-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد
- 9 پاسخ
-
- 3
-
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
شیرین جون ویرایشم تموم شد زحمتش با خودت- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی جلد برای رمانم را داشتم- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
چشم. درخواست رصد چطور؟ -
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
فهمیدم. خیلی ممنون- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
همهی بچهها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدمهای عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله میگیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش میرفت برای اینکه مبارزهشو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو میفرستادم و خودم با یک کیلو تخمه مینشستم و نمایش رو با کیفیت بالا میدیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمیکرد آرام میاومد و میرفت انگار نه انگار که همسر آیندهاش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش میگفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستانها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان زیر باران سرنوشت| مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست انتشار
یعنی تمام نقطههای بعد از علامت سوال رو؟ حتی در پایان دیالوگ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفده... سیگرون اخم در هم کشید: - دیوانه شدهای گردا! این دیگر چه حرفیست؟ گردا قهقههای سرداد: - هر وقت به شما نگاه میکند، چشمانش برق میزند هر زمان صدایش میزنید، دست و پایش را گم میکند. به نظر شما چرا اینگونه میشود؟ سیگرون نفسش را صدا دار از دهان خارج کرد: - یاوهای بیش نیست. آخر مرا چه به آن پسرک جال! سپس برگشت که برود. گردا گفت: - سیگرون! هنوز پیغامم را نگفتهام. سیگرون بی میل سمتش برگشت: - به اندازهی کافی وقتم را گرفتهای. بگو ببینم چه میخواهی. گردا آب دهانش را قورت داد: - یک مشکل داخلی داریم که هیچ کس نمیتواند از پسش بربیاید. سیگرون متعجب شد: - مشکل داخلی؟ منظورت چیست؟ گردا قدمی جلو گذاشت: - نامش آیوار سلینگر است. یک دزد حرفهای، یک شیاد به تمام معنا. مانند آب خوردن از دیوار بالا میرود و غارت میکند. برایش هیچ کس و هیچ چیز مهم نیست. چندین مامور برای دستگیر کردنش رفتند. اما همه را فریب داده و فرار کرده. سیگرون نامش را زمزمه کرد: - یعنی هيچ کس نتوانسته دستگیرش کند؟ گردا سر تکان داد: - خیر بانو! تا به حال هیچ کس موفق نشده. سیگرون متعجبتر از قبل گفت: - مگر او کیست؟ گردا بی درنگ هر چه که میدانست را بیان کرد: - از طبقهی ترالهاست. او همانند باد سریع، همانند سایه پنهان، همانند دهها نفر زور دارد، بسیاری از ثروت مردم را به تاراج برده. شاه اریک خواستار دستگیری هر چه سریعتر اوست. سیگرون چشمهایش را تنگ کرد: - من چطور میتوانم پیدایش کنم! گردا لحظهای به زمین چشم دوخت و سپس نگاهش را به سیگرون معطوف کرد: - مکان مشخصی ندارد و من نمیدانم باید چه کنیم. سیگرون چشمانش را فشرد: - کسی که جای مشخصی ندارد، کسی نتوانسته پیدایش کند و بسیار فریب کار و زیرک است. با صدای محکم گفت: - آیوار سلینگر! خودم پیدایش میکنم. گردا متعجب نگاهش کرد: - چگونه بانو؟ سیگرون سر تکان داد: - نمیدانم، ولی هر چقدر که غارت کرده، کافیست. باید جلویش را بگیریم. و بدون اهمیت دادن به گردا، از پایگاه نظامی خارج شد. به سمت قصر شاه رفت و بعد از گرفتن اجازهی ورود، وارد دفترخانه شد. اتاقک نسبتاً عظیم دفترخانه، پنجرهای بزرگ داشت که نور را به داخل هدایت میکرد. قفسههای عریضی که داخلشان مدارک و اسناد مهم نگهداری میشد. کسی حق ورود به آن اتاق را نداشت، مگر با اجازهی شاه. سیگرون به حسابرس و رئیس بایگانی که پشت میز نشسته بود و مدارکی را بررسی میکرد، روبهرو شد. - جناب کِیل لِجِر! سوابق فردی به نام آیوار سلینگر را میخواهم بررسی کنم. ممکن است این اجازه را به من بدهید! کیل لجر نگاهش کرد: - حتما بانو. منتظرتان بودم، شاه اریک گفته بود که شما خواهید آمد. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شانزده... سیگرون زیر دستان هارالد زد و فشار را از روی خود برداشت. هر دویشان خسته شده بودند. سیگرون جدا شد و نفسی عمیق بلعید. رمقی برایش نمانده بود، اما نفسش را به شماره نینداخت، زیرا همه تماشایش میکردند. هارالد نفسهای بریدهبریدهاش را بیرون داد: - بانو... خسته شدند؟ همهمهی تماشاگران بلند شد. - انگار فرمانده دیگر رمق جنگیدن ندارد. سیگرون مغرورتر از این حرفها بود که اعتراف کند در برابر هارالد کم آورده. به سمت جایگاه شمشیرها رفت و یکی را از غلاف درآورد؛ نگاهش کرد، سپس آن را به سمت هارالد پرت کرد که روی هوا گرفتش. سیگرون یکی دیگر را برداشت و با قدمهای محکم به وسط میدان رفت: - من به این زودیها خسته نمیشوم جناب یتنسون. اما شما اگر خسته هستید، میتوانیم جنگ را تمام کنیم. هارالد با دو دست شمشیر را جلوی صورتش گرفت: - این نبرد تمام میشود، اما با باخت شما. سیگرون نیشخندی زد: - خواهیم دید. سپس فریاد کشید و به سمت هارالد حمله کرد، هر دویشان با بیرحمی مبارزه میکردند و بدون اهمیت به اینکه ممکن است چه اتفاقی برایشان بیفتد، شمشیر میکشیدند. صدای برخورد شمشیرها گوشها را کر میکرد. صدای نفسهای سنگینشان بلند شده بود. گردا مشتهایش را فشرده بود، هر بار که شمشیر هارالد نزدیک میشد، قلبش از جا کنده میشد. بوی خاک و آهن، فضا را پر کرده بود. تن سیگرون عرق کرده بود، دستانش خیس شده بود، ناگهان شمشیر از دستش لیز خورد، ضربهی شمشیر هارالد از روی سرش گذشت. اگر کمی پایینتر بود پیشانیش را به نیم تقسیم میکرد. گردا از پشت سر فریاد زد: - بانو، مراقب باش! اما صدایش در همهمهی میدان گم شد. لحظهای دست از مبارزه کشیدند، به چشمان هم نگاه کردند. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت. سیگرون شمشیر را بالا گرفت و با فریاد به سمت هارالد رفت. یک چرخ زدند و شمشیر زیر گلوی هم گذاشتند، در نزدیکترین فاصله به هم ایستاده بودند. سیگرون گفت: - تسلیم شو هارالد. هارالد انگار در میدان نبرد حقیقی بود: - تو تسلیم شو تا آسیب نبینی. قبل از هر اتفاقی، گردا گفت: - بانو! با هم حرف بزنیم. سیگرون بدون اینکه نگاهش کند: - اکنون نه. گردا محکم ایستاد: - از طرف شاه اریک برایتان پیغام آوردهام. سیگرون و هارالد با شنیدن اسم شاه اریک، دست از مبارزه کشیدند. سیگرون همراه گردا رفت، از داخل خمرهی گوشهی حیاط، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید تا خستگی چند لحظه پیش را از بین ببرد. با دستمالی که داخل کمربند چرمش بود، نمِ صورتش را گرفت و رو به گردا گفت: - امید دارم که حرفت ارزش داشته باشد که مزاحم شدی. گردا محکم ایستاد: - باید یکی این جنگ را تمام میکرد، شما قصد جان یکدیگر را کرده بودید و با بیرحمی مبارزه میکردید. سیگرون دستمال را پشت گردنش کشید: - باید یکی این هارالد مغرور را سر جایش مینشاند. گردا لبخند زد: - اما انگار قلبِ هارالد مغرور، در دام دخترک زیبای روی این سرزمین افتاده. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پانزده... سیگرون به وسط میدان رفت؛ روبهروی دو مرد ایستاد. - خوب میجنگید، اما رضایتبخش نبود. پای چپش را عقب برد و زورش را روی پای راستش انداخت؛ با عقب و جلو کردن انگشت اشاره و وسط، مردها را به مبارزه دعوت کرد: - بیاید! ثابت کنید که اشتباه میکنم. یکی از مردها که هیکل قوی و درشتی داشت، نیشخندی زد و دست به سینه نظارهگر شد. مرد دوم به غرورش برخورده بود که یک دختر به او زور بگوید، چوب را زمین انداخت، دستان مشت شدهاش را جلو گرفت و با فریاد به سمت سیگرون حمله ور شد. با زیرپایی زدن سیگرون، پخش زمین شد. سیگرون در کسری از ثانیه مرد را چرخاند و دستش را پشت کمرش قفل کرد. فریاد مرد به آسمان رسید. مرد اولی که دست به سینه نظارهگر بود، لبهایش را از عصبانی بهم فشرد و چوبش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زنان حمله را آغاز کرد. سیگرون بدون اینکه دست مرد را ول کند، با یک جهش، پا به صورت حمله کننده کوبید، مرد تعادلش را از دست داد، سیگرون از فرصت استفاده کرد و زیرپایی به آن زد و وقتی مرد به زمین افتاد، سیگرون بین دو نفر قرار گرفت و دست مرد قوی را هم پشت سرش نگهداشت. سپس با تمسخر به هارالد نگاه کرد. هارالد برای تشویق چند با کف دستهایش را به هم کوبید: - عالی بود! اما حملهی چند مرد را چگونه دفع خواهی کرد؟ سپس به چند نفر اشاره کرد؛ مردان قوی هیکل قدمی جلو گذاشتند و بعد از تعظیم کردن، فریاد کشان حمله کردند. سیگرون آن دو مرد را رها کرد و با افرادی که تازه به میدان آمده بودند، مبارزه را آغاز کرد. سیگرون در بین مردان میچرخید و مشت و لگد میزد و گاها با پرش و خم شدن، از زیر ضربههای مردان در امان میماند. طولی نکشید که جنگجویان را از پای درآورد. سپس به سمت هارالد رفت و یقهاش را مرتب کرد: - برای اینکه ثابت کنم دختران سرزمینم از شما بهترند، حاضر هستم رئیس این پهلوانان توخالی را به مبارزه دعوت کنم و شکست دهم. هارالد قهقههای سر داد: - مرا دست کم گرفتهای! یا به خودت خیلی ایمان داری! سیگرون لبخندی زد که از دادن صد فحش بدتر بود: - نمیتواند هر دویشان باشد! هارالد به غرورش برخورد: - مبارزه را بگذارید برای وقت مناسب، نمیخواهم آبروی بانوی فاتح پیش این همه مرد برود. این بار نوبت قهقهه زدن سیگرون بود: - جناب یتنسون! شما را به مبارزه دعوت میکنم. اگر فکر میکنید شکست میخورید و آبرویتان میرود، میتوانید قبول نکنید. هارالد نیشخندی زد و به وسط میدان رفت: - هنوز هم وقت برای پشیمانی هست. سیگرون هم به وسط رفت و مقابلش قرار گرفت: - برای شما هم همینطور، جناب یتنسون. هارالد حالت تدافعی گرفت: - شما حمله کن بانو. سیگرون هم حالت جنگی گرفت، فریاد کشان به سمتش رفت و با مشت و لگد به جانش افتاد؛ هارالد زمانی که دید سیگرون با او شوخی ندارد، از حالت تدافعی خارج شد و با بیرحمی به سمت دخترک حملهور شد و چند ثانیه بعد، بدن نحیف دخترک زیر مشت و لگد آن مرد قوی هیکل مقاومت میکرد و حملاتش را دفع میکرد. هارالد دستانش را روی شانههای سیگرون گذاشت و فشار وارد کرد؛ دستان سیگرون میلرزید، اما نمیخواست در برابر چشمان هارالد و تماشاگران عقبنشینی کند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهارده... گردا خندید: - صبح زود حالمان را خوب کردیم. مگر بد است! فریدا متعجب شد: - چه میگویی؟ تو مرا مسخره کردهای؟ گردا لقمهی بزرگی در دهان گذاشت و به زحمت چرخاند: - فقط کمی سربه سرت گذاشتم. فریدا دیوانهای نصیبش کرد: - قلبم لحظهای از حرکت ایستاد. سیگرون به دو دوست دیوانهاش خندید: - صبحانه اگر نمیخورید، دورتر بروید، تا من با آرامش شکمم را سیر کنم. گردا با آرامش غذا میخورد؛ فریدا کمی تردید داشت ولی در نهایت کمی از غذا را خورد. *** سیگرون و گردا به مرکز آموزش نظامی رفتند. جایی که نیروهای تازه کار را تعلیم میدادند. ایدهی گردا بود و همه با اشتیاق از آن استقبال کردند. هارالد، فرماندهی آموزشی بود و از جان و دل برای کشور و مردمش مایه میگذاشت. در محوطهی آموزشی، مردان با لباس آبی و مشکی، در صفهای منظم ایستاده بودند و حرکات رزمی یکسانی را انجام میدادند. سیگرون نزدیک هارالد ایستاد. - جناب یتنسون! اوضاع آموزشی در چه مرحلهای قرار دارد؟ هارالد با دیدن سیگرون، قوای مضاعفی گرفته بود. - همه چیز همانطور است که برنامهریزی کرده بودیم. از سرتاسر کشور جنگجویان و افراد تازه کار به ارتش ما ملحق میشوند و ما تا الان بیشتر از صد هزار نفر را پذیرفتهایم. سیگرون لبخند رضایتبخشی زد: - اطمینان دارم با آموزشهای شما، در جنگهای پیش رو موفق خواهیم شد و آنگلوساکسون را خواهیم گرفت. هارالد از سر غرور کمی شانههایش بالا رفت: - با تدبیر و فرماندهی شما، حتما همینگونه خواهد بود. سیگرون شخصا از آموزش هارالد و سربازان دیدن کرد؛ به هوش گردا و زور بازوی هارالد افتخار میکرد، میدانست اگر این دو نفر را کنارش نگه دارد، کشوری را پایه گذاری خواهد کرد که چندین کشور اطراف، زیر سلطه آنها قرار میگیرد. ناگهان فکری به سرش زد: - جناب یتنسون! شما چقد به افرادی که آموزش دادهاید اعتماد دارید؟ هارالد از این سوال جا خورد و چشمانش بین افراد تحت آموزش و سیگرون در حال جابهجایی بود: - شما بیهوده سوال نمیپرسید، نیتتان چیست؟ سیگرون به افراد در حال آموزش نگاه کرد: - میخواهم مسابقهای برگزار کنم؛ خواستم ببینم شما آنقدر به افرادتان اعتماد دارید که آنها را وارد نبرد کنید! هارالد قهقههای سر داد: - البته بانو. بعد دستور ایست داد و دو نفر را صدا زد و بلند گفت: - بدون هیچ رحمی با هم مبارزه کنید. سربازان فاصله گرفتند و میدان را برای مبارزه خالی کردند. دو مرد بعد از تعظیم نظامی که گذاشتند، با چوبهای در دستشان مبارزه را آغاز کردند. طبق خواستهی هارالد بدون هیچ رحمی همدیگر را میزدند؛ تا زمانی که سیگرون دستور ایست داد. دو مرد ایستادند و تعظيم کردند. هارالد با ژست مغرورانه، بادی به غبغب انداخت: - نظر بانوی فاتح چیست؟ آیا رضایت بخش بود. سیگرون نگاهش کرد: - خیر. هارالد جا خورد، با ابروان گره خورده گفت: - خیر!؟ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سیزده... گردا اخم کرد: - حرفتان را قبول ندارم، چون بانوی ما زیباتر از آن دخترک جال است. سیگرون با ناراحتی گفت: - هیچ ترالی حق توهین به طبقات برتر را ندارد. گردا! همه مرا کارلس میبینند و تنها کسی که واقعیت را میداند تو و فریدا هستید، نکند واقعیت را برملا کنید! گردا در جای خود نشست و دست روی قلبش گذاشت: - به شرافتم قسم میخورم که هرگز کسی، چیزی از زبان من نمیشنود. سیگرون لبخندی از سر رضایت زد: - اگر غیر از این باشد، سرت را گوش تا گوش میبرم و خوراک لذیذی درست میکنم. گردا خندید: - اما من لذیذ نیستم، گوشتم تلخ است و به مزاج بانو سازگار نیست. البته که گوشتی هم ندارم که بانو را سیر کنم، فقط استخوان است که مناسب شما نیست. سیگرون قهقههای سر داد: - کم شیرین زبانی کن گردا. ناگهان دیدی زبانت را کباب کردم، آنقدر که شیرین است. گردا مطیعانه گفت: - بانو هر چی میل دارد، بگوید، تا خودم برایش فراهم کنم. سیگرون مجدد خندید: - امان از دست تو. بخواب که روز سختی در پیش داریم. گردا دراز کشید: - هر چه بانوی فاتح دستور دهد. هر دو در آرامش خوابیدند، اما در دل جنگل کسی بیدار بود که آیندهی خوبی برای دختران زیبا روی سرزمین نمیدید. سیرنا دیگ جوشاند و ورد خواند. - آنها راه فراری ندارند. و باز هم آن خندهی شرور.... *** فریدا با ظرفی پر از خوراکی، به خانهی سیگرون رفت: - سیگرون! صبحانه آوردهام. گردا شمشیرش را از غلاف کشید و زیر گلوی فریدا گذاشت، که چشمانش از تعجب و ترس گرد شده بود و کم مانده بود سینی از دستش بیفتد. گردا گفت: - دخترک گستاخ! چگونه جرات میکنی بانو را به اسم کوچک صدا بزنی؟ تو مگر نمیدانی که بانو، فرماندهی ارشد ارتش است! فریدا تنش میلرزید. - اش... اشتباه کردم. دیگر تکرار نمیشود. لطفا جانم را نگیر. سیگرون سینی را از فریدا گرفت: - در پی این مسخره بازیها، غذا را حیف نکنید. گردا همانند جلادان، اخم کرد: - جلوی بانو زانو بزن و طلب عفو کن. فریدا سر تکان داد و بلافاصله زانو زد: - بانو! مرا عفو کنید. من قصد بیاحترامی نداشتم. سیگرون در دلش به آن دو میخندید. گردا شمشیرش را جمع کرد: - تو مورد لطف و بخشش بانو سیگرون قرار گرفتهای. برخیز تا غذا تمام نشده. فریدا با چشمان پر از ترس نگاهش کرد. سیگرون لب به سخن گشود: - شما هم غذا میخورید! یا تا ابد میخواهيد مسخره بازی دربیاورید! گردا کنار سیگرون نشست: - عجب سینی مجللی! همه چیز هم که هست. سیگرون به فریدا نگاه کرد: - فریدا! از لطف تو سپاسگزارم. خودت هم بیا تا گردا سینی را خالی نکرده است. فریدا بلند شد و با فاصله کنار گردا نشست: - این سینی را برای بانو سیگرون آوردهام. من میل ندارم. سیگرون با اخم به گردا نگاه کرد: - گردا! ببین با فریدا چه کردی. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت دوازده... سیگرون از جای خود بلند شد و تعظیمی کرد و همراهش شد. در گوشهی دنجی ایستادند. اریک گفت: - در آن لباس قیمتی خیلی برازنده شده بودید. چرا لباس را تعویض کردید؟! سیگرون دست روی لباس مشکی که تنش بود، کشید: - آن لباس زیادی قیمتی بود و مناسب دختری با جایگاه کارلس نبود. اریک به گردا نگاه کرد: - مناسب ترال هم نیست. اجازه دارم با بانوی زیبایی همچون شما، در وسط میدان، کمی خودنمایی کنم! سیگرون متعجب گفت: - علیاحضرت! بنده چطور میتوانم در مقابل بانو هلگا با شما همراه شوم! جسارت بنده را ببخشید ولی فقط ایشان لیاقت در کنار شما بودن را دارد. اریک سینهاش را کمی جلو داد: - سیگرون! هلگا ناراحت نمیشود. فقط کمی خودنمایی. میخواهم مردم ببینند که چه بانوی زیبایی در بین ماست. سیگرون به هلگا نگاه کرد که با دو چشم کنجکاو به آنها نگاه میکرد. اریک مقتدرانه گفت: - شما قبلا خیلی مطیعتر بودید. سیگرون در دلش گفت: - مطیع نبودم، چارهای نبود. مردد بود، لحظهای درنگ کرد، اما او نمیخواست خشم فرمانروایش را به جانش بخرد، با زدن لبخند، موافقت خودش را اعلام کرد. اریک با اشتیاق دست سیگرون را گرفت و تا وسط میدان همراهیش کرد. نوازنده به افتخار فرمانروایش، آهنگی زیبا نواخت و مردم از آنها فاصله گرفتند. اریک و سیگرون با آهنگ هماهنگ شدند و شروع به خودنمایی کردند. هلگا از این وضعیت راضی نبود، با وقار همیشگیش بلند شد و بدون گفتن کلمهای مجلس را ترک کرد. اریک از کنار سیگرون بودن لذت میبرد و رفتار هلگا هم برایش مهم نبود. هارالد مشتهایش را فشرد، با دو چشم براق، به عمویش نگاه میکرد و خواستار تمام شدن آن خودنمایی مسخره بود. در جای مناسب آهنگ، سیگرون را با دو دست بالا برد و همین بالا رفتن کافی بود تا شب به این مهمی خراب شود. جادوگری که دور ایستاده بود و با خندهی تمسخرآمیز به سیگرون نگاه میکرد. پس از کمی چرخش، سیگرون خواستار تمام شدن خودنمایی شد و پیش دوستانش بازگشت. مراسم با آواز خواندن دسته جمعی، خوردن و نوشیدن تمام شد. *** سیگرون در تشک دراز کشید: - تمسخر سیرنا مرا میترساند. گردا هم با فاصله کنارش دراز کشید: - لباس طلا میمیرد، غصه نخور بانو، من خودم پیش مرگ شما هستم. سیگرون نگاهش کرد: - اما من هم لباس طلا تنم بود. گردا به پهلو چرخید: - ولی شما که گفتید به حرفهای سیرنا اعتقاد ندارید. سیگرون به سقف خیره شد: - نداشتم. ولی تمسخر آخرش مرا میترساند. حس میکنم قرار است گرفتار مرگ شوم. گردا به آرامی دستش را گرفت: - بانو! به این حرفها اهمیت ندهید. شما قرار است ملکهی این سرزمین شوید. سیگرون سر چرخاند و مجدد نگاهش کرد: - دست بردار گردا. سرزمین ما ملکه دارد، بانو هلگا ملکهی ابدی اینجاست. گردا آرام خندید: - اما من اطمینان دارم که شما جایگزین بانو هلگا خواهید شد. امشب متوجه شدم که شاه اریک به شما ارادت بیشتری نسبت به همسرش دارد. سیگرون به پهلو چرخید: - نوشیدنیها روی مغزت تأثیر گذاشته. اطمینان دارم که اینگونه نیست. گردا بلندتر خندید: - حق با شماست، آن کسی که در وسط میدان دست در دست، با شاه اریک خودنمایی میکرد هم بانو هلگا بود، نه بانوی زیباروی این سرزمین. سیگرون از این تعریفها خرسند شده بود، اما همچنان انکار میکرد: - هیچ کس در زیبایی، به گرد پای بانو هلگا هم نمیرسد. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت یازده... فریدا ابروانش را در هم کرد: - چه گفتی؟ سیرنا با لبخند مرموز که دندانهای سیاهش را به نمایش گذاشته بود، از آنجا دور شد. گردا حرف زن را تکرار کرد و به لباس سیگرون نگاه کرد، چشمانش گشاد شد. - نه! باید برویم. دست سیگرون و فریدا را گرفت و کشاند. زمانی که به خانه رسیدند؛ سیگرون دستش را از دست گردا گرفت. - گردا! دیوانه شدهای؟ گردا روبهرویشان ایستاد: - لباسهایتان را عوض کنید، سریع. سیگرون متعجب شد: - نگو که حرفهای آن جادوگر دیوانه را باور کردهای؟ گردا التماسگونه گفت: - سیگرون خواهش میکنم. آن کسی که باید ملکه شود تو هستی، تو فرمانده هستی، تو بانوی فاتح هستی، تو تنها کسی هستی که لیاقت ملکه شدن را دارد. سیگرون چشمانش را به هم فشرد: - دست بردار گردا. حتی اگر سیرنا راست بگوید هم، من اجازه نمیدهم فریدا به جای من طعم مرگ را بچشد. فریدا قدمی جلو گذاشت. - حق با گرداست. تو تنها کسی هستی لیاقت ملکه شدن را دارد. من از مرگ نمیترسم، لطفا لباست را با من عوض کن. سیگرون با خشم نگاهش کرد: - نه! من هرگز این کار را نمیکنم. گردا جلوی پای سیگرون زانو زد و با آن چشمان عسلی و نگاه ملتمسانه گفت: - سیگرون! خواهش میکنم. اگر اتفاقی برای تو بیفتد، آیندهی دانلاو چه میشود؟! فریدا هم زانو زد: - تو همانند خواهر برایم عزیز هستی؛ لطفا اجازه نده من داغ خواهر ببینم. سیگرون متعجب نگاهشان میکرد: - دست بردارید. من هرگز اجازه نمیدهم کسی به جای من کشته شود. اگر سرنوشت من این است، از آن فرار نمیکنم. آرزوی هر جنگجوی دانلاویست که در نبرد کشته شود و به تالار اودین یا الهه فریا برود. گردا تنش لرزید. اما محکم گفت: - اما شما باید ملکه شوید،خیلی زود است که به استقبال الهه فریا بروید. بانو! خواهش میکنم لباستان را عوض کنید. سیگرون تسلیم شد: - بسیار خب! عوض میکنم، ولی به شما اجازه پوشیدن لباس قیمتی را نمیدهم. گردا با خوشی بلند شد: - فریدا! ممکن است لباس بانو را به او بدهی! فریدا نگاهی به لباس مشکی تنش انداخت: - ممکن است به من لباس بدهی! چون من هیچ لباسی ندارم. گردا سر تکان داد: - بسیار خب! من لباس خودم را به تو میدهم. هر سه لباسهایشان را درآوردند. سیگرون لباس مشکی را پوشید. فریدا به خاطر جایگاهش هم که شده بود، لباس زرشکی را پوشید و گردا همان لباس کهنهی خودش را برداشت، نگاهی انداخت و زمزمه کرد: - من حاضر هستم پیش مرگ شما باشم. و بدون اینکه سیگرون ببیند، لباس قیمتی را پوشید. هنگامی که سیگرون او را دید، به سمتش دوید. - آن لباس شوم را دربیاور. گردا مقاومت کرد: - من از مرگ نمیترسم، لطفا بگذار قبل از مرگ با لباس زیبا آراسته باشم. من تمام زندگیام را برای این لباس دادهام، الان حقم است چند ساعتی تنم باشد. سیگرون نتوانست جلویش را بگیرد. مدتی گذشت، مجددا به جشن برگشتند. تا چشم سیرنا به دختران افتاد، خندهای از سر تمسخر سرداد که توجه همه را جلب کرد؛ بعد با همان خنده و در حالی که سرش را تکان میداد، از آنجا دور شد. شاه اریک به سمت دختران رفت: - بانو سیگرون! باید کمی حرف بزنیم. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت ده... سیگرون لبخند زد: - خوشحال میشوم که دخترانم لباس مجلل بپوشند. گردا با ذوق لباس را برداشت و از خانه خارج شد. چیزی تا شب نمانده بود، سیگرون لباس قیمتی را برداشت و همانند شی قیمتی داخل بقچه قرار داد. سپس تشک را پهن کرد و رویش دراز کشید. چرا که به استراحت نیاز داشت. دیگر نور خورشید دیده نمیشد، سیگرون از جای خود برخاست و پس از شستن دست و صورتش، لباس مجللش را پوشید. کاملا اندازهاش بود، روی گلهایش دست کشید. گردا وارد خانه شد و با دیدن سیگرون در آن لباس حسابی ذوق زده شد. تاج گل دستسازی که همراهش آورده بود را روی سرش گذاشت: - در حضور شما، بانو هلگا به چشم نمیآید. سیگرون خود را در آینهی کوچکی که از مادرش به یادگار مانده بود، نگاه کرد و از دیدن خود در آن لباس قیمتی خرسند شد. لبخندی از عمق جان زد و به گردا نگاه کرد، موهای بافته شده که بینشان را پر از گلهای سفید کرده بود، و با آن لباس زرشکی، حسابی برازنده شده بود. از خانه خارج شدند و به سمت میدان شهر رفتند. جشن مجللی در میدان شهر برگزار شده بود، میزهایی که رویشان انواع خوراکیها و نوشیدنیهای خوشمزه قرار داشت. نوازندگانی که با سازهای خود، امید میبخشیدند و مردم هماهنگ با ریتم، تکان میخوردند. با حضور سیگرون، نگاه خیلیها روی او خیره مانده بود، مخصوصا شاه اریک و هارالد. هارالد از سیگرون چشم نمیگرفت، کسی نمیدانست در دلش چه میگذرد. گردا، سیگرون را به بالای مراسم که هم ردیف جالها بود، هدایت کرد و صندلی را برایش عقب کشید؛ سپس خودش، در کنارش ایستاد. نگاهِ سیگرون به دختری با لباس مشکی خیره ماند؛ لباسی که مال خودش بود، موهای طلایی بافته شدهی دختر که تا کمی بالاتر از زانوهایش رسیده بود، عجیب به دل سیگرون نشسته بود. زمانی که برگشت و رخ نمایان کرد؛ سیگرون با خوشی از جای خود بلند شد و به سمتش رفت. - فریدا تو زنده هستی؟! فریدا همانند بانوان اشرافی، دو سمت دامنش را بالا گرفت و کمی سر خم کرد: - بله بانو! من موفق شدم تا از چنگال مرگ بگریزم. ویل همر کنار فریدا ایستاد: - فریدای من قویتر از این حرفهاست که ضربهی شمشیری او را از پای درآورد. جانش را مدیون درمانگر اِیر لیف دوتیر، همان درمانگری که در اردوگاه، مجروحان را مداوا میکرد، هستم. سیگرون، فریدا را در آغوش کشید. - بسیار شادمان هستم، بسیار دلتنگت بودم. گردا که دست به سینه ایستاده بود، گفت: - فریدا! از این لحظه استفاده کن، چون لطف و آغوش سیگرون، یک بار در سال شامل تو میشود. سیگرون خندید و گردا را هم به آغوش کشید و برای لحظهای هر سه نفرشان، غم دنیا را فراموش کردند. هر سه کنار هم نشسته بودند و از مهمانی لذت میبردند... در همان لحظه، در وسط جنگل، سِیرنا وِید در اتاقک تاریک و نمورش، دیگ بزرگی بار گذاشته بود که داخلش مایع سبز رنگی میجوشید. سیرنا هر از گاهی گیاهی به آن اضافه میکرد و وردی میخواند؛ مایع درحال جوش شفاف شد و ظاهر دختری نمایان شد که مرگ یقهاش را گرفته بود و آن طرفش، دختری که تاج سلطنتی روی سر گذاشته بود. سیرنای آیندهی دانلاو را میدانست. به سمت شهر رفت و جایی که مردم درحال شادی و پای کوبی بودند، دختران را پیدا کرد. نزدیکشان شد. سه دختر با تعجب به جادوگر پیر، لاغر و خمیده که لباسی بلند و سیاه به تن داشت و سفیدی صورتش به رنگ نمک بود، با چشمان مشکی تو رفته، نگاه میکردند. - لباس طلا میمیرد و لباس مشکی ملکه میشود. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت نه... سیگرون بقچهی لباسهای با ارزشش را باز کرد؛ تنها دو دست لباس قیمتی کافی بود تا جزء ثروتمندان دانلاو قرار بگیرد. به لباسها نگاه کرد. - گردا! کدام لباس برای جشن امشب، مناسب است؟ گردا از نزدیک لباسها را نگاه کرد و فکری به سرش زد: - هر دوی اینها برای بانوی زیبایی مانند شما ناچیز است. شما لایق بهترینها هستید. سپس به سمت بقچهی خودش رفت و از داخلش، یک لباس بلند طلایی با گلهای برجسته درآورد. - این مناسب شماست، بانو. سیگرون چشمانش گشاد شد: - این را از کجا آوردهای؟ گردا نرمی لباس را با انگشت سنجید: - از دست فروشی که در آنگلوساکسون بود خریدم. تا در مراسم خاصی شما را غافلگیر کنم. ولی خب چه مراسمی مهمتر از آزاد سازی دانلاو! مخصوصا اینکه برای تشکر از شما هم هست. سیگرون اخم کرد: - پولش را از کجا آوردهای؟ گردا با افتخار گفت: - پاداش و حقوقم را بابتش دادهام. سپس لباس را نزد سیگرون برد. - این لباس برای شماست بانو. سیگرون دست روی شانههای گردا گذاشت: - گردا؟! چطور راضی شدی تمام داراییت را برای خرید یک لباس بدهی؟ گردا لبخند پر مهرش را خرج سیگرون کرد. - شما بهترین دوستی هستید که من دارم، خیلی به من لطف کردید، من هم خواستم با این کار جبران کنم. سریعتر بپوشید تا به مراسم برویم. سیگرون کمی سرش را چرخاند: - نه! تو تمام داراییات را برای این لباس دادهای، من نمیتوانم بپوشمش. این لباس برازندهی خودت است. گردا لباس را روی تشکها گذاشت و به سمت بقچهاش رفت؛ لباسِ کهنه و رنگ و رو رفتهای را برداشت. - این لباس برازندهی من است، نه لباس قیمتی. سیگرون قدمی جلو رفت و گردا را در آغوش کشید: - تو از خواهر برایم عزیزتری، ولی من اجازه نمیدهم که با لباس کهنه به مراسم به این مهمی بیایی. باید از لباسهای من بپوشی. گردا از آغوشش خارج شد و با تعجب گفت: - نه! آن لباسها برای طبقات جال و کارلس است، نه یک ترال. سیگرون دستان گردا را فشرد: - گردا! تو که از گذشتهی من خبر داری! من هم یک ترال هستم، ولی قرار نیست کسی با خبر شود. گردا دست سیگرون را فشرد و لبخندی اطمینانبخش زد؛ با کلی وسواس و احتیاط لباس زرشکی را پوشید، چرخی زد. - تا به حال لباس به این قشنگی نپوشیده بود. اکنون حس ملکه را دارم. سیگرون خندید. - لباس تو را زیباتر از من کرده. گردا با لحنی چاپلوسانه گفت: - من چطور میتوانم از بانوی زیبایی همچون شما پیشی بگیرم! سپس چهرهاش درهم شد و آرام گفت: - بانو! ممکن است خواهشی از شما بکنم! سیگرون اخم کرد. - ما دوست هم هستیم، نیازی به تشریفات نیست گردا. بگو چه میخواهی؟ گردا لحظهای سکوت کرد، مردد بود، اما گفت: - یکی از دختران این شهر که اسیر دست آنگلوساکسونها بود، برای جشن امشب لباس مناسبی ندارد. میشود لباس شما را به او بدهم؟! -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هشت... منطقهی مرزی دانلاو؛ محیطی وسیع و خاکی، که بین دو کوه قرار داشت. حصارهای چوبی و دیدهبانیهای بلند، که برای جلوگیری از حملهی مجدد دشمن، توسط نجاران و صنعتگران ساخته شده بود. دروازهای عظیم، بین حصارها، تنها مسیر عبور و مرور کاروانیان بود. سیگرون درحال گشتزنی و نظارت بر مرزها بود. در محیطی دورتر، سربازان تمرینهای نظامی انجام میدادند و گردا درحال قدم زدن و بررسی تمرین بود، با دیدن سیگرون، به نزدش رفت: - بانو! باید به شهر بازگردیم. امشب شاه اریک برای پیروزی و نجات شهر، مراسم باشکوهی را ترتیب دادهاند؛ ما حتما باید آنجا باشیم. سیگرون نگاهش کرد: - تو برو، من میمانم و از مرزها مواظبت میکنم. گردا دست سیگرون را گرفت: - اما این مراسم برای قدردانی از شما هم هست بانو. شما بروید من مواظب مرز هستم. سیگرون دست گردا را فشرد: - گردا! تو دختر فوقالعادهای هستی. من به خود افتخار میکنم که دوستی همچون تو دارم. گردا که خرسند شده بود، لبخندی زد: - شما لطف دارین بانو. لطفا بروید و آماده شوید، زمان زیادی تا مراسم نمانده. سیگرون تا دهان باز کرد که حرف بزند، گردا لب به سخن گشود: - لباس قرمزتان را بپوشید که حسابی برازنده میشوید. سیلاس فیکمن نزدیک رفت و تعظیم کرد. - بانو سیگرون! شاه اریک و بانو هلگا منتظر شما هستند. لطفا بروید و کشیک شبانه را به سربازان بسپارید. سیگرون نگاهی به او انداخت: - این مرز برای ما بسیار حیاتیست؛ اگر سربازان کم کاری کنند، ما مجددا شهرمان را از دست میدهیم. سیلاس نگاهی به سربازان در حال تمرین انداخت. - نگران نباشید بانو، من هم اینجا میمانم. سیگرون ابرویش را بالا انداخت: - شما به مراسم نمیروید؟ سیلاس دست روی کمربندش گذاشت: - خیر بانو! وظیفهی من محافظت از شهر و مردمم است. وقت برای جشن و شادی بسیار است. بانو گردا! لطفا فرمانده را راهنمایی کنید تا از مراسم جا نمانند. گردا حرفهایش را تایید کرد. - بانو! لطفا به سیلاس اعتماد کنید؛ او نمیگذارد دشمن به خاک ما ورود کند. سیگرون تسلیم شد. - بسیار خب جناب فیکمن! مرزهای با ارزشمان را به تو میسپارم. سپس سوار اسب شد و همراه گردا به سمت شهر حرکت کرد. خانههای برپا شده، کارگاههای تأسیس شده و مردم فعالی که هر کاری از دستشان برمیآمد، انجام میدادند، شور و اشتیاق را به شهر برگردانده بودند. از میان کوچههای خاکی و باریک گذشتند و به خانهی ساده و کوچکی رسیدند. خانهای که مال هر دویشان بود. از در گذشتند و وارد حیاط کوچک شدند، اسبها را در گوشهی حیاط بستند و سپس وارد خانه شدند. خانهی چوبی که در گوشهاش شومینهای قرار گرفته و طرفی تشکها و لباسهایشان را گذاشته بودند. هر دو کمربندهای چرمشان را باز کردند و در جای مخصوص لباسها آویختند، شمشیرهایشان را در غلاف گذاشتند. گردا به سمت پنجره رفت و دو لنگهی آن را به سمت خود کشید، هوای خنک عصرگاهی به صورتش خورد. نفسی عمیق بلعید. - بانوی من کدام لباس را برای ضیافت امشب میپسندند؟ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت هفت... اسیران با فریاد و اشک، خواستار نجات جانشان بودند و در گوشهای چنبره زده بودند تا از گزند شمشیر در امان باشند. سواره نظام با اسب و شمشیرهای آمادهی دریدن، به سمت ارتش دانلاو حمله کرد. سیگرون و چندین نفر از بهترین جنگجویانش به جنگ با سوارهها رفتند. با صدای سنگین برخورد شمشیرها، جوانان فریاد میزدند. سیگرون و یارانش مدتی بود که مدام در جنگ بودند و استراحت کافی نداشتند؛ اما برای سرزمینشان مردانه میجنگیدند. سربازی به سوی جوانان رفت؛ قصد نابودی جانشان را داشت، شمشیرش را بالا گرفت تا روی سر دخترکی فرود بیاورد؛ گردا که این صحنه را دید، فریاد کشان به سمتش حمله کرد و شمشیر را در کمرش نشاند. جوانان مدام خود را عقب میکشیدند. طولی نکشید که اکثر افراد کشته شدند و مابقی تسلیم شدند. سیگرون به سمت اسیران رفت. دختران و پسران ترسیده، زانو زده و برای جانشان التماس میکردند. گردا و چندین سرباز به دستور سیگرون، دست و پای اسیران را باز کردند. - من سیگرون وُلوا، فرماندهی ارشد ارتش دانلاو هستم. زین پس شما همانند دیگر هموطنانمان آزاد هستید. در دل دختران و پسران نور امید روشن شد و فریاد کشان، شادیشان را جار زدند. ارتش دور جوانان را محاصره کرد تا از هر نوع گزندی در امان باشند، سپس به سمت شهرشان حرکت کردند. سیگرون از دروازههای شهر گذشت؛ شهرشان تفاوتی با گورستان نداشت، شعلههایش خاموش شده بود و چیزی جز خاکستر خانهها و کوهی از اجساد باقی نمانده بود. سیگرون دلش برای دهکدهی کودکیاش تنگ شده بود و آرزو داشت حال و هوای سابق را به شهر بازگرداند. جوانان وارد شهر شدند؛ خانوادهها با اشتیاق به سمتشان رفتند و یکدیگر را در آغوش کشیدند. طرف دیگر، مردمی بودند که بچههایشان را از دست داده و به سوگ نشسته بودند. شاه اریک در میدان ایستاد و با صدای رسا اعلام کرد: - من از آزادی جوانان و شهرمان بسیار خرسند هستم، اما این شهری نیست که ما انتظارش را میکشیدیم. وقت برای غم و شادی بسیار است؛ اکنون باید شهر را رونق بخشیم و از نو بسازیم. آیا کسی هست که مرا در این راه یاری کند؟ ویل همر از جا برخاست: - من نجار هستم و میتوانم خانهها را تعمیر کنم تا شور و زندگی را به فریدای عزیزم برگردانم. یکی از جا بلند شد و گفت: - من ماهیگیر هستم و غذای مردم را تأمین میکنم. هر کس چیزی گفت، تا اینکه اریک گفت: - با همکاری شما مردم فداکار، شهر فرسودهی دانلاو را به شکوه و عظمت سابقش برمیگردانیم. و هر کسی کاری را پیش گرفت. سیگرون و جنگجویان، اجساد را سوزاندند و برایشان مراسم دعا برگزار کردند. جوانان هم هر کمکی که از دستشان برمیآمد، انجام میدادند. رگنار هلمسن در کنار سیگرون قرار گرفت: - افراد کشته شده و اسیران را بررسی کردیم، از ارتش آنگلوساکسون بودند که میخواستند جوانان ما را مجدد اسیر کنند. سیگرون دعایش را تمام کرد: - امپراتوری آنگلوساکسون بازهم فرماندهان و سپاهش را خواهد فرستاد. این وظيفهی ماست که از کشور و مردم محافظت کنیم. ارتش را در مرز مستقر کن، زین پس به هیچ کس اجازهی دخالت در کشور را نمیدهم. رگنار اطاعت کرد و به سمت مستقر کردن ارتش رفت.... -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شش... ویل همر، فریدا را رها کرد و بلند شد: - حق با بانو هلگاست؛ ما باید آتش را خاموش کنیم. سپس شروع به خاک ریختن روی آتش کرد و مردم هم به کمکشان آمدند. سیگرون، هارالد یتنسون را صدا زد که به سرعت نزدش رفت. - بله قربان! سیگرون از مردم چشم گرفت و به هارالد دوخت. - ارتش را جمع کن. باید برویم و جان مردمان را نجات دهیم. هارالد اطاعت کرد و برای هماهنگی کارها رفت... سیگرون و هلمسن روی نقشهی مرزهای دانلاو تمرکز کرده بودند. اریک گفت: - سیگرون! تو فرماندهی لشکر ما هستی، تو بانوی فاتح هستی، باید جوانانمان را از چنگال آن دیوصفتها نجات بدهی. سیگرون تعظیمی کرد: - بله جناب یتنسون! ما تمام تلاشمان را میکنیم. شما باید مواظب جان خود و بانو هلگا باشید. هارالد که تا آن لحظه نگاه میکرد، لب به سخن گشود: - حق با بانو سیگرون است، شما باید مواظب خودتان باشید، همه چیز را به ما بسپارید. اریک لبخند کم جانی زد: - هارالد! تو باید مواظب ما باشی. هارالد قصد تسلیم شدن نداشت. - اگر اجازه بدهید بانو گردا و سیلاس فیکمَن که از بهترین سربازان ما هستند، مواظب شما باشند و من به میدان نبرد میروم. اریک دست روی شانههای هارالد گذاشت: - نه هارالد، تو حق جنگیدن نداری و باید اینجا بمانی. تو تنها فرزند برادرم الیستر هستی. نمیتوانم تو را هم از دست بدهم. رگنار هلمسن رو به سیگرون کرد: - فرمانده! همه چیز برای نبرد مهیاست. اریک دستور جنگ را صادر کرد و ارتش سوار بر اسب، به سمت مرزهای دانلاو تاخت. در میان راه از مسیر منحرف شدند و به سمت کوهستان رفتند، نقشهی هلمسن بینظیر بود. با مسیری که تعیین کرده بود، زودتر از دشمنی که سرعتشان با وجود اسرا، به کندی لاکپشت بود، به مقصد رسیدند. دشمن باید از میان درهای کم عمق عبور میکرد؛ پس سیگرون با نیمی از ارتش، در بالای دره و گردا با نیمی دیگر، آن سمت دره کمین کرده بودند. - اگر دشمن از این دره عبور کند، نمیتوانیم غافلگیرشان کنیم و کارمان سخت میشود. سیگرون به هلمسن پاسخ داد: - باید منتظر بمانیم تا وسط دره بیایند، سپس محاصرهیشان کنیم، اگر اشتباه کنیم، شکست میخوریم. دشمن وارد دره شد؛ طبق خواستهی سیگرون، کسی کاری نمیکرد. حق با فریدا بود، نظام سوارهای که زره به تن داشتند با آن ماسکهای سیاه، آنان را همانند اشباح کرده بود. دشمن، نظام پیاده هم داشت، که دور اسیران را حصار کرده بودند، آنها را با شلاق میزدند و میخواستند سریعتر بروند. دشمن به اواسط دره رسیده بود، هلمسن دست روی شمشیرش نشاند: - اکنون باید حمله کنیم. اما سیگرون اجازهی حمله را نداد، هلمسن با استیصال گفت: - فرمانده! اما پاسخی نشنید. دشمن چند قدم که برداشت، سیگرون با اطمینان خاطر، دستور حمله را صادر کرد؛ سپس سپاهیانش فریادکشان، مانند سیل عظیمی به دره هجوم بردند و افراد پیاده را محاصره کردند. پیاده نظام دشمن هم شمشیر کشید و با ارتش دانلاو وارد جنگ تن به تن شدند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنج... سیگرون قلبش از اضطراب تندتر میکوبید اما محکم ایستاده بود. زمانی که ترس مردم را دید، به سربازان دستور داد: - مواظب شاه اریک و بانو هلگا باشید. چندین نفر از سربازان، دور اریک و هلگا حلقه زدند و با شمشیرهایی که جلو گرفته بودند، آمادهی مقابله با هر اتفاقی بودند. سیگرون سرش را برگرداند و به چهره شاه اریک نگاه کرد. در نگاه پادشاه، به جای خشم، ترسی عمیق و سرد موج میزد. هلگا دست بر شانه شوهرش گذاشته بود، انگار میخواست او را از سقوط نجات دهد. هارالد، سیگرون، گردا و عدهای دیگر، میان اجساد را گشتند، تا شاید کسی زنده مانده باشد و دلیل این اتفاق را بپرسند. اما تمام جنگجویان و چندین تن از دختر و پسران کشته شده بودند. وقتی سیگرون ناامید شده بود، صدای دختر جوانی که دستش زخم شده بود و در بین اجساد دراز کشیده بود را شنید؛ با عجله نزدش رفت و سرش را در آغوش گرفت: - تو زنده هستی؟ بگو اینجا چه اتفاقی افتاده؟ دخترک نالید، سپس گفت: - سی... سیگرون... من فریدا هستم، همبازی قدیم تو و گردا، یادت... میآید! سیگرون صورتش را نوازش کرد، تازه آن چشمان سبز رنگ را به یاد آورد. - فریدا! چقدر دلتنگت بودم. انگار که تازه متوجه اطرافش شده باشد، گفت: - بگو چه اتفاقی افتاده؟! چرا شهر نابود شده؟ دیگر اهالی کجا هستند؟ فریدا نفسهای بریدهبریده میکشید. - ناگهان همه جا مثل روز... روشن شد. تیرهای آتشین... از آسمان... سرفه کرد: - اشباح سیاه پوش... همه را بردند... جنگجویان را... کشتند. خون به لبش نشست: - همه جا را آتش... سیگرون از این اتفاقات شوکه شده بود: - تو میدانی کار چه کسی بود؟ یا کجا رفتند؟ فریدا در حال بیهوش شدن بود: - آلفرد... وستمن. سیگرون به تندی سر تکان داد: - نه فریدا! نه! آلفرد وستمن و هاکون شیمر دیروز به دست من و گردا، سر از تنشان جدا شد و به شاه اریک هدیه شد. فریدا لبخند بیجانی زد: - نجاتشان بده... لطفا. سیگرون دستش را فشرد: - بگو کدام سمت رفتند؟ فریدا بدون گفتن حرفی، دستانش روی زمین افتاد و چشمانش بسته شد. ویل هَمِر مقابل سیگرون روی زانو افتاد و با دستهای لرزان، صورت فریدا را نوازش کرد: - فریدا! دخترم! نه... نه! تو نباید بمیری، چشمانت را باز کن، پدرت آمده. سپس فریدا را در آغوش کشید و اشک ریخت. اما سینهی فریدا هنوز بالا و پایین میشد، درمانگران به سمتش دویدند. تمام وجود سیگرون را بغض گرفته بود، ناخنهایش را داخل دستش فشرد تا بغضش را مهار کند. ویل همر اشک ریخت. - نباید این اتفاق بیفتد. ما نمیگذاریم خون بچههایمان پایمال شود. رو به مردم ماتم زده کرد: - آهای مردم! چرا بیکار ایستادهاید و من را نگاه میکنید! باید شهرمان را نجات بدهیم، خانههایمان را نجات بدهیم، تا زندگی بهتری برای جوانان و بچههایمان درست کنیم. بانو هلگا از حصار محافظتی بیرون آمد و نزدیک همر ایستاد: - جناب همر درست میگوید، نخست باید آتش را خاموش کنیم. و یک مشت خاک، از روی زمین برداشت و روی آتش ریخت: - من به تنهایی نمیتوانم، باید با کمک هم آتش را خاموش کنیم. مردمی که من میشناختم ضعیف نبودند و در همه کارها همکاری داشتند. اکنون هم باید همین گونه عمل کنیم. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهار... شاه اریک خندهای از سر قدرت سرداد؛ شمشیر سیگرون را از غلافش درآورد و نگاهی انداخت. سپس لبهی تیز آن را روی کتف راست سیگرون گذاشت: - آهای سیگرون ولوا! تو لطف بزرگی به ما کردهای، خانههایمان، جوانانمان، غنایممان، جنگجویانمان و از همه مهمتر، سرزمینمان را نجات دادهای. سپس شمشیر را روی کتف چپش گذاشت: - من به تو لقب بانوی فاتح را میدهم. تو فاتح سرزمینمان هستی. تو زندگی و امید را به ما بخشیدهای. نوک شمشیر را به سمت مردمی که در محوطهی قلعه ایستاده بودند، گرفت: - آهای مردم! تا شب تمام لوازمتان را جمع کنید، زیرا قصد داریم به شهرمان بازگردیم. شمشیر را بالا گرفت: - ما پیروز شدیم. صدای خوشحالی و فریاد مردم بالا رفت. بانو هلگا لبخندی مهربانانه زد: - مطمئنا شما غذای درست حسابی نخوردهاید. با من همراه شوید تا پذیرایی در شأنی از شما داشته باشم. سیگرون و افرادش، همراه بانو هلگا به سالن غذاخوری رفتند. سالنی نه چندان بزرگ که از دیوارها و سقفش، آتشدانهای عظیم آویخته بودند. وسط سالن، میز متناسب با تعداد افراد گذاشته شده بود و روی آن چندین ظرف سلطنتی قرار داشت که داخلش خرگوش بریان گذاشته بودند. سیگرون که در طول جنگ، یک وعده غذای مناسب و کامل نخورده بود، از دیدن آن میز به وجد آمد، رو به بانو هلگا، سرش را کمی خم کرد: - از لطف شما سپاسگزارم بانو، اما سربازان این سرزمین غذای کامل نخورده... هلگا سخنش را قطع نمود: - برای سربازان هم وعده فراهم شده، این میز مختص به فرماندهی ارتش و زیردستان باوفای اوست. سیگرون لبخند زد: - از لطف شما سپاسگزارم بانو. هلگا دست پشت کمر سیگرون گذاشت و او را به بالای میز هدایت کرد: - نوشجانتان. سیگرون و افرادش بعد از خوردن وعده غذایی مختصر، لوازمشان را جمع کردند و همراه تنها کسانی که برایشان مانده بود، یعنی کودکان زیر هفت سال و بزرگسالانی که رمق جنگ نداشتند، به سمت شهر دانلاو حرکت کردند. قوانینی که آنگلوساکسونها وضع کرده بودند، این بود. آنها دائم در دهکده میگشتند و کودکانی که بیش از هفت سال داشتند را از خانوادههایشان جدا میکردند و به شهر دانلاو که به استعمار خویش درآورده بودند، میبردند؛ از آنان کار میکشیدند تا زمانی که بی رمق و ناتوان شوند، اگر آن کودک زنده میماند، آزادش نمینمودند. مردم سر از پا نمیشناختند و هر لحظه منتظر ورود به شهر و دیدن فرزندانشان بودند. در نزدیکی شهر مردی با لباس جنگجویان دانلاو از شدت جراحت روی زمین افتاده بود و کمی آن طرفتر اسبش درحال جان دادن بود. سیگرون و گردا به سراغش رفتند، آن پرچمی که به همراه داشت، نشان از پیک خبررسان میداد. سیگرون پرسید: - چه اتفاقی افتاده؟ مرد نالید: - به م... ما حمله... چشمانش بی رمق شد و برای همیشه بسته شد. همگی به سرعت به سمت شهر رفتند اما چیزی نبود که آنها انتظارش را میکشیدند. دیگر از شهر زیبا و شادشان خبری نبود، انگار که خاکستر سرد رویش پاشیده باشند، بی روح و دلگیر بود. شهرشان که روزی پذیرای جشنها و موفقیتهای مردم بود، اکنون آوار شده بود؛ تمام خانههایش در آتش میسوخت، جنگجویانی که تا ساعاتی پیش از شهر محافظت میکردند، همه کشته شده بودند و خبری از جوانان نبود. همه نگران اطراف را نگاه میکردند و میخواستند بفهمند که چه اتفاقی افتاده! -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سه... سیگرون که از این حرف خوشش نیامد؛ نیزهای از روی زمین برداشت و بعد از هدف گرفتن، با شدت پرتاب کرد که داخل گردن آلفرد فرو رفت. آلفرد از حرکت ایستاد، چشمانش گشاد شد، رنگش پرید، نفسش به شماره افتاد و روی زانو افتاد. سیگرون خطاب به سربازی، انگشتِ شصتش را زیر گلویش گرفت و خط فرضی از چپ به راست کشید. سرباز بلافاصله شمشیر کشید و سر از تن آلفرد جدا کرد و سپس سر را با نیزه بالا گرفت. سیگرون فریاد زد: - آهای! یاران آلفرد! چشمانتان را باز کنید و با دقت سر فرماندهتان را ببینید. شما هیچ شانسی در برابر سپاه من ندارید، خودتان را تسلیم کنید تا آسیب نبینید. هاکون شیمر دست از مبارزه کشید و فریاد زد: - هر کس بخواهد عقب نشینی کند، خودم میکشمش. همان موقع صدایش با ضربه شمشیر گردا قطع شد. سیگرون خندهای از سر اقتدار و غرور سرداد: - تسلیم شوید تا زنده بمانید. عدهای شمشیرهایشان را انداختند و زانو زدند؛ عدهای دیگر برای حفاظت از جانشان فرار کردند. سیگرون به سربازانش نگاه کرد: - نگذارید کسی فرار کند. عدهای از افرادش به دنبال سربازان فراری رفتند؛ بعد از تعقیب و گریز و جنگ، هر کس را که مقاومت کرد را کشتند، مابقی را اسیر کردند و پیش سیگرون بردند. بعد از بستن دست و پای اسیران، جنگجویان دانلاو فریادی از سر شادی و شجاعت زدند. *** سیگرون و افرادش با افراد اسیر شده وارد دهکدهی شدند. دهکدهای که پس از خالی کردن شهرشان، تأسیس کرده بودند. خانههای چوبی کوچک که زنجیروار در میان دشت ساخته شده بودند. مردم برای تماشا و سپاسگزاری آمده بودند، به احترام سربازان دلیر، روی زانو نشسته، سر خم کرده و دست مشت شده را روی قلب گذاشته بودند. سیگرون با ژست پیروزمندانهاش از بین مردم گذشت و همراه افرادش، وارد قلعهی کوچک شاه اریک یتنسون شدند. در ایوان قلعه، مردی قوی هیکل، با تاجی بر سر و شنلی طلایی رنگ که نشان از حاکمیت و قدرت او میداد، ایستاده بود. در کنارش هِلگا اِسترلینگ، زنی جوان، زیبا و همسری مهربان قرار داشت و بسیاری از وزیران و محافظان که پشت سرشان بودند. سیگرون وُلوا، رَگنار هِلمسُن، گردا شیلد دوتیر و هارالد یِتِنسون، چند پله را بالا رفتند و در مقابل شاهشان زانو زدند، مشت بر سینه کوفتند. اریک یتنسون با چشمان کنجکاو، هر چهار نفرشان را از نظر گذراند: - چه کردهای سیگرون ولوا؟! سیگرون نگاهش کرد: - قربان! سپاه آنگلوساکسون را نابود کردیم و وارد دانلاو شدیم؛ آنجا را برای برگشت علیاحضرت اریک یتنسون و بانو هلگا استرلینگ خالی کردهایم، سربازان شجاع ما اکنون منتظر بازگشت مردم هستند. شاه اریک از سر غرور، سرش را کمی بالا گرفت: - دشمن نابود شد؟ صدای سیگرون محکم بود اما رگهای از شادی میانش موج میزد: - بله قربان! ما برای شما تحفهای آوردهایم که خوشحالتان میکند. دو نفر از سربازان، سینی گرد فلزی که رویش درپوش گذاشته بودند را نزدیک شاه بردند؛ همهی حضار با کنجکاوی نگاه میکردند. وزیر مِیسون دارکوِل درپوشها را برداشت و از دیدن سر آلفرد وستمن و هاکون شیمر چشمانش گشاد شد، نفسش بند آمد و رنگش پرید؛ بلافاصله درپوشها را گذاشت، دماغش را گرفت و سر چرخاند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت دوم... سپاه دشمن فریادکشان به وسط میدان رفت؛ در مقابل، سیگرون بیحرکت ایستاده بود. وقتی سپاه آلفرد به نیمهی زمین رسید، سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز مهیاست؟ گردا در حالی که روی اسب بود، مشت بر سینه کوبید، سر خم کرد: - بله فرمانده، همه چیز طبق خواستهی شما پیش میرود. سیگرون با لبخندی مغرور، به نزدیک شدن دشمن نگاه میکرد؛ وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است، تیزی شمشیرش را بالا گرفت و فریاد کشید: - حالا. و در همان لحظه، زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر به کام خاک رفتند. سپس عدهای فریاد کشان از زیر تونلهایی که از پیش کنده بودند، بیرون آمدند و با باقی ماندهی سپاه دشمن جنگیدند. صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی، از زیر زمین وارد نبرد شده بودند، هیچ شانسی نداشتند. سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود، دستانش از خشم میلرزید، صورتش سرخ شد، نفسش تکهتکه از دهانش خارج میشد. احساس ضعف میکرد؛ ولی نمیخواست شکستش را قبول کند. شمشیرش را بالا گرفت و دستور حمله را صادر کرد و خودش هم به میدان رزم رفت. خاک میدان بلند شده بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. سربازان یکییکی کشته میشدند. صدای سنگین برخورد شمشیرها، تا چندین متر آن طرفتر را پر کرده بود و گوشها را کر میکرد. در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت؛ با بیرحمی تمام، روی هم شمشیر میکشیدند. پس از چندمین ضربه، شمشیرهایشان در هم قفل شد و آن دو در نزدیکترین فاصله به هم بودند. نفسشان به سختی و تکهتکه از سینههایشان خارج میشد. آلفرد شمشیر را بالا برد و با سرعت پایین آورد. - فکر کردهای میتوانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت میکنیم و تو نمیتوانی جلوی ما را بگیری. سیگرون تقلا میکرد شمشیر را به جلو هل بدهد، - اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید، غنایممان را غارت کردید، جوانانمان را اسیر کردید و جنگجویانمان را به بردگی گرفتید؛ ولی دیگه اجازهی هیچ کاری را به شما نمیدهم و شما را از این مرز و خاک بیرون میاندازم. آلفرد را به عقب راند، آن هم پایش به جنازهای گیر کرد و تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. قبل از اینکه بلند شود، سیگرون شمشیرش را زیر گلوی او گذاشت: - دانلاو مال ماست، فرانکها را از سرزمینمان بیرون کردیم و اکنون نوبت شما آنگلوساکسون هاست. و شمشیر را روی کتف راستش کشید که خون روی زرهاش جاری شد. - به ارباب و مردمت بگو که به دست سیگرون شکست خوردهای. سپس شمشیرش را برداشت و تیزی آن را روی زمین گذاشت. آلفرد دست روی کتفش گذاشت و بلند شد، عقبعقب رفت: - برای امروز کافیست، من میروم. سپس نیشخندی زد و با عجله به سمت غرب حرکت کرد. وقتی از سیگرون دور شد، فریاد زد: - همه را نابود کنید.