-
تعداد ارسال ها
147 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط M@hta
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_9 جشن میلاد امام زمان فرا رسیده بود و کربلایی هاشم صولتی همان طور که جلوی مجلس در کنار حاج رضا، حسین و تکین ایستاده بود و به مردم محله خوش آمد و تبریک میگفت، ورودی را که خلوت دید، اینطور گفت: - حاجی این اخوی کوچیک ما تازه از سربازی برگشته و دست بوس شماست. اگر اجازه بدین برای دختر کوچیکتون آیه خانم، خدمت خانواده محترمه برسیم! حاج رضا با لبخند دست کربلایی را فشرد و با چشم پی واکنش تکین گشت. پسرک یتیم کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت با یک «ببخشید...» طوری صحنه را ترک گفت که انگشت پایش به لبه در خورد و با سر به حیاط مسجد جست. حاج رضا خندهاش مایه دار تر شد و همان طور که به پشت هاشم میکوفت، با متانت مردانهاش گفت: - کربلایی والله از خدا که پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه؛ فکر هایی برای دخترم توی سر دارم. کمی وقت بدین، اگر جور نشد انشاءالله خبرتون میکنم. سپس با سر به حسین اشاره کرد تا به مهمان های تازه وارد کیسه کفش بدهد و خودش به دنبال تکین رفت. در باغ بی در و پیکر کنار مسجد تکیه به دیوار و درحالی که سرش را بین دستانش گرفته بود، پیدایش کرد. موهای آشفته شب سیاهش را با دست پدرانه نوازش کرد و گفت: - پسرم تو اون چیزی که توی دلت هست و میخوای به من بگی و حیا میکنی رو بگو! تکین ترسید و از حضور ناگهانی حاج رضا سیخ ایستاد. دو به شک بود که حرفش را باید بزند و یا همانجا تا ابد با خودش به گور ببرد؟ سردر گم و گیج لب تر کرد و گفت: - هیـ هیچی حاج آقا! قصد رفتن کرد که مچش را از پشت گرفت و گفت: -د میگم بگو! تو مو میبینی و من پیچش مو پسر... یاالله، بسم الله! چرخش تکین مقتدرانه بود، آب دهانش را با تکان محسوس سیبک گلویش قورت داد و برای اولین بار مستقیم و با جسارت در چشم های بزرگ ترش نگاه کرده و گفت: - راستش... خب راستش من! نفس عمیقی گرفت و با سرعت زیادی گفت: - من قصد جسارت ندارم، ولی دل من برای آیه شما، یعنی آیه خانم میتپه! خودش را برای چک جانانه از طرف پدرش آماده کرده بود، ولی حاج رضا که خبر از دل دختر خود داشت و خودش هم کمتر پسر محجوبی شبیه به او دیده بود؛ حرفش را روی هوا زد: - جمعه شب برای خاستگاری منتظرتون هستیم آقا تکین! انشاءالله که خیره! **** منصوره خانم غر میزد که مگر اینطوری بی سر و صاحب هم میشود خاستگاری و اصلا این دیگر چه مدلش است و آیه در فضا بود. جایی میان رویاهای ناممکن و شب آرزوها و قول چراغ جادو. دست از پا نمیشناخت و آنقدر ضایع بازی درآورده بود که دیگر دهان مادر هم بسته شد. حاج رضا با دست آیه را در حیاط نشان داد و همان طور که چایی مینوشید، گفت: - میذاشتم جوونم به گناه بیوفته؟! معلوم نبود آیه در حیاط گل و گیاه آب میدهد و یا خودش دوش اب سرد میگیرد. همه چیز درست شبیه به داستان های رویایی سده بود. خاستگاری، عقد و نامزدی به قدری زود اتفاق افتاد که اگر میگفتند از کجا شروع شد و به کجا ختم، هیچ کس نمیتوانست جواب درستی بدهد. تکین به تنهایی جلو آمده بود، اما خودش یک لشگر یک نفره ای بود برای خودش. دیگر برق نارضایتی در چشم های هیچ کس دیده نمیشد. تکین نمونه کامل و بارز یک مرد واقعی بود و تا میتوانست کار میکرد و همه چیز را به نحو احسنت، ساده و شیک محیا میکرد. آیه مدام میخندید، امام زادهای در شهر نمانده بود که با هم زیارت نکرده باشند. پارکی نمانده که برای تفریح نرفته و غذایی نمانده که در رستوران ها نخورده باشند. برای عروسی از صبح به آرایشگاه رفته بود. لباسش را حاج رضا مستقیما از دبی سفارش داده بود تا طبق اندازه های دخترش پوشیده بدوزند و کلش را مروارید دوزی کنند. تور بلند ابریشمیاش را آرایشگر به روی موهای حناییاش طوری تنظیم کرد که زیاد از آن ها پیدا نباشد. آلا نیز