بخش پانزدهم
چند مرد به ظاهر معتاد به دور پیت حلبی آتش افروز ایستاده بودند و یکی از آنها به روی پتو کثیف و چرکی چرت شامگاهی میزد.
پسر دوچرخهاش را در مقابل آنها نگهداشت و به سمتشان حرکت کرد. در تاریکی خاموش کردن چراغهای ماشین، ایران به سمت رخساره بازگشت و گفت:
- دیدی؟! یارو مصرف کنندست. همینطوری خودت رو توی بلا میندازی!
رخساره سیب زمینی بعدی را از زیرش لای درز صندلی به سختی درآورد و متحیر به دهان گذاشت. سیب زمینی بیش از حد بزرگ بود و با همان دهن پر گفت:
- بعید میدونم یکم صبر کن...
ایران مشغول خلاص و روشن کردن ماشین بود که پسر بلاخره لنگ خوران مقابل گروه آقایان اهل رسید و صدایش به گوش رسید:
- سلام اینجا کسی دوست داره موهاش رو کوتاه کنم؟
سیب زمینی در گلوی رخساره پرید و ایران متعجب دست از حرکت برداشت. هردو یک دور به هم و بعد نگاه معنی دارشان را به پسر انداختند.
یکی از دوستان هَپَلی معتاد کمی گارد گرفت و گفت:
- عمو برو ایستادن بیجا مانع کیفه!
- من... یعنی راستش من!
خم شد و از کیفش ماشین اصلاح شارژی خوش مارکی را درآورد و ادامه داد: «من قصد من مزاحمت نیست! واقعا اگر با موهاتون اذیتین، میتونم کمکتون کنم.» همانی که زبانش تیز بود، کمی به عقب هولش دادا و گفت:
- من، من... نیم من! هری.
مرد دراز در بین پتو، چرتش پاره شد و در عین تعجب گویی از اول صداها را میشنیده و در جریان دعوا بود، گفت:
- دایی بیا یه دستی به سر ما بکش... خیر بیبینی!
پسر بی توجه به دوچرخه و کوله پشتیاش، آنها در مقابل همان افراد رها کرد و خوشحال به سمت او که صدایش زده بود رفت. برایش پیش بند بست و از کوله صندلی تاشویی علم کرد. با تبحر خاصی آب میپاشید و قیچی به موهای پر و گرهگره مرد کثیف میبرد. معتاد هر دم چند دقیقه چرتش میگرفت و وقتی پرید، میگفت:
- دومادی بزن دایی! دومادیمه.
دو دندون در جلو چندتا در کنارهها نداشت و باعث میشد، کلمهها را عجیب و توک زبانی بیان کند. پسر همچنان ماهرانه کوتاه میکرد و پرسید:
- دایی چیشد کارت به اینجا کشید؟
بار دیگر مرد چرتش پرید و مثل قبل که در جریان حرفها بود، پاسخ داد:
- عروسیم بود. انتخاب اشتباه تباهم کرد.
ایران نگاهش رنگ غم گرفت و آه از نهادش برخواست. گاهی یک تصمیم اشتباه یک نمره از آدم کم نمیکرد. زندگی را تمام میکرد. بغض ته گلویش را گرفته بود و برای اولین بار برای قضاوت اشتباهش شرمنده بود.
دایی چرت ریز دیگری زد و یک دور دیگر سرش افتاد و چرتش پرید. سایه و روشن کوچه نمیگذاشت به خوبی قیافهها را رصد کنند، اما نیشخند دور پیت آتشیها به هوا بود. دایی زبانش را از جای دندانهای نداشته جلو درآورد و گفت:
- زنم... عشقم... امید و آرزو و آیندم رو با هم توی یه اتاق از دست دادم.
همان زبان تند و تیزی که مو در سر نداشت و موی ریشش را میشد جای پاپاخ بر سرش گذاش، گفت:
- آدم کچل باشه، ناموسش لکه نداشته باشه.
همگی خندیدند. دایی یک آن از جا پرید و پیش بند را از تن کند. یک طرف مو کوتاه و یک طرف به هوا به سمت آنها که دور آتش یدند حمله کرد. مشتها به هوا رفت و فحشها در گوش پیچید. رخساره ترسیده به ایران نگاه کرد تا کاری کند و او هم کاری جز روشن کردن ون و فرار به ذهنش نرسید. درگیر خواباندن دستی بود که به چشم سر دید؛ پسر ترسیده بود و هول کرده به سمت آنها دوید تا کمتر دایی ر ا زیر مشت و لگد بگیرندو سه به یک خیلی بی انصافی بود. حواسش نبود که همچنمان قیچی دستش است.
وقتی دست پیش برد تا کنارشان بزند، زبان تیز کمی هولش داد و با همان قیچی روی تن دایی افتاد. قیچی تا اعماق دل و جگرش فرو رفتاد و به سرعت کسری از ثانیه خون بر صورت و تنشان ریخت. برف شادی خون و رقص شریانها بر هوا رفت.
همانها که دعوا را به راه انداخته بودند در کسری از ثانیه سوت شدند و تنها پیکر غلتیده در خون پسر و دایی باقی ماند. پسر مبهوت به صورت دایی ذل زده بود و گویی روح از تنش رفته بود. ایران به سرعت و ناخواسته از ماشین پیاده شد.