-
تعداد ارسال ها
386 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
25
تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen
-
درخواستکاور رمان اَمن، اما بیدل| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://forum.98ia.net/topic/5216-رمان-امن،-اما-بیدل-آلنایزدقلم-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواستکاور رمان اَمن، اما بیدل| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
به کلاس شماره هفده رفتیم. با دیدن کلاس شاخ در اوردم. همه جا سفید بود بدون ذرهای لک! همه چی میدرخشید. چند نفر روی صندلی نشسته بودن و با هم حرف میزدن. روشا به برگه دستش نگاه کرد و گفت: - سایورا تو روی صندلی شماره سه میشینی، نادین کنارته. من پشت سر تو هستم، کنار دستیم هم اسمش آسیم تکین هست. به برگه تو دستش نگاه کردم؛ لیست و اسامی صندلی ها رو نوشته بودن. من نمیدونم چطوره، فکر کنم برنامهام رو تریستان چیده، چون دیدم داشت یکی از کلاسورها رو برگ میکرد. تمام وسایلم از جنس جادو و پرتو هستن تا نابود نشن. البته تا جایی که جواهر روی بدنم نباشه و دستم بهش بخوره اون وسیله چیزیش نمیشه. مثلا مداد و وسایلم عادیه ولی دفتر و کتابهام نه. الان میترسیدم برم سر میز بشینم و نابود بشه. با استرس همراه نادین رفتم و گفتم: - این صندلیها از چه جنسی هستن؟ با سر و صدای چند نفر سرم رو بالا اوردم. دیدم چند نفر یه صندلی درخشان رو دارن کشونکشون میارن! دهنم باز موند و دختری پرسید: - ملکه آسمان و نور این جاست؟ جلو رفتم. سعی کردم شوکه نباشم و گفتم: - اینجا هستم، اون صندلی برای منه؟ دختره با دیدنم زیر پاش واضح سست شد. مات به منو بدنم نگاه کرد. - یا ستاره اعظیم! موهام رو پشت گوشم انداختم. مدیر کریثامن اومد و غرش کرد: - به چی خیره شدی آسو؟ الان استاد این جا میاد زود صندلی رو بذارید. مدیر کریثامن رو من کرد، همه جای منو باز رصد کرد لبخند چندشی زد. - الههنور اصلا نگران نباشید. ما سفارشی از خالصترین، با کیفیتترین چوب ساختیم تا بتونید بشینید. پسری با لودگی پرسید: - مگه اوف میشه مثل ما روی صندلی بشینه؟ خجالت کشیدم و برگشتم نگاهش کردم. یه پسر مو قرمز بود. روشا پرید بهش و گفت: - فضولیش به تو نیومده. جا صندلی منو درست کردن و مدیر گفت: - نادین و روشا میز اول بشنید و مراقب الهه باشید. بازوم رو فشار دادم. سمت صندلی تک نفرم رفتم که یه میز کشاب دار با قفل و کلید روش بود نشستم. سرخ شده گفتم: - ممنون آقا مدیر. دختری خندید و نالید: - چقدر ناز داره صداش! مدیر لبخندش گشادتر شد و گفت: - تو فقط بگو چی میخوای من سریع فراهم میکنم. کیفم رو روی جایگاه جای کیف گذاشتم. و جواب دادم: - شما به من لطف داری. صدای گلو صاف کردن اومد. مدیر لبخندی زد. به مردی که گلو صاف کرد چشم دوخت و گفت: - استادتون اومد، مرتب و مودب بشینید. چشمم روی استاد زوم شد که شوکه شدم. استاد ما، اون... اون میکال بود که خودش رو پیر کرده بود. لبخند بزرگی زدم و شاد شدم. با دیدنم لبخند زد. دست پشت کمرش گذاشت و گفت: - بنده استاد شما آقای نواسترا هستم. درسهای خوانداری و معمولی رو با من میگذرونید. مطمئنم بعضی شما سواد ندارید و خوندن و نوشتن برای شما سخته. دختری پرسید: - استاد نواسترا اسمتون چیه؟ میکال روی میز ضربه زد و جواب داد: - دخترم بهتر نیست به جای اسم به چیزهای مهمی پرداخت کنیم؟ دختره از خجالت آب شد. میکال روی صندلیش نشست و کتابی قطور روی میزش گذاشت و گفت: - سالهای متوالی هستش که من این جا تدریس میکنم. همه میدونند و احترام میذارند. از حرف زدن وسط تدریسم خوشم نمیاد. هیچی رو دو بار تکرار نمیکنم. اگه متوجه نشدید شاید اصلا توضیح هم ندم. کسایی که مشکل دارند، سوالی رو متوجه نمیشن، روی برگه بنویسن تا من هفته بعدش، یا فردای روزش با روش دیگه آموزشش بدم؛ تا برای همه جا بیفته. بعد از گفتن قوانینش که به صفت و حالش میخورد. راجب چندتا الفبا داریم. حرف زد و کلی چیز گفت. وقتی فهمید حرفهاش تو مخ ما رفته گفت: - خب دختر و پسرای عزیز، دفترهاتون رو در بیارید چون الان نیاز به هیچ کتابی نداریم. کیفم رو باز کردم. کلاسور و جا مدادی سبز_آبیم رو در اوردم. پای تابلو پنج حرف نوشت و توضیح داد و تلفظش رو گفت. چون از هجده سالگی درس و سواد یاد میگرفتیم پنج آوا همزمان یاد میدادن. ذهن پختهاس و گنجکایش داره. زبان معرف این دنیا بود. «نکته: من به زبون فارسی خودمون میگم متوجه بشید.» (ا، ب، پ، ت، ث) رو یاد داد. با بازی کلمات گفت: - من الان یک کلمه در میارم مثل بابا. از شما میخوام دقت کنید و کنار هم بچینید تو دفتر خودتون وارد کنید. با مداد نوشتم. تونستم ازش آب، بابا، تب، تاب و چند چیز دیگه در بیارم. همه با کنار دستی خودشون مشورت میکردن. روشا تو پاهای نادین زد: - اخه تاتو «و» کجا داره تو این پنج تا؟ نادین خندید و خودم رو جلو کشیدم و گفتم: - با، تا، پا میشه. نادین دست زیر چونهاش گذاشت و گفت: - آره پا رو ننوشتم. روشا مغرور جواب داد: - من نوشته بودم. لبخند زدم. میکال روی تابلو زد. - مهدیس بلند شو و کلماتی که نوشتی رو بخون. مهدیس معذب گفت: - من تونستم دو تا پیدا کنم، یکی آب دومی تب. یکی یکی همه رو بلند کرد تا به من رسید و خوندم. - با، تا، پا، تب، تاب، آب، پاپ، بات، بتا... میکال خندید و گفت: - خوبه، متوجه شدم. خجالت زده، دست روی صورتم گذاشتم. پسر مو سرخه با خنده گفت: - انگار حرفها رو مجازات کرده، هرچی تو دلشون بوده ریخته بیرون. کل کلاس از خنده منفجر شد. انقدر دنده پهن بودم، خودمم خندهام گرفت. سرم رو روی میزم گذاشتم و خندیدم. میکال به تابلو زد و گفت: - خوبه دیگه آرتین انقدر نمک نریز. سرم رو با خنده بالا اوردم. میکال تا آخر زنگ یادمون داد. یعنی دستم شکست از بس نوشتم. تو همون یک ساعت ما پنج حرف رو کامل یاد گرفتیم اصلا نیاز نبود دیگه بخونیم. البته من بلد بودم به لطف همجوشیهام. از تو کیفم تغذیه در اوردم. میکال برای این که بچههای کلاس حساس نشن به من آشنایی نداد. به سیب سرخم نگاه کردم. با صدای دختری خون تو رگهام خشک شد. - یه جوری بهش احترام میذارند، انگار دختر خداست. اون فقط از یه نسل نفرین شدهاست. سانترو... چه حرفها من بودم تف هم جلوش نمیانداختم. مگه نمیدونید یکی از زادههای نور با تاریکیها بوده؟- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
گوشی رو یه گوشه گذاشتم. سرم رو روی میز قرار دادم. شالم رو تا صورتم آوردم و دستم رو توی جیبم فشار دادم. داشت حس رضایت از وضعم سراغم میاومد که در باز شد. نیم نگاهی کردم. یه پسر قد بلندِ مو مشکی بود. آشنا میزد. پشتش به من بود نمیتونستم درست ببینمش. اهمیت ندادم. دوباره سرِ تبدارم افتاد روی میز. چند دقیقه بعد صدای آشنایی تو گوشم پیچید. - حساب میکنید؟ سرم رو بالا اوردم که شوکه شدم. این... این که متین بود. به دورش نگاه کردم. دنبال آمین گشتم اما اون نبود. با این وضعی که برای خودم درست کرده بودم منو نمیشناخت. من هم آشنایی ندادم. مگه کیه منه؟ یه بار من خون دادم و یک بار اونها منو تو بارون رسوندن. پس یک به یک شدیم. وسایلش رو تو سکوت، با قلبی که تندتند میزد اسکن کردم. با صدای گرفته از مریضیم قیمت رو گفتم. کارتش رو داد. از دستش گرفتم و خواستم حساب کنم پرسید: - دانژه هستی؟ کارت توی دستم رو محکمتر گرفتم. سرم رو بالا آوردم. شالگردنم بیاختیار از روی بینیم سر خورد. نگاهش روی صورتم سر خورد. - خودمم. دست تو جیبش کرد و گفت: - آمین منتظر تماست بود. سکوت کردم. اصلاً یادم رفته بود شماره کارتش رو قبول کردم. به وضعیت حالیم اشاره کرد و ادامه داد: - پس بارون کار خودش رو کرد، مریض شدی. من هم مریضیم رو بهونه کردم و تایید کردم. - آر... آره، مریض شدم نتونستم تماس بگیرم. پاکت خرید رو سمت فرستادم. نگاهش اینقدر عمیق و نافذ بود نمیتونستم چشم تو چشم بشم. به کارت تو دستم اشاره کرد: - نمیخوای بکشی؟ تازه یادم افتاد. با عجله کارت رو کشیدم. محترمانه کارت رو روی پاکت گذاشتم. پاکت و کارت رو برداشت و سمت خروجی رفت. از پشت به شونههای پهنش خیره شدم. خواست در رو باز کنه، ایستاد و پرسید: - این جا کار میکنی؟ بزاق دردناکم رو قورت دادم. - نه جای دوستم اومدم، برای یک هفته. برگشت، آخرین نگاه رو کرد و رفت. با رفتنش روی صندلی ولو شدم. - حضورش زیادی سنگینه… لعنتی. صندلی رو آروم چپ و راست تکون دادم. خودمونیم، یه سرسنگینیِ عجیبی داشت. لبخندی زدم که با اومدن فروشنده بعدی متین از یادم رفت. -