دست کم عروس نداشت و مدام مانند پروانه به دورش میچرخید. تکین در آرایشگاه را بی طاقت باز کرده بود و در واکنش بغل و چرخش ناگهانیاش آیه نامش را با تمام توان جیغ زد: - تکین! به ناگاه گویی از دنیایی به دنیای دیگری پرت شده باشد، تن کرخت و سَرِ دردمندش به روی صندلی ماشین فرود آمد و به محض باز کردن چشم هایش، دنیا به دور سرش چرخید. - آخ! دستش را که بالا آورد، لباس عروس قرمز از خونش را دید و به سرعت ثانیه تمام آنچه بر او گذشته بود را به خاطر آورد. تمام دعایش این بود که کاش رویا باشد و حالا از آن رویاهای شیرین باز به این لجنزار حقیقت سقوط کرده بود. با صدای در از سمت راننده، صورت تکین در نظرش نشست. به راستی او که بود؟ تکین خودش کجا بود؟ شیار خون خشک شده روی صورتش میخارید. به سختی لباسش را وارسی کرد و برای بار نمیدانم چندم دهانش به جیغ باز و به سمت تکین حمله ور شد: - آخ کاش مُرده بود! آخ کاش بمیری! خدا لعنتت کنه تکین این چه بلایی بود؟ آخ... آیی خدا... خدا... خدا.... خدایا!- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_8 آیه میان چادر پیچیده و خلوار استکان نعلبکی شکسته رویش ریخته بود. تکین گام های بلندی برداشت، خودش را به او رساندم و با پس زدن چادر سعی کرد از سوختگی و چسبیدن پارچه به صورتش جلوگیری کند. آیه چشم هایش باز مانده بود و با شوک صورت فریادرسش را میکاوید. بخاطر شوک وارده چیزی نمیگفت و تنها لرزش ریزی ریزی بصورت نبض درد در سراسر ترش مشهود بود. فریاد های سایرین در عرض ثانیه ای به هوا خواست. تا برسند، تکین مشغول کنار زدن خورده شکسته ها کرد که تکیه ای از آن ها مانند گردو درستش را مغز کرد و خون قرمز چادر سبز روشن آیه را رنگین کرد. حاج رضا و حسین هم رسیدند و مادر و آلا هم از بالای پله ها با جیغ و داد دویدند. ولی تمام مدت را آیه و تکین شبیه کر مادر زاد چیزی نمیشنیدند و چشم هابشان یکی دیگر را مینوردید. تازه وقتی پدر آیه را به بغل گرفت و تکانش داد، جیغ بلندی زد و گفت: - آی پام! دیگه صحنه ها با قدا شدند. مادر به ترکی قربون صدقهاش میرفت و خون تکین که رویش را میدیدند، خیال میکردند برای اوست و به دنبال منبعش در میان بدن او میگشتند. - چی شدی بابا جان؟ کجاته؟ خیلی سوختی! یالا بلند شو بریم تو اتاق لباس هات رو در بیار. - گوز دَیدی بالاما. «بچم چشم خورد.» مجددا با تلاش حسین و حاج رضا سعی کردند بلندش کنند که آیه از نو با ناله گفت: - آی، آی نسوختم زیاد، فقط پام آی! آلا دیوانه وار دنبال منبع خون زیاد روی لباس خواهرش بود که بلاخره رد خون را گرفت و به تکین که حالا سر به زیر دور تر از همه ایستاده بود، رسید. - مادر خون برای آقا تکینه! دستش بد بریده. دو دسته شدند، مادر و حسین به سمت تکین شتافتند و آلا و پدر بار دیگر تلاش کردند و اینبار آیه را جوری که به پایش فشار وارد نشود، از زمین بلند کردند و لبه تخت نشاندنش. آیه به آرامی اشک میریخت و پدر مچ پا و زانویش را برسی میکرد. حسین دست تکین را به دست گرفت و عصبی گفت: - چرا صدات در نمیاد مرد حسابی، نگاه تروخدا چه وضعیه. مادر چادرش را به دندان زد و گفت: - اینطور نمیشه، حسین بجنب ماشین رو روشن کن ببریمشون درمانگاه. ساعتی بعد در درمانگاه مرکزی به فاصله یک پرده آیه با بانداژ پا و تکین با بانداژ دست خوابیده بودند و سرم دریافت میکردند. خانواده هم بیرون از آن اتاق مخصوص روی صندلی های انتظار نشسته بودند. آیه تمام تنش بخاطر پله های سنگی کوفته و کمی سوخته بود، اما با این حال تربیت خانوادگیاش اجازه نمیداد نسبت به حال تکین بی تفاوت باشد. پس از پشت پرده پرسید: - حالتون خوبه؟ تکین دستش سالمش را از روی چشم هایش برداشته و با صدای بمی گفت: - این رو باید از شما پرسید، من که طوریم نیست! همه رو ترسوندین. کاش بیشتر حواستون رو جمع کنید. آیه سرخ شد و با خجالت لبش را گزید. خبر داشت که دست هم تختی اش چهار بخیه خورده. کمی خودش را جمع کرد و آهسته تر گفت: - حواسم بود، پام پیچ خورد. یعنی ببخشید... اگر شما چادر رو از روم باز نمیکردین ممکن بود بیشتر بسوزم. - اون رو هرگز اجازه نمیدم... تکین حرفش را از میانه راه جوید و همین جمله نصفه و نیمه اش کافی بود تا قلب آیه بریزد. دیگر هیچ کدام هیچ نگفتند و فقط خدا میدانست در آن شب چه در دل آیه میگذشت. مدام تصویر نگران تکین در برابرش تداعی میشد و شیوه و حالت چشم و موهایش را در دل تحسین میکرد. کمی که در خلصه میگذراند، استغفرالله میگفت و لب میگزید. * با همان پای آسیب دیده اصرار داشت هربار نماز هایش را در مسجد بخواند. وعده دیدار و تعقیبات نمازش شده بود دزدکی نگاهی به آن پسر چشم سیاه انداختن و سر به زیر باقیه صورتش را تا خانه در دل تجسم کردن. کم حرف شده بود، حتی حواس پرت تر و کمتر ارتباطی با دنیای خارج خیالش میگرفت. تمام حواسش را برای جزئیات صورت یارش گذاشته بود تا مبادا چیزی از یادش برود. لای کتاب هایش، روی صفحه تلوزیون خاموش، در آسمان پرستاره حتی ما بین میوه های نارس انار تنها تصویر یه صورت را میدید. مادر از احوالاتش به حاج رضا گلایه میکرد و حاج رضا لبخندی میزد و میگفت: - لنگهاش را در مسجد داریم! درست میشوند انشاءالله چیزی نمانده مقاومتش بشکند و حرف بزند. اما مادر سر از حرف هایش در نمیآورد و بیشتر گلایه میکرد.- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_7 مادر و آلا سخت مشغول تدارک شام بی هنگام سفارش داده حاج رضا بودند و آیه در آن شرایط هم دست از کتابش بر نمیداشت. چندتا میوه خیس از شستن آلا را دستمال میکشید و به هپروت دنیای کتاب فلسفیاش میرفت. آلا کلافه از همکاری با خواهر سر به هوایش، بازیگوش گفت: - اِواه، سلام آقا تکین چرا تا اینجا زحمت کشیدین اومدین؟ خودمون میومدیم استقبالتون! آیه به یکباره از جا پرید و روسری که از سرما باز و به زیر ران پایش انداخته بود، برداشت و به سرعت به سر کشید. سر بلند کرد و وقتی آستانهی آشپزخانه را خالی و عاری از هر شخصی دید، با جیغ به خواهرش حمله کرد. هنوز دعوایشان به جاهای باریک نکشیده بود که صدای چرخیدن کلید حاج رضا توی در آمد و پشت بندش دو زنگ پی در پی اعلام حضور نامحرم همراه با او. طنین صدای تکین با «یاالله» های پی در پی که میگفت، به آشپزخانه بالای بالکن رسید. خانم ها به سرعت خودشان را مرتب و چادر گلدار به سر کشیدند و مادر به نشانه احترام به پیشواز مهمانشان رفت. حاجی که عادت نداشت مهمان غریبه را با خانمهای منزلش همسفره کند، همانجا پای تخت کنار درخت انار به بار نشسته، جا گرفت و رو به منصوره خانم گفت: - خانم جان نسیم اول شب مطبوعه، همین جا روی تخت سفره رو بچین. دختر ها کمی از پشت شیشه قامت بلند و توپر تکین را با برادرشان که چند سانتی از او کوتاه تر بود، مقایسه کردند. آیه شانهای بالا انداخت و گفت: - خداحفظش کنه! آلا که دست به اذیت کردنش خوب بود، چشمکی زد و گفت: - از چی و برای کی؟ از شر کیا حفظش کنه و برای کی هوم؟! آیه کتابش را بالا گرفت و همان طور که از در های شیشه مستطیلی دور میشد، حاشا کرد: - چه ربطی داره؟ از شر چشم بد برای خانوادش! - انشاءالله که همینطوره باجی جان! آیه قهرکرده روی کابینت نشسته و خودش را مشغول فلسفه کتابش نشان میداد. آلا هم تا جلوی در آشپزخانه میرفت و سینی محتوی وسایل شام را به حسین داده و باز میگشت. دراین حین مادر هم غذا میکشید و حاج رضا و تکین هم صحبتشان گل انداخته بود. - خب پسرم گفتی تنهایی اومدی به این محله، خانواده کجان به سلامتی؟ تکین سر به زیر انداخت و تلخ خند برای اولین بار کنج لبش را مزین کرد. نفس عمیقی کشید و در حینی که بزور جلوی ریختن اشکهایش را میگرفت، گفت: - عمرشون رو دادن به شما! حاج رضا جای گذاشتن سینی جدید را برای حسین باز کرد و با آه جانسوزی گفت: - قرین رحمت حق باشن انشاءالله! زن و بچه چی پسرم؟ خوب نیست جوون زیاد تنها بمونه! حسین نیز به جمعشان پیوست که تکین اینگونه به حرف آمد: - والله کسی به پسر بی خانواده، دختر با اصل و نسب نمیده! حاج رضا که گویی حرف باب دلش را شنیده باشد، گل از گلش شکفت و به غذاهای خوش عطر و بو اشاره زد. - انشاءالله میدن! انشاءالله که خیره. بفرمایید. حسین پیش قدم شد و بشقاب تکین را برداشته و پرسید: - از کدوم بریزم برات تکین جان؟ شام را خورده نخورده، حاج رضا برای اولین بار و منظور دار، از آشپزخانه و خانم ها درخواست عجیبی کرد: - آیه جان، بابا! سه تا چایی بردار بیار! مادر که گوش به زنگ جلوی در آشپزخانه غذا میخورد، غذا در گلویش پرید و به سرعت آیه را صدا زد. - آیه، آیه...! آیه همچنان روی کابینت، میخورد و میخواند و بعد از حرف سنگین خواهرش کوچک ترین توجهی نشان نمیداد. مادر تربچه ای از سبزی برداشت به سمت او انداخت و برای اینکه برکت خدا را پرت میکرد؛ بسم اللهی زیر لب گفت. آیه لا جیغ کتابش را پرت کرد و درحالی که پاهایش را در شکمش جمع میکرد، گفت: - موش! موش...! آلا چشم و ابرویی برای خواهرش آمد و به شوخی گفت: - موش کدومه؟ تیر عشق مادر بود! پاشو بابا گفت چایی ببری! - من؟! مادر جلو تر از آن دو ایستاده بود و چای لب سوزِ لب دوز میریخت. آلا هم شیرینی از یخچال درآورد و گفت: - نه پس من! بابا یه کار ازت خواسته ها. آیه چادر سبز گل ریزش را محکم به دور خود پیچید تا مبادا دستگلی به آب دهد و افتان و خیزان با چاییها از پله پایین آمد. از بس کار نکرده بود و در دست و پا چلفتی بودن یل طدلایی داشت که هنوز پله دوم، سوم نشده چادر از سرش افتاد و زیر پایش گیر کرد و باقی پله ها را قل خورد. تکین که از همه به سمت پله ها مشرفت تر بود، سینی ظروف جلوی پایش را به سمتی هول داد و پا برهنه به سمت آیه دوید. با صدای باجذبه ای از خدا کمک خواست: - بسم الله...- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_6 شیرینی حجب و حیای تکین زیر دندان حاجی مزه کرده بود. در تمام مدتی که با دختر دردانهاش هممسیر بود، لبخند از لبان باریک و مردانهاش نمیافتاد. یک آن هم با یادآوری اینکه چطور تکین جواب سلام واجب را آهسته و در دلش داده و با یک خداحافظی فرار کرده، بود؛ به قهقه بلند افتاد. - اِوا، آقا خیر باشه. حسابی سرحالی! مادر بچهها بود که علت را جویا میشد. کمی جمع تر نشست و با اشاره به کنار دست خودش گفت: - بچههان دیگه خانم جان. تشریف بیارید در خدمتتون باشیم. حاج خانم محتاطانه اطراف اتاق مهمان که با شیشه از سایر اتاقها مجزا بود را چشم انداخت، از شرم حضور حسین گونههایش رنگین شد. لبش را گزید و طبق عادتی که وقتی هول میکرد به زبان مادریاش باز میگشت، گفت: - حالا سَنَ دییَجَم حاجی جان. باش، باشُما گویُرَی؟ (حالا بهت میگم حاجی جان. سر به سرم میذاری؟) چایی های خوش رنگ را در مقابل آقایون گذاشت، حین بازگشتش در لحظه آخر، چشم و ابرویی برای همسرش آمده و گفت: - حیا اله پیسدی! (حیا کن، زشته.) **** کمکم نیمه شعبان نزدیک میشد، حاج رضا به کمک آخوند و چندتنی از پسر های جوان محله کوچه را آذین میبست. تکین و حسین به واسطه همکاری در این امر حسابی با هم ندار شده بودند و صدای خندهاشان به هوا بود. هر از چندی دختران محله به عمد خود را در مسیر آن دو قرار میدادند تا به بهانه «سلام» دلی از آن ها ببرند. چه کسی بدش میآمد عروس حاج رضا یا کسی که تحت حمایت اوست شود؟ اینکه هردو چیزی از زیبایی مردانه کم نداشتند هم بیتاثیر نبود. آوازه محبت حاج رضا به آن دو پسر یکدور به گوش همه رسیده بود. حسین و تکین با عبور هر خانم، برای اینکه مبدا چشمشان به اندام یا صورت نامحرم بیوفتد؛ کاملا رو به دیوار میشدند و حسابی خود را سرگرم کار نشان میدادند. تا این حد که وقتی مادر حسین سلام داد هم آن ها رو بر نگردادند و هردو پاسخ جوییده ای دادند. مادر با لبخند سری تکان داد و گوشه لباس پسرش را کشید. حسین شاکی برگشت تا از مخاطبش بخواهد که به او دست نزد که با دیدن صورت چادر پیچ مادرش سر ادب به زیر انداخت و گفت: - جانم؟ باقوشلا آنا. ترکیاش را پر کرده بود چون خبر از دل نازک مادرش داشت. اینبار مادر اشاره زد تا حسین، تکین را هم متوجه او کند. به محض بازگشتش، مادر یکدور دیگر چادرش را جلو کشید و قاب صورتش کرد و با صدای کمی کلفت تر از حد معمول گفت: - انشاءالله شما هم برای شام تشریف بیارید خونه ما! من و دخترام تدارک دیدیم. تکین به سرعت دهن باز کرد برای آمدن بهانه بتراشد که مادر انگشتش را از زیر چادر بالا آورد و درحالی که کمی ته لحجه ترکیاش زد، گفت: - نیای خودت میدونی و حاج آقا! ایشون خواستن! همین و بس. اصلا روی حرفش مگر میشد حرف زد؟ گفت و رفت و تکین را در خجالت و استرس حضور باقی گذاشت. تمام پسرهای محل دلشان پر میزد یکی از این دعوت ها برای آنها میبود! ولی زهی خیال باطل که حاج رضا و مرضیه خانم هرکسی را به خانه خود راه بدهند.- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_5 بعد از سلام نماز مغرب، کم کم جمعیت داشت مسجد را تخیله میکرد، اما آن پسر سر به سجده برده بود و با خدای خود طولانی راز و نیاز میکرد. حاج رضا منتظر بود کمی خلوت تر شود تا سر صحبت با او را باز کند. حسابی که با خدایش صحبت کرد، بالاخره سرش را از سجده بالا آورد. حاج رضا کنار او نشست و گفت: - قبول باشه بابا خدا حاجتتو بده. پسرک لبخند آرامی به لب نشاند و در جواب به آن پیرمرد خوش روی روشن چهره گفت: - قبول حق باشه حاجی... - تازه اومدین این محله؟ هیچ ندیدم نشناختمت پسرم... پسر سر به زیر انداخت و گفت: - بله با اجازتون. یه ماهه اساس کشی کردم. تکینم. کوچیک شما حاجی... حاج رضا دستی به پشت پسر کوبید و گفت: - خوش اومدی بابا، کاری کمکی چیزی داشتی بیا پیش خودم، دو کوچه پایین تر، اون در سرخی که پیچک ازش بالا رفته. از هرکی تو محل بپرسی بهت راهنما میده. - مرسی حاجی، لطف دارید شما... حاج رضا سوال پرسیدن بیشتر را جایز ندانست. نمیخواست او را معذب کند. مسجد تقریبا خالی و دو نفری با هم برخواستند. ضمن خروج، آیه را پایین تر از ورودی مسجد، سر به زیر و تکیه زده به تیر برق دید. آیه با دیدن پدرش و مرد جوانی که همراهش بود، به رسم ادب جلو رفت و سلام کرد. - سلام... پسر بلفور سر به زیر انداخت و با خداحافظی سریع از حاج رضا و دخترش دور شد. اما نیم نگاه خوش رنگش زیر نور چراغ برق، در ذهن آیه نقش بست. آیه انگشت به دهان گفت: - نباید جلو میومدم بابا؟ - نه دخترم، تکین، پسر محفوظ به حیاییه. جایز ندونست بمونه حتما... آیه سری به نشان تایید تکان داد و گفت: - آها، بابا میخوام برم از کتابفروشی سر چهاراه کتاب بخرم باهام میای؟- 37 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_4 مادر با پوست سفید و گونه های گل انداخته، نفس زنان سیسنی را همراه با آیه از پله ها پایین آورد. برای صرف نهار بلاخره آرام گرفتند. طبق قانون نانوشته ای حین خوردن صحبت نمیکردند، اما گویی فکر حاج رضا زیادی درگیر باشد رو به حسین گفت: - تو اون مرد غریبه رو نمیشناسی؟ حسین درحالی که آب گوشتش را تیلیت میکرد، جایی حوالی خال خانوادگی کنج لبش را خاراند و گفت: - اتفاقا با بچه ها صحبتش بود. هرکی، هرچی ازش دیده؛ جز خیر نبوده! راستی امروز برای سوله آجیل بار میاد. - خیره انشاءالله. با این حرفشان بحث مردانه تر شد و خانم ها همگی طوری خودشان را مشغول آبگوشت نشان دادند که قانون سکوت نانوشته را یادآور شوند. آیه زیر زیرکی کتاب را آن طرف ران پایش باز کرده بود و هر یه لقمه که میخورد، با چشم کتاب را خط میبرد. مادر گوشت کوب را محکم تر به ته قابلمه کوفت و با صدای رسا گفت: - آیه! کتاب را با صدای تَق بلندی بست، لقمه بزرگش را نجویده فرو برد و با سرعت گفت: - من سیر شدم میرم توی اتاقم! کتابش را برداشت و به سرعت از تخت وسط حیاط دور میشد که باز هم مادر معتراضانه نامش را برد: - آیه! - جای حساسشه مادر! پدر و حسین خندیدند و سر تکان دادند و حاج رضا اضافه کرد: - این دختر آینده داره! آلا حسادت دخترانش کمی قلقلک شد و با اعتراض گفت: - مام که کشک. مادر دستی به سر او کشید و گفت: - توام زندگی جمع کن مایی مادر. آیه جز کتابی برای خواندن و کاغذی برای نوشتن چیزی از این دنیا نمیخواست. کم مانده بود کتاب ها جوری اتاقش را پر کنند که روی تختش جایی برای خوابیدن نماند. موهای موج دار حناییاش را از پشتی تخت آویزان میکرد و چنان عسل غلیظ چشم هایش را به خطوط میدوخت که گویی با آن نوشته ها هیبنوتیزم شده است.