-
تعداد ارسال ها
58 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط A.H.M
-
درخواست نقد رمان حوالیِ دیروز| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالتون خوب باشه ... داستان خیلی قشنگ و طنزآلود و باحالی نوشتی، کل توش حس و حال خوب هست تبریک میگم بهت ... دیالوگهای خیلی خوبی نوشتی یه جورایی داستان رو سوار بر دیالوگهات کردی؛ از عناصر طنز به خوبی استفاده کردی، مخصوصا عنصر شماره 3 (همین الآن این اسم رو روی این عنصر گذاشتم) یعنی رفت و برگشت های متداول بین دوشخصی که همدیگه رو تو لحظه اول دیدن ... دیالوگمحور بودن یه مشکل کوچولو موچولویی که داره اینه که باعث میشه نتونی به خوبی فضاسازی و شخصیتپردازیهارو انجام بدی، چون دیالوگها هم اکثرا ماجراهای طنز رو دارن رقم میزنن مگر اینکه بشه اینارو توی مونولوگها انجام داد ... اما پوینت مثبتش هم میتونه این باشه که ریتم و ساختار داستان رو حفظ کنه اما خب روند داستان رو شاید کمی تا حدی هم کند بنمایه ... راستی سبک نوشتن اول شخص تو ژانر طنز و کمدی، به به؛ چه شود! این ماجرا دقیقا شبیه خاطره خندهدار تعریف کردن توی یه جمع میمونه، اما وای به روزی که کسی نخنده (من تجربشو داشتم، قطعا دوست نداری تجربش کنی) معمولا کار ریسکی هستش اما اگه بگیره، به قول معروف خیلی بد میگیره! قطعا خودت همه چیو بهتر از من میدونی اما منم نظراتمو میگم و امیدوارم که سازنده باشن ... طبق تجربه خودم، برای اینکه خنده بگیری باید یه خرده اغراق کرده و از کلماتی که کمتر استفاده میشن استفاده کنی، دقیقا همونا که یه گوشه دارن خاک میخورن و همچنین از عنصر غافلگیری استفاده کنی و اصلا برای رسیدن به اصل ماجرا عجله نکن ... خاطره طنز یه صحنه طنزآمیز داره اما برای رسیدن و پایان یافتن مخاطب باید آروم آروم بطوری که ذهنش آماده ترکیدن از خنده باشه به اون صحنه برسه ... بعضی جاها میشه که از کلمات بهتری استفاده کرد مثل: مثلا به جای اینکه بگی لبخند گندهای زدم میتونی بگی: نیشم تا بناگوش باز شد. نکته بعدی، بنظرم گاهی اوقات تو بعضی پارتها اون انسجام پارت قبلی رعایت نشده مثلا پارت 1 به 2 حداقل برای من گیج کننده بود و متوجه بعضی موارد نشدم ... همچنین توی ماجراهای طنز اگر دقت کرده باشی، ربط دادن چند چیز نامربوط به همدیگست یا چسبوندن صفتهای نامربوط به همدیگه که تا حدودی از پسشون به خوبی بر اومدی اما میتونی خیلی بهترم بربیای... این جمله هم منو یاد اون جوک معروف انداخت: خدایا دویست تا صلوات که زیاد صد تا، نه صد تا هم یکم چیزه پنجاه تا خیرشو ببینی. جوک: یه راننده ماشین تو سربالایی نذر میکنه که ماشینش برسه اون بالا (ماشینش قدیمی بوده) بعد که رسید و افتاد تو سرپایینی میگه بیخیال نذر ولی یهویی میبینه که ترمز نداره و این بار دست به دامن یه نذر دیگه میشه و میگه به دادم برس، فلانی سر یه بسته خرما داره خون راه میاندازه ... بنابر احتیاط نتونستم جوک رو به خوبی بنویسم اما امیدوارم منظورم رو رسونده باشم که میشه چندتا چیز نامربوط رو با چند اتفاق ناگهانی مربوط ساخت و لحظه انفجار رو ساخت ... نکته بعدی، تکه کلام مورد استفاده یعنی الاغ هستش؛ بنظر من شاید بهتر باشه تو هربخش که قراره دوست صدا زده بشه با یه چیز تازه ی عجیب صدا زده بشه، اینطوری اون انرژی خوب شاید بهتر بتونه منتقل بشه مثلا: شفتالوی بخت برگشته آلو خورشتی کز خورده خیار نرسیده هندونه ی بی خاصیت و ... سعی کن که حتما لحن روایت رو متناسب نگهداری مثلا بین دوتا جمله طنزگونه یه جمله ادبی یه کوچولو تو ذوق میزنه - خانم تقصیر اینه دیگه، خودشو تو سالن کوبوند به من! با حالت نمایشی چشمامو گشاد کردم و گفتم: - عه خانم، دروغ میگه! این بود که دوید خورد به من. شاید بهتر باشه اینجا اینجوری بگیم: چشامو مثل وزغ درشت کرده و گفتم: گاهی اوقات هم بهتره شخصیتها با یه تفاوت تفکیک بشن، مثلا نمیشه که مسئول مدرسه و همکلاسی هردو با فامیلی صدا زده بشن! قاطی پاطی میشه، اونم توی یک سکانس مشترک؛ با گذاشتن یه عنوان خانم پشت فامیلی مسئول مدرسه بنظر این مورد برطرف میگرده ... یکسری ایرادات نگارشی و املایی هم وجود داره که کاملا تو ویرایش ابتدایی هر اثری هست و نرمال و اوکیه ... قلم و فکر با پتانسیلی داری، در کنار استعداد بالایی هم که داری قطعا روز به روز قراره پیشرفت کرده و بهتر بشی، از خوندن اثرت کلی لذت بردم... توی طنزنویسی هم میتونید از خانم نویسنده گرامی که در این زمینه صاحب سبک هستند کمک بگیرید. آیدیشون @M@hta: باتشکر و احترام- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درود، در صف بررسی قرار گرفت. -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، فرمت قرار گیری شمارو ابتدا مدیریت باید تایید کنه و سپس در صف بررسی قرار خواهد گرفت. @هانیه پروین توجه داشته باشید که با توجه به اینکه اثر شما به اتمام رسیده، ممکنه نقدش بیش از حد معمول طول بکشه چون اولویت با آثار در حال بارگذاریه ... پس از تایید مدیریت اگر مشکلی با این موضوع نداشتید، لطفا اطلاع بدید. با تشکر -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، در صف بررسی قرار گرفت. -
