رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,948
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    33

QAZAL آخرین بار در روز فروردین 5 برنده شده

QAZAL یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره QAZAL

  • تاریخ تولد 07/02/1999

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,051 بازدید کننده نمایه

دستاورد های QAZAL

Veteran

Veteran (13/14)

  • One Year In
  • Great Support نادر
  • Great Support نادر
  • Conversation Starter نادر
  • Very Popular نادر

نشان‌های اخیر

1.8k

اعتبار در سایت

  1. پارت صد و شصت و چهارم دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ پوریا؛ دستم درد گرفت...چیکار می‌کنی! رفتیم بالا پشت بوم خونه؛ گفت: ـ پس باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضیم. نگام کرد و گفت: ـ یعنی چی؟! دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم می‌کنه، مدام بهم طعنه میزنه...قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! اومد نزدیکم و گفت: ـ ولی باوان اون تنها رفیق منه! من هنوزم حس می‌کنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! یه هوفی کردم و چیزی نگفتم...زیاد از حد به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصه‌های قشنگت رو نمی‌گی؟؟ وقتی مظلوم می‌شد، خیلی دوست داشتنی می‌شد و دلم می‌خواست بپرسم و محکم از گونه‌هاش ببوسمش اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم و قورت بدم و گفتم: ـ نه امشب، حوصله قصه تعریف کردن ندارم! نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! اون قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش.
  2. پارت صد و شصت و سوم گفتم: ـ نه لازم نیست! موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ آخه چرا؟؟! تو که خوب بودی! کسی حرفی بهت زده؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا گیر نده لطفاً! بعدش اون عروسک سالیوان و دادم دستش و گفتم: ـ این دیگه چیه؟! لبخندی زد و گفت: ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی! امروز تا دیدمش یاد تو افتادم! لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ مرسی! پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. و هر طور شده میخواست بفهمه که من چم شده و چرا اینجوری رفتار می‌کنم! دستم و گرفت و گفتم: ـ پوریا داری چیکار می‌کنی؟! همینجور که منو دنبال خودش میکشید گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! وای حالا باید چیکار می‌کردم! وقتی اون حسی بهم نداشت، منم نمی‌تونستم از احساساتم بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود!
  3. پارت صد و شصت و دوم پوریا یکم مکث کرد و گفت: ـ دیگه داری چرت و پرتی میگی ملیکا! چه ربطی داره؟؟! دیگه واینستادم! راستش هیچ کدوم از حرفای بعدشم نشنیدم! یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟! خیلی ناراحت شدم. انگار یه چیزی تو وجودم شکست...حداقلش انتظار داشتم که اونم اونقدری که پشتم بوده و دستامو ول نکرده، مثل من چیزی حس کرده باشه اما اینا فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم و تا می‌تونستم گریه کردم...دیگه کم کم داشت خوابم می‌برد که یهو در اتاقم باز شد و دیدم یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد...چشمامو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست...بدون کوچیکترین ریعکشنی، پتو رو کشیدم رو سرم که پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین، چرا نیومدی؟! جوابشو ندادم. اومد گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید و سالیوان و گذاشت بغل گوشم و منم دوباره بدون اعتنا پتو رو کشیدم رو سرم...پوریا با تعجب گفت: ـ وا دختر!!! تو چت شده؟؟! گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد! چی میگفتم؟! میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه می‌کنم؟! با از اینکه نمی‌تونی تو چشمای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه می‌کنم؟! با این فکرا شدت گریه‌ام بیشتر شد...پوریا به زور منو از زیر پتو کشید بیرون و اشکام و پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چی‌شده؟! نگاش کردم...برای چند ثانیه فقط نگاش کردم! اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟! آروم دستشو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! یکم دلم گرفته! ـ می‌خوای حرف بزنیم؟!
  4. پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟! پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا! عمو ول کرده، دیگه توروخدا تو شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟! دختری که تا الان مثل هر کس دیگه‌ایی می‌رفت پی زندگیه خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟! پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم، جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا! ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش! بفرستیمش یه‌جای دیگه! از اونورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون و میده یا نه! پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست! ملیکا خندید و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی! این دختر زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا! الآنم بخاطر ترسش مدام پیش توئه نه چیزه دیگه! پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این ستم بجز تو با دخترای دیگه اصلا همکلام هم نشدم! اما چشمای آدما دروغ نمیگن! باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست تا الان بهمون میگفت! ملیکا گفت: ـ اگه نشناسمت، حس میکنم ازش خوشت اومده پوریا! اینجا گوشامو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه! حرفی که میزد برام خیلی مهم بود...
  5. پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصمو دربیاره، یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمی‌خواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم...داشت می‌رفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! می‌خوام از این به بعد تو جمعمون بیشتر ببینمت... دختره آشغال! دلم می‌خواست خفش کنم!! بازم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم بیرون رفت...بعد بیرون رفتنش، بالشتم و سمت در پرتاب کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده! سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم...موقع شام رفتم به پوریا سر بزنم که ببینم اومده یا نه! داشتم می‌رفتم تو اتاقش...که صدای پا شنیدم...رفتم و تو یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم ملیکا با یه سینی شربت و کیک داره میره سمت اتاق پوریا...بعد اینکه رفت، منم سلانه سلانه رفتم پشت در وایستادم تا ببینم چیا میگن! خیلی کنجکاو بودم که این دختره هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ من خودم میومدم پایین... با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم! از صبح بودم تو آشپزخونه، یه شربت درست کردن جای دوری نمی‌رفت! پوریا چیزی نگفت و یکم بینشون سکوت حکمفرما شد و ملیکا پرسید: ـ خب چه خبر از شرکت؟! پوریا: ـ مثل همیشه! ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم! پوریا سریع پرسید: ـ چیشده؟!
  6. هرچی آرون بیشعور و بی‌عرضه بود،

