-
تعداد ارسال ها
2,020 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
QAZAL آخرین بار در روز فروردین 23 برنده شده
QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره QAZAL
- در حال حاضر در مشاهده صفحه اول انجمنها
- تاریخ تولد 07/02/1999
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و بیست و یکم بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم. مغزم درگیره دفتری بود که از زیر تخت پیداش کردم. این یعنی برای باوان بود؟؟! کنار دفتر هم قفل داشت...از کنجکاوی داشتم دیوونه میشدم! سریع با کاتری که توی کشو بود، قفل دفتر و باز کردم و دیدم تو صفحه اولش نوشته: روزمرگی های باوان...زیر این خطش هم نوشته بود: دختری که محکوم به عشق پوریا توی این ویلای جهنمی شد! قلبم دوباره شروع به تند تند تپیدن کرد...میترسیدم که صفحات بعدی رو بخونم و بفهمم که راجبش اشتباه قضاوت کردم...با استرس و کلی تردید، صفحات و ورق زدم و با تک تک جملاتی که میخوندم، اشک میریختم!باورم نمیشد... اون دختر کل صفحاتش و از عشقش به من نوشته بود؛ از تک تک احساساتش و اینکه چطور بهش کمک کردم تا چشمش باز بشه و بتونه آرون و فراموش کنه! نوشته بود که عشق به من بهش این جرئت و داد تا برای همیشه با آرون درون ذهنش خداحافظی کنه...کلی قربون صدقم رفته بود...از تک تک خاطراتش با من نوشت! از اینکه چجوری همیشه حواسم بهش بود...آخرین صفحه از نوشتهاش راجب این نوشته بود که جرئتشو تا جمع کرده تا راجب احساسش باهام صحبت کنه، نوشته بود یچیزایی تو این خونه اذیتش میکنه و کاش من چشمم نسبت به اطرافم بازار بشه و روی واقعیه ملیکا رو ببینم! نوشته بود که ملیکا از پدرش هم بدتره و تو نبود من کلی با حرفا و حرکاتش آزارش میده. دفتر و بستم و رفتم تو فکر!! پس...پس یعنی باوان با آرون نرفته بود؟؟ یهو اون روز اومد جلوی چشمم...چطور امکان داشت این همه آدم تو این خونه، آرون و ندیده باشن؟! بعدش اصرار عمو برای دور کردن من از خونه به بهونه حمل و نقل بالستیک اصفهان یادم اومد...کاری که اگه قبلا پیش میومد، به زیردستاش میداد تا حل کنند..اون روز اصرار داشت که منو از ویلا دور کنه!! بعدش حرکات ملیکا اومد تو ذهنم که هفته قبل چقدر مخفیانه با عمو میرفتن شرکت و به من اطلاع نمیدادن...یعنی نزدیکترین آدمام داشتن بهم خیانت میکردن؟!!! کسایی که مثل خانوادم میدیدمشون؟؟! چطور یه چنین چیزی ممکنه؟؟! عمو که به خون آرون تشنه بود و فقط پی این بود که بکشتش! منم که همه جا رو زیر و رو کردم و نتونستم پیداش کنم، چجوری پاش به اینجا باز شد؟؟! خوابی که دیدم یادم اومد...باوان تو خطر بود! میتونستم اینو حسش کنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و بیستم با یادآوری اون روزا که مثل برق و باد گذشت، اشک از چشمان جاری شد و کم کم سعی کردم بخوابم تا بتونم تمام این خاطرات و فراموش کنم. اما اتفاق خیلی عجیبی افتاد...تو خواب دیدم که باوان با دست و پای بسته داره سعی میکنه ازم کمک بگیره...دستاشو که محکم با طناب بسته شده بود و سمتم دراز کرد و با گریه میگفت: ـ پوریا...