رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و پانزدهم قرص‌هامو خوردم و یکم با کتاب‌هایی که توی کتابخونه بود ور رفتم که در اتاقم زده شد و گفتم: ـ بفرمایید تو! در باز شد و دیدم که عفت خانوم با یه سینی از غذا و روی خوش وارد اتاق شده، با خوش‌رویی سینی رو ازش گرفتم و گفتم: ـ چرا زحمت کشیدین؟! ـ چه زحمتی دخترم؟! باید جون بگیری. بعدش نگاهش به در بالکن خورد که باز بود و سریع رفت در و بست و گفت: ـ دخترجون، سرمات بدتر میشه، پوریا بهم گفت چهار چشمی حواسم بهت باشه، باز اگه حالت بدتر بشه از چشم من میبینه! با یه لبخندی گفتم: ـ پوریا بهتون گفته؟! عفت خانوم متوجه ذوق چشمام شد و اونم با شیطنت گفت: ـ می‌بینم که وقتی راجب پوریا حرف میزنی، دیگه عصبانی نمیشی!! سریع خودمو جمع کردم و گفتم: ـ وا! این حرفا چیه عفت خانوم؟! اصلنم اینجوری نیست... من فقط... حرفمو قطع کرد و گفت: ـ خیلی خب! نمی‌خواد توضیح بدی دخترم، ولی من از همون اولشم بهت گفتم که پوریا اون‌جوری که به‌نظر میاد نیست و پشت اون چهره، یه قلبی از طلا داره. فکر کنم می‌تونستم از زیرزبون عفت خانوم حرف بکشم چون واقعا راجب شخصیتش کنجکاو بودم، یه قاشق از غذامو خوردم و گفتم: ـ راستی عفت خانوم، این آقا پوریای شما کسی تو زندگیش نیست؟! چمی‌دونم دوست دختری، نامزدی... عفت خانوم بازم با شیطنت لبخند زد اما سریع خودشو جمع کرد و گفت: ـ نه والا، من پوریا رو از نوجوونی می‌شناسم و تا به امروز تو اولین دختری هستی که دیدم این‌قدر براش مهمه و بهش اهمیت میده!
  2. پارت صد و چهاردهم پوریا با این‌که می‌دونست عموش بابت اینکار کلی سرزنشش می‌کنه اما جلوش درومد و دوبار منو از مرگ نجات داد، تنها کسی بود که حرفمو باور کرد و نذاشت من توی توهماتم باقی بمونم و حقیقت و بهم گفت، برای خوشحالیم تلاش می‌کرد و حتی حواسش بیشتر از خودم به من بود. شاید بهش نمیومد اما واقعا با چشم دیدم که قلبش چقدر مهربونه و تمام اینکارا رو از صمیم قلبش انجام میده ولی اون یه مافیا بود. تو کار خلاف بود، چجوری می‌تونستم عاشق آدمی باشم که توی اینکاره؟! این حس اشتباهه اما حتی نمی‌تونستم اینو به دلم بقبولونم و اصلا چشمم این موضوع رو نمی‌دید، دفترمو باز کردم و شروع کردم به نوشتن: اول از همه باید با اون آرون آشغال خداحافظی می‌کردم و برای همیشه از شر اون و خاطراتش خلاص میشدم، نوشتم: دیگه حتی ازت متنفر هم نیستم، تو فقط برای من یه تجربه بد بودی! بهم کمک کردی تا چشممو بیشتر روی حقیقت باز کنم. که بفهمم هر آدمی که فقط حرف میزنه عاشقم نیست و آدما از روی عمل نشون میدن که چقدر یکیو دوست دارن و براش ارزش قائلن و به‌خاطرش روبه همه وایمیستن. جالبه اما از کسی خوشم اومده که منو به‌عنوان یه اسیر گرفت و تو یه ویلا محکوم کرده تا بقیه زندگیم و اینجا بگذرونم، باورم نمیشه که اینو می‌نویسم اما الان واقعا خوشحالم که اون روز باهات عروسی نکردم و قالم گذاشتی و باعث شد تا با پوریا آشنا بشم. اگه یه هفته قبل ازم می‌پرسیدن قطعا نظرم چیزه دیگه‌ایی بود و می‌خواستم هرجوری که بود از اینجا فرار کنم اما الان امیدوارم دیگه سر و کله‌ات پیدا نشه تا من اینجا پیش پوریا بمونم. دفتر و بستم، هر چیزی که حس کردم و نوشتم و این نوشته‌ها حتی برای خودمم جالب و عجیب بود! اما دیگه سردرگم نبودم، پوریا بدجوری توی ذهن و قلبم جا باز کرده بود و حرکاتش با وجود سرد بودنش به دلم نشسته بود. تو سخت ترین لحظات و زمان ناراحتیم، تنها کسی که کنارم بود و منو تو آغوشش فشرد، پوریا بود با این‌که بهش به اشتباه شلیک کردم منو مقصر ندونست و بازم مثل یه ناجی اومد دنبالم که نجاتم بده، اینا برام خیلی با ارزش بود.
