رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      71

    • تعداد ارسال ها

      2,022


  2. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      66

    • تعداد ارسال ها

      825


  3. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      56

    • تعداد ارسال ها

      178


  4. Mahdieh Taheri

    Mahdieh Taheri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      42

    • تعداد ارسال ها

      388


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 01/22/2026 در پست ها

  1. بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشمه، خانم یلدا شاهانی، خانم ملکا نمازی... سمت دختری که معرفی کرد برگشتم. یک دختر با صورت گرد و بامزه سفید و لپ‌های بیرون زده که روش سرخی کوچیکی داشت و چشم های ریز سبز، در حالی که مانتو نقره ای پوشیده بود و موهای رنگ کرده طلایی ش از دو طرف شال سفیدش بیرون زده بود. همه داشتند نگاهش می‌کردند استاد نگاهی به ما دوتا انداخت. _ آشنای هستید؟ قبل از اینکه دختره چیزی بگه من گفتم: _ خواهرم! چشم‌های دختره گرد شد. استاد نگاهی به پانی خواهرم که کنار من نشسته بود انداخت. انقدر اون هم جا خورده بود که استاد شک کرد و پرسید: _ جدا؟ _ نه نه دختر عمومه. خنده ش گرفت. _ آخر سر کدوم؟ دوباره به دختره نگاه کردم. _ حالا که دقت میکنم همسر آینده‌م. همه کلاس زیر خنده زدن. دختر ایشی گفت و بعد از چپ چپ نگاه کردن به من روش رو گرفت. پانیز به بازوم زد. _ دیونه! خنده ای تحویلش دادم. خودش هم خندش گرفت.
    6 امتیاز
  2. مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیده‌ی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل می‌برد.
    6 امتیاز
  3. نام رمان: معلمِ دزدان نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: طنز، عاشقانه خلاصه: کتایون نالان از تنهایی‌اش، در روز سیزده به در سبزه گره می‌زند تا شوهر آینده‌اش را در اولین فرصت ملاقات کند. طولی نمی‌کشد که پس از سرقت شیء موردعلاقه‌اش، با ماموری آشنا می‌شود. دخترک گمان می‌کند بالاخره نقطه‌ی اوج زندگی عاطفی‌اش فرا رسیده اما غافل از اینکه آن مرد خودِ شاه دزد، رئیس بزرگترین باند سارقان کشور است. سرانجام نیز طولی نمی‌کشد که پای دخترک به لانه‌ی آن دزدان، یعنی زیست‌گاهشان باز می‌شود. باید دید که چه کسی تغییر خواهد کرد؛ کتایون با شخصیت عرفانی‌اش در محفل سارقان یا دزدان در شب‌های شعر کتایون؟ مقدمه: همه چیز خرافه بود و آن گره‌ها طلسم بودند که با دستان خودم روی زندگی‌ام اجرا شدند! این همه مشکل و از استرس تا دم مرگ رفتن و بازگشتن زیر سر آن گره‌های لعنتی آن روزی و آن آرزوی نفرین شده بود. اما... اما اگر به عقب برمی‌گشتم آیا از انجام دوباره‌اش اجتناب می‌کردم؟ به عبارتی اگر سفر به گذشته ممکن بود، آیا آن روز آن سبزه‌ها را گره نمی‌زدم و آن خواسته را از خدا طلب نمی‌کردم؟
    5 امتیاز
  4. سلااام ما اینجا همدیگه رو به صورت مجازی می‌شناسیم رمان و داستان‌های همدیگه رو خوندیم تو مسابقه با هم رقابت کردیم پروفایل هم رو دیدیم و تو چت باکس به هم برخورد کردیم و تو این گپ و گفت‌ها حتما یه تصویری از طرف مقابل تو ذهن شمای نویسنده شکل گرفته. من خودم همیشه خیلی دوست دارم بدونم طرف مقابل من رو چه شکلی میبینه.👀 یه نفر رو تگ کنید و بگید که اون تو ذهن شما چه شکلیه🙃 پایه‌اید؟ @bano.z @سایه مولوی @هانیه پروین @QAZAL
    5 امتیاز
  5. خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی
    5 امتیاز
  6. 5 امتیاز
  7. # دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش می‌کنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمی‌کنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمی‌کنم. 22:22 دوم بهمن
    5 امتیاز
  8. بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره
    4 امتیاز
