار؛ ولی اون لحظه به شدت ترسناک به نظر میاومدی! زشت نبود که یه جن با نیروی ماورایی از یه آدمیزاد بیآزار بترسه؟ البته سوال اصلی اینه؛ آیا تو بیآزار بودی و هستی و خواهی بود؟ ابروهای نداشتهم رو توی هم کشیدم. سپس، مصمم به جلو خزیدم و مقابلت ایستادم. سینهم رو جلو دادم و خودم رو بالا کشیدم تا صورتم، همراستا با صورتت باشه. حینی که چشمام رو توی چشمهای سبز و مبهوتت قفل میکردم، تموم تلاشم رو به کار گرفتم تا صدام، ذرهای شبیه به صدای اصلیم، از حنجرهم خارج بشه و لحن با صلابت و جذابی داشته باشه. - من، عامرم، جنی از تبار عُمار و مهرگان و اینجام تا به تو، بلققعیس کلاهبردار، کمک کنم! اگه تلفظ افتضاح «ق» رو که از قضا توی اسمت به کار میرفت، استثنا در نظر میگرفتیم، تا حدودی موفق شده بودم؛ آخه حالت چهرهت طبیعی به نظر میرسید و دم و بازدمات آروم شده بودن. - تو یه جنی؟ صدات دیگه حالت تهاجمی نداشت؛ انگار توی حالت تدافعیِ سرشار از کنجکاوی فرو رفته بودی. آهنگین بودن صدات هم، برخلاف دفعات پیش که داد و بیداد میکردی، موجب شد نیشم ناخواسته باز بشه و زبونم بیرون بیافته. - آره، من یه جنم. از روی پوست گلوت، قورت داده شدن آب دهنت رو به چشم دیدم. محتاطانه کمرت رو به سمتم خم کردی؛ طوری که با هم رخ توی رخ شدیم. چشمای کشیدهت به صورت ریز شده، قفل نگاه لرزون من بودن. من هم قلبم با سرعت بالا میکوبید و بالا رفتن یهویی دمای بدنم رو تا مرز انفجار، حس میکردم. بلقیس، اگه اون لحظه به پوست چرمگینم دست میزدی، مطمئن باش که میسوختی؛ هرچی نباشه من زادهی آتش و باد بودم! - کافری؟
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-