  3. پارت صد و سیزدهم بعدش روبه من با جدیت گفت: ـ وقتی یه چیزی بهت میگم به حرفام گوش بده دختر که این اتفاقا نیفته، کم مونده بود تصادف کنیم! چیزی نگفتم و محوش شده بودم. حس می‌کنم اونم متوجه شد اما اصلا به‌روی خودش نیورد، اصلا نفهمیدم که چجوری یه آدمی که این‌قدر رو مخم بود و ازش متنفر بودم، تو دلم جا باز کرده بود، اما هرچی که بود آرون و توی ذهنم خیلی کم‌رنگ کرده بود. بعد نیم ساعت رسیدیم ویلا و رو بهش گفتم: ـ ممنونم بابت امروز! خیلی بهم خوش گذشت. لبخند ریزی زد و گفت: ـ خواهش میکنم. بعدش از ماشین پیاده شدیم و از پنجره بالا دیدم که عموش با چشمایی پر از خشم و عصبانیت داره بهمون نگاه می‌کنه، همون‌قدر که به پوریا اعتماد داشتم از این مرده چندشم می‌شد و واقعا ازش می‌ترسیدم، آدمی بود که بدون هیچ درنگی می‌تونست خیلی راحت یکیو بکشه و ککش هم نگزه و واقعا آدم خطرناکی بود. پوریا هم عموش رو از بالای پنجره دید و روبه من گفت: ـ برو تو اتاقت، ده دقیقه دیگه هم باید قرصهاتو بخوری. از این‌که اینقدر حواسش بهم بود، دلم غنج می‌رفت، اما مجبور بودم که عادی رفتار کنم چون از پوریا اصلا مطمئن نبودم. رفتم داخل اتاقم و دفتری که آرزو بهم داده بود و از توی کیفم درآوردم، به امروز فکر کردم. باید با احساساتم مواجه می‌شدم! یعنی واقعا من از پوریا خوشم اومده بود؟! یا فقط دنبال این بودم که بعد آرون، توی دلم یه جایگزین پیدا کنم که تنها نباشم و یجوری بخوام با اینکار ازش انتقام بگیرم. رفتم تو بالکن اتاق ایستادم و به منظره روبه رو خیره شدم.
  4. پارت صد و دوازدهم ولی پوریا سریع گفت: ـ شیشه رو بکش بالا باوان! سرمات بیشتر میشه. ـ نه نمیشه! زیر لب طوری که من بشنوم گفت: ـ لجباز! منم همون‌جوری که روم سمت خیابون بود، گفتم: ـ خودتی! گفت: ـ حیف که مریضی وگرنه می‌دونستم باهات چیکار کنم! منم از قصد صورتم و بردم نزدیک صورتش و زیر گوشش گفتم: ـ چیکار می‌کردی؟! یهو محو نگاهم شد که یه موتوری با سرعت از کنارمون رد شد که یهو فرمون از کنترل پوریا خارج شد و باعث شد که پرت شم تو بغلش، سریع زد کنار و روبه من با نگرانی گفت: ـ خوبی؟! چشمام و آروم باز و بسته کردم و گفتم: ـ آره یکم شونه‌ام درد گرفت. بعدش کمکم کرد که دوباره روی صندلی پشتی بدم و کمربند و خودش برام بست، اولین‌بار که اینقدر نزدیک داشتم جزییات صورتش و می‌دیدم، موهای خرمایی کوتاه، صورتش ته ریش کمی داشت و به جذابیت قیافش اضافه می‌کرد.
  5. پارت صد و یازدهم خودشم انگار یهو متوجه این موضوع شد که وسط حرف زدنش، یه لیوان آب خورد و سریع گفت: ـ که متأسفانه زندگی ما رو سمت دیگه‌ایی برد! پرسیدم: ـ یعنی اگه دست خودت بود، هیچ‌وقت این راهو انتخاب نمی‌کردی؟! یکم مکث کرد و بعدش سریع گفت: ـ زیادی سوال پرسیدی! اگه سیر شدی، بهتره که بریم، هوا ابری شده! احتمال این‌که بارون بیاد زیاده، تو هم سرما داری بیشتر مریض میشی. نخواست جواب سوالمو بده اما من حدسم این بود که اگه دست خودش بود، قطعا وارد این راه نمی‌شد، همین‌جور که بلند می‌شدیم رو بهش گفتم: ـ میشه یه روز به منم یاد بدی؟! چندتا اسکناس درآورد و لای منو گذاشت و پرسید: ـ چیو؟! ـ همین که بلدی با چوب وسیله درست کنی؟! با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ واقعا دوست داری؟! با ذوق گفتم: ـ آره دلم می‌خواد تجربش کنم! دوست داشتم تجربه کنم اما راستشو بخواین بیش‌ترین هدفم این بود که با پوریا وقت بگذرونم، بعدش سریع سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت ویلا، همون‌جوری که پوریا گفته بود، بارون نم- نم شروع به باریدن کرد. شیشه رو یکم آوردم پایین تا دونه‌هاش به صورتم بخوره، از بچگی این عادت و داشتم و واقعا بهم حس خیلی خوبی میداد.
  6. پارت صد و دهم خندید و گفت: ـ چرا خیلی بزرگ‌تر نشون میدم؟! گفتم: ـ نه اتفاقا برعکس، خیلی کوچیک‌تر نشون میدی! یهو بهم خیره شد و گفت: ـ نظر لطفته! ـ خب بیشتر بگو، مثلا تو دانشگاه چی خوندی؟! از کی وارد کار... به اینجا که رسیدم یکم مکث کردم که خودش گفت: ـ وارد کار مافیا شدم؟! سرمو تکون دادم که گفت: ـ راستش من اینقدر کارام زیاده که وقت نکردم اصلا دانشگاه برم و اگه میخوای بدونی که دوست داشتم چیکاره بشم، همیشه دلم می‌خواست نجار باشم. با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ نجار! گفت: ـ آره، از بچگی جزو سرگرمی های مورد علاقم بود، حتی اگه وقت کنم بعضاً یه چیزایی درست می‌کنم. با ذوق گفتم: ـ جدی میگی؟! از ذوقم خندید و گفت: ـ آره، مثلا اون قفسه کتاب و چوب تختت و قبلا درست کرده بودم. باورم نمی‌شد که یه مافیا، دلش میخواست ساده‌ترین کار و انجام بده، این‌قدر از صمیم قلبش بابت این موضوع حرف میزد، که دلم براش سوخت از این‌که چیزایی که داره تعریف می‌کنه، نصفش واقعی نیست و فقط دوست داره که اتفاق بیفته!
