رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M@hta

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط M@hta

  1. نسی داریوش بی تاجتو خوندم جهت نقد سازنده بنده لطفا تماس حاصل فرمایید. صفحه نقد نداری فرزندم😂

    آجی برات پخت و پز کرده…

    1. نسترن اکبریان

      نسترن اکبریان

      نقد نمیخوامممم میخوام بنویسم تموم شه نقد بشنوم ول میکنم😂 فقط بخونی از دستم در نره سنگینش کنم😂 😂 

  2. *"به نام بینای توانا"*. 📚نام رمان: خیال پرست (سوئیچ پارتی) 📚نویسندگان: نسترن اکبریان و فاطمه عیسی زاده(مهتا) [گروه ترمه] 📚ژانر: عاشقانه خلاصه: آیه بودم، سقف آمال و آرزوهای حاج رضا بایرامی. نجابتم آبروی برادرم و مهربانی‌ام دلگرمی مادر و خواهرانم. حالا؟ حالا همسر تَکینم، تکینی که تکیه‌گاهم نشد. عشق شد، ولی برآورده نه! ممنون میشم پیشنهادات و انتقادات خودتون رو به ما ارائه بدین. لینک رمان خیال پرست
  3. #پارت_31 هانی هنوز درکی از جدیت ماجرا نداشت و با تمسخر نچ نچ کنان رگ باد کرده گردن تکین را اشاره رفت: - نه بابا از کی تاحالا برا قاتل لیلی رگ گردن کلفت میکنی؟ چته الان هار شدی واسه من... هانی آخرین کلمه را کامل نگفته بود که مشت تکین گوشه لبش را پاره کرد. هانی یکه خورده به زمین افتاد و فکش را گرفته بود که تکین روی سرش آوار شد. خودش هم حساب مشت هایش را نداشت و به قصد کشت، فشار تمام آن مدت را روی سر و صورت هانی خالی میکرد. میان تقلا و فریاد های هانی، فحش رکیک میداد و بی امان کتکش میزد. - حرومزاده... بی صفت! گفتم بترسونش بیناموس... گفتم یا نگفتم؟ گفتم دستت به ناموسش نخوره یا نه؟ گفتم یا نه پدرسگ؟ توی تخم سگ، گوه خوردی... ناله های هانی که خفه شد، انگار که چشمش تازه به قیافه ترکیده و غرق در خون هانی افتاد. نفس نفس زنان خودش را کنار هانی انداخت و دست های خونی اش را با پیراهنش تمیز کرد. از جا بلند شد و با لگد محکمی به پهلوی هانی، او را بهوش آورد، هانی با چشمان متورم و کبودی که بزور باز میشد، بزور قامت تکینی که هنوز هم حرصش خالی نشده بود را نگاه کرد. تکین انگشت تهدید بالا برد و گفت: - من ریدم تو رفاقتی که با توی بی‌ناموس داشتم، دفعه دیگه ببینمت خونت گردن خودته بیشرف... پشت به او کرد و در خانه اش را به شدت کوبید. وجدانش آرام نشده بود... انگار که آزار آیه، جایی درون او را خراشیده بود. «آیه»، زیر لب نامش را صدا می‌زد و حس کرد فقط دیدن او می‌تواند این آشفتگی درونیش را آرام کند.
  4. #پارت_30 آب یخ بر سر آیه ریختند و لرز خفیفی کرد. چطور به خودش اجازه داده بود آن‌طور بی شرمانه مسائل خانوادگی‌اش را به رویش بزند؟! نفس عمیقی گرفت، لب تر کرد و گفت: - اگر توی مسائل شغلیتون هم ان‌قدر پیگیر و دقیق بودین، الان این وضعتون نبود. لطفا بفرمایید... تکین بعد از جدایی از آیه، تنها یک چیز در معزش زیر و رو می‌شد. هربار با دیدن حال و روز آیه تنها یک چیز به ذهنش می‌رسید: - می‌کشمت هانی کثافت! مغزش اتفاقات را مرور می‌کرد و هربار هزار بار بیشتر خودش را سرزنش می‌کرد که چرا تا آن حد مزخرف پیش رفته بود. ماشین در مقابل خانه آشنای هانی متوقف شد و تکین آخرین سبک سنگین را هم با خود کرد. از ماشین پیاده شد و به دنبال کلید یدک در جاهای احتمالی گشت. در ذهنش خدا_ خدا می‌کرد، از روز قبل مجدد به جای اولش برش گردانده باشد. کلید را نیافت و به جان زنگ افتاد. - به به شاه داماد، بیا بالا که مادر زنت اصلا دوست نداره. به محض باز شدن در؛ تکین آن را به ضرب دست تا انتها باز کرد و دیگر پشت سر خود نبست. هانی به پیشوازش تا جلوی در واحد آمده بود قیافه حق به حانبی به خود گرفته بود. - به به، پارسال دوست امسال دشمن! تکین به مخض رسیدن به او، با دست جوری هولش داد که در باز و خودش هم به خانه پرت شد. تکین با کفش وارد شد و این‌بار در را پشت سر خودش بست و فریاد زد: - توی بی ناموس…. هانی خنده تمسخرآمیزی به رویش پاشید و گفت: - نمردیم و آدم با ناموس هم دیدیم، الان تو ناموس حالیته یعنی؟! رگ غیرت تکین هر لحظه متورم تر از قبل می‌شد. خودش هم دقیقا نمی‌دانست از چه چیزی تا این حد فشار می‌خورد.
  5. #پارت_29 این طرف شهر تکین آیه را مقابل در خانه پیاده کرد و گفت: - این کلید، تو برو بالا پرستار رو رد کن بره. من بیرون کار دارم بر می‌گردم. درست شنیده بود؟ تکین جدا تا حدی به او اعتماد کرده بود که بخواهد نیلگون را تنهایی به او بسپارد؟ آیه شانه بالا انداخت و به صندوق لشاره زد و گفت: - چمدونم! تکین گاز را فشرد و نیمی از حرفش در حین حرکت گم شد: - برگشتم خودم میارمش بالا، سنگیـ... از نظر آیه) لایی که بر سرش آمده بود از آن چمدان سنگین‌تر بود و چه کسی می‌خواست اهمیت بدهد؟ تکین؟ با دستان خودش او را در آن مخمصه کرده بود. باید در اولین فرصت با خانواده‌اش تماس می‌گرفت. قطعاً مشکوک شده بودند و حسابی نگران. وارد حیاطی شد. همچنان آثار باران صبحگاهی شبنم روی درخت‌ها بود و گاهی ازشان چکه می‌کرد. دمی عمیق گرفت و دست آسیب دیده‌اش را لمس و تا گردنش کشید. چیزی در گلویش مانده بود، نیت این بود با طناب فرضی دار زده شود. صدای گریه شدید نیلگون او را از دنیای کثافتش کند و به حال وصلش کرد. گوش‌هایش تیز شد و به سمت ساختمان دوید. خدا جوری آفریده بود که کودک همواره به جای کمک بگوید: «مادر» و هر خانمی به این صدا واکنش نشان می‌داد و بر می‌گشت. خودش هم نفهمید چطور از درگاه گذشت و خودش را به اتاق کودک رساند. در اتاق را به دیوار کوفت و باعث شد پرستار بپرد، کودک کمی ساکت و از نو گریه را سر بگیرد. نیلگون لخت و خیس در دستان پرستار چنان گریه می‌کرد که نفسش رفت و دیگر از او صدایی در نمی‌آمد. آیه به سرعت بچه را از دستان او کشید و پرستار را به عقب هول داد. به دست دیگر پتو گلبافت نیلگون را از روی تخت برداشت و سریع به دور بچه لرزان پیچید و آهسته تابش داد. شاکی نگاه تندش را به پرستار دوخت و گفت: - بچه یخ کرد! منتظر چی بودی تا لباس تنش کنی؟ همان طور دستانش را گهواره کودک کرده بود و به دنبال پستونکش تا کنار کمد رفت و آن را در دهنش گذاشت. بچه از گریه زیاد پشت پستونک نفسش می‌گرفت و چشم‌های درشت و مشکی همانند گدرش را به صورت آیه دوخته بود. شاید بغل آیه برایش آرامش بغل لیلی بود. بچه را بیشتر به خود فشرد و موهای مشکی خیسش را از پیشانی کنار زد و با تکان سر گفت: - جان؟! جانم... نیلگون پستونک به دهان خندید و صدای نامفهومی از خود درآورد. نگاه آیه از روی بچه برخواست و وقتی به پرستار رسیده بود، برزخی شده بود. - من نمی‌فهمم شما اگر ارتباطت با بچه‌ها ان‌قدر ضعیفه چرا قبول می‌کنید این کار رو انجام بدین؟ - بچه پس داده بود و سر تا پاش رو مدفوع گرفته بود... آیه تن صدایش را به خاطر نیلگون کنترل می‌کرد. وسط حرفش پرید و گفت: - برای همین بردیش توی روشویی و همه جاش رو با آب یخ شستی؟ سپس به در باز سرویس درون اتاق اشاره زد و ادامه داد: - انکار نکن که من بخاری توی اینجا نمی‌بینم. هرچی زودتر جمع کن و برو که اگر همسرم بیاد ببینه قطعا ازت شکایت می‌کنه! همسرش؟ چه واژه تلخ و شیرینی. ادا کردنش برایش طعم گَس داشت. پرستار کمی حق به جانب شد و گفت: - تسویه‌ام. آیه باز به همسرش حواله داد که پرستار برافروخت: - برو بابا خانم شوهرم، شوهرم دو روزه پدر من رو در آوردین. هرکی ندونه انگار همین نبود دیشب با اون وضع کتک خورده و رو به موت اومد خونه.