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
قهقهه زد. سر به منفی تکون داد. - درسته بهونهام خیلی داره مسخره میشه. پس باید واقعیت رو بگم، این کار رو میکنم چون عاشقت شدم. شوکه خواستم حرفی بزنم، دستش رو بالا اورد. - هیچی ازت نمیخوام، حتی نمیخوام عاشقم بشی. پس فقط دلیلم رو گفتم خودت رو با فکر کردن بهش درگیر نکن. دهنم مثل غار باز شد و خندید. - نفس بکش دختر. دهنم رو بستم. ناباور به جای دیگه خیره شدم گفتم: - اعتراف شوکه کنندهای بود. پرده کالسکه رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم. خیلیها شبیه من لباس پوشیده بودن و داشتن سمت مدرسه خیلی بزرگ میرفتن. تیوان خیره من بود و جواب داد: - برای من هم شوکه کنندهاست. لبخند زدم و پرسیدم: - تو منو راحت میتونی بدست بیاری چون امپراتوری، چرا گفتی فکرش رو نکنم؟ اخم کرد و مچ دستش رو فشار داد. - چون امپراتورم نمیتونم خودخواه باشم و یه دختر نوزده ساله رو عروس خودم کنم. تو جوونی، راه و زندگی طولانی داری، میخوام خودت راه خودت رو انتخاب کنی. ولی اگه روزی تو هم به من دل دادی، بدون هیچ وقت ولت نمیکنم. در قلبم همیشه برای تو بازه چه الان چه هزاران سال دیگه. تو شکمم یه چیزی تکون خورد و بدنم حس عجیبی گرفت. خنده هول کردهای کردم. - ممنون تیوان، این حرفت خیلی برای من ارزش داشت. حرف رو عوض کرد و آروم تو پیشونیم زد: - خوب درس بخون کوچولو. زیر دستش زدم و از کالسکه بیرون زدم. اگه امپراتور نبود می گفتم کوچولو عمته. به من چه عمر انسانها با الهه و خدایان فرق داره. چپ چپ نگاهش کردم و سمت مدرسه که تو آسمون بود به راه افتادم. یه مدرسه بزرگِ آبی و خاکستری با نوارهای سفید. چهارتا برج هم داشت، دو تا چپ، دو تا راست. پسر و دختری سریع گفتن: - سرورم صبر کنید. برگشتم و نگاهشون کردم. امپراتور پیاده شد و دست به سینه گفت: - محافظهات هستن و با تو درس میخونند، چون نمیذارند محافظ اونجوری برای تو بذارم. ابروهام بالا پرید. به دختر و پسر که مات من بودن خیره شدم. دختره که موهای خرمایی و چشمهای قهوهای درشت داشت و عینکی بود گفت: - روشا ماسترا هستم سرورم. پسره هم که شبیه روشا بود ولی عینک نداشت احترام گذاشت و گفت: - نادین ماسترا. خیلیهایی که داشتن رد میشدن برن مدرسه، با دیدن امپراتور با اون تاج و تیپش به هم اطلاع میدادن. جمعیت جمع شد و به امپراتور احترام گذاشتن. امپراتور لبخند محوی به روی همه پاشید. معذب شدم و خجالت کشیدم. همه به من خیره شدن. تنها من بودم که بدنم پر از جواهر بود. موهام رو پشت گوشم زدم. لباسهای مزخرفم جواهرات رو نپوشونده بود. دامنم تا ران پاهام بود و پاهای سفیدم بیرون. پیرهنمم نیم آسینی بود. برای همین جواهرا کامل و ضایع تو چشم میزد. مخصوصا صداشون هم میشنیدم. - اون کیه؟ چقدر جواهرات داره. - ببینش چقدر زیباست! - فکر کنم با امپراتور نسبتی نزدیک داره که امپراتور شخصا همراهش اومده. - آره دیگه من میگم دختر امپراتوره. - برو بابا چی میگی اگه امپراتور بچه داشت همه میفهمیدن. سرخ شدم و گفتم: - من رفتم. امپراتور بلند گفت: - مراقب خودت باش، خودم میام دنبالت. دیگه آب شدم و برگشتم نگاهش کردم. چشمهاش قهقهه میزد. خیلی بدی تیوان! بلند گفت همه بشنون. بند کیف روی دوشم رو محکمتر فشار دادم و دامنم رو سعی کردم درست کنم. قلبم تند تند میزد. روشا کنارم ایستاد و با لبخند پرسید: - معذب نباشید سرورم، مردم باید بدونند شما فرق دارید. تو چشمهای قهوهایش خیره شدم و گفتم: - ولی من فرقی ندارم، مثل بقیهام. به بدن و جواهراتم حتی گوشهای الفی مانندم نگاه کرد و گفت: - فکر نکنم! انگاری تیری وسط پیشونیم خورد. به پاهای سفیدم که دور مچ پاهام و ران پاهام جواهر بود خیره شدم. راست میگفت دیگه من شبیه بقیه نبودم. چیزهای مادی کنار من نابود میشن. بند کیفم رو محکمتر تو مشتم گرفتم و لب زدم: - شاید. سرم رو بالا گرفتم. چیزی برای خجالت نبود، من به خودم افتخار میکنم؛ کسی نمیتونه منو ببینه خب نبینه. با غرور راه رفتم. بابا یاد داده بود، حرف مردم باعث سنگینی شونههام میشه و در آخر میافتم زمین آسیب میبیینم. پس نباید اجازه بدم با حرفهاشون، نگاههاشون، به من آسیب بزنند. اگه من خودم رو دوست نداشته باشم و ضعف نشون بدم، مردم از اون ضعف استفاده میکردن. وارد مدرسه شدم و به نگهبان چشم دوختم. اون هم داشت با دهن باز نگاهم میکرد. بلند شد و احترامی به من گذاشت. با سر و غرور جواب احترامش رو دادم، لبخند زد و خوشحال شد. به مدرسه یا بهتره بگم انجمن خیره شدم. یه انجمن خیلی بزرگ بود، یه محوطه شلوغ داشت که چندنفر داشتن با خنده می دویدن. بعضیها بحثشون داغ بود و داشتن ماجرای چیزی رو تعریف میکردن. استرسم داشت بر میگشت ولی نگذاشتم به من استرس غلبه کنه. صدایی بلند، محکم و با غرور گفت: - الهه نور، سایوراسانترو به انجمن فانوسآبی خوش اومدید. سرم شوکه سمت صدا چرخید. نور خورشید به چشمم زد و چشم تنگ کردم. نادین کتابی بالا سرم گرفت و چشم تو چشم یه مرد چشم مشکی شدم. آروم و با وقار جواب دادم: - ممنونم از شما! نزدیک تر شد و از سر تا پاهام رو با ولع نگاه کرد. - ستارگان آسمان کنار شما نوری ندارند! نگاه گرفتم و به کنارش دوختم یه زن بود که گوشه لبش چین داشت. مرد وقتی خوب منو با نگاهش خورد گفت: - بنده مدیر این مدرسه کیهان کریثامن هستم. به زن کنارش اشاره کرد و ادامه داد: - معاون من... زن با خشکی جواب داد: - میتونی خانم آثام صدام بزنی. سر تکون دادم. جناب کریثامن با اخم به روشا و نادین گفت: - مراقب الهه نور باشید. با احساس کوچیکترین خطر دکمه خطر رو بزنید تا سربازهای امپراتور بیان. نادین محکم گفت: - بله متوجه هستم. مدیر رو به من لبخند زد. - بفرمایید الهه نور، سر و پا نگهتون نمیدارم. سوالی بود از روشا و نادین بپرسید. تشکر کردم و باشه گفتم. همراه روشا و نادین از کنارشون رد شدیم و روشا غرید: - چقدر از مدیر انجمن متنفرم مردک روباه صفت. نادین تذکر داد: - روشا. روشا با غرش گفت: - چیه روشا؟ مگه دروغ میگم؟ بذار سایورا هم از الان باهاش آشنا بشه گولش رو نخوره. سر تکون دادم. - اتفاقا من هم از نگاهش خوشم نیومد. روشا دست زد و به نادین گفت: - بفرما دیدی، سایورا هم حس کرد، بدون این که من حرف بزنم. نادین سرش رو فشار داد و جوری که من بشنوم زمزمه کرد: - به خواهرم رو نده وگرنه از تمام کسایی که بدش میاد تا آخر تدریس گله و شکایت میکنه. لبم رو گاز گرفتم نخندم و سر تکون دادم. پرسیدم: - شما هم نوزده سالتونه؟ روشا شکلاتی در اورد سمت من گرفت و گفت: - آره ولی آموزش دیده هستیم. شکلات رو که یه چیز توپی صورتی بود رو گرفتم. آموزش دیده چی؟! نادین انگار سوال تو صورتم رو فهمید. خش دار گفت: - از ده سالگی، چون پدرمون شکارچیه آموزش دیدیم شکار کنیم. از شونزده سالگی هم کارت شکارچیان رو گرفتیم. رسمی شروع به کار کردیم. شکلات رو ناباور تو دهنم گذاشتم. شیرینی توت فرنگیش تو دهنم پیچید و شگفت زده گفتم: - چه خوب! وارد انجمن شدیم که با نه کلاس و یه سالن بزرگ رو به رو شدم. یه پله رو به روی ما بود که طبقه بالا میرفت. همه نگاهها روی من بود، زیر گوش پچ پچ کردنها حالم رو بد میکرد. نادین دست تو جیب کرد و با اخم گفت: - طبقه دوم، شماره هفده کلاس ما هستش. تعداد اعضای کلاس بیست نفره. کلا مدیر این جا تو هر کلاس فقط بیست نفر رو قرار میده؛ ده نفر دختر، ده نفر پسر، تو کلاس فقط ده تا صندلی هست که جفت جفت میشینیم. دهنم باز موند. چقدر قانونمند، متعجب پله ها رو بالا رفتیم. صداها تو سالن خیلی کمتر از حیاط بود. به طبقه بالا که رسیدیم مثل پایین بود. با تفاوت پنجرههای بزرگِ تراس و بالکن دار. بعضی بالکنها نرده نداشت ولی در داشت. یه حس مرموزی از این انجمن میگرفتم.- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
سلام؛ عزیزم ✍🏻✨
چون هر دو رمانم رو نقد کردی و واقعاً خوشحالم کردی، گفتم من هم رمانت رو نقد کنم؛ البته اگر قابل بدونی ❤️🌹
رمان رو تا پارت یازده کامل خوندم و فضای کلی، مسیر شخصیت فروغ و ایدهی اصلی کار برام قابل درک و قابل ارتباط بود. بهنظرم داستان پایهی خوبی داره، اما در وضعیت فعلی چند ایراد مشخص هست که باعث میشه بعضی بخشها اون اثرگذاریای که میتونن داشته باشن رو از دست بدن:
1️⃣ تکرار حالت ذهنی فروغ
فروغ توی بخشهای مختلف مدام توی یک چرخهی فکری مشابه میچرخه (خاطره، تحلیل، حس پوچی یا فشار). مسئله وجود این حسها نیست، بلکه اینه که واکنش ذهنیاش نسبت به موقعیتهای مختلف تفاوت زیادی نمیکنه و بعضی قسمتها بیشتر تکرار همون حالته.