  7. پارت صد و نهم از خنده خودش، منم خندم گرفت، اولین‌بار بود صورتشو وقتی اینقدر عمیق می‌خنده می‌دیدم! راستش خیلی- خیلی خوشم اومده بود. دوتا دستامو گذاشتم زیر چونه‌ام و گفتم: ـ یعنی از این به بعد بیشتر میایم اینجا؟! پوریا هم کباب کوبیده رو از تن سیخ درآورد و گفت: ـ چرا که نه! اونم مشغول غذا خوردن شد که ازش پرسیدم: ـ تو چند سالته؟! بهم نگاه کرد و دوباره با خنده گفت: ـ چطور از بحث کباب رسیدی به سن من؟! خندیدم و گفتم: ـ نه آخه من هیچی از تو نمیدونم، دلم می‌خواد بیشتر راجب تو بفهمم و بیشتر بشناسمت. بعد ساکت شدم و دوباره گفتم: ـ حداقل تا زمانی که پیش شمام و هنوز نمردم! با اطمینان خاطر بهم نگاه کرد و گفت: ـ باوان تا زمانی که من زنده‌ام هیچ‌کس جرعت اینو نداره که به تو آسیب بزنه! گفتم: ـ اما عموت.. حرفم و قطع کرد و گفت: ـ عموم هم شامل حرفم میشه، باهاش صحبت کردم، اصلا نگران این موضوع نباش! این‌جور حرف زدنش دلمو خیلی قرص می‌کرد و خوشم میومد، گفتم: ـ خب نگفتی! لقمه‌ایی که دستش بود و داد بهم و گفت: ـ سی و دو! با تعجب گفتم: ـ جدی میگیی؟! چقدر بهت نمی‌خوره!
  8. پارت صد و هشتم با گفتن اسم ملیکا یهو گوشم سوت کشید، این دیگه کی بود؟! سعی کردم خیلی خودمو کنجکاو نشون ندم، به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: ـ ملیکا کیه؟! تا رفت جواب بده، یکی از کارکنان ترشی و ظرفا رو آورد و رو به پوریا گفت: ـ چند دقیقه دیگه غذا آماده میشه! پوریا سری تکون داد و پسره رفت، دوباره پرسیدم: ـ داشتی میگفتی! پوریا سر بطری آب و باز کرد و گفت: ـ دختر عمو مازیاره که الان پیش مادرشه اما چند وقت دیگه برمی‌گرده! نمی‌دونم چرا حس خوبی حتی از اسم اون دختر هم نگرفتم شاید چون از پدرش هم بدم میومد، ناخودآگاه همون حس و به دخترش داشتم و چیزی که برای خودمم عجیب بود این بود که دلم نمی‌خواست که پوریا بجز اسم من، اسم دیگه ایی رو بگه، واقعا دلم قاطی کرده بود! نباید می‌ذاشتم که بیشتر از این از پوریا خوشش بیاد چون در هر صورت هیچ ربطی بهم نداشتیم و من یجورایی پیششون اسیر بودم و هر چقدر هم که بهم اهمیت میداد، در هر صورت اون یه مافیا بود و هیچ‌چیزی این ماجرا رو عوض نمی‌کرد...کباب‌ها رو بعد ده دقیقه آوردن و این‌قدر گرسنه‌ام بود که سریع شروع کردم به غذا خوردن و لقمه‌های رو دوتا یکی می‌چپوندم تو دهنم که یهو حس کردم که پوریا با یه لبخند ریزی داره نگام می‌کنه. لقمه‌امو قورت دادم و باعث شد سرفه‌ام بگیره و پوریا دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، خودشو آورد جلو و گفت: ـ نوش- نوش، آروم باش دختر! همش مال خودته. با خجالت همون‌حور که مشت میزدم به قفسه سینه‌ام تا سرفه‌ام بند بیاد گفتم: ـ آخه خیلی گرسنه‌ام بود! پوریا بازم خندید و گفت: ـ نوش جونت، نمی‌دونستم اینقدر کباب دوست داری! وگرنه زودتر میوردمت اینجا.
  9. پارت صد و هفتم مردی که بیرون پیش منقل وایستاده بود، وقتی پوریا رو دید با شادی اومد سمتش و گفت: ـ سلام پسرم، خیلی خوش اومدین! پوریا دستشو به گرمی فشرد و گفت: ـ ممنونم عمو حسین! طبق معمول هم که شلوغه! مرده با ذوق گفت: ـ اختیار داری! برای شما همیشه جا هست! بعد رو به شاگردش گفت: ـ علی، طبقه بالا رو برای آقا پوریا و مهمونش ردیف کن! بعدش از پوریا پرسید: ـ تو قسمت رووف میشینین؟! پوریا به من نگاه کرد و پرسید: ـ کجا دوست داری بشینی؟! آروم زیر گوشش گفتم: ـ همون فضای باز بهتره! بعد پوریا رو به حسین گفت: ـ آره عمو، همون قسمت رووف و ردیف کنن منتها این‌که مشتری میاد بالا! مرده دستشو به حالت اطاعت گذاشت رو چشمش و گفت: ـ به روی چشم، بفرمایید. بعدش با هم‌دیگه از پله‌ها رفتیم بالا و از سالن اصلی که رد شدیم، پوریا در بالکنش و باز کرد و اول خواست تا من برم، هوا باد خنکی میزد و نشستن توی اون هوا بهم حس خیلی خوبی می‌داد، رفتم و روی صندلی نشستم و رو به پوریا گفتم: ـ اینجا زیاد میای؟! گفت: ـ قبلاً با ملیکا و یسری از بچه‌‌های شرکت خیلی میومدیم، دیگه بعدش نیومدم تا امروز!
