-
تعداد ارسال ها
1,936 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
32
QAZAL آخرین بار در روز اسفند 20 2025 برنده شده
QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره QAZAL
- تاریخ تولد 07/02/1999
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن تو دفترش گرفت و از دست عینکش یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ ولی چی؟! با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم...وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو میدزده با سعی میکنه از بحثها فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟! یکم فکر کردم و چیزی نگفتم و آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی میشناسمش...به ندرت در قلبشو برای کسی باز میکنه و اگه برای تو اینکار و کرده و حتی یکمم که شده از رفتاراش حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن. برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه...هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف میکنه. با ذوق گفتم: ـ بنظر شما هم اون...اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمیتونم راجب احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان اما اینو میتونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمیبینم چون تابحال ندیدم پوریا نسبت به دختری اینقدر احساس مسئولیت کنه! حرفای آرزو دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین حرفا احتیاج داشتم تا امیدواری که درونم بود رو بیشتر کنم!...گفتم: ـ بنظرت من باید چیکار کنم تا متوجه حسش بشم؟! آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم! صبور باش.. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد...خب خداروشکر که این موضوعم انشالا به خوبی بسته میشه چون من به هوش دخترم ایمان دارم و میدونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمیگردونه...دیگه نباید من با اون دختره یکی به دو کنم چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه و به هیچ عنوان نمیتونم پوریا رو توی کار خودم از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسهام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که میومدم پیشش، خیلی سبک تر شدم و با احساساتم بدون ترس مواجه میشم و بجای پاک کردن صورت مسئله ترجیح میدم که حلشون کنم. تو این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که میرفت منو با خودش میبرد و اصلا نمیذاشت که تو خونه تنها باشم...منم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، میبینم که اینروزا خیلی خوشحال تری! با لبخند دستم و گذاشتم زیر چونه ام و اینبار بدون فرار کردن گفتم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون...پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه آره؟! گفتم: ـ خیلی، میدونی من این روزا مدام دارم به این فکر میکنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر میکردم دوسش دارم و میخواستم به خودم بقبولونم که اونم دوسم داره و نخواستم کم و کاستیشو ببینم! اما وقتی پوریا رو دیدم...وقتی توجهش، نگاه کردناش و دیدم...نفهمیدم چجوری ولی واقعا عاشقش شدم...میدونم این آدم تو کار مافیاست و هزار تا خلاف میکنه اما نمیتونم دوسش نداشته باشم...تو تمام لحظات سختم کنارم بوده ولی... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و پنجاهم گفتم: ـ سریعتر درس و مشقت و تموم کن و برگرد پیش بابا که خیلی بهت احتیاج دارم.. یکم مکث کرد و گفت: ـ نمیتونم بابا! میدونستم برای چی میگه نه و برای همین گفتم: ـ دخترم همین اول کاری نگو نمیتونم... مطمئنم که اگه حرفای منو بشنوی، زودتر از اینا دلت میخواد که برگردی! ـ بابا پوریا رو وقتی میبینم تمام تمرکزم بهم میریزه؛ تو هم که آخرین بار بهم گفتی دیگه حق ندارم راجبش یه کلمه حرف... میدونستم ادامه جملش چیه و بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اگه بهت بگم از حرفی که زدم پشیمونم چی؟! سکوت کرد...