رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت دویست و چهل و یکم همین لحظه گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم که از پله ها بیام پایین...سرهنگ عبادی بود: ـ جانم سرهنگ؟ ـ کوروش جواب دادستانی رسیده! ـ حکمش چیه؟! ـ باید بازداشتش کنیم. گفتم: ـ میتونین یکم بهم وقت بدین... ـ مثلا تا کی؟ ـ تا امشب.. ـ باشه پس خیلی معطلش نکن کوروش. ـ نگران نباشید. همینجور که می‌رفتم سمت ماشین، زنگ زدم به مامان یلدا...یه بوق نخورده، گوشی و برداشت و گفت: ـ سلام کوروش جان، خوبی پسرم؟! ـ سلام مامان، شما خوبی؟ آقا امیر خوبه؟ ـ همه خوبن مادر...خیلی دلم برات تنگ شده. سوییچ و گذاشتم تو جاش و ماشین و روشن کردم و گفتم: ـ منم همینطور مامان. زنگ زدم بهت بگم که حکم مادربزرگ امروز رسیده! مامان یکم سکوت کرد و گفت: ـ میره زندان؟! ـ آره مامان، منتها من می‌خوام زمانی که میبرنش، شما اینجا باشین...می‌خوام ببینه که دست بالای دست بسیاره و تمام حقه‌هاش رو شده...میتونین امشب یا فردا شب خودتون و برسونین خونمون. مامان گفت: ـ با اینکه اونجا اصلا برام خاطره خوشی ندارم اما منم کنجکاوم قیافه اون زن و ببینم که عکس العملش چیه!
  2. پارت دویست و چهلم آروم آروم دوباره پله‌ها رو رفتم بالا و گوشم و به در نزدیک کردم...الفت به مادربزرگ گفت: ـ خانوم فشارخونتون دوباره رفته بالا... اما مادربزرگ بدون توجه به حرف الفت گفت: ـ یه خبری شده تو این خونه... الفت پرسید: ـ چی شده خانوم؟! ـ نمی‌دونم ولی الان چند وقتیه که نه ارمغان مثل قبله و نه کوروش...جفتشون هر وقت باهاشون حرف میزنم، سر بالا جوابمو میدن. الفت پرسید: ـ نکنه... مادربزرگ حرفشو قطع کرد و گفت: ـ امکان نداره...نه...فکر کنم بخاطر اینکه گفتم حتما باید با ملودی ازدواج کنه از دستم ناراحته! هنوزم دلش با اون دخترست... الفت گفت: ـ می‌خواین با اون دختره سوگل حرف بزنین؟ مادربزرگ گفت: ـ فکر نکنم نیازی به این کار باشه! هم ملودی و هم کوروش خود به خود دارند با هم جور میشن...دیگه دختره خودش می‌ره کنار... تو دلم پوزخندی به حرف مادربزرگ زدم و گفتم باشه، تو اینطور فکر کن...نمی‌تونی حقه‌ایی که سر بابا سوار کردی و سر زندگی منم پیاده کنیم! این بار دیگه این اجازه رو بهت نمی‌دم خاتون اصلانی!
  3. پارت دویست و سی و نهم دلم می‌خواست تمام بدیهاش و تف کنم تو صورتش اما نه باید آرامشم و حفظ می‌کردم، نباید لحظه آخر همه چیز خراب می‌شد...تو جام جابجا شدن و گفتم: ـ دیشب تو کلانتری خیلی کار داشتم مامان بزرگ. مامان بزرگ دستی به صورتم کشید و گفت: ـ ببینم رابطت با ملودی چطور پیش میره؟ سفر بهتون خوش گذشت؟! بدون اینکه نگاش کنم، از رختخواب اومدم پایین و گفتم: ـ آره خیلی خوب بود... ـ آدمای... حرفشو قطع کردم و همون‌جوری که کتمو از رو مبل برمیداشتم با کلافگی گفتم: ـ آدمای هم سطح و لول ما بودن مادربزرگ، نگران نباش! مامان بزرگ با تعجب نگام کرد و بلند شد و گفت: ـ پسرم چرا اینقدر عصبانی هستی؟ من که چیزی نگفتم. همون‌جوری که رو به آینه کتمو می‌پوشیدم، گفتم: ـ مادربزرگ من دیشب خیلی خوب نخوابیدم و دیر وقت اومدن خونه، الآنم کار دارم و باید برم... دیگه به حرفش که گفت پس کارخونه چی؟ هیچ توجهی نکردم و از اتاق اومدم بیرون...تو مسیر الفت و دیدم که قرصهای مامان بزرگ و براش می‌برد..‌ازش پرسیدم: ـ مادرم کجاست؟ الفت گفت: ـ صبحتون بخیر آقا، ارمغان خانوم صبح زود رفتن گالری، مشتری داشتن... ـ باشه ممنونم... یهو به ذهنم رسید که برم فالگوش وایستم چون چهره مادربزرگ بعد از اینکه من باهاش اون مدلی حرف زدم، عوض شد...باید می‌فهمیدم که تو ذهنش داره به چی فکر می‌کنه!