  6. پارت_28 دقایقی گذشته بود و هر دو آرام تر شده بودند، آیه روی مبل پایش را عصبی تکان میداد و تکین به ظاهر نگران دستش را پانسمان میکرد. آیه کلافه دستش را پس کشید و با حرص گفت: - ول کن. بسه! تکین که باند اضافی که در دستش مانده بود را درون جعبه پرت کرد و از جا برخواست، سمت شیشه خرده ها پا تند کرد و با ظرافت مشغول برداشتن تکه های بزرگ شد. آیه باب انسانیت و عذاب وجدان بابت ریخت و پاشش، تکین را خطاب گرفت: - ولشون کن خودم جمع میکنم. تکین بی اعتنا به حرف آیه به کارش ادامه میداد. دست آخر نتوانست نگرانی اش را قورت دهد و با صدای کمی بلند تر حینی که سمت تکین راهی شده بود گفت: - با توام... میگم ول کن دستتو میبری... تکین سرش را بلند کرد. اول نگاهی به آیه ی بالای سرش و سپس دست باند پیچی شده اش انداخت و بازم در سکوت مشغول برداشتن تکه های ریز تر شد. سکوتش داشت باز هم اعصاب آیه را مشتنج میکرد. باز هم دل نگران از برندگی تکه های ریز لیوان گفت: - میشنوی صدامو؟ برندار اونا رو جارو میکشم... تکین بی نگاه به آیه بلند شد و راهی آشپزخانه شد تا تکه های شکسته را دور بریزد. همین حین آیه را هم خطاب گرفت: - زود. باید برگردیم خونه! آیه دهان به اعتراض گشود: - من نمیخوام بیا... کلامش را ادامه نداد. توانایی تحمل یک تنش روانی جدید نداشت... در آن موقعیت خسته تر از خسته و دل شکسته تر از آن ریز شیشه ها بود... ترجیح داد بحثی که به سرنجام خوبی ختم نمیشد را فعلا شروع نمیکرد و هرچه تکین میگفت گوش میگرفت... حداقل در آن موقعیت توانش را نداشت. باید اتفاقات را هلاجی و اصل ماجرا را برای تکین توضیح میداد... البته که با آن حجم نفرت، گوشش شنوا نبود... *** دل مادر عین سیر و سرکه می جوشید و حسابی دندان روی جگر گذاشته بود تا جلوی حاج رضا دلخوری و دلنگرانی اش را بروز ندهد. اذان میگفتند و حینی که حاج رضا و پسرش از به مسجد رفتند، آلا که دست کمی از مادر نداشت، تند به آشپزخانه حجوم آورد و صدایی که از صبح خفه کرده بود را بیرون ریخت: - وای مامان دیدی؟ تکین حتی سلاممون نکرد! مسافرت یهویی، باورت شد جدا؟ دیدی زیر چشمای آیه چقدر کبود بود؟ قشنگ معلوم بود گریه کرده... مادر حرف دخترش را قطع کرد و گفت: - بسه آلا خودم دلم آروم نمیگیره توام نمک زخم شدی؟ بذار زنگ بزنم ببینم راهی... تو پرواز که نمیتونن گوشی جواب بدن... شاید خسته بودن مادر... انشالله که خیره... انشالله که خوبه حالشون...
  7. #پارت_27 نوک شیشه عضله‌های زیر پیراهن مردانه را بازی می‌داد و تار پود لباس را نازک کرده بود. محتویات معده‌اش از هیجان می‌جوشید و بالا می‌آمد و از نو فروکش می‌کرد. در مقابل حرکت ریز تکین شیشه را بیشتر فشرد و باعث شد پیش از قلب او پوست دست خودش خون آلود شود. هولش داد و هیکل درشتش را به دیوار چسباند و در چشم‌های ترکش خیره شد. مردمک سیاهش می‌لغزید. به محضی که نوک تیز شیشه را روی سینه حس کرد، فریاد کشید: - من زندگی تو رو نابود کردم؟! با دو دستش شانه های ظریف دخترک را تکاند و ادامه داد: «وجود نحس شما زندگیه من رو به آتیش کشونده! اون بابای بی همه چیز دروغ گوت زن من رو کشته، بچه‌ی نوزادم بی مادر مونده... زندگیم رو تباه کردین! جیگرم رو سوزندین... دنیاتون رو به آتیش می‌کشم! خوب دروغ گفتن رو از بابای جانماز آبکشت یاد گرفتی وَلَد حاج رضا بایرامی...» دست تکین روی شانه آیه می‌لرزید و دست آیه را شیشه عمیق و عمیق تر می‌برید. این‌بار اشک مهمان چشم هردویشان بود. سِر دست بریده‌اش باز شد و شیشه از دستان سفیدش به زیر افتاد. همان طور که از سیاهچاله بارانی شوهر چشم می‌دزدید و دست در دست می‌کشد تا مانع خون ریزی شود، گفت: - همه آیندت رو... همه آیندم رو با دروغ هات قمار کردی و چطور جرعت می‌کتی به پدر من بگی دروغگو؟ هرگز، هرگز دیگه این اراحیف رو به زبونت نیار... سنگینی حرف‌های صدمن یه غازش چنان زخن کاری بر جان بی جان آیه زده بود که دیگر توان بیشترش را نداشت. تکین سر در گوشش فرو برد و گفت: - اون بابای بی وجدان‌تر از گرگت زن من رو کشت و گردن نگرفت! اون بابای قاتلت... - بسته... تمومش کن! آیه دست‌های خونی‌اش را به گوش گرفته بود و تکین همچنان شمرده، شمرده حرف می‌زد: - زنم مُرد. بچم بی مادر شد. زنم تو بغل خودم مُرد. دخترم، نیلگونم چشم‌هاش رو باز کرد و ندیدش، لیلی رو ندید! دست‌هایش را در دست گرفت و سعی کرد از روی گوش آیه بردارد. هردو خسته و رنجیده بودند. هیچ کدام دیگری را ذره‌ای باور نداشت و شعله حسی غریب در دلشان زبانه می‌کشید. همان طور که آیه از دستش سر می‌خورد و زانو‌هایش به زمین نزدیک می‌شد، زجه زد: - تروخدا بس کن دیگه! خدایا لطفا همه این‌ها یه خواب باشه... خدایا، تروخدا! بسته تمومش کن تکین بیشتر از این خودت رو از چشمم ننداز، بخدا تقاص همه این کار هات رو بدجوری پس میدی... حواس تکین دیگر به حرف‌های او نبود. بلکه به قطرات خونی بود که حالا سرامیک‌های سفید و گوشه فرش طوسی را رنگین می‌کرد. او را به حال خود رها کرد و برای آوردن جعبه کمک‌های اولیه دوید.
  8. #پارت_26 لبخند لبان مادرش با دیدن ساک های کنار در ورودی اتاق خواب، خشک شد. آلا اما رد خرده شیشه ها را دنبال کرد و جفتشان، با نگاه های نگران آیه را نظاره کردند. جفتشان سلامشان را خورده بودند و همین دل آشوبه مادرش را تند تر کرد. مادر پیش قدم شد و با لحنی که مهربانی اش را حفظ میکرد، لب زد: - خوبی آقا تکین؟ آیه مامان؟ چیزی شده؟ تکین دستی به موهایش کشید و به تکان دادن سری به منای خوب بودنش بسنده کرد. آیه اما ترسیده بود که تکین، بی آبرویش کند... با هول و ولا داستان دروغینی برای مادر سرهم کرد: - سلام مامان خوبید؟ خوش اومدین... جلو رفت و سینی را از دست مادر گرفت. نهایت تلاشش را میکرد بغض صدایش را نلرزاند و تاب نداشت خیره به چشمانشان دروغ بگوید. پشتش را کرد و حینی که سینی را به آشپزخانه میبرد لب زد: - داریم میریم مسافرت. قرار بود هفته دیگه ماه عسل بریم اما تکین بلیطا رو نگاه کرد فقط برای امروز صبح پرواز مستقیم به مشهد بود. یه سر بریم پابوس آقا امام رضا... شرمنده شمام شدیم. اما نگران ما نباشید یکم اونورا موندگاریم... احتمالا بعدشم بریم طرفای شمال، تا ببینیم خدا چی میخواد... از طرف من از بابا عذرخواهی کن وقت نمیشه خدافظی بگیریم... آیه تند تند و بدون مکث صحبت میکرد که مبادا وقفه افتادن میان کلامش، دروغش را فاش کند. سنگینی سایه تکین را پشت سرش در آشپزخانه حس میکرد و خدا را شکر کرد که با مادر و آلا تنها نمانده بود تا گندی بزند. و خدارا شاکر تر که آشپزخانه به پذیرایی دید نداشت و توانست قطره اشک چکیده از چشمش را پاک کند. - اوا مادر چه یهویی... این چه حرفیه خوش بگذره بهتون حتما حکمتی توش هست... مارو هم دعا کنید... کی عازمید به سلامتی؟ آیه توان تحمل آن وضعیت را نداشت. به مادرش تا به حال دروغ نگفته بود و حال مجبور بود حقیقتی به آن سنگینی را مخفی کند. سمت تکین که به اپن تکیه زده بود چرخید و نگاه خشمگینی نثاره اش کرد. مردیکه پرو سکوت کرده بود و تمام بار و گناه را به دوش آیه انداخته بود. نفس عمیقی کشید و برای آنکه زودتر از آن عذاب خلاص شود پاسخ داد: - مامان یکم دیگه باید بریم. بلیط نه صبحه، ببخش بازم خبر ندادم... تکین پوزخندی زد و آیه خونش به جوش آمد. جعبه دستمال کاغذی روی اپن را یکباره سمتش پرتاب کرد که تکین در هوا مهارش کرد. میدانست مادرش ناراحت شده و برای عادی جلوه دادن وضع خواست از آشپزخانه خارج و رو در رو با آنها خداحافظی کند که تکین، حین خروج بازو اش را چنگ زد. با خشم غرید: - دومین بارته! سومیش سنگین تر برمیگرده بهت! با تکانی بازو اش را از دستش بیرون کشید و بی اعتنا به تهدید او، سمت مادر و خواهرش راهی شد. آلا بهتش زده بود. جفتشان از سردی تکین و لام تا کام حرف نزدنش معذب شده بودند. مقابل مادرش ایستاد و با لبخند مصلحتی گفت: - ببخشید بازم مامان... مادر خودش فهمید که باید دیگر کم کم برود و نقش مزاحم ها را گرفته بود. جا خورده بود و در کلام نمیدانست چه به دخترش بگوید... زبانش نمیچرخید مشکل میان زن و شوهر را بپرسد و یک روز نشده، در نظر خودش در زندگی مشترکشان سرک بکشد. سرش را تکان داد و با گرفتن دست آلا، گفت: - باشه عزیزم ناراحت نکن خودتو... خوش بگذره بهتون، من به باباتم میگم. بریم ما کم کم شمام وسایلتون رو جمع کنید دیرتون نشه... لبخند زورکی به مادرش زد و آنها را بدرقه کرد. لحظه آخر آلا برگشت چیزی بگوید اما با فشار دست مادر، دهان نیمه بازش را بست و با یک خداحافظی از در خارج شدند. آیه در را که بست، زانو هایش خالی و همانجا پشت در چمپاته زد، زانو هایش را در آغوش کشید و بغضش را رها کرد. صدای بلند تکین، باعث شد با چشمان گرد اشکی اش نگاهش کند. دست میزد و صدایش بوی تمسخر میداد: - به به! دختر پاک و معصوم حاج رضا رو باش! چجوری صدتا دروغ سر هم کرد یه آبم روش... مگه گناه نیست دروغ گفتن برای شماها؟ توام لنگه بابای دیوثتی! عین آب خوردن هزار تا دروغ میگید ادعای پاکی و درستیتون هم کون خرو پاره کرده؛ پاشو جمع کن خودتو الکی زر زر گریه راه ننداز واسه من... آیه اما از دیشب ظرفیت توهین و حقارت شیندنش پر شده بود... به خصوص که باز هم نام پدرش را برده بود... خشم عقلش را از کار انداخت و افسار حرکاتش را به دست گرفت. به تندی سمت خرده شیشه های کف سالن رفت و با جدا کردن درشت ترینش، سمت تکین یورش برد. شیشه را به پیراهنش، درست روی قلبش چسباند و با صدای بلندی که تا به حال خودش هم نشنیده بود، گفت: - درد تو با من و بابام چیه؟! چی از جونم میخوای، ها؟! زندگیمو نابود کردی...
