رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت چهلم بازم تو سکوت با تعجب نگام کرد...یکم سرفه کردم و با پوزخند گفتم: ـ دخترت پیش منه! اون لحظه انتظار هر جمله‌ایی از من داشت جز این جمله! بعد از کلی زل زدن به من گفت: ـ داری دروغ میگی! خندیدم و گفتم: ـ مطمئنی ؟! بعدش گردنبندم و درآوردم و تصویر جسیکا تو مخفیگاهم و بهش نشون دادم...گفتم: ـ مردم بیچاره رو بفرست برن وگرنه دخترت تا ابد پیش من می‌مونه! داشت دستاشو میورد سمتم که گردنبندمو پاره منه، با یه حرکت دستاشو تو هوا معلق نگه داشتم. با لبخند آرومی گفتم: ـ جسیکا تا هر وقت که من بخوام پیش من می‌مونه و حتی دست تو هم به ما نمی‌رسه! گوشه به گوشه این شهر و بگردی، نمی‌تونی منو مخفیگاهش و پیدا کنی...پس بهتره تسلیم بشی و مردم بی‌گناهی که اینجا نگهشون می‌داری یا نگهباناتو فرستادی تو شهر که فضای اونجا هم مثل اطراف قلعت آلوده کردن و اگه برشون نگردونی به قلعت، دیگه حتی یکبارم دخترتو نمی‌بینی ویچر‌! می‌دونم چقدر خاطرش برات عزیزه! قرار بود تمام فن و فنون ظالم شدن تو جادوگری رو بهش آموزش بدی و قلبش و تبدیل به سنگ کنی تا بعد از تو رو تخت پادشاهی بشینه اما کور خوندی! تا زمانی که من هستم، اجازه نمیدم چنین اتفاقی بیفته! پس اگه میخوای دخترتو ببینی، هرچی سریع‌تر مردم و به خونه های خودشون و احساساتی که ازشون دزدیدی رو به وجودشون برگردون! با حرص دندوناش و بهم فشرده و گفت: ـ نشونت میدم!
  2. پارت سی و نهم والت یه جارو برام ظاهر کرد و سوارشدم و راه افتادم سمت اتاق ویچر‌...دود و مه‌ایی از درد و ناامیدی توی اون فضا پیچیده بود...صدای آه و ناله‌ی مردم بی‌گناهی که اونجا بودن، منو عصبانی تر از قبل کرده بود...به خودم باور داشتم و باید در مقابل ظلم و بدی پیروز می‌شدم...چاره‌ی دیگه‌ایی نبود! تا رسیدم دم در اتاق ویچر‌ خواستم با جارو در اتاقشو بشکنم و برم داخل که والت جلوی منو گرفت و مانعم شد. قبل من رفت داخل و بعد چند دقیقه برگشت بیرون و رو به من گفت: ـ رییس منتظر... بدون اینکه صبر کنم تا جملش تموم بشه، حمله کردم و رفتم داخل اتاق....ویچر‌ با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ تو چطور جرئت می‌کنی به خلوت من حمله کنی؟! منم عصبانی تر از اون گفتم: ـ تو چطور جرئت می‌کنی مردم بیگناه و اینجا نگه داری و از احساسشون تغذیه کنی؟! محکم با دستاش گردنمو گرفت طوری که داشتم خفه می‌شدم و گفت: ـ مگه باید بهت جواب پس بدم؟ تو فک کردی کی هستی ها؟! در مقابل من تو هیچی نیستی...هیچ کاری نمی‌تونی بکنی فهمیدی؟ این مردم و کل این سرزمین مثل یه خمیربازی تو دستای منن. با قدرت هرچی تمام تر دستاشو از دستم کشیدم بیرون که یهو از چشماش تعجب زد بیرون! فکر نمی‌کردم بتونم رو قدرت دستاش بلند شم! همون‌طور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ مطمئنی نمی‌تونم؟!
  3. پارت دویست و هشتم رسیدیم خونشون و دیدم که ملودی در حال عکس گرفتن با گلهای خونشونه. فرهاد وایستاد و خیره به حرکات ملودی شد...زدم به شونه‌اشو گفتم: ـ فقط نگاه کردن کافی نیست! برو پیشش... خندید و رفت کنارش...منم دیدم در انباری بازه و یه صدایی میاد...نزدیک که شدم دیدم یلدا داره قالی می‌بافه و تینا هم کنارش نشسته...تقه‌ایی به در زدم که یلدا گفت: ـ بفرمایید... کفشمو درآوردم و تا وارد شدم، یلدا با خوشحالی بلند شد و گفت: ـ خوش اومدی پسرم...دوتا برادر شهر و خوب گشتین؟ تونستی باهاش حرف بزنی؟! نمی‌خواستم بهش بگم که فرهاد درگیر چه مسئله‌ایی شده چون بهش قول داده بودم و بخاطر قلب مریضش نمی‌خواستم که متوجه این موضوع بشه، بنابراین لبخندی زدم و گفتم: ـ آره گشتیم ولی... با ترس گفت: ـ ولی چی؟! کمکش کردم بشینه و منم کنارش نشستم...گفتم: ـ ولی نمی‌خوام بهش اصرار کنم! ببینین اونم به نوبه خودش حق داره...اون ویژگی‌هایی که از یه پدر تو ذهن خودش تعریف کرده، با خصوصیات و اتفاقاتی که ما از بابا فرهاد براش تعریف کردیم، متفاوته...الآنم از دستش خیلی عصبانیه بخاطر شما و کاری که باهاتون کرد و من امیدوارم یه روزی بتونه این عصبانیت و تو خودش حل کنه و باهاش کنار بیاد... یلدا یکم ناراحت شد که دستاشو گرفتم تو دستام و گفتم: ـ خواهش می‌کنم شما هم بهش اونقدر اصرار نکنین! تینا هم از پشت یلدا محکم بغلش کرد و گفت: ـ حق با کوروشه مامان...