  4. پارت دویست و سی و هشتم مامان چیزی نگفت که همینجوری بهش نگاه کردم...یهو زد زیر خنده و گفت: ـ چرا اینجوری نگام می‌کنی ؟! خندیدم و گفتم: ـ راستش دلم هوای قصه‌هاتو کرد مامان..‌کاش زمان اون روزایی که میومدم بغلت و برام قصه‌هایی تعریف می‌کردی که پایان خوش داشت وایمیستاد! مامان با لبخند رو بهم گفت: ـ داستان زندگی ما هم تهش خوشه پسرم...مادربزرگت هم به سزای عملش میرسه... گفتم: ـ میشه بازم از اون قصه‌هات برام تعریف کنی! مامان پتو رو داد کنار و گفت: ـ بیا دراز بکش اینجا پسرم! با رضایت خاطر رفتم و دراز کشیدم. مامان شروع کرد به نوازش کردن موهام...واقعا اگه تو دلم هزارتا غم بود ولی وقتی پیش مادرم بودم، تمام غصه هام از یادم می‌رفت....از یه طرفم دلم برای فرهاد و یلدا و آقا امیر و صمیمیتی که باهاشون داشتم هم تنگ شده بود...اون شب سعی کردم مثل بچگیام، فقط به قصه مامان گوش بدم و به هیچ چیزه دیگه‌ایی فکر نکنم. نمی‌دونم ساعت چند بود که با صدای مامان بزرگ بیدار شدم: ـ کوروش جان، نمی‌خوای بری کارخونه؟! جدیدنا اصلا سر نمیزنیا...باور کن حتی کارگرا هم سراغتو ازم میگیرن. به زور خمیازه کشیدم و چشمامو باز کردم...کسی که زندگی همون و نابود کرده بود، الان مقابلم نشسته بود...واقعا نمی‌دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم!
  5. پارت پنجاه و ششم جسیکا با ناراحتی گفت: ـ اما....اما من دخترشم! نگاش کردم، مجبور بودم حقیقت و هرچقدر تلخ بهش بگم: ـ اون کل وجودمو بدی و سیاهی دربرگرفته پرنسس. فقط به فکر اینکه برای جاودانه بودنش از احساسات مردم سواستفاده کنه...الآنم مطمئن باش دنبال یه راهیه تا منو شکست بده وگرنه هر جوری بود تا الان باید رد دخترش و میزد...اون میخواد به کل منو از اینجا محو کنه. جسیکا با ناراحتی نگام کرد و واسه اولین بار گفت: ـ اما من دلم نمی‌خواد سر تو بلایی بیاد! حرفاش واقعا صمیمانه بود و ناراحتی رو از تو چشماش می‌خوندم ولی خندیدم و گفتم: ـ چیشد پس؟! تو که از من متنفر بودی! لبخندشو پنهان کرد و سرشو انداخت پایین و گفت: ـ دیگه نیستم... از حرفاش قند تو دلم آب می‌شد! نمی‌دونم چرا اینقدر خوشحال بودم از اینکه بهم اهمیت میده و برام نگرانه! از اینکه بالاخره بعد این همه مدت به چشمش اومدم تا بهم اعتماد کنه، واقعا خوشحال بودم. بالاخره بعد از یه مسافت تقریبا طولانی رسیدیم و جسیکا و گذاشتم پایین و گفتم: ـ بالاخره رسیدیم به مقصد... با ذوق دوید سمت دریاچه و گفت: ـ واقعا اینجا جای خوشگل و پر از آرامشه.
  6. پارت پنجاه و پنجم گفتم: ـ معذرت می‌خوام! می‌دونم امروز خیلی زیاده روی کردم. بنابراین بعلت کردم که خسته نشی پرنسس! یکم سرخ و سفید شد و چیزی نگفت...به راهم ادامه دادم که یهو گفت: ـ آخه خسته میشی! اینجوری من سختمه! پوزخندی زدم و گفتم: ـ نگران نباش، اندازه یه پر قو وزنته... خسته نمیشم! بعدشم راه زیادی نمونده... جسیکا پرسید: ـ بابام...بنظرت من برای بابام مهمم؟! خیلی تعجب کردم! اولین بار بود همچین سوالی ازم می‌پرسید. گفتم: ـ چطور مگه؟! گفت: ـ آخه فکر می‌کردم بعد گم شدن من، دنیا رو به آب و آتیش بکشه تا منو پیدا کنه اما از خودش هیچ خبری نیست...فقط سربازاشو تو آسمون و زمین ول کرده...به تو چیزی نگفته؟! خیلی نفرستاده؟! گفتم: ـ والا برای منم خیلی عجیبه! این همه سکوت پدرت تو این مدت، عادی نیست ولی باید منتظر باشم ببینم که حرکت بعدیش چیه! بعدش زیر لب یه چیزی زمزمه کرد که نشنیدم و گفتم: ـ نفهمیدم چی گفتی! با ناراحتی گفت: ـ چیز خاصی نبود. خندیدم و گفتم: ـ آوردمت بیرون، حال و هوای عوض شه‌ها! چرا اینقدر ناراحتی؟! ولکن ویچر‌و...اون تو کل زندگیش فقط خودش و قدرتش براش اهمیت داشت.