  9. #پارت_25 به کوچه پس کوچه‌های آشنای محله پدری‌اش نزدیک می‌شدند. خانه نقلی اجاره ایشان چند خیابان پایین تر از خانه پدری بود. همان خانه‌ای که پرده‌های آبی اقیانوسی‌اش رو به شهر دود گرفته تهران باز می‌شد و تک‌تک وسایلش را آیه با وسواس خریده و چیده بود. همان دیوار‌های رنگ خورده به دست خودشان و اتاق خوابی که قرار بود حجله‌شان باشد. ماشین را مقابل در ساختمان متوقف کرد و آیه بلافاصله گفت: - میرم... - برو منم دارم میام! می‌خواست بگوید تنهایی می‌رود و از پس کارهایش بر می‌آید، ولی کودک نوپای حرفش راه نرفته زمین خورد. شانه افکنده و سر به زیر کلید چرخاند و بعد از سوار شدن آسانسور خود را به تک در چوبی طبقه آخر رساند. به محض دیدن دَرکوب پشت آن از نو خاطرات در مغزش رژه رفتند و آه از نهادش برآوردند. در اتاق تمام لباس هایش را از کمد بیرون ریخت و برای خود چمدان جمع می‌کرد. آن‌قدر عجله کرده بود که نفس کم آورد. خود را به آشپزخانه رساند، برای خودش آب ریخت و با دستان لرزان به سمت لبش برد که صدای تکین نظرش را جلب کرد. - به خونمون! هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمی‌شه مگه نه؟ از قضا تمام عجله‌اش برای این بود که مبادا او پا در این خانه بگذارد. خانه‌ای که حاج رضا محیا کرده بود حرمت داشت. کلامش می‌سوزاند، می‌چزاند و احساسات خشک شده آیه را مانند علف خشک به آتش می‌کشید. تاب و توانش ته کشیده بود. جیغ بلندی زد و لیوان را از همان‌جا به سمت تکینی که می‌رفت تا روی مبل بنشیند پرت کرد. لیوان در مقابل چشم های، حیرت زده تکین هزار تکه شد. دهانش را باز کرد و تا خواست داد بزند، صدای زنگ واحد و پشت بندش دست هایی بود که به در چوبی کوبیده می‌شد. - آیه... تکین جان؟! خوبید بچه ها؟ هردو احتیاط کردند و از میان شیشه خورده ها خود را به در رساندند. آیه در را گشود و تکین پشت سرش حمایت گرانه ایستاده بود. به نوبه‌ای که خانواده به محض دیدن آن دو صورت های نگرانشان به لبخند‌ مزین شد. برای پاتختی آمده بودند، با دو سینی مملو‌ از خوراکی‌های مقوی و صبحانه.
  10. #پارت_24 تکین اخم در هم کرد و پرسش وار، کلام آیه را تکرار کرد: - خونه زندگی خودت؟! دخترک بغضش را فرو داد و با بیرون کشیدن دستش از تکین گفت: - آره! چیه نه که انتظار داری بمونم اینجا با تو زندگی کنم؟ یه مدت بگذره درخواست طلاق میدم، تو رو به خیر و ما رو به سلامت! پوزخندی لب های تکین را کش آورد. نگاه تمسخر آمیزی به آیه انداخت و دست به سینه گفت: - چه خوش خیالی تو بچه جون! بیدار شو از خوابت از این خبرا نیست! وسایلتو میاری تا اجازه ندم حق نداری رنگ افتابو ببینی چه برسه به طلاق! آیه خشمگین قدمی سمت تکین برداشت و درحالی که دندان روی هم می فشرد گفت: - نمونم میخوای به زور نگهم داری؟ شهر هرته مگ... قبل از آنکه جمله اش را کامل کند تکین سمتش خیز برداشت و او را میان ماشین و خودش اسیر کرد. آیه جیغ کوتاهی کشید و از نزدیکی ناگهانی تکین، زبانش بند آمد. - لازم باشه به زور نگهت میدارم! جفتشان از خشم نفس نفس میزدند و نگاهشان به یکدیگر، حکم تیر داشت. صدای کلید انداختن به در حیاط باعث شد تکین از آیه فاصله گرفته و سمت در چرخید. پرستاری که دیشب ندانسته بود چطور بگریزد، درحالی که کلیدش را از در بیرون میکشید به تکین سلام کرد. - س..سلام خوب هستید؟ من دیشب وسایلمو نبردم.. هم اون، هم اومدم کلیدو تحویل بدم... تکین نیم نگاهی به آیه که هنوز به در ماشین چسبیده بود انداخت و گفت: - خوبه. چند ساعت بمون پیش دخترم ما زود برمیگردیم. برگشتم صحبت میکنیم. - اما... قبل از آنکه پرستار حرفی بزند تکین ماشین را دور زد و در راننده را باز کرد. خطاب به آیه مسخ شده با جدیت گفت: - سوار شو. زود! پرستار نگاهش میان کیف سفید خیس شده روی موزاییک و آیه در چرخش بود که تاکید مجدد تکین، باعث شد پرستار به تندی مسیر ورودی خانه را طی کند: - زودباش وقت ندارم! آیه که دیگر توان جدال نداشت و البته خوب میدانست راه گریزی نیست، ترجیح داد فعلا در بحث با تکین کوتاه بیاید و در فرصتی دیگر حقش را مطالبه کند. دستگیره در را کشید و بی میل، روی صندلی شاگرد نشست. چقدر برایش سخت بود مقابل مردی که روزی، همان ماشین شاهد عاشقانه هایشان بود، سرد و جدی برخورد کند... درست مانند خود او! دوست داشت شگردش را از او میپرسید چرا که در آن بازی، آیه داشت جان میداد.
  11. #پارت_23 طولی نکشید که پاییدن تکین جواب داد و آیه همان جا در میان ملحفه‌ای که چادر سرش و سنگی که مهرش بود روی زمین به خواب رفت. یک شب رد شده بود و تکین تنها کاری که از دستش بر می‌آمد و کینه‌اش اجازه می‌داد را برای آیه انجام داد. سجاده جهاز لیلی را از چمدان قدیمی داخل کمد بیرون آورد کنار دست آیه روی زمین گذاشت. به خیال خودش فکر می‌کرد در ازای کمک آیه به نیلگون و خودش کرده است. سپس آن‌قدر خیره به آیه بالای سرش روی مبل بیدار ماند که نفهمید کی به خواب رفته است. * آیه از درد گردنش آفتاب نزده بیدار شد. اولین چیزی که چشمش دید سجاده مخمل سبز و در امتداد آن صورت آلوده به خواب تکینی بود که تره موهای سیاهش روی پیشانی‌اش ریخته بود. زندگیشان در تقابل نظر‌های قایمکی شروع و حالا ادامه پیدا کرده بود. چقدر در دلش آن صورت مهتاب‌گون بی نقص را می‌ستایید و پیش از آن نمی‌دانست جلاد زیبایی برای خود یافته است. نماز صبحش را بی سر و صدا خواند، در همان جانماز اهدایی و هیچ کس ندانست با خدا چه گفت که دقایقی بعد هوای تابستان بارانی شد. پاورچین به سمت اتاق تکین رفت، از شب گذشته لباس‌های زنانه آویخته به رگال را در کنار لباس‌های به‌ظاهر همسرش دیده بود. از عکس خانم چشم رنگی روی پاتختی عذر خواست و ساده و سیاه ترینشان را به تنش پوشاند. به کودک از نو شیر خوراند و پوشکش را عوض کرد. حتی خودش هم نمی‌دانست آن همه کشش و دلرحمی نسبت به آن کودک یتیم از کجا می‌آمد. صدای ریتمیک برخورد باران به شیشه سکوت فضا را می‌شکست. بعد از فارغ شدن از کار کودک چرخید که از اتاق و خانه خارج شود که تکین را در درگاه در دید و هین بلندی کشید. با همان ژست دیشب خوابالود و تکیه به چهارچوب بود و عضله‌های لختش خودنمایی می‌کرد. آیه صورت برزخی‌اش را دید و آب دهانش را با صدا قورت داد. - کی اجازه داد این‌ها رو بپوشی؟! کجا؟ آیه در آن لباس‌ها با آن موهای روشن حنایی از پشت کاملا شبیه به لیلی بود که کودک را تیمار می‌کرد. قلب منزجر تکین برای دقایقی با دیدن لیلی از پشت به آرامشی دلشین و لبخندی عریض دعوت شده که به محض بازگشت آیه و دیدن صورتش به اخمی وحشتناک مبدل شده بود. آیه به سرعت شال سیاهش را سر کرد و حجاب گرفت و در همین حال آهسته و محکم گفت: - یواش بچه بیدار می‌شه! میرم خونه خودم! همون جایی که خانوادم با هزار و یک امید توش جهاز چیدن! - تو بیجا کردی...! یادم نمیاد گفته باشم می‌تونی بری!؟ تکین مچ دست کوچک آیه را در دست مردانه‌اش فشرد و برای ادامه دعوا به دنبال خودش به هالی که حالا نور خورشید روشنش کرده بود، کشید. تکین مضطرب می‌نمود و تمام تلاشش را می‌کرد که مانع رفتن آیه شود. هرکس نمی‌دانست خیال می‌کرد که ترس از دست دادنش را دارد. آیه مچ دستش را به سختی آزاد کرد و صدایش را رها کرد: - نرم که چی؟! زار و زندگیم، وسایلم... خونمه! چیه ترسیدی برم پیش خانوادم و آبرو و حیثیت برات نذارم؟ نترس مرد ناحسابی... نترس تو کاری کردی که گفتن نداره. طی یک تصمیم آنی آیه به سمت در ورودی چوبی بزرگ دوید و پیش از اینکه تکین موفق به گرفتنش شود از ان خارج شد. تکین به سرعت به سمت اتاقش برگشت، اولین پیرهنی که به چنگش آمد را در راه پوشید و هنوز دکمه‌هایش را نبسته به حیاط و آیه‌ای رسید که در ماشین عروس به دنبال چیزی می‌گشت. خستگی هردو را نم بی‌جان باران می‌شست. بالای سرش رسید و غرید: - دنبال چی می‌گردی؟! آیه حین بیرون آمدن سرش را به در ماشین کوبید، آن را مالید و با دست دیگرش کیف عروسی را بالا گرفت. گوشی را از آن بیرون کشید و کیف را جلوی پاهای دمپایی پوشیده تکین در فرورفتگی موزائیک‌ها که اب جمع شده بود، پرت کرد و گفت: - خدافظ! می‌خواست برود که تکین دستش را از پشت کشید و مانعش شد و گفت: - نه. خودم می‌برمت، وسایلت رو بر می‌داری و زود بر می‌گردیم! بچه خونه تنهاست. آیه اخم در هم کشید و گفت: - بمون پیش بچه تنها نباشه، منم میرم سر خونه و زندگی خودم!