معرفی و نقد رمان ماه فیروزه ای | ماسو کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای ماسو ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالت خوب باشه ... داستان خیلی قشنگ و کلاسیکی نوشتی، تبریک میگم بهت؛ نمیدونم چرا اما منو شدیدا یاد وایب سریال سوجان انداخت (من سریال سوجان رو خیلی دوست میداشتم) ... قطعا خودت بهتر از من میدونی اما تو سبک نوشتنت این احساس بهم دست داد که ممکنه نویسنده این داستان رو برای تئاتر و نمایشنامه و اینا نوشته باشه. جندتا نکته به ذهنم رسید علاوه بر نکاتی که مهتا برات نوشته که به عنوان مخاطب و خواننده برات مینویسم، امیدوارم کمک کننده باشن: داستان شروع سختی داره بنظرم، چیزی که تو ذهن نویسنده میگذره معمولا و اکثرا با چیزی که خواننده میخونه و حس میکنه متفاوت میشه دلیلش هم دونستن موضوع و ریتم داستانه؛ مثلا اینجوری بگم که من یه کتابی خوندم، حالا یه فیلمی از روش ساخته شده؛ میدونم اوضاع از چه قراره هرچقدر هم که فیلم توی جزئیات و ارائه دلایل کمکاری کرده باشه اما من تک تک دلایل رو میدونم و از فیلم لذت میبرم ولی یه بیننده رندوم واقعا نمیتونه با اون فیلم ارتباط بگیره و مجبوره همش بره تحقیق و فیلم رو چندبار ببینه و واقعا خیلی ها اینکارو نمیکنن، خود من سریال برکینگ بد رو چون تو چند قسمت ابتدایی ارتباط نگرفتم هیچوقت نگاه کردم در صورتی که دوستام میگفتن بعد از قسمت n ام همه چی عالی میشه ... امیدوارم منظورمو به خوبی رسونده باشم 😉 یک سری جملات میتونن بهتر بشن به عنوان مثال: اهو با عجله لیوانی را پر از اب سرد کرد و مقداری گلاب هم برای ارامش خاتون خانم در لیوان ریخت. آهو با عجله لیوانی را از آب سرد پر کرد و برای آرامش خاتون خانم، کمی گلاب هم به آن افزود. یا نور به اتاق تابید، فرهان دستش را روی چشم هایش گرفت تا نور اذیتش نکند با تابیدن نور به اتاق، فرهان دستش را روی چشمهایش گذاشت تا اذیت نشود. یا تمام روستا های اطراف پر شده که فرهان خان در حق پسرش بی عدالتی کرده تمام روستاهای اطراف پیچیده که فرهان خان در حق پسرش بیعدالتی کرده. و ... یکسری ایرادات نگارشی (نیمفاصلهها و ...) و املایی (استفاده از ا به جای آ و ...) هم وجود دارن که تو نسخه اول هر داستان و رمانی هست و اوکیه، یه دور که از اول بخونی خودت متوجهشون میشی. مثل: سرش را تکان به نشانه ندانستن تکان داد. و ... پرش دیدگاهی و زمانی هم برخی جاها دیده میشن که این اتفاقات باعث میشه خواننده انسجام لازم و کافی رو برای خوندن نیابه، به عنوان مثال: ضرب المثل معروف که میگفت( از دل برود، هرانکه از دیده برفت) درست بود ضرب المثل معروف که میگفت( از دل برود، هرانکه از دیده برفت) درست باشه و ... که همه این مسائل برای نسخه اول کاملا اوکی و نرماله ... نکته بعدی، راوی و شخصیت جملاتی که میگن بار و وزن متفاوتی دارن، به عنوان مثال اینجا: پسر عموی حرامزاده اش وقتی راوی این حرف رو بگه یعنی واقعا پسرعموش حروم زاده بوده، اما اگر شخصیت بگه با توجه به فضا اینطور برداشت میشه که از روی عصبانیت ناسزایی گفته شده باشه شاید ... سعی کن مطالب داخل پرانتز رو بصورت متن منسجم دربیاری، بنظرم اینطوری بهتره مخصوصا برای رمان و داستان؛ به عنوان مثال: صبا ازدواج نکرده بود و او بی خبر بود! به خودش تشر زد(ازدواج کردن یا نکردن اون چه فرقی به حال تو داره) صبا ازدواج نکرده بود و او بیخبر از همه جا بود. ناگهان به خودش تشر زد که ازدواج کردن یا نکردن صبا چه ربطی به تو دارد؟ و ... همچنین بنظرم سعی کن که تو هر قسمت که مینویسی یه جا برای اینکه مخاطب انگشت به دهن بمونه و تعجب کنه کنار بذاری؛ بعضی قسمتها هیجانشون به مراتب کمتر بود که کاملا عادیه بالاخره شروع، اوج و پایان داریم اما بنظرم سعی کن گاهی اوقات با دادن شوک هیجانی به مخاطب به هیجان بیاریش ... در کل از قلم و نوشتهات کلی لذت بردمو قطعا سبک و قلم مخصوص به خودت رو داری؛ همچنین استعداد و توانایی بالایی داری، قطعا روز به روز رشد کرده و بهتر خواهی شد؛ بیصبرانه منتظر خوندن آثار بعدیت هستم 😉 باتشکر و احترام- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، لطفا پیامتون رو ویرایش کرده و لینک رمانتون رو به پیام ارسالی اضافه کنید. رمانتون در صف قرار گرفت. -
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
A.H.M پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
اختیار داری، درس پس میدیم؛ چند وقت قبل دوستم ازم یه لیست میخواست برای فیلم دیدن منم این لیستو آماده کرده بودم؛ تاپیکو که دیدم مثل قرقی پریدم و فرستادمش اینجا :)- 45 پاسخ
-
- 5
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
A.H.M پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
Films: 1.Interstellar 2.Radical 3.3idiots 4.Kingdom of heaven 5.The shawshank redemption 6.Blackberry 7.Karate kid legends 8.Rush hour 1, 2 & 3 8.Southpaw 10.The foreigner 11.The commuter 12.Road house 13.Interceptor 14.Deep cover 15.The hobbit 1, 2 & 3 16.Predator badlands 17.Inception 18.Memory 19.The adam project 20.Jack the giant slayer 21.Memento 22.Nuremberg 23.Social media 24.Spiderman 1, 2 & 3 25.Skiptrace 26.Pirates of the Caribbean 1, 2 & 3 27.Knives Out 28.Edge of Tomorrow 29.Fantastic beasts and where to find them 30.10cloverfield lane 31.a Man Called Otto 32.Bumblebee 33.Begin again 34.Planet of apes 1, 2 & 3 35.Spy 36.Ready player one 37.Top Gun: Maverick 38.Police story 1, 2 & 3 39.Prisoners 40.Twisters Anime: 1.Howels moving castle 2.Spirited away 3.Princess monoke 4.The boy and the heron 5.The secret world of Arrietty Mini serials: 1.Chernobyl 2.Queens gambit Serials: 1.Prison break 2.The Originals 3.Money heist- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالتون خوب باشه ... داستان قشنگه و شوخیهای خوبی رو دربر میگیره و روند منطقی رو هم طی میکنه، تبریک میم بهتون بابت این موضوع ... نکته اولی که به ذهنم میرسه اینه که سعی کنید از ویرگول اینجوری استفاده کنید: سلام، خوبی؟ (نه اینجوری: سلام ، خوبی؟) البته خودم قبلا مثل شما استفاده میکردم بنظرم برای فضای انجمن بهتر بود اما خب قوائد باید رعایت شن دیگه به هرحال ... چیزی که جدیدا متوجه شدم، علاقه شخصیتهای دختر تو رماناست که میخوان موهاشونو دم اسبی ببندن، دلیل خاصی داره؟ دید اول شخص واقعا دوست داشتنیه و به شخصه خیلی دوسش میدارم، نکتهی خوبی که راجب رمان شما وجود داره اینه که به راحتی میشه ارتباط گرفت؛ انگاری مثلا دفترخاطرات یکیو برداشتم و یواشکی دارم میخونم (البته دفتر خاطراتی که برای یکی دیگه نوشته در واقع XD ) یه نکتهی دیگه که بنظرم خوبه راجبش حرف بزنیم، کم کردن تعداد جملات و قشنگتر کردنشونه؛ مثلا: من تیارا احسانی هستم. ۲۰ سالم هست. دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهرانم. ما اهل رامسر هستیم میتونه تبدیل بشه به: من تیارا احسانی، بیست ساله و دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه شهیدبهشتی تهران، از رامسر هستم. بنظر میاد قشنگتر نشده اما تبدیل به یه جمله منسجمتر شده؟ نشده؟ یا برم اتاق فکر(دست شویی) به برم به اتاق فکر تا یه دست و رویی بشورم من خودم توی طنزنویسی مهارت خاصی ندارم اما قراردادن نکته طنز ماجرا داخل پرانتز بنظرم از میزان طنز بودن ماجرا میکاهه، درست مثل تعریف کردن جوک و سپس شکافتنش میمونه؛ انگاری مزش رو میپرونه ... چندین نوع طنز وجود داره که قطعا شما از من بهتر میدونی اما بنظرم توی یه داستان طنزهای ناگهانی و محیطی خیلی خوب میتونن درآورده بشن (چه فعل خفنی)، یا طنزهایی که تو ناخودآگاه هممون تجربشون کردیم (چقدر سختش کردم، بگذریم ...) راستی، توی فیلم ورود آقایان ممنوع یه نکته جوک زنی مطرح میشه که میگه هیچوقت به جوک خودت نخند، بنظرم شاید بهتر باشه تو بعضی جاهای نوشته هم اینطور باشه و نداشته باشیم: خخخخ.... منو یاد دوران یاهو میندازه … شوخی های تکراری هم از یجایی به بعد، بنظرم جالب نیستن؛ یدفعه دهن اندازه غار باز میمونه بهتر نیست دفعه بعد به قدری باز بمونه که زنبور بتونه توش لونه کنه؟ سعی کنید از کلمات و افعال متفاوتی پشت سرهم استفاده کنید (مثلا تو دو خط 4 تا کرد نداشته باشیم)، به عنوان مثال: بابام علاقه ای به این کار نداره و بیشتر به کار خودش (نمایشگاه موتور و ماشین ) علاقه داره بابام تمایلی به این کار نداره و بیشتر به کار خودش (نمایشگاه موتور و ماشین ) علاقهمنده و ... یکسری ایرادات نگارشی و املایی هم وجود دارن که تو نسخه اول هر داستان و رمانی هست و اوکیه، یه دور که از اول بخونید خوودتون متوجهش میشید. چهرهسازیها خیلی خوب و اوکین، اما به شخصیت پردازی ها و محیطسازی ها هم کمی تا حدی توجه بنمایید 😉 اگر امکانش بود، لطفا از اینتر هم استفاده کنید؛ مخصوصا برای رد و بدل شدن دیالوگها ... بعضی جاها هم پرش زمانی و دیدگاهی داشتیم، مثلا شما توی خاطره که بصورت گذشته صحبت نمیکنی، درسته؟ گفتم : واقعا به به یعنی من عاشقتم مامان خانومی که غذای مورد علاقه ام رو درست کرده به جای کردی، بهتر نیست از کردی استفاده بشه؟ سعی کنید که از علائم نگارشی هم استفاده کنید، طفلکی ها یه گوشه دارن خاک میخورن برای خودشون XD باعث میشه بین جملات و معنیهاشون اشتباهی پیش نیاد، توی بعضی جاها نیازه چندبار جمله خونده بشه تا به اون معنی مورد نظر بشه رسید که زیاد جالب نیست، یجورایی انگاری از حس خوندن میای بیرون! در کل داستان جالبی بود همراه با کلی انرژی خوب و سبک خاص خودتون، قلم و فکر با پتانسیل و استعداد بالایی دارید که قطعا روز به روز رشد کرده و بهتر خواهند شد ... باتشکر و احترام توی طنزنویسی هم میتونید از خانم نویسنده گرامی که در این زمینه صاحب سبک هستند کمک بگیرید. آیدیشون: @M@hta
- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
A.H.M پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
عسل، دختری در سبزهزار -
خواهش میکنم، انجام وظیفه است؛ بله، اوکیه
- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، وقت بخیر؛ در صف نقد قرار گرفت. منتقد شما @راویِ امید -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، وقت بخیر؛ در صف نقد قرار گرفت. -
با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالتون خوب باشه ... داستان دو دختر که از همون ابتدای دوره جوونی دوست دارن روی پای خودشون بایستن و با کلی چالش روبرو میشن، همیشه جزوموضوعات محبوب دنیای نویسندهها بوده؛ مخصوصا اینکه این موضوع توی خاورمیانه یکسری چالشهای دیگه رو هم در بر میگیره ... عنوان داستان و شروعش این حس رو میده ک دوست شخصیت اصلی داستان، همون خواهرناتنی قصه است (دو دوست مثل خواهر) حس کنجکاوی رو برمیانگیزه (چه فعل باحالی :) ) اما جلوتر که میریم آقا یاسر زحمت کشیده و کم کم عنوان خواهر ناتنی رو پررنگتر میکنه برامون ... یکسری جملات و کلمات اشتباه تایپی (مثل لپتاپ که لب اب نوشته شده یا بخواین که بخاین نوشته شده یا نثار که نصار نوشته شده) و نگارشی داشتن که قطعا توی بازبینی اصلاح میشن؛ یکسری جملات دیگه هم هستن که میتونن جایگزین شده و بهتر بشن (مثل استکان چایی رو زمین گذاشتم و گفتم و ...) سبک نوشتاری اول شخص به شخصه سبک نوشتاری مورد علاقه خودمه 😊 این سبک رو به خوبی پیاده کردید، به طوری که به شخصه این حس رو دارم که انگاری داخل یه جمعی نشستیم و شما مشغول خاطره تعریف کردنید ... اما خب (یه دوستی میگفت وقتی اما، ولی و اینا به کار میبری درواقع کل جملات قبلی رو پاک کردی؛ اما واقعا اینطور نیست XD ) یکسری جاها تغییر لحن داشتیم، تو این سبک این موضوع کاملا عادیه که وقتی اول شخص داره اتفاقات رو تعریف میکنه نوشتار رسمی باشه اما وقتی مشغول صحبت با شخص دیگهای میشه لحن به محاوره تغییر کنه اما یکسری جاها این مسائل قاطیپاطی میشدن که کاملا برای ادیت اول نرماله و جای نگرانی نیست ولی خب این موضوع باعث میشه نوشته یک پارچه نبوده و یهویی حواس مخاطب به طرح فرش اتاقش پرت بشه ... مثال زیر رو باهم ببینیم: زنگ نجما زدم --------> به نجما زنگ زدم راستی میتونیم به جای واج آرایی و از ، هم استفاده کنیم بعضیجاها مثل زیر: حس قدرت و ازادی و رهایی و شادی و غرور -------> قدرت، آزادی، رهایی، شادی و غرور (البته وقتی همشو با و بخونیم قشنگتر میشه 😉) نکته بعدی هم اینکه لطفا جزئیات اعلام شده رو به حال خودشون رها نکنید، بعضیجاها جزئیات یجوری بیان شدن که انگاری دارید روی سر خواننده منت گذاشته و لطف میکنید بهش، مثلا: با کمک برنامه ی بلد راه افتادم ---------> از اونجایی