  10. پارت صد و ششم دیگه به این مدل حرف زدنش عادت کرده بودم! و شخصیت پوریا رو اینجوری شناختم، از بس به همه امر و نهی کرده بود و تو یه فضای خارج از عشق و محبت بوده، نمی‌تونست رمانتیک باشه یا صحبت کنه، از ماشین پیاده شدم و از بس خجالت می‌کشیدم، نمی‌تونستم بهش نگاه کنم! اومد کنارم وایستاد و با خنده گفت: ـ چقدر سر به زیر شدی!! خیلی مظلومانه گفتم: ـ آخه من اصلا منظورم این نبود! بهم نگاه کرد و گفت: ـ اشکالش چیه دختر؟! خب گرسنت شده بود دیگه! نمی‌فهمم چرا این‌قدر سختش می‌کنی! با خنده گفتم: ـ آخه تو مگه تو مغز منی؟! چجوری من هیچی نگفته، فهمیدی که دلم کباب می‌خواد. در ماشین و قفل کرد و هم‌زمان گفت: ـ از طرز نگاهت! تو دلم گفتم: وای خدایا این چقدر باهوشه!! اگه نگاهام و ازش پنهون نکنم، مطمئنا خیلی زود می‌فهمه که توجه کردناش و محبت کردناش و خیلی دوست دارم و امکانش هست پیشش ضایع بشم، بنابراین منم یه نفس عمیق کشیدم و با جدیت رو بهش گفتم: ـ چقدر جالب! با هم‌دیگه وارد همون کبابی شدیم که تقریبا بزرگ بود و سالن اصلیش پر از مشتری بود.
  11. پارت صد و پنجم تو ماشین همش منتظر این بودم ازم بپرسه که طرف بهم چی گفت و بازم مثل قبل سین جیمم کنه اما هیچی نپرسید، تا این‌که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ خب نمی‌خوای بپرسی؟! یه لحظه نگام کرد و گفت: ـ چی؟! ـ نمی‌خوای بپرسی که با آرزو راجب چیا حرف زدیم؟! راهنما ماشین و زد و گفت: ـ نه؛ اونا احساسات شخصی و حرفای شخصیه خودته که پیش تو و آرزو جاش امنه! لازم نیست که من راجبش بدونم. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی اصلا راجبش کنجکاو نیستی؟! لبخند ریزی زد و گفت: ـ حالا اگه خودت دوست داری، می‌تونی برام تعریف کنی. خندیدم و گفتم: ـ نه نمی‌خوام. بعدش شیشه ماشین و کشیدم پایین، بوی کباب به مشامم خورد و واقعا هم خیلی گرسنه‌ام بود اما خجالت می‌کشیدم که بهش بگم، شاید ته دلش فکر می‌کرد خیلی پرروئم و دلم نمی‌خواست راجبم اینجوری فکر کنه، فکر کنم که این‌قدر به اون کبابی که داشتیم از کنارش رد می‌شدیم نگاه کردم که خودش متوجه شد و ماشین و کنار پارک کرد، گفتم: ـ بازم قراره جایی بریم؟! گفت: ـ اینجور که مشخصه خیلی کباب دوست داری! این چند روزی اصلا درست و حسابی غذا نخوردی! با خجالت گفتم: ـ نه- نه واقعا اشتباه متوجه شدی! من فقط... بازم با جدیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ پیاده شو!
  12. پارت صد و چهارم آرزو از داخل کشوش یه دفتر با جلد بنفش رنگ درآورد و با یه خودکار داد دستم و گفت: ـ ازت می‌خوام از امروز به بعد تمام حس‌هایی که داری، حتی چیزایی که فکر می‌کنی از نظرت احمقانست رو تو این دفتر بنویسی، عصبانیت، خوشحالی، تمام حسی که داری! بعد به قفلش اشاره کرد و گفت: ـ قفلم داره و فقط خودت میتونی بخونیش! دفتر و ازش گرفتم و با لبخند رضایت ازش تشکر کردم که گفت: ـ باوان جون ازت می‌خوام تا جلسه بعدی که میای پیشم راجب احساساتت خوب فکر کنید و مطمئن راجبشون حرف بزنی و سردرگمی امروزت و من دفعه بعدی توی وجودت نبینم! سعی کن به احساسات فکر کنی و اونا رو توی وجود خودت سرکوب نکنی! بعدش خندید و گفت: ـ مثلا این‌که حرفا و فکراتو واضح بزنی، زیرلب با خودت حرف نزنی! این‌قدر با روی خوش این حرفا رو بهم میزد که اصلا به دل نمی گرفتم و برعکس حرفاش خیلی به دلم می‌نشست، دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: ـ سعی خودمو می‌کنم، خیلی ازتون ممنونم! اونم با خوش‌رویی دستم و فشرد و در رو برام باز کرد، پوریا رو مبل روبه رو سرش تو گوشیش بود و تا منو دید، از جاش بلند شد و رو به آرزو گفت: ـ خسته نباشی! آرزو هم با گرمی جوابشو دادم و گفت: ـ هفته بعد همین موقع منتظرتونم! پوریا: ـ حتما. بعدش باهاش خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون.