2️⃣ توضیح زیاد بهجای تجربهی صحنه
تو صحنههای مهم، مخصوصاً تنهاییها و بخشهای مربوط به بازی، تحلیل ذهنی خیلی زود و مفصل میاد وسط و خود موقعیت فرصت اثرگذاری کامل پیدا نمیکنه. این باعث میشه تنش بعضی صحنهها زود خالی بشه.
3️⃣ یکنواختی لحن احساسی
لحن روایت تا اینجای کار تقریباً توی همهی موقعیتها یه وزن احساسی داره؛ چه لحظههای معمولی، چه بحرانها. این یکنواختی باعث میشه بعضی صحنههای مهم اون ضربهای که انتظار میره رو نزنن.
4️⃣ توضیح اضافه برای نمادها
نمادها (مثل پرتقال کال، آینهها، شمعها و بازی) ذاتاً گویا هستن، اما بعضی جاها بیش از حد توضیح داده یا تکرار میشن و این فرصت کشف رو از خواننده میگیره.
5️⃣ دیالوگهایی که زود قطع میشن
چند تا دیالوگ، مخصوصاً با مادر، سریع به ذهن فروغ برمیگرده و نیمهکاره میمونه. وقتی این الگو تکرار میشه، تأثیر گفتوگوها کمتر میشه.
6️⃣ ریتم کلی روایت تا این پارتها
در بعضی بخشها، مخصوصاً قبل از اتفاقهای مهم، تکرار ذهنی بیشتر از نیاز شده و ریتم رو کند کرده. با جمعوجورتر شدن این بخشها، ضرباهنگ داستان میتونه طبیعیتر بشه، بدون اینکه مسیر یا معنا تغییر کنه.
7️⃣ بخشهایی که خوب دراومدن
مسیر شخصیت فروغ، فضای نمادین داستان، هستهی مفهومی انتخاب و احساس، و کلیت فضا تا اینجا خوب نشسته. ایرادها بیشتر به حجم و شیوهی بیان برمیگرده، نه به خود خط داستانی.
عالی بودی ❤️
-
سلام قشنگم، خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی و رمان رو خوندی

قطعاً خوندن و نقد شدن برای من ارزشمنده ولی دوست دارم چند تا نکته رو واست شفاف کنم، نه برای رد نقدت، بلکه برای توضیح انتخابام.اول درباره تکرار حالت ذهنی فروغ:
این تکرار رو اگاهانه نوشتم، نه اتفاقی. فروغ کاملا عمدی توی یه چرخه ذهنی گیر کرده؛ دقیقاً مثل آدمی که مشکل روانی یا بحران هویتی پیدا کرده. اگر واکنش فروغو توی این صنه ها متنوع و هیجانی نوشته بودم، از نظر من با منطق شخصیتش نمی خوند. این ایستایی قرار بوده حس خفگی و گیر افتادن رو منتقل کنه، نه تنوع عزیزدلم.دوم، در مورد توضیح به جای تجربه.
سبک و ژانر این رمان بیشتر ذهن محوره تا صحنه محور. خودِ فکر کردن، تحلیل کردن و گم شدن توی ذهن فروغ، تجربه اصلی داستانه. بازی، شمعها و آینهها بیشتر بهانه ان برای ورود به ذهن شخصیت، نه اینکه خودشون محور اصلی هیجان باشن. یعنی بطور کامل به تک تک صحنه ها، نماد ها حتی رنگ نور محیط و میزان تاریکی و روشن بودنش فکر شده و هر چیزی توی رمن یه معنی و مهفموم خاص داره و تنها ابزار نویسنده برای توضیحش ذهن کاراکتر اصلی ای هست که راوی داره از اون زاویه دید داستانو روایت میکنه، یعنی زبان فکر کاراکتر، محور اصلیه این رمانه.درباره یکنواختی لحن احساسی هم،
این دقیقاً بخشی از شخصیت فروغه. فروغ کسیه که سال ها احساساتش رو سرکوب کرده، پس طبیعیه حتی توی بحران هم فوران احساسی نداشته باشه. من عمداً نخواستم لحن جاهای مختلف خیلی بالا و پایین بشه، چون میخواستم این خونسردیِ تلخ حفظ بشه. هم در مقابل مادر، هم صحته های دیگه.در مورد نمادها،
می دونم بعضی جاها مستقیم توضیح دادمشون، اما انتخابم این بوده که نمادهای توی رمن فقط تزئینی نباشن. دوست داشتم مسیر فکری داستان مشخص باشه و برداشت فلسفی مثلا معنی رنگ ها یا نماد روی کارت ها رو نذارم به عهده هوش فلسفی مخاطب. این بیشتر انتخاب سبکه تا ضعف. چون 90 درصد افرادعام در حالت کلی نمیدونن فلان نماد در مصر باستان معنی چی داره یا مثال کدوم رنگ بیشتر توصیف کدوم بخش احساسی و شخصیته.دیالوگ های نیمهکاره، مخصوصاً با مادر بالاتر گفتم اما طبق روند نقدت بازم اینجا میگم، این مورد دقیقا از ناتمام بودن رابطه میاد. فروغ بلد نیست گفت وگو رو کامل کنه، فرار میکنه، قطع میکنه، میره توی ذهن خودش. این الگو اگر تکرار شده، عمدیه. برای شخصیت سازی فروغ و در ادامه تعغیرات، برای بیان تاثیر انتخاب هایی که توی بازی انجام میشه، روی شخصیت و هویت کلی فروغ.
و در نهایت ریتم.
کند شدن بعضی جاها قرار بود حس فرسایش و درجا زدن رو منتقل کنه، نه اینکه مثلا قلم من گیر کرده! این داستان قرار نبوده تند بره جلو؛ قرار بوده خواننده هم بعضی جاها مکث کنه و سنگینی فکر رو حس کنه.در کل، نقدت محترمه و قابل فکره، ولی بیشتر به تفاوت سلیقه روایی برمی گرده تا ایراد اساسی. پرتقال کال عمدا درون گرا، فلسفی و کند نوشته شده و دقیقاً همون مسیری رو میره که براش طراحی شده.
بازم ممنون از توجهت عشقم

نقد شنیدن رو دوست دارم، ولی پای انتخاب هام هم هستم ❤️ -
-
-
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
*** آشینا غمگین به قلب سایورا تو مشتم نگاه کردم. از قلب من خوشش نیومده بود؟ از قدرتهام چی؟ من تماما الان درونش هستم. هسته من، خود من الان درونش هستیم. دیگه زندگی نامیرا و جاودانه داره، یعنی خوشحال نیست؟ همه التماسم میکردم تا هستهام رو تو قلبشون بذارم. قدرتمند، نامیرا و جاودانهی ابدی بشن. چرا سایورا مثل بقیه خوشحال نشد. اون که حتی حافظهامم دیده بود. بهتر با قدرتهای من آشنا بود. قطره اشکم روی قلبش که از تپش افتاده بود، چکید. بعد از سه میلیارد سال بالاخره یه نفر اشک منو در اورد. کسی که الان بدون حس و فکر روی تخت نشسته. نه خوشحالی نه حتی عصبی، هیچ واکنشی نشون نمیده و من رو گیج و غمگین میکنه. *** سایورا تریستان آروم صدام کرد: - ملکه من باید بری انجمن. بلند شدم. لباس فرمم رو جلوی تریستان عوض کردم. کفشهای اسپرت سفیدمم پوشیدم. کولهام رو برداشتم، بدون حرف به دکمه پیرهنش خیره شدم. کلافه نزدیکم شد. تریستان هیچ وقت کلافه بودنش معلوم نبود، چرا حالا معلومه؟ صورتم رو تو دست گرفت و لب زد: - ملکه من، این جوری نباش مثل همیشه شاد و سر زنده باش. تو چشمهاش خالی از هر حسی چشم دوختم. به قلبم اشاره کردم. - احساس تو گوشته نه تو سنگ. تکون سختی برداشت و یه قدم عقب رفت. - ولی فقط قلبت از سنگ شده خودت هنوز زنده هستی سرورم. از کنارش گذشتم و حرفمم زدم. - مثل این میمونه جا استخونت پنبه بذارند میتونی صاف بایستی؟ نموندم واکنشش رو ببینم. از غار که نورش رو از دست داده بود و صدای گریه آشینا تو سرم میپیچید بیرون اومدم. امپراتور دم غار بود. با دیدنم لبخند کوچیک زد. - بریم؟ سر تکون دادم. سمت کالسکهای تو آسمون رفتم که یه پرنده سرخ داشت حملش میکرد. محافظ خواست در کالسکه رو باز کنه، اما خود امپراتور شخصا برای من در رو باز کرد. وارد کالسکه شدم و نشستم. امپراتور هم کنارم نشست و اشاره کرد به محافظش تا بریم. پرنده به حرکت در اومد. امپراتور تیوان دست منو که انگشتر توش بود رو گرفت، لب زد: - بهتره من این بار تکونی به خودم بدم. درسته؟ فقط نگاهش کردم. هیچ منظور از حرفش رو نمیفهمیدم. دست منو دست لبهاش برد. لبهای گرمش روی دستهای سردم نشست و زمزمه کرد: - من اون انگشتر رو دادم، من باعث شدم این اتفاق بیفته پس من هم باید احساساتت رو برگردنم حتی شده با از دستدادن تکهای از خودم. عمیقتر دستم رو بوسید. حس گرما از سر انگشتهام تا مغز استخونم نفوذ کرد. قلبم با صدا و خیلی ملودی وار تو گوشم پیچید. انگار زنگولههای مقدس تو گوشم نت میزد! نفس شوکهای کشیدم و به صورت تیوان خیره شدم. سرخ شدم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم. - چکار کردی؟ خندید و گونهام رو کشید. - به قلب سنگیت روح دادم. گیج دست روی قلبم گذاشتم. بدن سردم رو با نبضش داشت گرم میکرد و حالم خیلی خوب بود. انگار دوباره به زندگی برگشتم. لبخند زدم و گفتم: - ممنون، چرا انقدر کمکم میکنی؟ یعنی همش برای این که نتونستی شمشیرم باشی؟- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
ماشین رو اونور خیابون، روبهروی فروشگاه پارک کردم و پیاده شدم. برف روی کاپشن بادیِ مشکیم نشست. رکسانا داد زد: - زود بیا، الان مریضتر میشی. نالان سمتش رفتم. موهای بور و چشمهای قهوهایِ روشنش تو این هوای سفید، بیشتر به چشم میاومد. کلاه رو بیشتر روی صورتم کشیدم و شالگردنم رو تا روی بینیم بالا آوردم. نفسهای گرمم تو شالگردن میپیچید. اومد بغلم کنه. عقب رفتم. - هی. خندید و پرید بغلم کرد. - عـــشقم. بوی عطر شیرینیش مشامم رو پر کرد. خنده بیحوصلهای کردم. - یالا دیگه، کلید رو بده و برو. شال گردنم رو پایین داد و گوشه لبم رو بوسید. بیبرگشت خوابوندم تو سرش. - احمق، مریضم. شال گردنم رو بالا داد. - باشه، هرچی از دوست تو برسه برای من خوبه. چپچپ نگاهش کردم و هولش دادم. وارد فروشگاه شدم و یک راست پشت میز نشستم. رکسانا با لبخند نگاهم کرد و گفت: - با اون دستگاه سریال و قیمت... خسته نالیدم: - میدونم. خندید و دسته کلیدی سمت من گرفت. - سعی میکنم زودتر بیام، نمیذارم به یک هفته بکشه. نمیخواستم حال تنها دوستم، که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم، خراب بشه. با همه بدن دردم، کشیدمش و روی پاهام نشوندمش. - دختر، با این تیپ و ظاهر اومدی جلو من لوندی؟ قهقهه زد و محکم بغلم کرد. - برای عشقم خوشگل کردم. لبخند زدم و تو چشمهاش خیره شدم. - برو خوش باش رکسانا، بخاطر من خرابش نکن. نگرانی تو چشمهاش میگفت زود میخواد برگرده. در فروشگاه باز شد. روکسانا از روی پاهای من بلند شد و گفت: - بفرمایید، کمکی از من بر میاد؟ مردی چهل ساله نیم نگاهی به من انداخت. بعد به رکسانا نگاه کرد؛ بیحرف رفت... چند وسیله تو پاکت گذاشت روی پیشخوان قرار داد. من هم دونهدونه ثبت کردم، مبلغ رو گفتم. حساب کرد و از فروشگاه خارج شد. رکسانا دست به سینه گفت: - همیشه میاد این جوریه، یه دور همه جا رو نگاه میکنه، خرید میکنه، میره. سرم رو روی میز گذاشتم. - بسلامتی، چکارش کنم. ایشی کرد. - ضدحال. دستم رو تکون دادم. - پیشپیش، برو دیگه. جا من هم حال کن. به داییت هم از طرف من تبریک بگو. خندید و اومد محکمتر بوسیدم. چنان هواری زدم که مثل چی فرار کرد و رفت. گلوم از فریاد خارش گرفت. سرفههای شدید افتاد به جونم و گلومم سوخت. - کثافت... با خستگی، یکی یکی فروشندهها رو راه انداختم. بعضیها هم خبر رکسانا رو میگرفتن. بعضیها هم انقدر چونه میزدن که دلم میخواست بیرونشون کنم. ناهارمم فقط یه کیک و آبمیوه خوردم. این درِ لعنتی هی باز میشد و لرز میافتاد به جونم. روی گوشیم پیام اومد. خسته نگاه کردم. «به اطلاع میرساند با توجه به بارش سنگین برف و شرایط نامساعد جوی، کلیه کلاسها و فعالیتهای آموزشی فردا نیز تعطیل خواهد بود. از دانشجویان تقاضا میشود از تردد غیرضروری خودداری کنند.» -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
*** قسمت سوم« فروشگاه» دیروز بخاطر بارون سرما خورده بودم؛ انگار ماشین از روی بدنم رد شده بود و همهی استخوونهام درد میکرد. خسته به مامان نگاه کردم. - دانژه بیا این قرص رو بخور، بعد برو. بیحال قرص رو گرفتم و خوردم. مامان نگران نگاهم کرد: - به رکسانا پیام بده حالت بده، بگو نمیتونی بری فروشگاه. به دیوار تکیه دادم و با صدای گرفته گفتم: - مامان، قول دادم. عروسی داییشه، ذوق داشت. مامان هوفی کشید. - آخه... دستم رو تکون دادم. - شما ناهار بخورید، من بعد از مغازه میرم دانشگاه، فعلاً. به سختی حرکت کردم و از خونه بیرون اومدم. همهجا پر از برف بود. بخار از دهنم خارج شد. سوار پژو۳۰۸ سفیدم شدم. نگهبان در رو باز کرد. گاز دادم و از خونه بیرون زدم. برفپاککن رو زدم؛ دیدم داشت کور میشد. گوشیم زنگ خورد. عطسهی بلندی کردم و بینیم رو چلوندم. - بله؟ صدای رکسانا تو ماشین پیچید. - دانی کجایی؟ - دارم میام. -دانی خودتی؟ نالیدم: - نه، مادرمه. - دانی واقعاً مریض شدی؟ به برفها که همهچی رو پوشونده بودن خیره شدم. جوری برف میاومد، سخت میشد جایی رو ببینی! هی هم بخار روی شیشه میبست. - آره… زیر بارون موندم؛ الان وضعم اینه. عذاب وجدان گرفتش. - دانی برو خونه استراحت کن، به داییم میگم نمیتونم بیام، درک میکنه. - خفه شو. خودمم از لحنم جا خوردم؛ مریض بودم و اعصابم لِه. بعد از مکثی گفت: - نمیخواستم عصبیت کنم دانی، فقط نمیخوام تو مریضی… بیحوصله جواب دادم: - باشه، فهمیدم. دو دقیقه دیگه اونجام. گوشی رو قطع کردم. سرعتم رو بالا بردم. ماشین روی برف سر میخورد و ترمز گرفتن سخت بود. بینیم به خارش افتاد. تو سرم انگار چیزی با درد تکون میخورد. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
کلاسم عصر طولانیتر بود. تا وارد دانشگاه شدم. نگهبانی جلوم رو گرفت: - مگه پیام رو ندیدی؟ از سرما لرزیدم. بارون بیرحمتر خیسم کرد بود. - گوشیم رو جا گذاشتم. اخمکرد و چتر رو نزدیک سرم آورد. گفت: - بهدلیل وضعیت هوایی، تعطیل شده. تو خودم مچاله شدم. - گوشیم همراهم نیست… میشه شما اوبر بگیرید؟ هنوز گوشیش رو درنیاورده بود که بوق بلندی زده شد. برگشتم؛ انگار دنیا رو گذاشته بودن تو دستهام. تمام تنم گرم شد و داد زدم: - دکتر. روبه نگهبانی شاد گفتم: - ممنون، خود بابام اومد. دویدم و با عجله در ماشین رو باز کردم و نشستم. نگاهم کرد. - دانژه! حسابی خیسی. لرزون خودم رو به گرمای ماشین چسبوندم. - سرده، دکتر. کاپشنش رو درآورد. - زودباش، بافتت رو در بیار تا مریض نشدی. بیتردید بافتم رو درآوردم. تاپم خیس بود. کاپشنش رو حائل کرد. - دربیار. بینیم رو بالا کشیدم. تاپم رو درآوردم و سریع کاپشن دکتر رو پوشیدم. تو خودم مچاله شدم. دما رو بیشتر کرد. ماشین رو به حرکت درآورد. - لیا گفت گوشیت رو نبردی. تا الان مطب بودم. وقتی فهمیدم... نفهمیدم چطور رانندگی کردم. دست روی موهای خیسم کشید. دستش رو گرفتم و روی صورتم گذاشتم. - داشتم اوبر میگرفتم، دکتر. لپم رو کشید. - باید من نباشم بذارم اوبر بگیری؟ من بودم نگذاشتم ماشینت رو ببری. میخواستم امروز خودم ببرمت و بیارمت. دلخور زیر دستش زدم. میدونه از کشیدن لپ خوشم نمیاد، ولی کار خودش رو میکنه. لبخند زد. حس شادی کنارش داشتم. با اینکه نمیتونم «پدر» صداش بزنم، از پدر هم کمتر نمیبینمش. چشمهام رو با آرامش بستم. ... با تکونهای آرومی چشمهام رو باز کردم. تو بغل دکتر بودم و داشت منو میبرد تو خونه. خواستم خودم رو به خواب بزنم. اما شکمم منو لو داد. دکتر خندید. - شکمت چقدر عصبیه! از تو بغلش بیرون اومدم. بدنم کوفته و سنگین شده بود. - تا الان چیزی نخورم، گشنمه. دست تو جیبش کرد. - میرم لباسم رو عوض کنم. تو هم بعد عوض کردن، یه چیزی بخور. - باشه. مامان از پلهها پایین اومد. دستم رو بالا اوردم. - سلام مامان. لبخند زد: - سلام قشنگم. عطسه کردم و کسل، تو اتاقم رفتم. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
در کافه رو با سرعت باز کردم. همون لحظه هم میلا رو تو کافه دیدم. - وای وای، دانژه جونم اومدی. هرکی تو کافه بود، بخاطر صدای بلندِ میلا به من نگاه کرد. معذب شدم. لبخند خامی زدم. میلا سمت من دوید. دستم رو که خشک شده بودم کشید و سمت میزش برد. مات لب زدم: - میلا! شاد چشمهاش درخشید. - آنتوان، دوستم دانژه همونی که تعریفش میکردم. آنتوان بلند شد. چشمهای خمارش بجای صورتم روی بدنم میگشت. دستش رو دراز کرد. - خوشبختم دانژهجون. از نگاهش حس ناامنی کردم. به دستهاش که سه انگشتر داشت خیره شدم. دستم رو خسته از تحلیل و قضاوت بالا اوردم. خودش فاصله دستهامون رو پر کرد محکم گرفت. انگشت شستش رو روی دستم نوازشوار کشید؛ حسم بدتر شد. - آنتوان هستم. لبخند اجباری زدم. سریع دستم رو در اوردم و روی صندلی نشستم. - خوشبختم آنتوان. میلا بازوم رو بغل کرد و پچ زد: - چطوره؟ میبینی چقدر خوشگله؟ به آنتوان نگاه کردم. چشمهای خمار داشت با تتوهای عجیب. زبونی روی لبم کشیدم. نگاهش روی لبهام مکث کرد؛ از درون لرزیدم. دستم رو پاهام سفت شد و بلند گفتم: - اسپرسو لطفاً. به میز خیره شدم و میلان گفت: - دانژه لباست نم داره. تایید کردم. - زیر بارون بودم. آنتوان پاهاش رو بازتر کرد و خمار نگاهم کرد. پرسید: - دو نفره؟ معلومه لذت بردی. اخم کردم. - بستگی داره لذت رو چی ببینید. قهقهه زد. میلا برای خنده آنتوان ضعف کرد. دست هم دیگه رو گرفتن. آنتوان خیره به من دست میلا رو بوسید. نگاه گرفتم که اسپرسو جلوی من قرار گرفت. به دختری که اورده بود لبخند زدم. - تشکر. - نوش جان. فنجون سفید رو تو دستهای سردم قاب کردم. جلو بینیم بردم و بخارش رو به جون خریدم. نفس عمیق کشیدم و از بوش حس گرما کردم. جرعهای خوردم. با این که لبم رو سوزوند؛ اما نمیتونستم بیخیالش بشم. صدای آنتوان تمام لذت منو پروند. - خوردنت وسوسه کنندهست. جاخوردم. حرفش دوپهلو بود. میلا خندید. - دانژه همیشه اول بخار، دوم عطر، سوم نوشیدنیش رو میخوره. من هم عاشق خوردنش هستم. انگار از دنیا غافل میشه. آنتوان دستش رو روی میز گذاشت. لبه فنجون رو لمس کرد. - حق داری عزیزم، همچین حسی کم پیدا میشه. جرعهای دیگه نوشیدنی گرمم خوردم. چند جرعهی دیگه تو فنجون مونده بود، اما نمیخواستم بیشتر بمونم. بلند شدم و گفتم: - میلا تو کلاس میبینمت. آقای آنتوان، خداحافظ شما. اسپرسو هم حساب نکردم؛ به گردن آنتوان انداختم. از کافه کلافه بیرون اومدم. بادِ سرد از بافتِ نمدارم نفوذ کرد و لرزیدم. بارون شلاقی میبارید. بدو بدو سمت دانشکاه رفتم. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