  4. پارت سی و هشتم بازم ترجیح دادم سکوت کنم...رفتم سمت اتاقم و شنل نامرئی کنندمو برداشتم و بدون هیچ حرفی از مخفیگاهش اومدم بیرون...هنوز به جسیکا مطمئن نبودم...امکانش بود که بخواد هر جوری شده از اینجا خارج بشه بنابراین در اون مخفی گاه و قفل کردم...الان زمانش رسیده بود تا ویچر‌ بفهمه....ادیل و برداشتم و با به پرواز درآوردن ادیل، راه افتادم سمت آسمون...بارون شروع به باریدن کرده بود. وقتی به خط مسیر قلعش رسیدم، شنل نامرئی کننده رو از سرم برداشتم...وضعیت اون منطقه واقعا بد بود و نگهبانا با جارو و سردرگم در حال گشتن برای جسیکا بودن. رو به نگهبان دم در گفتم: ـ به ویچر اومدنم رو خبر بده! نگهبان با عصبانیت گفت: ـ رییس الان مساعد نیستن! گفتم: ـ از دخترش خبر آوردم! یهو یه نگاهی بهم کرد و بدون هیچ حرفی، رفت بالا...یکم منتظر شدم تا دیدم والت با عصبانیت اومد پایین و گفت: ـ تو چه خبری از پرنسس داری؟! گفتم: ـ باید به خودش بگم! با حالت تهدیدوار اومد جلو و گفت: ـ اگه کلکی تو کارت باشه... انگشت اشارشو که سمتم گرفته بود و محکم گرفتم تو دستم و چرخوندم و گفتم: ـ تا انگشتتو نشکوندم، برو به رییست خبر بده و منم عصبانی نکن! بعدش تمام نگهبانایی که میخواستن بهم حمله ور بشن و با قدرت دستام از خودم دور کردم...والت که آهش به آسمون رفته بود با حالتی از درد پیچیده گفت: ـ خیلی خب باشه! ولکن انگشتمو!
  5. پارت سی و هفتم تا رفتم پیشش، سریع کتاب و انداخت رو مبل و سراسیمه گفت: ـ فقط...فقط داشتم نگاش می‌کردم! خندیدم و گفتم: ـ باشه من که چیزی نگفتم! با حالت شاکی گفت: ـ تمام قدرتم و از طریق موهام از بین بردی! حالا دیگه نه میتونم ورقه هامو ظاهر کنم و نه مدادرنگی هامو! چیزی نگفتم...یکمم حق داشت چون از اینجا بودن، راضی نبود حوصلش سر می‌رفت. رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ تو توی اون اتاق قلعه به اون تاریکی با در قفل شده میموندی و حوصلت سر نمی‌رفت! الان چطوریه که اینجا اینقدر حوصلت سر میره؟! از رو مبل بلند شد و اومد نزدیکم و تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ چون اونجا خونه من بود و از بچگی اونجا بزرگ شدم...اما اینجا چی؟! منو مثل یه موش آوردی تو یه تنه درخت زندانی کردی و صرفا چون درو روم قفل نکردی یعنی آزادم؟! تو هم منو دزدیدی آرنولد!در صورتی که من بهت اعتماد کرده بودم! تو برای اینکه پدرم و زمین بزنی از من استفاده کردی! واقعا ازت متنفرم... حرفاش خیلی ناراحتم کرد اما سکوت کردم و چیزی نگفتم...داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که با عصبانیت گفت: ـ اینقدر سکوت نکن! حرفتو بزن! بجاش با لبخند برگشتم سمتش و رفتم نزدیکش...بهش نگاه کردم و موهاشو نوازش کردم و گفتم: ـ یه روزی منو درک می‌کنی جسیکا! دست منو پس زد و گفت: ـ از این آروم بودنت بیشتر متنفرم!
  6. پارت دویست و هفتم فرهاد با یه حالتی گفت: ـ خیلی چشماش خوشگله کوروش! اصلا از لحظه‌ایی که دیدمش از ذهنم بیرون نمیره! گفتم: ـ تا جایی که من ملودی رو می‌شناسم اونم نسبت بهت کم میل نیست! با ذوق گفت: ـ جونه من؟؟؟! خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت: ـ پس بهم کمک کن تا برادرتم سر و سامون بگیره! گفتم: ـ من میتونم موقعیت و براتون مهیا کنم، حرف زدنش دیگه با خودته! زد به شونه ام و گفت: ـ خیلی مشتی هستی حاجی، دمت گرم! همین لحظه سوگل اسم و شماره موبایل وحید عسگری که سرگرد اصلی تو این شهر بود و برام فرستاد و منم باهاش تماس گرفتم و موضوع و از اول براش توضیح دادم...قرار شد که فردا وقتی فرهاد داره کامیون اسلحه رو از مرز به سمت کارخونه می‌بره، ماشینشونو تعقیب کنیم و حین ارتکاب جرم، بازداشت بشن...تو مسیر من از فرهاد راجب زندگیش ازش پرسیدم و با شخصیتش بیشتر آشنا شدم و فهمیدم همون‌طور که مامان یلدا گفت آدم به شدت احساسی و دلرحمیه و خانواده و عزیزاش، خط قرمزن براش تو زندگیش و برای اینکه عزیزاش ناراحت نشن و آسیب نبینن، هرکاری از دستش برمیاد انجام میده و مردونگی و غیرت و توی این میبینه و بخاطر همین اصلا نمی‌تونست با کار بابام کنار بیاد و منم نمی‌تونستم بهش اصرار کنم، بهرحال تصمیم زندگی خودش بود و امیدوارم که یه روزی حس خشم و عصبانیتش کم بشه و بتونه بابارو ببخشه.