که تو آدرسیابی خوب نبودم، با کمک از برنامه بلد مسیر رو پیدا کردم. ابن سینا اگر اشتباه نکنم، یه جمله معروف داره که میگه: هرچیزی کمش دارو متوسطش غذا زیادش سم است. توصیفها خیلی خوبن اما کم و زیاد میشن که کاملا نرماله اما خب سعی کنید میانه رو باشید ... از یکسری مسائل هم به راحتی عبور نکنید و از حداکثر پتانسیلهاشون استفاده کنید مثلا خرید میز و صندلی خودش میتونست یه پارت قشنگ با اتفاقای عجیب و غریب بشه اما خب توی چند خط خیلی سریع جمع شد ... سعی کنید توی هرپارت یه هیجان کوچولو موچولو داشته باشید یا حس کنجکاوی خواننده رو برانگیخته کنید تو برخی پارتها واقعا اتفاق خاصی نمیوفته و ممکنه باعث خسته شدن خواننده بشه؛ بنده خدا یاسر تا یجایی تمام مسئولیتهای برانگیختن رو بر دوش میکشه ... نکته بعدی شخصیت پردازی و فضاسازی و این موضوعات، بنظرم فضاسازی برای ویرایش اول اوکی بود، قطعا بهترم میشه اما به بعد ظاهری شخصیتها هم لطفا توجه بشه؛ مثلا تنها تصور من راجب شخصیت اصلی تا یه جایی فقط موهاشه یا راجب یاسر فشار روانی رو حس میکنم اما چهرهاش رو صرفا مثل چهره نزدیکترین شخصی که با همچین ویژگیهایی میشناسم تصور میکنم؛ درسته که یه کتاب رو نباید از روی جلدش قضاوت کرد ولی خب اگر امکانش بود لطفا به ظاهر شخصیتها هم توجه لازم و کافی رو بنمایید ... یکسری جاها هم پارتها کوتاه و بلند شدن (یه سریال رو تصور کنید که یه قسمتش دو دقیقه است و یه قسمتش چهل دقیقه) سعی کنید اگر امکانش بود، پارتهارو متناسب و یک اندازه بنویسید. هنوز رمان تموم نشده اما من به شخصه ژانر درام، اجتماعی رو برای رمانتون بیشتر میپسندم. به تعداد موهای سر مردم جهان هستی، سبک نوشتن و طرز تفکر داریم راجبشون و قطعا شما هم سبک خاص خودتون رو دارید، بنابراین سعی کنید توی سبک خودتون بهترین باشید ;) در کل جالب و خوب بود، قلم و فکر با پتانسیل و استعداد بالایی دارید که قطعا روز به روز رشد کرده و بهتر خواهند شد ... باتشکر و احترام
- 6 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خواهش میکنم، انجام وظیفه است. منتقد شما @راویِ امید -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام؛ اوکیه، رمان شما در صف نقد قرار گرفت. -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، وقت بخیر؛ اوکیه، بررسی میکنیم اما با توجه به شرایط ممکنه کمی طول بکشه چون اولویت با رمانهایی هست که تکمیل نشدهاند ... @Shahrokh @هانیه پروین -
معرفی و نقد رمان نقطه بی صدا | دیبا کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای نوشین ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام، وقت بخیر در ابتدا به خاطر داستان خوب و قلم جذابتون بهتون تبریک میگم ... نقد: مشکلات نگارشی؛ نیمفاصلهها، استفاده از نقطه، ویرگول و ... بطور مثال: باد سردی از پنجره ی شکسته سمت راننده به صورتش می خورد با رعایت اصول نگارشی: باد سردی از پنجرهی شکسته سمت راننده به صورتش میخورد. بنظرم شاید بشه خیلی از جملات رو با جملات بهتر هم جایگزین کرد، بطور مثال همین جمله بالا رو میشه بصورت زیر اصلاح کرد: باد سردی، که از پنجره شکسته سمت راننده میوزید، به صورتش میخورد. یا جمله زیر رو : نفسش را حبس کرد. زیر لب گفت: میشه به این صورت هم نوشت: نفسش را حبس کرده و زیرلب گفت (یا زمزمه کرد): یا صدای قدمهاش روی پلهها، مثل پتک روی دل سام میکوبید اصلاح شده: صدای قدمهایش هنگام عبور از پلهها، به مانند پتک روی دل سام کوبیده میشد. و خیلی از جملات دیگر رو میشه بهتر و غیر تکراریتر بیان کرد. (البته به نحوی که سبک روایت و ساختار رمان هم آسیبی وارد نشه) فاصله بین پاراگرافها بنظرم زیاده. (ارتفاع) شاید بهتر باشه که بطور ناگهانی از کلمات محاورهای در جملات کتابی و رسمی استفاده نکنیم، بطور مثال: باصدای لرزون و پراز بغضش اصلاح شده: باصدای لرزان و پر از بغضش یا جمله زیر: صدای خنده و موزیک از طبقهی پایین بالا میاومد اصلاح شده: استفاده از فعل میآمد. علائم نگارشی مربوط به گفت و گوها سعی بشه که رعایت بشه، بطور مثال: مادرش را دلداری میداد.: خانم افشار اصلاح شده: مادرش را دلداری میداد :(( خانم افشار البته تو جاهایی که دیالوگهای زیادی رد و بدل میشه، میشه از علامتهایی مثل - و ... برای مشخص کردن گوینده جمله استفاده کرد. (که در بسیاری از جاهای داستان هم استفاده شده) خیلی جاها میشه به جای استفاده از ... از علائم نگارشی مثل ! و ... استفاده کرد. بطور مثال: نه ... نه برای اون اصلاح شده: نه! نه برای اون یکسری نکات ریز هم بهتره برای جملهبندی بهتر رعایت شوند، بطور مثال: حدود پنجاه و هشت ساله اصلاح: حدودا پنجاه وهشت ساله یا سریع نگاهش را به برگه برگرداند اصلاح: سریعا نگاهش را دزدید لطفا توجه داشته باشید که مواردی که بالا گفتم فقط شامل مثالها نمیشه ... از این مسائل که بگذریم؛ راجب ژانر، بنظرم عبارات با فضای احساسی. شخصیتمحور اضافی هستند (این عبارات در دسته ژانر قرار نمیگیرند، البته تا جایی که من اطلاع دارم) اما خب درام - روانشناختی، خانوادگی ـ اجتماعی؛ مناسب هستند. راجب مقدمه باید بگم که واقعا خیلی از مقدمه لذت بردم. زیبا و احساسی بود. خلاصه هم به خوبی نوشته شده و حس کنجکاوی رو برمیانگیزه تا خواننده رمان رو بخونه و مطلب خاصی رو هم اسپویل نمیکنه. نام رمان هم که نقطهی بیصدا هستش، تا جایی که من دیدم تکراری نیست و اسم مناسبی برای رمانه (بنظرم همیشه نویسنده همون اول قبل از اینکه شروع به نوشتن رمان کنه، بهترین اسم ممکن رو براش انتخاب میکنه) ... راجب قلم هم اگر بخوایم صحبت کنیم، بطور کلی قلم خوب و مناسبی دارید ولی میتونه بهتر هم بشه ... نظر شخصی من اینه که فضاسازیها یه مقداری شتاب زده انجام میشن و همچنین توصیفات هم کم هستند که البته بنظرم با توجه به سبک نوشتاری این مورد مشکلی نداره؛ نکته بعدی روند و ریتم کند داستانه، بنظرم داستان خیلی جاها کند پیش میره و این موجب خستگی خواننده