رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

مهدیه طاهری

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    424
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

مهدیه طاهری آخرین بار در روز اردیبهشت 12 برنده شده

مهدیه طاهری یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

11 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,190 بازدید کننده نمایه

دستاورد های مهدیه طاهری

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Well Followed نادر
  • Very Popular نادر
  • Conversation Starter
  • Reacting Well
  • Dedicated نادر

نشان‌های اخیر

240

اعتبار در سایت

  1. مزه‌ی یک جام پر زهر که با عسل شیرین شده، درسته مزه‌اش خوبه ولی کشنده‌ است
  2. تمومش کن، این زندگی ارزش نداره
  3. پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانواده‌تونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانواده‌ام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکس‌هایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوه‌های بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غره‌ام خودش و جمع کرد و گفت‌- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.
  4. سلام خوبی

    ببین توی قسمت رمان همه بچه های انجمن این پارت که نوشتی خیلی سخته چون راحلش به ذهن هیچ کدوممون نمیرسه پارت بعدی رو خودتت بنویس ببینیم نقشه چیه😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      من که نمیتونم پاک کنم اگه نظرته به هانیه یا نسیم بگم پارت خواستگاری و پاک کنن برگردیم سر همون شیطنت دانشگاه.

       

    3. آتناملازاده

      آتناملازاده

      پاک نه بنظرم تا اینجا اومده بخور نمیر ادامه بدیم چون رمان شانسی باحاله 

      حالا همون شیطنت چی باشه خوبه؟ 

    4. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      تا شب نشده دوتا پارت میذارم ببینیم چی میشه، اگه نشد که میگم پاک کنن. 