  7. پارت دویست و ششم گفتم: ـ نگران نباش، حین ارتکاب جرم بازداشتشون می‌کنیم! فرهاد گفت: ـ دمت گرم! یکم تو سکوت راه رفتیم که ازش پرسیدم: ـ دلت نمی‌خواد راجب پدرمون بدونی؟ با قاطعیت گفت: ـ نه اصلا! گفتم: ـ ببین من عصبانیتتو درک میکنم اما... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ دیگه اما و اگر و ولی نداره خواهشاً همون‌جوری که من به احساساتت احترام میذارم تو هم بذار. بدون توجه به حرفش گفتم: ـ فرهاد همون قدر که مادرامون بی تقصیرن، مامان بزرگم حتی پس خودشم بازی داد و اصولا هیچکس جرئت حرف زدن رو حرفشو نداره مطمئنم که اون موقع شرایط سخت ترم بوده...ببین از بچگی میخواستم منو ملودی رو با همدیگه جفت کنه در صورتی که ما نمی‌خواستیم اما هیچکدومم هیچوقت نتونستیم بهش اعتراض کنیم حتی مامان ارمغان و خاله آتوسا! فرهاد یهو پرسید: ـ ملودی کسی تو زندگیش هست؟! لبخند شیطنتی زدم و گفتم: ـ نه نیست، چطور مگه؟! اونم خندید و گفت: ـ هیچی بابا همینجوری پرسیدم! زدم به شونه‌اش و گفتم: ـ آره ارواح عمت! از نگاه های من هیچی دور نمی‌مونه آقا فرهاد...متوجهم که از وقتی دیدیش، یه حالی به حالی شدی!
  8. پارت دویست و پنجم بعدش ادامه دادم و گفتم: ـ راستی سوگل، زنگ زدم بهت بگم که میتونی شماره چندتا از همکارامون تو کرمانشاه و برام پیدا کنی...ضروریه! سوگل یهو با نگرانی پرسید: ـ آره میتونم ولی چیزی شده؟! گفتم: ـ خداروشکر به موقع متوجه شدم و دارم جلوی یه قاچاق و میگیرم! سوگل خندید و گفت: ـ چقدر وسط ماجرا میفتی تو کوروش! از برادر دوقلو و پنهان کاری مادربزرگت و الآنم که قاچاق اسلحه! این دیگه از کجا درومد؟! لابد بازم کنجکاوی های بیش از حدت... حرفشو با خنده قطع کردم و گفتم: ـ دختر خوب من پلیسم! کارم اینه...چیزای مشکوک و از صد فرسنگی تشخیص میدم. این‌بار نمی‌ذارم کسی برادرمو قاطی این ماجراها کنه! ـ چی میگی؟! فرهاد؟! گفتم: ـ حالا قضیه مفصله! تو فعلا شماره یه آدم قابل اعتماد و اینجا پیدا کن که بتونم کارو بسپارم دستش! ـ باشه عزیزم... ـ می‌بینمت! بعد از اینکه قطع کرد، حدود بیست دقیقه اونجا منتظر فرهاد شدم...دیگه داشتم نگرانش می‌شدم که دیدم از دور دست به جیب داره میاد! پرسیدم: ـ چطور شد؟! گفت: ـ فردا باید محموله رو با کامیون ببرم سمت کارخونه و نوبت وایستم تا اسلحه‌ها رو جابجا کنن.
  9. پارت دویست و چهارم فرهاد پرسید: ـ الان تو میگی برم قاچاق اسلحه رو انجام بدم؟! گفتم: ـ الان با یکی از همکارام مشورت میکنم و زیر نظر اون انجام میدی، فقط یادت باشه که خیلی عادی رفتار کنی و ضایع بازی درنیاری! سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت: ـ پس من رفتم! گفتم: ـ منم سر این خیابون منتظرتم! گوشیمو درآوردم و اول از همه به سوگل زنگ زدم، دلم خیلی براش تنگ شده بود! بعد اینکه جواب داد با لحن عصبی گفت: ـ کوروش صدباره دارم بهت زنگ میزنم، کجایی ؟ خندیدم و گفتم: ـ ببخشید فندق کوچولوی من! نمی‌تونستم حرف بزنم...چیکار کردی؟! گفت: ـ بچها خونه عباس و پیدا کردن و می‌خوایم بریم برای اظهارات! تو چه خبر؟! برادر دوقلوت ازت خوب استقبال کرد؟! خندیدم و گفتم: ـ بد نبود! جفتمون داریم سعی می‌کنیم بهم عادت کنیم! سوگل خندید و گفت: ـ خیلی دلم میخواد ببینمش! گفتم: ـ اومدن تهران، بهت میگم بیای تا ببینیشون! تازه مادرم هم خیلی دلش میخواد عروس آیندشو ببینه؟! گفت: ـ جدی میگی؟! یعنی اونم مثل ارمغان خانوم موافقه؟! از ذوقش خوشحال شدم و گفتم: ـ آره بابا، خیلی خوشحاله!
  10. پارت سی و ششم زیرلب خندیدم و چیزی نگفتم...بعدش رفتم سمت آشپزخونه و به مقدار میوه ریختم تو ظرف و براش خورد مردم و آوردم...گفت: ـ من میوه ها رو خودم باید با چاقو پوست بکنم، اینجوری نمی‌تونم بخورم! گفتم: ـ الان که پیش منی تا اطلاع ثانوی استفاده از چاقو ممنوعه! بعدشم اینقدر قشنگ برات درست کردم، دلمو می‌شکنی و نمی‌خوری! بازم بهم چشم غره داد و گفت: ـ نمی‌خورم! چیزی نگفتم و رفتم توی اتاق مخصوص خودم که سمت زیرزمین بود...وقتی وارد شدم، درو قفل کردم که نتونه وارد بشه! یه گوی اونجا درست کرده بودم که باهاش می‌تونستم، اتفاقات و افراد بیرون از مخفیگاهم و ببینم. باور کردنی نبود اما ویچر‌ شهر و به یه عذاب بزرگ برای مردم تبدیل کرده بود...تمام نگهبانانش جلوی در تک تک مردم، نگهبانی میدادن و اونا رو با فرزنداشون تهدید می‌کردن...ته دلم برای این همه زجری که مردم کشیدن سوخت و دلم بهم گفت که جسیکا رو پس بدم به پدرش اما مطمئن بودم که ویچر‌ بعد این قضیه هم ولکن ماجرا نبود و بخاطر انتقام گرفتن از من هم که شده بازم مردم رو زجر میداد بنابراین منطقیش این بود که دخترش بازم پیش من بمونه تا من بتونم جای معجون احساسات و پیدا کنم... زیاد از حد سردرگم شده بود و برای دیوونه شدن بیشترش باید می‌فهمید که جسیکا پیش منه. اونجوری راحت تر می‌تونستم تو مشتم بگیرمش! قفل در اتاق و باز کردم و از پله‌ها رفتم بالا...یه صدایی شنیدم و قدم هامو آهسته تر کردم و دیدم که جسیکا اون کتابی که بهش دادم و گرفته دستش و داره ورق میزنه و همزمان باهاش داره میوه‌ایی که براش پوست کندم هم میخوره...زیر لب گفتم: ـ برای شروع بد نیست!