میشه ولی خب از طرفی هم به خوبی از اصل غافلگیری هم استفاده میشه (هر چند قسمت یکبار) که نکته مثبت و خوبه؛ موضوع بعدی هم که در این راستا قرار میگیره اطلاعاتیه که بصورت قطره چکانی تزریق میشه و جالبه و یکجورایی هر قسمت حرفی برای گفتن داره ولی این موضوع مثل یک شمشیر دولبه میمونه، هم خوبه و هم بد؛ بستگی به خواننده داره! انسجام هم بطور کلی اوکیه ولی خب بنظرم میتونه خیلی بهتر هم بشه ... شخصیتپردازیها هم میتوانند که خیلی بهتر شوند و ما باهاشون ارتباط بهتری گرفته و بیشتر آشناشیم ... خود من معمولا سعی میکنم بعد از نوشتن، چند روز بعد دوباره اون نوشته رو بخونم؛ این کار معمولا موجب بهتر شدن نوشته میشه ... در نهایت منتظر یک پایان زیبا و شوکه کننده در این داستان از سوی شما نویسنده گرانقدر هستیم ;) (این نقد مربوط به قبل از به اتمام رسیدن رمان میباشد) و همچنین منتظر داستانهای بعدیتون ... موفق باشید.- 1 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
درخواست کاور داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
تشکرات فراوان- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
با سلام و احترام، وقت بخیر درخواست کاور برای داستان کوتاه موش قرون وسطی رو داشتم. عکس پیشنهادی: با تشکر -
قرون وسطی داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پایان: کریستوف و یحیی، دو روحِ در هم تنیده در طوفانِ تاریخ، پس از فروپاشی دیوارهای دروغ و جهل، گام بر جادهای نهادند که دیگر زنجیرهای سنگین ترس و تاریکی در آن نبود. سایهها، اکنون در پرتو آگاهی، بیجان و بیقدرت بر زمین میافتادند. آنها، در کنار هم، با موش سفید وفادار، که همچون نگهبانی خاموش در کنارشان میدوید، کولهباری از زخمهای مقدس شجاعت و گنجینهای از خردِ زمین و آسمان را با خود حمل میکردند. افق پیش رویشان، دیگر در آتشِ جهنم ترسناک نبود، بلکه در گرمای دستهای به هم گرهخورده، امیدی تازه میدرخشید؛ افقی که انسانیت را نه در وحشت از دوزخ، بلکه در نوازش قلبی به قلب دیگر معنا میکرد. آنها دریافته بودند که نور حقیقی، نه در بلندای برجهای سنگی، بلکه در ژرفای نگاههایی است که بیادعا، جان خود را برای دیگری میگشایند. راه همچنان در مههای تردید و رنج ادامه داشت، راهی دشوار و پرپیچوخم اما نخستین گام رهایی، چون تبری بر یخهای قرون، برداشته شده بود؛ گامی که جهان درون و بیرونشان را برای همیشه در آتش امید گداخته بود. آنها ایمان داشتند که انسان میمیرد، جسم خاکی در خاک میپوسد، اما روح انسانیت هرگز نمیمیرد؛ چرا که تا زمانی که دستی در تاریکی، دستی دیگر را بیابد و قلبی برای دیگری بتپد، زندگی در تاروپود هستی جاری خواهد ماند. و پشت سرشان، ردپای موش سفید در برف، همچون نوری خاموشنشدنی، درخششی ماندگار داشت!- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- فسفلی
-
(و 8 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قرون وسطی داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل هشتم: روز نمایش صبح روز بعد، پیش از آنکه نخستین پرتوهای خورشید بتواند دیوارهای سنگی واتیکان را لمس کند، صدای زنجیرها و قدمهای سنگین نگهبانان در راهروهای زیرزمینی طنین انداخت. درِ سیاهچاله با صدایی ناهنجار باز شد، گویی دهان جهنم برای بیرون افکندن دو روح ناسازگار گشوده شده بود. کشیشی جوان با چشمانی خالی از هرگونه احساس، زنجیرهای کریستوف را گرفت و او را که به سختی نفس میکشید، از زمین بلند کرد. زخمهای کهنه روی مچهایش دوباره خونریزی کردند، گویی زنجیرها عمداً پوستش را میدریدند تا درد، هوشیاری را در او زنده نگه دارد. میدان اصلی کلیسا، محاصره شده بود توسط جمعیتی که چهرههایشان آینهای از ترس و کنجکاوی بود. برخی انگار برای تماشای یک معجزه آمده بودند، و برخی دیگر برای خندیدن به مرگ یک گناهکار. کریستوف، با بدنی که زیر بار بیماری و شکنجه فرسوده شده بود، روی سنگهای سرد میدان افتاد. نفسهایش کمعمق و نامنظم بود، گویی هر دم، آخرین نفسش محسوب میشد. پاپ، در ردایی سفید که زیر نور مهآلود صبحگاهی به رنگ خاکستری میزد، بالای سر او ایستاد. دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و شروع به خواندن دعاهایی کرد که بیشتر به طلسمهای جادویی شباهت داشتند تا کلمات مقدس. یحیی، در گوشهای دیگر از میدان، با زنجیرهایی که استخوانهایش را میفشردند، به این صحنه خیره شده بود. چشمانش، برخلاف بدن شکستهاش، همچنان مانند شهابهایی در تاریکی میدرخشیدند. زیر لب زمزمه کرد: «مرگ تنها دروازهای است، اما هنوز زمانش نرسیده.» صدایش آنقدر آرام بود که گویی بادی گذرا بر برگهای خشک پاییزی بود. پاپ، با حرکتی نمایشی، ظرف آب مقدس را برداشته و محتوایش را روی بدن کریستوف پاشاند. قطرات آب روی صورت زخمی او جاری شدند، اما هیچ معجزهای رخ نداد. سکوت سنگینی بر میدان حاکم شد. مردم، حتی جرات نفس کشیدن نداشتند. پاپ، برای آخرین ضربه، چوبدستی نقرهای نمادین را بالا برد و با تمام نیرو بر سر کریستوف کوبید. ضربهای که گویی میخواست نه تنها جسم، بلکه روح او را نیز خرد کند. کریستوف بیهوش شد و خون از شقیقهاش جاری شد. اما سپس، اتفاقی غیرمنتظره رخ داد. دستهای پاپ ناگهان به لرزه افتاد. چوبدستی از انگشتانش رها شد و با صدای بلندی روی سنگها افتاد. عرق سردی بر پیشانی او نشست و سرفهای خشک و دردناک سکوت را شکست. او که لحظاتی پیش با اطمینان از قدرت الهیاش سخن میگفت، حالا خودش در برابر چشمان حیرتزده مردم، به زانو افتاده بود. ردایش را کنار زد و لکههای سیاه طاعون، زیر نور خورشید آشکار شدند. جمعیت در سکوت مطلق فرو رفت. ترس و ناباوری در چهرههایشان موج میزد. بیماریای که از کریستوف به پاپ سرایت کرده بود، نه یک تنبیه الهی، بلکه نمادی از شکنندگی قدرتی بود که کلیسا سالها با آن بر مردم حکومت کرده بود. پاپ، با چشمانی گشاده از وحشت، به آسمان خیره شد و با صدایی لرزان نجوا کرد: «پروردگارا آیا این آزمون توست، یا انتقام جهلی که من بر جهان گستراندم؟» در گوشه میدان، یحیی سرش را آرام بالا آورد. لبخندی محو و تلخ بر لبانش نقش بست، گویی سالها انتظار این لحظه را کشیده بود. زمزمه کرد: «سرانجام، زمانه حقیقت را نشان داد...» خبر مرگ پاپ، مانند آتشی در جنگل خشک، به سرعت در سراسر اروپا پخش شد. پایان دورانی که زیر سایه جهل و ترس، روح انسانها را به اسارت گرفته شده بود اما برای کریستوف و یحیی، این پایان نبود؛ بلکه آغازی بود بر راهی که حتی تاریکترین سیاهچالهها نیز نمیتوانستند آن را بپوشانند.- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- فسفلی