  9. کنار ماشین که رسیدیم چندبار بوق زدم. پسره اصلا متوجه من نبود. شیشه طرف پانیذ رو پایین دادم. پانیذ درحالی که از دستش کارهای من حرص می خورد چادرش رو جلوی صورتش گرفت تا چهره ش معلوم نشه. من هم همیشه موقع رانندگی یک عینک گنده توی صورتم میزدم و چهره م معلوم نمیشد. - آقا با شمام! به سمتم برگشت. - بله آقا! - بزن کنار! - چرا؟ ملکا سعی داشت از پشت مرد نگاهم کنه اما من خودم رو هی عقب می کشیدم جوری که هی پشت چادر پانیذ قرار می گرفتم. - گزارش دادن شما و اون خانم توی ماشین خلاف می کردید. بزن کنار. پسر که حالا از این فاصله یکم سنش بالاتر میزد حدود سی و خورده ای این ها اول هنگ کرد بعد با عصبانیت داد زد: - چی میگی مرد حسابی؟! دخترمه! چنان شوکه شدم که فرمون از دستم در رفت و تا به خودم بیام ماشین سر خورد و به بلوکه ها برخورد کرد. به، یک تصادف دیگه! پانیذ جیغی زد و چادر رو ول کرد و تا حالش جا اومد شروع به فحش دادن من کرد. من اما از توی آینه به اون ماشین نگاه کردم که اول کنار خیابون ایستاد بعد دوباره حرکت کرد و رفت. حاجی چه باباش جوون بود!
    4 امتیاز
  10. پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایه‌‌ی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت‌: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...
    4 امتیاز
  11. با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچه‌های مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در می‌کردم و می‌زدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش می‌داد و مامان خانوم اگر می‌فهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپایی‌های پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد می‌کرد، می‌افتاد به جونم و سیاه کبودم می‌کرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بی‌چاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمی‌دونم کی بود چت می‌کرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون‌ سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟
    4 امتیاز
  12. همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ می‌بینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچه‌ها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.
    4 امتیاز
  13. پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خنده‌ای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.
    4 امتیاز
  14. خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!
    4 امتیاز
  15. ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.
    4 امتیاز
  16. #پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!
    4 امتیاز
  17. ولی خب منم مرغم یه پا داشت و تا به چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم، ول کن ماجرا نبودم. با فرو رفتن آرنج پانیذ توی پهلوم به خودم اومدم و نگاهم رو از ملکا گرفتم. - چته؟ چرا میزنی؟ پانیذ با دندون‌های روی هم فشرده گفت: - چرا میزنم؟ احمق استاد دو ساعته از تو یه سؤال پرسیده چرا جوابش رو نمیدی؟ متعجب و گیج نگاهم رو به سمت استاد چرخوندم و‌ دیدم که بله، استاد بنده‌ی خدا چند دقیقیه‌اس داره بِر و بِر من و رو نگاه می‌کنه و من هم اصلاً تو باغ نیستم. البته که چند وقته وضعیتم اینجوریه.تموم طول روز کارم این شده که بشینم و فکر کنم و واسه به دست آوردن ملکا نقشه بکشم. اینقدر سر هر کلاس خیره خیره نگاهش می‌کنم و حواسم به استاد و درس دادنش نیست که چند دفعه از کلاس اخراج شدم و می‌دونم اگه با این وضعیت پیش برم دست آخر این ترم رو افتادم، ولی خب چه میشه کرد؟ من تا توجه این دختر رو جلب نکنم نمی‌تونم بی‌خیالش بشم.
    4 امتیاز
  18. @هانیه پروین هانیه پروین شخصیت مریدا توی انیمیشن دلیر رو به ذهنم میاره یه دختر قوی و باهوش با موهای مثل خودم فرفری😉💖
    4 امتیاز
  19. همه‌ی بچه‌ها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدم‌های عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله می‌گیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش می‌رفت برای اینکه مبارزه‌شو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو می‌فرستادم و خودم با یک کیلو تخمه می‌نشستم و نمایش رو با کیفیت بالا می‌دیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمی‌کرد آرام می‌اومد و می‌رفت انگار نه انگار که همسر آینده‌اش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش می‌گفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستان‌ها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود
    4 امتیاز
  20. تو پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پیمان، عصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا.