  11. پارت سی و پنجم باز دوباره با صدای بلند گفت: ـ بهت گفتم برو بیرون! اما من با لحن آرومی گفتم: ـ شرمنده ولی تا زمانی که اتاقو مرتب کنم باید منو تحمل کنی! دوباره با حرص نشست سرجاش و مشغول گریه کردن شد. منم تصمیم گرفتم خیلی آروم و آهسته وسایل رو مرتب کنم و بذارم سرجاش. تا زمانی که من تو اتاق نشسته بودم حتی سرشو بالا هم نمی‌آورد...از ته دلم برای اینکه اینقدر از من بدش میاد واقعا ناراحت بودم ولی امیدوار بودم که حسش به من تغییر کنه...وقتی دید که من از روی عمد دارم لفتش میدم و از اتاق بیرون نمیرم، اون از اتاق رفت بیرون...یکم صبر کردم و منم رفتم انوری...با حرص نفسی داد بیرون و گفت: ـ از روی عمد اینکارا رو می‌کنی نه؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ چه عمدی دختر؟! خونه‌ام و کلی بهم ریختی، مجبورم مرتبش کنم دیگه... بعدش از روی میزم کتاب ( عشق و محبت را بیاموز ) و گرفتم دستم و بعد یکم ورق زدن، دادم بهش و گفتم: ـ سعی کن این روزا بجای اینکه بیکار بشینی، این کتاب و بخونی...برای روحیه‌ات خیلی خوبه! بجای اینکه به من نگاه کنه، به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ واقعا دارم اینجا خفه میشم! چرا هیچ پنجره‌ایی نداره اینجا؟! خندیدم و گفتم: ـ میخوای منو گول بزنی دختر؟! پنجره باشه که بعدش درجا بتونی فرار کنی، نه؟! چشماشو ازم دزدید و گفت: ـ نه چه ربطی داره؟!
  12. پارت دویست و سوم می‌ترسید که کسی ما رو ببینه، دستشو گذاشت جلوی دهنم و منو برد پشت یکی از ماشینا و گفت: ـ نه کار من تو این آشغال دونی نیست اما مجبورم یه مدت براشون کار کنم! بعدش دستشو از جلوی دهنم برداشت و پرسیدم: ـ چرا؟! با کلافگی گفت: ـ هیچی بابا، برای شهریه دانشگاه تینا مجبور شدم، ربا کنم....وضعیت مغازه هم خیلی خوب نبود و نمی‌تونستم ناراحتی تینا رو ببینم...خواستم پولشونو پس بدم و موتورم و فروختم اما سودش خیلی بیشتر از پول موتورم بود و مجبورم کردن... به اینجا که رسید سکوت کرد و سرشو انداخت پایین! پرسیدم: ـ مجبورت کردن چیکار کنی؟ گفت: ـ قاچاق اسلحه، تو کیسه های برنجی که میره سمت یسری کارخونه ها توی تهران! گفتم: ـ چی؟! با ناراحتی سرشو تکون داد و گفت: ـ ببین کوروش من سر سفره پدر و مادر بزرگ شدم،حلال و حروم سرم میشه. اگه میخوای همین الان دستگیرم کن و ببر اصلا برام مهم نیست اما باور کن که چاره‌ دیگه‌ایی نداشتم...دلم نمی‌خواست خواهرم از درسش بمونه و بابام بیشتر از این سختی بکشه. همین لحظه گوشیم زنگ خورد، سوگل بود! سایلنتش کردم و رو به فرهاد گفتم: ـ برو پیششون و کارتو انجام بده. فرهاد با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد که ادامه دادم و گفتم: ـ نگران نباش، با پلیس اینجا هماهنگ می‌کنم که حواسشون بهت باشه. نمی‌ذارم اتفاقی برای تو بیفته! با چشماش لبخندی زد و گفت: ـ اما مامانم... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نگران نباش، نمی‌ذارم کسی چیزی بفهمه!
  13. پارت دویست و دوم یلدا یهو بهم گفت: ـ پسرم یه دیقه صبر کن! وایستادم...اومد پیشم و بهم گفت: ـ ازت می‌خوام که با برادرت حرف بزنی! می‌دونی یکم لجبازه...من نمی‌خوام دلخوری برای پدرش تو دلش بمونه و بعنوان پدر اونو قبول نکنه! علاقش به امیره بی‌نهایته و من نمی‌خوام مانع این موضوع بشم اما دلم نمی‌خواد بچم از پدرش اینقدر دل چرکین باشه! دستشو بوسیدم و گفتم: ـ نگران نباش! باهاش حرف میزنم...الان عصبانیه و حقم داره اما کم کم میگذره. دستی به صورتم کشید و گفت: ـ نمی‌دونم چجوری باید ازت تشکر کنم! بهش چشمکی زدم و با بقیه خداحافظی کردم و به صورت تعقیب وار پشت فرهاد راه افتادم! این پسر یه مشکل جدی داشت...باید می‌فهمیدم که قضیه چیه! راه خیلی طولانی و طی کردم و بعدش دیدم که سمت یه خرابه و گاراج ماشین های قدیمی می‌ره! خیلی تعجب کردم! اینجا دنبال چی می‌گشت؟! اون مسیر خیلی خلوت بود و اشتباهی رو یه چیزی لگد کردم که صداشو شنید و سریع برگشتم سمتم...با تعجب بهم خیره شد و منم که توسطش دیده شده بودم از حالت تعقیب اومدم بیرون. با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ نیومده داری سرم می‌کشی تو زندگی من برادر، حواست هست؟! گفتم: ـ آروم باش فرهاد! اومدم کمکت کنم...از وقتی دیدمت حس کردم یه مشکلی داری...بگو چیه تا باهم حلش کنیم. پوزخندی زد و گفت: ـ نه خوشم اومد! اما آقا کوروش فکر نکن چون برادرمی میتونی تو کار من دخالت کنی! به گاراج اشاره کردم و با لحن تندی گفتم: ـ کار تو توی این آشغال دونیه؟!