-
(و 8 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قرون وسطی داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل هفتم: سنگهای سرد واتیکان واتیکان، همچون هیولایی از سنگِ مرمر و وحشت، در مهِ صبحگاهی ظاهر شده بود؛ برجهایش نه زیبا، بلکه مانند چنگالهایی یخزده به آسمان چنگ انداخته بودند. حوض مرکزی آیینهای بود که ابرهای تیره را منعکس میکرد و ستونهای پیرامونش سایههایی بلند ایجاد میکردند، گویی زندانیانِ فراموششده تاریخ بودند. کریستوف را، همچون باری آلوده، از دروازههای بلند عبور دادند. نفسهایش به شماره افتاده بود و لکههای سیاه روی گردنش زیر نور خورشید همچون حفرههایی به سمت دنیای مردگان میماندند. نامهی مهرومومشده را به نگهبانی با زرهی براق سپردند؛ مردی با چشمان بیحرکت که گویی از پشت نقاب فولادیاش جهان را نمیدید، بلکه تنها از آن عبور میکرد. پاپ در تالاری به بلندی یک غار بر تختی از عاج نشسته بود. ردایش سفید بود، اما سایه تخت همچون لکهای از گناه بر آن گسترده بود. نامه را باز کرد و بیآنکه بر خطوط آن مکث کند، نگاهش را به پیکر لرزان کریستوف دوخت. لبهای نازکش به سختی تکان خوردند: «طاعون این مهمان ناخواندهی جنگل سیاه را به حریم مقدس ما آوردهاند؟» سکوتِ سنگین تالار را صدای کشیشی پیر شکست؛ پیرمردی با ریش سفید و چشمانی ریز مانند مُهره که به جلو آمده و گفت: «قداستبخش، این آزمایشی است از سوی خداوند عیسی مسیح، اگر شیطان در او باشد، در آتشِ تطهیر خواهد سوخت. اما اگر رحمت الهی شامل حالش شود، جلالِ نام شما را فریاد خواهد زد.» پاپ انگشتانش را به هم فشرد، گویی محاسباتی نادیدنی را در ذهنش تکمیل میکرد. سرانجام اشاره کرد: «به سیاهچالهی شرقی ببریدش؛ جایی که نغمهی زنجیرها، دعاهایمان را آهنگین میکند، کنار آن زندانی مسلمان.» لحنش هنگام گفتن آخرین کلمه پر از نفرت بود. سیاهچاله شرقی، شکافی نمور در دل سنگ بود؛ پر از بوی کپک و ادرار کهنه. زنجیرها همچون ریشههای فلزی جهنم از سقف آویزان بودند. کریستوف را روی زمین خیس انداختند. در تاریکی صدایی آشنا نامش را فریاد زد؛ «کریستوف؟» یحیی از گوشهای تاریک به جلو خزید، زنجیرهایش نالهای دردناک سر دادند. صورتش زیر ریشهای انبوه گم شده بود، اما چشمانش مانند شهابهایی در تاریکی میدرخشیدند. دستان زخمیاش، که ناخنهای کندهشدهشان هنوز جای زخم سرخ داشت، پیشانی سوزان کریستوف را لمس کرد. سردی آن دستان زخمی، مرهمی بر آتش درون کریستوف بود. «طاعون» زمزمهی یحیی در تاریکی پیچید. سپس با زبانی عجیب، ترکیبی از لاتین و واژگان مادریاش ادامه داد: «اما زمین هم زهر دارد، هم پادزهر» از بین پارههای ردای مندرسش مشتی برگ خشکِ بومادران و پوستِ درخت سنجد بیرون کشید و در کف دست مجروحش سایید؛ بوی گسشان، بوی تازهای به فضای آلوده سیاهچاله داد. «مادرم در کویر زخم عقرب را با این روش، درمان میکرد.» کریستوف که درد آگاهی را از سرش ربوده بود پرسید: «چرا به من کمک میکنی؟ مگر در جنگ نیستیم؟!» یحیی مرهم گیاهی را بر زخمهای سیاه گردن کریستوف گذاشت. حرکاتش آرام و پر از تمرکز بود سپس پاسخ داد: «جنگ برای چیست؟ خداوند یکتا، در قلب هر انسانیست که بر نیکی پا میفشارد، بیآنکه نامی از دین بر زبان آرد.» فردای آن شب، کشیش سفیدریش با دستمالی معطر بر بینیاش در آستانه سیاهچال ایستاد. با انزجار به کریستوف که نیمهجان بر زمین افتاده بود و یحیی که پارچهای خیس بر پیشانی او گذاشته بود، نگاه کرد: «قداستبخش دستور دادهاند که فردا پیش از طلوع آفتاب، هر دو را به میدان "تطهیر" ببرید.» نگاهش روی یحیی متمرکز شد؛ «و این کافر شاهد سوختن شیطان در بدن این پسر خواهد بود. شاید عبرت بگیرد.» در فولادی با صدایی مهیب بسته شد. کریستوف لرزید، یحیی دستش را بر شانه لرزان او گذاشت. گرمای آن دست با وجود زنجیر، نیرویی عجیب و امیدبخشی داشت: «نترس. مرگ اگر بیاید، تنها دروازهای است. اما گاهی...» به برگهای باقیمانده روی زمین اشاره کرد و ادامه داد: «گاهی زمین پیش از آسمان رحمتش را به بندگانش نشان میدهد. نیرویت را جمع کن فردا روز نمایشِ است.» کریستوف به تاریکی خیره شده بود. تصویر پدرش، الکساندر، درحالی که به او میگفت امید آخرین چیزی است که میمیرد تدائی شده بود، پدر، با نجواهایی آرامشبخش ادامه داد: «انسانیت هرگز نمیمیرد.» و این بار، نه با یأس، بلکه از اعماق قلبش پاسخ الکساندر را داد: «نه پدر، نمیمیرد.» سپیدهدم فردا، پرده آخر نمایشی بود که واتیکان برای ترساندن جهان ترتیب داده بود. اما بازیگران، نقشهای نوشته شده را نخوانده بودند.- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
- داستان کوتاه
- فسفلی
-