  12. #پارت_22 تکین دخترش را به تخت دو نفره اتاقش منتقل و هردو در آغوش هم در خوابی عمیق به سر می‌بردند که آیه از حمام نقلی اتاق مستر تکین بیرون آمد. داخل رخت کن جعبه کمک های اولیه را دیده و بتادین را روی زخم سرباز سرش در زیر موهایش فشرد. مرد غریبه چنان کار خودش را بلد بود که صورت آیه کوچک‌ترین آسیبی نبیند. تنها از گردن به پایین از خط موهایش به بالا آثار تاخت و تاز وحشیانه‌اش دیده می‌شد. آیه در اتاق تاریک تکین کور‌کورانه به دنبال لباس گشت و یک شلوار کمر کش و یک تیشرت مناسب پیدا کرد و پوشید. روی صورت تکین و نیلگون بی‌مادر که باز هم بی‌صدا انگشت می‌مکید، نور آباژور سایه روشنی دلربایی انداخته بود. زخم گردن تکین هم همچنان بی پانسمان مانده بود. آیه از دلسوزیی‌های بی موردش می‌خواست بمیرد، اما باز هم دلش طاقت نیاورد. شیشه شیری برای نیلگون درست کرد و جعبه کمک‌های اولیه را از حمام بیرون آورد. هر دو را کنار دست تکین گذاشت. دستش را به بازویش زد و صدا کرد: - تکین... آقا تکین! خواب و بیدار مشاهیر تکین را ربوده و به عادت آن مدت به صدای آیه این‌طور واکنش نشان داد: - جان! سپس چشم‌های ترک سیاهش به ناگاه تا آخرین درجه باز شد و با مالش آن‌ها روی تخت نشست. پاسخ نرم تکین، باعث شد چیزی در دل بی‌پناه آیه هُری بریزد. ولی طولی نیانجامید که آن را اصلاح کرد: - ها، چیه؟! آیه سر به زیر اشاره ای به وسایل روی تخت زد و لب زد: - زخم گردنت رو پانسمان کن عفونت می‌کنه! و اینکه بچه توان آدمیزاد رو نداره تا صبح باید چندبار شیر بخوره! همان طور که در دلش لعنت می‌فرستاد به سمت در اتاق رفت و از پشت نگاه سنگین تکین را حس می‌کرد. تمام کشوهای میز تلوزیون واقع در پذیرایی را به دنبال چادر و جانماز گشت. سپس هرجایی که ممکن بود چنین چیزی وجود داشته باشد و وقتی موفق به یافتن چیزی نشد، از گلدان بزرگ کنار سالن سنگ تمیزی برداشت و یکی از ملحفه‌های سفید کشیده شده روی مبل را برداشت و به سر کشید. تازه یاد کیف و گوشی‌اش افتاده بود که از همان اول این وقایع در ماشین عروس مانده بود. چه اهمیتی داشت؟ هیچ کس در چنان شب مثلا رویایی با او تماس نمی‌گرفت. باید نماز قضا شده‌اش را ادا می‌کرد. برای آرامشش می‌خواست به وسعت دریای استوار معبودش چنگ بزند. گلایه‌های اصلی را برای محرم همیشگی‌اش نگهداشته بود. همان که گوش می‌داد و قضاوت نمی‌کرد. سعی کرد قبله را حدس بزند و با توجه به شمالی_ جنوبی موقعیت خانه هم تا حدودی موفق شد. قامت بست و چنان صبور کلمات را ادا کرد که عقرب را هم از لانه بیرون کشید. تکین تکیه به چهارچوب در اتاق داده، سرش را روی سردی آهن گذاشت و از پشت هیکل ظریفش را نظاره کرد. می‌دانست با بد کسی طرف شده. گلایه آن جسم پاک نزد خدا هرگز بی جواب نمی‌ماند، ولی همان خدا شاهد بود که او هم فقط به دنبال قصاص و حق خودش بود. آیه نمازش را تمام کرد و دست بالا برد و جوری دعا می‌خواند شانه‌هایش از گریه می‌لرزید که قطره اشک مزاحمی از گوشه چشم تکین چکید و دندان‌هایش به روی هم قفل شد. دلش می‌خواست هانی را از دنیا محو کند.
  13. #پارت_21 #خیال_پرست پشتش را کرد و راهی اتاق کودکش شد. آیه باز هم بغض گلویش سنگین و اشک هایش راه گرفت. با بی جان ترین صدای ممکن خطابش گرفت: - همش الکی بود نه؟ اونهمه دوست دارم گفتنا، خندیدنا... همه اون خاطره هایی که برای من مقدس بودن برای تو معنی ای نداشتن؟ چرا؟ حرف بزن بگو چرا اینکارو باهام کردی... حرف بزن بگو همه این بلاهایی که سرم اومد تقصیر تو نبود، توجیح کن خودتو بذار باور کنم تو همون آدمی... تو همون آدمی که من عین احمقا با دوتا حرف عاشقونه دلمو دو دستی تقدیمش کردم؟ تکین قدم هایش باب صدای بغض آلود دخترک خشک شده بود. بدون آنکه سمتش برگردد، سرد پاسخش را داد: - نیستم! آره دروغ بود، نقشه بود! با هدف بهت نزدیک شدم دردونه حاج رضا. صدای نحست رو ببر میخوام دخترم رو بخوابونم، این زر زر گریه هاتو ادامه بدی یه روی دیگه از منم میبینی که مطمعنم هیچ وقت نمیخوای!! قدم هایش را ادامه داد و آیه ناباور، شکسته و دردمند تن زخم دیده اش را به آغوش کشید و جنین وار در خودش جمع شد. اشک بی صدا روی گونه هایش میغلتید و خون خشک شده صورتش را میشست، تنش حسابی کوفته بود و درد میکرد... عجب شبی بود شب اول ازدواجش... عجب شبی بود، شبی که باید دخترانه هایش را کنار می‌گذاشت و بزرگ می‌شد. بزرگ شده بود، چشمش به دنیا باز شده بود اما نه با لمس و بوسه های عاشقانه همسرش، دخترانه هایش را سوز دروغ و فلاکتی که سرش آمد کشت، تکینی که دیگر تکنین او نبود... اما خواب از چشمان جفتشان فراری بود. آیه از درد و تکین از خشم! آیه به زور تن ضرب دیده اش را جمع کرد و درحالی که روی نوک پا قدم برمی‌داشت، راه حمام کوچک خانه را پیدا کرد. شاید آب، دردش را می‌شست و آرامش میکرد... در را قفل زد و زیر دوش، هق هق اش بالا گرفت. انگار تازه آنچه سرش آمده بود را درک می‌کرد و عمق ماجرا پیش چشمش هر لحظه تاریک تر میشد. صدای آیه به گوش تکین می‌رسید اما او هم دیگر جان مداخله نداشت. سردرد بدی به جانش افتاده بود. نیلگون، دختر خوشبویش درون آغوشش آرام گرفته بود و او در دلش عذاب وجدان خودش را باب بلایی که سر آیه آورده بود آرام می‌کرد. خیره به تصویر لیلی، بغض مردانه اش را قورت داد و همسر از دست رفته اش را خطاب گرفت: - حقشه... اون سگ پدر باید تقاص پس بده... باید داغ عزیز بکشه، باید تجربه کنه دردی که من کشیدمو... هم خودش، هم دخترش!