  14. پارت دویست و یک مامان گفت: ـ امیدوارم بتونم...راستش کوروش من بابت این بهت زنگ زدم که بگم شماره عباس و پیدا کردم! با شادی گفتم: ـ جدی میگی؟! گفت: ـ آره، جوری که فهمیدم، الان مستقره تو کرج... سریع گفتم: ـ خب شمارشو سریع برای من بفرست، من به سوگل و اکیپمون بگم که برم اظهاراتشو بگیرن. ـ باشه عزیزم! خیلی مراقب خودتون باش. کی برمیگردین؟! گفتم: ـ احتمالا فردا! ـ پس می‌بینمت! بعد اینکه قطع کردم، دیدم که فرهاد ناهار خورده نخورده از جاش بلند شد و رفت بیرون...این پسر یه طوریش شده بود! رفتم سر سفره نشستم و از آقا امیر پرسیدم: ـ فرهاد کجا رفت؟! آقا امیر گفت: ـ می‌گفت می‌ره یکم قدم بزنه! درجا بلند شدم و گفتم: ـ منم میرم دنبالش، خیلی دلم میخواد کرمانشاه و یدور بهم نشون بده!
  15. پارت دویست تینا با شادی گفت: ـ پس به افتخار مامانم یه دست بزنین. بعدش همه براش دست زدیم، اون روز تو چهره یلدا من برق شادی و خوشحالی که بعد از سالیان سال بهش رسیده بود و می‌دیدم...سفره رو تو حیاطشون گذاشتن و همه با شادی نشستیم سر سفره و با همدیگه کلی گپ زدیم...اگه مادربزرگم اینجا بود با جمله‌هایی مثل اینکه اینجور خانواده‌ها در حد ما نیستن و باید با آدمایی در شأن خودمون بگردیم، حرف بارمون می‌کرد...اما عشق واقعی میمون همین خانواده جاری بود...عشقی که امیر به زن و پسری داشت که حتی اون زن هیچوقت به چشم شوهر نگاش نکرد یا فرهاد که حتی از خونشم نبود..یا عشق فرهاد به خواهر ناتنیش که از جون خودش، بیشتر دوسش داشت...وسطای ناهار خوردن، گوشیم زنگ خورد و گفتم: ـ مادرمه! یلدا با لبخند نگام کرد و گفت: ـ جواب بده پسرم! مطمئنا نگرانتون شده! از سر سفره بلند شدم و گوشی و جواب دادم: ـ الو پسرم! ـ سلام مامان! ـ قربونت برم من خوبی؟! ملودی خوبه؟ ـ آره مامان خوبیم، تقریبا دو ساعتی میشه که رسیدیم! مامان یکم مکث کرد و پرسید: ـ مادرت و دیدی؟! گفتم: ـ آره اگه بدونی چه زن خوبیه! عین خودت...باید ببینیش. مامان آهی کشید و گفت: ـ خیلی دلم میخواست اما روی اینکه تو صورت اون زن نگاه کنم و ندارم. گفتم: ـ مامان من همه چیو براش توضیح دادم...ذاتا خودشون هم میدونن که تو توی این موضوع هیچ تقصیری نداری، خواهشاً خودتو مقصر ندون!
  16. پارت سی و چهارم محکم گوشاشو گرفت و گفت: ـ ساکت باش، اصلا نمی‌خوام بهت گوش بدم! کاش به حرف بابام گوش داده بودم...کاش به تو اعتماد نمی‌کردم...منو تو یه تنه درخت زندانی کردی، حتی اگه پدرم بخواد هم نمی‌تونه پیدام کنه! رفتم نزدیکش و دستی به موهای کوتاهش کشیدم و گفتم: ـ تو چشمای من نگاه کن جسیکا! اما مقاومت می‌کرد و سرشو مینداخت پایین...دستم و گذاشتم زیر چونه‌اش تا نگاهش تو نگاهم قفل شد و گفتم: ـ همه چی درست میشه، لطفا بهم اعتماد کن! از من به تو ضرری نمی‌رسه پرنسس. با ناراحتی دوباره چنگی به دستام زد و گفت: ـ ولم کن! اما من در جوابش لبخند زدم و دستمالی از تو جیب لباسم درآوردم و به آرومی اشکاشو پاک کردم...از نگاهاش می‌خوندم که انتظار عکس العملی بد و شدیدتری از من داشت و یجورایی از رفتارم تعجب کرده بود و براش ناشناخته بود. چشمای سبزش واقعا دلم و میلرزوند اما مدام به دلم نهیب می‌زدم که اون دختر به جادوگر بدجنس و ظالم به اسم ویچره و بعد از نجات این مردم و سرزمین باید برای همیشه از این دختر خداحافظی کنم.‌.. نمی‌دونم چقدر بهش خیره موندم که گفت: ـ از اتاقم برو بیرون، می‌خوام تنها باشم! خندیدم و گفتم: ـ تو این شلخته بازاری که راه انداختی میخوای تنها باشی؟! چیزی نگفت...جای ناخناش رو پوست دستم می‌سوخت....به دستم نگاه کردم و با لحن شوخی گفتم: ـ فکر کنم باید یه تغییر برای ناخنات هم درنظر بگیریم!
  17. پارت سی و سوم باید جسیکا رو متوجه احساساتش می‌کردم و تا هرچی سریع تر بتونم معجون احساسات و از طریقش پیدا کنم چون این وضعیت خیلی داشت اسفناک می‌شد...سریع برگشتم به مخفیگاهم و دیدم که داخل خونه، همه چی بهم ریخته و شروع کردم به صدا زدن جسیکا اما جواب نمی‌داد...می‌ترسیدم که از اینجا فرار کرده باشه...رفتم سراغ در اتاقش و هرچی زور زدم، نتونستم بازش کنم. گفتم: ـ درو باز کن پرنسس! بیا با همدیگه حرف بزنیم! چندبار دستگیره درو فشار دادم اما بی‌فایده بود تا اینکه با لگد درو هل دادم و در باز شد...دیدم گوشه اتاق عین یه بچه گنجشک کز کرده و زانوهاشو گرفته تو بغلش...رفتم کنارش نشستم که با گریه سرشو بلند کرد و گفت: ـ پیش من نشین! اما بدون توجه به حرفش کنارش نشستم که با حرص از کنارم بلند شد و رفت روی تخت نشست...بعد چشمش خورد به آینه روبرو و صدای گریه‌اش بلندتر شد و گفت: ـ نگاه کن با موهام چیکار کردی! تمام قدرتم و از من گرفتی...تو که همش دم از بد بودن پدر من میزنی، خودت مگه بهتری؟! گفتم: ـ من می‌خوام بهت کمک کنم جسیکا...باید یاد بگیری که به احساسات مثبت درون خودت مثل دلسوزی، مرحمت، عشق، مهربونی احترام بذاریم و اونارو تو وجودت پرورش بدی. باید بفهمی که این احساسات برای زندگی کردن ما چقدر مهم و ضرورین.
  18. پارت صد و نود و نه همین لحظه یلدا و امیر اومدن داخل و یلدا رو به من گفت: ـ کوروش جان، شنیدم که خاتون همون کاری که با پسرش کرد و میخواد روی تو و ملودی پیاده کنه! ملودی از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت: ـ درست شنیدین خاله! از زمانی که ما بچه بودیم برای هم نشونمون کرد اما واقعا منو کوروش جز حس خواهر و برادری حسی بهم نداریم. روی صحبت ملودی با یلدا بود اما نگاهاش رو به فرهاد بود...از انرژی بینشون احساس کردم که خیلی بهم توجه می‌کنن! حالا به زودی بوش درمیاد...یلدا رو به ملودی گفت: ـ بیخود کرده! دیگه نمی‌ذارم با سرنوشت بچه‌های من بازی کنه! بعدش فرهاد هم رو بهش گفت: ـ آره بابا، نترسید. دیگه اون دوران تهدید و ترس گذشته...الان من کوروش جفتمون پشت خانومای این خانواده هستیم...مگه نه کوروش؟ خندیدم و گفتم: ـ قطعا! بعدش ملودی گفت: ـ البته که کوروش خودش یکیو خیلی دوست داره و مدتهاست که با همدیگن! یلدا با ذوق رو به من گفت: ـ واقعا؟! خیلی خوشحال شدم...حتما یبار بیار پیش ما باهاش آشنا بشیم! خندیدم و گفتم: ـ چشم! اما شما کنجکاو نیستین بدونین اصیل زادست یا بچه پولداره؟! یلدا خندید و گفت: ـ نه پسرم این چیزا فقط از دست اون خاتون برمیاد! همینکه جفتتون همو دوست دارین و قراره خوشبختی پسرم و ببینم، برای من کافیه!
  19. پارت صد و نود و هشتم دخترا با شادی بلند شدن و آقا امیر گفت: ـ مثل همیشه هم که گل کاشتی یلدا خانوم! مامان بهش لبخندی زد و گفت: ـ امیر تو هم یه لحظه بیا بیرون باهات کار دارم. جفتشون رفتن بیرون و منو فرهاد تنها تو هال نشستیم. از وقتی یلدا داشت ماجرا رو تعریف می‌کرد سرش تو گوشی بود و خیلی تو خودش بود. همین‌طور که داشتم ورقه ها رو امضا می‌کردم، گفتم: ـ اتفاقی افتاده؟ یهو سرشو بلند کرد و گفت: ـ چی؟ ورقه‌ها رو گذاشتم رو میز و گفتم: ـ زیادی تو خودتی، اتفاقی که نیفتاده انشالا؟! انگار مردد بود اما بازم با خنده گفت: ـ کلا زیادی به همه شک داریا آقا پلیسه! خندیدم و گفتم: ـ شایدم من اشتباه می‌کنم. گوشیش و گذاشت تو کیفش و گفت: ـ حالا به من بگو که کی مادربزرگت و قراره بندازی زندان؟! خندیدم و گفتم: ـ به زودی! نگران نباش. گفت: ـ لطفا زمانی که قرار اینکارو بکنی، من باشم و این لحظه رو ببینم! گفتم: ـ چشم!