(و 8 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قرون وسطی داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل ششم: بیماری و نجات سایههای سنگین شب، اتاقک زیرشیروانی را در چنبره گرفته بودند. بوی نمِ گندیده چوبهای پوسیده و عطر تلخ گیاهان دارویی در هوا میپیچید. کریستوف روی تشک کهنهای از کاه، میان تب و هذیان، دستان لرزانش را بر پوستش میکشید؛ گویی میخواست لکههای سیاهی را که همچون ریشههای شیطانی در گوشتش رخنه کرده بودند، بکَند. هر لمس، دردِ آتشینی را به دنبال داشت، انگار خزههای مرگ، تاروپود وجودش را میجویدند. از پنجرهی شکسته، زوزهی باد میآمد و شعلهی شمعِ رو به مرگ، سایههایی رقصان بر دیوارهای ترکخورده میانداخت. موش سفید، همان که چشمان درخشانش یادآور ستارههای ماریا در آخرین شب زندگیاش بود، روی طاقچهی تاریک نشسته بود. دمش آرام تکان میخورد، گویی نقش نگهبانی را بازی میکرد که میدانست طاعون، این مهمان ناخواندهی کلبهی ارواح، آماده است تا میزبانش را به سرزمین سایهها ببرد. برادر ماتئوس هرشب، مانند شبحی گناهکار، از پلههای چوبیِ غرغرو بالا میخزید. ردِ چراغی که در دست داشت، روی دیوارها لرزیده و سایهاش را به هیولایی بیسر تبدیل میکرد. دستان زمخت و پینهبستهاش که روزگاری فقط برای بلند کردن شلاق و فشردن گردن گناهکاران به کار میرفت، حالا با حرکتی لرزان، مرهمی سرد از عصارهی بابونه و بومادران را روی پیشانی سوزان کریستوف مالیده و لب به سخن گشود: «کشیش دارد بوی گند مرگ را حس میکند. اگر بفهمد تو را پشت این دیوارها پنهان کردهام...» صدایش را قورت داد و نگاهش به صلیب نقرهای افتاد که روی سینهاش آویزان بود و ادامه داد: «نه فقط تو، بلکه هردویمان را به عنوان خائن، به شعلههای پاککننده میسپارد.» اما دیوارهای کلیسای ناجنز، از ترکهای ریزِ رازهای ناگفته انباشته بود. سه شب بعد، زمانی که باران تندی بیرون میغرید، صدای ضرباتِ کوبنده بر درِ اتاقک، قلب ماتئوس را منجمد کرد. قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، کشیش پیر با ردای سیاهی که گویی بخشی از تاریکی شب بود، مشتعل به مشعل، با شانهای خمیده از خشم، وارد شد. نور زردِ شعله، صورت ژندهپوش کریستوف را روشن کرد؛ چهرهای که حالا زیر لکههای سیاه، نیمهجان بود. «طاعون!» فریادش از نفرت میلغزید و صلیبش را بالای سر کریستوف گرفت، انگار میخواست دیو درونش را بکُشد. «نفسهایش نجاست را در این مکان مقدس پخش میکند! باید پاکسازی شود... پیش از آنکه همه را به ورطهی هلاک بکشاند!» ماتئوس با صورتی رنگپریده و رگهای گردنِ برآمده از وحشت، خود را میان کشیش و تختِ کریستوف انداخت. دستانش لرزید، اما صدایش برای اولین بار، مانند فولادی سرد در فضا برید؛ «واتیکان، کشتی هدایا فردا از بندرگاه میگذرد. اگر او را به آنجا ببریم شاید پزشکانِ پاپ...» کشیش بزرگ، اجازه کامل شدن جمله را نداده و فریاد زد: «و اگر این شیطانِ ناقلِ مرگ، کشتی را نفرین کند؟!» کشیش پیر مشعل را نزدیکتر برد، تا حدی که بوی موی سوختهی کریستوف فضا را پر کرد. «تو جرأت میکنی جان دهها نفر را به خطر بیندازی؟» برادر ماتئوس با ترس و سخنان شکسته، به جای کریستوف لب به سخن گشود: «اگر بمیرد، خونِ بیگناهی بر دامانِ کلیسا خواهد ماند.» ماتئوس پافشاری کرد، انگار هر کلمه را با دندان میقاپید. «اما اگر زنده بماند... شاید این، آزمونی باشد از سوی خداوند، آزمونی برای نشان دادن رحمتی که حتی بر زشتترین گناهکاران نیز جاری میشود.» برادر ماتئوس از رموز سخن آگاه بود و به ژرفی میدانست چگونه واژگان را بچیند تا کشیش فرتوت را که سینهاش از چرکِ رذایل انباشته بود، به تسلیم وادارد. کشتیِ بادبانیِ «سنت مایکل»، با بادبانهای وصلهخورده و بدنهای خسته از امواج خروشان، بیشتر به تابوتی شناور میماند تا نجاتدهنده. کریستوف را در پارچهای آلوده پیچیدند به مانند جسد میان صندوقهای طلا و نقرهی هدیه به واتیکان انداختند. هوای نمورِ انبار، پر از بوی نمکِ گندیده و ترشحِ موشهای مرده بود. در تاریکی، تنها صدا، نالههای بریدهبریدهی کریستوف و زنجیرهای یحیی، اسیر جنگی با رداهای مندرس بود که بر کف کشیده میشد. یحیی، با حرکتی کند و دردناک، انگار که هر اینچ جابهجایی، تیغی بر زخمهای کهنهاش میکشید، خود را به کریستوف رساند. دستانش را که جای ناخنهای کندهشده، همچون دهانهای باز روی انگشتانش فریاد میزدند، به آرامی بر پیشانی تبدار کریستوف لغزاند. «طاعون...» نفسش بوی رنجِ سالها اسارت را داشت. سپس به لاتینی شکسته، زبانی که از کشیشان زندان آموخته بود، خواستهاش را فریاد زد: «آب و پارچهای پاک.» نگهبانِ کشتی، مردی با صورتی زخمخورده و دندانی شکسته، به یحیی خندید؛ «برای چه؟ این یکی هم که نیمهجان است. تو را چه به این کار؟ مگر نه اینکه خودت تا فردا شاید طعمهی ماهیها شوی؟ اصلا چه سودی برای ما دارد؟» یحیی چشمان را تنگ کرد به نحوی که نورش در تاریکی، چون شمشیری برّان بر چهرهی نگهبان افتاد: «اگر بمیرد، طاعون در این قفسِ چوبی منتشر میشود. تو و همهی خدمه، پیش از رسیدن به ساحل، قربانیِ تبِ سیاه خواهید شد. سکوت سنگینی فضای انبار را فراگرفت. حتی پارازیتِ موشها نیز قطع شد. نگهبانان به هم نگاه کردند. ترس، بر طمعِ تحویل جنازهی بیجان به مقامات کلیسا چیره شد. سطل آبی کدر و پارچهای آلوده به روغن را که بیشتر به پارهچرمی شبیه بود، به سوی یحیی پرتاب کردند. یحیی، با حرکاتی که گویی از رقصهای سرزمین مادریاش الهام گرفته بود، پیشانی کریستوف را شست. از لای زخمهای کهنهی روی ساعدش، برگهای خشکِ مریمگلی و آویشن را درآورد؛ گنجینههایی که سالها در گوشهی سلولش پنهان کرده بود. وقتی مرهم را روی زخمهای سیاه مالید، کریستوف چشمانش را که گویی از ورای مهی غلیظ میجستند باز کرد. «چرا؟» صدایش خشک و شکسته بود، مثل برگهای پاییزی زیر باران. یحیی مکثی کرده و خاطراتی از کویرهای پهناور، جایی که مادرش زیر آسمانِ پرستاره، زخمهای پدرش را با گیاهان صحرایی التیام میداد، در ذهنش موج زد. «زیرا تو هم صدایت را در این تاریکی گم کردهای» آهی کشیده و ادامه داد: «و شاید شفای تو، آغاز رهایی من باشد.» روزها گذشتند یا شاید ساعتها! در کشتیِ بیرمق، زمان مفهومی گمشده بود. تب کریستوف، همچون امواج دریا، بالا و پایین میرفت. گاهی هذیان میگفت و نام ماریا و الکساندر را فریاد میزد، گاهی ساکت بود و به داستانهای یحیی از سرزمینی گوش میداد که ستارهها آنقدر نزدیک بودند که کودکانشان را در سبدهای نور میخواباندند. یحیی از رودهای خروشان، کوههایی که سر به ابرها میکشیدند، و آوازهایی که باد از میان شنها میربود، میگفت. و کریستوف، در میان درد، برای اولین بار پس از سالها، گرمای امید را هرچند کوچک در خود احساس میکرد. اما واتیکان با دیوارهای بلند و دروازههای برنجیاش؛ آیا واقعاً پناهگاهی بود؟ یا تنها تلهای زیبا برای به دام انداختن انسانهایی که مرگ، پیگیریشان را میکرد؟ کشتی به پیش میرفت اما امواج، هر لحظه خروشانتر میشدند، گویی دریای خشمگین میخواست پیش از رسیدن به مقصد، همهچیز را در خود ببلعد.- 10 پاسخ