  14. #پارت_20 آیه از درون میلرزید، کم بلا سرش نیامده بود... حضم آن اتفاقات، برای او ناممکن بود؛ جوری که حس می‌کرد کابوس می‌بیند و هر لحظه دعا دعا می‌کرد بیدار شود. حضور آن نوزاد، مردی که چند ساعت پیش میخواست ناموسش را لکه دار کند و دست آخر، خشم تکینی که انگار تبدیل به یک آدم دیگر شده بود. معصومیت و پاکی نگاهش جایش را به خشم داده بود و آیه، حقیقتا او را نمی‌شناخت. او آن تکینی نبود که عاشق بود و عاشقش بود! او چیزی نبود جز یک هیولای منفور، که خصمانه به آیه نگاه میکرد و جز نفرت، چیزی درون چشمانش وجود نداشت. تکین دست به جای سیلی که خورده بود گذاشت، غرور مردانه اش تاب نمی آورد از دست دختر حاج رضا کتک بخورد! سمت دخترک حجوم برد و با کشیدن دستش، واردش کرد سرپا شود. با خشم پتویی که دورش پیچیده بود را به گوشه ای پرت کرد و آیه باب حیا، مقاومتی بی فایده نشان داد. دستان داغ تکین تنش را به عقب هل داد و پس از پرت شدن دختر روی کاناپه، به سرعت رویش خیمه زد: - من کی هستم؟ کابوست! کابوس تو و اون بابای بیشرفت! نظرت چیه کار اون هانی پدرسگو خودم تموم کنم؟ ها؟ بلافاصله سرد در گردن آیه فرو برد و گازی عمیق گرفت که بغض در گلوی دخترک نشاند. دست به سینه تکین چسباند تا جدایش کند اما او با اصرار به کارش ادامه داد. بی اختیار رد کبودی ها را می‌بوسید و نمیدانست کارش از سر خشم است یا تن بلورین آیه هوش از سرش برده بود! سیر از بوسیدن گردن و سینه آیه سر بلند کرد و گفت: - کاری میکنم زنده بودن برات بشه عذاب... آیه اما آرام شده بود، لمس تنش توسط تکین، هرچقدر هم با خشم بود، قلبش را آرام کرده بود و در دل بابت این حس از خودش حس نفرت داشت. انگار برای دقایقی واقعیت از نظرش دور و در نزدیکی معشوقش آرام گرفته بود. با بغضی که صدایش را میلرزاند، مظلومانه خطابش گرفت: - چرا تکین؟ چرا؟ مگه من چیکارت کردم؟ اینهمه نفرت... ضربه دست تکین کنار سرش به دیوار نشست و آیه ترسیده جیغ کوتاهی کشید. تکین بلفور دستش را سمت دکمه های پیراهنش برد و نگاه آیه، رد خون خشک شده روی گردنش را گرفت. با خشم پیراهنش را سمتی پرتاب کرد و خیره در چشمان ترسیده آیه گفت: - ببرصداتو! گریه نکن... حالم از تن صدات بهم میخوره... وحشیانه چنگی به پهلوی لختش انداخت و قبل از آنکه آیه گلایه کند، صدای جیغ های نوزاد تازه به خواب رفته برخواست. گریه های کودک انگار که حکم نجاتی برای آیه بود... نفس حبص شده اش را رها و تکین بلفور از روی او برخواست. درحالی که از او دور می‌شد، پتویی که از دخترک دریق کرده بود را برداشت و سمتش پرتاب کرد. - لیاقت همینم نداری! اون زخم سرتو برو ببند به گند کشیدی خونه زندیگمو با خون نجست...
  15. #پارت_19 پرستار از نگاه خشمناک تکین به تته پته افتاد و درحالی که می‌دوید تا پوشک بچه را از دستس بگیرد، گفت: - آقای مستوفی بخدا ان‌قدر از تبش، ترسیده بودم که از خاطرم پریده بود! شیر دادم ولی نمی‌خورد! تکین پوشک را در دستش چپاند و داد و زد: - وسایلت رو جمع کن و از جلوی چشم هام گمشو تا عقل از سرم نپریده. پرستار از خدا خواسته از اتاق خارج شد و دیگر نماند که ببیند تکین چگونه از فلاسک آب جوشیده شده ریخت و برای بچه شیر خشک درست کرد. همان طور که آیه شیشه شیر را برای بچه نگهداشته بود، طوری گریه می‌کرد که گویی بالای سر جنازه ای اشت می‌ریزد. تکین سرش را گرفت و روی کاناپه زرد و پشمالوی اتاق نشست و گفت: - بسته دیگه سرم رو بردی! بچه می‌فهمه شیر زهر داری بهش میدی! آیه از میان هق‌هق‌هایش رو به او براق شد: - زهر رو توی دهن من ریختن! تکین می‌فهمی تو چیکار کردی؟ تو زن داری! بچه داری چطور تونستی؟ چطور تونستی، من هیچی... این بچت! خانوادت تکین! از صدایش بچه بغض کرد که آیه به سرعت صدایش را پایین آورد و چندتا به پشتش زد و او را آرام کرد. دیگر شیر بچه رو به اتمام می‌رفت و در خواب و بیداری بود. آیه با همان حال نذارش از طبقه کنار تخت پوشکی برداشت و نیلگون را بست و برای بلند کردنش تکین کمکش کرد و او را روی تخت گذاشتند. هردو طی یک قرارداد ناگفته ادامه بحث را به خارج از اتاق و پشت در بسته موکول کردند. آیه در سالن مجلل خانه ایستاد و از نو مرثیه خواند: - تو همون آدمی؟ همونی که من از داشتنت نمی‌دونستم چطور شکر خدا رو به جا بیارم؟ بی غیرت... تو... تو! تمام تنش می‌لرزید و نمی‌دانست چگونه احساس مرگی که در سرش می‌غلتید را بروز دهد. تکین سعی در آرام کردن خود داشت، به آشپزخانه جلو باز رفت و برای خودش آب ریخت. - توی بی غیرت زن داشتی و چوب تاراج به ناموس بابای من زدی! تکین لیوان را روی سینک پرت کرد و هوار زد: - ندارم... دیگه ندارم مْرده، اسم اون عوضی رو جلوی من نبر! تیکه های لیوان مانند باران شیشه هرکدام به یک طرفی پرت شدند. هر دو می‌لرزیدند و از چیزی شاکی بودند که دیگری به درستی نمی‌توانست آن را درک کند. آیه همانجا مشغول در آوردن لباس عروس نحسش شد. محرمش بود و به خوبی می‌دانست که پیش از آن تن لختش را در چه وضعیتی دیده. با دست به کبودی های بالای سینه اش اشاره زد و گفت: - عوضی تویی یا بابای از همه جا بی‌خبر من؟! همین فردا میرم خونش و همه چیز رو براش تعریف می‌کنم! نه تنها طلاقم رو می‌گیرم، بلکه به روز سیاه می‌نشونمت...! تکین با دمپایی‌های رو فرشی‌اش شیشه خورده ها راه له کرد و به سمت او رفت. نوک انگشتش را به روی کبودی‌ها کشید و آهسته در گوشش گفت: - بنظرم برو و حتما بگو! من هم همین رو می‌خوام و اینطور زودتر به خواستم میرسم... منم شکستن و سکته کردن همون عوضی رو می‌خوام. و در دلش به خود قول داد مسبب آن کبودی‌ها را نابود خواهد کرد. آیه از لمس تنش توسط دست‌های سرد تکین به خود لرزید و بخاطر آنچه که به پدرش نسبت داده بود، کشیده محکمی روی صورت رنگ پریده همسرش نواخت. تنش از سرمای ناگهانی خانه می‌لرزید، لباس عروس را زیر پاهایش له کرد و پتوی مسافرتی روی مبل را به دور خود پیچید. اینبار او صدایش را بر تن چوب شده تکین هوار کرد: - چی میگی؟ تو کی هستی؟ تو چی هستی؟! چی از جون منو خانوادم میخوای؟! بگو بذار منم بدونم چه نکبتی رو سر خودم و خانوادم آوردم! تو آدمی آخه...