  20. پارت صد و نود و هفتم بعد گفتن من، همه ساکت شدن و به من نگاه کردم...ادامه دادم و گفتم: ـ داره درست میگه! منم کار پدرم و تایید نمی‌کنم ولی معلوم نیست مادربزرگم چه دروغایی براش سرهم کرده که اونم مجبور به باور کردنش شده! ببین چیزیه که اتفاق افتاده و الان هر جوری هست باید عدالت جای خودشو پیدا کنه! آقا امیر گفت: ـ باید چیکار کنیم پسرم؟! رو به ملودی گفتم: ـ ملودی لطفاً اون پرونده‌ایی که بهت دادم، بیار برام. ملودی رفت تو تراس و از کوله پشتیش، ورقه‌ها رو آورد برام...رو مامان یلدا گفتم: ـ اگه امکانش هست همه اون ماجرا رو بیار دیگه می‌خوام زبون شما بشنوم! لطفاً تمام جزییات و تعریف‌کنین چون ممکنه مهم باشه! یلدا یه نفس عمیق کشید که گفتم: ـ البته اگه حالتون بهتره و خودتونو خوب حس می‌کنین! یلدا با لبخند نگام کرد و گفت: ـ خوبم پسرم! چشم برات تعریف می‌کنم. و شروع کرد به تعریف کردن و باورم نمی‌شد یه دختر تو سن هیجده، نوزده سالگی اینقدر سختی کشیده باشه! حتی بعد گذشت این همه وقت هم وقتی داشت راجب پدرم حرف میزد، چشماش برق می‌زد و اشک می‌ریخت...این لابلا از دوست پدرم بهزاد گفت که توجهم و جلب کرد! چندباری اسمش و شنیده بودم اما یادمه زمانی که من بچه بودم، مهاجرت کرده بود تورنتو و ما دیگه خبری ازش نداشتیم. تمام حرفای مادرم و صورت جلسه کردم. باید هر چی سریع‌تر برمیگشتن تهران و این چیزارو با رییسم درمیون میذاشتم...بعد از تموم شدن حرفا، یلدا رو به ملودی و تینا گفت: ـ خب دخترا بیاین کمک من، سفره بندازیم و دور هم یه ناهار بخوریم.
  21. پارت صد و نود و ششم لبخندی زدم و گفتم: ـ قطعا همینطوره! بعدش رو به فرهاد گفتم: ـ هر وقت تو وجود بابا فرهاد... یهو با عصبانیت حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اونجا ترمز کن برادر! اون آدم خدا رحمتش کنه و شاید پدر تو باشه اما پدر من نیست... یلدا با ناراحتی و ناچاری رو به فرهاد گفت: ـ پسرم لطفاً اینجوری نکن! بخدا پشت سر... بازم با لحن تندی رو به یلدا گفت: ـ مامان این موضوع برای من تموم شدست! مردی که نتونست پشت زنی که دوسش داره وایسته و ترجیح داد بدون گوش کردن، چشم بسته فقط به حرفای مادرش اعتماد کنه، پدر من نیست! فرهاد برخلاف من خیلی راحت احساساتشو بروز میداد و رک بود! و جوری که من ارتباطشو با آقا امیر دیدم، بنظرم اونقدری دوسش داشت که هیچوقت این ماجرا رو قبول نکنه! تینا سینی چایی رو روی میز گذاشت و کنار ملودی نشست...تینا با صدای آروم گفت: ـ فرهاد، حق داری واقعا اما درست نیست آدم پشت سر کسی که مرده و دستش از دنیا کوتاهه اینجوری حرف بزنه! فرهاد رو بهش گفت: ـ ولی اون آدم زمانی که زنده بود، هرچی از دهنش درومد به مادرم گفت تینا...چرا متوجه نمیشین! بخاطر ترسو بودن این آدم، مادرم مجبور شد از بچه‌اش بگذره...بابا امیر میخواست جلوی اون خاتون وایسته اما با حضور تو تهدیدش کرد! بعد از یه سکوت طولانی، گفتم: ـ درسته!
  22. پارت صد و نود و پنجم تینا یه ور دست مامانم و گرفت و آقا امیر یه طرف دیگشو و فرهاد هم دعوتمون کرد داخل خونه. یه خونه قدیمی بود و یه هال کوچیک داشتن و با دوتا اتاق خواب...شاید کل خونشون اندازه اتاق من تو عمارت بود! اول از همه چشمم به عکس خانوادگیشون که روی دیوار نصب شده بود، افتاد! خوشحالی از چشمای همشون جز مادرم موج میزد...مامان یلدا که دید به عکس خیره شده، بعد از خوردن یه لیوان آب همراه قرصش گفت: ـ به زودی به عکس خانوادگی میگیرم که تو هم داخلش باشی پسرم! نگاش و کردم و بهش لبخند زدم...بهم اشاره کرد که برم روی مبل کنارش بشینم و اینا مشغول چایی ریختن تو آشپزخونه بود...اینقدر زن گرم و صمیمی بود که اصلا نه من و نه ملودی احساس غریبگی نمی‌کردیم. مامان یلدا رو به ملودی گفت: ـ پس از طریق شما و تینا، پسرم منو پیدا کرد! ملودی با شادی گفت: ـ آره خاله! خوب شد که من ترم اولی بودم و تینا رو دیدم که ازش کمک بخوام و باعث بشه با همدیگه دوست شیم! مامان نگاهی به من کرد و دستی به موهام کشید و گفت: ـ ارمغان در جریان موضوع... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ مادرم همه چی و می‌دونه! و اونم تو بازی مادربزرگم قرار گرفت و در جریان چیزی نبود. ببینین من با اون زن بزرگ شدم، اگه میدونست که یه چنین داستانی پشتش هست... مامان یلدا حرفم و قطع کرد و گفت: ـ می‌دونم پسرم؛ چشمای آدما هیچوقت دروغ نمیگه! چهلم پدرت که دیدمش فهمیدم که از چیزی خبر نداره و بعلاوه اینکه بچه‌ایی که از خونش نبود و مثل پسر خودش بزرگ کرد که بعد از فهمیدن این قضیه هنوزم پشت مادرشه... گفتم: ـ راستش یکم زمان می‌بره تا به شما و خانواده جدیدم عادت کنم، چون من حس اولیه رو از مامان ارمغان گرفتم...اما شما هم به من خیلی حس خوبی میدین! فرهاد گفت: ـ مادره من تکه!