    این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️‍🔥

    1. QAZAL

      QAZAL

      آره خیلییی😭😍👌

  7. پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره تو اتاقم راه می‌رفتم و به حرکات این دختره فکر می‌کردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی می‌مردم! دلم نمی‌خواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگه‌ایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمی‌دادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا می‌گفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمی‌کرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمی‌خواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه... به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همینجا راحتم... اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت: ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟! خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینه‌ایی سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش! یه دوری اطرافم زد و پرسید: ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟! منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.
  8. پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریع‌تر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمی‌کنم اون کار شماست...یه کاری می‌کنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا.‌..تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟! بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه! لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس. بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دختر، این‌همه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟ گفتم: ـ بهرحال ما هم یه‌ چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش... بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم! کسی نمی‌تونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمی‌دم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! گفتم: ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمی‌تونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! ـ نگران نباش بابا! درستش می‌کنم.
  9. پارت صد و پنجاه و هفتم بابا یه آهی کشید و گفت: ـ اون آرون حروم*زاده رو یادته؟! یکم فکر کردم و گفتم: ـ همین‌که مدام دنبال پوریا بود؟! ـ آره خودشه! ـ خب! ـ این دختره باوان، نامزدشه... بعد از اینکه اومد همه کیسه‌های شمش و طلاهای منو بالا کشید و منو جلو شریکام شرمنده کرد، پوریا دختره رو گروگان گرفت تا بلکه جای آرون و لو بده و بتونیم هر چه سریعتر پیداش کنیم اما این دختره خودش از همه جا بی‌خبر بوده و از کسی خبر نداشته! حتی نمی‌دونسته که آرون هم داشته اونو رو انگشتاش میچرخونده و بازیش می‌داده! با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: ـ وا بابا!! مگه اولین بارتونه همچین آدمایی رو گروگان میگیرین؟؟ خب چرا هنوز زندست؟! تا الان صدتا از این مدل آدما که از چیزی خبر ندارن و بابت کاراتون گروگان گرفتین و بعدش کشتیشون! این دختره... بابا با کلافگی حرفمو قطع کرد و گفت: ـ فکر کردی امتحان نکردم دخترم؟! هزارتا کار کردم اما بالاخره از یجایی پوریا سر و کله‌اش پیداش شد و نجاتش داد... امکان نداشت...از کی تا حالا یه دختر اینقدر برای پوریا با اهمیت شده بود؟! مثل اینکه واقعا اوضاع وخیم بود که حتی بابا هم ترسید و ازم کمک خواست. با تته پته گفتم: ـ یعنی...یعنی پوریا...پوریا خوشش اومده؟! بابا بهم نگاهی کرد و چیزی نگفت. دوباره گفتم: ـ آخه پوریا، هیچوقت بابت یه دختر خودش و پیش تو خراب نمی‌کنه و جلوی تو واینمیسته! پوریا از بچگی کلا خیلی غد و یه دنده بوده بابا!
  10. پارت صد و پنجاه و ششم با چشم غره بهش گفتم: ـ معلومه که نه! مثل من اومد کنارم تکیه داد به ماشین و به حالت دست به سینه گفت: ـ ولی بنظر من که داری اشتباه می‌کنی! وقتی زمان بگذره، خودت متوجه میشی! نگاش کردم و گفتم: ـ اگه تو اشتباه کرده باشی چی؟! ـ بعید می‌دونم باوان! من از بچگی ملیکا رو می‌شناسم. خیلی آدم شوخ طبعیه! مطمئن باش نظرت عوض میشه! یه هوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم و رفتم بالا...اصلا حوصله مراسم تشریفاتی از این خانوم و نداشتم. ( ملیکا ) پدر و محکم بغل کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی دلم برات تنگ شده بود بابا! بابا سرمو بوسید و گفت: ـ منم همینطور جوجه! ببینم پروازت چطور بود؟! کیفم و روی کاناپه پرت کردم و روش لم دادم و گفتم: ـ مثل همیشه خسته و کسل کننده! بابا: ـ پوریا به موقع اومد دنبالت؟! گفتم: ـ اوهوم! منتها اون دختره هم همراهش بود. این کیه بابا؟! چجوری سر و کله‌اش اینجا پیدا شده؟
  11. پارت صد و پنجاه و پنجم پوریا منو بهش نشون داد و گفت: ـ ایشونم باوانه، چند وقتیه که با ما زندگی می‌کنه! ملیکا یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب به پوریا نگاه کرد و گفت: ـ آشناته؟! پوریا هم خیلی مصمم فقط گفت: ـ آره! ملیکا هم برای اینکه جو و عوض کنه، با سردی دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ خوشبختم، منم ملیکام. منم دقیقا عین خودش باهاش احوالپرسی کردم و بعدش سریع گفت: ـ وای پوریا، سریع‌تر بریم ویلا...دلم خیلی برای اونجا و بابام تنگ شده! بعدشم از کنارم رد شد و رفت رو صندلی جلو نشست. خیلی دختر پررویی بود و واقعا از همون لحظه ورودش، حرکاتش بی‌نهایت رو مغزم بود ولی مجبور بودم حرفی نزنم...تو ماشین یکسره از خاطرات دانشگاه و غربت بدون اینکه لحظه‌ای ساکت بشه، برای پوریا تعریف می‌کرد و پوریا هم با دقت به حرفاش گوش میداد. اصلا دلم نمی‌خواست اینقدر بهش بچسبه ولی انگار هدف از اومدن این دختر همین بود...انگار اومده بود تا پوریا رو ازم دور کنه...پوریا هم که اصلا نمی‌ذاشت حرفی به این خانوم بزنم...خیلی بهش اعتماد داشت و می‌گفت که با پدرش خیلی متفاوته. وقتی که رسیدیم ویلا، مازیار به گرمی از دخترش استقبال کرد و اونو توی آغوشش گرفت و با خودش برد بالا. پوریا با خنده رو به من گفت: ـ خب، نظرت عوض نشد؟!