- 37 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_3 #رمان_سوئیچ_پارتی 🦂فصل اول؛ عقرب همه در مسجد بعد از نماز ظهر و عصر گرد هم آمده بودند و گپ و گفت صمیمی داشتند. به تازگی مرد جوان و خوش سیمایی برای ادای نماز خود به مسجد آن ها میآمد و بی سروصدا آنچه گردنش بود را ادا میکرد و میرفت. همه در برقراری ارتباط با او مشتاق بودند و سوال های ریز و درشت در سرشان رژه میرفت. یکی از پیرمرد های مسجدی ضربه ای به شانه حاج رضا بایرامی زد و گفت: - جوان خوبی بنظر میاد! شما خبر ندارید کجا ساکنه؟ حاج رضا دست از ذکر گفتن با تسبیح نگین عقیق خود برداشته و گفت: - الله اکبر، خدا توی قرآن فرمودند:(وَلا تجسسو...) چکار به کارش دارید؟ دستی به زانو زده و از نو زبان در دهان چرخواند: «من برم حاج خانوم برای نهار منتظرمه! تشریف بیارید شما هم دور هم باشیم.» همه به احترام او ایستادند و دعوت او را با احترام سرباز زدند. رذایل اخلاقی در او به ندرت دیده میشد. با این حال مرد آرام و غریبه توجه او را هم جلب کرده بود. با خود تصمیم گرفت، حتما برای نماز مغرب با او همصحبت شود و بلاخره سر او را بگشاید. آلا با چادر گلدارش در را به رویش گشوده و به احترام پدر ایستاد تا وارد شود و سلام بلند بالای داد. - سلام دختر گلم! کل خانواده روی تخت زیر سایه درخت نشسته بودند و به محض ورودش سر پا شدند. مادر تصمیم داشت در حیاط سفره نهار را پهن کند. آیه طبق معمول سرش در کتاب بود و همان طور که مشتاقانه آن را خط میبرد، دستش را از پشت کتاب به سمت پدر داز و گفت: - حاج رضا بفرمایید بالای مجلس! شیرین زبانیاش قند در دل پدر آب میکرد. دستش را گرفت و به مدد او هیکل تپل و قد کوتاهش را از تخت بالا کشید. آلا حین و آمد و شد و چیدن سفره، صدای اعتراضش بلند شد: - شما قند مکرر، ما شیرینی بعد خوردن استامینوفن آیه خانوم! یه کمکی چیزی؟ تکیه اش را بیشتر بر تن نرم پدر زد و رو به برادرش گفت: - حسین آقا با شما کار دارن! مادر با سینی مملو از ظروف آبگوشت از آشپزخانه بیرون آمد و حین پایین آمدن از پله ها گفت: - سلام رضا جان قبول باشه! آیه مادر بذار کنار اون کتاب رو بیا یه ور سینی رو بگیر کمرم افتاد. آیه به سرعت کتاب را در بغل برادرش پرت کرد و به کمک مادر شتافت. حرف مادر و پدر هرگز در آن خانه دو تا نمیشد. آلا تای سفره را باز میکرد و با خنده و ته ماندهای از اعتراض گفت: «خودشیرین که روی سرش شاخ نداره!» سپس کل خانواده با هم خندیدند. خانم ها نجیب تر میخندیدند تا مبادا صدایشان تا پشت در و کوچه برود. خانواده شش نفری آنها هیچ نکته دیگری برای خوشبختی لازم نداشت. تنها گاهی برای زهرا خواهر بزرگشان که در خانه بخت بود، دلتنگی میکردند.- 37 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_2 #رمان_سوئیچ_پارتی لحن نجس مرد به او احساس تعفن میداد. چشم دریدهاش را رویش میگرداند و آیه معصوم را به حراج گذاشته بود. هنوز هم جای امید بود، هرگز خیال نمیکرد قرار است این طور با دخترانگیاش خداحافظی کند. تمام توانش را جمع کرد و با دست های آزادش محکم به تنه مستش کوبید. او که انتظارش را نداشت، از لبه تخت به پایین تلو خورد و آیه به سرعت به سمت لباس سفید عروسش دوید. آن را روی تنش بالا کشید و با طور بلندش، موهای حلقهحلقه ای که تابحال نامحرمی آن ها را ندیده بود پوشاند. سمت