رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. n.t

    n.t

    گرافیست


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      163


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      2,174


  3. Yammakh

    Yammakh

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      59


  4. سایان

    سایان

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      172


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/11/2026 در پست ها

  1. ساندویچ صد و ده از وقتی تماس رو قطع کرده بود، از پشیمونی به خودش می‌پیچید. خودش رو سرگرم رسیدگی به گنجشک نشون داد اما تمام وجودش گوش شده بود تا صدای ماشین نیک رو تشخیص بده. نارسیس همونطور که نگاه خالی و بی‌خبرش رو به دیوار روبرو دوخته بود، با صدای گرفته پرسید: - چی شده؟ بازرس سرجاش سیخ نشست، نارسیس متوجه ناخونک زدن نگاهش شده بود. دستی به پشت گردنش کشید و دنبال دروغ قابل‌باوری گشت. - می‌خواستم بپرسم... چی دوست داری بخوری؟ نارسیس بی‌حرکت باقی موند اما بازرس رو بی‌جواب نذاشت: - خون تو رو! بازرس گنجشک رو کنار دونه‌هایی که روی میز ریخته بود رها کرد. پوزخندی زد و گفت: - نیازی به تظاهر نیست نارسیس، من هویت واقعی تو رو می‌دونم. مو به تن نارسیس راست شد! بی‌احتیاطی کرده بود و راه برگشتی وجود نداشت. ترجیح داد از این بحث فرار کنه اما بازرس قصد عقب‌نشینی نداشت: - چرا وانمود می‌کنی یه خون‌آشامی؟ من دیدم چقدر از طعم خون بدت میاد، دیدم وقتی نور خورشید روی پوستت می‌تابه، چقدر احساس رهایی می‌کنی... وقفه‌ای انداخت و تیر آخر رو به سمت سنگر دفاعی نارسیس نشونه رفت: - من گرمای دست و تپش قلبت رو توی بیمارستان حس کردم گربه‌ وحشی. دست‌های نارسیس مشت شدن، به خودش لعنت فرستاد. از وجودِ بدردنخورش متنفر بود! مادرش خودش رو قربانی کرد تا نارسیس وارث همه‌چیز بشه، اما اون حتی نتونست در برابر یک مرد، از خودش و هویتش محافظت کنه. صدای بازرس آخرین صدا توی دنیا بود که نارسیس دوست داشت اون لحظه بشنوه، اما نمی‌تونست گوش‌هاش رو بگیره: - چرا با خودت این کارو می‌کنی؟ زنگ هشدار در صدای نارسیس به صدا دراومد: - بازرس! - آدام. این‌بار سر نارسیس به طرفش چرخید. بازرس شونه‌ای بالا انداخت و همونطور که دونه خوردن گنجشک مقابلش رو تماشا می‌کرد، گفت: - اخراج شدم، دیگه بازرس نیستم. نارسیس می‌دونست اخراج شدن بازرس، بی‌ربط به بلادبورن نبود؛ با وجود اینکه بازرس این رو به روش نیاورده بود، خودش رو گناهکار حس کرد. گفت: - از اولش نباید به یه قاتل کار می‌دادن. بازرس با صدای بلند خندید. نارسیس انتظار این واکنش رو نداشت، ازش چشم گرفت. بازرس بعد از یه مکث کوتاه، ازش پرسید: - چرا به خونه یه قاتل اومدی؟ - چرا نپرسیده منو به خونه‌ت راه دادی؟ این سوالی بود که نارسیس از بدو ورودش به خونه بازرس، در گوشه‌ای از ذهنش با خودش حمل می‌کرد. بازرس با بی‌قیدی گفت: - از داستانای غمگین خوشم نمیاد. بعد از گفتن این حرف، سیبک گلوی بازرس بالا و پایین شد. روح مادرش نظاره‌گر بود و فهمید که پسرش داره دروغ میگه.
    1 امتیاز
  2. #پنجاهمین متن نیمه‌شب من دیگه با زخم‌هام کلنجار نمی‌رم اما از بودنشون زجر هم نمی‌کشم. به چشم من این زخم‌ها نبردهایی بودن که منو به اینجا رسونده بودن؛ مثل نوری که از تکه‌های شکسته قلبم وارد می‌شه. 22:22 بیست و دوم بهمن
    1 امتیاز
  3. 1 امتیاز
  4. ☘️درود خدمت نویسندگان عزیز☘️ 💢از آنکه انجمن ما را برای انتشار آثار خود انتخاب کرده اید نهایت تشکر را داریم. 💢 نویسندگانی که قصد ادامه ندادن موقت یا حذف یک رمان را دارند، از طریق این تاپیک به ما اعلام کنند تا اثر آن ها از دسترس عموم خارج شود. 1. لینک تاپیک رمان 2. علت انتقال رمان به متروکه لطفا در قالب یک پست برای ما ارسال کنید. لازم به ذکر است رمان هایی که در بخش تایپ رمان، بیش از یک ماه پارتگذاری نشوند، بصورت خودکار قفل و به بخش متروکه منتقل می شوند. چنانچه نویسنده ای قصد خروج رمان از تالار متروکه را دارد، اسم رمان یا تاپیک مربوطه را در همینجا ارسال کند تا مدیران انجمن پیگیری کنند. یا حق