  7. پارت دویست و سی و هفتم ادامه دادم و گفتم: ـ بی‌نهایت هم عاشق اون مردیه که بزرگش کرده، حتی نمی‌تونم جلوش اسم بابا رو بیارم...فرهاد کلا برخلاف من آدم به شدت احساساتیه! مامان با لبخند گفت: ـ دیگه دوتا برادر دوقلو که قرار نیست همه چیشون بهم شبیه باشه که! جفتمون خندیدیم...مامان نگاهم کرد و گفت: ـ خیلی خوشحالم که تونستی حقیقت و بفهمی کوروش! خوشحالم که از دستت ندادم. بعد از پدرت تنها کسی که بهش تکیه کردم تو بودی پسرم! دستشو محکم فشردم و گفتم: ـ می‌دونم مامان؛ خودمم این چیزارو برای یلدا تعریف کردم...گفتم هرچی هم که باشه مامان ارمغانم گردن من حق مادری داره! اونم اتفاقا گفت چهلم بابا که تو رو سرخاک دیده، حس کرده که می‌تونه منو بهت بسپاره! وگرنه بعد از مرگ پدربزرگم میومد منو پس می‌گرفت! مطمئن بود که تو خیلی خوب از من مراقبت می‌کنی! مامان سرشو انداخت پایین و گفت: ـ ولی من....ولی من اصلا روم نمیشه که تو صورت اون زن نگاه کنم! گفتم: ـ مامان، سمتش نکن لطفا! هم یلدا و هم آقا امیر میدونن که شما هم تو این ماجرا بی‌گناه بودین و از روی ناچاری حرف خاتون و قبول کردین! مامان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ تورو خدا اسمشو نیار، خونم به جوش میاد... با لبخند رو بهش گفتم: ـ بالاخره این وضعیت تموم میشه مامان! صبور باش.
  8. پارت پنجاه و چهارم خندیدم و گفتم: ـ چرا بی‌دفاع؟! گفت: ـ مثل اینکه یادت رفت موهامو کوتاه کردیا! بینیشو کشیدم و گفتم: ـ اگه دختر خوبی باشی، قدرت های خوبی بهت میدم... چشماش برق زد و گفت: ـ واقعا؟! سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که وایستاد و گفت: ـ اما چجوری؟! نگاش کردم و با لبخند بهش گفتم: ـ به موقعش بهت میگم، فعلا بیا بریم اینجا. یهو گفت: ـ آرنولد من خیلی خسته شدم، عادت ندارم اینقدر راه بیام! حق باهاش بود...همیشه یا سوار اسبم بود و یا پرواز می‌کرد اما الان برای اینکه نگهبانای ویچر‌ مارو نبینن مجبور بودیم که اون مسیرو پیاده بریم...جسیکا همینجور زیر لب داشت غر میزد که بدون هیچ حرفی رفتم کنارش و یه دستم و گذاشتم زیر زانوش و یه دستم و گذاشتم پشتش و با یه حرکت از روی زمین بلندش کردم...اینقدر غرق تو حرف زدن بود که از حرکت من خیلی جا خورد...تو چشمام خیره شد و گفت: ـ چیکار می‌کنی؟!
  9. پارت پنجاه و سوم یکم مکث کرد و گفت: ـ الان دیگه اون حس سابق و بهت ندارم... نگفت که دوسم داره و البته همینکه ازم بدش نمیاد هم خودش پیشرفت خیلی خوبی بود. نمی‌تونستم ادیل و از اصطبل بگیرم چون نگهبانای ویچر‌ امروز واقعا زیاد بودن و هر لحظه امکان داشت ما رو ببینن...بنابراین پیاده تا مسیر دریاچه رفتیم...خیابون سوت و کور بود و بجز صدای جاروی اون جادوگرا هیچ صدایی شنیده نمی‌شد...دلم برای مردم می‌سوخت و واقعا دلم می‌خواست که می‌تونستم تو این مسیر موفق بشم! حتی اگه یه درصد من نتونستم، جسیکا جای من اون معجون احساسات و پیدا کنه و مردم سرزمینش و نجات بده. تا زمانی که به دریاچه برسیم، دستش توی دستام بود و یکم یخ زده بود...رو بهش گفتم: ـ انگار ترسیدی! لبخندی زد و گفت: ـ راستش آره یکم... پرسیدم: ـ چرا؟! گفت: ـ این صدا تو آسمون و سکوت کردم شهر یکم منو میترسونه، انگار فقط کنار تو میتونم اون آرامش و حس کنم! با ذوق گفتم: ـ خداروشکر، وقتی من کنارتم هیچ اتفاقی برات نمیفته چون من اجازه نمیدم... گفت: ـ خیلی خوبه، چون الان منم یه پرنسس بی‌دفاعم.
  10. پارت دویست و سی و ششم گفتم: ـ حکم مامان بزرگ که اومد، قراره بهشون بگم بیان اینجا... مامان پوزخندی زد و گفت: ـ خاتون اصلانی هیچوقت به این فکر نکرد که دست بالای دست بسیاره و ماه هیچوقت پشت ابر نمی‌مونه... دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ـ تازه از گندکاری آخرش هنوز خبر نداری! مامان با تعجب نگام کرد که براش قضیه قاچاق اسلحه رو توضیح دادم...مامان با عصبانیت و حرص گفت: ـ یعنی هرچقدر که فرهاد خدابیامرزی سعی کرد این کارخونه رو درست اداره کنه، مادرش تمام تلاشش و حروم کرد! قاچاق اسلحه دیگه چیه! خدایا اصلا نمی‌تونم باور کنم... گفتم: ـ منم خیلی می‌ترسیدم که بابا تو این کار باشه، که با عمو بهزاد صحبت کردیم و من تا این ساعت مدارک و خروجی درآمد کارخونه از قبل اینکه بابام بمیره، حساب کردم، فهمیدم که تمام این پول های کثیف بعد از مرگ بابا وارد کارخونه و زندگی ما شده... مامان زانوهاش‌ و فشار میداد و گفت: ـ زندگی هممون و نابود کرد! اول از همه هم زندگی پسر خودشو...آخ فرهاد...کاش اینقدر راحت حرف مادرتو قبول نمی‌کردی...کاش! گفتم: ـ تو هم که حرف فرهاد میزنی، اونم بی‌نهایت از بابا دلخوره! گفت: ـ نمی‌تونم بگم حق نداره!