  16. #پارت_18 صدای شیون بچه از داخل اتاق منتهی به سالن حواس هردویشان را پرت کرد. پرستار دست‌پاچه آیه را به حال خود وا گذاشت و گویی چیزی از خاطرش رفته باشد، با گزیدن لبش گفت: - وای آقا این‌طور اومدین به کل از خاطرم پرید، بچه تب داره و هرکاری می‌کنم پایین نمیاد! هردو به سمت اتاق دویدن و تکین عصبی غرید: - نباید زنگ می‌زدی؟ - آقای مستوفی بخدا زدم، بلاکم کرده بودین. تکین دو دستش را به پهلوی موهایش کشید و کودک کم لباس را روی تخت نوزاد دید. کودک چهار ماهه‌اش را به آهستگی در آغوش کشید و عاجزانه گفت: - جانم بابا جان؟ نیلگون بابا... لب‌هایش را روی پیشانی کودک گذاشت تا درجه حرارت تبش را بسنجد. به سرعت لبش را جدا کرد و با ابروهایی در هم غرید: - آخرین بار کی بهش تب بر دادی؟ پرستار دست هایش را در هم می‌چلاند و سعی داشت استرس قرار گرفتن در کنار همچین مردی را بروز ندهد. آب دهانش را قورت داد و گفت: - آقا همین یک ساعت پیش... تکین کودکی که هیچ جوره آرام نمی‌شد و تاب داد و گفت: - تبش پایین اومده، پس چرا اروم نمی‌شه...! نیلگون بابا. نیلین من. بچه جیغ می‌زد و دو آدم بزرگ بیچاره مانده بودند که چه کنند؟ کم، کم تکین تصمیم داشت به پزشک مراجعه کند که چیزی محکم به در خورد. آیه به هوش آمده و با زور خودش را به در اتاق رسانده بود. اشک از چشم هایش می‌جوشید و دندان‌هایش از نفرت منقبض بود. با دیدن کودک در آغوش تکین باز هم رمق از پاهایش کشیده و وزنش را روی در انداخته بود. نفسش تنگ بود و قفسه سینه‌اش به طرزی بالا و پایین می‌شد که گویی قلب پشتش بیرون سینه می‌تپد. نظری به عکس بزرگ روی دیوار صورتی اتاق انداخت و نالید: - داری چیکار با من می‌کنی؟! پرستار وحشت زده بود و تکین با بغضی پنهان رد نگاه آیه را دنبال کرد و می‌دانست به کجا می‌رسد. همون عکس بزرگی که در اتاق زایمان، لیلی نیلگون را به آغوش کشیده بود و او هردو را. همان اولین و آخرین باری که مادر کودکش را بغل کرده بود. گویی با آن وضعیت فقط زنده مانده بود که روی دختر نازش را ببیند و مطمئن شود به او رفته است و چشم رنگین است. تکین خوب به یاد داشت که لبخند زده بود و آهسته با لب‌های خشک گفته بود: «شرط رو باختی!... دیدی به من رفته!» تکین از خدایش بود که به او برود. تنها با این شرط بندی احمقانه در آن وا پسین لحظات قصد داشت نیرویی برای زنده ماندن در او بدمد. یک شرط بندی احمقانه که امیدی را در دل همسرش زنده می‌کرد. ولی دیگر لیلی برای عملی کردن مجازات تکین که شرط را باخته بود، زنده نماند. همه چیز برای آیه اظهر من الشمس شده بود. صدای جیغ‌های بچه بور که دست‌های تپل سفیدش را مدام در پتو تکان می‌داد، او را به یاد خود در ساعاتی پیش می‌انداخت. باید هرطور شده آن جیغ‌ها را بند می‌آورد. تن سنگینش را به سختی تکان داد و با وجود اینکه چشم‌هایش سیاهی می‌رفت همچنان جلو رفت و در مقابل همسرش ایستاد. پرستار زهره‌اش ترکیده بود و تنها در دلش آرزو می‌کرد آن شب کذایی را تا پایان ساعت کاری‌اش سالم بگذراند و طوری برود که هرگز باز نگردد. آن‌ها رسما جانی بودند. آیه دست برد و قصد داشت بچه را بگیرد که تکین با اخم ممانعت کرد. آیه مشت محکمی به شانه او کوفت و با صدای خش دارش جیغ زد: - گفتم بدش به من! تکین از عاقبت فرزندش می‌ترسید، اما جدیت در حرف آیه و پرستاری که هرآن ریختش عجیب تر می‌شد باعث شد کودک را در آغوش آیه رها کند. آیه روی پایش بند نبود. همان جا روی فرش گل صورتی اتاق نشست و بچه را روی زمین گذاشت و مشغول باز کردن پتو از دورش و درآوردن شلوارش شد. تکین غرید: - داری چه غلطی می‌کنی... هنوز حرفش تمام نشده بود که آیه پوشک بچه را هم گشود و با دست به بالا گرفت تا تکین از دستش بگیرد. صورت خونی‌اش را بالا برد و با نگاه وحشتناکی رو به پرستار گفت: - انقدر جیش کرده و عوض نشده که بچه سوخته! بچه که از شر آن پوشک خیس خلاص شده بود و دیگر نمی‌سوخت، پاهایش را آزادانه تکان داد و آرام گرفت و دستش را به سختی پیدا کرد و مشغول مکیدنش شد. - حالا شیشه شیرش رو بیارید...! گشنشه! آیه خیال می‌کرد مادر نیلگون شاغل است که حالا در منزل نیست و پرستار از او مراقبت می‌کند. صابون هوو داشتن را هم به تن خود مالیده بود و قصد داشت فردا به محض زدن سپیده صبح به منزل پدری‌اش بازگردد و هنوز شوهر نکرده انگ طلاق را به خود ببندد.
  17. #پارت_17 #فصل_دوم (مهربان تر از مادر) به خانه که رسیدند آیه همچنان بیهوش بود، برای بردن یا نبردنش به بیمارستان دوراهی مانده بود و در نهایت، با توجه به وضع اسفناک لباس و ظاهرش به یک مرکز دولتی رفتن کار عاقلانه ای نبود. دوست نداشت به چشم یک متجاوز نگاهش کنند... ماشین را توی حیاط خانه ویلایی اش پارک و جسم آیه را به آغوش کشید. از درون داشت آتش می‌گرفت، هم باب حال دخترک، هم پشیمان از نجات دادنش بود. آنهمه نقشه نکشیده بود که یکباره پس بکشد، بلوف نیامده بود. بدترش را قرار بود سر آیه بیاورد... خیلی بدتر! باید تقاص پس میدادند، اول حاج رضا و دوم دخترش! آیه از دنیا بی خبر... دختر جوان و شیک پوشی که در نقش پرستار، در خانه تکین کار میکرد، ضمن دیدن تکینی که با کفش و یک عروس خون آلود روی دستش وارد می‌شد، سلامش را خورد و نشان وحشت دست به دهان گذاشت. تکین اما سقف تحملش پر بود. حسابی خسته بود و تاب توضیح ماجرا به هیچکس را نداشت. قبل از آنکه پرستار چیزی بپرسد، جسم آیه را روی کاناپه رها کرد و با بی احساس ترین حالت ممکن گفت: - ببین زندست؟ دوا درمونش کن ببین چی میخواد برم بخرم... دختر تند سمت مبل پرواز کرد و پیش از هرچیز نبض آیه را چک کرد. نفس حبص شده از ترسش را رها و با تته پته تکین را خطاب گرفت: - زن.. زندست... اما، من.. اما من پرستار بچم... دکتر نیستم، بلد نیستم... من... - چرت و پرت نگو بگو چی بگیرم بهوش بیاد قش کرده...
  18. #پارت_16 هانی که شوکه شده بود، چاقو در دستش را برای محافظت از خودش پیش‌آورد و حرکات سریع و نمایشی اجرا کرد. به واسطه مشتی که خورده بود، کمی گیج می‌خورد. تکین نمی‌دانست رفتار وحشتناک هانی را طلافی کند و یا به داد آیه بی‌جان برسد. باید بخاطر وضعیت آیه از خوشحالی پا می‌کوفت، اما از عصبانیت پا بر زمین زد و روی تخت نشست تا او را وارسی کند. همان لحظه هانی به سمت او یورش آورد و پر چاقو گردن تکین را بوسید. از سوزش دست به سمت زخم سطحش‌اش برد و هوا را از بین لب های بسته‌اش به داخل کشید. دیوار تاب و توان هیچ چیز را نداشت. دو گانگی درونش کم بود؟ باید برای زن خودش با یک حیوان می‌جنگید. به سمتش بازگشت و چنان با یک حرکت او را خلع سلاح کرد و روی زمین انداختش که دیگر او توان ایستادن در خود نمیافت. در جای اولیه‌اش کنار آیه بازگشت. خون ریزی سرش بند آمده بود، موهای حنایی‌اش به خون آغشته بود و چشمانش خیس از اشک و سیاه از آرایش بود. ناخودآگاه برای محافظ از بدن بی نقص و عریان همسرش، لباس عروس پاره را برداشت و هیستریک بر تن آیه کرد. تمام تلاشش را می‌کرد تا مبادا او هم آسیبی به آن‌هایی که با خود حمل می‌کرد، اضافه کند. می‌پوشاند و خودش را قانع می‌کرد که این دایه مهربان‌تر از مادر شدن برچه اساس است: - بی‌وجدان تو اسم این وحشی گری رو می‌ذاری لذت؟ این پارتیه لعنتی مگه شرط سلامت نداره؟ به روز سیاه می‌نشونمت... کافیه یه حرکت به تن کثیفت بدی تا روی خون همین دختر بکشمت! با خودش خیال می‌کرد این چه کینه‌ای در دلش هست که آیه را به ان جا کشانده بود و حالا چه احساسی مانع به سرانجام رسیدن انتقامش شده بود؟ فقط می‌دانست حالت تهوع امانش را بریده... تور بلند و نخ کش شده‌اش را هم به روی سر و صورت آیه کشید. ایستاد و او را به آغوش کشید. در حین خروج از اتاق لگد محکم دیگری به شکم مرد بی‌حال از مستی زد. آن‌قدر دندان‌هایش را به روی هم ساییده بود که فکش تا گلو درد می‌کرد و دهانش خشک شده بود. تمام تلاشش این بود که حتی گذری‌ هم نگاهش به صورت آیه نیوفتد. خجالت می‌کشید؟ نمی‌دانست! منزجر می‌شد؟ نه! نمی‌خواست دلیلش را به ذهن بیاورد و اعتراف کند که زیاده روی کرده است. آیه را روی صندلی جلوی ماشین عروس انداخت و وقتی خودش نشست، متوجه شد به هوش آمده. به سختی لباسش را وارسی کرد و دهانش به جیغ باز و به سمت تکین حمله ور شد: - آخ کاش مُرده بود! آخ کاش بمیری! خدا لعنتت کنه تکین این چه بلایی بود؟ آخ... آیی خدا... خدا... خدا.... خدایا! تمام توانش مشت های بی‌جانی بود که به بازو و گاهی نیم رخ بی تفاوت تکین می‌خورد. در نهایت مرد تعادل اعمالش را از دست داد و در حین پرت کردنش داد زد: - این تازه اولشه... این تازه اولشه! تکرار سرد کلامش را آیه در حین بی‌هوشی و هوشیاری شنید! نا و توان بیدار ماندن را نداشت و مغزش مدام دستور بی‌هوشی را صادر می‌کرد. تکین نمی‌خواست در این بازی بازنده باشد، میان آسمان و زمین معلق بود، تاب می‌خورد و کارش را توجیح می‌کرد. تاب می‌خورد و هربار که چرخش این تاب او را با آیه بی دفاع رو به رو می‌کرد، تمام هرچه رشته بود پنبه می‌شد و ته دلش به نیش زهرآگین عقرب دشت کینه وجودش می‌سوخت.