تا چند ثانیه هیچ چیزی نگفت. خندیدم و گفتم: ـ چی شد پس؟! با تعجب گفت: ـ امکان نداره! شما هیچوقت از حرفی که میزنین، پشیمون نمیشین! ـ اما الان پشیمونم ملیکا! قضیش هم خیلی مفصله، باید برگردی ایران تا سر فرصت باهات بیشتر صحبت کنم...فقط اینو بدون که من نه تنها مخالف ارتباطت با پوریا نیستم بلکه میتونم...یعنی میتونی تو این زمینه رو کمک منم حساب باز کنی! خندید و گفت: ـ وای بابا! اگه تا صد سال فکر میکردم هیچوقت به ذهنم نمیرسید که تو بخوای تو این زمینهها بهم کمک کنی! واقعا کنجکاوم بدونم چی شده که آقا مازیار بزرگ دست به دامن دخترش شده!! ـ خیلی خب حالا! کاری نکن نظرم عوض شه...زودتر برگرد ملیکا. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و نهم ( مازیار ) این وضعیت اصلا به مزاجم خوش نمیرفت...این دختر یه تهدید جدی برای زندگیمون محسوب میشد. پوریا داشت از زیر دستم در میرفت و یجورایی انگار روش تاثیر گذاشته بود و اونو توی مشتش گرفته بود. نمیذاره که بکشمش تا از شرش راحت بشم! تنها یه راه مونده...باید یکاری کنم تا پوریا از دست این دختر خلاص بشه و نمیتونم با لجبازی اینکار و کنم وگرنه پوریا باهام بیشتر لج میکنه و از اینی که هست هم ازم دورتر میشه...امروز صبح تا الان که ساعت ده شبه هم این دختره رو با خودش برداشته و معلوم نیست کجا برده و هر چی زنگ هم میزنم جواب نمیده. پوریا تنها شانس من تو زندگی مافیا و شرکته و بدون اون واقعا خیلی از مسائل زندگیم ناقص میموند و مهرهایی بود که اصلا نمیتونستم از دستش بدم...تنها نقطه ضعفش که همیشه باهاش مشکل داشتم مهربونی و دلرحمیش بود. اما نسبت به این دختر زیادی داشت واکنش نشون میداد...شاید هیچی نمیدونست اما لازم نبود که کسی که به دردمون نمیخوره، توی زندگیمون باشه و بهتر بود که حرفش کنیم اما چجوری؟!! با زور که نمیشه و پوریا رو بدتر ازم دور میکنه...اون دختره هم که مثل کنه بهش چسبیده و اصلا از کنارش جُم نمیخوره...تنها راه...ملیکاعه! آره...خودشه...باید زنگ بزنم تا زودتر برگرده و بلکه منو از این مخمصهایی که فعلا توش گیر کردم نجات بده! چندین سال قبل متوجه علاقش به پوریا شده بودم اما پوریا کلا حس برادری نسبت بهش داشت و منم دلم نمیخواست دخترم عذاب بکشم و ازش خواستم هر جوری که هست دست از این عشق احمقانه برداره چون که منم تو این مسیر حمایتش نمیکنم و برای یه مافیا، هیچوقت یه زندگی عاشقانه نمیتونه وجود داشته باشه اما اگه من پشت ملیکا وایستم و حداقل ملیکا بتونه تو قلب و ذهن پوریا نفوذ کنه، بازم اختیار پوریا رو به دست میگیرم و اون دختره احمقم که ارتباطشونو ببینه، خودش دمش و میذاره رو کولش و میره و اون وقت من میدونم باهاش چیکار کنم که دیگه هیچوقت دست پوریا بهش نرسه....بنابراین گوشی رو برداشتم و شماره ملیکا رو گرفتم: ـ سلام دخترم! ـ سلام بابایی، خوبی؟؟ چه عجب!! بالاخره یادی از یدونه دخترت کردی! گفتم: ـ ای بی معرفت...من که همیشه سرم خلوته یاده تو میکنم. تو حتی یبارم بهم زنگ نمیزنی! ـ والا بابا این ترم آخری برای ارشدم خیلی سرم شلوغ شده! شرمنده. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و هشتم یهو با دستش به حاج بابا اشاره کرد که داشت با گلهای باغ آب میداد و گفت: ـ میبینی زیرلب داره زمزمه میکنه؟! یکم دقت کردم و گفتم: ـ آره! ـ همینجور داره با زنش حرف میزنه! گفتم: ـ یعنی اینقدر عاشقش بوده؟؟ پس خوشبحال هاجر خانوم... پوریا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت...رو بهش گفتم: ـ پوریا، یه سوال بپرسم؟ ـ آره بپرس! ـ اگه...اگه یه روزی آرون و پیدا کنی، منو بهش میدی؟! با جدیت نگام کرد و گفت: ـ معلومه که نه! مگه اینکه خودت بخوای... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ عمرا...