خواهش میکنم کمکم کن! خواهش میکنم تنهام نذار! یهو با صدای زنگ گوشیم از جام پریدم! قلبم خیلی تند تو سینهام میکوبید طوری که اصلا نمیتونستم به درستی نفس بکشم! با خودم گفتم: چقدر این خواب واقعی بود!!! انگار باوان دقیقا پیش گوشم داشت باهام حرف میزد اما بازم سعی کردم جدی نگیرم! اینقدر که اینروزا بهش فکر کردم، خوابش و دیدم وگرنه مطمئنا الان در کنار اون عوضی خوش و خرم داره لحظاتش و میگذرونه و به ریش منم میخنده! گوشیمو که مدام زنگ میخورد و با پرش من از خواب، روی زمین افتاده بود و رفتم بردارم که زیر تخت یه چیزی نظرم و جلب کرد! یه دفتر...این دیگه چی بود؟؟! همونجوری که که دکمه پاسخ و زدم، دفتر و از زیر تخت کشیدم بیرون و با تعجب به جلدش نگاه کردم و گفتم: ـ بله؟ ـ سلام آقا پوریا، خوب هستین؟ ـ ممنونم بفرمایید... ـ از دفتر خانوم دکتر تماس میگیرم! امروز باوان خانوم تشریف نمیارن؟ نیم ساعت از ساعتی که وقت گرفتن، گذشته... میخواستم بگم باوان خانوم رفته و دیگه هیچ وقت برنمیگرده. اما سعی کردم خیلی عادی باشم و گفتم: ـ نه فعلا هر زمانی که باوان خانوم با خانوم دکتر نوبت داشته رو کنسل کنین لطفاً! ـ چشم، روزتون بخیر. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و نوزدهم یهو دستم و از دستش کشیدم بیرون که جملش نصفه موند و گفتم: ـ فقط ملیکا!...میخوام برای بار آخر تو اتاقش بمونم و این خاطرات و توی ذهن خودم تموم کنم تا قلبم دیگه پیگیریش نکنه. ملیکا با اینکه از چهرش هم مشخص بود که از این موضوع راضی نیست، گفت: ـ هر جوری که خودت راحتی! بهش چشمکی زدم و گفتم: ـ بیدار که شدم، میام پیشت با همدیگه برنامه برای شمال بچینیم! دستشو گذاشت کنار سرش و گفت: ـ حله سلطان! حرکتش باعث شد خندم بگیره! به غذام اشاره کرد و گفت: ـ قبلش حتما غذاتو بخور پوریا! اصلا میل به غذا نداشتم! درونا هم میدونستم دارم خودمو گول میزنم و به همین راحتیا باوان از ذهنم بیرون نمیره اما میخواستم اینبار به خودم تلقین کنم و به حرف منطقم گوش بدم تا دوباره احساساتم شکست نخوره و در مقابل قلبم شرمنده نشم. برای بار آخر روی تختش دراز کشیدم و همینجور که به سقف خیره بودم، تمام خاطراتمونو مرور کردم. روزی که با لباس عروس گروگان گرفتمش، روزی که برای اولین تو بغلم گریه کرد و ازم کمک خواست، روزایی که با هم رفتیم مزرعه و کبابی و من کنارش اون کودک درونیم رو که همیشه نادیدش میگرفتم و پیدا کردم، روزی که اونجور با ذوق داشت برام قصه سالیوان و تعریف میکرد... -
قبول کنیم چه بخوایم چه نخوایم
بعضی ها آدم زندگی ما نیستن
یه جوری انگار باهاشون نفس تنگی میگیریم
دلممون تند تند میزنه..
دوای دردش فقط فقط دوری از اون آدمه.. -
#هفتمین متن نیمه شب امیدوارم خدا هیچوقت به مردایی که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، دختر نده. پدر تو زندگیه یه دختر نقش اولین قهرمانش رو بازی میکنه. بخاطر همینه که رفتارش و برخوردش با دخترش مهمه. دختری که اون عشق و علاقه واقعی رو از پدرش دریافت نکرده باشه، بیشتر سردرگم میشه و تو حرف و آغوش مردهای غریبه دنبال توجه و محبت میگرده و بخاطر همین هم همیشه شکست میخوره چون اولین قهرمانش هیچوقت اونجوری که باید عاشقانه نوازشش نکرده و نگفته که دوسش داره! نگفته بهش که ارزشمنده و بجاش اعتماد بنفسش رو خورد کرده. بعنوان یه دختر آرزوم اینه انشالا مردی که وارد زندگیتون میشه بلد باشه باهاتون حرف بزنه و بهتون این حس رو بده که چقدر دوست داشتنی هستین و جای تمام محبت نکرده از نزدیکترین آدم زندگیتون یعنی « پدر » رو براتون پُر کنه. مثل همیشه بازم آرزوی قلبیم اینه که انشالا خدا به مردایی که که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، فرزند دختر نده تا اون بچه احساساتش آسیب نبینه و همیشه حس کنه که دوست داشتنیه و خودش رو دوست داشته باشه. میدونم طولانی شد اما در آخر با یه متن ناراحت کننده ولی واقعی دلنوشته امشبمو تموم میکنم: ( مویِ سرِ دختری را که پدرش شانه نزده، هم غریبه از ریشه در میاره و هم دوست؛ زندگی به دخترایی که از سمت قهرمان زندگیشون هرگز دوست داشته نشدهاند، یه ^باباییه مهربون^ بدهکاره...) هفتم بهمن ۰۰:۰۰