  11. پارت دویست و سی و پنجم منم محکم بغلش کردم و گفتم: ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود! چرا هنوز نخوابیدی؟ بهم نگاه کرد و گفت: ـ منتظرت بودم پسرم... لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ اون... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ خیلی وقته که قرص خوابشو خورده و خوابیده! بذار برم برات شام بیارم دستشو گرفتم و گفتم: ـ مامان من شام خوردم، بیا بشین! اومد روبروم نشست و پرسید: ـ چطور گذشت؟! گفتم: ـ خیلی زن خوبی بود مامان! عین خودت...کلا خیلی خانواده با عشق و محبت بودن و منو ملودی رو هم خیلی تحویل گرفتن... مامان لبخندی زد و گفت: ـ خداروشکر...از آتوسا شنیدم مثل اینکه بین برادر دوقلوت و ملودی خبرایی شده! خندیدم و گفتم: ـ آره یه جرقه‌هایی بینشون زده شد... مامان گفت: ـ خیلی دلم میخواد ببینمش!
  12. پارت دویست و سی و چهارم از پشت خط صدای مادربزرگ رو می‌شنیدم. مامان گفت: ـ پسرم مادربزرگت میخواد باهات حرف بزنه با اینکه اصلا دلم نمی‌خواست اما مجبور بودم...مادربزرگ تلفن و برداشت و گفت: ـ الو کوروش جان... نفس عمیقی کشیدم و با لحن مصنوعی گفتم: ـ سلام مادربزرگ... ـ قربونت بشم من. میبینم تا برگشتی رفتی سراغ کار، نباید یه سر به مادربزرگ می‌زدی بی‌معرفت؟! ـ ببخشید دیگه، پرونده ها زیاد بود، سرم شلوغه... ـ اشکال نداره! ملودی خوبه؟! سفر خوش گذشت؟!! نمی‌تونستم بیشتر از این نقش بازی کنم و گفتم: ـ مادربزرگ صدام میکنن، فعلا! بعدش بدون اینکه منتظر باشم، گوشی و قطع کردم. چجوری می‌تونست اینقدر راحت طوری بازی کنه که انگار اون نبوده زندگی همه رو خراب کرده! اون شب تا ساعت دو صبح منو سوگل مشغول درست کردن پرونده و ردیف کردن اظهارات بودیم و مدارک به اندازه کافی جمع شده بود و قرار شد که هر وقت حکم از دادستانی اومد، پلیس اول محصولات کارخونه رو محاصره کنه و بعدش هم بیاد خونه و مادربزرگ و دستگیر کنه. شب وقتی رسیدم خونه، همه برقا خاموش بود جز اتاق مامان.‌..آروم رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم. داشت کتاب میخوند، با دیدن من عینکش درآورد و با شادی اومد سمتم و بغلم کرد.
  13. پارت دویست و سی و سوم رو به سرهنگ گفتم: ـ میشه یکم بهم مهلت بدین سرهنگ؟! سرهنگ با تعجب پرسید: ـ برای چی؟! تو که خیلی وقته دنبال عدالتی، نکنه چون مادربزرگته، میخوای پارتی بازی کنی! گفتم: ـ نه، می‌خوام وقتی میخواین ببرینش خانواده دومم پیشم باشند و قیافشو ببینم وقتی اون زن بی‌گناه و از اون خونه انداخت بیرون چه شکلی میشه که ببینه با دوتا پسرش برگشته! و اون قُلی که فکر می‌کرد مرده، در واقع زنده شده...هم حق خودشه که این موضوع و ببینه و هم حق مادرم یلداست که ببینه کسی که این همه ظلم بهش کرد، بالاخره به سزای عملش رسیده! سرهنگ یکم فکر کرد و گفت: ـ من تمام سعیم و می‌کنم کوروش. خوشحال شدم...گوشیم و درآوردم و خواستم به مادرم یلدا زنگ بزنم که گوشیم خودش زنگ خورد، مامان بود...برداشتم و گفتم: ـ سلام بر زیباترین مادر دنیا! مامان با خوشحالی گفت: ـ قربون صدات بشم من مادر، برگشتین؟! گفتم: ـ آره مامان منتها یکم کار داشتم اومدم کلانتری...
  14. پارت پنجاه و دوم با شادی نگاه کرد و گفت: ـ وای آرنولد! همون گل که نقاشیش و برام کشیدی! گفتم: ـ آره خودشه! کنارش نشست و دستی به گلبرگهای گل زد و گفت: ـ ولی هیچوقت فکرش و نمی‌کردم که از لابلای این همه سنگ، یه همچین گل ظریف و خوشگلی بتونه رشد کنه! گفتم: ـ این نماد اینه که هرچقدر هم که اوضاع سخت و طاقت فرسا باشه اما اون وضعیت می‌تونه باعث رشد بهتر ما آدما بشه! حرفمو تایید کرد و گفت: ـ باهات موافقم! حق با توئه! واقعا این گل نماد امیدواریه... خوشحال شدم که بعد گذشت این همه مدت بالاخره دیدش نسبت به زندگی تغییر کرده...دستم و سمتش دراز کردم و گفتم: ـ بریم؟! با لبخند دستمو گرفت و گفتم: ـ یادش بخیر...اولین باری که داشتم میوردمت اینجا، چقدر جیغ و داد زدی! مجبور شدم ، بیهوشت کنم! خندید و گفت: ـ خب تو هم منو دزدیدی! من واقعا هم ازت می‌ترسیدم و هم ازت بدم میومد... پرسیدم: ـ الان چی؟! نمی‌دونم چرا جوابش به این سوال باعث شد یکم استرس بگیرم و جوابش برام مهم باشه!