    1 امتیاز
  5. #چهل و هفتمین متن نیمه شب اینقدر تصویر ذهنی که ازت ساختم، قشنگه که وقتی حجمه زیادی از مشکلات بهم وارد میشه تنها کسی که دلم میخواد بپرم بغلش، تویی! کاش یه ذره هم شده واقعیتت به تصویرذهنیم، شبیه بود! 10:10 بیست و دوم بهمن
    1 امتیاز
  6. پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیه‌م کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لب‌هاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفاده‌ی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهره‌ای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیم‌رخش قفل بود. و آب لعنتی بینی‌م که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیره‌ش شدم. چند ثانیه‌ای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجه‌ی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق می‌ده. و دوباره منِ بهت زده و پلک‌ زدن‌های از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من می‌گفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمی‌آوردم که کجا دیدمش. چشم‌هام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینی‌م رو می‌جوئیدم، موشکافانه به نیم‌رخ خوش ریش خیره می‌نگریستم. نگاهم روی نقطه‌ای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چت‌جی‌بی‌تی و یا حتی دیپ‌سیک! دقیقا مثل اون‌ها حرف می‌زد. جوری که انگار کره‌ی زمین از روی خوش ریش اون‌ها رو ساخته بودن. این بشری که روبروی من نشسته بود شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه می‌رفتم، چون عملاً تمام کارهای درسی‌م رو هوش‌های مصنوعی انجام می‌دادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده‌، خشک‌رفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه‌ که گذشت سرم حسابی سنگینی می‌کرد و روی گردنم راست نمی‌ایستاد. چشم‌هام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظه‌ی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونه‌ی خوش ریش فرود اومد.
    1 امتیاز
  7. پارت بیست و هشتم مثل گله‌ی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان می‌شن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش می‌گیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمی‌خورد. کل صندلی‌های هواپیما توسط زندانی‌هایی با لباس‌های زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباس‌های سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیف‌ها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همان زندانی خوش ریش. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکته‌ی غیرقابل تحمل بوی زننده‌ی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباس‌هاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتاده‌م هم به مشامم می‌رسید. با لپ‌هایی باد شده که از بابت زندانی کردن عق‌هام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونه‌ی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحه‌ی خوش‌بویی می‌اومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لب‌هام طرح زد. - چیکار می‌کنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو می‌داد که صاحبش شخصی اتوکشیده‌ و فوق خشک‌رفتار باشه. حینی که بینی‌م رو بالا می‌کشیدم با چشم‌هایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیش‌تر سرمستِ خواب می‌شدم، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشم‌هام داشت بسته می‌شد که عوضی شونه‌ش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست‌ به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینی‌م بود که هر ثانیه به بیرون فواره می‌زد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینی‌م درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دست‌های بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بسته‌ی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگه‌ش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دست‌هاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشک‌رفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر می‌رسید شخصیت دو قطبی‌ای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر می‌کردم.