  19. #پارت_15 حرفی که زد مغزش را به راه انداخت، تازه می‌فهمید آیه را با دستان خودش دقیقا راهیه کجا و مهمان چه کسی کرده است. پشت چراغ قرمزی که بخاطر ترافیک نمی‌توانست ردش کند، گوشی‌اش را یافت و شماره هانی را بار‌ها گرفت. پاسخگو نبود. چراغ سبز شد، موبایلش را داخل جیب لباس نحس دامادی‌اش انداخت و نعره زد: - پدرسگ! ‌ماشین را در کوچه خلوت خانه هانی رها کرد و در باغچه جلوی در ساختمان دو طبقه به دنبال کلید گشت. خوب می‌دانست چطور مرتیکه کار بلد کلید جاساز می‌کند تا دختر ها حتی لحظه‌ای هم برای در زدن درنگ نکنند و زودتر به مصافش بروند. رگ‌های دستش متورم‌تر شده بودند و کنار شقیقه‌اش نبض می‌زد. رذایل اخلاقی هانی و حرکات نامتعارف جنسی‌اش برای لذت بردن، بارها به گوشش رسیده بود. حالا به این نتیجه رسید بود؛ گوشت به دست گربه افتاده و زیاد هم از سلامت روانی او مطمئن نیست. یعنی درکل مطمئن نبود. در را گشود و با دیدن ماشین عروس تیغ دیگری در قلب زخم دیده‌اش فرو شد. دوید و در راهو خانه صدای جیغ آشنای اویی که نباید را شنید. در فضای نیمه روشن خانه، به سمت اتاقی که صدا از آن می‌آمد دوید و چنان به در لگد کوفت که دستگیره‌اش شکست و به دیوار چسبید. خون روی سرامیک‌های جلوی در نظرش را جلب کرد و سپس با بلند کردن سرش چیزی دید که نباید. خون چنان در رگ‌هایش می‌جهید که هرآن ممکن بود از چشم‌هایش به بیرون بپاشد. پیکر عور آیه در زیر دست هانی خونین و بیجان بود و او چاقو به دست مانند حیوانی درنده بر بدن طفل معصومی می‌تاخت که هرگز مردی به خود ندیده. با دست قلبش را چنگ گرفت و به سمت هانی که در آن لحظه متعجب نگاهش می‌کرد، حمله ور شد. - مردیکه حروم لقمه... چطور تونستی؟! تنها کسی که اجازه داره هر بلایی سراین دختر بیاره فقط منم! تا آن لحظه خیال می‌کرد، خون بکارت پاک و معصوم آیه است که در زمین و همه جا جاریست. اما وقتی جلوتر رفت، سر خونین دخترک در وحشت خوابیده کمی خیالش را راحت کرد. نباید خوشحال می‌بود، ولی ازینکه اتفاق بدتری نیوفتاده کمی قلبش آرام گرفت.
  20. #پارت_14 تکین در ماشین آخرین سیستم که قرعه کشیده بود، نشسته و چنان پدال گاز را زیر پاهایش له می‌کیرد که گویی مسبب روزگار بدش را... دختری که روی سوئیچ به او رسیده بود، مدام سر جایش ورجه وورجه می‌کرد و آن‌قدر مواد و الکل مصرف کرده بود که از سرعت زیاد عیشش کامل‌تر شود و اعتراضی نکند. دست تپل غرق در انگشترش را جلو برد و موهای تکین را مهمان نوازش کرد. تکین به سرعت دستش را با عصبانیت پس زد و غرید: - به من دست نزن! دست نزن فهمیدی! ناگهان به خاطر آورد هانی بی حیا کنار آیه داخل ماشین عروس نشسته، عرق سرد پشتش نشست و وسط جاده خلوت با تمام توان ترمز کرد. ماشینی از دور برایش بوق زد و او آهسته ماشین را کنار کشید. برای بار چندم نمی‌دانست، ولی باز هم دست هایش مسیر آشنای بغل موهایش را دسر پیش گرفت. قرعه ماشین عروس به نام هرکسی می‌توانست در بیاید، ولی چرا هانی؟ چرا او؟ داشت چیکار می‌کرد؟ این حال عجیب و این چیزی که در گلو خفه‌اش می‌کرد چه می‌گفت؟ صورت معصوم و روح بکر آیه لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. وجدانش به روی دیوار شیشه‌ای که به دور احساسش کشیده بود؛ چنگ می‌انداخت و از صدای زجر آورش، چشم هایش را بهم فشرد و داد زد: - عـَـــه... از ماشین گمشو پایین! دختر که با داد او بلاخره به حالت کمی هوشیار بازگشته بود، چشم‌هایش، چنان گرد شد که از حدقه بیرون بیوفتد و گفت: - بامنی؟ این ماشین ماست... در آن زمان تنگ حاجت هیچ استخاره نبود. تکین خم شد و با دست خودش دستگیره در را کشید و باری دیگر از میان دهان قفل شده اش گفت: - گمشو تا با لگد پرتت نکردم، ماشین رو صبح براتون می‌فرستم ارزونیتون... زود پایین، زود، زُود! صدایش رفته_رفته اوج می‌گرفت و چنان آتشی از چشم‌های تاریکش زبانه می‌کشید که دختر ترسیده خودش را از صندلی ماشین پایین انداخت. در جاده دو طرفه بی‌اینکه راهنما بزند، دور زد و مسیر خانه هانی را در پیش گرفت. در طول مسیر روی فرمان ریتم گرفته و برای کوچک ترین توقفی بخاطر ازدهام ماشین ها دادش به هوا می‌رفت. از خود می‌پرسید چه مرگش است و هیچ جوابی قانع کننده‌ای برای آن دلشوره نداشت. مگر نه اینکه برنامه‌اش همین بود؟ مگر آرزوی روز و شبش نبود؟ از آب خوردن هم واجب تر! پس چه؟ چرا از زور استرس می‌خواست بمیرد؟! - من اون هانی سگ پدر رو می‌شناسم! برای اولین رابطه آیه زیادیه...
  21. #پارت_13 دست مرد که به زدن قفل مرکزی ماشین رفت، ترس تمام تن نحیف دخترک را در بر گرفت و بی توجه به موقعیت، بی اختیار گریه اش تشدید شد. میزان فشار روانی وارده برای آیه ای که بهترین شب زندگی اش داشت به کامش زهر میشد بیش از حدی بود که او را به فکر وادارد. دستگیره در را چند بار بالا و پایین کرد و با دست به شیشه ماشین کوبید: - داری چه غلطی میکنی؟ میگم شوهرم کجاست؟ کجا داری میری عوضی؟ ماشین حرکت کرده بود و آیه به علت سنیگینی و حجم زیاد لباس عروسش حتی نمیتوانست درست حسابی دستش را تکان بدهد، با دور شدن از آن مکان، باری دگر شانسش را امتحان کرد. بی صدا اشک میریخت و بدترین احتمال را با عجز به زبان آورد: - بلایی سر تکین اومده مگه نه؟ به من بگید چیشده، تروخدا بگید چش شده طاقتشو دارم... آخه پیشم بود چیشد یهو؟ داریم میریم بیمارستان؟ تروخدا یه یکلمه حرف بزن. مرد شیک پوشی که موهای جوگندمی اش نشان از میانسالی میداد نیم نگاهی به حال نزار آیه انداخت و لب زد: - خوشم میاد خوبم نقش بازی میکنی. نه خوشم اومد. حسابی قراره خوش بگذره بهمون امشب، انتخاب درستی کردم. - چی میگی آقا چه نقشی؟ چه انتخابی؟ به ولله، به خدا قسم که نمیدونم اینجا چه خبره، فقط، فقط بم بگید تکین خوبه مگه نه؟ بلایی که سرش نیمده؟ حال روانی آیه لحظه به لحظه بیشتر خراب میشد. دخترک ساده دل فکر میکرد بلایی سر معشوقش آمده بود که او را این چنین تنها گذاشته. در دلش به جای حال خودش دعا میکرد حال او خوب باشد... دل را به دریا زد و پرسید. سوالی که تنها مثبت بودن جوابش میتوانست دلیل منطقی بر حال و احوال آیه باشد: - مرده؟ تکین مرده؟ مگه نه؟ من میدونم طوریش شده دلم شور افتاده، فقط بگید چیشده... مگر همین چندساعت پیش عهدنبسته بودند که تنها مرگ اسباب جداییشان میشد؟ مگر قول نداده بود هیچ وقت و هیچ جا تنهایش نمیگذارد، پس تکین خوش قولش، مرد مورد اعتماد حاج رضا و با غیرتش به یک باره کجا غیب شده بود؟ با توقف ماشین مقابل یک ساختمان دو طبقه، آیه با پشت دست روی اشک هایش کشید و باز هم مرد سنگی رو به رویش را خطاب گرفت: - اینجا کجاست؟ تکین اینجاست؟ با سوختن یکباره گونه اش، جیغ ترسیده ای کشید و سرش سمت شیشه پرتاب شد. مرد پس از تکان دادن دستش برای آرام شدن درد ناشی از سیلی که به صورت آیه کوفته بود، گفت: - ببرصداتو دیگه سلیطه هی تکین تکین. پیاده شو ببینم ریدی تو حالم.
  22. #پارت_12 از جا بلند شد، دلش نمیخواست با زن و دختر هایی که داشتند حسابی به خودشان میرسیدند همکلام شود. اما محض به جا آوردن ادب، سرسری و زیر لب به همه خداحافظی میگفت، هرچند که حتی به چهره هایشان نگاه نمیکرد و تند تند از کنارشان رد میشد. حمل لباس عروس نگین دار سفارشی حاج بابایش هم داستان بود... تن پاک و مصوم آیه در مواجهه با آن دود و دم ها به سرعت واکنش نشان داده و سرگیجه اش نرمال بود. یکی از زن ها حین رد شدن تنه اش به او خورد و جمله اش گونه های سرخ از خجالتش را باری دیگر آتش زد: - جون کاش دومادت بیاد با من بخوابه امشب... به تندی رد شد. با خروج از آن خانه و خوردن هوای آزاد به مشامش، انگار که به زندگی بازگشته باشد ایستاد و دست به زانو خم شد. تند تند نفس میکشید و سعی داشت بغضش را مهار کند. تصور اولین شب ازدواجشان به آن فجاهت دور از رویا هایش بود. کافی بود چشمش به چشم تکین بیوفتد تا سرچمشمه اشکش راه بگیرد و حسابی از او گله کند. به حتم که هیچ وقت دیگر اجازه رفت و آمد با آن دوست و آشنایان را به تکین نمیداد. کمی که آرام شد، کمر راست کرد و با قدم های تند، سمت ماشین عروسشان راه گرفت. دنباله لباس عروسش روی آسفالت ها کشیده میشد و به قدری خشم در دلش نشسته بود که حتی دست برای جمع کردنش پیش نبرد. ماشین ها همه به صف ردیف بودند و نور بالای چراغ هایشان، دید آیه را کور کرده بود. نمیتوانست افراد و راننده ها راتشخیص دهد، علاقه ای هم نداشت، تند تند میرفت تا به ماشین خودشان برسد. همهمه اطراف، صدای بوق ها، صدای موزیک ضبط بعضی ماشین ها که تا کله بالا داده بودند، همگی برای آیه در یک حاله مات قرار داشت. بلاخره رسید. نور مانع از دید راننده میشد، به سرعت ماشین را دور زد و روی صندلی شاگرد نشست، به قدری از تکین دلخور بود که حتی نمیخواست نگاهش کند. همین که نشست، بغضی که تمام مدت مهارش کرده بود درهم شکست و با هق هق های کنترل نشده ای، تکین را خطاب گرفت: - چرا تنهام گذاشتی اونجا؟ کجا رفتی اصن یهو؟ تکین اینا کی بودن... اون کی بود که نشسته بود رو پاهات، مگه با تو نیس... با دیدن شخص پشت فرمان، حرف در هانش خشک شد. دیدن شخص غریبه ای جز تکین پشت فرمان، آخرین چیزی بود که تصور میکرد! ادامه حرفش را خورد و با خشم شدیدتری نسبت به آن مرد غریبه گفت: - اقا ماشینو اشتباه سوار شدین! تکین... تکین کجاست؟ مرد اما بی توجه به آیه ماشین را استارت زد. خون به مغزش حجوم آورده بود. هیچ درکی از لحظه و اتفاقات پیش رویش نداشت. مجدد و با صدای بلند تری داد زد: - با شما بودم؟ میگم تکین کجاست؟؟ این چه مسخره بازیه!