در دوید اما پیش از اینکه دستش به دستگیره برسد، مرد به خودش آمده بود. طور بلندش را از پشت کشید و غرید: - بیا اینجا ببینم کوچولو... دو دستش را برای رهایی موهایش بالا برده بود که کشیده بی هوا و جانانهای خورد. به در چسبیده بود، ترسیده بود، وحشت کرده بود از آنی که هیچ نمیشناختش... کنار در به پایین سر خورد و جنین وار در خودش مچاله شد، با ناباوری خیره به آن مردک حیوان سفت، نالید: - تو کی هستی... تکین، تکینی که من میشناختم کجاست؟! خنده مستانهاش خبر از سرخوشی مرد میداد. ایستاده و دست به کمر خون ریزی صورت آیه را نظاره میکرد. - خوشم میاد درد میکشی! دوباره موهایش را در دست گرفت و سرش را چندینبار به در چوبی کوبید. جیغ های پیاپی آیه کیفش را کوک کرد و فکر دیگری به سرش زد. دیگر آیه توان مقاومت نداشت و زیر لب مقدسات را برای آبرویش به قسم بسته بود. مرد از روی میز پاتختی اتاق مسترش چاقوی تیزی بیرون کشید. آیه را بلند و روی تخت پرت کرد. دیگر تاب ایستادن نداشت و مانند عروسک خیمه شب بازی به هرطرف که هدایتش میکردن میافتاد. شده بود ابزار و او هرطور که میخواست، رقتار میکرد. نفس کم آورده بود ومن باب ضربه ها، داشت بیهوش میشد. چاره ای جز تسلیم شدن نداشت، مقاومتش هم فایده ای نداشت، زور دخترک صد و شصت سانتی کجا و آن لندهور دو متری کجا؟ صدای باز شدن در اتاق، میان صدای نکره مرد گم و دنیا مقابل چشمان آیه تار شد.- 37 پاسخ
-
- 5
-
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد تایید مدیران
#پارت_1 #رمان_سوئیچ_پارتی دستانش را روی سینه هایش گرفته بود تا بیش از این برهنگی موجب آزارش نشود. لب به التماس گشود: - تروخدا... من نمیدونم اینجا چه خبره بذار برم... نزدیکی اش، حرم نفس های داغش و سنگینی تنش داشت جان از تن آیه میبرد. سر در گردنش فرو برد. آیه وحشت زده جیغ کشید. سرگیجه امانش را بریده بود، تنش داشت زیر دست آن مرد سست میشد و برای آخرین بار التماسش کرد: - تروخدا... - تروخدا چی خوشگله؟ متعااقب آن حرفش پوست ظریف و بلوری گردن آیه را گرفت. نفس های تند و داغش نشان از حال خرابش میداد. دست های تنومندش را روی دست های آیه گذاشت و با قدرت جدا کرد: - دستتو بردار ببینم... تقلا کرد، ناخن های بلندش گوشت کمر آن حیوان را خراش میداد اما او با قوای بیشتری لباس عروس را در تن ریز نقش دخترک می درید، مرد با یک حرکت کنار رفت و از پایین، لباس عروس را از تن او کشید. آیه داشت سکته میکرد، دیدن آن مرد وحشی که برای او دندان تیز کرده بود، آخرین روزنه های امیدش را هم خاموش کرد. مردک مثل شکارچی عظیم جثه مجدد سرجای خودش برگشت. سرش را مقابل صورت دخترک گرفت و زمزمه وار گفت: - التماس کن... دست و پا بزن! تقلای آیه اما به عمد نبود. فکر آبروی خانواده اش را میکرد... تکین! نامی که ناقوس وار در سرش زنگ میزد. بی اختیار لب به التماس گشود: - جون هرکی دوست داری بذار برم... لب هایش سوخت. مقاومت فایده ای نداشت.- 37 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
رمان خیال پرست|نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده کاربران انجمن نودهشتیا
M@hta پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های مورد تایید مدیران
.*"به نام بینای توانا"*. 📚نام رمان: خیال پرست (سوئیچ پارتی) 📚نویسندگان: نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده(مهتا) [گروه ترمه] 📚ژانر: عاشقانه خلاصه: آیه بودم، سقف آمال و آرزوهای حاج رضا بایرامی. نجابتم آبروی برادرم و مهربانیام دلگرمی مادر و خواهرانم. حالا؟ حالا همسر تَکینم، تکینی که تکیهگاهم نشد. عشق شد، ولی برآورده نه! لینک صفحه نقد و برسی رمان خیال پرست- 37 پاسخ
-
- 10
-
-
-
-
هلو نودهشتیا
لینک رماناتون رو بذارید بخونم عسلیا🤍🐻
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 4
-
سلام عزیزم ممنون که وقت گذاشتی و رمان رو خوندی.