  13. پارت صد و سوم بیشتر از آرون، دیگه ذهنم داشت به سمت پوریا و کارهایی که برام انجام داد کشیده می‌شد، لبخندی زدم و گفتم: ـ اون... خیلی متفاوته! هر زمان که بهش احتیاج داشتم کنارم بود... ولی... پرسید: ـ ولی چی؟! ـ خیلی نگاهاش سرده! انگار که یه مرد از جنس یخه و هیچ احساسی نداره. نمی‌دونم راستش... احساساتم خیلی قاطی شده، اوایل واقعا ازش متنفر بودم و حتی دلم نمی‌خواست نگاش کنم اما حالا... حالا ذهنمو خیلی به خودش مشغول کرده. آرزو گفت: ـ راستش و بخوام بگم، منم تو این تایم طولانی که پوریا رو می‌شناسم، اولین باره که میبینم با یه دختر اومده اینجا و قبلش هم بابت تو باهام حرف زده بود. می‌تونستم حس کنم که چقدر براش مهمی و اینو خارج از جایگاه روانشناس بهت بگم که پوریا واقعا تو زندگیش خیلی سختی کشیده و با این وجود، قلب مهربون و پر از احساسی داره منتها... دفترشو بست و سکوت کرد... با کنجکاوی پرسیدم: ـ منتها چی؟! رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ منتها برای هر کسی اون احساسات و خرج نمی‌کنه! یعنی باید براش خیلی مهم و خاص باشی که پاشو روی مرزهای قرمز زندگیش بذاره. زیرلب آروم گفتم: ـ دلم می‌خواد براش مهم باشم. آرزو گفت: ـ بلندتر حرف بزن... متوجه نشدم! سریعا گفتم: ـ هیچی! خیلی مهم نبود...
  14. پارت صد و دوم با کمی خجالت دستامو توی هم قفل کردم و گفتم: ـ راستش، راستش نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم! با لبخند گفت: ـ خب پس بذار سوالمو یجور دیگه ازت بپرسم! چی تو رو آورد اینجا؟! گفتم: ـ من نمی‌دونستم، پوریا منو آورد اینجا چون که، چون که حال روحیم زیاد خوب نبود. آرزو دفترشو گرفت و اومد روبه‌ روم نشست و بهم خیره شد و گفت: ـ خب؟؟ یهو بغضم ترکید، واقعا احتیاج داشتم از دردایی که دارم می‌کشم با یکی حرف بزنم تا یکم سبک بشم، شروع کردم به تعریف کردن: ـ من... من عاشق یه آدم خیلی اشتباه شدم و الان...الان یجورایی دارم تاوان اشتباه اون آدم و پس میدم. نمی‌تونم خودمو به‌خاطر کور بودن خودم ببخشم. دلم آروم نمیشه! همش حس می‌کنم داشتم سر خودمو و دلمو گول می‌زدم تا اینکه به بدترین شکل ممکن با واقعیت مواجه شدم. آرزو پرسید: ـ وقتی واقعیت و فهمیدی، چه حسی بهت دست داد؟! اشکم و پاک کردم و گفتم: ـ حس خیلی بد... حسی که اصلا هیچ‌جوره نمی‌تونستم هضمش کنم و اگه... اگه پوریا نرسیده بود احتمالا... مرده بودم! آرزو لبخندی زد و منتظر ادامه جمله‌ام شد و یه چیزایی هم هر از گاهی توی دفترش می‌نوشت.
  15. پارت صد و یکم این‌قدر خوشحال شدم که با برق چشمام رو بهش گفتم: ـ واقعا نمی‌دونم چجوری باید ازت تشکر کنم! سرشو انداخت پایین و بازم با یه لحن جدی گفت: ـ نیازی به تشکر نیست! اشتباه من بود و حالا می‌خوام که درستش کنم. سرمو بردم پایین تا چشماشو ببینم و با لبخند گفتم: ـ بهرحال بازم ازت ممنونم! از حرکت من یکم خندید و بعدش گفت: ـ برو داخل، منتظرته! بهش چشمکی زدم و رفتم داخل، یه خانوم خیلی شیک و خوش‌رویی با لبخند دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ سلام باوان جان، خیلی خوش اومدین. منم دستشو به گرمی فشردم و گفتم: ـ آز آشنایی باهاشون خیلی خوشحالم خانوم... خانومه منو راهنمایی کرد سمت مبل روبروش و گفت: ـ می‌تونی آرزو صدام کنی! سرمو به نشونه تایید تکون دادم، رنگ دیوار اتاق‌ سبز کم‌رنگ بود و پشت سر آرزو کلی از مدرکاش تن دیوار زده بود. دفترش و باز کرد و عینکش هم زد به چشمش و گفت: ـ خب باوان خانوم، یکم از خودت برام بگو با هم‌دیگه بیشتر آشنا بشیم!