  15. پارت دویست و سی و دوم بهزاد گفت: ـ نذار کارای مادربزرگت بی‌جواب بمونه! کار نیمه تموم پدرت و تو تموم کن؛ بذار حداقل روحش بعد از اینهمه مدت که همه چی فاش شده، تو آرامش باشه! با اطمینان گفتم: ـ شک نکن عمو! بعد لبخندی زد و گفت: ـ من شارژ لپتاپم داره تموم میشه باید برم ولی هر وقت برادرت فرهاد پیشت بود، بهم یه زنگ بزن! خیلی دلم میخواد اون قُلت هم ببینم! باهاش خداحافظی کردم و گفتم: ـ حتما! به خانواده سلام برسونین عمو...خیلی ممنونم بابت اطلاعاتی که بهم دادی! بعد از اینکه سرهنگ صفحه رو بست، سوگل بهم گفت: ـ خب کمیسر حرفاش ضبط شد و به زودی فایل میشه و روی پرونده مادربزرگت قرار میگیره! پرسیدم: ـ چقدر براش می‌بُرن؟! سوگل گفت: ـ بستگی به تصمیم قاضی و حرفای مادربزرگت داره اما با توجه به مدارک جمع آوری شده ، حداقل پانزده سال... گفتم: ـ پونزده سال؟! جای سوگل سرهنگ عبادی گفت: ـ تازه اونم در صورتی که امیر مومنی و یلدا بابت کارایی که مادربزرگت باهاشون کرد، ازش شاکی نشن! گفتم: ـ خودش خواست اینطوری بشه! سرهنگ گفت: ـ حکمش که اومد، مجبوریم بیایم عمارتتون و دستگیرش کنیم کوروش!
  16. پارت دویست و سی و یکم پس بابام هیچ نقشی تو این موضوع نداشت. عمو بهزاد رو به من گفت: ـ همینقدر و بهت بگم کوروش که زمانی که تازه پدرت و ارمغان باهم ازدواج کردند و اوضاع کارخونه خیلی بد بود، پدر خانومش یه سرمایه جزیی داد دستش تا بتونه کارخونه رو سرپا کنه اما فرهاد اون پول و بعنوان قرض قبول کرد و وقتی اوضاع کارخونه یکم بهتر شد، اون پول و بهش پس داد...یادمه بعد اون قضیه وقتی اومد رستوران پیش من گفت که بالاخره اون بدهی رو پس داده و یه باری از رو دوشش برداشته شده! بنظرت یه همچین آدمی که اینقدر به این چیزا اهمیت میده، وارد کار قاچاق اسلحه میشه؟! نفس راحتی کشیدم و گفتم: ـ خیلی خوشحال شدم عمو، حرفات خیالم و راحت کرد. اینقدر این روزا چیزای عجیب و غریب فهمیدم که یه لحظه ترسیدم تصوراتی که نسبت به پدرم داشتم خراب بشه! همین لحظه در اتاق سرهنگ عبادی زده شد و محمدی وارد شد و رو به سرهنگ گفت: ـ قربان گزارش قاچاق اسلحه رسیده؟! پرسیدم: ـ تایید شده؟! محمدی گفت: ـ بله کمیسر، برای کارخونه اصلانی هاست و الان شش ساله که دارن این کار و از طریق یسری نزول خورهای نزدیک مرز مثل کرمانشاه و کرمان انجام میدن. سرهنگ عبادی رو به من گفت: ـ مجبوریم مادربزرگت و دستگیر کنیم کوروش، باید امضاش کنی! ساکت بودم که بهزاد گفت: ـ کوروش فقط یه چی ازت می‌خوام... گفتم: ـ چی؟!
  17. پارت پنجاه و یکم سعی کردم وقتم روی احساس جسیکا بذارم...از مخفیگاه که خارج شدیم، پاک به شاخه‌ی درخت گیر کرد و باعث شد زمین بخورم و سرم از زیر شنل نامرئی کننده بیرون بیاد، تا خواستم به خودم بیام، جسیکا سریع شنلم و انداخت روم. از حرکتش تعجب کردم، فکر نمی‌کردم که حواسش به من باشه! با خنده رو بهش گفتم: ـ خیلی عجیبه! اونم لبخندی زد و گفت: ـ عجیب برای چی؟! گفتم: ـ برای یه لحظه فکر کردم که منو ول می‌کنی و میری! یکم فکر کرد و گفت: ـ راستش خودمم همین فکر و می‌کردم ولی یه حسی تو وجودم اجازه نداد که نسبت بهت بی‌تفاوت باشم. از حرفش خیلی خوشحال شدم که بالاخره حرفایی که این مدت بهش زدم و کتابایی که براش خوندم، روی روحیه اش اثر گذاشته! خوشحال شدم از اینکه اعتمادی که بهش داشتم و خراب نکرد. به آسمون نگاه کردم که سربازهای ویچر‌ در حال چرخیدن بودن. رو به جسیکا گفتم: ـ امیدوارم که ما رو ندیده باشن! جسیکا نگاهی به آسمون کرد و گفت: ـ فقط برای یه لحظه بود! ممکن نیست دیده باشن! لبخندی بهش زدم و یهو یادم افتاد که اون گل و بهش نشون بدم، رو بهش گفتم: ـ اینجارو نگاه کن!