  12. پارت صد و پنجاه و چهارم پوریا یهو پوزخند زد و گفت: ـ اولین باره که میبینم اینجور ساکتی! چیزی شده؟! با بی‌میلی گفتم: ـ نه! خب این خانوم پرنسس کی قراره برسه؟! چند ساعت دیگه باید منتظرش باشیم؟! پوریا نگام کرد و گفت: ـ چرا اینقدر نسبت بهش گارد داری باوان؟ تو که نمی‌شناسیش! باور کن اون مثل پدرش نیست! خیلی دختر منطقیه!رفتار اجتماعیشم خیلی خوبه و من مطمئنم که میتونه دوستت باشه! پوریا نسبت بهش حس خوبی داشت و اینو از چشماش می‌شد فهمید اما انرژی آدما بهم دروغ نمی‌گفت و من مطمئن بودم که ازش خوشم نمیاد. تازه دلمم نمی‌خواست که پوریا بجز من با هیچ دختر دیگه‌ایی اینقدر صمیمی و با مهربونی برخورد کنه. همشم توی دلم به خودم می‌گفتم که شاید واقعا دختر خوبی باشه و مثل پدرش نباشه، شاید این‌بارم حق با پوریا باشه اما بازم نمی‌تونستم دل خودمو قانع کنم... بعد از یکساعت و نیم منتظر بودن جلوی در فرودگاه، بالاخره یه دختر مو فرفری قهوه‌ای رنگ با چشمای سبز دیدم که از دور با شادی داشت میومد سمت پوریا...چمدونش و وسط راه ول کرد و با سرعت پرید سمت پوریا و محکم بغلش کرد و پوریا هم متقابلاً همین کار و انجام داد...دختر بانمکی بود اما طبق همون چیزی که گفتم با اینکه دیدمش هم بازم ازش خوشم نیومد. از اینکه اینقدر به پوریا نگاه می‌کرد و چشماش برق میزد، دلم می‌خواست چشاشو از کاسه دربیارم! پوریا رو بهش گفت: ـ دکترای وکالتت و گرفتی بالاخره؟! خندید و گفت: ـ بالاخره موفق شدم پوریا! پوریا خندید و گفت: ـ آفرین؛ خیلی بهتر شد که برگشتی! تو یکسری از کارای شرکت واقعا به حضور وکیل شرکتمون احتیاج داشتیم! تا کمر خم شد و با لحن شوخی گفت: ـ اختیار دارین سرورم! پوریا از لحنش خندید و یهو نگاهش به من افتاد که همینجور دارم بهشون با یه لبخند مصنوعی نگاه می‌کنم.
  13. پارت صد و پنجاه و سوم بعدش رو به من گفت: ـ هنوزم از احساساتت می‌نویسی دیگه؟! گفتم: ـ آره، اوایل فکر می‌کردم خیلی مسخرست اما واقعا باعث میشه آدم با احساساتی که بعضا اونو توی دل خودش خفه کرده، راحت تر مواجه بشه... با لبخند گفت: ـ خوشحالم که به این نتیجه رسیدی، پس به نوشتن ادامه بده باوان...تا جلسه بعدی بیشتر بابتش صحبت می‌کنیم. بلند شدم و بهش دست دادم و از اتاقش رفتم بیرون. پوریا طبق معمول بیرون منتظرم نشسته بود. با دیدن من مثل همیشه پرسید: ـ چطور گذشت؟! گفتم: ـ امروزم یکم دیگه حرف زدم و سبک‌تر شدم! لبخندی بهم زد و گفت: ـ خداروشکر... داشتیم می‌رفتیم پایین که تلفنش زنگ خورد و از اون روز دوباره زندگیم دچار تلاطم و شک شد. از حرفاش خیلی چیز زیادی نفهمیدم اما چند بار اسم ملیکا رو شنیدم! با اینکه ندیده بودمش اما حتی از اسمش هم انرژی خوبی دریافت نمی‌کردم و اصلا حس خوبی بهش نداشتم...وقتی پوریا قطع کرد رو بهش گفتم: ـ چی شده پوریا؟! کی بود؟! پوریا گفت: ـ دختر عمو مازیار برگشته و الان فرودگاهه! باید بریم دنبالش! به یکباره تمام انرژیم ریخت و تو کل مسیر ساکت شدم!