تردید رو کنار گذاشتم و فوراً سوار شدم. بوی خوشِ عطر، قاطی با سیگار و گرمای ماشین، حسم رو آروم کرد. آمین شگفتزده چرخید. با لبخند گفت: - فکر نمیکردم بتونم دوباره ببینمت. لبخند سرسنگین زدم. متین از تو آینه نگاهم کرد. قلبم یه حس عجیبی توش پیچید. با لهجهای جذاب پرسید: - آمین، میشناسیش؟ آمین آبمیوهای سمتم گرفت. - زیاد نه... یک بار دیدمش. ممنون بودم نگفت من بهش خون داده بودم. تو ماشین سکوت سنگینی پیچید. فقط گاهی نگاههای معذبکننده رد و بدل میشد. بافتم رو تو مشتم فشردم. متین فرمون رو به راست پیچوند و پرسید: - مسیرت کجاست؟ گلو صاف کردم و خشدار جواب دادم: - کنار کافه، نزدیک دانشگاه پیاده میشم. آمین کنجکاو و پرصدا گفت: - دانشجویی؟ گونههام گُر گرفت. با ناخنم بازی کردم. سرم رو بالا اوردم که جواب بدم. توی آینه، چشمهای متین همه ذهنم رو پر کرد. قلبم تپشِ محکم و غریبی گرفت. این بار متین نگاهش رو دزدید. هول کردم؛ اما نگذاشتم تو لحنم و صورتم معلوم بشه. جواب دادم: - بله دانشجو هستم. آمین کاملا سمت من چرخید. - رشتهات چیه؟ پسر بانمکی بود؛ چشمهای قهوهای تیره و موهای خرمایی. لبهام رو به هم فشردم. کمرم رو صاف کردم گفتم: - روانشناسی. دستش رو فوراً دراز کرد. - آمین مشتاقی هستم. به دستهای بزرگش خیره شدم. آروم دستم رو بالا آوردم و تو دستش گذاشتم؛ گرم و صمیمی بود. - دانژه اوبرون. نگاهش با این که خیره صورتم بود، اصلا اذیت کننده نبود. لبخندش پررنگتر شد. - ایشون هم برادر بزرگه من، متین هستش از آشناییت خوشوقتم. دستم رو با یه فشار کوتاه ول کرد. پرسید: - میتونم دانژه صدات کنم؟ نگاهم ناخداگاه به آینه خورد. انگار منتظر واکنشی از متین بودم. آروم گفتم: - میتونی. از تو داشبورد کارتی در اورد. - دانژه، این پایین... دومی، شمارهی برادرمه. من فعلاً بخاطر جریانی خط ندارم. گیج پرسیدم: - شماره، برای چی؟ آمین تو پیشونی خودش زد. - شرمنده، خیلی دارم جلو پیش میرم. لطفاً منظورم رو اشتباه نگیر. متین ماشین رو گوشهای پارک کرد. تیز گفت: - برادرم اهل مخ زدن نیست. اصلاً بلد هم نیست. دهنم باز موند! آمین با خنده تو بازوی متین زد. - متین، من بلدم فقط نمیخوام. آمین رو به من ادامه داد: - نمیخوام مخ بزنم، میخوام بیشتر آشنا بشم. مطمئنم دختری به زیبایی تو کسی رو داره. بافتم رو تکون دادم؛ خیسِ بارون بود و پوستمو میخاروند. نگاهش پاک بود، بیمنظور؛ همونقدر که آدم از کسی انتظار داره که فقط دنبال جبران یه دِینه، نه بیشتر. کارت سیاه با نوشتههای طلایی رو گرفتم. ابروهای متین بالا پرید. خون سر گونههام دوید. چرا این جوری نگاه کرد. فکر میکنه الان دختر سبکسری هستم. حالم یه جوری شد. کاش کارت رو نمیگرفتم. فوراً از ماشین پیاده شدم. - ممنون منو رسوندید. در ماشین رو بستم و خواستم برم. صدای آمین رو از پشت سرم شنیدم. - منتظر زنگت میمونم دانژه. نچرخیدم، فقط دویدم. از چی فرار میکردم رو نمیدونستم؛ فقط دویدم. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
دو ساعت بعد، کلاس تمام شد. خسته بلند شدم، کشوقوس اومدم. میلا دفترش رو تو کیفش گذاشت و پرسید: - میخوام با آنتوان برم کافه میای؟ اخم کردم. آنتوان کیه؟ گیج نگاهش کردم. خندید و سرش رو رقصوار تکون داد. - بویفرند جدیدم بیب. ابروهام بالا پرید. مامانم هیچوقت با میلا کنار نیومده بود. دکتر همیشه به مادرم میگفت: « لیا، دخترم میدونه کی بده و کی خوب؛ بذار خودش فرق خوب و بد رو بفهمه.» لبهام رو به هم فشار دادم و گفتم: - مبارک باشه؛ من کتابخونه کار دارم. خواست اخم کنه، روی شونهاش زدم. - خوش بگذره. یه بوس و چشمک هوایی فرستادم و با سرعت دویدم. جوری دویدم که حتی فکرِ دنبالمکردن هم بهش نرسه. نفسزنان ایستادم و زانوم رو فشار دادم. ـ آخ… پیچوندن چقدر سخته. با بارش قطرههای ریز بارون، سرم رو بالا گرفتم. ـ شوخی میکنی؟ به اطراف نگاه کردم. خیابون خلوت بود. راستی؟! من الان کجام؟ اینجا ناآشنا بود. آروم تو خیابون قدم زدم. سریع دست بردم گوشیم رو بردارم که… خالی بود. ناخون انگشتم رو به دندون گرفتم. قلبم بیاختیار تندتر شد. کاش یکی بود میپرسیدم اینجا کجاست؟ اصلاً چطور اینقدر دویدم که حالا نمیدونم کجام؟ بزاقم رو سخت قورت دادم. قدمهام رو تند کردم. تندتر… کمکم به دویدن افتادم. بارون از نمنم گذشته بود. لباسهام به تنم چسبیده بود. ماشینی با سرعت جلوم پیچید. جیغ کشیدم و دستم رو بالا آوردم. صدای ترمز، گوشم رو پر کرد. بدنهی ماشین به پیرهنم خورد. پاهام سست شد و افتادم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. زنِ پشت فرمون، مست و ترسیده بود. یکهو دندهعقب گرفت و فرار کرد. لرزون و خفه نالیدم: - لعنت بهت… حتی نتونستم بلند بشم، زانوهام میلرزید. به هر سختیای بود، با کمک زمین خودم رو بالا کیشدم. آروم، زیر بارون قدم زدم. فکم از سرما میلرزید. آخرش به خیابون آشنا رسیدم. لبخند لرزون زدم که ماشینی دو بوق زد. سرم رو بالا اوردم. شیشهها دودی بود. عقب رفتم که در ماشین باز شد. پسری که بهش خون دادم با رنگ پریده گفت: - بیا سوار شو. بازوم رو با تردید فشار دادم. شیشه ماشین پایین اومد. چشمهای سیاه و نافذ متین خیرهم شد. - عجله کن دختر، وسط خیابونم. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
از وقتی بابام زنده بود از دکتر میترسیدم. مهربون بود اما ترسناک عصبی میشد. رگ پیشونیش برجسته میشد و وقتی داد میزد، حتی رگ گردنش هم باد میکرد. به دستهای لرزونم خیره شدم. الان تازه فهمیدم واقعاً کسلم؛ بدنم سنگینه، اما نه اونقدر که نتونم راه برم یا غش کنم. صدای دورگهاش تو ماشین پیچید. - کلاس امروزت چند ساعته؟ سریع جواب دادم. - دو... دو ساعت دارم نُه تا یازده؛ عصر هم چهارده تا هجده. به چپ پیچید و گفت: - میای خونه؟ با ناخن کوتاهم بازی کردم. - نه، میخوام برم کافه، بعد کنار دوستهام. نفسش رو رها کرد و گفت: - باشه، ساعت هجده میام دنبالت. خوشحال شدم و دستگیره رو تو مشتم فشار دادم. دم دانشگاه ایستاد و به بیرون زل زد. فوراً سمتش خم شدم و گونهی خنکش رو بوسیدم. - اینقدر عصبی نباش دکترجون. خندید. دست دورم انداخت پیشونیم رو با صدا بوسید. قلبم گرم شد و با لبخند کیفم رو برداشتم. از ماشین پیاده شدم و سمت دانشگاه رفتم. دکتر دو تا بوق زد. برگشتم و دست تکون دادم. تا وارد دانشگاه شدم، خودش هم رفت. خواستم برم توی کلاس، میلا از پشت به کمرم زد. - بَه... دانیخانم بالاخره تشریف فرما شد. دوست نداشتم راجع تصادف مادرم بگم؛ به زمین زل زدم و گفتم: - مشکلی برام پیش اومد. چه کارا میکنی؟ عمیق نگاهم کرد. - چه مشکلی؟ کیفم رو بیهدف تنظیم کردم و اخم کردم. - خانوادگیه. - با پدر و مادرت مشکل پیدا کردی؟ شوکه شدم. - چی میگی میلا؟ نه، اصلاً اینطور نیست. نفس راحت کشید. - پس چی شده؟ با لبخند کجی، ضربهی کوچیکی به شکمش زدم. - با گفتنش راحت نیستم. یادت رفت استاد چی گفت؟ «بیماری که به شما مراجعه میکنه، با فشارِ کلمات اون رو به حرف نیارید؛ باعث انکار و دفاع ذهنی میشه.» پشت چشم نازک کرد. - میخوای بگی، تو رو تحت فشار گذاشتم؟! وارد سالن شلوغ شدم. روی صندلیهای پلهای نشستم و کیفم رو روی پاهام تنظیم کردم. با خنده جواب دادم: - یهجورایی. دهنش باز موند. - خیلی بیشعوری دانی. لبخند محو زدم. رشته روانشناسی رو با کمک دکتر انتخاب کردم. علاقه خاصی به موسیقی دارم. دکترِ باهوش، منو کلاس موسیقی فرستاد و گفت: «دانژه، من و مادرت میخوایم تو روانشناس بشی.» همینجور که ما علایق تو رو دنبال میکنیم تو هم دنبال کن. با اومدن استاد پیر رشته افکارم پاره شد. مردی حدوداً پنجاهساله با عینک باریک. بدون مقدمه لپتاپش رو باز کرد. - Bonjour. Cours magistral de psychologie générale. نور پروژکتور افتاد روی پرده. اسلاید اول فقط یک کلمه داشت: Identité دفتر خطدارم رو درآوردم. زیر لب کلمه رو زمزمه کردم. استاد با جدیت گفت: - اسلایدها روی سامانهست. برای امتحان، جزوهی خودتون مهمتر از هر کتابیه. دو منبع مرجع هم معرفی میکنم، ولی حفظ کردن کتاب فایده نداره؛ باید بفهمید. چند نفر غر زدند. یکی پرسید: - استاد، کتاب اصلی کدومه؟ استاد با لبخند کمرنگی گفت: - روانشناسی کتابِ واحد نداره. فکر کنید، نه اینکه فقط بخونید. متفکر لب زدم: - هویت؛ چیزی که ثابت نیست. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