    4 امتیاز
  21. #پارت_دوم ناخوداگاه دلم می خواست دختره بهم توجه کنه، یه جورایی کرمم گرفته بود هر جوری شده مخش رو بزنم. با اخطار استاد از فکر بیرون اومدم و گوش سپردم به درس. یک ساعتی می شد که کلاس تموم شده بود و با پیچوندن پانی دنبال ملکا(چه زود هم پسر خاله شدم باهاش) می رفتم به جایی که اصلا نمی شناختم. یه جوری تو خیابون با جدیت و اخم راه می رفت که ادم احساس می کرد خواهرزاده بروسلی خدا بیامرزه! فکر کنم اگه بفهمه دارم دنبالش می رم چک و چک کاری کنه باهام. جلوی خوابگاه دخترونه چند لحظه مکث کرد و بعد رفت داخل. پس خواهرزاده بروسلی خوابگاهیه! باید امارش رو در بیارم، همسر ابندمه ناسلامتی افت داره خوب نشناسمش.
    4 امتیاز
  22. ۱‌. لطفا خودتون رو معرفی کنید‌. درود بر شما من زینب چرم گر هستم متولد خرداد سال ۷۷ ، اهل تهران و قم هستم و نمیتونم خودم رو فقط متعلق به یکیشون بدونم ، متاهلم و عاشقانه همسرم رو دوست دارم ، و مشوق اصلیم تو این راه همسرمه❤️ ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. دو رمان و یک داستان در حال نوشتن دارم رمان ها : چرخه دنیا ، اخرین نگهبان شعله (فصل اول) داستان :راز یک قتل ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ والا من از سال ۹۵ تقریبا مینوشتم ولی خب تازه امسال (۱۴۰۴)به خودم جرعت دادم تا به اشتراکشون بزارم و به طور رسمی نویسندگی رو استارت بزنم من همیشه قوه تخیل بالایی داشتم و دوست دارم دنیایی که تو ذهنم میگذره رو روی کاغذ بیارم ، و امیدوارم با قلمم بتونم ، حتی شده چند دقیقه هر شخصی رو از دقدقه های روزمره دور کنم . ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی می‌کنید؟ بینوایان ، غرور و تعصب ۵. بزرگ‌ترین چالش شما به‌عنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ اینه که بتونم اثری خلق کنم ، که بتونه حتی شده برای یک نفر آموزنده و جذاب باشه ۶. هدف نهایی‌تون در مسیر نوشتن کجاست؟ جایی که بتونم داستانی خلق کنم که بتونه یک جهان رو تحت تاثیر قرار بده ۷. ایده‌های آثار زیباتون رو از کجا پیدا می‌کنید؟ تو دنیای فانتزی و رویایی ذهنم ، با توجه به تجربیاتی که تو طول زندگی به دست میارم ۸. از چه چه چیزهایی الهام می‌گیرید؟ بعضی وقت ها یک اهنگ ، بعضی وقت ها یک نقاشی ، گاهی هم خاطرات و.... ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ صد در صد ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشته‌هاتون دوست دارید؟ این که با شخصیت های داستانم زندگی می کنم و تو صادقانه ترین حالت خودم رو تو موقعیت هاشون قرار میدم و مینویسم ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ مشوق های اصلیم پدرم و همسرم هستن ، من استعداد های هنری رو از پدرم به ارث بردم و همیشه پدر و مادرم تو این راه مشوقم بودن ، و از ثانیه ای که با همسرم اشنا شدم مشوق همراه اصلیم بوده و من رو سمت استعداد هام هُل داده❤️ ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ همسرم بود و کلی ذوق کرد ،(البته نقد هم تحویلم داد ) هر پارتی که مینویسم رو دنبال می کنه! ۱۳. توصیه‌تون برای نویسندگان تازه‌کار و پرذوقی که این مصاحبه رو می‌خونن چیه؟ به خودتون و قلمتون اعتماد داشته باشید ، من خودم هم تازه کار به حساب میام ، ولی مطمئن باشین ، دنیای ذهنتون خیلی قشنگ و جذابه بدون ترس ازشون بنویسید تا با خوندنشون لذت ببریم ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ فضای صمیمیش یکی از علت هایی بود که جرعت کردم تا نوشته هام رو به اشتراک بزارم و بدونم کسانی هستن که تو این راه کمکم می کنن ، واقعا از تک تک اعضای نودهشتیا، بابت این صمیمیت ممنونم ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمی‌کنید؟ کپی برداری داستان بدون اطلاع نویسنده ! واقعا عزیزان نویسنده برای نوشتن یک رمان خیلی چالش دارن ، و این کار واقعا ناراحت کننده هست ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ ازشون استقبال می کنم ، چون نقد باعث رشد انسانه! ۱۷. و در آخر... به خودتون افتخار می‌کنید؟ بله ، و برای همه ارزوی موفقیت دارم @bano.z