من، من دیگه حتی نمیخوام اسمشم بشنوم و اصلا برام مهم نیست که سرش چه بلایی میاد پوریا! پوریا به چشمام نگاه کرد تا مصمم بودن منو ببینه و وقتی باورش شد با لبخند رو بهم گفت: ـ خوشحالم که طرز فکرت داره تغییر میکنه! تو دلم گفتم: طرز فکرم که خیلی وقته عوض شده ولی تو منو نمیبینی یا خودتو میزنی به اون راه...کاش بتونم از احساسات تو هم مطلع بشم. اون روز خیلی خوش گذشت و شبش باهم رفتیم همون کبابی که اون دفعه رفتیم و بینهایت بهمون خوش گذشت... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و هفتم جای واقعا قشنگی بود و بعدش با همدیگه رفتیم تو خونه چوبی حاج بابا و توی تراسش نشستیم و برامون نون محلی آورد و واقعا خیلی خوشمزه بود و حاج بابا برامون داستان عشق خودش و هاجر خانوم و برامون تعریف کرد..از اینکه با وجود مخالفت پدر و مادراشون فرار کردن و پای عشقشون وایستادن اما دنیا نتونست این عشق قشنگ و ببینه و بعد چندین سال هاجر خانوم دچار سرطان معده میشه و از دنیا میره...ولی عشقش هنوز که هنوزه توی دل حاج بابا زنده بود...منو پوریا روی پله نشستیم و به غروب آفتاب خیره شده بودیم...ازش پرسیدم: ـ پوریا چرا بچه ندارن؟ پوریا گفت: ـ چون وقتی هاجر خانوم تو همون دوران جوانیش مریض شد، نتونستن برای بارداری اقدام کنند. با ناراحتی گفتم: ـ چقدر بد! پوریا: ـ میدونی بدتر از اون چیه؟! نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟! ـ قبلاً من زیاد میومدم پیشش...شاید باورت نشه ولی تو همه حالت با هاجر خانوم حرف میزنه! اوایل فکر میکردم خیالاتی شده اما کاملا متوجه این موضوع هست و با اختیار خودش اینکار و انجام میده! با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و ششم با لبخند گفتم: ـ با کمال میل! بعدش حاج بابا رفت سمت مسیر خونه و من رفتم کنار پوریا و رو بهش گفتم: ـ یه چیز ازت بخوام مسخرم نمیکنی؟! خندید و گفت: ـ نه؛ بگو! ـ میشه منو تاب بدی؟؟ خیلی ویوعه روبروش قشنگه! گفت: ـ آره میشه، برو سوار شو! مثل یه بچهایی که حرفش کلی خریدار داره، ذوق کردم و رفتم سمت تاب و روش نشستم...اما ارتفاعش خیلی زیاد بود و راستش یکم ترسیدم و گفتم: ـ اگه بیفتم چی؟! پوریا از پشت زیر گوشم گفت: ـ من میگیرمت، نترس! پس با اطمینان خاطر تکیه دادم و با شادی گفتم: ـ هل بده پس! بالاتر...بالاتر پوریا!...وااای...چقدر خوبه! اون روز برام یکی از بهترین روزایی بود که پوریا برام رقم زده بود و از اونجا بودن واقعا لذت میبردم... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و پنجم خواستم حالا که فرصتش مهیاست، سوالمو رک بپرسم...صورتمو بردم نزدیکش و گفتم: ـ به چه عنوانی مراقبمی؟! انگار از این سوالم جا خورد...چشماشو یکم دزدید و آب دهنش و قورت داد و گفت: ـ خب...بعنوان...بعنوان.. منتظر ادامه جنبش بودم که یهو با صدای یه مرده جفتمون برگشتیم: ـ سلام پوریا جان! پوریا با دیدن کرد مسن دوید سمتش و بغلش کرد و گفت: ـ سلام حاج بابا، چطوری؟! حاج بابا چند دور به سر شونه اش زد و گفت: ـ کم بهم سر میزنیا پوریا!! دلخورم ازت... ـ حاج بابا بخدا خودت که میدونی چقدر سرم شلوغه! امروز فقط خواستم حال و هوای یکی از دوستام و عوض کنم و بیارمش مزرعه... حاج بابا نگاهی به من کرد و با مهربونی بهم دست تکون داد و منم باهاش سلام کردم...حاج بابا نگاهی به سرتا پای من انداخت و بعد به پوریا گفت: ـ ماشالا! چقدرم جفتتون به همدیگه میاین! منو پوریا جفتمون بهم نگاه کردیم و بعدش پوریا سریع بحث و عوض کرد و پرسید: ـ ببینم هنوزم اون نون های محلی رو درست میکنی؟ حاج بابا گفت: ـ معلومه که درست میکنم. بعدش پوریا رو بهم گفت: ـ باوان حتما باید این نون محلی رو با چایی است کنی، قسم میخورم که عاشقش میشی! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و چهارم پوریا انگار دلش میخواست باهام همراه بشه ولی مردد بود و مدام به اطراف نگاه میکرد! بنابراین رفتم سمتش و محکم دستاشو گرفتم و کشیدمش طرف خودم...