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و هجدهم از اینکه اینجور با حرص حرف میزد و گونهاش قرمز میشد، خندم گرفت! وقتی این حالتم و دید بهش برخورد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ منو باش دارم به کی راه حل میدم!! داشت میرفت که مچ دستش و گرفتم که بهم نگاه کرد...به چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم ملیکا! تو واقعا دوست خیلی خوبی هستی و توی تمام لحظات سختم کنارم بودی! مطمئن باش هیچوقت اینا از یادم نمیره. با ذوق نگام کرد...انگار انتظار همچین جملاتی رو ازم نداشت...ادامه دادم و گفتم: ـ حق با توئه! من زیادی دارم خودمو غرق میکنم! اصلا از امروز به بعد هرچی تو بگی...عین بچگیامون!! دیگه به کلمه هم حرف نمیزنم... خندید و انگشت کوچیکشو آورد جلو و گفت: ـ قول مردونه؟! انگشتم و به انگشتش گره زدم و گفتم: ـ قول مردونه! محکم بغلم کرد که دستام توی هوا معلق موند! با شادی گفت: ـ خوشحالم که بالاخره تصمیم درست و گرفتی! پس من بگم ماشین و ببرن کارواش و آماده باشیم برای سفر شمال؟ نظرت چیه؟! از خوشحالیش، منم خوشحال شدم و گفتم: ـ خوبه! بعد دستم و کشید و گفت: ـ خب پس بیا... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و هفدهم حق باهاش بود! سرمو گرفتم مابین دستام و گفتم: ـ باور کن دارم تمام تلاشم و میکنم اما دست خودم نیست!! یه چیزی قلبمو فشار میده و منو میکشونه اینجا... با لحن عصبانی گفت: ـ خب تو نباید بیای جاهایی که اونو بهت یادآوری میکنه! از وقتی که رفته، مدام میای تو اتاقش! از یهخطرف میگی ازش متنفری و میخوای فراموشش کنی! بنظرت با اینکارات میتونی؟؟ واقعاا بنظرت اون دخار، ارزش این همه ناراحتیتو داره که خودتو از همه چیز انداختی؟! جوابی نداشتم که بدم!! ملیکا ادامه داد و گفت: ـ درست و حسابی که نمیخوابی! غذا که نمیخوری! سیگار کشیدنتم که نسبت به قبل خیلی بیشتر شده، کیو داری مجازات میکنی پوریا؟؟ بخدا باور کن که اونا دارن کیف میکنن و اون دختر حتی دیگه اسمت هم یادش نیست!! با خستگی نگاش کردم و گفتم: ـ فکر میکنی اینارو نمیدونم؟؟! منم هر روز دارم به خودم و دلم لعنت میفرستم اما چیکار کنم؟؟ دست خودم نیست... ملیکا دوباره بهم لبخند زد و گفت: ـ من دارم تمام تلاشمو میکنم که از این حال و هوا بیارمت بیرون! اما اصلا بهم اجازه نمیدی و منو میپیچونی! بهت گفتم بیا یه مدت باهم بریم شمال، به یاد بچگی...بلکه آب و هوای اونجا، حالتو یکم عوض کنه! اما کو گوش شنوا!! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و شانزدهم تمام احساساتم قروقاطی شده بود و این روزا فقط تو ذهنم یک علامت سوال بزرگ بود!! چرا باهام اینکارو کرد؟! با وجود کاری که کرد و عصبانیتی که نسبت بهش داشتم، پس چرا هنوزم شبا توی فکرمه و نمیتونم ازش متنفر باشم؟؟؟ چرا مدام بعد از شرکت میرم و روی تختش میشینم و بالشتشو بود میکنم و سعی میکنم لحنشو بخاطر بیارم؟؟! دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و اصلا غذا از گلوم پایین نمیرفت ولی تو این روزا ملیکا مثل پروانه و عین یه رفیق واقعی کنارم بود و سعی داشت از بار غم روی دلم کم کنه و بهم بقبولونه که اینم مثل تمام سختیایی که از سر گذروندم، میگذره و باید به زمان بسپرم. شاید هم حق باهاش بود...باید رو صدای قلبم یه چسب گنده میزدم و برای همیشه به به صدای عقلم گوش میدادم و با وجود اینکه برام سخت بود، باوان و فراموش کنم و یادم بره که اصلا یه چنین دختری تو این مدت کوتاه توی زندگیم بود...رکبی که باوان بهم زد از آرون هم برام سخت تر بود چون واقعا به حسش و چشماش اعتماد کرده بودم و حتی اونقدری به خودم جرئت داده بودم که این روزا برم مقابلش و حسم و بهش اعتراف کنم...خوب شد که پا روی غرورم نذاشتم، به اندازه کافی دلمو شکسته بود!! دخترهی بی معرفت!! امروزم طبق معمول بعد از شرکت مستقیم رفتم سمت اتاقش و روی تختش دراز کشیدم. یکم که گذشت، در باز شد و ملیکا با چهره خندون و سینی غذا رو بهم گفت: ـ پوریا؟؟! اینجایی؟؟ و بعدش که منو تو این اتاق دید، لبخند از صورتش محو شد. بجاش من لبخندی بهش زدم و روی تخت نشستم و گفتم: ـ بیا تو! بدون هیچ حرفی، سینی غذا رو روی میز گذاشت و اومد کنارم نشست و با یه نفس عمیقی گفت: ـ پوریا؟! نمیخوای بس کنی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و پانزدهم (پوریا) یعنی تمام این لحظاتی که گذروندم، همش دروغ بود؟! همش توهم و خیالات من بود؟؟! یعنی باوان هم مثل آرون داشت برام نقش بازی میکرد که از جونش در مقابل عمو محافظت کنم و تمام این مدت که پیشم بود، دلش پیش آرون بود؟؟! من اصلا نمیتونم این موضوع رو باور کنم!! چطور ممکنه اون چشمای دروغ گفته باشن؟! چطور ممکنه اون حرفا و چشمایی که برام قصه میگفت و باهام حرف میزد، نقش بازی کرده باشن؟! فکر نمیکردم که بتونم یه دختر و اینقدر دوست داشته باشم و اون حصاری که دور قلبم درست کرده بودم و بشکنم اما شد و من واقعا باوان به دلم نشسته بود و در کنارش بعد از مدتها خوشحال بودم و حال دلم خوب بود اما حقیقت ماجرا این بود که واقعا عشق برای من ساخته نشده بود و اونم نتونست یه آدمی که نمیتونه از احساساتش حرف بزنه رو دوست داشته باشه! و به قول عمو اینکه برای کسایی که تو کار مافیا دارن فعالیت میکنن، عشق ساخته نشده اما من فقط یکبار خواستم حرف دلمو گوش بدم و باورش کنم اما تهش چیشد؟!! با یه نامه مسخره منو گذاشت و با اون پسره عوضی رفت...انگار که ما هیچوقت اون لحظات خوب و کنار هم تجربه نکردیم! چطور باور کنم که رفته و دیگه نیست و از این به بعد باید به اتاق خالیش زل بزنم؟؟! هم از دستش عصبانیم و هم دلم براش از همین الان خیلی تنگ شده...از اینکه بازم تو این موضوع حق با عمو و ملیکا شد، واقعا هم شرمنده بودم و هم ناراحت...ذاتا بخاطر اینکه باوان تو خونه بود، عمو به اندازه کافی باهام سرسنگینی بود...اینروزا مدام با خودم کلنجار میرفتم که نباید تنهاش میذاشتم! اما از یه طرف با خودم میگفتم اون از همون اولشم دلش پیشه اون عوضی مونده بود و نتونست در مقابل زبون اون طاقت بیاره! مطمئناً با چهارتا عذرخواهی دلشو بدست آورد و اونو با خودش برد... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و چهاردهم الان وقتش بود که مرهم زخمش بشم تا دردی که از نبود باوان داره تحمل میکنه، با بودنم کنارش حل کنم...