صورتم رو بالا گرفت و اشکهام رو پاک کرد. - امروز من میبرمت دانشگاه. دستی رو بینیم کشیدم. - نمیخوام برم. بلندم کرد. - اگه نری، میریم بیلیارد بازی میکنیم. - دکتر؟! ابرو بالا انداخت. - حوصلهام سر رفته، لیا هم داره استراحت میکنه. خم شدم و صورتم رو جمع کردم. - الان آماده میشم، ببر منو. خندید. - تصمیم خوبی گرفتی. از اتاق بیرون رفت و من هم یه بافت سفید و شلوار جین برفی پوشیدم. موهام رو دم اسبی بستم. جلو آینه چرخیدم. - عالی شدم. کفش اسپرتم رو دکتر هفته پیش برای من خریده بود. از اتاق بیرون زدم که دیدم دکتر داره با گوشی حرف میزنه. پشت سرش ایستادم. خشک و سرد گفت: - به شخصی دیگه واگذار کن. -... - فعلاً کار مهمتری دارم. لبخند زدم. از رفتارش خوشم میاد. برای همه خشک و سرده، برای من و مامان فرشتهی مهربونه. گوشی رو قطع کرد. - بریم؟ - آره. به شونهام اشاره کرد. - کیفت کو؟ جا خوردم. دویدم و تند پلهها رو بالا رفتم. - آروم، دانژه! نیفتی. نفسنفسزنان وارد اتاقم شدم، کیف زردم رو از توی کمدم برداشتم. بند کیف رو از روی گردنم رد کردم؛ روی ران پاهام ثابتش کردم. در اتاق رو بستم که صدای بلندی پیچید و شونههام جمع شد. - واو... خیلی بد خورد. پلهها رو پایین اومدم. سوفی لبخندی زد و گفت: - دانژه جون، مونسیو گفت بیرون منتظره. سر تکون دادم. از خونه بیرون زدم. نگهبانی در رو باز کرده بود. همین که دکتر خواست بیرون بزنه، در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. چشمهاش درشت شد. - دانژه! این کار خطرناک بود. خندیدم و در رو بستم. - گاهی هیجان لازمه. با تأسف سر تکون داد و بیرون زد. نگاه سنگینش باعث شد سر بلند کنم. - چیزی شده دکتر؟ ترش کرده پرسید: - آرایش کردی؟ دکتر از آرایش خوشش نمیاد. میگه همه چیز طبیعی خودش قشنگه. من هم خط قرمزهاش رو میدونم. در داشبورد رو باز کردم. - نه نکردم. چرا این فکر رو کردی؟ سمتم مایل شد و دست رو لبم کشید. به انگشتش خیره شد. دید هیچ رنگی نگرفته، پشت دستش رو از یقه بافتم رد کرد. گیج به کارهاش نگاه کردم. ترمز زد. نگران گفت: - دانژه تب داری. دست روی پیشونیم گذاشتم، خنک بود. - ندارم. مشتش رو آروم و ریتمدار به فرمون زد. متفکر لب زد: - گفتم خون نده، تو کم خونی گرفتی. شیشه رو پایین داد و با خودش حرف زد. - تقصیر خودمه، باید رد میکردم. نباید میگذاشتم خون اهدا کنی. به بازوش زدم. - دکتر! چقدر بزرگش میکنی. چنان با غیظ نگاهم کرد که رنگ آبی چشمهاش تیرهتر شد. به در ماشین چسبیدم. ماشین رو به حرکت درآورد. خشک گفت: - دیگه خون اهدا نمیکنی. زبونم قفل کرد. به سختی جواب دادم: - چش... چشم. از تو جیبش پاکت سیگارش رو درآورد. شوکه شدم! دکتر سیگار نمیکشید؛ فقط گاهی، اون هم وقتی خیلی عصبیه. با انگشتهام بازی کردم و زیرچشمی نگاهش کردم. خفه پرسیدم: - میخوای... میخوای سیگار بکشی؟ نخ سیگار چند ثانیه توی دستش موند؛ بعد گذاشت روی لبش و زیرش فندک زد. جوابم رو نداد. من هم سکوت رو ترجیح دادم. ماشین از همیشه خفهتر شده بود. بوی دود و ضربههای عصبیش به فرمون حاکم بود. قلبم تندتند زد. زیر چشمی نگاهش کردم. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
*** قسمت دوم « روزبارانی» سمت چپ پیچیدم و درِ اتاق سفیدم رو باز کردم. سوفی اتاقم رو تمیز کرده بود. گوشی رو روی میز آینهی عسلیرنگم گذاشتم. خواستم برم که نگاهم به چشمهام افتاد؛ چقدر گود رفته بود. دستی زیر چشمهای سبزطوسیم کشیدم. - بیمارستان آدم رو داغون میکنه! با تأسف سر تکون دادم و رفتم یه حمام جانانه گرفتم. ... سبک از حمام بیرون اومدم و یه سرهمیِ تاپوشلوارک سبز و مشکی پوشیدم. موهای بلندم رو اومدم خشک کنم که در اتاق زده شد. دستم از روی موهام سرخورد. - در بازه. در آروم باز شد و دکتر وارد اتاق شد. نگاهی به موهای خیسم که تاپم رو خیس میکرد انداخت. - سرما میخوری! سشوار رو برداشتم. - میخواستم خشک کنم؛ اما میشه تو انجامش بدی، دکتر؟ لبخند زد و نزدیکم شد. - دخترم بخواد و من بگم نه؟ روی صندلی چهارزانو نشستم. - میشه... فقط تو خیلی مهربونی. قهقهه زد. حولهای پشت کمرم انداخت و موهام رو شونه زد. - فقط برای تو و مامانت مهربونم، درسته؟ سر تکون دادم. - هوم... برای بقیه سِگرمههات درهمه، این مدل تو رو دوست دارم. سشوار رو روی موهای بورِ خاکستریم گرفت. - چون دختر و همسرم رو دوست دارم. مچ پاهام رو تو مشتم فشار دادم و پاهام رو بیقرار تکون دادم. - من... من دخترت نیستم. چطور میتونی دخترِ مردِ دیگهای رو دوست داشته باشی؟ نگاهش نافذ و سنگین شد. همیشه از این سؤالها بدش میاومد. گفت: - چون عاشق مامانتم، وقتی بخوامش، هر چیزی که بهش ربط داره رو هم دوست دارم. حتی اگه دختر من نباشی، وقتی فامیلیِ منو گرفتی، دیگه دخترِ من حساب میشی. نفسش رو محکم بیرون داد. از توی آینه به چشمهای آبی رنگش خیره شدم. سه سال از مادرم کوچیکتر بود خانوادهاش بهخاطر ازدواجش با مادرم، باهاش قهر بودن. آدرین قبلاً زن نداشت؛ بعد از کلی فشارِ خانوادگی، با مادرم که یه بچهی دهـیازدهساله داشت ازدواج کرد. عاشق مادرم بود. همین موضوع باعث شد، جلوی خانوادهاش بایسته. لبهام رو روی هم فشار دادم. گفت: - موهات کشیده شد؟ - نه، عالی سشوار میکنی. لبخند زد. - دانژه، چرا این سؤال رو پرسیدی؟ لپهام رو پرِ باد کردم. - نمیدونم... شاید برای من عجیبه. اگه من بودم، نمیتونستم بچهی یکی دیگه رو دوست داشته باشم. سرش رو روی سرم گذاشت. - تو دنیای منی، دخترم. لازم نیست به این چیزهای پیچیده فکر کنی. فقط بدون بعد از مامانت، من عاشق دخترمم. پاهام بیقرارتر تکون خورد. صدام لرزید: - حتی اگه... اگه مامان یه بچه دیگه بیاره، من... من بازم دوست داشته میشم؟ چشمهاش درشت شد. کنار پاهام نشست و با دست، تکونهای پاهام رو متوقف کرد. - دانژه، چی میگی؟ این فکرای پریشون چیه؟ من دهتا دختر و پسر هم بیارم، تو اولین سوگلِ خونهای. اشکم چکید. خودم رو توی بغلش انداختم و بغضم شکست. موهای نمدارم رو نوازش کرد. سرم رو تو گردنش فشار دادم. اشکهام پیرهن سفیدش رو خیس کرد. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
گوشی تو دستم لرزید. پیام رو باز کردم. - نمیتونم، صاحب مغازه این جا نیستش؛ مغازه رو به من سپرده. گوشی رو تو دستم فشردم. به مامان نگاه کردم و پرسیدم: - مامان میتونم چند وقت به جای رکسانا تو مغازهاش کار کنم؟ مامان با اخم نگاهم کرد؛ دکتر هم از آینه. مامان با همون نگاه قضاوتگونه پرسید: - چه مشکلی برای رکسانا پیش اومده؟ دکتر گفت: - دانژه، مسئولیت کاری که میخوای انجام بدی بالاست. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم. - خودمم نمیخوام؛ اما هر وقت من هم مشکلی داشتم کمکم کرده. دکتر دست مامانم که ناراضی بود رو گرفت. - نفس من، دانژه بزرگ شده، اون حالا نوزده سالشه؛ بیا بهش اعتماد کنیم. مامان هنوز ناراضی بود؛ اما گفت: - باشه آدرین موافقم. دانژه بگو بیشتر از یک هفته نمیتونی عزیزم. تو جام تکونی خوردم و برای دکتر چشمکی فرستادم. به رکسانا که سه تا پیام داده بود تا قانعم کنه توجه نکردم و تایپ کردم. - رکسانا یک هفته بیشتر نمیتونم، اوکی؟ دکتر با مهربونی گفت: - دانژه یه آبمیوه باز کن بخور. از نایلون یه آبمیوه انبه برداشتم. درش رو خواستم باز کنم نشد. دکتر دستش رو جوری که تمرکزش روی فرمون به هم نخوره، دراز کرد. فوراً بهش دادم. خودم رو جلو کشیدم. آب میوه رو دستم داد. - مواظب باش نریزه. سر تکون دادم و یه جرعه خوردم. شیرینش به دلم نشست. گوشی رو صندلی لرزید. برداشتمش و دیدم رکسانا کلی بوس و گل فرستاده. - باشه دانی؛ مرسی خیلی گلی. پاروپا انداختم. تا برسم خونه، خودم رو با رکسانا سرگرم کردم. ماشین توی حیاط خونه ایستاد. پیاده شدم و رفتم توی خونه. سوفی با احترام سر خم کرد. - سلام، خوش اومدید. سر تکون دادم. مامان با کمک دکتر اومد. دکتر روبه سوفی گفت: - خوراکِ سبک درست کن. سوفی دوباره سر خم کرد. - چشم، مونسیو. دست توی جیبم کردم. - من میرم اتاقم، دکتر و مامان، فعلاً. پلهها رو دو تا یکی بالا رفتم. دکتر بلند گفت: - حداقل اسمم رو صدا بزن، هشت سال شد! خندیدم. تندتر بالا رفتم. - «دکتر» راحتتره تا «آدرین». -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