درسته من پاراگراف بندی دوتا پارتی که گذاشتم رو رعایت نکردم، میخواستم وقتی پارت سوم رو نوشتم اون دوتا قبلی روهم ویرایش کنم.
خب دوتا پارت اول بیشتر داشتم توضیح میدادم که این موقعیتی که دختر توش گیر افتاده چقدر خطرناکه ترسناکه و خلاصه توصیفی بود. و راستش تصمیم داشتم بیشتر توضیح بدم. اما دیدم صحنه پردازی فعلا توی اولویته
ممنون از پیشنهادات خیلی بهم کمک میکنن. انشالله همونطور که گفتی با طرح مسئله و دادن سرنخ پارت هارو جذاب میکنم.
خوشحال میشم بقیه رمان روهم بخونی❤️ البته هروقت پارت گذاری کردم🤭
و اینکه میگردم پیدا میکنم نوشته اتو توی نمایهات و میخونمش🎀
-
@زهره تقیزاده عزیزم رمانت رو خوندم. اول از همه ممنون از زحمتی که کشیدی و برامون یه داستان شیرین نوشتی. موضوع جالبیه راننده سرویس بودن و بنظرم زیاد بهش نپرداختن. قوه تخیل و دیالوگ نویسی فعالی داری! آفرین بهت.
اگر بخوام یه نقدی بکنمت که سطح نوشتت رو یهویی ده تا پله بندازه بالاتر؛ حتما با اینایی که میگم گوش کن و بهشون عمل کن.
یک: توصیفات
دو: فضا سازی
سه: مونولوگ
ببین فرزندم ما اگر داستان نویسی رو بدن یه آدم در نظر بگیریم، توصیفات چشم اون تنه، فضاسازی گوشت و پوستش و مونولوگ اعما و احشام داخلشه!
خودت رو وسط داستانت بذار، چشم هات رو ببند و ببین اگر جای اون شخصیت بودی چی حس میکنی؟ احساس ترس؟ لبخند؟ عصبانیت یا هرچیزی... اون حس رو باید پیش از دیالوگ هات بنویسی:
مثلا:
همانطور که چنگم میان موهای برادرم بود، لنگم را بلند کردم و لگد محکمی نثارش کردم و با نفس بریده گفتم:
- آی خدا ولم کن! آیی
مقنعه ام از پشت کشیده می شد و همین رفته_ رفته نفسم را تنگ تر می کرد. درخت های جلوی در را تار می دیدم. گاهی هم اصلا نمی دیدم. ابرها هم در آسمان با هم درگیر بودند و صدای زد و خوردشان رعد و برق می شد و هرآن احتمال داشت باران ببارد.
------------
درکل بیشتر از دو_ سه تا دیالوگ که پشت هم بیان، زیاد جالب نمیشه. حس آمیزی جمله ها لنگ می زنن و مخاطب نمی تونه خودش رو توی اون ماجرا تصور کنه. طنز ببر توی اتفاقات، فقط داخل دیالوگ ها نمی تونه خوب خنده بگیره.
از زمین خوردن، کتک خوردن، مسخره شدن... اینا رو خوب توضیح بده تا بخندونه.
خلاصه که تو استعدادش رو داری. حتماً ادامه بده. حتماً متنت رو ویرایش کن و پرقدرت تر از قبل بنویس.
قلمت مانا
دوست دارت
مهتا
-
خیلی ممنون که وقت گذاشتی و خوندیش عزیزم پیشنهاداتت خیلی بهم کمک میکنن و حتما بر اساس اونا پارت هارو ویرایش میکنم بازم مرسی💙
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-