-
تعداد ارسال ها
617 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
واقعا متاسفم چند تا عکس میفرستم هرکدوم از نظر خودت خوب و مناسبه رو با همون فونت و روال اخری بذار. بعد یه نفس راحت بکش😂 -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
برام فرقی نداره اگه میگی خوب نیست میتونم عوض کنم مشکلب نیست -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
متاسفم زحمتت دادم ولی من اولین بارمه از این کارا میکنم و هنوز برام همه چیز خیلی عجیب غریبه😂🤦🏻♀️ -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اخه گفتی عکس خوب نیست کلا نابود کردی منو😂 -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
راجع به عشق یک طرفه است که میفهمه پسره خیلی راز های مگو داره. بعد وارد مرحله گروگانگیری و شکنجه میشن.پسره گلوله میخوره و ناپدید میشه. دختره میفهمه بارداره. در اخر ازدواج میکنن بچه دار میشن و میمیرن. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این آخری فونتش قشنگه -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خب اگه اینطوره که میتونیم عکس و عوض کنیم -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و شش... گفت: - بریم، خدا بزرگه. من سوار ماشین کاوه شدم و رعنا و لیانا هم سوار ماشین خودشان شدند و به سمت خانهی سهراب حرکت کردیم... داخل پذیرایی نشسته بودیم عزیزخانم شربت آورد طفلک خیلی نگران بود آنا گفت: - خب تا کی باید منتظر بمونیم؟ رعنا گفت: - شما چقد عجولی، صبر کن چشم. رو به عزیزخانم گفت: - شایان نیومده هنوز؟ عزیزخانم گفت: - نه، همین یکساعت پیش زنگ زدم خاموش بود. رعنا: - ماهان کجاست؟ عزیزخانم: - اونم رفته بیرون، نیست. رعنا: - ای بابا! باهاشون کار نداری که جفتشون اینجان، حالا کار دارم هیچکی نیست. عزیزخانم: - زمانی که اینجا بودن اقا سهراب بود ولی الان چی؟ تلفن خانه زنگ خورد عزیزخانم سمت تلفن رفت و گفت: - چه حلال زاده است شایانه. بعد جواب داد و وقتی قطع کرد گفت: - شایان گفت برای امشب مهمون خاص داریم خواست غذا درست کنم و جشن بگیریم. رعنا با تعجب گفت: - مهمون خاص؟ کیه؟ عزیزخانم شانهای بالا انداخت و گفت: - هرچی پرسیدم جواب نداد فقط گفت خیلی خاصه. صدای یالله گفتن یکی از بیرون میآمد عزیزخانم گفت: - بیا داخل پسرم. ماهان وارد شد و همه را از نظر گذراند و سلام داد رعنا خانم گفت: - سلام، بیا پسر، به موقع اومدی کارت داشتم. ماهان نزدیک آمد و گفت: - درخدمتم. انگار چیزی یادش آمد و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید گفت: - شایان زنگ نزده؟ عزیزخانم گفت: - چرا همین الان زنگ زد و گفت برای شب مهمون داره خواست تدارک ببینیم. ماهان لبخند زد و گفت: - پس داره میاد. رعنا : - کی؟. ماهان خودش را جمع کرد و گفت: - حالا میفهمین، فقط میشه من غذا رو انتخاب کنم. عزیزخانم گفت: - البته پسرم بگو. ماهان بی فکر و گفت: - قرمهسبزی، کباب تابه ای و فسنجون با سالاد شیرازی و دوغ. عزیزخانم گفت: - الهی بگردم، پسرم چقد این غذاها رو دوست داشت مخصوصا کباب تابهای رو. آنا با ناراحتی گفت: - خیلی ببخشید وسط انتخاب غذا مزاحمتون میشم ولی ما برای کاری اومدیم اینجا. رعنا گفت: - آره یادم رفته بود، معذرت. رعنا گفت: - میدونم که از این خواستهام ممکنه ناراحت بشی ولی مجبورم بگم بخاطر سهراب، چون نمیخوام فحش و نفرین پشت سرش باشه، راستش خواهر مهتا متوجه همه چی شد و الان ناراحته، خواستم بگم اگه مشکلی نداره... اگه مشکلی.. نداره.. مهتا رو عقد کنی. بغض کل وجودم را گرفته بود روی نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. ماهان جا خورده بود و حرف نمیزد، حق داشت باید گناه کس دیگری را به دوش میکشید و تقاص پس میداد. کمی که گذشت گفت: - حتما این کار و میکنم فقط قبلش باید اجازه بگیرم. نگاهش کردم گوشیش را درآورد و با یکی تماس گرفت و بعد از ما دور شد، صدایش را نمیشنیدم فقط حرکاتش را زیر نظر داشتم. برگشت و گفت: - اشکالی نداره فقط امروز که محضرخونهها بستن ایشالا فردا میریم برای عقد. باورم نمیشد که قبول کند آنا گفت: - خیلی خب فقط دلم میخواد زیر حرفتون بزنین بعد هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین. بلند شد و گفت: - بریم. ماهان گفت: - تشریف داشته باشین امشب شب مهمیه، قراره جشن بگیریم حضور شما باعث خرسندی ماست. آنا گفت: - خیلی ممنون، بهتره بیشتر از این مزاحم نشیم. ماهم بلند شدیم و همراهش به خانه رفتیم. هیچکس حرف نمیزد بچهها با گوشی مامان و باباشون مشغول بودن و ماهم در سکوت نشسته بودیم و کسی هیچ کاری نمیکرد. ... سهراب... در تاریکی هوا به تهران رسیدیم و به خانه رفتیم، شایان زنگ زد و خبر رسیدنمان را داد عمو رسول در را باز کرد و وارد حیاط شدیم همهی اهالی خانه به پیشواز آمده بودند، دلم برای تک تکشان تنگ شده بود شایان گفت: - پیاده شو، من برم ماشین رو پارک کنم و میام. سریع گفتم: - نه، بذار همینجا باشه، تو برو بگو من زندهام، نمیخوام بترسن یا شوکه بشن. -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
فونت اسم رمان به نظرم خیلی ساده است یه چیزی باشه که هم روان خونده بشه هم زیاد ساده نباشه. اسم منو لطفا جای قبلی بذار اینجور توازنش بهم ریخته درمورد اون کادر و افکت هم زیاد مطمئن نیستم برای جلد جذاب باشه، هست؟! -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نه هنوز -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