  23. پارت سی و دوم با عصبانیت زدم به شونش و گفت: ـ اینم از بی عرضه بودن شماست، از من می‌پرسی؟! والت چیزی نگفت و من ادامه دادم و گفتم: ـ احتمالا هم برای بیرون رفتن از اینجا، از قدرت موهاش استفاده کرده وگرنه قدرت دیگه‌ایی نمی‌تونست اونو از اینجا خارج کنه... والت سرشو با شرمساری انداخت پایین و گفت: ـ شرمنده‌ام قربان! نگاهی بهش کردم و گفتم: ـ با نگهبانا میری و تک تک سوراخ سمبه‌های این شهر و میگردی و دخترم و برام میاریش! با عصبانیت مشغول قدم زدن تو اتاق جسیکا شدم و ادامه دادم و گفتم: ـ الان که مشکل بزرگترین به اسم آرنولد اومده به این سرزمین، نمی‌تونم با این مسائل کوچیک دست و پنجه گرم کنم... والت گفت: ـ چشم سرورم! همه جا رو میگردیم و اگه هم کسی مانع شد، طلسمش می‌کنیم! تایید کردم و گفتم: ـ یا طلسمش‌ کنین یا اگه خیلی مقاومت کردن، بیارینشون به قلعه تا احساساتشون و جادو کنم و ازشون بگیرم. والت سری تکون داد و از اتاق خارج شد. ( آرنولد) قبل از اینکه ادیل و به اصطبل تحویل بدم، آوردمش نزدیک مخفیگاه تا بتونم جسیکا رو بذارم داخلش. اونو که بیهوش بود، در آغوش گرفتم و گذاشتم روی تخت و بعدش اومدم بیرون تا ادیل و ببرم سمت اصطبل...از زیر شنل نامرئی همه چیز و می‌دیدم! نگهبانای ویچر‌ بیشتر از قبل و تو کل سطح شهر و تو آسمون پخش شده بودن.
  24. پارت صد و نود چهارم با ذوق غیر قابل وصفی پا برهنه دوید سمت منو فرهاد و جفتمون و محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن اما زیر لب فقط خداروشکر می‌کرد...بعدش فرهاد خودشو کشید کنار تا مادرم حسرت بیست و خوردی سال ندیدن منو از دلش دربیاره! صورتم و گرفت بین دستاش و گفت: ـ عین پدرت شدی پسرم! حتی لباس پوشیدنتم شبیهش شده...خدا فرهاد و ازم گرفت اما بجاش دوتا فرهاد دیگه بهم هدیه داد...بذار یه دل سیر بغلت کنم و بوت کنم...دست مادربزرگت بشکنه که اون روز با وجود اون همه گریه کردنت، نذاشت حتی بهت دست بزنم تا آرومت کنم. حرفاش باعث شد منم اشکم دربیاد! خیلی زن با احساسی بود دقیقا عین مامان ارمغان و حتی میتونم بگم که احساساتی تر...بالاخره از شوک درومدم و اشکشو پاک کردم...زبونم که انگار بهم منگنه شده بود و باز کردم و گفتم: ـ توروخدا اینجوری گریه نکنین! بازم با احساس بیشتر گفت: ـ قربون صدات بشم من پسرم! مشخصه که زیر دست ارمغان بزرگ شدی، خدا حفظش کنه... موهای فرفریش که از روسری زده بود بیرون و پخش و پلا شده بود و گذاشتم پشت گوشش و دستشو بوسیدم و گفتم: ـ دقیقا شبیه تصورات من بودی! یهو قلبش و گرفت و داشت غش می‌کرد که همزمان فرهاد و آقا امیر هم اومدن سمتش و محکم گرفتیمش تو بغلمون...فرهاد گفت: ـ خب بسته دیگه! اینقدر احساساتی نکن وضعیتو! مادرم قلبش تحمل نمی‌کنه! به اندازه کافی وضعیت پر از حس و درام هست! دقیقا شخصیتش شبیه ملودی بود! حتی تو این موقعیت هم می‌تونست بقیه رو بخندونه...با ماساژ های دستش توسط امیر و تینا، مامانم به خودش اومد...آقا امیر گفت: ـ بهتره بریم بالا بشینیم! یکم یلدا به خودش بیاد! بفرمایید داخل...
  25. پارت صد و نود و سوم بعد انگشت آخرمو بردم سمتش و گفتم: ـ پس بهم قول دادیم! صورتم و بوسید و انگشتش و تو انگشتم گره زد و گفت: ـ قول مردونه! ملودی همین لحظه گفت: ـ میشه بریم داخل؟! خیلی دلم میخواد مادر واقعیتونو ببینم! بابا لبخندی زد و رفت آیفون زد و بدون هیچ صدایی در باز شد. به قیافه کوروش نگاه کردم، از نفس های بلندش متوجه بودم که چقدر استرس داره! رفتم نزدیکش و همینجور که مسیر حیاط و طی می‌کردیم، گفتم: ـ هیجان داری؟! نگام کرد و گفت: ـ خیلی معلومه؟! لبخندی زدم و گفتم: ـ آره اما خب طبیعیه دیگه! همین لحظه در هال باز شد و مامان سراسیمه و با گریه اومد رو تراس...اون لحظه قیافه مامان دیدنی بود و تو صورتش حس اون انتظاری که بالاخره به نتیجه رسیده، حس می‌شد! بابا با خوشحالی رو بهش گفت: ـ جفت بچهات بالاخره اینجان یلدا! بالاخره اومدن پیشت! مامان با شادی و بدون دمپایی از پله‌ها اومد پایین و منو کوروش و با تموم قدرتش تو آغوشش فشرد و جفتمون و غرق در بوسه کرد...بعدش من رو بهش گفتم: ـ من حالا میرم کنار تا با کوروشی که به زور از بغلت گرفتن، بیشتر آشنا بشی! ( کوروش ) موقع وارد شدن به خونه مادر واقعیم وجودم از استرس پُر شده بود! کف دستام عرق کرده بود و قلبم داشت از سینه‌ام میزد بیرون...وقتی از در خونه با اون هیجان اومد بیرون و دیدنش انگار نیمی از وجودم آروم شد...عجیب بود اما این چهره برام خیلی آشنا میومد! مثل دژاوو...مثل یه صحنه‌ایی که انگار قبلا زندگیش کردم...
×
×
  • اضافه کردن...