  16. پارت صدم دیگه نسبت بهش گارد نداشتم و تنها کسی که توی اون خونه ازش نمی‌ترسیدم، پوریا بود‌. با این‌که خیلی آدم سرد و عصبی بود ولی رفتاراش خیلی به دلم می‌نشست. نگران حالم بود، نگران غذا خوردنم و این‌که داروهامو سر وقت بخورم، اگه قبلا بهم می‌گفتن جواب این‌جور آدما رو میدی یا نه؟ قطعا می‌گفتم نه ولی حالا خدا منو تو شرایطی گذاشت که رفتارهای همین آدم سرد و خشن برام مهم شده بود و حاضر بودم هر کاری کنم تا بهم توجه کنه، در واقع رفتاراش و بودنش کنار من و دلگرمی‌هاش باعث شد که من راحت‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم آرون و فراموش کنم و دیگه از اون‌جا بودن گله‌ایی نداشتم چون پوریا اونجا بود و من دلم به بودن کنارش خوش بود. فهمیدم اونم مثل من یتیمه و خانوادش اونو کنار سطل آشغال ول کردن و اون مازیار بزرگش کرده و یجورایی بچگی سختی داشته و از زمان بچگی تو کار خلاف افتاده و این زندگی قطعا نمی‌تونست انتخابش باشه؛ چند روز بعد منو برد پیش یه مشاوری که قبلاً خودش می‌رفت و بهم گفت که حرفایی که نمی‌تونم به کسی بزنم و میتونم به اون خانوم مشاور بگم، اونجا یدور دیگه ذوق کردم، از این‌که لابه‌لای اون همه کار، بازم بهم اهمیت می‌داد و حال روحی من براش مهم بود! هر لحظه تو ذهنم در حال مقایسه کردن رفتار پوریا و آروم بودم. از این‌که چقدر تو هر زمانی که بهش احتیاج داشتم و لابه‌لای اون همه کار و گرفتاریش و با این‌که عموش هم از من خوشش نمیومد، کنارم بود آرون همیشه واسه قشنگ‌ترین لحظه‌ها یه بهونه‌ایی داشت و بعدش سعی می‌کرد با چرب زبونی از دلم دربیاره. وقتی پول مشاوره رو حساب کرد رو بهم گفت: ـ من بیرون منتظرت می‌شینم، هر چیزی که روی دلت سنگینی می‌کنه و می‌تونی باهاش درمیون بذاری! اینو بدون که این آدم محرم اسرارته و هیچ‌وقت حرفاتو پیش کسی نمی‌گه!
  17. پارت نود و نهم اما من بالاخره باید با واقعیت زندگیم کنار میومدم و دیگه نباید خودمو گول می‌زدم، تمام این شرایط سخت و زمانی که تسلیم شده بودم، تنها کسی که کنارم بود، پوریا بود و برعکس آرون خیلی کرد عمل بود و واقعا تو هر شرایطی که بهش احتیاج داشتی، کنارت بود و سعی می‌کرد تا دلگرمت کنه، با این‌که مشخص بود که انگار اولین‌باره که داره پا روی غرورش می‌ذاره و اینکارا رو انجام میده، حتی برای خودمم سوال بود که چرا این‌قدر زنده بودن من براش مهمه و از دستم خلاص نمیشه؟! شاید می‌خواد زنده نگهم داره تا به دلیلی باشم که آرون یه روزی برگرده. اما نه چشمای آدما دروغ نمی‌گفت، واقعا برای حالات روحی من نگران بود و وقتی باهام حرف میزد، اون نگرانی رو من توی لحنش و نگاهش می‌دیدم و راستشو بگم خوشمم میومد که برای یه نفر مهمم. اون روز که واقعیت و فهمیدم، نتونستم طاقت بیارم و دنبال این بودم، خودمو از این دنیا و جایی که هستم توش خلاص کنم، بهرحال من به امید این‌که روزی آرون میاد و نجاتم میده، داشتم روزامو می‌گذروندم و اون روز تمام تصوراتم نقش بر آب شد فهمیدم هم‌زمان با من، با کلی دخترای دیگه هم تو رابطه بوده و علاوه بر کار خلاف، تو کار مواد مخدر هم رفته بود، در واقع یه دزد شیاد بود و این‌قدر عشق بهش کورم کرده بود که نتونستم اینارو ببینم و بهش اعتماد کردم، اون بارم خواستم از درد توی قلبم خلاص بشم و خودمو از بالکن پرت کنم پایین ولی بازم کسی که برای دومین بار جلومو گرفت پوریا بود! منو محکم کشید تو آغوشش و گفت که من لیاقتم بیشتر از آرونه و دختر قوی هستم، گاهی اوقات آدما شاید حرفایی که دیگران توی شرایط بد و سخت بهشون میگن، اون لحظه روشون تاثیر نداشته باشه اما حداقلش اینه که اون آدم و حرفاش و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی و یجایی از قلبت و گرم می‌کنه. از اون روز به بعد دیگه از پوریا متنفر نبودم و با یه دید دیگه بهش نگاه می‌کردم و وقتی منو تو سخت ترین شرایطم، تو آغوش گرفت واقعا آروم شده بودم و باورش کردم اما بازم می‌ترسیدم، می‌ترسیدم که نکنه اونم مثل آرون باشه و داره باهام بازی می‌کنه و بعد از این‌که ازم استفاده کرد، ولم کنه اما واقعیت ماجرا این بود که پوریا و آرون دوتا شخصیت کاملا متفاوت از هم بودن و پوریا بیشتر از این‌که حرف بزنه، دوست داشتنش و با عمل نشون میداد و واقعا بهت ثابت می‌کرد.