خندید و گفت: ـ یکی میبینه دختر!! اینور همه ازم حساب میبرن! خندیدم و گفتم: ـ تو هم از من حساب میبری! حالا کفشاتو دربیار! این یه دستوره... نفس عمیقی از دست لجبازی من کشید و گفت: ـ چی بگم بهت!!! دولا شد و بند کفشش و باز کرد و آروم پاهاشو گذاشت رو چمن خیس...پرسیدم: ـ چه حسی داری؟! چشماشو بست و گفت: ـ حسه رهایی...انگار که دنیا برای به لحظه هم که شده وایستاده و من دارم استراحت میکنم. لبخندی زدم و گفتم: ـ عالیه! بعد چشماشو باز کرد و گفت: ـ باوان من...من واقعا دلم نمیخواست امروز... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ فراموشش کن! بیا حس این لحظه رو با اون حرفا خراب نکنیم. گفت: ـ آخه کبودیه روی دستتو میبینم نمیتونم بیتفاوت باشم! ولی بهت قول میدم...از این به بعد بیشتر از اینا مراقبتم... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و سوم خیلی کنجکاو بودم که میخواد منو کجا ببره! یجورایی رفتیم سمت حاشیه شهر و رسیدیم سمت یه مزرعهایی که درختای کاج و گلهای شمعدونی زیادی داشت و کلی گاو و گوسفند اونجا بودن و یه تاب خیلی قشنگی هم اونجا داشت. با هیجان به اطراف نگاه میکردم و گفتم: ـ وای پوریا! چقدر اینجا قشنگه! اونم تایید کرد و گفت: ـ همینطوره! من هر موقع که دلم میگیره میام اینجا! گفتم: ـ مرسی که منو آوردی! میشه منو تاب بدی! اصلا وایستا...همینجا نگه دار! خندید و گفت: ـ آروم باش دختر! یکم نفس بکش... دستامو زدم بهم و گفتم: ـ آخه خیلی هیجان دارم... پوریا از خوشحالی من خوشحال شد و ماشین و یه گوشه پارک کرد و منم پیاده شدم...پوریا گفت: ـ حالا با خیال راحت کفشاتو دربیار! منم همین کارو کردم و رو بهش گفتم: ـ تو هم دربیار! پوزخندی زد و گفت: ـ نه مرسی، من همینجوری راحتم! ـ اذیت نکن دیگه پوریا! دربیار...دستتو بده به من رو چمن راه بریم و ببین که چقدر خوش میگذره و استرسمون کم میشه... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و دوم دستمو آروم از روی کبودی برداشتم. پوریا نگاهش به دستم بود و مدام احساس شرمندگی میکرد. اینو میدونستم از قیافش بفهمم! با لحن آرومی گفت: ـ بیا بریم! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ کجا؟! گفت: ـ سوپرایزه! بیا بریم... با اینکه ناراحت بودم اما از اینکه سعی میکرد منو از این حال و هوا دربیاره واقعا خوشحال شدم...رفتم و توی ماشینش نشستم و راه افتاد. یه کار خیلی عجیب کرد که قلبم اکلیلی شد! وقتی از در ویلا رفت بیرون، دستمو گرفت تو دستش و آروم بوسید...و همونجوری که به روبرو خیره بود گفت: ـ بازم ازت معذرت میخوام! منم آروم گفتم: ـ ایرادی نداره! بعدش یهو گفت: ـ ببینم موافق کبابی هستی؟! خندیدم و گفتم: ـ باشه! گفت: ـ خب پس حله، پس قبلش ببرمت بجایی...بعدش میریم همون کبابی! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت میخوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و میذارم پیشت تا کنارت باشه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و چهلم یکم تو باغ قدم زدم و بعدش برگشتم سمت ویلا...داشتم میرفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس!! عجب تایم بدی رسیده بودم...خواستم بهش بیتوجه باشند و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟! اومد نزدیکم...ازش وحشت داشتم! از اون چشمای ورقلمبیده ترسناکش...آب دهنم و قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام... گفتم: ـ پوریا...از پوریا.. نذاشت حرفمو تموم کنم و با حرص مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره یه عوضی. امثال تو رو خیلی خوب میشناسم... دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم درومده بود...اینقدرم ازش میترسیدم که نمیتونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیا بیرون و بخوای تو حیاط من قدم بزنی؟! هان؟؟ تو اینجا یه اسیری دختر! و اینو بدون بالاخره یه روز من حساب تو رو میرسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت محکم دستشو گرفت و اونم بیاختیار برگشت سمتش...باورم نمیشد!! پوریا بود.. خداروشکر که برگشت! دستم کاملا کبود شده بود و از درد صدام درنمیومد...پوریا با غضب زیاد و حرص به مازیار نگاه میکرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و سیام سریع گفتم: ـ حتما...نگران نباشین. بعدش از در خونه خارج شدم. محافظا همینجور چپ چپ نگام میکردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودمو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد: ـ باوان خانوم؟ وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید: ـ کجا تشریف میبرین؟! بدون اینکه نگاش کنم، با جدیت گفتم: ـ میخوام برم تو باغ یکم قدم بزنم. گفت: ـ منم دورادور همراهیتون میکنم. ـ میخوام تنها باشم. ـ معذرت میخوام، ولی تنها نمیشه...من مامورم و معذور... یهو حرف پوریا یادم اومد که میگفت هیچکس حق نداره اینجا اذیتم کنه...انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت میداد...برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ خودتون میدونین...بهرحال پوریا در جریانه. قرارم نیست که فرار کنم. حالا اگه میخواین میتونین دنبالم بیاین. تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودشو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت...واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب میبردن...خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و راه افتادم سمت باغ...دمپاییم و درآوردم و پامو آروم روی خاک نمدار گذاشتم...واقعا راه رفتن روی این خاک بهم آرامش میداد و انگار که تمام استرس و اضطرابم و از بین میبرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
پارت صد و بیست و نهم حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمیکردم چون بنظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوتی بود که به هیچکس شبیه نبود...تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردناش همش جلوی چشمم رژه میرفت...خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم اما باید اینکارو میکردم چون نمیدونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟! ارزش قائل شدنه؟! نمیدونم واقعا!! اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد...از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی میکرده...اما فعلا سعی کردم به این چیزا فکر نکنم! اینقدر این حسم قشنگ بود و بعد تحمل کردن اون همه درد و رنج به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمیخواستم به این موضوع فکر کنم. چون بنظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه میخواست باهام بازی کنه من از چشماش میفهمیدم اما اینجوری نبود...اون روزی که داشتم خودمو از رو بالکن پرت میکردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشماش دیدم. کسی که همش سعی میکنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز بخاطر من واقعا ترسیده بود و دستپاچه شده بود... هوا آفتابی شده بود و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم خورده بود...از بچگی وقتی تو پرورشگاه هم بودم بعد بارون همیشه دلم میخواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. واقعا خیلی بهم حس خوبی میداد... آروم آروم از رو پله ها رفتم پایین که عفت خانوم از آشپزخونه متوجه من شد و با لبخند اومد کنارم و ازم پرسید: ـ سلام دختر قشنگم! با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: ـ سلام! ـ چیزی میخوای؟! گشنته؟ ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته...اگه اشکالی نداره میخوام برم تو باغ قدم بزنم. به ساعت نگاه کرد و گفت: - باشه برو ولی قبل اومدن رییس، اگه میشه برگردی باشه؟؟