... سرم حتی در حالت درازکش هم گیج میرفت. مشکلم رو به پرستار گفتم. دکتر فوراً سمتم اومد، خون رو قطع کرد و گفت: - خوبه، دیگه خطر مرگ از سر آمین رد شده. کامیلا، یه سرم به دخترم بزن. تو اتاق نوزده انتقالش بده. هر وقت نگران میشد، منو «دخترم» صدا میکرد. از تو جیبم یه شکلات درآوردم، تو دهنم گذاشتم و گفتم: - ناسلامتی دکتری، اینقدر بزرگش نکن. با احتیاط بلند شدم تا سرگیجه به وجودم چیره نشه. اخمهاش تو هم رفت. نگاهش نکردم. از تخت پایین اومدم. - میرم پیش مامان دراز بکشم. هی نیای اونجا، مامانم نگران میشه. از کنارش رد شدم که صدای خشدار آمین اومد. - ممنون. ایستادم و برنگشتم. - خواهش. در اتاق رو باز کردم. دکتر بلند و کنترلشده صدام کرد: - دانژه؟ بیحوصله چرخیدم نگاهش کردم. - بله؟ نفسش رو کلافه بیرون داد. خواست حرف بزنه، فقط گفت: - برو استراحت کن. سر تکون دادم. کشانکشان، با کمک دیوار، تو اتاق مامان رفتم. از شانس خوبم مامان خواب بود. روی تخت همراه دراز کشیدم. ذهنم خالی و پوک بود. همین خوب بود؛ به این خالی بودن، برای ریلکس شدن احتیاج داشتم. چشمهام گرم شد و به خواب رفتم. ... با تکون دستی، چشم باز کردم. دکتر بود. چشمهام رو مالیدم و نالیدم: - چیزی شده؟ موهام رو نوازش کرد. - مادرت تو ماشینه، بیا بریم خونه. با چشمهای پرخواب به ساعت نگاه کردم. جا خوردم؛ اینهمه خوابم رفته بود. از تخت پایین پریدم؛ دنیا جلو چشمهام چرخید. دکتر سریع بازوم رو گرفت. - آروم باش. دست روی پیشونیم گذاشتم. - آرومم. با کمک دکتر، بیرون اومدم. پرستارها با خوشرویی خداحافظی کردن. سرم رو روی شونه دکتر گذاشتم. کمرم رو گرفت فشار داد. - آبمیوه گرفتم، تو ماشینِ باز کن بخور. خمیازه کشیدم. - هنوز نرسیدیم. خندید. منو به خودش فشار داد سرم رو بوسید. - باشه، اینقدر با من بد نباش. سرم رو بالا گرفتم. - کی بد بودم؟ در ماشین رو برای من باز کرد. - کی نبودی؟ چپچپ نگاهش کردم و سوار شدم. مامان جلو نشسته بود. چرخید نگاهم کرد. - خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. - بد نبود. دکتر هم نشست. ماشین رو به مقصد خونه به حرکت دراورد. گوشیم رو درآوردم. چند تماس بیپاسخ داشتم. دو تا پیام، اولین پیام تبلیغات بود. دومی پیام دوستم. - دانی، چند بار زنگ زدم جواب ندادی. مشکلی برای من پیش اومده میتونی جای من مغازه رو اداره کنی؟ اگه آره زنگ بزن. دستی روی سرم کشیدم. - ای بابا، من خودم کار دارم. پوست لبم رو به دندون گرفتم و جواب دادم: - سلام؛ رکسانا نمیتونی یه مدت مغازه رو ببندی؟ پیام رو فرستادم. به بیرون خیره شدم. همه چی با سرعت میگذشت. خیابون از همیشه خلوتتر بود. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
چرخیدم. به اون پسره نگاه کردم؛ پشتش به من بود. انگشت شستم رو تو مشتم فشار دادم. وارد اتاق چهارده شدم. با دیدن پسری روی تخت از حرکت ایستادم. رنگش پریده و زرد بود. موهاش آشفته بود و لب زد: - متین... چشمهاش رو که باز کرد، فهمید برادرش نیستم. اسم برادرش خیلی آروم تو ذهنم نشست: متین. چقدر خوشصدا بود. خواست بلند بشه؛ فوراً جلو رفتم. با صدایی خشدار پرسید: - تو؛ تو کی هستی؟ شونهاش رو گرفتم و روی تخت خوابوندمش. گفتم: - من شخص خاصی نیستم، لطفاً آروم باشید. نفسهاش بیجونتر شد. - متی... متین کجاست؟ خیره به چشمهای قهوهای تیرهاش جواب دادم: - اگه منظورتون برادرته... همین جاست. تو راهروئه. همون لحظه در باز شد. دستم رو از شونه پسره برداشتم. دکتر و دو پرستار وارد شدن. دکتر با دیدنم لبخند زد، اما با اخم پرسید: - دانژه! تو که کمخونی داری. نگفتم فعلاً نمیتونی خون بدی؟ خندیدم. دست روی صورتم کشیدم. - مگه اورژانسی نیست؟ یه کیسه خون منو نمیکشه. اخمهاش بیشتر تو هم گره خورد. - مثل پدرت کلهشقی. با خنده تلخ دست تو جیبم کردم. منو بغل گرفت و پیشونیم رو بوسید. - باشه، فقط این بار چون اورژانسیه. برو روی تخت دراز بکش. تایید کردم و سمت تخت رفتم. دراز کشیدم و آستین لباسم رو بالا دادم. دکتر به پسره گفت: - آمین، مسیح خیلی تو رو میخواد. آمین سرش سمت من مایل شد. چشم ازش گرفتم. به پرستار گفتم: - مراقب مادرم باشید. بگید یه جا کار داشتم. پرستار با لبخند گفت: - چشم. از سردی پَد خیس لرز درونی کردم. دندونهام رو به هم فشار دادم و سوزن وارد پوستم شد. چشمهام رو بستم و نفس رو رها کردم. دکتر صورتم رو نوازش کرد. - دانژه فردا مادرت ترخیصه؟ با چشمهای بسته جواب دادم. - دکتر شمایی، مامانم رو ول کنی. با بهونه قلب عاشق خودت هی بیشتر نگهش نداری ما میریم. خندید و لپم رو کشید. - بعد حرف میزنیم. دلخور زیر دستش زدم. من غیر از پدرم، کسی رو پدر صدا نمیزدم. -
تخیلی، فانتزی، خاص رمان وارانشا؛ نژاد ممنوعهٔ وامپگاد| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
تیوان دلخور نشد، لبخند زد و روی دسته مبل کنار من نشست؛ جعبهای سمت من گرفت. - هدیه من به تو الههنور، برای این که نتونستم شمشیرت باشم. با تردید جعبه کوچیک رو ازش گرفتم. یه جعبه مخمل زرشکی، دور نوار مسی رنگ بود. آروم جعبه رو باز کردم، درونش یه انگشتر زیبای طلایی با جواهرات زیبای زمردی و یاقوتی بود! بیاراده لبخند زدم. تریستان شوکه شد. تکونی خورد و گفت: - تیوان خر شدی! این انگشتر... همه واکنش متعجبی نشون دادن. تیوان خندید. دستی تو موهای مشکی براقش کشید. چشمهاش رو چند ثانیه بیشتر بست و نفس عمیقی کشید. خاص جواب داد: - درسته؛ این انگشتر رو به همسرمم ندادم. انگشتری که وفاداری منو نشون میده. تلخ خنده زد و ادامه داد: - بذاریدش به پای این که نتونستم شمشیرش باشم. تریستان بلند شد. من هم با خودش بلند کرد. عجیب گفت: - من کار دارم. دود شد و رفت. تیوان لبخندش غمگینتر شد و لب زد: - مبارکت باشه سایورا. بلند شد. نفس عمیق و خسته کشید، بعد غیبش زد. چشون شد؟ گیج به انگشتر نگاه کردم. آشینا از گیجی درم اورد: - دستت کن، اون انگشتر یه زره آسمانیه، مهمتر یه فضای نامحدود که همه چی میتونی توش بذاری، حتی منو میتونی درون اون انگشتر بذاری. البته بجز موجودات زنده. و این که طولی از ده متر بالاتر نمیشه بذاری. من میتونم کوچیک بشم، برای همین میتونی. در هر صورت این انگشتر خواهان زیادی داره، باعث جنگ و درگیری هم شده. امپراتور اونو حتی به همسرش که عاشقانه میپرستیدش نداد؛ فکر کنم چیزی درون تو دیده. فکر کنم تو کشتنش تجدید نظر کنم. از حرفهای آشینا سر در نیوردم، فقط فکر کنم چیز خوبی باشه. انگشتر رو از جعبه بیرون کشیدم و دستم کردم. انگشتم گرم شد و نوری درخشید! روی بدنم یه لایه سرد و خنک کشیده شد. به خودم بهت زده نگاه کردم. روی بدنم زره سبک، طلایی و نقرهای ظاهر شده بود. مات دویدم. روی دیوار آینه قدی بزرگی ظاهرشد. واوووو! خودم رو دیدم کف کردم. یه زره خیلی زیبا روی بدنم بود؛ روی سرمم یه تاج الماسی، با یاقوت، زمرد سبز و سبز تیره. وسط سینهامم یه جواهر سبز روشن بود! حتی روی انگشتهامم زره داشت. آشالان نزدیکم شد و احترام گذاشت. - ملکه آسمان و نور، تبریک میگم. متحیر به آشالان خیره شدم. چرا به من ملکه گفت؟ سلیا و طناز خانم هم به من احترام گذاشتن. دهنم باز شد و پرسیدم: - برای چی؟ آشالان با سر پایین گفت: - وقتی انگشتر تو دست کردید مقام آسمانی به دست اوردید. مقامی هم تراز با امپراتور آسمان. ناباور خندید، شاید هم عصبی! روی جواهر سینهام دست زدم. انگار میدونستم چطور این زره میره. با لمس جواهر زره برگشت تو انگشتر، خواستم انگشتر رو در بیارم ولی در نیومد! نورش بیشتر شد. تو گوشت و استخونم بدون درد فرو رفت! درون بدنم قدرت عجیبی پر شد. یه حس دلشوره شدید تو دلم افتاد. آشینا قهقهه وحشیانه زد و گفت: - حالا نوبته منه با تو یکی بشم، نباید از بقیه عقب بیفتم. از حالت صداش لرزیدم و وحشت کردم. آشینا شنل سیاه پوشیده، پشت سر من ظاهر شد. جوری بغلم کرد انگار داره وداع میکنه! فشار اوردم از بغلش بیرون بیام. هی تقلا کردم که با کاری که کرد خشکم زد. پنجهاش رو قدرتمند تو قلبم فرو کرد. وحشت زده و دردناک نعره زدم! سلیا و طناز هم ترسیده جیغ بلند کشیدن. تریستان و امپراتور هراسون ظاهر شدن. تریستان، وقتی آشینا رو دید رنگش پرید. فریاد زد: - نه آشینااا نه احمق... همه اینها رو میدیدم، اما نمیتونستم دیگه تکون بخورم؛ بدنم یخ کرده بود. آشینا قلب منو از تو سینهام بیرون کشید. حتی نمی تونستم از وحشت پلک بزنم یا جیغ بزنم. آشینا قلبم رو تو مشتش فشار داد. تو دست راستش قلب سنگی به شکل الماس ظاهر شد. قلبی که نوری آبی، سبز، طلایی و قرمز توش نبض میزد. اون قلب رو تو سینه من فرو کرد. زیر گوشم با احترام پچ زد: - الان تکمیل شد؛ انگشتر با این قلب کامل میشه، بدون اون هیچ اهمیتی اون انگشتر نداشت. زیر گردنم رو بوسید. با قلب خونی و گوشتی من، پشت به من ایستاد. ناباور به آینه خیره شدم. مثل یه وحشت خالص بود! قلبم تو دستش، قطره قطره ازش خون میچکید. به آرومی تو زمین فرو رفت. با رفتنش، مثل این شد که یکی از درون هولم داده، تونستم نفسهای ولع دار بکشم؛ انگار لحظهای روح از بدنم جدا شده بود. دست لرزونم رو روی سینهام گذاشتم. نه زخمی بود، نه دردی! فقط حس می کردم قلبم داره قویتر میزنه. و درون بدنم چیزی پخش میکنه. تریستان رو به روی من ایستاد. صورتم رو تو دستش گرفت. - سرورم یه حرفی بزن، یه چیزی بگو! خیره چشمهای تریستان شدم و لب زدم: - خوبم. خودمم نمیدونستم خوبم یا نه، فقط خواستم حرف بزنم. تو چشمهای سبز تریستان نگاه کردم و لب باز کردم: - تریستان. محکم منو تو بغلش گرفت. - تمام شد، تمام شد سرورم. مکث کلافهای کرد و ادامه داد: - اون قلب خود آشیناست، نمیدونم چطوری تونست برش داره. فقط قلب رو به اربابها میده، من تو محفظه گذاشته بودمش نمیدونم چطور برش داشت. وقتی خودش شخصا قلب رو تو سینه کسی بذاره، یعنی تماما برای اون شخص شده. آره میدونستم، چون حافظه سه میلیارد سالش رو با من تو همجوشی به اشتراک گذاشت. حالا هم خودش رو به من داد. از بغل تریستان بیرون اومدم و زمزمه کردم: - میخوام برم تو اتاقم. سمت میز رفتم. حالم خوب نبود، انگار یه نیروی عجیب و قدرتمند داشت تو رگهام، با خون من جریان پیدا میکرد. خم شدم. کیف نقرهایم رو برداشتم، کتاب و دفترها رو توش گذاشتم. با حالی که خودمم نمیفهمیدمش کیف رو روی شونهام انداختم. بدنم سبک بود، خیلی سبک. ولی تو دلم، تو قلبم سنگین بود. هیچ حسی نداشتم، نه شاد، نه غمگین، نه عصبی، هیچیِ هیچی خالی از احساس، یه طبل خالی شده بودم. از کنار همه که تو شوک و سکوت بودن گذشتم. قدمهام رو سبک سمت اتاقم برداشت. به کریستالهای درخشان که غار رو روشن کرده بودن نگاه کردم، بعد وارد اتاقم شدم. روی تخت نشستم، کیفمم یه گوشه انداختم. تو سکوت به دیوار خیره شدم. بدون فکر، بدون هدف...- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
- خاص
- جزیرهیتخیل، کافهتخیل،
- (و 4 مورد دیگر)
-
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
نه من، نه مامان حرف رو ادامه ندادیم. پاهام رو بیقرار تکون دادم. از پنجره به بیرون خیره شدم. نکنه مسیح منو مجازات کنه، خون نمیدم؟ - میتونستی، ندادی. - مدتها به یادت میمونه. پاهام از ریتم افتاد. «میتونستی، ندادی» ول کنم نبود. هوای اتاق خفهکننده شد. نیم نگاهی به مامان کردم و رفتم تو راه رو قدم زدم. همون مرد رو دیدم. کلافه راه میرفت. با گوشیش به زبانی که من نمیدونستم حرف میزد. یه جملهاش که به مخاطب پشت خطش گفت، به ذهنم موند. - لعنتی، میگم آمین خوب نیست. از حرکت ایستادم. الان بهتر میدیدمش! مو و چشم مشکی، از اون قیافهها بود که چشم روش میمونه. قد بلندش تو راهرو تو چشم میزد، شونههاش صاف، نگاهش تیز. دستم رو از جیبم بیرون آوردم. قبل از اینکه بفهمم، جلو پرستار بودم. گفتم: - من به بیمار اون شخص خون میدم. پرستار اخمی کرد. - گروه خونیت، چیه؟ نزدیک پرستار شدم و پچ زدم: - گروه خونی من o- هستش. کارت اهدای خون هم دارم. هر شش ماه یک بار آزمایش میدم. خواست پسره رو صدا بزنه؛ زودتر به حرف اومدم. - هی، بیا کم صدا باش. خوشم نمیاد کسی متوجه بشه. مکث کرد. - چرا؛ آشنا هستید؟ شقیقهام رو لمس کردم، خندیدم. - اوه نه! فقط نمیخوام شناخته بشم. زبونی روی لبهام کشیدم. نوک کفشم رو به زمین زدم. بعد سکوت ریزبینانش گفت: - حتما؛ اگه میخواید کمک کننده بینام باشید احترام میذارم. کارت اهدا همراه داری؟ کیف پولم رو از جیبم درآوردم، میون کارتهای دیگه پنهانش کرده بودم، به پرستار دادم. لبخند زد و اشاره کرد. - لطفا به اتاق چهارده برو. سر تکون دادم. حالم حتی برای خودم هم فهمیدنی نبود. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
**** قسمت اول «انسانیت» بوی الکل بینیم رو میزد. به مادر رنگ پریدهام روی تخت نگاه کردم؛ خوابم نمیبرد. یه نفر از بیرون داد میزد. هرچی پرستارها بهش گوشزد میکردن گوشش بدهکار نبود. با کمردرد از روی صندلی همراه بلند شدم. کشان کشان سمت پرستاری حرکت کردم. صدای مرد که تا قبل نامفهوم بود، واضحتر شد. - یعنی یه کیسه خون تو این خراب شده پیدا نمیشه؟ برادرم داره جون میده. پرستارها هیس کردن و اون یکی گفت: - آقا آروم ما خبر کردیم. فعلاً بانک خالیه. زن و مردها زیر گوش هم پچ میزدن. - اخه، گناه داره. - برادرش مشکل خون داره. - خون خودش به برادرش نمیخوره. مردی مسن زمزمه کرد: - چرا؟ مگه برادرش نیست؟ - نمیدونم. دستهام تو جیبم محکمتر شد. پشت کردم بهشون و برگشتم تو اتاق مادرم. چشمهاش نیمه باز خیره من شد. - چی شده دانژه؟ شونه بالا انداختم. - بانک خون خالیه؛ یه مورد اورژانسی... اما خون نیست. مادرم با صدای گرفته لب زد: - کمکی از دست ما برمیاد؟ به حال و روزش روی تخت اشاره کردم: - یه نگاه به خودت بکن جان دلم، بعد اون تصادفت خودت بیشتر به کمک نیاز داری. از پنجره به پرندههای روی درخت خیره شد. - گروه خونیت o- هستش، چرا وقتی میتونی کمک کنی نمیکنی؟ زبونم رو داخل لپم کشیدم. - به خون خودم نیاز دارم. چشمهاش رو بست. - دختر من هم هستی. خودم رو جلو کشیدم، ملحفهی تخت رو تو مشتم گرفتم. - تحریکم میکنی. بدنش تکون نخورد؛ فقط لبش لرزید. - مسیح هدایتت کنه. - آه! خیلی فشاری مامان. چشم باز کرد. خودم رو عقب کشیدم و دست به سینه شدم. - دانژه پدرت به همه کمک میکرد. خندهای کردم. - و زودتر از همه مرد. جا خورد. -
عاشقانه در سکوت رمان امن، اما بیدل | آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
Alen پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های مورد پسند کاربران
به نام آن که آموزگار واحدِ ماست نام اثر: امن، اما بیدل نویسنده: آلن.ایزدقلم «النازسلمانی» | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه مقدمه: زندگی هیچوقت آنطور که میخواهیم ادامه پیدا نمیکند. دل، یک چیز میخواهد و عقل، چیز دیگر. اما انتخاب همیشه فقط یکیست. و دانژه… در سکوتِ زمزمهها کدام را انتخاب میکند؟ *** خلاصه: دانژه یاد گرفته بعضی ترسها را قورت بدهد و بعضی دوستداشتنها را… پنهان کند. او عاشق است، اما عشق همیشه قرار نیست به ازدواج ختم شود. گاهی انتخاب، نه از روی دل است نه از روی شجاعت، بلکه برای دوام آوردن. وقتی حقیقتها دیر گفته میشوند و تصمیمها زود گرفته میشوند، دانژه وارد زندگیای میشود که در آن همهچیز امن است… جز دلش. «اَمن، اما بیدل» روایتیست از انتخابهایی که آراماند اما ردشان تا همیشه روی قلب میماند.