  18. پارت نود و هشتم نمی‌تونستم تو اون خونه تنها بمونم، با اینکه خودش اصرار می‌کرد که باهاش نرم اما بهش گوش ندادم و یواشکی رفتم و سوار ماشینش شدم، اون روز یه دور دیگه متعجب شدم چون دقیقا رفت مغازه طلافروشی خانوم کمالی! شاخکام درومد که پوریا خانوم کمالی رو از کجا میشناسه؟! نگو اون سفارشی که اون روز خانوم کمالی بهم نشون داده بود و من فکر می‌کردم آرون برای سورپرایز کردنم برام گرفته، سفارش عموی پوریا بود و آرون اونم دزدیده بود، پوریا اون روز از عصبانیت، دیوانه شده بود و به اصرار رفتیم خونه ما تا خونه رو خودش بگرده و با چشمای خودش ببینه که آرون اون قطعه‌ها رو جایی قایم نکرده باشه، من ولی خیلی برام سخت بود، وقتی پامو توی خونه گذاشتم، تمام خاطره‌ها و حرفامون جلوی چشمام زنده شد!! چجوری تونست باهام اینکا رو بکنه؟! چجوری گذاشت من یک هفته دست این آدما بمونم و زجر بکشم؟؟ منی که تو عمرم از جلوی آدمای مسلح رد هم نشده بودم! چرا منو قاطی بازیه کثیف خودش کرد؟؟! تو ذهنم یه عالمه سوال بود اما بازم محبت کردناش و حرف زدناش میومد جلوی چشمم و باعث می‌شد چشمامو ببندم. تو دلم می‌گفتم بالاخره میاد و نجاتم میده اما ته قلبم می‌دونستم که نمیاد فقط نمی‌خواستم حقیقت و قبول کنم، عکسمونو گرفتم توی دستم و شروع کردم به مرور خاطرات از دانشگاه و بیرون رفتنامون، گریه‌ام شروع شد!! پوریا که وضعیت منو دید بیشتر عصبانی شد و هر چی می‌دونست و تا اون زمان ساکت مونده بود و بهم گفت و من باورم نشد که یه آدم می‌تونست این‌قدر خودخواه و بی‌رحم و شیاد باشه!! دیگه قلبمم واقعیت و دید و شنید و آرون و باید برای همیشه از زندگیم حذف می‌کردم، پسره پس فطرت! هیچ‌وقت نمی‌بخشمش! اون روز یادمه که خیلی حالم بد شد و تنها کسی که کنارم بود و بازم بهم کمک کرد، پوریا بود. از چهرش مشخص بود که خیلی پشیمونه از اینکه واقعیت‌ها رو بهم گفته.
  19. پارت نود و هفتم پوریا همه‌چیز و برام تعریف کرد، تمام چیزایی که تو ذهنم علامت سوال بود و اصلا نمی‌خواستم قبول کنم! چطور می‌شد که اون آدمی که من میدیدم همچین شارلاتانی از آب درومده باشه؟! حتی ناهید خانوم مادرش نبوده و بهم دروغ گفته! آخه چرا؟؟! مگه من باهاش چیکار کرده بودم؟! نمی‌تونستم اون همه غم و هضم کنم و تو این همه مدت، تنها کسی که توی اون ویلا حال من براش مهم بود و مدام مراقبم بود، پوریا بود. پسری که نمی‌دونستم واقعا بی رحم و سنگدله یا اینکه این ماسکیه که به صورتش زده و پشت اون چهره خشمگین و حرف زدن از روی غرور، قلبی در از مهربونی داره! بهش شلیک کردم تا فرار کنم اما باهام کاری نکرد! عموش وقتی این موضوع رو فهمید، منو برد سمت به سورتینگ بالای کوه و اونجا تو اون تاریکی زندونیم کرد، اون شب تا صبح اشهد خودمو خونده بودم و دیگه مطمئن بودم زنده نمی‌مونم. خودش هم منو تهدید کرده بود و به‌خاطر این‌که به پوریا شلیک کردم و خواستم از دستشون فرار کنم، به شدت ازم عصبانی بود. گفت اگه پوریا هم بهوش بیاد، اولین کاری که می‌کنه اینه که تاوان اینکارو ازم پس می‌گیره اما پوریا منو از اونجا نجات داد. نذاشت بمیرم! برام دکتر خبر کرد و اصرار داشت که حالم خوب بشه! منی که بهش شلیک کرده بودم و ازش متنفر بودم، ولی از اون روز دیدم کاملا بهش عوض شد و توی ذهنم شروع کردم به مقایسه کردن آرون و پوریا. چون آرون هنوز توی ذهنم تموم نشده بود و من حقیقت ماجرا رو هنوز نفهمیده بودم، به این فکر کردم که چطور یه پسر غریبه با بدنی زخمی که هنوز خوب هم نشده، تا بهوش اومده، حرف عموش و زمین زده و اومده دنبالم که نذاره بمیرم، تو چشماش هیچ حسی نبود اما من از اون روز خیلی بهش اطمینان کردم و یجورایی مقابلش حس شرمندگی داشتم.
  20. پارت نود و ششم رو بهم با تعجب پرسید: ـ چرا اومدیم اینجا؟! ماشین و قفل کردم و گفتم: ـ برای اینکه حرفایی که تو دلت هست و نمی‌تونی با کسی درمیون بذاری و به مشاورت بگی! گفت: ـ ولی...ولی من... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ احتیاجیم نیست که بترسی! اون حرفاتو توی دلش نگه می‌داره و بهت گوش میده، من خودمم قبلا میومدم اینجا! حرفات اینجا جاش امنه. لبخندی بهم زد و چیزی نگفت، با هم‌دیگه رفتیم پیش خانوم معیری که بسیار هم خانوم خوب و باسوادی بود و بی‌نهایت خوش اخلاق بود و به حرفا گوش میداد، قرار شد من بیرون منتظرش بشینم تا بعدش با هم‌دیگه برگردیم ویلا. ( باوان) این یه هفته‌ایی که اونجا بودم همش حس می‌کردم تو یه خواب وحشتناکیم که بالاخره قراره ازش بیدار شم! اما متأسفانه که همش واقعی بود و هیچ فیلمی هم در کار نبود، تمام تلاشم و کردم تا بتونم از اون خونه وحشت که سرتاسرش آدمای مسلح بودن، فرار کنم اما نشد. تنها کسی که ازش اصلا خوشم نمیومد و ته دلم بهش می‌تونستم اعتماد کنم، پوریا بود. درسته خیلی سنگدل بود اما ته قلبم می‌دونستم که اون حرفمو باور می‌کنه و می‌دونه که من چیزی از آرون نمی‌دونم. همش خدا- خدا می‌کردم که آرون بیاد و نجاتم بده اما بعدها چیزهایی فهمیدم که ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم!