  14. پارت صد و پنجاه و دوم آرزو دست از نوشتن تو دفترش گرفت و از دست عینکش یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ ولی چی؟! با ناراحتی گفتم: ـ ولی این فقط احساسات منه؛ یعنی اصلا از حس پوریا به خودم مطمئن نیستم...وقتی حرف از احساسم میشه، حس میکنم چشماشو میدزده با سعی می‌کنه از بحثها فرار کنه. آرزو گفت: ـ شاید برای اونم سخت باشه باوان، با این دید به این قضیه نگاه کردی؟! یکم فکر کردم و چیزی نگفتم و آرزو گفت: ـ پوریا آدم خیلی سختیه باوان. از نوجونی می‌شناسمش...به ندرت در قلبشو برای کسی باز می‌کنه و اگه برای تو اینکار و کرده و حتی یکمم که شده از رفتاراش حس کردی که برات ارزش قائله، به هیچ عنوان به احساساتش شک نکن. برای اونم مطمئنا این احساسات خیلی جدیده و تازه داره باهاش مواجه میشه...هر وقت که بتونه به خودش اعتراف کنه، مطمئن باش که به تو هم اعتراف می‌کنه. با ذوق گفتم: ـ بنظر شما هم اون...اون عاشقمه؟! آرزو گفت: ـ من نمی‌تونم راجب احساسات یه آدم دیگه اینجا صحبت کنم و بهت امیدواری بدم باوان اما اینو میتونم بهت بگم که رفتارهای پوریا رو نسبت به تو فقط یه رفتار دوستانه نمی‌بینم چون تابحال ندیدم پوریا نسبت به دختری اینقدر احساس مسئولیت کنه! حرفای آرزو دلم رو خوش کرده بود و انگار به همین حرفا احتیاج داشتم تا امیدواری که درونم بود رو بیشتر کنم!...گفتم: ـ بنظرت من باید چیکار کنم تا متوجه حسش بشم؟! آرزو گفت: ـ اونو تو گذر زمان باید بفهمیم عزیزم! صبور باش..
  15. پارت صد و پنجاه و یکم چشمی گفت و بعدش گوشی رو قطع کرد...خب خداروشکر که این موضوعم انشالا به خوبی بسته میشه چون من به هوش دخترم ایمان دارم و می‌دونم که تهش پوریا رو دوباره به مسیر خودمون برمیگردونه...دیگه نباید من با اون دختره یکی به دو کنم چون این قضیه باعث میشه پوریا نسبت بهم لجبازی کنه و ازم دورتر بشه و به هیچ عنوان نمی‌تونم پوریا رو توی کار خودم از دست بدم! ( یک ماه و نیم بعد ) ( باوان ) امروز چهارمین جلسه‌ام با آرزو جون بود و خدایی از وقتی که میومدم پیشش، خیلی سبک تر شدم و با احساساتم بدون ترس مواجه میشم و بجای پاک کردن صورت مسئله ترجیح میدم که حلشون کنم. تو این مدت هم پوریا چشم ازم برنداشت و هرجا که می‌رفت منو با خودش می‌برد و اصلا نمی‌ذاشت که تو خونه تنها باشم...منم از این وضعیت واقعا راضی بودم. آرزو ازم پرسید: ـ خب باوان جون، میبینم که این‌روزا خیلی خوشحال تری! با لبخند دستم و گذاشتم زیر چونه ام و این‌بار بدون فرار کردن گفتم: ـ فقط یه دلیل داره آرزو جون...پوریا! آرزو خندید و گفت: ـ پس پوریا کاری کرده که حال دلت حسابی خوب بشه آره؟! گفتم: ـ خیلی، می‌دونی من این روزا مدام دارم به این فکر می‌کنم که شاید زمانی که با آرون بودم، فقط فکر می‌کردم دوسش دارم و می‌خواستم به خودم بقبولونم که اونم دوسم داره و نخواستم کم و کاستیشو ببینم! اما وقتی پوریا رو دیدم...وقتی توجهش، نگاه کردناش و دیدم...نفهمیدم چجوری ولی واقعا عاشقش شدم...می‌دونم این آدم تو کار مافیاست و هزار تا خلاف می‌کنه اما نمی‌تونم دوسش نداشته باشم...تو تمام لحظات سختم کنارم بوده ولی...
×
×
  • اضافه کردن...