😂صداقتتو دوست داشتم- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و پنج... رعنا گفت: - آنا خانم دو دقیقه بشین بذار بقیه هم صحبت کنن یه تنه میگی و میشنوی. آنا روی زمین نشست و گفت: - بفرما، شما صحبت کن ببینم چی میخوای بگی. رعنا هم روبرویش نشست و گفت: - میدونم بچهها اشتباه کردن ولی اون از شوهرش، از محرمش حامله است، خواهرت هیچ اشتباهی نکرده. آنا گفت: - عه واقعا؟ شوهرش کجاست؟ اصلا کی خواهر من ازدواج کرد که من نفهمیدم. رعنا: - پنج ماه پیش یه صیغه محرمیت خوندن و اشتباهیه که پیش اومده دیگه. آنا: - یعنی عقد نکردن؟ رعنا: - فرصت نشد. آنا با عصبانیت گفت: - پنج ماه گذشته، اینا فرصت نکردن عقد کنن! پای یه بچه وسطه، اگه پسره شما ولش کنه چی؟ این ننگ رو مهتا میخواد چیکار کنه هاا؟ به دوست و آشنا چی بگه؟ رعنا: - آنا خانم درکت میکنم منم اول که فهمیدم همین واکنش رو داشتم ولی اتفاقیه که افتاده دیگه چیکار کنیم؟ آنا: - خیلی خب اتفاقه؟ به پسرت زنگ بزن و بگو همین الان بیاد و بریم محضر برای عقد. رعنا سرش را پایین انداخت آنا دوباره گفت: - چرا منتظری زنگ بزن دیگه. رعنا بغضش گرفت و گفت: - زنگ میزنم، ولی خیلی وقته که جوابم رو نمیده. آنا نیشخندی زد و گفت: - معلومه که نباید جواب بده خرش که از پل گذشته گفته گور بابای مهتا، بعد گذاشته رفته، به نفعشه که تو همین چند روز پیداش بشه، واگرنه من میدونم و شماها. لیانا گفت: - جواب نمیده چون فوت کرده. آنا هینی کشید و گفت: - اینا چی میگن مهتا؟ چرا مثل بز وایسادی منو نگاه میکنی! پسره مرده؟ خب چرا بچه رو نگهداشتی؟ با ناراحتی گفتم: - هرکاری کردم از دستش خلاص شم، نشد که نشد؛ دکتر رفتم، قرص خوردم، وسیله سنگین بلند کردم، پریدم جلو ماشین، ولی نشد، چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟ آنا: - خیلی خب، تو تمام تلاشت رو کردی الان میریم دکتر آمپول میزنن و بچه رو سقط میکنن ، دیگه همه چی درست میشه، بچهی بی پدر، نباشه بهتره. بعد بلند شد و گفت: - بریم کاوه، باید یه دکتر خوب پیدا کنیم. رعنا گفت: - اون بچه پنج ماهشه، هیچ دکتری سقطش نمیکنه، آنا خانم میدونم ناراحتی، فقط چهار ماه دندون رو جگر بذار بچه بدنیا اومد با خودم میبرمش نمیذارم زندگی مهتا خراب بشه فقط چهار ماه تحمل کن. آنا: - اون بچه آینه دقِ همهی ماست، آخه کی حاضر میشه کسی که بچه داره رو بگیره. رعنا کوتاه بیا نبود گفت: - بچه رو من بزرگ میکنم نمیذارم به کسی لطمه بخوره، بذار بچهی سهرابم رو بدنیا بیاره ازت خواهش میکنم. آنا: - آخه من این آبروریزی رو چجوری جمع کنم؟ به خالهام چی بگم؟ همین چند روز پیش اومد و مهتا رو برای پسرش خواستگاری کرد حالا بگم ببخشید خاله جان، مهتا بی اجازه ما رفته با یکی صیغه خونده و حالا با یه بچه قراره بیاد پیشمون. رعنا: - شما نگران حیثیتت هستی؟ من دوتا پسر دیگه هم دارم که زندهان، اگه بخواین میتونن مهتا رو عقد کنن تا دیگه آبروریزی نشه، اینجوری راضی میشین؟ تعجب کردم منظورش چی بود؟ چرا پس من بچههایش را ندیدم آنا گفت: - میتونستین تو این پنج ماه این پیشنهاد رو بدین. رعنا: - متاسفم،درگیر مراسم بودیم، حالا نظرتون چیه؟ آنا با عصبانیت به من زل زده بود، کاوه گفت: - آنا جان یه دقیقه میای اینجا؟ آنا سمتش رفت و شروع کردن به حرف زدن رعنا نزدیک آمد و گفت: - حالت خوبه؟ چانهام لرزید و بعد اشکهایم جاری شد بغلم کرد و گفت: - الهی قربونت برم، خودت رو اذیت نکن بچه ناراحت میشه. گفتم: - کاش همون روز، جلوی وکیلی رو نمیگرفتم تا منو هم میکشت. رعنا: - ساکت دختر، ساکت، اتفاقی نیفتاده که، درست میشه. آنا نزدیک آمد و گفت: - گفتی دوتا پسر داری آره؟ خب منتظر چی هستی زنگ بزن بیان تا بیشتر از این شرم زده نشدیم. رعنا گفت: - میدونم خسته هستین، ولی بهتره شما بیاین منم زنگ میزنم بچهها برن خونه. آنا: - خیلی خب بریم. بعد خودش زود تر از خونه رفت آرام گفتم: - شما مگه بچه دارین؟ -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
این خیلی شلوغ شد از اون دوتای دیگه به نظر خودتون که گرافیتیست هستین کدوم قشنگتر و جذابتره؟- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و چهار... *بخش دهم* ... مهتا.... تازه از خواب بیدار شده بودم داشتم صبحانه میخوردم زنگ خانه را زدند میدانستم لیانا و رعنا خانم هستن، قرار بود بیایند اینجا تا تنها نباشم. بدون سوال پرسیدن در را باز کردم آنا و دوتا فسقلیهایش بودن از تعجب چشمانم چهارتا شد رسما بدبخت شدم نمیفهمم اینها که قرار بود دو سه روز دیگه بیایند الان چرا آمدن؟ آنا گفت: - وا این قیافه چیه به خودت گرفتی، نمیذاری بیایم تو؟ آرام سلام دادم و در را باز کردم داخل آمد و بغلم کرد و گفت: - چقد دلم برات تنگ شده بود دختر. بعد از من جدا شد و گفت: - برو لباساتو بپوش کاوه هم داره میاد. برگشتم که بروم گفت: - مهتا! بچرخ. چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم و برگشتم نگاهش روی شکمم قفل شد و گفت: - غذا زیاد میخوری انقد چاق شدی! لبم را از خجالت گاز گرفتم نزدیک آمد و گفت: - پرسیدم غذا زیاد میخوری؟ نمیخواست باور کند که آبجیش گند زده آرام گفتم: - آنا آروم باش بهت توضیح میدم. داد زد: - چه توضیحی میخوای بدی تو؟ بعد سیلی مهمانم کرد و گفت: - چند ماهه بهت میگم بیا پیش ما، میگی کلاس تابستونه برداشتم. به شکمم اشاره کرد و گفت: - اینه کلاس تابستونهات؟ چه غلطی کردی مهتا؟ این چه وضعیه؟ صدای یالله گفتن کاوه میآمد آنا گفت: - گمشو برو تو اتاق و لباس بپوش. بعد سمت در رفت تا بازش کند من هم به اتاق رفتم و پشت در نشستم، اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. صدای کاوه و آنا از بیرون میآمد که داشتن صحبت میکردند کاوه گفت: - چی شده صدات تا بیرون میاومد. آنا گفت: - هیچی نگو کاوه، اعصابم از دست این دخترهی عوضی خرده. کاوه: - خب چیشده، بگو من حلش میکنم. آنا پشت در آمد و گفت: - سریع بیا باید بریم دکتر و گندی که زدی رو جمع کنیم. با بغض و آه و اندوه گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم راجع بهم اشتباه فکر میکنی. محکم به در کوبید و گفت: - خفه شو فقط آماده شو بریم. کاوه نزدیک آمد و گفت: - آرومتر آنا، همسایهها شاکی میشن، مگه چیشده؟ آنا گفت: - بیا بیرون، خودت بگو چه گندی زدی! اشتباه کردم که قبول کردم بیای اینجا، همش تقصير خودم بود همون موقع که گفتی میخوای بیای تهران باید میزدم تو گوشت تا کارمون به اینجا نکشه، اون خالهی بدبخت اومد و تو رو برای علی خواستگاری کرد، خیر سرم گفتم خودم بیام و بهت بگم ولی کاش پام میشکست و نمیاومدم، حالا میخوای چجوری این آبروریزی رو جمع کنی هاا؟ کاوه گفت: - آنا داری شلوغش میکنی خب بگو چیشده؟ عماد گفت: - بابا، خاله مهتا غذا زیاد خورده چاق شده. کاوه با تعجب گفت: - چی؟ انگار فهمید و گفت: - آنا میخوای بگی که مهتا؟ این امکان نداره. آنا گفت: - کجا موندی دخترهِ بی آبرو، زود بیا بریم. مانتو و شالم را پوشیدم و در را باز کردم کاوه با تعجب گفت: - مهتا! چطور ممکنه تو این کار و بکنی؟ گفتم: - براتون توضیح میدم. آنا با عصبانیت گفت: - توضیح لازم نیست باید بریم از شر این بچهی لعنتی خلاص شیم. دستم را گرفت و سمت در کشید و بازش کرد پشت در رعنا و لیانا ایستاده بودند. رعنا گفت: - اینجا چه خبره؟ دستم را از دست آنا کشیدم و گفتم: - آروم باش بذار من هم صحبت کنم. آنا گفت: - نیازی به صحبت نیست بریم. بعد خطاب به کاوه گفت: - بیا دیگه. رعنا داخل آمد و گفت: - پرسیدم اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟ آنا گفت: - به شما ربطی نداره، لطفا برین بیرون باید بریم. رعنا گفت: - باشه میریم، فقط میخوام بدونم شما کی هستین؟ تو خونهِ عروس من چیکار میکنین؟ آنا با تعجب گفت: - عروسِ تو؟ شما دیگه کی هستین؟ باز گفتم: - آنا بذار برات توضیح بدم. آنا گفت: - به توضیح تو نیاز نداره همین الان میریم از شر این بچه خلاص میشیم تمام. باز دستم را گرفت و کشید رعنا بلند گفت: - مگه از رو جنازهی من رد شی که بذارم نوهام رو بکشی. آنا گفت: - بدون اجازه از خواهر بزرگترش عقدش کردین؟ شما هیچی. سمت من چرخید و گفت: - خواهرت رو قابل ندونستی برای مراسمت دعوت کنی ببینم اصلا کی عقد کردین کی عروسی گرفتین که شکمت انقد بزرگه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و سه... - آره، من تو این پنج ماه با جناب سرهنگ احدی در تماس بودم وقتی فهمیدم اون فلش رو تحویل پلیس دادی باهاش هماهنگ کردم تا من و تو رو وارد مراسم دیشب کنه تا همه چی تموم شه خسته شدم انقد جاسوسی یه بچه دانشجو و استاد پیزوری رو کردم و نقش آدم لال و منزوی رو بازی کردم. شایان: - من درجریان نیستم یعنی جناب سرهنگ نذاشت دخالت کنم میشه بیشتر برام توضیح بدی؟ - آره، ولی الان نه، از وکیلی بگو هنوز بیرونه؟. شایان: - آره جناب سرهنگ میگه باید دست نگهداریم گفت بعد از مهمونی میگیریمش، منظورش کدوم مهمونیه رو نمیدونم. عماد گفت: - همین مهمونی دیشب بود دیگه، شما کارتون رو خوب انجام دادین تمام اون لحظات ثبت شده و ضمیمه پرونده شده الان دیگه پلیس دست بکار شده و همه رو گرفته احتمالا، محمد و پویا این مواد و سلاحهایی که گرفتین رو بردن تحویل پلیس بدن دیگه کار شما تمومه. شایان گفت: - یعنی میتونیم برگردیم خونه؟ عماد: - باید دستورش صادر بشه. یک ربعی گذشت یکی با عماد تماس گرفت و گفت همه را دستگیر کردن و ما میتوانیم به خانه برگردیم، خیلی خوب بود بعد از خوردن غذا به سمت خانه و خانوادهام حرکت کردیم... .... راوی... رها حسابش را با قربانی تسویه کرد و به آدرسی که سهراب داده بود رفت زنگ زد. عمو رسول در را باز کرد و گفت: - بله، با کی کار داری؟ رها گفت: - سلام، من با صاحب خونه کار دارم یه آقای جوونِ قد بلند، اسمش رو متاسفانه نمیدونم. عمو رسول گفت: - صاحب این خونه آقا سهراب بود که فوت شده الان میتونی با مادرشون حرف بزنی. رها با تعجب گفت: - چی؟ فوت شده؟ کی؟ قبل از اینکه عمو رسول حرفی بزند ماهان دم در آمد و گفت: - چیشده عمو؟ عمو رسول: - نمیدونم پسرم، این خانم اومده میگه با آقا سهراب کار داره. ماهان نگاهش کرد و گفت: - رها خانم؟ رها گفت: - بله خودم هستم. ماهان گفت: - منتظرت بودم بیا تو باهم صحبت کنیم. رها گفت: - شما کی هستین؟با من چیکاردارین؟ ماهان گفت: - مگه قرار نبود بیای اینجا که سهراب بهت پول بده؟ خب دیگه خودش نیست به من سپرده. رها همراه ماهان داخل رفت و داخل آلاچیق نشستن ماهان یک ورق چک روی میز گذاشت و گفت: - به نام کی بنویسم؟ رها گفت: - رها مستوفی. ماهان چک را سمت رها هل داد و گفت: - اینم پنجاه میلیون تومن، فردا میتونی ببری بانک و نقدش کنی. رها چک را برداشت و نگاه کرد و گفت: - شرطش چیه؟ ماهان با تعجب گفت: - شرط چی؟ رها: - اون آقا گفت پنجاه میلیون میده ولی شرط داره خب من آمادهام برای همه چی. ماهان دست روی ته ریشش کشید و گفت: - به من حرفی نزد فقط گفت یک خانمی به نام رها میاد بهش پنجاه تومن بده، رها شمایی دیگه درسته؟ رها: - بله من رهام، ولی آخه اینجور که نمیشه من قبول کردم بخاطر اینکه گفت شرط داره. ماهان: - هرموقع خودش اومد میتونی شرطش رو بشنوی. - کجاست؟ - مسافرت، معلوم نیست کی میاد. - نمیشه بهش زنگ بزنین میخوام راضی باشه که این پول رو بهم داده و بدونم شرطش چیه؟ ماهان به سهراب زنگ زد ولی جواب نداد به شایان زنگ زد او هم خاموش بود گفت: - جواب نمیده، برو خانم! نمیخوام کسی متوجه شما بشه اینجا رو که بلدی بعدا بیا و شرطش رو بشنو. رها تشکر کرد و رفت. لیانا که همه چیز را دیده بود پیش ماهان آمد و گفت: - این کی بود؟ ماهان گفت: - کس خاصی نبود. لیانا: - بهش چک دادی؟ - آره یه طلبی از پدرت داشت برای اون اومده بود منم چک دادم. - طلب از پدرم؟ چقد بود حالا؟ -چقد سوال میپرسی تو، من چه بدونم، شایان گفته بود میاد طلبش رو بده منم گفتم چشم. بعد بلند شد و رفت... -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و دو... مرد: - متاسفم بیشتر نمیتونم بخرم. یکی قبول کرد و به بالاترین قیمت خرید، بقیه معاملات به همین صورت انجام شد دنبال معامله با وحدت بودم نوبتش که رسید گفت: - حدود هزار و پانصد قبضه سلاح دارم که هر قبضه رو دویست میلیون میدم. مرادی گفت: - صدتاش رو من میخرم. گفتم: - همش رو میخوام. وحدت گفت: - مگه جنگه؟ این همه رو میخوای چیکار؟ خونسرد گفتم: - منم دلالم، میخرم و گرون تر میفروشم دقیقا مثل شما. وحدت خندید و گفت: - درسته! اگه مشتریش رو داری میتونیم با هم کاری کنیم. - ترجیح میدم تنها کار کنم حوصله دردسر و خرابکاری ندارم. وحدت: - بسیار خوب فردا معامله انجام میشه پولت رو میاری و سلاحها رو میبری. بعد دستش را سمتم دراز کرد من هم دستش را گرفتم و گفتم: - امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره. شایان هم معاملهاش را انجام داد و قرار شد فردا در مکان از پیش تعیین شده همه معاملهها رد و بدل شوند بعد از کلی صحبت و خوردن غذا، به خانه رفتیم میخواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد شایان بود نمیدانستم جواب بدهم یا نه؟ میترسیدم که گوشی شنود بشود با اینکه تمام مدت در جیبم بود ولی از آدمهای خطرناکی مثل وحدت و مرادی و فلان نفر، هر کاری برمیآمد قطع کردم و خوابیدم. ساعت هشت صبح بیدار شدم و بعد از صبحانه خوردن لباس پوشیدن با عماد که نقش زیردستم را داشت سر قرار رفتیم، بقیه هم به جمعمان اضافه شدند نیمی از پولهایی که شایان آورده بود را بچههای چهابهار به من رسانده بودن. پول را دادم به وحدت و بعد از اینکه مطمئن شد درست است، زیر دستش دوتا صندوق آورد و جلو پایم گذاشت، عماد بازش کرد داخلشان پر از کُلت بود با لبخند به وحدت گفتم: - از معامله با شما خرسندم آقای وحدت. عماد صندوقها را داخل ماشین گذاشت و سوار شدیم و به سمت خانهی امن اول حرکت کردیم. داخل پذیرایی نشسته بودیم بعد از نیم ساعت شایان هم آمد از دیدنش خیلی خوشحال بودم با آغوش باز سمتش رفتم و بغلش کردم گفت: - سهراب، تو این مدت کجا بودی؟ همه جا رو زیر و رو کردم. از او جدا شدم و گفتم: - ببخشید که بهتون خبر ندادم نمیخواستم منو با اون حال ببینین. شایان: - حالت الان خوبه؟ سرم را به نشانهی بله تکان دادم گفت: - خیلی دلم برات تنگ شده بود پسر. -منم همینطور، بیا بشین ببینم چیکار میکنی. دوتایی کنار هم نشستیم گفتم: - خب تعریف کن چه خبرا؟ شایان: - چی بگم! همه چی داغونه، همه ناراحتن، کاش حداقل بهمون میگفتی کجایی. - شنیدم برام ختم گرفتین، بی دردسر برگذار شد؟ شایان سرش را پایین انداخت و گفت: - شرمنده داداش، چارهای نداشتم دوماه گذشته بود مامانت و لیانا خیلی بی قراری میکردن مجبور شدم بگم که دور از جونت فوت شدی تا اینجور کمتر غصه بخورن قرار بود هرموقع پیدات کردم واقعیت رو بهشون بگم. -اشکال نداره بهترین کار و کردی اینجور همه دشمنا فکر میکردن من مردم و بچهها تونستن خیلی کار و پیش ببرن. شایان: - بازم شرمنده، خب تو تعریف کن چیکار کردی؟ - هیچی، وقتی افتادم تو دره یه هیزم شکن پیدام کرد و منو برد خونه برادرش که تو کار عرق گیری و داروهای گیاهی بود اون منو درمان کرد و دو هفته بعدش رفتم کمپ و خودم رو معرفی کردم و وقتی پاک شدم اومدم. شایان: -از اون دختره شنیدم په چه بلایی سرت آورده بودن؛ خاله رعنا بفهمه از خوشی بال درمیاره نمیدونی چقد غصه خورده تو این مدت. - نباید بفهمه هنوز کارمون تموم نشده، شایان یه کاری ازت میخوام بکنی. شایان: -جانم داداشم، شما امر کن. - اگه من مردم، بدون اینکه به کسی واقعیت رو بگی دفنم کن نمیخوام برای بار دوم عزادارم بشن. شایان: - این حرفا چیه؟ تو زنده میمونی باید الان حرفای خوب بزنیم. - آره حق با توِ. شایان: - نمیخوای بگی قضیه چیه؟ چیشد یهو اومدیم تو این ماجرا. - یهو نبود من دو ساله تو این ماجرام، اومدن تو هم برای کمک و امید بخشیدن به من بود. شایان: - این قضیه مربوط به دانشگاه رفتن و پروژهی سیاهِ؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و یک... شایان: - من هر کاری ازم برمیاد جز آخری که گفتی. مرد: - ولی باید بربیاد. فردا چند نفری میان و جزئیات بیشتری رو برات میگن. شایان: - گفتی تو مهمونی رفیقم هم هست! میشه الان ببینمش؟ مرد: - نه متاسفانه، اون رقیب توِ برای فردا شب، باید ازش فاصله بگیری تا موقعیت جفتتون لو نره. سهراب هم بعد از رسیدن به چابهار به خونه امن دوم رفت و اطلاعات را از یکی گرفت و منتظر رسیدن فردا شب بود. ... ... سهراب... باورم نمیشد که حرفهای ماهان درست باشد و مهتا باردار باشد آن هم بچهی من باشد؛ من آنقدر گیج بودم که اصلا نفهمیدم چه بلایی سر دختر مردم آوردهام. برای ماهان پیام نوشتم و گفتم: - سلام سهرابم، اگه برگشتم که خودم کارا رو درست میکنم ،این حرفم مربوط به زمانیه که برنگشتم، درمورد مهتا خواستم بگم از بچه آزمایش بگیرین اگه مال من نبود که هیچ، ولی اگه بود یه صیغهنامه جور کن و به اسم من براش شناسنامه بگیر بچه رو تو ارثم شریک کن و یه خونه درحد هشتاد یا صد متر بگیر تا اونجا با مادرش زندگی کنه یا اگه خواست میتونه پیش لیانا و مادرم تو اون خونه بمونه درضمن ماهی پنج تومن هم به حساب این یکی بزن مواظب بچه هام باش لطفا، تو تنها امیدمی، به امید دیدار. عصر بود داشتم آماده میشدم برای مراسم و جلو آینه حرفهایم را تمرین میکردم با ماشین اختصاصی که به من داده بودن به سمت مراسم رفتم، یک عمارت بزرگ با کلی آدم جور واجور، به سمت میزیی رفتم و ایستادم کمی که گذشت یک خانمی سمتم آمد و گفت: - افتخار آشنایی با کی و دارم؟ نمیشناختمش گفتم: - سهراب و شما. دستش را دراز کرد جلو و گفت: - نادیا، خوشوقتم آقا سهراب. دستانم را روی سینهام گذاشتم و گفتم: - منم خوشوقتم خانم، چیزی میل دارین؟ دستش را پایین برد و گفت: - بله، لیموناد. از روی میز لیموناد را برداشتم و با احترام سمتش گرفتم، نادیا هم گرفت و تشکر کرد و شروع کرد به سوال پرسیدن، من هم طبق نقشه با آرامش توضیح میدادم آقایی نزدیک آمد و گفت: - شما کی هستین؟ گفتم: - سهراب، سهراب همتی. مرد با اشتیاق گفت: - بله آقا، خیلی خوش اومدین بفرمایین بالا، اینجا جای شما نیست. خواستم همراهش برم که شایان هم آمد و با هم چشم تو چشم شدیم و لبخند ضعیفی که کسی متوجه نشود زد سعی کردم بی اهمیت باشم همراه آن مرد طبقه بالا رفتم و از در شیشهای گذشتیم و وارد بالکن شدیم آنجا کلی زن و مرد دور یه میز نشسته بودن و حرف میزند و نوشیدنی مینوشیدند. همان مردی که همراهم بود از من خواست بشینم سلام دادم و نشستم چند دقیقه بعد شایان هم آمد و بعد از سلام دادن روی چند تا صندلی آنطرف تر نشست. باهم چشم تو چشم شدیم ولی سریع چشمهایمان را و از هم گرفتیم یکی گفت: - همه هستن؟ چرا جلسه رو شروع نمیکنین؟ دیگه دل تو دلم نیست. یکی دیگر گفت: - عجله نکن آقای مرادی هنوز یه نفر مونده. چند دقیقه گذشت و آقایی آمد و گفت: - ببخشید که دیر کردم خیلی منتظر موندین؟ یکی گفت: - مهم نیست بفرمایین. مرد کنارم نشست و گفت: - خب سریع تر معامله رو شروع کنیم. یکی گفت: - چقد عجله داری آقای وحدت، هنوزه تازه رسیدی. خدمتکار یک سینی با جامهای پر از مایع قرمز را آورد که نمیدانستم چیست؟ ، ولی مجبور بودم که بردارم به دهانم نزدیک کردم که فهمیدم چیز مناسبی نیست، وانمود کردم که میخورم ولی در حقیقت، فقط جام را کج کردم و بعد روی میز گذاشتمش. آقای مرادی گفت: - خب حالا وقته شروع معامله است اول من شروع میکنم یک تن کریستال دارم که به بالاترین قیمت میدمش. یکی گفت: - من پانصد کیلو میخرم به مبلغ سه تومن. مرادی: - همش رو یه جا میفروشم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست... غذا به گلوی ماهان پرید و به سرفه افتاد لیانا برایش آب ریخت و عزیزخانم پشت کمرش زد، آب که خورد بهتر شد و گفت: - کی و دیدی؟ لیانا نخودی خندید و گفت: - خب اون بچهی سهرابِ دیگه، منم دخترشم، پس اون فسقلی میشه داداش من. ماهان با ناراحتی نگاهم میکرد و گفت: - از کجا مطمئنی که اون بچهی پدرته؟ بعد به لیانا نگاه کرد که گفت: - مطمئن که نیستم، ولی وقتی مهتا میگه بچهی پدرمه، یعنی هست دیگه. ماهان نیشخندی زد و مشغول غذا خوردن شد و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم. خیلی ناراحت شدم دست از غذا خوردن کشیدم رعنا گفت: - چرا بس کردی؟ غذا بخور،اون بچه دلش میخواد. تقصیر خودم بود که همه بهم تیکه میانداختن و مسخرهام میکردن ولی حق با رعنا بود چون هنوز هم دلم میخواست قاشق را برداشتم و آرام آرام غذا میخوردم اصلا به آن پسرک لعنتی اهمیت ندادم... ... آنا زنگ زد و گفت که قرار است پیشم بیاید، هرکاری کردم که منصرف بشود نشد که نشد گفت آخرِ هفته راه میافتد. به رعنا زنگ زدم و گفتم و او هم گفت کاری از دستش برمیآید جز اینکه دعا کند خواهرم منصرف شود حق با اون بود شکم بزرگم را که نمیتوانستم مخفی کنم آبروم پیشش میرفت، به او چی میگفتم؟ چیکار میکردم؟ میگفتم آمدم تهران خیر سرم درس بخوانم گند بالا آوردم خیلی شرایط بدی بود.... ... راوی... شایان به چابهار رسید و منتظر تماس بود رفت به رستوران رفت و غذا گرفت مشغول خوردن بود که گوشیش زنگ خورد جواب داد از اون طرف یک آقایی آدرس یک فروشگاهی را داد از او خواست تا همان رمز قبلی را بگوید. شایان چند قاشق آخری را خورد و راه افتاد دور نبود ده دقیقهای رسید و داخل رفت و بین قفسهها را میگشت یکی گفت: - سهراب همتی؟ شایان گفت: - من از دوستاشم. مرد گفت: - کجاست؟ شایان: - فوت شده براش مراسم گرفتیم ولی شما نیومدین. مرد گفت: - خیلی خب، برو سوار ماشینت شو باید بریم. شایان بیحرف سوار ماشین شد و چند دقیقه بعد همان آقا هم سوار ماشین شد و گفت: - آتیش کن بریم. شایان حرکت کرد مرد آدرس میداد که کجا برود شایان گفت: -نمیخواین بگین کجا میریم؟ مرد با جدیت گفت: - میفهمی، ببینم تو جعبهها رو که نگاه نکردی. شایان: - نه. مرد: - بچهی حرف گوش کنی هستی، حالا بپیچ تو کوچه. شایان وارد کوچه شد و مرد با ریموت در حیاط را باز کرد و شایان ماشین را به داخل حیاط برد بعد با هم به خانه رفتند، کسی نبود شایان گفت: - اینجا کجاست؟ مرد روی صندلی نشست و گفت: - اینجا خونه امن ماست، بشین راحت باش کسی اینجا نمیاد. شایان نشست. مرد بعد از استراحت کوتاهی به آشپزخانه رفت و چای آورد و گفت: - خب وقت توضیح دادنه، اول ما کی هستیم؟ از همکاراتون، دوم داخل اون جعبهها چی بود؟ پول، پول خیلی زیاد. نفسی گرفت و گفت: - سوم برای چی میخوایم این همه پول رو؟ برای خرید مواد، حالا سوالی داری بپرس توضیح بدم. شایان گفت: - شما پلیسی؟ مرد: - بله. شایان: - برای چی مواد باید بخریم؟ اصلا از کی بخریم؟ که باهاشون چیکار کنیم؟ مرد: - یواش، دونه دونه بپرس توضیح بدم؛ خب قراره فردا شب یه مهمونی برگزار بشه یه مهمونی گنده، که همه کله گندهها و خلاف کارا میان اونجا؛ میخوان مواد، اسلحه و دختر بخرن و بفروشن این وسط تو میشی خریدار، باید از یه آقایی به نام کامرانی موادش رو بخری تا ما بتونیم مدرک جمع کنیم برای گیر انداختنشون، تو این مهمونی رفیقتم هست ولی طوری رفتار کن که انگار نمیشناسی، بعد؛ آهان اسم و فامیل خودت رو بگو فقط شغلته که میشی مهندس معمار، با مردا گرم نگیر طوری رفتار کن که فکر کنن پا پیچ دخترایی، باید یکی یا دو نفرشون رو هم با پول معاوضه کنی. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و نوزده... ماهان گفت: - نجس شماین که دختره رو فرستادین تو زندگی سهراب که اینطور گند بزنه به همه چی، سهراب و شایان خودشون رو مخفی کردن تا از شر همه چی در امان باشن بعد اون دختره که معلوم نیست نیتش چیه جفت پا پرید وسط ماجرا، دنبال چی میگردین شما؟ چقد میخواین؟ بهار که تا آن موقع نظارهگر بود بلند گفت: - بسه دیگه، هی هیچی نمیگم هرچی از دهنت درمیاد میگی برو بیرون از اینجا. ماهان نیشخندی زد و رفت.... ... مهتا... رعنا و لیانا دم در منتظر بودن سریع آماده شدم و پایین رفتم و سوار ماشین شدیم و به سمت مطبِ دوستِ رعنا حرکت کردیم، از قبل هماهنگ کرده بود وقتی اسمش را گفت منشی خواست داخل برویم، رعنا و دکتر با هم احوال پرسی گرمی کردن و نشستیم دکتر گفت: - خب این خانم چه نسبتی باهات داره؟ رعنا نگاهم کرد و گفت: - عروسمه. دکتر با ذوق گفت: - واقعا؟ من نمیدونستم تو پسر داری. رعنا: - آره خیلی وقت بود که ازش دور بودم تازه بهش رسیدم. -خب چه کمکی ازم برمیاد. - اومدیم برای سونو آنومالی و چکاپ. دکتر از من خواست روی تخت دراز بکشم، وقتی دراز کشیدم سه تایی کنارم آمدند ، دکتر روی صندلی نشست و کارش را شروع کرد و همینطور با رعنا صحبت میکردند نگاهم به سمت مخالف بود دلم نمیخواست مانیتور را ببینم دکتر داشت قسمتهای مختلف بدن جنین را نشون میداد و صحبت میکرد لیانا با ذوق نگاه میکرد یهو گفت: - وای مهتا ببین چقد کوچولو و بامزه است. اشکم ریخت رعنا فهمید و دستم را گرفت و گفت: - نمیخوای بچه تو ببینی؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم نمیخواستم مهرش به دلم بشیند، ناگهان یادم افتاد سهراب که زنده است شاید بتواند پدر خوبی برای بچه باشد از طرفی هم بدم نمیآمد که بینمش. سر چرخاندم و دیدمش به قول لیانا خیلی بامزه بود یک موجود کوچولو که مدام دستهایش را تکان میداد گاهی هم پاهایش را بالا برمیداشت، دلم برایش ضعف رفت ولی کاش این یک دروغ بود رعنا مرا به خانهی سهراب برد چون از دهنم پرید و گفتم: - یک مدته غذا خوب نخوردم و دلم قرمه سبزی میخواد. عزیز خانم که دستپختش حرف نداشت من با لذت غذا میخوردم و لیانا چیزایی که دیده بود را با ذوق برای عزیز خانم تعریف میکرد و عزیزخانم شکر میکرد رعنا گفت: - کاش زود تر بدنیا بیاد اگه بچهی سهراب باشه نمیذارم ازم دور بشه خودم تا ابد نوکریش رو میکنم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - من باید چیکار کنم؟ رعنا گفت: - خودت میدونی، میتونی اینجا با ما زندگی کنی یا بچه رو بذاری و بری پی زندگیت. - خب اگه نخوام بچه رو بدم به شما چی؟ رعنا با تعجب گفت: - یعنی چی؟میخوای بچهی سهرابم رو ازم بگیری؟ - خب من مادرشم، دلم نمیخواد بچهام ازم جدا بشه. - ولی تو که نمیخواستیش. سر تکان دادم ولی چشم از میز برنداشتم و گفتم: -تا صبح نمیخواستمش ولی الان نمیذارم ازم دور شه. لیانا گفت: - مگه از صبح تاحالا چه اتفاقی افتاده؟ - دیدمش مهرش به دلم نشست، و یه چیز دیگه هم هست که شما خبر ندارین. رعنا با تعجب گفت: - از چی خبر نداریم؟ سر تکان دادم و گفتم: - به موقعش میفهمین. یک نفر یاالله میگفت ، عزیزخانم در و برایش باز کرد و ماهان وارد شد با دیدن من تعجب کرد لیانا گفت: - عمو ماهان، بیا بشین میخوام برات تعریف کنم که امروز چی دیدم. ماهان سر میز نشست و گفت: - خب چی دیدی که انقد خوشحالی؟ عزیزخانم ظرف غذا را جلوی ماهان گذاشت که مشغول خوردن شد لیانا گفت: - امروز رفتیم پیش دکتر برای سونوگرافی، وای داداشم رو دیدم انقد بامزه بود. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هجده... سهراب: - اشکالی نداره درکش میکنم، تقصیر خودمه که تمام حرفاش رو گوش نکردم و ترکش کردم، راستی از نازنین چه خبر؟ ماهان: - هیچی همه کارا تایید شده فقط باید خودت باشی تا بتونی تحویلش بگیری. سهراب: - وکیلی چیشد؟ مزاحمتون نشده؟ ماهان: - همون روزی که فکر میکردیم دور از جونت مردی برات مراسم گرفته بودیم اومد یعنی سه ماه پیش، بعد از اون نیومده یا من ندیدمش. - چیزی نگفت؟ کاری نکرد؟ -نه، من و شایان مواظب همه چی بودیم،فقط تو واقعا میخوای نازنین رو بیاری تو خونهات؟ - آره درسته دختر دشمنمه، ولی گناه داره. - خب یه چیزی هست که اگه بگم باز میشه فضولی. - بگو ماهان. - راستش وکیلی پسرعموی مادرته. سهراب با تعجب و صدای بلند گفت: - چی؟ این.. این امکان نداره. ماهان آرام گفت: - چه خبره داداش آروم، منم هم که شنیدم تعجب کردم. بعد هرچی که شنیده و دیده بود را برای سهراب تعریف کرد سهراب دستش را مشت کرد و محکم روی میز کوبید و لعنتی نثارش کرد و گفت: - تو خونه نگو که منو دیدی تا خودم بیام، شایان در جريان همه چی هست ولی بازم میخوام تاکید کنم که یادتون نره، هر ماه پنج میلیون میریزن به حساب نازنین و پنج تومن به حساب لیانا، سند خونهی نازنین تو گاو صندوقه، بعد از هجده سالگیش بده به خودش، حقوق خودتون رو هم از حساب مشترک بردارین به شایان بگو سهام رستورانی که آخر هر ماه با لیانا میرفتیم و بکشه بیرون، اون تا چند سال میتونه کفاف حقوقتون رو بده بعدش دیگه مامانم و لیانا باید حقوقتون رو بدن البته اگه بخواین بمونین، وکیلی اگه خواست تو کارتون دخالت کنه یا مزاحمتون بشه به بهزیستی لوش بدین تا دمش رو کوتاه کنن، فهمیدی؟ ماهان نگران شد و گفت: - الان داری وصیت میکنی ؟ مگه قراره برنگردی؟ - هرچیزی ممکنه، شایان درجريان هست خواستم تاکید کنم، مواظب همه چیز باش، آهان راستی فردا پس فردا یک خانمی به نام رها میاد، بهش پنجاه میلیون بده، خداحافظ. بلند شد و به سمت در رفت. ماهان گفت: - اگه برات اتفاقی بیفته تکلیف نازنین چی میشه؟ سهراب بدون اینکه نگاهش کند گفت: - اگه چند روز دیگه زنده و سالم برگشتم میرم سراغش و میبرمش خونه و اگه برنگشتم ماهیانهاش رو بدین مواظبش باشین. دوباره راه افتاد ماهان گفت: - راستی داداش، اون دختره، دوست لیانا، چند وقتیه میاد خونه، حامله است و ادعا میکنه که بچه مال توِ، این حقیقت داره؟ سهراب نگاهش کرد و بعد نگاهی به امیر و کوروش انداخت که دست به سینه ایستاده بودن با عصبانیت نگاه میکردند سهراب گفت: - فکر کردم گفتی بچهی داداشته؟ امیر با نیشخند گفت: - انتظار داشتی بگم بهبه! باریکلا! گل کاشتی، شاهکار کردی! بیا اینم بچه و دختری که گند زدی تو آیندهاش، نخیر آقا از عمد گفتم میخواستم ببینم واکنشت چیه. سهراب به ماهان گفت: - گوشیتو چک کن بهت میگم چیکار کنی. و قبل از اینکه برود کوروش نزدیک رفت و گفت: - چیه؟ میخوای بچه رو نابود کنی؟ یا دختره رو سر به نیست کنی؟ اگه مردی بلند بگو میخوای چیکار کنی. سهراب گفت: - دیرم شده حوصله توضیح دادن به شما رو ندارم. و سریع از کافه خارج شد. کوروش سمت ماهان رفت و گفت: - نامرد عالمین اگه بخواین سر مهتا و بچهاش بلایی بیارین خودم میکشمتون. ماهان بلند شد و گفت: - به جا نمیارم، جنابعالی؟ کوروش مدرک شناسایی که نشان میداد پلیس است را درآورد و به ماهان نشان داد و گفت: - حالا شناختی. ماهان گفت: - دست از سر زندگی داداشم بردارین. خواست برود کوروش جلویش را گرفت و گفت: - به نفع داداشته که زنده برگرده و دختره رو عقد کنه واگرنه من میدونم و شماها. ماهان: - از کجا معلوم که اون واقعا بچهی سهراب باشه؟ کوروش یقهاش را گرفت که امیر نزدیک رفت و گفت: - کوروش بسه، بذار بچه بدنیا بیاد آزمایش بدن، بعد همه میفهمن که این سهراب همتی چه آدم نجسیه. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هفده... کوروش با عصبانیت بلند شد و یقهاش را گرفت و داد زد: - کثافت، خب نمیخواستیش چرا به لجن کشوندیش؟ چرا آلودهاش کردی؟ تو اسم خودت رو میذاری مرد؟ تو اصلا غیرت داری؟ امیر نزدیک رفت و گفت: - چه خبره کوروش؟ آروم باش ولش کن. کوروش گفت: - دخالت نکن میخوام بهش بفهمونم که قرار نیست فقط مهتا تاوان پس بده، میاندازمش زندان. سهراب گفت: - منکه نمیبینم تاوان پس بده ازدواج کرده و بچه داره انگار از هیچی هم پشیمون نیست این وسط فقط من تاوان پس دادم ولم کن حوصله بحث با تو رو ندارم. کوروش میخواست با مشت به صورتش بکوبد که امیر دستش را گرفت و گفت: - چیکار میکنی کوروش؟ برای خودت دردسر درست نکن. کوروش عصبانی گفت: - دردسر یعنی وجود این بی غیرت، دردسر یعنی کاری که با اون دختر کرد. سهراب گفت: - من خطا کردم درست، ولی قراره تا کی تاوان پس بدم؟ اون دختر که به مراد دلش رسید، شما چرا ناراحتین؟ کوروش: - مگه ندیدی چه بلایی سرش اومده! میدونی چند وقته خودش رو تو خونه حبس کرده؟ سهراب گفت: - انگار خودش و شوهرش که مشکلی ندارن، تو کاسهی داغ تر از آش شدی. کوروش میخواست باز سیلی بزند که یکی گفت: - سهراب! سه تایی نگاه کردن ماهان بود نزدیک آمد و دستان کوروش را از یقهی سهراب جدا کرد و گفت: - قلم میکنم دستی رو که روی داداشم بلند شه. کوروش گفت: - این بی غیرت داداش توِ؟ بهش بگو بره به جهنم. سهراب به ماهان گفت: - ولش کن، چرا اینجایی؟ ماهان دستان کوروش رو ول کرد و گفت: - وقتی شایان اومد ماشینت رو ببره کلی پاپیچش شدم تا واقعیت و گفت، وای سهراب نمیدونی چجوری همه رو پیچوندم و اومدم اینجا، خیلی خوشحالم که حالت خوبه و زندهای، بیا بریم خونه، همه دلشون میخواد تو رو ببینن. سهراب روی صندلی نشست و گفت: - درگیرم، نمیتونم بیام. ماهان روبروش نشست و گفت: - یعنی چی؟ بعد از این وقت اومدی و نمیتونی بیای خونه؟ سهراب: - باید برم چابهار، کار دارم وقتی برگشتم میام خونه. امیر، کوروش را سمت بار برد و روی صندلی نشاند و به او آب داد ماهان گفت: - قضیه چیه؟ شایان هم میرفت چابهار. سهراب: - گیر نده به موقعش برات تعریف میکنم. بگو چه خبر از خونه. - خب خونه بی تو صفایی نداره هیچکی رمق کاری رو نداره مامانت و عزیزخانم که یهو میرن تو فکر، لیانا فقط غر میزنه شایانم که ماهی یک بار یا دوبار میاد و یه سر میزنه و میره. - مامانم اونجاست مگه؟ آره بخاطر لیانا میاد و میره میگه نباید دختر جوان رو تنها گذاشت واگرنه میشکنه. سهراب: - ازش ممنونم که مواظبش هست. - ما همه مواظبش هستیم نمیذاریم ناراحت باشه، خدا خیر بده آقا فرامرز رو هر کاری بتونه میکنه تا حال مادرت و لیانا خوب بشه. - آقا فرامرز؟ - آره دیگه شوهر رعنا خانم. سهراب با تعجب پرسید: - چی میگی تو ماهان؟ مامان من ازدواج کرده؟ با کی؟ ماهان از خجالت لبش را گاز گرفت و گفت: - معذرت میخوام فکر کردم میدونی، این قضیه مال خیلی سال پیشه یعنی چند وقت بعد از اینکه از پدرت جدا شد. - این آقا الان تو خونهی منه؟ - نه اون نمیاد فقط مادرت میاد، ببخشید داداش من نباید میگفتم. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و شانزده... با تعجب نگاه میکرد سهراب گفت: - من قبل از اینکه شما بیاین، اینجا بودم و همه چیز رو شنیدم. رها گفت: - دیدی چقد بدبختم، ازم خواست زنش بشم. سهراب: - باهاش تسویه کن. رها: - نه، اگه پولم رو بهش بدم، خواهرم چی میشه؟ سهراب: - تو که راهش رو یاد داری باز برو زندگی یکی دیگه رو خراب کن. رها بلند شد و جلوی سهراب ایستاد و گفت: - عوضی، تو فکر میکنی کی هستی که اینجوری درموردم قضاوت میکنی، نمیفهمی چقد سخته خواهرت که تا دیروز همه جا رو میگشت یهو ویلچر نشین بشه، نمیفهمی چقد سخته مادربزرگت شب تا صبح گریه کنه، نمیفهمی اینکه با یه پیر زن و یه دختر فلج از خونه بندازنت بیرون یعنی چی؟ تو چه میفهمی که دختر بودن یعنی چی؟ بعد به هقهق افتاد سهراب گفت: - متاسفم، ولی منم درد کم نکشیدم، مشکل خواهرت چیه؟ رها: - دو سال پیش تصادف کرد یه زائدهای کنار نخاعش تشکیل شده دکترا میگن ریسک عملش بالاست هر کاری کردم تا پولش رو جور کنم از دست فروشی گرفته تا حمالی و نظافت خونه این و اون، از واکس زدن کفش مردم تا مغازه داری، ولی نشد که نشد هرچی جمع کرده بودم رسولی بیشرف، صاحب خونه مون، همه پول رو به عنوان اجاره ازم گرفت این آخرم که وکیلی که دوست بابام بود وضعم رو دید بهم پیشنهاد داد و در عوض گفت پول عمل سوگند رو میده چیکار میکردم مجبور بودم. سهراب: - پنج ماه گذشته چرا تا الان عمل نکردین؟ رها: - تازه دو ماه پیش پولم رو داد تا الانم سی تومنش هم پای دکتر ، آزمایش، خرید خوراکی، دادن قرض و قولههامون رفت باید سریع تر عمل بشه ولی اگه پول زو بدم به قربانی دیگه آبجیم نمیتونه راه بره. سهراب: - من پول خواهرت رو میدم ولی شرط داره. رها: - نشنیده قبول. سهراب: - پس فردا ساعت ده صبح بیا خونهام، اونجا با هم صحبت میکنیم. سهراب آدرسش را داد و گفت: - گه دیر کنی پشیمون میشم. بعد سریع از خانه خارج شد و سمت کافه امیر و بهار رفت. وقتی رسید گفت: - شایان کارت و گوشی رو آورد؟ امیر گفت: - آره همین ده دقیقه پیش آورد. بعد گوشی و کارت را به سمتش گرفت، سهراب گوشی را برداشت و گفت: - حسابم رو تسویه کن. امیر گفت: - این بار و مهمون من باش. سهراب گفت: - نیازی نیست رمزش بیست بیسته، هر چقد حسابمونه، بکش باید برم. امیر بلند شد و رفت تا حساب و تسویه کند کوروش گفت: - اولین باری که دیدمت فکر کردم خیلی مردی، ولی حالا میفهمم چه آدم کثیفی هستی. سهراب با تعجب نگاه میکرد گفت: - ندیدمت تا حالا. کوروش نیشخندی زد و گفت: - آره منو ندیدی ولی من زیاد دیدمت خیلی وقت بود دنبالت بودم. سهراب: - دنبال من؟ چرا؟ کوروش: - میخواستم بدونم چی داری که من ندارم، میخواستم بدونم مهتا چی ازت دیده که تو من ندید، تازه فهمیدم من خيلی از تو سرترم، انقد آدم هستم که یه دختر بیگناه رو آلوده نکنم. سهراب: - پس بحث خاطرخواهیِ! کوروش: - آره من میخواستمش، ولی اون، منو بخاطر توِ عوضی ول کرد. سهراب: - اون دختر برای من هیچ ارزشی نداشت، از اولم ازش متنفر بودم هوا برش داشته بود که میتونه منو عاشق خودش کنه ولی نتونست. -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و پانزده... رها با بغض گفت: - مجبور بودم مامانبزرگ، نمیخواستم آواره بشیم. مهربان خانم: - خب بهم میگفتی میرفتیم یه جای ارزون قیمت. رها: - با پولی که ما داشتیم هیچ جا بهمون نمیدادند آقای رسولی گفت یا باید پنجاه میلیون بذاریم رو پیش یا بلند شیم از اینجا، چارهای نداشتم. سوگند گفت: - چقد پول برای عمل من جور کردی؟ رها: - زیاد نیست چرا؟ سوگند: - پرسیدم چقدر؟ رها: - پنجاه میلیون. سوگند: - خوبه، بده به این مرده تا دست از سرمون برداره. رها سریع و با ناراحتی گفت: - چی میگی تو؟ این پول برای عمل پاهاته، من نمیتونم بدمش به این یارو. سوگند: - ولی مجبوری، تو که نمیخوای زن اون بی ریخت و بد قواره بشی. رها نوچی گفت که سوگند گفت: - فردا پول رو بده بهش، من نمیخوام عمل کنم. رها: - چرا با خودت لج میکنی ؟ من الان تنها چیزی که میخوام سر پا شدن توِ. سوگند: - میخوای از رو ویلچر بلند شم که از شرم راحت شی؟ نخیر خانم، حالا حالاها باید نوکریم رو بکنی. رها خندید و گفت: - نوکرت هم هستم، بخدا دلش رو ندارم که تو این وضع ببینمت میخوام خوب بشی. سوگند بحث و عوض کرد و گفت: - همین که گفتم، فردا پول رو بده به این مرتیکهِ بی ریخت، واگرنه من میدونم و تو، خب حالا بریم غذا بخوریم که مردم از گشنگی. سه تایی به خانه رفتند، سهراب مانده بود که حالا با رهایی که زندگیش را خراب کرده بود چیکار کند؟ یک ربعی گذشت صدای برخورد دمپایی طبی به موزائیکهای حیاط میآمد سهراب یواشکی نگاه کرد و رها را دید که به سمتش میرود، ناگهان ایستاد و گفت: - سوگند ترشی یا خیارشور؟ سوگند گفت: - خیار شور بیار که با کته میچسبه. رها باشه گفت و هر لحظه به انبار نزدیک تر میشد وقتی به پلهها رسید و چشمش به سهراب خورد کاسه ملامین از دستش افتاد و خواست داد بزند که سهراب در یک حرکت پایین کشیدش و به دیوار چسباند و دستش را روی دهنش گذاشت و بلافاصله از جیبش چاقو درآورد و زیر گلوی رها گذاشت و گفت: - صدات دربیاد همینجا کشتمت. رها با چشمای گرد شده سر تکان داد مهربان خانم گفت: - رها صدای چی بود؟ اتفاقی افتاده؟ سهراب بیشتر چاقو و فشار داد و گفت: - حواست به حرف زدنت باشه واگرنه داغتو میذارم رو دل مادربزرگت و سوگند. سهراب دستش و از دهن رها برداشت. رها گفت: - نه مامانبزرگ چیزی نشد کاسه از دستم افتاد. سهراب در انبار را باز کرد و رها را به داخل هل داد و در را بست و گفت: - توضیح بده از خراب کردن زندگی من چقد گیرت اومد؟ اشکهای رها ریخت و گفت: - من مجبور بودم. سهراب عصبانی گفت: - کی مجبورت کرده بود؟ رها روی زمین نشست و گفت: - تو فکر میکنی من خوشم میاومد که بهت آمپول بزنم من بخاطر خواهرم، بخاطر اینکه پول عملش رو جور کنم مجبور بودم به حرف وکیلی گوش کنم. سهراب: - چقد بهت داد؟ رها: - هشتاد میلیون. سهراب: - عوضی، منو معتاد کردی بخاطر هشتاد تومن؟ رها: - مجبور بودم وضع خواهرم رو تو ندیدی. سهراب: - تو من و میشناسی؟ رها: - نه، هر چی از وکیلی میپرسیدم این مرده کیه؟ فقط میگفت دشمنه، آقا من شما رو نمیشناسم دست از سرمون بردار اصلا غلط کردم اصلا هرچی تو بگی فقط منو ببخش. سهراب: - فردا پول این یارو رو بده بذار بره؟ -
رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهارده... رها گفت: - این چه حرفیه ؟من که جز تو کسی رو ندارم من بخاطر تو هرکاری میکنم تا حالت خوب باشه. دختر گفت: - کاش من نبودم تا تو راحت زندگی کنی. رها با ناراحتی گفت: - چی میگی سوگند؟ من دارم این همه جون میکَنم این همه بدبختی میکشم تا تو حالت خوب بشه بعد تو اینجوری میگی. بعد بلند شد و چند قدم جلو رفت سوگند گفت: - خب ببخشید ،ولی نمیخوام بخاطر من انقد عذاب بکشی. رها گفت: - باشه دیگه کار نمیکنم میشینم ور دلت، تا هم از گشنگی بمیریم هم از خونه بیرونمون کنن، خوبه؟ یکی داشت در میزد رها در باز کرد یک خانم سن بالا با پلاستیکهای در دستش داخل آمد و گفت: - دکتر چیزی نگفت؟ باید چیکار کنیم؟ سوگند گفت: - سلام مهربان خانم، چطوری مامانبزرگ قشنگم. خانم روی تخت نشست و گفت: - خوبم شیرین زبونم، بگو دکتر چی گفت؟ منکه مردم از دلشوره. رها گفت: - هیچی، همون حرفای قدیمی، میگن ریسکش بالاست ولی شدنیه. مهربان گفت: - من نمیذارم دخترم عمل بشه، خودم تا آخر عمر نوکرشم. رها شاکی گفت: - چی میگی مامانبزرگ! تا کی میخوایم پیشش باشیم؟ سوگند باید پاهاش خوب بشه باید سرپا بشه. مهربان گفت: - اگه بچهام جونش رو از دست بده چی؟ تو میخوای جای سوگندم رو بگیری، بعدشم اصلا ما رضایت دادیم، کو پول؟ رها گفت: - من پولش رو جور کردم فقط مونده رضایت شما و سوگند. سوگند گفت: - من نمیخوام عمل کنم، تمام پولمون رو بدیم به دکترا بعد پاهای من خوب نشه چی؟ من هرگز خودم رو نمیبخشم. رها گفت: - تو خوب میشی سوگند، من قول میدم که خوب میشی بهم اعتماد کن. در خانه را زدن، رها در را باز کرد با دیدن کسی که پشت در بود خواست در را ببندد ولی مرد دستش را بین در گذاشت و هل داد و داخل آمد. مهربان خانم گفت: - تو کی هستی؟ غیرتت کو؟ نمیبینی دوتا دختر جوون تو این خونه هستن. مرد گفت: - با شما کار ندارم، اومدم با این دختر خانم تسویه حساب کنم. مهربان: - تسویه حساب چی؟ دخترم چه بدهی بهت داره؟ رها گفت: - برو تو مامانبزرگ، خودم حلش میکنم. مهربان بلند شد نزدیک رفت و گفت: - چی میگی دختر، بذار ببینم این آقا حرف حسابش چیه؟ مرد گفت: - این نوهی شما از من پنجاه میلیون قرض گرفته، هنوز پولش رو پرداخت نکرده از موعدش هم گذشته، الان اومدم برای تسویه. مهربان گفت: - این چی میگه رها؟ برای چی ازش پول قرض گرفتی؟ رها گفت: - اگه پول نمیگرفتم آقای رسولی ما رو از خونه میانداخت بیرون. مهربان با دلی شکسته گفت: - آقا ما فعلا پول نداریم میشه یه مدت بهمون فرصت بدین تا پول و جور کنیم؟ مرد گفت: - دختر شما الان دوماه داره امروز و فردا میکنه، دیگه وقت ندارین نهایتا تا فردا. مهربان: - آقا، یکی دو ماه فرصت بده من خودم پولتو برمیگردونم. مرد: - نمیشه خانم، یا الان پولم رو میدی یا رضایت میدی نوهات زن من شه. مهربان با عصبانیت یک سیلی محکم به صورت مرد کوبید و گفت: - مگه از روی جنازهی من رد شی که بتونی رو نوهام اسم بذاری، یه مدت فرصت بده یه خونه پیدا کنم بعد پولتو بهت برمیگردونم. مرد: - نهایتا تا فردا، واگرنه میخوام آماده مراسم عروسی نوهتون باشین. بعد از خونه بیرون رفت. رها روی تخت نشست و مهربان هم کنارش نشست و گفت: - رها، این مرده چی میگه؟ تو واقعا ازش پنجاه میلیون پول گرفتی؟