  5. #پارت شش... منم بقیه خونه رو نگاه کردم یک اتاق دیگه روبه‌روی اتاقی که من زندانیش بودم، بود؛ خونه طوری بود که از در وارد راهرو میشدی و چند قدم جلوتر هال بود و سمت راست یک آشپزخانه کوچولو داشت و سمت چپ دوتا در بود که باز میشدن به دستشویی و حمام. در یخچال رو باز کردم فقط چند تا قوطی آب و آبمیوه بود، آبمیوه رو برداشتم و سمت اتاق رفتم، سهیل روی تخت نشسته بود و بازم چوب می‌تراشید گفتم: - میشه حداقل در اتاق رو قفل نکنی! من دلم اینجا می‌گیره قول میدم فرار نکنم. نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - تو بخوای هم نمی‌تونی از اینجا فرار کنی، اصلا از اینجا فرار کردی می‌خوای کجا بری؟ ده قدم نرفته یا اراذل و اوباش می‌گیرنت، یا خوراک گرگ‌ها میشی. از حرفش خندم گرفت نیشخندی زدم و گفتم: - اراذل و اوباش؟ تو به خودت چی میگی پس؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - من می‌خوام برم، کتاب‌ها رو برات آوردم، فردا کار دارم شايد دیرتر بیام، برای فردا غذا که داری؟ سر تکون دادم بلند شد و قدم برداشت، می‌خواست در و ببنده، به سرعت دستم رو بین در و دیوار نگه‌داشتم و گفتم: - توروخدا، توروخدا در و قفل نکن قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم فقط میرم از یخچال آب برمی‌دارم و میام، لطفا در و نبند. انگار دلش برام سوخت، سمت در رفت و از خونه خارج شد و در رو قفل کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم، بی تفاوت رفت، با دل گرفته پشت در نشستم و برای بدبختی خودم، برای بی کسی خودم، اشم ریختم. دعا کردم یا نجات پیدا کنم یا بمیرم. سراغ کتاب‌هایی که آورده بود رفتم، سعی کردم با خوندن اونا آروم شم و موفق شدم ولی زود خسته شدم... ... همونطور که گفته بود فردا دیر اومد، از دیدنش برعکس روزای دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم ناهارم رو آورد با اشتها خوردم و گفتم: - کجا بودی؟چرا دیر اومدی؟ با بی رحمی گفت: - چیه دل تنگم شده بودی؟ بی تفاوت گفتم: - حوصله‌ام سر رفته باید با یکی صحبت کنم. بی حوصله گفت: - حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم اگه حرفت مهمه بگو. به دیوار زل زدم و گفتم: - من زمانی که بچه بودم خیلی زندگی خوبی داشتم، با خواهرم، مادرم و پدرم زندگی می‌کردم؛ دوستهای زیادی هم داشتم، مدرسه می‌رفت، همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدم خیلی تلاش کردم دانشگاه تهران قبول شم ولی نشد و من مشهد افتادم؛ مامانم اینا مخالف بودن و می‌گفتن سال دیگه دوباره کنکور بدم ولی چون یک سالم رو از دست داده بودم نمی‌خواستم این شانسم رو هم از دست بدم. حسرتی کشیدم و نگاهش کردم و گفتم: - اومدم و اینجا خونه گرفتم، تو این چند ماه کلی دوست پیدا کردم ولی زود پشیمون شدم می‌خواستم برگردم، قرار شد امتحان‌هام رو بدم بعد برگردم ولی نمی‌دونم چرا اینجا گیر افتادم، می‌خوام برم، خسته شدم. دلم گرفت برای مامانم و بابام، اشکام ریخت سریع پاکشون کردم و گفتم: - حتی نمی‌دونم گناهم چیه که بخاطرش باید این همه عذاب بکشم. بدون اینکه ذره‌ای رحم تو چشماش باشه گفت: - تو گناهی نداری تو فقط داری به‌جای پدرت مجازات میشی. گفتم: - گناه پدرم چیه؟
  6. #پارت پنج... واقعا سر در نمی‌آوردم، حالم داشت بهم می‌خورد، اشکام ریخت گفتم: - با من چیکار داری؟ چرا نمیذاری برم؟ با آرامش درونیش صحبت می‌کرد و کم‌کم تبدیل به خشم میشد، گفت: - می‌خوام از بابات انتقام بگیرم، می‌خوام همونجور که زندگی من رو نابود کرد نابودش کنم، بچه‌هاش رو ازش می‌گیرم، زنش رو می‌کشم، خونه‌اش رو می‌سوزونم. عصبانی بود می‌ترسیدم بیاد سراغم و بلایی سرم بیاره، گفتم: - مگه بابام چیکار کرده؟ با تنفر بهم زل زد و گفت: - دستم بهش برسه گردنش رو خرد می‌کنم. چشم‌هام رو هم فشردم و باز کردم و گفتم: - ازت خواهش می‌کنم بذار من برم، من از اینجا می‌ترسم، شبا خیلی تاریکه، نمی‌خوام اینجا بمونم. بی اهمیت گفت: - ترس تو برام اهمیتی نداره یک مدت تحمل کن کارم که تموم شد میذارم بری. من اینجا خسته می‌شدم، می‌ترسیدم، نمی‌خواستم اینجا باشم؛ آخه چرا من؟ ... پنج روزی گذشت، این رو از روی چوب خط‌هایی فهمیدم که با ناخن روی دیوار حک کردم. هر روز مثل روزای قبل تکرار میشد. مرده می‌اومد برام غذا می‌آورد و بعد می‌رفت، دیگه تنهایی اعصابم بهم ریخته بود ترجیح دادم سر صحبت رو باهاش باز کنم طبق معمول نشسته بود روی تخت، یک چاقو و یک تکه چوب دستش بود و می‌تراشید. خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: - اسمت چیه؟ بهم نگاه کرد، تعجب کرده بود بخاطر اینکه بعد از این چند وقت، آروم باهاش حرف می‌زدم. گفت: - اسمم رو می‌خوای چیکار؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم: - می‌خوام بدونم اسم کسی که من رو گروگان گرفته چیه؟ مشغول کارش شد و گفت: - سهیل. گفتم: - چی از جون اون تکه چوب میخوای! که اینجوری با چاقو افتادی به جونش. نگاهم کرد و چوب و بالا گرفت و گفت: - با اجازه‌تون مجسمه درست می‌کنم. با تعجب گفتم: - فکر کردم تمام هنرت، گروگانگیریه. با نیشخند گفت: - من هنرمندم و تو کارم حرف ندارم، چه مجسمه سازی باشه چه نقاشی چه گروگانگیری، من از پس‌ هر کاری برمیام. کلافه گفتم: - بله خب، میشه بگی تا کی باید اینجا بمونم آقای هنرمند! دیگه حوصله‌ام سر رفته. جواب نداد هوفی کشیدم و گفتم: - حداقل برام کتاب بیار، یا یک چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. بازم جواب نداد بلند شد و از اتاق خارج شد، ولی در و قفل نکرد، دلم می‌خواست بیرون برم، انقدر جای تکراری دیده بودم خسته شدم. از اتاق خارج شدم، تو یک خونه بودم، خونه تقریبا خالی بود فقط یک دست مبل رنگ و رو رفته‌ی قهوه‌ای و یک موکت وسط خونه بود. سمت راستم یک در بود که باز می‌شد به حیاط، سمتش رفتم، دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، برگشتم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی سهیل پشت سرم وایساده بود نگاه می‌کرد، دستش چند تا کتاب بود؛ با یه نیشخند بیخیال من شد و به اتاق رفت.
  7. #پارت چهار... یهو یاد نیلوفر افتادم، بغضم گرفت، خواهرزاده عزیزم، نمی‌تونست نیلوفر باشه. دوربین رو چرخوندن، باورم نمیشد عکس من رو بالای قبر گذاشته بودن، ولی منکه اینجام، منکه زنده‌ام، پس اینا چرا گریه می‌کنن؟ چرا عکس من رو گذاشتن؟ از ترس بدن خودم رو لمس کردم؛ دستام، پاهام، سرم، شکمم، همش رو حس می‌کردم پس من زنده بودم، خون تو رگ‌هام یخ زد. به مرد نگاه کردم همون لبخندش رو نگهداشته بود حالم داشت بهم می‌خورد قیافه‌ی متعجبم رو که دید وظيفه‌ی خودش دونست که توضیح بده. گفت: - خب چند شب پیش که دوستات رسوندنت خونه، گاز نشتی داشته و کلید برق و که زدی، بوووم! همه چیز رفت رو هوا؛ تو، خونه‌ات، وسایلت، همه چیز سوخت و جزغاله شد؛ اگه باور نداری بزن فیلم بعدی. فیلم بعدی رو آوردم؛ فیلم ضبط شده توسط دوربین مدار بسته سوپری محله‌ای بود که من داخلش زندگی می‌کنم؛ همون لحظه ماشین یاسمین، دوستم، وارد کوچه شد من پیاده شدم و وارد خانه شدم رفتم، کمتر از نیم ساعت بعد از ورودم، خونه منفجر شد، شیشه‌ها شکستن و تو کوچه ریختن؛ از خونه آتش بیرون می‌اومد، باورم نمیشد چطور ممکن بود! الان از نظر همه من مُردم! پس هیچ کس دنبالم نیست! شوکه شده بودم، نمیتونستم از گوشی چشم بردارم با صدای لرزون گفتم: - این فیلم رو از کجا آوردی؟ دست به سینه و با آرامش گفت: - دوربین سوپری محلتون این رو ضبط کرده. همین! آخه چطور ممکن بود! گو‌شی رو ازم گرفت، گفتم: - منکه اینجام پس اونا کی و دفن می‌کنن؟ گفت: - اونا جنازه‌ی راحیل عزتی رو دفن می‌کنن. خیلی ترسیدم، لرزش تنم بیشتر شد؛ ناخداگاه داد زدم: - من راحیل عزتیم، الانم اینجام، زنده و سالم. با نیشخند گفت: - راحیل مرده، دیروز دفنش کردن. با بغض گفتم: - اگه راحیل مرده، پس من کیم؟ شناسنامه‌ای از جیبش درآورد و جلوی پام پرت کرد؛ برداشتم و بازش کردم، باورم نمیشد عکس من روش بود اسمم رو زده بود بهار علیپور فرزند عماد. با بهت و ناباوری سر تکان دادم و گفتم: - اینا همش یه خوابه، همش یه دروغه. به مرد نگاه کردم قیایه‌اش این رو نشون نمی‌داد، طوری نگاه می‌کرد که انگار من دیوونه‌ام. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بفهمم قضیه از چه قراره، دوباره گفتم: - بهار علیپور کیه؟ چرا عکس من رو روش زدن؟ بی اهمیت گفت: -خب معلومه، تویی دیگه. با آرامش ساختگی گفتم: - خیلی خب راحیل مرده، کی و به جای راحیل جا زدی؟ مگه جنازه رو نمی‌برن پزشکی قانونی! مگه آزمایش دی ان ای نمی‌گیرن؟ با نیشخند گفت: - حتما براشون مهم نبودی که بی آزمایش و اطمینان دفنت کردن
  8. #پارت سه... سعی کردم بخاطر بیارم که این آقا کیه! و کجا دیدمش! یادم اومد؛ خونه مینا دوستم بودم نصفه شب بود می‌خواستم برم خانه‌ام، یاسمین من رو با ماشین رسوند و من وارد خونه شدم خیلی تاریک بود و برقا قطع بودن، چندبار کلید برق رو زدم ولی روشن نشد بیخیال شدم، چون خسته بودم رفتم بخوابم ولی قبلش به آشپزخانه رفتم و از یخچال آب خوردم و خواستم به سمت مبل‌ها برم، ولی صدای یک آقا اومد که می‌گفت: - خونه مینا خوش گذشت؟ از ترس خشکم زد تنم لرزید، توی تاریکی تشخیص دادم که کجا نشسته ولی نمی‌دیدمش؛ گفتم: - شما کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟ مرد گفت: - من یک دوستم که برات یک خبر مهم از بابات دارم. دیگه یادم نمیاد چیشد؛ همونجا خوابم برد یا شاید بیهوش شدم صدای این مرد شبیه به اونه.... .... صبح شد صدای ماشین شنیدم ترس همه وجودم رو گرفت از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودش بود با همون ماشين؛ دوباره قفل‌ها رو باز کرد و وارد شد. از ترس به کنج دیوار چسبیدم، من رو که دید لبخند زد و گفت: - به‌به! خانم خانما، صبح شما بخیر باشه. هرچقدر هم با مهر صحبت می‌کرد باز هم ازش می‌ترسیدم، زبونم قفل شده بود. برام صبحانه آورده بود گفت: - بیا صبحانه تو بخور. گشنه‌ام بود چند روز هیچی نخورده بودم با دوتا قوطی کنسرو هم سیر نشدم. سبد رو روی زمین گذاشت و سمت تخت اومد، از ترس سمت در رفتم؛ وقتی روی تخت نشست، سبد رو از روی زمین برداشتم، یک فلاسک چای بود یک نون و یک قوطی پنیر. از کنسرو بهتر بود شروع کردم به خوردن؛ عین قحطی زده‌ها تند تند غذا می‌خوردم، مرد نگاهم می‌کرد حس بدی بود، صبحانه خیلی چسبید وقتی سیر شدم گفتم: - خب حالا باید حرف بزنیم، من چرا اینجا؟ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه تغییری تو قیافه‌اش ایجاد کنه گفت: - من کسیم که جونت رو نجات دادم، و تو اینجایی تا جیگرم خنک بشه. با تعجب گفتم: - از کی تا حالا زندانی کردن، شده نجات جون؟ می‌خوام از اینجا برم، همین الان. مرد: - اره خب حق با توِ، ولی تو نمی‌تونی از اینجا بری چون من اجازه نمیدم. - تا کی باید اینجا بمونم؟ خسته شدم، باید با مامان و بابام حرف بزنم اونا نگرانن. با خون سردی گفت: - اونا نگرانت نیستن چون از جای تو خبر دارن. با تعجب گفتم: - خبر دارن پس چرا نمیان منو ببرن! من دیگه خسته شدم. یک گوشی از جیبش درآورد و بازش کرد و گرفت سمتم، گرفتمش یک فیلم بود پخشش کردم کلی زن و مرد داشتن گریه می‌کردن، تو قبرستون بودن، می‌خواستن یک نفر رو دفن کنن، ترسیدم، نکنه مامانم باشه یا بابام.. گوشی رو چرخوند مامانم نشسته بود و گریه می‌کرد، بابام هم همینطور؛ شاید خواهرم بود ریحانه.... اشتباه کردم چون اون هم یک گوشه بهت زده نشسته بود. به مرده نگاه کردم و گفتم: - مراسم کیه که خانواده‌ام اینجوری گریه می‌کنن. با اون لبخند یهوری مسخره‌اش گفت: - نگاه کن می‌فهمی.
×
×
  • اضافه کردن...