  18. پارت دویست و سی‌ام سرهنگ عبادی به صورت خلاصه‌وار، تمام ماجرا رو برای بهزاد تعریف کرد و ازش پرسید که اون روزی بابام تصادف کرد، قبلش به اون چیزی گفته بود یا نه؟! بی‌نهایت کنجکاو بودم که حرفای بهزاد و بشنوم...بهزاد کمی مکث کرد و گفت: ـ باورم نمیشه که خاله اینقدر زیاده روی کرده!! اون همیشه خواسته‌های خودشو به فرهاد تحمیل می‌کرد و فرهادم اینو میدونستم اما در این حدشو حتی منم نمی‌تونستم حدس بزنم...آخه چجوری این زن به این حال و روز افتاد؟! جدا کردن بچه‌های دوقلو از مادرشون و نگفتن به پسرش یعنی چی؟! پس بگو که فرهاد دوتا کپی برابر اصل از خودش داره! مادرت یلدا رو پیدا کردی کوروش؟! گفتم: ـ آره دیدمش...شما میدونین که چطور بابام اون روز... بهزاد حرفمو قطع کرد و گفت: ـ اون شب پدرت با عصبانیت به من گفت که برم پیش ارمغان و مراقب اون و بچش باشم و گفت که داره می‌ره کرمانشاه و هرچقدر ازش پرسیدم نگفت که قضیه چیه اما من مطمئن بودم که هرچی بود به اون دختره یلدا ربط داشت وگرنه فرهاد تحت هیچ شرایطی تو اون وضعیت، زن و بچه‌اشو ول نمی‌کرد که بره... مطمئنا یه چیزی شنیده بود و می‌خواست بره تاتوی ماجرا رو دربیاره و قرار بود وقتی برگشت، بهم بگه اما...اما تهشو خودتون میدونین! سرهنگ عبادی یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ پس اظهارات عباس درست بود! با سر حرفشو تایید کردم و گفتم: ـ عمو یه سوال دیگه...بابام...بابام زمانی که مدیرعامل کارخونه شده بود، قاچاق انجام میداد؟! با این سوالم انگار به بهزاد برق ۲۲۰ ولتی وصل کردن که گفت: ـ این دیگه از کجا درومد؟! بازم مجبور شدم که قضیه آخری که فهمیده بودم و براش توضیح بدم...عمو بهزاد گفت: ـ امکان نداره! فرهاد حلال و حروم سرش می‌شد کوروش. خیلی به این چیزا اهمیت می‌داد. من مطمئنم که بعد از پدرت، مادربزرگت با اختیار خودش واسه اینکه مارک خودشو تو بازار بالا ببره، وارد این کار شده! عمو بهزاد خیلی مصمم حرف میزد و دقیقا حرفای یلدا رو برام تکرار کرد ...خیالم راحت شده بود!
  19. پارت دویست و بیست و نهم یه لحظه هممون ساکت شدیم و من تو ذهنم داشتم با این فکر می‌کردم که اگه همون موقع بابام می‌تونست حساب اینکارا رو از مادربزرگم پس بگیره، قضیه اینقدر کش نمیومد و به اینجاها نمی‌کشید! یلدا با دوتا بچه‌هاش بزرگ می‌شد! مامان ارمغان هرچقدر براش سخت بود اما می‌رفت سمت زندگی خودش و بابامم به مادرم می‌رسید اما این وسط یلدا قسمت امیر شد. امیری که با وجود اون همه تفاوت سنی، یلدایی رو که فقط بهش احساس دین و دوستانه بودن داشت و از صمیم قلبش می‌پرستید و دوسش داشت...برای بچه‌اش حق پدری رو تمام کرد...شایدم خدا میدونست که امیر می‌تونه از قلب و روحیه یلدا مراقبت کنه و همه جوره پشتش وایسته، امتحانی که فرهاد توش رد شده بود و با لجبازی همه چیزو خراب کرد که البته اونم درگیر بازی مادرش شد و خودش مقصر نبود! همین لحظه سرهنگ عبادی گفت: ـ کوروش وصل شد! داره زنگ میخوره. منو سوگل باهم رفتیم پشت میز سرهنگ و به صفحه مانیتور زل زدیم و بعد چند دقیقه بهزاد، رفیق صمیمی پدرم و دیدم. البته قبلاً دیده بودمش اما چون بچه بودم، قیافش خیلی تو خاطرم نمونده بود. الان کمی پیر تر از قبل شده بود...با دیدن من لبخندی زد و گفت: ـ ماشالا شیر پسر! واسه خودت مردی شدیا! آخرین باری که دیده بودمت، تازه جشن الفبا تو پشت سر گذاشته بودی و ازم خواسته بودی بعنوان کادو برات ماشین پلیس بخرم، یادته؟؟ خندیدم و سرمو تکون دادم که گفت: ـ اما الان می‌بینم که آرزوی بچگیتو انجام دادی و یه پلیس واقعی شدی! آفرین پسرم، مطمئنم پدرت هم اون بالا بالاها داره میبینتت و بهت افتخار می‌کنه. سرهنگ عبادی گفت: ـ ببخشید که وقت شما رو هم گرفتیم اما برای این پرونده اظهارات شما هم لازمه! بهزاد با تعجب نگاه کرد و گفت: ـ چه پرونده‌ایی؟؟!