آروم آروم بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم توی دستم و گفتم: ـ اونم یه بازیگره مظلوم نما عین آرون بود پوریا، قبول کن! به من نگاه کن... با اون دستش که آزاد بود، اشکاشو پاک کرد و بهم نگاه کرد و ادامه دادم: ـ من همیشه کنارتم! میدونی که چقدر برای من عزیزی و من چقدر... یهو حرفم و قطع کرد و خیلی آروم دستش و از دستم کشید بیرون و با لبخند تصنعی گفت: ـ ممنونم ملیکا! اما راستش میخوام تنها باشم... گفتم: ـ ولی... بهم نگاه ملتمسانهایی کرد و گفت: ـ خواهش میکنم!! نذاشت کنارش باشم و خودش رفت و روی تخت اون دختر نشست و سرش و گرفت مابین دستاش...حتی وقتی داشتم باهاش حرف میزدم هم مشخص بود که دل و ذهنش پیش باوانه! اما این تازه اولشه و تو شوکه! من مطمئنم که بالاخره این موضوع رو قبول میکنه و اون دختر و فراموش میکنه. منم از هر راهی استفاده میکنم تا توی دلش جا باز کنم...بعد یهو دلم بهم نهیب زد که اگه پوریا آرون و پیدا کنه چی؟!!! اون وقت باید چیکار کنم؟؟! خیانت، تنها چیزی بود که پوریا اصلا نمیبخشید. اما بازم سعی کردم این افکار و از ذهنم بیرون کنم و به خودم دلگرمی بدم که فقط تا یک هفته اینا تهران میمونن و بعدش گم میشن همون قبرستونی که آرون تا الان توش مخفی شده بود! -
#ششمین متن نیمه شب اینو با تمام وجودم مینویسم که اگه منم یه روزی به کسی بدی کردم و دل شکوندم... منو نبخشه... البته که یه روزی تسویه حساب میکنم... میخوام بگم که اینقدر وجدانم در برابر آدما راحته! بنظرم خیلی مهمه که آدما اینقدر با ادعا و وجدان راحت، در مقابل رفتارشون و حرفاشون با قلب و روح انسانها ، حرف بزنن. 21:21 ششم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و سیزدهم با عصبانیتی که توی لحنم موج میزد، گفتم: ـ چرا باور نمیکنی پوریا؟؟! اون پسر نامزدش بود و همو دوست داشتن، چرا فکر میکنی نمیتونه باهاش بره؟! با عصبانیت اومد سمتم و گفت: ـ چون که بارها بهم گفته بود که فهمیده اون آدم چه حر**زادیه! من...من تو چشماش واقعیت و دیدم! با اطمینان گفتم: ـ شاید اونم مثل نامزد آشغالش داشته برات نقش بازی میکرده؟ مگه خودت نگفتی گول چهره مظلوم آرون و خوردی؟ شاید باوان هم مثل آرون بود و برای اینکه پدر بهش آسیبی نرسونه، از طریق این نقش بازی کردنا فقط خواست، خودشو کنار تو توی این خونه بیمه کنه تا آسیبی بهش نرسه! پوریا رفت کنار پرده اتاق وایستاد و زیرلب زمزمه میکرد: ـ امکان نداره! اما من ول نمیکردم و ادامه میدادم: ـ چرا امکان نداره؟ اون تو این خونه مثل یه محکوم داشت زندگی میکرد پوریا! مثل یه اسیر...بعدشم بنظر خودت چجوری این همه نگهبان هیچی ندیدم و کسی صدایی هم ازش نشنید؟؟! پس مشخصه با رضایت شخصیه خودش رفته دیگه و بعد این همه مدت که اینجا زندگی کرده، یه راه به آرون نشون داده که کسی متوجه اومدنش نشه! پوریا دیگه چیزی نگفت و اصلا بهم نگاه هم نمیکرد تا من اشکایی که داره میریزه رو نبینم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و سیزدهم وقتی این حالشو دیدم، منم دیگه چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون. ولی از لابلای در داشتم حالاتش و نگاه میکردم. آروم رفت روی تخت نشست و شروع به باز کردن نامه کرد و به حالت مردد شروع به خوندنش کرد. از چهرش میتونستم بفهمم که چقدر خوندن هر یک از اون جملهها براش سخته...