  23. #پارت_11 آیه دیگر طاقت نداشت، بوی الکل و مواد مخدر معده اش را چنگ میزد. به خصوص که از صبح هم سرپا و حسابی خسته بود. از جا بلند شد تا به دنبال تکین بگردد، احترام هم تا جایی واجب بود، حضور در آن جمع او را اذیت میکرد، فکر میکرد به حتم برای تکین هم آنطور بود و در رودربایستی با دوستان جلفش گرفتار شده. اما هرچه که بود، باز هم ته دلش از او دلخور شده بود. با خود فکر میکرد آدم چطور عروسش را میان آنهمه اوباش مست و پاتیل تنها میگذارد؟ آن همه تکینی که آوازه غیرتش زبانزد خاص و عام بود. درک موقعیت برای آیه کمی دشوار بود اما پیش از هرچیزی، میخواست از شر آن موزیک مستهجنی که خون به صورتش دوانده بود خلاص شود. اولین قدم را برنداشته بود که یک مرد با تنه محکمی به او، وارادش کرد مجدد روی کاناپه بشیند. زبان به اعتراض باز نکرده بود که مرد با صدای بلندی گفت: - خانما فعلا باید بشینن تا وقتی که اعلام کنن سوار ماشین بشید! آیه ترسیده بود، استرس گرفته بود و نبود تکین شور بدی به دلش انداخته بود. بی توجه به حالت غیرطبیعی و چشمان سرخ مرد مقابلش، التماس وار لب زد: - شما از دوستای تکین هستی؟ ندیدی کجا رفته؟ میشه بهش بگید بیاد پیش من کارش دارم. مرد به نشان نفهمیدن دستی در هوا تکان داد و بی توجه به بغض و ترس آیه، به رقص بی مفهومش با دختری که تنش را به او میمالید ادامه داد. حالش داشت بهم میخورد، آنجا دیگر چه جور جایی بود؟ چه مهمانی؟ از همه بدتر، چه دوستانی که تکین در شان خودش دیده بود تازه عروسش را بینشان تنها بگذارد. باری دیگر اطراف را به امید دیدن تکین چشم چرخاند. با دیدن صحنه ای که پنجاه متر آنطرف تر، روی کاناپه انتهای گوشه دیوار داشت رخ میداد، روح از تنش جدا شد، با دقت بیشتری زوم شد تا مطمعن شود که تکین نیست! اما هرچه بیشتر دقت میکرد، بیشتر ته دلش خالی میشد... آن مردی که با بی حیایی تام از لب دختر نشسته روی پایش میبوسید تکین با حجب و حیایش بود؟ بغض راه تنفسی اش را سد کرده بود. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ کابوس به آن شفافیت کجا دیده بود که داشت تجربه اش میکرد؟ دست و پایش سست شده بود و حتی نمیتوانست زبانش را تکان دهد، با صدایی که از باند ها به جای آهنگ پخش شد،نگاهش را از آن دو نفری که حال جدا شده بودند گرفت. - دافای محترمه، تا جتلنمناتون ماشینا رو استارت میکنن، جمع و جور کنید آرایشا رو تمدید کنید کوکا رو، شرابا رو بدین بالا که قراره حسابی حال کنیم امشب. آن صحنه آنقدر ناممکن در خاطرش می آمد که لحظه ای از خود سوال کرد یعنی توهم زده بود؟ به خاطر فضای سنگین و دود هایی که صورتش خورده بود ممکن بود در بیداری رویا دیده باشد؟ هرچه بود، عشقش، رویایش، شوهرش، تکین؛ نمیتوانست در شب عروسیشان آن کار را با او بکند. چشم بست و زیر لب زمزمه کرد: - حتما توهم زدم دود خورده بهم... به فاصله همان چشم بستن باز کردن آیه، مرد ها به سرعت از محفل خارج شده بودند. حتی وقت نکرده بود مسیر رفتن تکین را بپاید... هرچه که بود فقط در دلش خدارا شکر میکرد که تمام شد. آن چنان حال بدی در آن مهمانی تجربه کرده بود که یقیقا بدون در نظر گرفتن علاقه اش به تکین، امشب یک دعوای حسابی با او راه می انداخت. باید دل رنجیده آیه را توجیه میکرد. باید قانعش میکرد که تکین، دخلی به آن ماجرا نداشت و به اجبار به آن مکان رفته بودند. در غیر این صورت، مگر دل کوچکش تاب می آورد که بپذیرد شوهرش در حدی دوستش نداشت که غیرتش را نمیکشید؟
  24. #پارت_10 بعد از عروسی هردو در ماشین سفید عروس نشسته بودند و لبخند زیبا از روی لب های آیه نمی‌افتاد. تکین اما سردر گم بود. گویی از زمین و آسمان آویزان باشد، مادام موهایش را به چنگ می‌کشید و نفس هلی کلافه‌اش را با صدا بیرون می‌داد. آیه دستش را به روی انگشت های استخوانی و رگ دار مردش گذاشت و گفت: - اینطور بی هدف کجا میریم عزیزم؟ - بچه ها، یعنی دوستام بخاطر عروسیمون تدارک دیدن! چون جشن ما خصوصی یود اون ها نتونستن بیان. پس ما میریم پیششون. آیه متعجب لب برگرداند و همان طور که به خیابان های نا آشنا نگاه می‌کرد، ابراز داشت: - تو که دوستی نداشتی. صدای بلند تکین را برای اولین بار آنجا شنیده بود: - حالا دارم! الان که چی؟! - من که چیزی نگفتم؟ چرا داد می‌زنی عشقم؟ دلخور صورت همچون ماهش را به سمت شیشه برگرداند و حتی کمی هم بغض کرد. در سکوت و تلاشی که برای دلجویی نکرد به ورودی ویلای دلبازی رسیدند. تکین از ماشین پیاده شد و در پیاده شدن به همسرش کمک کرد. آیه هملن طور که دلخور بود، با تعجب پرسید: - چقدر سر و صدا میاد. اون تو چخبره؟ تکین دستش را گرفت و جوری فشورد که انگار می‌خواهند آیه را از چنگش در بیاورند. روی شن های ورودی ویلا با پارکینگی مملو از ماشین های مدل بالا راه افتادند و تکین گفت: - میریم یکم خوش می‌گذرونیم و بر می‌گردیم. آیه به محض دیدن اولین دختر برق از سرش پرید. مهمان های در حیاط توی حالت طبیعی خودشان نبودند و لباس هایشان بیش از حد باز و اغراق آمیز بود. بوی الکل و دود و ادکلن های گران قیمت از حیاط هم استشمام می‌شد. دل آیه مثل سیر و سرکه جوشید و به ناگاه درست در ورودی حیاط ایستاد و تکین را هم از حرکت باز ایستاند و گفت: - تروخدا بیا برگردیم! من اصلا اینجا راحت نیستم. تکین کمی صورت ملیحش را برانداز کرد، گویی او هم کمی پشیمانی در انتهای چشم هایش موج می‌زد. اما به ناگاه با نگاه کوچکی به انگشتر در دستش نگاهش رنگ عوض کرد و گفت: - زشته این تدارکات رو برای ما دیدن! سپس به کمک تکین آخرین پله ورودی را پیمود و از در نیمه باز وارد فضای تاریک سالن شدند و به ناگاه صدای جیغ و داد همه بالا رفت: - عروس دوماد اومدن! به افتخارشون که پارتی امشب رو هیجان انگیز تر کردن! آیه تورش را آنقدری جلو تر کشید که دیگر آدم های چندش آور آن فضا را ندید و آن ها هم صورت او را ندیدند. هنوز نمی‌دانست در چه مخمصه ای افتاده است و در دلش دعا می‌کرد کاش زودتر این مهمانی‌ احمقانه تمام شود. به محض ورودشان تا آن لحظه ای که نمی‌دانست دقیقا دارند چکار می‌کنند و چرا ساکت شده اند، به درستی تکین را ندیده بود. او درست به روی اولین مبل سالن رها شده بود و هنوز روی همان قرار داشت. فضا پس از ساعت ها بزن و بکوب بلاخره ساکت شده بود و همه آقایان به صف بودند و از ظرف تنگ مانند شیشه ای به طرز احمقانه‌ای سوئیچ شانسی بر می‌داشتند. با خودش فکر می‌کرد این دیگر چه مدل حماقتی‌ست؟ می‌خواهند ماشین هایشان را با هم عوض کنند؟ ماشین عروس و گل هایش چه می‌شد؟ چرا تکین را نمی‌داد تا به او التماس کند از آن حمع خفقان آور بروند؟ چرا آنقدر جرعتش را نداشت تا خودش تنهایی برود؟ تکین و اینجور جاها؟ به سرش زده بود؟ نمی‌دید چطور آقایان با نگاهشان می‌خوردنش و هرکدام چطور وقیحانه آرزو می‌کردند ماشین عروسشان به او بیوفتد؟
×
×
  • اضافه کردن...