  20. پارت پنجاهم دستاشو گرفتم و گفتم: ـ دارم جدی میگم پرنسس! پاشو می‌خوایم بریم بیرون. با شادی وصف نشدنی بلند شد و گفت: ـ آخجون، میریم بادبادک هوا کنیم؟ خندیدم و شنل نامرئی کننده رو دادم دستش و گفتم: ـ آره پرنسس، می‌برمت...فقط... یهو وایستاد و بهم نگاه کرد و گفت: ـ فقط چی؟! گفتم: ـ فقط بهم قول بده که... حرفمو قطع کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفت: ـ آرنولد من اگه قرار بود فرار کنم، زودتر از اینا قرار می‌کردم...تا الان صبر نمی‌کردم. به چشماش خیره شدم، دروغ نمی‌گفت و چشماشو نمی‌دزدید. ترجیح دادم که بهش اعتماد کنم...شنل نامرئی کنندمون و گذاشتیم و بعد مدتها از مخفیگاهم خارج شدیم...بیرون طبق معمول ویچر‌ با مردم بی‌گناه تو جنگ بود تا مخفیگاه منو بفهمه اما این همه سکوتش در مقابل من اصلا نشونه خوبی نبود با اینکه میدونست که دخترش دست منه.
  21. پارت چهل و نهم واسه اولین بار با روی خوش و بدون غر زدن نشست کنارم و با همدیگه مشغول غذا خوردن شدیم...نمی‌دونم چرا اما یه حسی بهم می‌گفت، حرکاتش واقعیه و دیگه می‌تونم بهش اعتماد کنم اما بازم خواستم یه مدت دیگه هم صبر کنم تا ببینم بازم نقشه داره یا واقعیه! ده روزی گذشت و جسیکا هر روز بهتر از روز قبل می‌شد. شروع به خواندن کتابهای من کرده بود. از پنجره اتاقش به طلوع و غروب خورشید نگاه می‌کرد. با همدیگه نقاشی های پر از طرح امیدواری می‌کشیدیم و یجورایی به وجود همدیگه عادت کرده بودیم. هر شب هم قبل از خواب ازم میخواست تا براش قصه هایی که پایان خوش داره تعریف کنم اما هنوزم پیش نیومد که برای موهاش غصه بخوره اینو از چشماش می‌فهمیدم اما به روی خودش نمیورد. امروزم داشت تو اتاقش کتاب می‌خوند که با خوشحالی رفتم تو اتاقش و گفتم: ـ خب؛ آماده شو! با تعجب نگام کرد و کتاب توی دستش و بست و با خنده گفت: ـ چه خبر شده؟! چرا آماده شم؟ گفتم: ـ می‌خوام ببرمت یجایی... چشماش و ریز کرد و گفت: ـ اصلا حوصله مسخره بازی ندارم آرنولد! رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ مسخره بازی چیه!!؟ جدی دارم میگم... آهی کشید و گفت: ـ اینقدر که بیرون نرفتم، دلم برای بیرون تنگ شده!
  22. پارت دویست و بیست و هشتم باهاش دست دادم و رو بهش گفتم: ـ سرهنگ، چیزی از اون آدمی که براتون فرستادم پیدا کردین؟؟ بهزاد حق پرست...دوست صمیمی پدرم بود..تاجایی که یادم بود مهاجرت کرده. سرهنگ رو به من و سوگل گفت: ـ بیاین بریم تو اتاقم باهم صحبت کنیم. رفتیم داخل اتاق و سرهنگ پشت لپتاپش نشست و گفت: ـ بچها خیلی گشتن و تونستن از طریق ایمو، آدرس شرکتشون و پیدا کنن! قراره ده دقیقه دیگه باهاش تماس تصویری بگیرم. گفتم: ـ خب خوبه، اون مرده عباس اظهارات خودشو داد؟ سوگل گفت: ـ آره به تک تک جرمهاش اعتراف کرد و گفت که همش دستور مادربزرگت بوده و با اختیار خودش اون کارا رو انجام نداده. فقط... پرسیدم: ـ فقط چی ؟؟! سرهنگ عبادی گفت: ـ روزی که مرحوم فرهاد اصلانی سر از جاده سرپل ذهاب درمیاره، قبل از اون قرار بود ویلا مردان پیش خانومش ارمغان... همینجور که با دقت گوش میدادم گفتم: ـ خب؟! بعد سرهنگ ادامه داد و گفت: ـ اون روز بعد از اینکه پدرت از ویلا خارج میشه، تو آشپزخونه عباس و خدمتکار خونه داشتن بابت کار مادربزرگت، از اینکه بچه‌‌ی یلدا رو گرفته و با خودش آورده اینجا صحبت می‌کردن که عباس گفته مثل اینکه فرهاد حرفاشونو شنید...چون بعدش با سرعت خیلی بالا با ماشینش از خونه خارج شد! یکم فکر کردم و گفتم: ـ پس همون چیزی که فکر می‌کردم بوده؛ بابام متوجه شده بود که پشت این کار، مادربزرگم بوده و میخواست بره پیش مادرم. سوگل گفت: ـ طبق چیزایی که ما از گفته های عباس فهمیدیم، آره اما متأسفانه... حرفشو تکمیل کردم و گفتم: ـ متاسفانه اجل بهش مهلت نداد تا بتونه حساب پس بگیره.