    4 امتیاز
  23. خودمم اسمش رو انتخاب می کنم ** در پناه باران ** یکی ژانر انتخاب کنه
    4 امتیاز
  24. #سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر می‌کردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر می‌رسه که اونا بازنده های بزرگتری‌اند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن
    4 امتیاز
  25. پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟
    4 امتیاز
  26. نام دلنوشته: نیمه‌شب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همه‌ی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
    3 امتیاز
  27. #هشتمین متن نیمه شب اگه میخوای خوشحالم کنی : ۱- برام ،خودت باش ، ادمای فیک اصلا دلنشین نیستن. ۲- بهم نشون بده برات با بقیه فرق دارم ، همونطوری که من فرق تورو با بقیه می‌دونم. ۳-برام آهنگایی که برای هیچ‌کس نمی‌فرستی رو بفرست. ۴-اگه دعوا یا بحثی داشتیم بازم صبح بخیر و شب بخیر بنویس برام ، این نشون دهنده احترام و علاقست. ۵- اگه از دستم ناراحت شدی رفتارتو تغییر نده. بیا بیانش کن حلش می‌کنیم. ۶- گاهی وقتا دوست دارم نشون بدی برات اولویتم. ۷- حرف بزن. از روزمرگیات، رازهات، برنامه هات، قسمتای تاریکت، از هرچیزی که می‌تونی و به ذهنت می‌رسه. 22:22 هشتم بهمن
    3 امتیاز
  28. به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: بعضی وقتا یک کتاب یا داستان باعث امید میشه ، و اون امید باعث میشه یک دختر با قدرت امیدی که از اون داستان میگیره ، یک جهان رو از تاریکی نجات بده...‌ مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتش‌های ابدی که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شوند...
    3 امتیاز
  29. پارت پنج به اشپز خونه رفتم و چای گذاشتم ، نگاهی به سبدی که دیروز بوژان با خودش اورده بود انداختم، محصولات زمین هر دفعه کم تر میشد ، چیز زیادی از فروشش به دستمون نمیرسید ، ولی همون هم غنیمت به حساب میومد ، کم کم همه بیدار شدن ، مامان و مادر جون هنوز تو قهر به سر میبردن ، صبحانه که تموم شد از جا بلند شدم و شنلم رو تنم کردم ، سبد رو برداشتم و رو به همه گفتم : _من دارم میرم ، چیزی احتیاج ندارید ؟ مادرجون گفت : _به سلامت ، مادر ، خدا پشت و پناهت. مامان هم گفت : _نه چیزی لازم نیست ، انشالله دست پر برگردی! نگاهی بهشون انداختم و از در خونه بیرون اومدم ،ابر ها در حال باریدن بودن و زمین گل آلود بود ، به سمت بازار کوچک روستا حرکت کردم ، توی راه از بین زمین های زراعی رد شدم ، که بیش تر محصولاتشون سرمازده شده بودن ، هوا سرد بود و شنلم و دامنم رو به پرواز در اورده بود ، شنل به خاطر باد جلوی صورتم میومد و جلوی دیدم رو میگرفت و راه رفتن رو برام سخت می کرد ! بلاخره به هر مشقتی بود خودم رو به بازار رسوندم ، البته بازاری که تقریبا چیزی برای فروش نداشت ، کسایی که دام نگه داری می کردن وضعشون یکم بهتر بود ، ولی اون ها هم برای تغذیه دام هاشون به مشکل برخورده بودن ، ارتش تاریکی با گرفتن روستای آسیاب چندان فاصله ای از ما نداشت و باعث شده بود وضع بدتر بشه . بعد ساعت ها ایستادن تو بارون بلاخره تونستم نیمی از چیز های داخل سبد رو بفروشم ! به خاطر نبود محصولات و کم شدن دادو ستد ، مردم سکه ای برای دادن بهای کالا نداشتن و مجبور به مبادله کالا با کالا بودیم، امروز هم با فروش اون چند تکه محصول مقداری کاموا و نخ عایدم شده بود ، با ناراحتی به محصول باقی مانده و هوایی که داشت تاریک میشد ، نگاه می کردم که با برخورد چیزی به پشتم روی زمین گل آلود افتادم
    3 امتیاز
  30. با مامان و پانیذ نشسته بودیم و چای میخوردیم گفتم- کی بریم؟. مامان با تعجب گفت - کجا؟. -خواستگاری دیگه. قند تو گلوی پانیذ پرید و به سرفه افتاد محکم محکم زدم تو کمرش تا حالش خوب شد و گفت - این قند منو نمیکشت ولی ضربه های تو حتما منو میکشه. مامان گفت- ضربه مغزی شدی یا عوضت کردن، تو؟ خواستگاری؟. پانیذ- یه مزخرفی میگه دیگه مامان شما چرا جدی گرفتی. - مزخرف چیه بده مگه میخوام ازدواج کنم. مامان- نه بد نیست ولی اخه تو! - مگه من چمه؟. پانیذ- جدی نگیر مامان جون این داداش ما درمورد همه همین نظر و داره. - تا حالا دیدی من از خواستگاری حرف بزنم؟. مامان - برای همین تعجب کردم،کی هست حالا. با کلی حرف و خواهش و التماس مامان و بابا رو راضی کردم که بریم خواستگاری،علی هم با یکم فضولی شماره بابای ملکا رو از گوشیش برداشته بود و چند شب بعد در کمال ناباوری که از همه بیشتر برای خودم عجیب بود رفتیم قم برای خواستگاری.
    3 امتیاز
  31. چشمام رو مثل گربه شرکت مظلوم کردم و گفتم : _اینجوری از عشق داداشت دفاع می کنی ، جون تو این یکی با بقیه فرق داره ! پانیذ با حرص گفت : مرده شور چشم هات رو ببرن ، سره ده تای قبلی هم همین رو میگفتی ، دل نیست که فرودگاه هست ، یکی میشینه ، دو تا پرواز می کنه ! نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم : بده ، دله بزرگ و مهربونی دارم ، میتونم به این همه ادم عشق بورزم ! پانیذ مشت دیگه ای حوالم کرد ، نگاهی به ماشین انداختم ، اتفاق خاصی نیوفتاده بود ، سپرم کمی قُر شده بود ، کمی دنده عقب گرفتم و به سمت خونه راه افتادم
    3 امتیاز
  32. هنوز گیج و منگ به راه رفته‌ی ماشین اون‌ها خیره بودم که مشت محکم پانیذ به شونه‌ام برخورد کرد و دادم رو به هوا برد. - آخ! پانیذ با حرص و صدای جیغ جیغی گفت: - آخو کوفت! همین رو می‌خواستی که آخرش اینجوری ضایع بشیم، آره؟! شونه‌ی دردناکم رو مالیدم و مظلوم نگاهش کردم. آخه تقصیر من چی بود که بابای ملکا اینقده جوون بود؟! - تقصیر من چیه خو؟ فکر نمی‌کردم باباش اینقده جوون باشه. پانیذ مشت دیگه‌ای به شونه‌ام کوبید و باز صدای حرصی شده‌اش به هوا رفت: - تقصیر تو چیه؟ تقیر تو اینه که دنبال این دختره راه افتادی، احمقِ خنگ بهت که گفته بودم این دختره از اون‌هاس که به هیچ کسی رو نمیده. چرا دست از سرش برنمی‌داری؟
    3 امتیاز
  33. #ششمین متن نیمه شب اینو با تمام وجودم می‌نویسم که اگه منم یه روزی به کسی بدی کردم و دل شکوندم... منو نبخشه... البته که یه روزی تسویه حساب می‌کنم... می‌خوام بگم که اینقدر وجدانم در برابر آدما راحته! بنظرم خیلی مهمه که آدما اینقدر با ادعا و وجدان راحت، در مقابل رفتارشون و حرفاشون با قلب و روح انسان‌ها ، حرف بزنن. 21:21 ششم بهمن
    3 امتیاز
  34. پارت چهارم فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود ! ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم ! خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم . با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد . هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!
    3 امتیاز
  35. #پنجمین متن نیمه شب وقتی ازم میپرسن چرا عصبیم و میگم نمیدونم! دلیلش این نیست که نمیدونم دلیلش اینه که... صدتا چیز کوچیک که به نظرت چرت میرسن روی هم جمع شدن و تهش شده عصبانیت من حالا بیام این صدتا رو تعریف کنم و تقدم و تأخر بچینم که تهش تازه بفهمنت یا نفهمنت! همون فکر کنن دیوونه ایی چیزی هستم راحت تره! 22:22 پنجم بهمن ‌
    3 امتیاز
  36. # چهارمین متن نیمه شب گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم! چون یه روزی .. یه ساعتی،. حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم! در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. اصل ماجرا اینجاس. و همیشه حسرت اون وقت از دست رفته گوشه دلمون میمونه... 23:23 چهارم بهمن
    3 امتیاز
  37. با رفتنش به خوابگاه فهمیدم کلاس بعدی رو نداره و یکم دپرس شدم. باید برنامه کلاسیش رو در بیارم. به دانشکده برگشتم تا برای کلاس بعدی آماده بشم. توی حیاط دانشکده چشم چرخوندم تا بچه‌های اکیپ رو پیدا کنم. حیاط دانشکده تقریبا حد فاصله دانشکده تا خوابگاه دخترونه بود. اکیپ ما شامل من و پانیز و دو سه تا دختر پسر دیگه بود. اسم من پیمانه، با خواهر دو قلوم پانیز رشته داروسازی دانشگاه همدان، همون شهری که زندگی می کنیم می‌خونیم. الان ترم پنج هستم و تقریبا اول ترمیم. حواسم رو دادم به شیطنت کردن. محکم زدم به شونه داروین دنبالم کرد. سمت استاد دویدم و دستم رو روی سینه ش گذاشتم. _ سک سک! ایستاد و با حرص نگاهم کرد. _ ا استاد شمایید فکر کردم دیواره. با خنده سری تکون داد. _ از دست تو بچه! با خنده گفتم: _ استاد چاکریم! روی شونه‌م زد. _ این دختره تازه وارده به اخلاق تو آشنا نیست انقدر اذیتش نکن. دست‌هام رو بهم مالوندم. _ اوخ اوخ راست می گین استاد من چرا اینجام باید برم اینا رو اذیت کنم. _ هیییی از دست تو بابات چی می کشه استاد قرائی یکی از دوست های قدیمی بابام بود. _ جان من بهش نگین استاد! _ نه بابا پسرجون برو به شیطنتت برس. دستم رو گذاشتم اونور گونش و محکم بوسیدمش. _ چاکرت هستیم ما که! بعد سمت بچه‌ها رفتم.
    3 امتیاز
  38. پارت سوم مامان اخمی کرد و گفت : _من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه! مادرجون با دلخوری گفت : _ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه ! مامان در جواب گفت : _ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم! بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم ! به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود . متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم ! همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه ! مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم : _بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟ بابا خندید و گفت : به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ ! بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !
    3 امتیاز
  39. ساندویچ هفتاد و نه🍔 سردی دستبندهای فلزی، مو به تنم سیخ کرد. وزن این دستبندها بیشتر از اون چیزی بود که فکرش رو می‌کردم. با این وجود، نیشخندی به مامور پلیس زدم و در واکنش به حرف‌هاش، گفتم: - یادت رفت بگی حق گرفتن وکیل هم دارم. از اینکه یه مجرم، تازه‌کار بودنش رو بهش یادآوری کنه، عصبانی شد. ضربه‌ای به شونه‌م زد و گفت: - راه بیوفت! مامور عینکی، سری به نشان تاسف تکون داد و جلوتر از ما حرکت کرد. چشمکی برای کلارا زدم و به طرف ماشین پلیس رفتم. مامور جوان، در پشت رو برام باز کرد. با آرنج به شکمش ضربه زدم و آروم گفتم: - به نفعته دستاتو پیش خودت نگه‌داری جوجه‌پلیس! شکمش رو گرفت و خم شد. صورتش کبود شده بود اما فریادش رو قورت داد و در ماشین رو توی صورتم کوبید. امروز اون سه روزی که از پدربزرگ مهلت گرفته بودم، به پایان می‌رسید. صدای مجری ورزشی توی رادیو که داشت مسابقات بسکتبال رو با هیجان گزارش می‌داد، آزارم می‌داد. درست یک‌ساعت بعد، توی اتاق بازجویی نشسته بودم. شیشه‌ای مقابلم بود که مطمئن بودم پشتش چند نفر ایستادن و با خودشون میگن: پس این همونیه که اون هفت‌تا بچه رو دزدیده؟ بازپرس مشتش رو به میز کوبید که صدای بدی ایجاد کرد. نگاهم رو با طمانینه، از شیشه گرفتم. بازپرس زن سیاهپوستی بود که احتمالا به والدین بچه‌ها قول داده بود مجرم رو گیر بندازه، وگرنه یک‌ساعت تمام، بازجویی رو کش نمی‌داد. دکمه کت طوسی‌رنگش رو باز کرد و گفت: - حرف بزن بلادبورن! اگه خودت به جرمت اعتراف کنی، مطمئن میشم توی مجازاتت تخفیف بگیری. حالا بهم بگو... این بچه‌ها کجا هستن؟ به هفت عکسی که روی میز ردیف کرده بود زل زدم. صاحبین این عکس‌ها رو چندساعت پیش، توی انبار دیده بودم. اون موقع وضعیت به‌هم ریخته‌ای داشتن اما توی این عکس‌ها پوستشون می‌درخشید و لبخند می‌زدن. برای دوازدهمین بار از وقتی که وارد اتاق بازجویی شده بودم، این جمله رو تکرار کردم: - من بی‌گناهم، آدم اشتباهی رو دستگیر کردید. این ادعا کاملا صحت نداشت، من بی‌گناه نبودم و حتی اگه نظر نیک رو می‌پرسیدن، بی‌شک بهشون می‌گفت نارسیس یه هیولاست. اما توی این موردِ بخصوص، من به طرز عجیبی در جایگاه قربانی قرار داشتم.
    3 امتیاز
  40. پارت دوم شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت : _اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی ! نگاهی بهش کردم و گفتم : _تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم ! بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت می‌بلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره . مامان با غصه گفت : _امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن . با چشم های گرد گفتم : _روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه ! مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت : _ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه ! بوژان متعجب گفت : _ آذرمیرا کیه دیگه ؟! مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : _مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟! من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت : _ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!
    3 امتیاز
  41. ساندویچ هفتاد و هشت🍔 - نارسیس... فکر کنم باید نگه‌داری! هشدار کلارا باعث شد از فکر بیرون بیام. ماشین پلیس یک کیلومتر جلوتر از ما ایستاده بود، فقط این نبود. چراغ آبی‌ توی دست مامور پلیس، به قدری جلب‌توجه می‌کرد که ندیدنش ممکن نبود. اشاره می‌کرد ماشین رو نگه‌دارم. سرعت ماشین رو پایین آوردم و در نزدیکیشون، ماشین رو کنار زدم. دو تا مامور مرد از جلو به سمتمون اومدن. زیر لب زمزمه کردم: - بالاخره پیدام کردن! کلارا یک لحظه هم چشم‌های گشادش رو از مامورها جدا نمی‌کرد. با صورت رنگ پریده پرسید: - حالا چی‌کار کنیم؟ قبل از اینکه بتونم جواب بدم، دو تقه به شیشه ماشین خورد. سینه‌م رو از هوای سنگین داخل ماشین پر کردم و شیشه رو پایین کشیدم. مامور پلیسی که عینک آفتابی داشت، با صدای بم و جدیش که من رو یاد گوینده‌های مستند حیات وحش می‌انداخت، پرسید: - نارسیس بلادبورن؟ تا اون لحظه، هیچ‌وقت تا این حد از اسمم بیزار نشده بودم. کاش هر چیز و هر کسی بودم، جز نارسیس بلادبورن. سر سنگینم رو تکون دادم و بر خلاف میل باطنیم، گفتم: - خودم هستم. هر چند که اینها فقط تشریفات بیخود بود؛ اون مامورها بی‌شک می‌دونستن من کی‌ هستم و چرا باید ماشینم رو متوقف کنن. مامور ته‌ریش خاکستری رنگی که حدس می‌زدم دو هفته‌ست اصلاح نشده رو خاروند، این کار از ابهتش در نظرم کم کرد. - باید همراه ما به اداره پلیس بیاین خانم بلادبورن. کنار کشید تا درِ ماشین رو باز کنم و پیاده بشم. مامور پشت‌سرش، جوان‌تر و بی‌تجربه‌تر به نظر می‌رسید. شاید من فقط یکی از ده‌ها مجرمی بودم که در طول روز دستگیر می‌کردن، اما مامور جوان، با اشتیاق و کنجکاوی هر حرکتم رو دنبال می‌کرد. کلارا بازوم رو گرفت و با چشم‌های‌ لرزان بهم نگاه کرد. نگاهش داد می‌زد که دوست نداره با اونها برم، اما می‌دونست این درست نیست، برای همین هم به زبونش نمی‌آورد. بهش اطمینان دادم: - اتفاقی نمی‌افته، تو نجاتم میدی کلارا. اخم کرد و سرش رو با اطمینان تکون داد. گفت: - زیاد طول نمی‌کشه، طاقت بیار و مراقب باش! نیشخندی زدم و آخرین چیزی که بهش گفتم رو خوب به خاطر دارم. - من یه ماشین قتلم، فراموش کردی؟ اون جوجه‌پلیس‌ها باید مراقب باشن! فشار دستش روی بازوم کمتر شد و چشم دزدید. پیاده شدم و مقابل دو مامور پلیسی که قد کوتاه‌تر از من بودن، ایستادم. مامور عینکی، دست به کمر زده بود اما مامور جوان، جلو اومد. برق دستبند‌های توی دستش، کمتر از برق چشم‌هاش بود. پرسیدم: - اولین بارته این کارو می‌کنی، نه؟ صدای باز و بسته شدن در ماشین رو شنیدم. مامور جوان، اون دستبند‌ها رو در کمال شادی به دستم زد. کلارا جلو اومد و همونطور که گونه‌هاش به خاطر گریه برق می‌زدن، جیغ کشید: - داری چی‌کار می‌کنی؟ اگه می‌خواست فرار کنه، مطمئن باش نمی‌تونستی سایه‌شم گیر بندازی! بازش کن! مامور پلیس جوان، بی‌توجه به کلارا، کلماتی که تا حالا فقط توی فیلم‌های جنایی شنیده بودم رو برام بازگو کرد: - نارسیس بلادبورن، شما به جرم آدم‌ربایی دستگیر هستید. حق دارید سکوت کنید. هر چیزی که بگید، ممکنه در دادگاه بر علیه شما استفاده بشه.
    3 امتیاز
  42. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    3 امتیاز
  43. نام رمان: ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه! نویسنده: هانیه پروین | عضو هاگوارتز نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، فانتزی، گوتیک خلاصه رمان: رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجره‌ی دویست ساله از خدمت به جامعه خون‌آشامی داره. دولت انگلستان اون‌ها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت! حالا که نوه‌ی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیه‌ی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینه‌ها در سایه لبخند می‌زنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار می‌گیره...
    2 امتیاز
  44. اوهوم هر دوش، هم میشه به شخصیت کارتونی و فیلم ربط داد هم به طور جدا توصیف کرد مثلا منم تو رو یه دختر قد بلند با موهای نسبتا بلند لخت و مشکی میبینم. با چشم های مشکی و مهربون و یه لبخند همیشگی و کیوت
    2 امتیاز
  45. @shirin_s مثلا من تو رو با عکس پروفایلت شبیه سفید برفی میبینم😍🥹
    2 امتیاز
  46. @سایان عشقم چک کن اگه طراح‌ها هنوز نت ندارن و خودت درگیری، بهم بگو این جلدو من بزنم
    2 امتیاز
  47. (من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ) خانه ی ذهن برآشفته ام آباد کنید . من نگویم که مرا خسرو و آباد کنید لا اقل قلب مرا عاشق و فرهاد کنید . من نگویم که مرا پرتپش و شاد کنید از من مرده و افسرده دلان یاد کنید . من نگویم که مرا یاد کنید یا نکنید نکند پیکر من را به دست باد کنید . من نگویم که مرا ازقفس ازاد کنید شهر ویران دلم را پر بنیاد کنید . من نگویم که مرا خرم و اباد کنید نکند دور جهان را پر شیاد کنید . شاعر : ماهک _ ن نویسنده ی شرقی
    2 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...