  21. پارت نود و پنجم نمی‌خواستم توجیه بشنوم، برای همین پریدم وسط حرفش و از جام بلند شدم و گفتم: ـ خب، بریم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا؟! گفتم: ـ سریع‌تر حاضر شو! وقتی رفتیم، متوجه میشی. بعدش از اتاق اومدم بیرون و رفتم ماشین و از پارکینگ درآوردم و منتظرش شدم. نمی‌دونم واقعا چرا این‌قدر وقت گذروندن باهاش، حال دلم و خوب می‌کرد! یا شایدم می‌دونستم و دلم نمی‌خواست تا به روی خودم بیارم! بعد از چند دقیقه با یه مانتو سفید و شال آبی اومد و داخل ماشین نشست، محو تماشاش شدم! نمی‌دونم چقدر بهش زل زدم که گفت: ـ خیلی بدجور شدم؟! اگه زشته، برم عوضش کنم. دستشو گرفتم و گفتم: ـ خیلی بهت میاد! لبخندی بهم زد و بعدش به روبه روش خیره شد و گفت: ـ خب لباسایی که اینجا دارم، سلیقه توئه دیگه! ماشین و روشن کردم و گفتم: ـ پس آفرین به خودم بابت سلیقه‌ام. تو ماشین مدام ازم سوال می‌کرد که کجا میریم و بهش نگفتم تا که جلوی در مرکز مشاوره‌ایی که تو بچگی عمو منو میورد اینجا، پیاده شدیم.
  22. پارت نود و چهارم گفتم: ـ مهم نیست! حرف زدن راجب آدمای بی‌رحم اصلا ناراحتم نمی‌کنه. خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. چیزی نگفت. مشغول بستن دستم شد، دوباره پرسید: ـ هیچ‌وقت کنجکاو این نشدی که پیداشون کنی؟! با حالت مصمم گفتم: ـ اصلا! اونا یه بچه رو گذاشتن تو سطل آشغال، چرا باید کنجکاوشون بشم؟! امیدوارم این‌جور آدما تاوانشون رو یه روزی پس بدن! گفت: ـ ولی من همیشه دوست داشتم ببینمشون! بپرسم ازشون چرا منو نخواستن؟ شاید برای زمان خودشون یه دلیل منطقی داشتن. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ هیچ دلیلی نمی‌تونه به کسی این حق و بده که یه بچه بی‌گناه و ول کنه باوان! سعی نکن برای اشتباهات عمدی بقیه، توجیه پیدا کنی! گفت: ـ ولی آخه...
  23. پارت نود و سوم چشم غره‌ایی بهم داد که با خنده گفتم: ـ خیلی خب بابا، عصبانی نشو! بعدش آروم لباسمو درآوردم، متوجه بودم که سختشه که بهم نگاه کنه، ولی بازم سعی می‌کرد عادی باشه، آروم پانسمان روی زخمم و باز کرد و گفت: ـ اوه، اوه!! با این وضعیتی که تو در پیش گرفتی، این زخم حالا- حالاها خوب نمیشه! گفتم: ـ اگه تو یکم سر جات بشینی و دست به کارای احمقانه نزنی، باور کن منم حواسم به خودم بیشتر هست! بازم بهم چشم غره داد که ساکت شدم، پنبه رو به بتادین آغشته کرد و هم‌زمان پرسید: ـ یه سوال بپرسم؟! ـ اوهوم! ـ تو... تو خانوادت کجان؟! یعنی منظورم پدر و مادرتن. بغضم و آروم قورت دادم و همین‌جور که به کاری که داشت برام انجام می‌داد، خیره شده بودم گفتم: ـ من خانواده ندارم. تنها خانواده من، عمو مازیاره، از بچگی منو از کنار سطل آشغال پیدا کرد و بزرگم کرد. حس کردم که اشک تو چشماش جمع شد و گفت: ـ ببخشید، من نمی‌دونستم! وگرنه نمی‌پرسیدم.
  24. پارت نود و دوم بعدش با بی‌حوصلگی اومد کنارم نشست و سوپی که عفت خانوم براش درست کرده بود رو با دستای خودم بهش دادم. یه چند قاشق خورد و بعدشم قرص‌هاشو بهش دادم که یهو گفت: ـ زخمت چطوره؟! از سوالش تعجب کردم! اصولا هیچ‌وقت نگران من نمی‌شد، گفتم: ـ داره بهتر میشه. ـ اصلا پانسمانش می‌کنی؟! ـ اگه وقت کنم آره! با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ یعنی چی وقت کنم؟ اگه پانسمانش و عوض نکنی، عفونتی میشه! نگاهش کردم و با پوزخند گفتم: ـ چی‌شد؟! عذاب وجدان گرفتی از این‌که بهم شلیک کردی؟! گفت: ـ تو اگه اذیتم نمی‌کردی، اون اتفاق نمی‌افتاد! خندیدم و گفتم: ـ باشه، تو که راست میگی! بعدش از رو تخت بلند شد و رفت سمت حمام و با یه جعبه برگشت و روبه من گفت: ـ لباستو در بیار! خودم براش انجام میدم! یه‌تای ابرومو دادم بالا و گفتم: ـ مگه بلدی؟!
×
×
  • اضافه کردن...