دیدن ناراحتیش، واقعا منو هم ناراحت میکرد اما چارهایی نبود! نمیتونستم به باوان اجازه بدم که پوریا رو ازمون بگیره. واقعا نباید اون دختر و دست کم گرفت!! تو همین فکرا بودم که دیدم بعد خوندن نامه، پوریا دیوونه شد و نامه رو توی دستش مچاله کرد و با فریاد، چراغ خواب و انداخت سمت بالکن و اونو شکوندش! با ترس دوباره وارد اتاق شدم و آروم رفتم کنارش و خودمو زدم به اون راه و با چهره نگران پرسیدم: ـ چی شده پوریا؟؟! گفته کجا رفته؟؟ کمکی از دست ما برمیاد! پوریا نفس های عمیق میکشید و به پهنای صورت اشک میریخت...همینجور که کل اتاق و قدم میزد و اون نامه رو با تمام قدرت تو دستش فشار میداد، گفت: ـ باورم نمیشه! من نمیتونم اینو باور کنم!! با تعجب نگاش کردم!! چی داشت میگفت؟! یعنی تمام زحماتم به باد رفت؟؟! گفتم: ـ منظورت چیه؟! نامه مچاله شده رو گرفت سمتم و با بغض گفتم: ـ باور نمیکنم که باوان با اون حروم زاده رفته باشه! چجوری اینقدر به اون دختر اعتماد داشت؟؟! این همه تلاش کرده بودم و وقتی میدیدم پوریا با اطمینان کامل راجبش حرف میزنه، اینبار من از درون عصبانی شدم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و دوازدهم پوریا با عصبانیت از کنارم رد شد و گفت: ـ چی میگی ملیکا؟! بعدش همونجوری که میرفت سمت اتاقش، در اتاق رو محکم باز کرد و گفت: ـ ببین! تو توی این اتاق کسی رو میبینی؟؟ من فقط یهو چشمش روی میز ثابت شد و سکوت کرد... مطمئن شدم که نامه رو دیده...منم برای اینکه به روی خودم نیارم، سریع گفتم: ـ تو فقط چی پوریا؟! اما جوابی نداد. آروم رفت سمت میز و نامه رو برداشت. بازم حرفی نزد...رفتم و درست پشت سرش وایستادم و گفتم: ـ چی شده پوریا؟! چیزی دیدی؟! دو ور نامه رو توی دستش نگاه کرد و بدون روشو برگردونه گفت: ـ تنهام بذار! ـ اما پوریا... بهم نگاه کرد و گفت: ـ لطفاً! وقتی بهم نگاه کرد، من بغض توی چشماش و دیدم و واقعا برای بغضش جیگرم کباب شد. اینقدر که همیشه پوریا رو شخصیت محکم و قوی میدونستم، هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه دختر بتونه اونو به این حال و روز دربیاره. دلم براش سوخت اما از یه طرف حس حسادت مثل آتیش به جونم افتاده بود و سعی میکردم به خودم بقبولونم که کار درستی کردم. وقتی پوریا اینجور بخاطر نامه ازش بغض میکنه، اگه نمیرفت...قطعا اوضاع بر وفق مرادم پیش نمیرفت. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت دویست و یازدهم پوریا مثل دیوونهها تو اتاق قدم میزد و میگفت: ـ خدای من! مگه میشه؟! انگاری این دختر آب شده و رفته زیر زمین...ببینم عفت خانوم، چرا دیشب دوبار بهم زنگ زده بودین؟؟ وای!! پس مارمولک کار خودشو کرده بود! عفت سرشو انداخت پایین و گفت: ـ هیچی پسرم، میخواستم ببینم برای شام میای یا نه؟ پوریا با دلخوری گفت: ـ من باوان و به شما سپرده بودم، عفت خانوم! عفت خانوم اونقدر شرمنده و ناراحت بود که حد نداشت و من مطمئنم که اگه تهدیدش نمیکردم، همین الان همه چیزایی که اتفاق افتاده بود و به پوریا میگفت! برای اینکه عفت خانوم عذاب وجدان نگیره، گفتم: ـ ببینم پوریا، تو اصلا تو اتاقشو خوب گشتی؟؟! شاید رو بالکن باشه و تو رو ندیده باشه! پوریا با کلافگی اومد سمتم و گفت: ـ منظورت چیه ملیکا؟؟! رفتم در و باز کردم و دیدم تختش خالیه دیگه!! پس اون نامه روی میز و ندیده بود...سریع گفتم: ـ میخوای باهم بریم اتاقشو بگردیم؟! شاید یجایی رفته باشه و بخواد برگرده!