-
- 4
-
-
- داستان کوتاه
- فسفلی
-
(و 8 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
قرون وسطی داستان کوتاه موش قرون وسطی | امیرحسین معاصری کاربر انجمن نودهشتیا
A.H.M پاسخی برای A.H.M ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
فصل پنجم: آزمایش کریستوف در آستانه بیست سالگی، کریستوف به نماد امید برای روستاییان تبدیل شده بود. شبها در گوشه تاریک کلیسا، جوانانی که از ظلم کشیشان به ستوه آمده بودند، دور او جمع میشدند و او با زمزمه جملاتی از پدر، جرقههای شجاعت را در چشمانشان روشن میکرد. برادر ماتئوس که مدتها ردای سیاهش را بر دوش ترسهایش میکشید، از پنجره اتاقک زیر شیروانی شاهد این صحنه بود. دستان لرزانش را به صلیب روی سینه فشرد و زمزمه کرد: «این آتش را باید خاموش کرد پیش از آنکه همه چیز را بسوزاند.» فردای آن شب، هنگامی که کریستوف مشغول تقسیم نانهای دزدیده شده از انبار کلیسا میان کودکان گرسنه بود، سایه بلند برادر ماتئوس بر دیوار افتاد. صدایش را چنان نرم کرد که گویی مارمولکی بر سنگ میخزد: «دستور از واتیکان رسیده، تو را به کلبه ارواح در قلب جنگل سیاه میفرستند. میگویند باید در تاریکی با شیطان روبرو شوی یا نابود گردی.» کریستوف بی آنکه سرش را برگرداند، پاسخ داد: «شیطان را سالهاست که هر صبح در آینههای طلاییتان میبینم.» کلبه، پیکرهای فرسوده بود که گویی جنگل قرنهاست آن را در چنگال ریشههایش خرد میکند. دیوارهای موریانهزده، سقفی شکسته و پنجرههایی شبیه چشمان هیولا. با نخستین گامهای کریستوف به درون، موشها، گویی همان موشهای ریز و خاکستری که در کودکی هنگام گرسنگی به او پناه میآوردند؛ از گوشههای اتاق به سویش خزیدند. او نانهای خشکیده جیبش را پیشکششان کرد و خندید: «گوش کنید دوستان قدیمی، این بار نوبت شما است که به من پناه دهید.» شبی که مه به پنجرهها چسبیده بود، موشی سفید با چشمانی ستارهگون، همانند چشمان ماریا در نقاشیهای پدر؛ از لای بخارهای سمی بخاری قدیمی پدیدار شد. کریستوف انگشتانش را به آرامی روی پشتش کشید و پچ-پچ کرد: «تو را میشناسم، مادرت را در کودکی کنار اجاق کلبهمان دیده بودم.» در شب سوم، زیر نالههای باد، کریستوف کتابی را یافت که زمان از یاد بردهاش بود. جلدش پوسیده بود، اما واژههای «انسان و طبیعت» همچون کتیبهای بر سنگ بر پیکرش نقش بسته بود. برگههای نمناک را با نوک انگشتان ورق زد و زیر نور مهتاب جملات را زمزمه کرد: «خرد، سپری است که تاریکی را میشکافد حتی اگر جهل تو را در گلویش بفشارد.» کشیشان که از سکوت بیهراس او خشمگین بودند، شبها با نقاب هیولاها و دود گیاهان سمی، دیوارهای کلبه را پر از زمزمههای ترس میکردند. در نهایت کریستوف دریچهها را بست، پارچهای خیس بر دهان گذاشت و به موش سفید خیره شد: «میدانم... این دودها نه برای من، که برای خفه کردن حقیقتی است که از کتاب به بیرون درز کرده.» روزها گذشت. موش سفید هر شب بر سینه او میخزید و گرمای نگاهش را جایگزین تبهای سوزان میکرد. اما در سی و سومین شب، کریستوف در دام سرفههای خونین افتاد. غدههای سیاه بر گردنش جوانه زدند. موش سفید که بوی مرگ را حس کرده بود، پیش از سپیدهدم ناپدید شد، اما نه پیش از آنکه دندانهای ریزش را به گوشه کتاب فرو کرده و صفحاتی را پاره کند. کریستوف در حالی که درد هوش را از سرش میربود، کتاب را به سینه فشرد: «خرد... سپر است...» در چهلمین شب، وقتی در کلبه را با تبر شکستند، پیکره نیمهجان او را در حالی یافتند که بر زمین نقش بسته و نفسهای کندش به سمتی بود که با زغال بر دیوار نوشته بود: «شیطان، زاییده ترس شماست و من سالهاست که در تاریکی، چهره انسانیت را دیدهام.» برادر ماتئوس زنجیرها را با دستانی لرزان باز کرد. اشکهایش، که برای نخستین بار نه از ترس، که از شرم میچکید؛ بر گونه کریستوف جاری شد: «تو آیینهای بودی که خورشید را به درون گورستان افکارمان تاباندی.» سپس، نگاهش به پیکر نیمهجان کریستوف افتاد که تبسمی بر لب داشت، همانند تبسم ماریا در شب مرگش و دستانش را به آرامی روی کتابی گذاشته بود که همچون میراثی از پدر، برایش به جا مانده بود. در آن لحظه، دو گزینه چون تیغی بر روح ماتئوس فرود آمد؛ یا اجازه دهد شعلهی این جانِ یاغی، زیر خاکسترِ سکوت خاموش گردد، یا جرئهای از رحمتی را که سالها در پشت نقابِ تقدس پنهان کرده بود، به او ارزانی کند. نفسهای کریستوف، نازکتر از تار عنکبوت، در هوای یخزدهی کلبه میرقصیدند. ماتئوس به کتاب نگاه کرد و ناگهان خاطرهای از کودکیاش زنده شد؛ روزی که مادرش، پیش از آنکه کلیسا قلبش را بفروشد، به او یاد داد چگونه زخمِ پرندهی شکستهای را ببندد. سپس، بیآنکه صدایی از دهانش بیرون آید، کریستوف را به دوش کشید. برفها را کنار زد و به سوی اتاقکی در اعماق کلیسا شتافت. اتاقکی که نه قفسههای کتاب ممنوعه، که داروهای فراموششده و برگهای خشکِ گیاهانِ شفابخش در آن پنهان بود. او را بر تختخوابی از پوشالِ گرم گذاشت و با دستانی که برای نخستین بار نه برای نفرین، که برای نجات لرزید، جوشاندهای از ریشههای تلخ و عسلِ وحشی را به لبهای خشکِ کریستوف چکاند. موش سفید، که گویی از میان سایهها نظارهگر بود، از لای شکاف دیوار پدیدار شد و نگاهی به ماتئوس انداخت، نگاهی که نه قضاوت، که همراه با تأییدی سکوتآلود بود. کلبه شیطانی زین پس حامل پیامی در وجود خویش بود: «شیطان، زاییده ترس شماست... اما انسانیت، هرگز در تاریکی نمیمیرد.»- 10 پاسخ
-
- 4
-
-
- داستان کوتاه
- فسفلی
-
(و 8 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :