به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/15/2026 در پست ها
-
به آخرای سال که نزدیک میشیم همش به این فکر میکنم که: "من امسال چیکار کردم؟" یکم که دقیق تر میشم کمالگرایی و خودکوچک بینی دست به دست هم میدن و به اینجا میرسم که: "اصلا کاری کردم؟" جواب "بله" هست؛نه تنها برای من بلکه برای همه ما...! همه ی مایی که با کمالگرایی میجنگیم همه ی مایی که درگیر شوآف های گاه و بی گاه فضای مجازی شدیم و باعث شد مدام درحال مقایسه خودمون با بقیه باشیم... بقیه ای که نمیدونیم حتی یک قدم هم میتونن با کفش ما راه برن یا نه؟ هرروزخدا یک هدیه ست...هر روز ارزشمنده و منم قراره هرروز یک دستاورد پیدا کنم و به اشتراک بزارم تا سال دیگه اینموقع بجای فکر کردن به "امسال دستاوردی داشتم یا نه؟" یک لیست طولانی داشته باشم که به مرور پر شده.4 امتیاز
-
#شصت و سومین متن نیمه شب عاشق این تایپ آدمهام که براشون مهم نیست نگاه و حرف دیگران، جلوی همه دستاتو میبوسن، نازت میکنن، لوست میکنن، بهت عشق میورزن و حتی براشون اهمیتی نداره ممکنه یکی از بیرون قضاوتشون کنه. 20:20 بیست و ششم بهمن4 امتیاز
-
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی حال من خوب خراب است به آن دست نزن من گرفتار و پریشان شدهی دل بودم حال من خوب خراب است به آن دست نزن4 امتیاز
-
#شصت و دومین متن نیمهشب یه چیزی بهتون بگم... بعضیا هم هستن تا ازدواج میکنن دیگه فکر میکنن خیلی عاقل و بالغ شدن؛ قضاوتت میکنن، نصیحتت میکنن، همهی افکار و کاراتو مسخره میکنن و تورو بچه حساب میکنن، از اینا دوری کنید. 11:11 بیست و ششم بهمن4 امتیاز
-
نگو بهم جوونیم رفته رنگین کمون،الان سواریم ابرای تیره نگو بهم اینا فقط یه خوابه صدامون باهم ادامه داره دستمو بگیر من کنارتم کامل نگو بهم آزادی فقط یه خوابه3 امتیاز
-
#شصت و یکمین متن نیمهشب ولی من واقعا باورم به اینه که به هر چی فکر کنی، اگه به صراحت باشه دیر یا زود برات اتفاق میفته! همه ما از قبل نقشمون تو این دنیا نوشته شده و اومدیم تا بازیش کنیم. 8:08 بیست و ششم بهمن3 امتیاز
-
پارت چهل و یکم دو انگشت اشارهم رو روی شقیقههام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه میشدم! روانم داشت ساییده میشد! دلم میخواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغجیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خستهم رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم میکرد. - میشه تو زبون من رو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت؟ خدایا جیغ!» و درصد که دستش رو روی چونهش گذاشته بود، پی در پی انگشت روی ریشهاش میکشید و موشکافانه نگاهم میکرد. نمیخواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه میخواستم این دنیا من رو بشناسه! نمیخواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه میخواستم همسلولیهام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسیت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبختکُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «میگم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش میتپه، هاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبختکُنش استخدام کرده بود. عوضی همهش به من تیکه مینداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که برخاست و روی نقطهی مرکزی سلول نشست، جملهم توی دهنم اسیر ماند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد میخواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهرهای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن میکرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی میخواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای میگرفتم سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنجهاش رو تا کرده و دستهاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشتهاش که همه بسته بودن جز انگشتهای وسطش. -« این انگشت وسط بی ادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکون دادن من برای تایید.2 امتیاز
-
📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: حجرة تنهــایی 🖋 نویسنده: @Nasim.M مدیرکل انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، اجتمـــایی 🌸 خلاصه داستان: دل میبازد و دل میدهد. تعشق سر راهش قرار میگیرد... 📖 برشی از رمان: نگاهی بر چهرهی خفتهی مادر و پدرش انداخت و زیر لب با صدایی لرزان و غمآلود نجوا کرد: – شرمنده، دیگه وقت رفتنه. 🔗 لینک دانــــــلود رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/15/دانلود-رمان-حجرة-تنهایی-از-نسیم-معرفی-ک/2 امتیاز
-
پارت چهلم لپلپ مدام دست به ریشهای نداشتهش میکشید و تاب به سیبیلهای نداشتهش میداد. از حرکاتش داشت خندهم میگرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچهای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهرهی ریشدارش که با حجاب، شدیداً مضحک به نظر میرسید، لبهام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگههایی از خندهی سرکوب شده توش موج میزد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لبهاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شونه بالا مینداختم، گوشهی لبهام رو به نشونهی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپلپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمیدین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمیدین؟» چشمهام از جملات لپلپ و ترجمههای عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپلپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه میکرد. - منم لپل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپلپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی از پنج دقیقه هم از لحظهی آغاز نگذشته بود. - «اه میدونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمیتونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچههای اینجا عادتای دیگهای دارن.» شونهای بالا انداختم. لپلپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیهم رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفتهی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک میکنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپلپ عوضی! اما دلم نمیاومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع میشد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیمسوز شدم زنیکه!»2 امتیاز
-
دستاورد امروز 26 بهمن 04 "برای شروع کردن لازم نیست عالی باشی؛کافیه فقط شروع کنی و تو مسیر عالی بشی" 1-نمیدونم چندتا کار تو لیست انتظار ذهنت دارن خاک میخورند و منتظر یک شرایط بهتر برای شروع شدن هستن...اما اگه بخوایم باهم صادق باشیم اون لحظه ی خاص هیچ وقت نمیرسه! البته نه تا وقتی که انتظارُ تموم و اقدام رو جانشینش کنی....! پس صرف نظر از همه ی اما و اگرها شروع کن!❤ -ثبت شد؛ روزی که شروع کردم2 امتیاز
-
پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمکهای لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. حتم دارم الانم مثل اون لحظهی من دلت میخواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که وضوحش تنها ۱۵ درصد بود. دستهاش رو بالا آورد و انگشتهاش رو دور مچهام حلقه زد. سپس با آرامش دستهام رو به رها کردن یقهش دعوت کرد. و پس از اون از شونههام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همهی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض میزد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار میخواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی میگم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ هم از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی میکردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره. غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده.» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپلپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لبهام رو روی فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپلپ توی نمایش شرکت میکنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشردهتری رو برات ارائه میکنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جملهی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که میتونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپلپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپلپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی میکنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میون باشه.2 امتیاز
-
پارت سی و هشتم اما من از ترس زبونم بند اومده بود. چاکرا با چشمهایی نگران به سمتم دوئید. - چی شده مادر؟ پشت سرش سنگر گرفتم و لرزون و تیکهتیکه ابراز اتفاق کردم. - حَ.. حَ حشره! سو.. سو.. سوسک! چاکرا متعجب واکنش نشان داد. - حشره؟ منظورت پروانهی سفید داخل سرویسه؟ با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار میزدم، زار. آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟ - «عالیه! عالی! سوسک تقریباً سیاه اینجا پروانهی سفید نامیده میشه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها!» دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خندهی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمیگرفت؟ و بالاخره صدای لپلپ خندهی عقل خائن رو قطع کرد. - وارونک حالت بده؟ لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش میپیچید، خیرهم بود. لب برچیدم و سرم رو تکون دادم. - اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ میدارم. -« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه» حق با مغز بود. لپلپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشمهای درشت و معصومش، مظلومیت میریخت. لبخندی زدم. - «کاندید شمارهی اول برای یادگیری زبان نیمز لپلپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا مسنه باعث بی احترامی میشه» سری به نشونهی تأیید تکان دادم و طی حرکتی سریع و السیر دست لپلپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپلپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم. - چیکار میکنی وارونک؟ صدای لپلپ بود که من رو مخاطب قرار میداد. - یه نمایش کوتاهه، تو هم یکی از بازیگرای اصلیای. بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپلپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه. - خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد میده. درصد دست به سینه نشسته بود. - طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربهای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده! توی لحنش رگههایی از دلخوری دیده میشد. - «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان میدیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش میشدم.» بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو میگفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت. گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش میکردم که مقصرِ کار اون لحظهم شخصی جز خودش نبوده. روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصلهی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقهش رو گرفتم. خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشمهام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زدهش خیره شدم. و مردمکهای چشمهاش که میلرزیدن. -«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند میزنه!» اما جیغجیغ عقل هم جلودارم نبود.2 امتیاز
-
منتظر هنرنمایی شما هستم بانو2 امتیاز
-
حسین پشت میزش نشست و همانطور که طبق عادتش پاهایش را تا انتها دراز میکرد غر زد: - من آرزو به دلم موند که تو یه بار از من دفاع کنی! با لبخند محوی به چهرهی اخمآلودش که مثل پسربچهها شده بود خیره شدم؛ انگار نه انگار که مرد گنده نزدیک به سی سال سن داشت، گاهی مثل پسرهای چهار یا پنج ساله غرغر میکرد. - تو خودت چندمتر زبون داری، دیگه به دفاع من نیازی نداری که. الان هم جای این حرفها یه چایی برای من بریز دهنم خشک شده. حسین تن ولو شدهاش بر روی صندلی را تکانی داد و با بیحالی از پشت میز برخاست و من واقعاً نمیدانستم این مرد تنبل چطور پلیس شده بود؟! نیم نگاهی به پروندهی زیر دستم که پروندهی یک موادفروشِ ساده بود انداختم، این روزها پروندههای موادفروشی، دزدی و قاچاق تنها چیزهایی بود که برای رسیدگی به من سپرده میشد و حالا… ناگهان به یاد حرف سرهنگ افتادم و رو به حسین که استکانها را از فلاسک گوشهی اتاق پر از چای میکرد گفتم: - راستی سرهنگ گفت پرونده رو از آقای هاشمی تحویل میگیره و میده به ما، تو امشب با خودت ببرش خونه یه نگاهی بهش بنداز. حسین با ناراحتی سر به سمتم چرخاند و پرسید: - چرا من؟! با بهت و تعجب نگاهش کردم؛ دیوانه شده بود یا از یاد برده بود که او پلیس است و در حال حاضر وظیفهاش رسیدگی به این پرونده؟! حسین نگاه متعجبم را که دید حرفش را اینطور ادامه داد: - منظورم اینه که امشب فوتبال داره. باز هم حرفش را متوجه نمیشدم؛ فوتبال چه ربطی به این پرونده داشت؟! - خب؟! حسین درحالیکه خم میشد تا استکان چای را روی میزم بگذارد گفت: - خب من امشب میخوام فوتبال ببینم، نمیشه خودت اول بررسیش کنی؟! کلافه دست به سینه نشستم و نگاهم را به او دوختم؛ میخواست بهخاطر یک مسابقهی فوتبال از کارش بزند؟! - نه، من امشب قراره برم خونهی بابام تا باهاشون راجع به این پرونده حرف بزنم. حسین قیافهی ناراحتی به خودش گرفت، باز روی صندلیاش لم داد و دانه قندی را که میان مشتش داشت داخل استکان چایش انداخت. آن حالت افسردهاش که تنها بهخاطر یک محروم شدن از مسابقهی فوتبال بود به خندهام میانداخت، او با فوتبال زندگی میکرد و من هرگز نمیتوانستم او را درک کنم. - این خیلی بیانصافیه! با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و او بیآنکه نگاه از بخار بلند شده از استکان چایش بگیرد، با همان لحن پر حسرت ادامه داد: - تو همش داری به من دستور میدی!2 امتیاز
-
در سکوت به حرفهای سرهنگ گوش میکردم و در همان حال به این فکر میکردم که حق با او بود؛ من نمیتوانستم در این ماجرا تنها به خودم فکر کنم. شغل من برقراری امنیت بود و باید این کار را انجام میدادم حتی اگر باعث آزار و اذیت خودم میشد، درست مثل خیلی از همکارانم که جانشان را در این راه فدا کرده بودند. بعلاوه اینطوری من میتوانستم کار ناتمام محمدیاسین را تمام کنم و انتقام خون برادرم را از آن قاتل بیرحم بگیرم، اما یک طرف این ماجرا هم پدر و مادرم بودند و میدانستم که اصلاً دلشان نمیخواست من دوباره پا به راهی که محمدیاسین گذاشته بود بگذارم. - باشه، ولی پدر و مادرم… سرهنگ میان حرفم آمد: - من با پدرت صحبت میکنم، تو نگران نباش. سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ امیدوار بودم که سرهنگ بتواند پدر و مادرم را راضی کند، چون هیچ دلم نمیخواست که آنها را به هول و ولا بیاندازم. به هر حال سرهنگ خوب با خانوادهی من آشنایی داشت و شاید بهتر از من میتوانست آنها را مجاب کند که اگر من این پرونده را قبول کنم به نفع همه است! - خیلی خب؛ حالا لطفاً برو و به آقای هاشمی بگو بیاد داخل اتاق، پرونده رو که از آقای هاشمی تحویل گرفتم میفرستمش تا شما هم بررسیش کنید. «چشمی» گفتم و از روی صندلی برخاستم. هزاران فکر ریز و درشت در سرم میچرخید، از فکر به محمدیاسین و واکنش خانوادهام نسبت به پروندهی جدیدم گرفته تا فکر به این پروندهی عجیب و پیچیده که هنوز هم خوب با آن آشنایی نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و رو به آقای هاشمی که همچنان غرق در فکر و اخمآلود گوشهای ایستاده بود گفتم: - بفرمایید داخل، سرهنگ با شما کار دارن. آقای هاشمی که به داخل اتاق برگشت حسین نفسش را عمیق بیرون داد و گفت: - اوف، خدا رو شکر که رفت. متعجب و چپچپ به حسین نگاهی انداختم، میدانست از اینکه پشت سر مردم بد بگوید خوشم نمیآید و دست از این اخلاقش نمیکشید. حسین با دیدن نگاهم اخمی به رویم پاشید و غر زد: - اینجوری تُرش نکن جون داداش؛ تو که ندیدی چجوری مثل میرغضب داشت من رو نگاه میکرد، انگاری باباش رو کشتم! درحالیکه با او در سالن همقدم میشدم تا به اتاقمان برگردیم شانهای بالا انداخته و جواب دادم: - خب حق داره بندهی خدا، تو هم اگه بعد از اینهمه مدت کار کردن یه پروندهی مهم رو از دست میدادی بهتر از اون رفتار نمیکردی. حسین هم مثل خودم شانهای بالا انداخت. - خب باید تلاش میکرد تا توی پرونده به یه نتیجهای برسه که نخواد اون رو از دست بده، تقصیر ما نیست که این آقا نتونسته کارش رو درست انجام بده. در همان حال که جلوتر از حسین وارد اتاق میشدم جواب دادم: - تو از کجا میدونی که کارش رو درست انجام نداده؟ اینطور که معلومه این پرونده زیادی پیچیده است و حل کردنش کار هرکسی نیست.2 امتیاز
-
پارت سی و پنجم به سکسکه افتاده بودم. و لبهایی که بدون اجازهی منِ صاحبنظر، بهت زده زمزمه کردن. - هع.. نمیفهمم.. هع.. چی میگی! و به گفتهی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد. - «اگه میفهمیدی که من بودی زنیکهی مرتیکه شدهی احمق.» زنیکهی مرتیکه شدهی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود چرا انقدر فحاشی میکرد؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد. روی پیشونیم اخم طرح زدم. - تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر میکردی، برگرد همون جا! هع ری! و صدای خندهی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوشهام رو میخراشید عوضی! - «آخه زنیکهی مرتیکه شدهی احمق تو اگه از من استفاده میکردی که انقد گرد و خاک نمیگرفتم، هرچی خودمو میتکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟» چشمهام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو میگزیدم، به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا میخواست عقل باشه یا قلب! - «بیا تحویل بگیر! خودتم میدونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.» یک آن خیمازهای طولانی کشید و خسته ادامه داد. - «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً این چاقو چیه تو دستت؟» آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفتهی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر میاومد اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم. - هع.. میخوام بمیرم! و دوباره صدای جیغش که بین نیمکرههای مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشمهام رو بستم و پلکهام رو محکم به هم فشردم. - «چرا میخوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت ادرار کردی؟» بین بغض و سکسکه خندهم گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود. خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من، اون هم بینِ اعضای بدنم میذاشت. - «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!» با چشمهایی ریز شده به دیوار خیره شدم، انگار که عقل مقابلم نشسته باشه. - هع.. خب؟ - «خب زنیکهی مرتیکه شدهی احمق اگه روی اعلامیهت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟» بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکهم بند اومد. - «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.» دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهرهی ساختهی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم. - نوموخام! میخوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن! - «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کلهی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا تو بدنت علیهت شورش کنم؟» چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم. - نوچ! جیغناک خشمش رو غرید. - « پامیشی یا یکار کنم چشمات بیفتن تو کاسهی دستات؟» - ناع!2 امتیاز
-
#شصتمین متن نیمهشب یه جا خوندم نوشته بود: "توان انسان برای جنگیدن توی زندگی محدوده؛ بیشتر از اونکه مهم باشه بدونی چطور بجنگی مهم اینه که تشخیص بدی کدوم میدون محل مبارزه تو نیست و ازش خارج بشی اینجوری کمتر احساس شکست و بازنده بودن داری." 22:22 بیست و پنجم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و نهمین متن نیمهشب آدم یه بار دو بار نهایتا سه بار بالغانه به آدما میگه چشونه یا این رفتارتون اشتباهه اما دیگه از دفعات بعدیش دکمشونو میزنه و با آرامش به زندگیش ادامه میده. 10:10 بیست و پنجم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و هشتمین متن نیمه شب من هیچگاه نمیخواستم با تو وارد بحث شوم؛ من فقط میخواستم، به تو بفهمانم که رفتارهایت چگونه مرا آزار میداد. اما هر بار مجبور به معذرت خواهی شدم. چون ناراحتی تو، برای هر دوی ما مهمتر بود. 9:09 بیست و پنجم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و هفتمین متن نیمهشب قرص میگرن اومده، ۸ عدد ۲/۲۰۰ یعنی هر سردرد میشه ۲۷۵ هزار تومن کجا داریم میریم واقعا؟! 22:22 بیست و چهارم بهمن2 امتیاز
-
#پنحاه و ششمین متن نیمهشب یه دیالوگ داخل رمان مَنِ دیگر هست که خیلی دوسش دارم. اونجایی که کوروش به مادربزرگش میگه: ـ همیشه فکر میکردم که دنیا پُر از تاریکی و ظلمه اما حالا دارم میبینم که تاریکی و ظُلم آدمایی مثل توئن... 15:15 بیست و چهارم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و پنجمین متن نیمهشب انقدر حس ناب هست که هنوز تجربه نکردی؛ انقدر آدمای خوب هستن که هنوز ندیدی؛ انقدر خنده ها هست که هنوز نداشتی؛ انقدر اتفاق خوب هست که هنوز نیافتاده؛ انقدر جاهای قشنگ هست که هنوز نرفتی؛ انقدر اشک شوق هست که هنوز نریختی؛ انقدر خوبه دیدن و حس کردن اینا ؛ انقدر زیاد که تصورشم میتونه لبخند بیاره رو لبت! پس غصه ی آدمایی که رفتن، چیزای که از دست دادی و لحظه های پوچ گذشته رو نخور! روزای که پیش روت هستن خیلی قشنگ تر از گذشتتِ! 11:11 بیست و چهارم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و چهارمین متن نیمهشب اینکه چون طرف بزرگتره، احترامش واجبه بنظرم مزخرف ترین جمله برای توجیه بیشعوریه بعضی از اطرافیانمونه! بزرگتر برای من زمانی احترامش واجبه که متقابلا به من احترام بذاره و بزرگواری کنه! هر بزرگتری لایق احترام نیست. لطفاً یکسری از چیزا رو عادی سازی نکنین! 10:10 بیست و چهارم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و سومین متن نیمه شب اگر به کسی علاقه مندی اول خودت دعا کن اما دیگه پا پیش نذار! فقط برای اینکه ببینید اگه آرزوت خواست خدا نبوده، صدمه ببینی. 17:17 بیست و سوم بهمن2 امتیاز
-
#پنجاه و دومین متن نیمه شب یک روزی سوتِ پایانِ زندگیه هممون زده میشه! دعا کن که تا اون روز در این کالبد، شرافتمندانه زندگی کرده باشی! 13:13 بیست و سوم بهمن2 امتیاز
-
قلبمو پس به من بده بذار فراموشت کنم آتیش تو تنده تو قلبم بذار خاموشت کنم قلبمو پس به من بده بذار مجبور شم ازت فاصله بگیرم به زورم که شده رور شم ازت قلبمو پس به من بده ... بذار برم بشم یکی مثل خودت بد با همه این اولین باره که میخوام مثل تو بد باشمه بذار یادم بره هرچی که ازت خاطرمه این آخرین باره که قلبمو به یکی دادمه حامیم2 امتیاز
-
از خون جوانان وطن لاله، وطن لاله، وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سروا، جانم سروا، خدا سروا خمیده2 امتیاز
-
تو عشق منی یا خدای منی تو درد منی یا دوای منی سرود منی سکوت منی صدای منی تو بیا که بخندم توبگو که بخوانم2 امتیاز
-
زل بزن به شاهکارت به غمی که رو به روته! یشت خنده هام عزیزم گریه گریه برهوته… قلب غمگینم پرندست میخواد از پاییز رد شه… میتونه چشم بسته بغضم راه دریا رو بلد شه2 امتیاز
-
آرزوهایی که داشتم بعد تو تو سینه میمیرن بعد تو روزای هفته مثل جمعه خیلی دلگیرن2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
شصت و چهارمین متن نیمهشب داستان ها تموم میشن... اما آهنگها... مکانها... نگاهها... و عطرها برای همیشه باقی میمونن. 22:22 بیست و ششم بهمن1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیستتم، لطفا عکس موردنظرتو دوباره بفرس باز نمیکنه قبلی.1 امتیاز
-
سلام عزیزم بله @n.tجان زحمتشو بکشی1 امتیاز
-
سلام و خداقوت خدمت شما، خوشحالم که از رمان بسیاااار بسیاررر خوشتون اومده، ای بابا ای بابا از دست این قاتل حالا یکخبر بدم؟ فصل دوم کلا درمورد قاتلهههههههه خودم خیلی از ایدم خوشم اومد امیدوارم خوب پیادش کنم🥲🤣 احسنت به این حس خوانندگیتون اره قرار این مکانها هم یک نشان خیلی خوبی باشه، ان شاءالله درست پیش ببرممم یهو جاخالی ندم خیلی ممنون از اینکه خوندین و منت گذاشتین، امیدوارم لایق وقت شما باشه1 امتیاز
-
پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدمهای وارون زدهی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل میشدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ میگم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چارهی دیگهای نداشتم، من باید مونولوگ میگفتم تا مغزم فرمان به انجام میداد. و بعد از سه روز که بالاخره تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولیها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر میکنن دیوونهای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر میرسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدمهایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویسهای بهداشتی رفتم. و توقفهای چند لحظهایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش میکشید. به قدری که لهجهش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر میکردم جز وارد شدن. - عقل! میگم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایدهی بدی هم به نظ... با صدای عربدهی عقل توی ذهنم، جملهم به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، میخوای جا بزنی؟ برو و جیش کن.» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمیشد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت میمردم اما چنین جملهای نمیشنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان میدادم. پس دستهام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخمهام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من میتونستم. من با همه چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. این لحظات توی سرویس سختترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با هایهای گریه و عربدههای بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوستپوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دستهام رو میشستم توی آینه به چشمهای گود افتادهم زل زدم که ای کاش نمیزدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته، اون یه سوسک قهوهای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دستهام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ کشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ میزنی؟»1 امتیاز
-
پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کمکم داشت خندهم میگرفت چرا که از بحث و جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو میبردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشهی چپِ لبهام رو به گونهم منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم میزد ولی وقتی حرفشو گوش میکردم کتک میخوردم. صدای خندهی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسهی سرم پیچید. - «نه واقعاً میخوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تمام بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار میشم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوم! بعدش بعد از شناخت این وارونهآباد ممکن میشه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوهای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف میکنم اجازه میدم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهتش رو شنیدم. - «تا دو دیقهی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع میگم مایبیبی هم خوبهها! میخوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لبهام رو مثل ماهی باز و بسته میکردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لبهام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوهی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمیشم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونهم کشیدم. توافق؟ شاید میتونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج میزد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه چون مثانهت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر میشه.»1 امتیاز
-
* هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد. اسامی و مکانهای انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و هرگونه شباهت اتفاقی میباشد. این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبهای را ندارد. به نام خالق عشق قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشهی لبش به شاهکار هنریاش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدمها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه میکرد را اگر دیگر آدمها هم میتوانستند تجربه کنند، بیشک حق را به او میدادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنهی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامهی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمیخواست. بیتوجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوهای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرفهایی داشت، حرفهایی که حالا آنها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامهاش چه حالی پیدا میکند؛ آیا باز هم از او شکایت میکرد یا ممنوندارش هم میشد؟! اما حیف که نمیتوانست بماند و تماشاگر ادامهی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشتهاش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپریهای عطر گذاشت. ناراحتیای از بابت ادامهی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همهی اتفاقاتِ افتاده به گوشش میرسید. کارش را که تمام کرد بیآنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بیاندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد. *** محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمیداشتم و برای افراد درجه پایینتر که از کنارم میگذشتند و برای احترام پا میکوباندند، سر تکان میدادم. نمیدانستم که سرهنگ چه کاری میتواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی میدانستم که موضوع باید بسیار مهم میبود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظهای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم. - بفرمایید. با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشهای بر روی صندلی نشسته بود لحظهای جا خوردم. او دیگر اینجا چه میکرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. - راحت باش سرگرد. سرهنگ به صندلی آنطرف میزش که روبهروی آن یک مرد غریبهی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشارهای کرد و ادامه داد: - بیا بشین. سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبهروی آن مرد غریبه بر روی صندلی چرمی نشستم. آن مرد را نمیشناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالیکه بسیار عصبانی و اخمآلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامیها این را ایجاب میکرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبتهای دیگران گوش کنیم. - درخدمتم جناب سرهنگ.1 امتیاز
-
#چهل و نهمین متن نیمهشب - این روزها در سکوتِ شب رهایم کنید ؛ در زمزمهیِ جیرجیرکها ، در تاریکیِ آسمان ، در درخشش ستاره و در جولانگاه افکار . . راحتم بگذارید ؛ شاید پیروز این جنگهایِ نا برابر شدم ، شاید خوابِ پرواز دیدم! شاید رویایِ زندگی را کشیدم و شاید دوباره به خود بازگشتم . 19:19 بیست و دوم بهمن1 امتیاز
-
#پانزدهمین متن نیمه شب اینقدر به آدما فرصت بدین... و کاری که دلتون میگه رو براشون انجام بدین، که لحظه حذف کردنشون، نه دلتون برای اونا تنگ بشه و نه شکی توی دلتون باقی بمونه! 22:22 دوازدهم بهمن1 امتیاز
-
# چهاردهمین متن نیمه شب بنظرم وقتی از دست یکی ناراحت یا عصبانی هستین، بهش بگین... دلتون مسئول این نیست که رفتارای احمقانهی بقیه رو با بغض قورت بده... 16:16 دوازدهم بهمن1 امتیاز
-
#سیزدهمین متن نیمه شب اینکه یهویی و با یه اتفاق ساده خوشحال میشی، نشونه کارمای مثبت و دلهاییه که بدون منت خوشحال کردی... و اون خوشحالی یجوری برگشته به زندگیت... 15:15 دوازدهم بهمن1 امتیاز
-
#دوازدهمین متن نیمه شب تهش اونی که خوبیه خودت و زندگیتو میخواد، خداته... اگه به خودت و انتخابات بود، که بیشتر از اینا تِر میزدی تو زندگیت... شُکرت مَشتی! 12:12 یازدهم بهمن1 امتیاز
-
#یازدهمین متن نیمه شب رابطه اوزجان دنیز و سمر دادگر و که میبینم، بیشتر به این نتیجه میرسیم که خدا اگه بخواد تو رو به یکی برسونه، هزار سال هم بگذره و کلی مانع جلوتون باشه؛ بازم قسمت هم میشین... پس بیخودی تلاش نکنین و منتظر درست شدن آدمای اشتباه نباشین... هر چیزی که توی تقدیرتون باشه، در زمان درست؛ در هر صورت سمتتون میاد... 11:11 یازدهم بهمن1 امتیاز
-
#سیزدهمین متن نیمهشب اونی که میمیره راحت شده... اما اونی که میمونه همراه با خاطرات اون آدم خصوصا اگه آدم مهربونی باشه، شب و روز میمیره... 22:22 دهم بهمن1 امتیاز
-
#دوازدهمین متن نیمه شب امروز صبح رفته بودم نون تازه بخرم و جلوی پام یه دختربچه شش، هفت ساله زمین خورد... بعد باباش اونقدر نازش کرد و بغلش کرد که بچه اصلا یادش رفت گریه کنه... چشمام قلبی شد وقتی این بابا رو دیدم و من جای دخترش ذوق کردم... همچین پدرایی برای دختراتون باشین لطفاً! 11:11 دهم بهمن1 امتیاز
-
سلام عزیزمممم، خوبی؟ ببخشیدد دیر به دیر میزارم درگیررررر کنکورر ارشدمممم سعی میکنم زود به زود بزارم 😬🥲 قربونت برمم لطف داری حالا آش دهن سوزیمم نیست همین عاشقجنایی شدبرامکافیه💚💚💚💚 قاتل دونات صورتی روانیه😂🥲💚 آرش کراش خودمه اصلا نمیتونی تصورکنی وقتییی مثل تصوراتم شد عکس چقد جیغ جیغ کردم😂1 امتیاز