  23. پارت دویست و بیست و هفتم با لبخند بهش گفتم: ـ چشم. خیلی خوشحال شدم از آشنایی باهات...مامان! تا بهش گفتم مامان، با ذوق دستشو گرفتم جلوی دهنش و رو به امیر و تینا گفت: ـ شما هم شنیدین؟ بهم گفت مامان...مادر فدای تو و مامان گفتنت پسرم! بالاخره من نمردم و این روز رو هم دیدم! از ذوقش منم خیلی خوشحال شدم و واقعیت ماجرا این بود که واقعا کنارش بودن و باهاش حرف زدن بهم حس خیلی خوبی میداد. تو همین مدت کمی که می‌شناختمش، توی دلم جا باز کرده بود... امیر منو و تینا و ملودی رو رسوند ترمینال و ما هم راهی تهران شدیم. تو این دو روز چندباری مادربزرگ بهم زنگ زده بود که چندباریشو پیچوندم و جواب ندادم و یبارش و برای اینکه شک نکنه، جوابشو دادم. از اینکه جوابشو طوری میدادم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، از خودم بدم میومد...امیدوارم که این بازی هرچی سریع‌تر تموم بشه و دیگه نخوام نقش بازی کنم. نزدیکای غروب بود که رسیدیم تهران... بلافاصله از ترمینال رفتم کلانتری. سوگل منتظرم بود و با دیدن من سریع پرسید: ـ کوروش قضیه قاچاق اسلحه حقیقت داره؟! تازه گزارشش رسیده دستم. با ناراحتی حرفشو تایید کردم که گفت: ـ اگه اینجوری باشه، مجازات سختی در انتظار مادربزرگته! گفتم: ـ راهی بود که خودش انتخاب کرد. همین لحظه سرگرد عبادی که بالاسر این پرونده بود از اتاقش اومد بیرون و با دیدن من گفت: ـ خوش برگشتی کوروش جان!
  24. پارت چهل و هشتم خیلی خوشحال شد و اشک توی چشماش حلقه زد، سینی چایی رو گذاشتم کنار و رفتم سمتش و گفتم: ـ چرا گریه می‌کنی پرنسس ؟! با ناراحتی نگام کرد و با هق هق گفت: ـ آخه تابحال هیچکس اینو بهم نگفته بود! اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ چیو؟! خیره شد تو چشمام و گفت: ـ اینکه یه کاری انجام بدم و بعدش ازم تعریف کنه! یکم مکث کرد و ادامه داد: ـ همیشه هرکاری که توی زندگیم انجام دادم از جانب پدرم قضاوت شدم...نقاشیهام هیچوقت از نظرش اونقدر عالی نبود که تشویقم کنه، استعدادی توی جادوگر شدن بزرگ نداشتم که خودش برام وقت بذاره و بهم یاد بده، بجاش یه سری قدرت های ابتدایی که خودت می‌دونی رو توی موهام گذاشت...هیچوقت ازم تعریف نکرد. همیشه احساس می‌کردم که توی زندگیم دارم تمام کارهام و اشتباه انجام میدم و الان این اولین باره که احساس می‌کنم که کارام واقعا با ارزشه چون تو خیلی ازشون تعریف می‌کنی. برای ذوقش خیلی خوشحال بودم و واقعا خداروشکر کردم که داره تلاش می‌کنه تا احساساتش و بروز بده...بغلش کردم و سرشو بوسیدم و گفتم: ـ بنظرم تو توی هر زمینه‌ایی عالی هستی و بهترین دختری هستی که من توی تمام عمرم دیدم. واسه اولین بار با چشمای پر از ذوق بهم نگاه می‌کرد. گفتم: ـ خب حالا کمک کن، که خیلی گرسنمون شده! با اشتیاق سفره رو پهن کرد و وسایل و با سلیقه خودش روی سفره گذاشت.
  25. پارت چهل و هفتم تا خوده صبح به صورتش نگاه کردم...وقتی محو صورتش بودم یه حس عجیب و غریب دلمو قلقلک میداد که ترجیح دادم نسبت بهش بی تفاوت باشم...نزدیکای طلوع خورشید با یه خمیازه از خواب بیدار شد و تا منو مقابلش دید با ترس خودشو کشید عقب و گفت: ـ چه خبر شده؟! به آرومی و با لبخند گفتم: ـ هیچی فقط داشتم نگات می‌کردم. یه لبخند ریزی زد اما چیزی نگفت...بلند شدم و گفتم: ـ خب بریم با همدیگه یه صبحونه مشتی درست کنیم. با ناراحتی گفت: ـ ولی من بلد نیستم غذا درست کنم. دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: ـ اصلا اشکالی نداره ، من بهت یاد میدم! بعدش با تردید دستمو گرفت و از توی رختخواب بیرون اومد. بردمش سمت آشپزخونه و ظرف و چاقو و چنگال و میوه‌ها رو گذاشتم مقابلش...بهش توضیح دادم که چجوری باید انجامشون بده و حتی تو یسری از موارد هم بهش کمک کردم. جسیکا هم از تجربه جدیدی که داشت انجام میداد واقعا راضی بود و بعد از اینکه من چایی ها رو ریختم، رو به من گفت: ـ آرنولد ببین درست خُردشون کردم؟! نگاهی به طرف مقابلش کردم، برای شروع بد نبود اما با ذوق گفتم: ـ عالی بود، آفرین.
×
×
  • اضافه کردن...