    1 امتیاز
  8. پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمه‌ی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دهه‌ای می‌شه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمی‌خوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکه‌ی وارونه با این ادبیات وارون‌ زده‌‌تر از خودش داشت روی مخم رژه می‌رفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانی‌ش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینه‌ای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو می‌‌پاییدم و قدم جای قدم‌های سرباز می‌ذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانی‌های دیگه رسیدیم. همگی با چشم‌هایی ریز شده لباس‌هام رو برانداز می‌کردن، باید هم بهت می‌زدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده می‌کنه، جز من؟ زندانی‌ها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانی‌ای که لباسش هم‌رنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهره‌ی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له می‌کردم. البته وعده‌هام باد هوا بودن وگرنه بی‌عفت‌گر رو تا قصد کشت کتک می‌‌زدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمی‌شد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویه‌ی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچه‌ی خیس شلوارم بهش نزدیک‌تر بشه. اون هم لنگ‌های بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیک‌ترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچ‌وقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافی‌های بچگانه می‌خواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشم‌هام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من می‌سوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری می‌شد، هوا سردتر می‌شد و من دست کمی از مجسمه‌های یخی نداشتم. با اون لباس‌های خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندون‌هام پی در پی به هم می‌خوردن. و کم‌کم آب بینی‌م هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخ‌های بینی‌م می‌کشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت می‌کردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر این‌ها بود.
    1 امتیاز
  9. #چهل و هشتمین نیمه شب آدم‌ها مدل سوگواریشون با هم متفاوته؛ کسی چه میدونه؟ شاید اونی که هر شب کافه و رستورانه، از اونی که یه ماهه زیر پتو گریه میکنه حالش بدتره. 21:21 بیست و یکم بهمن
    1 امتیاز
  10. ساندویچ صد و شش بازرس تا اون لحظه با خودش قرار گذاشته بود به نارسیس خرده بگیره، اما فقط تا اون لحظه. بعد بدون اینکه بخواد، کلمات از دهنش بیرون ریختن: - طوری نیست، نیک میره پیشش. نگران نباش! نوری که از پنجره راه پیدا کرده بود، نیمی از صورت نارسیس رو روشن‌تر از نیمه دیگه می‌کرد. لحظه‌ای چشم‌هاش رو بست و بعد، آه عمیقی از سینه‌ش بلند شد. بازرس با بی‌پروایی تمام، آشکارا اون رو زیر نظر داشت. کمابیش حدس‌هایی درباره اونچه اتفاق افتاده بود در سر داشت، اما فکر کرد اگه چیزی بپرسه و یک درصد نارسیس بخواد دربارش حرف بزنه، مرور اتفاقات، چقدر ممکنه اون رو فرسوده کنه. دست‌هاش رو به‌هم کوبید تا متمرکز بشه: - خب، همونطور که از صبح تا حالا دیدی، هوا امروز خیلی خوبه. پس چی‌کار می‌کنیم؟ نارسیس وسط صحبت‌های بازرس، دوباره به طرف پنجره برگشته و علنا اون رو نادیده گرفته بود. بازرس به لباس‌های نارسیش که موقع اومدنش نم داشت و توی تنش خشکی شده بود، توجه کرد. بشکنی توی هوای زد تا شاید دوباره بتونه توجه نارسیس رو جلب کنه، بی‌فایده بود. ادامه داد: - آفرین! درست حدس زدی، میریم بیرون. بازرس با خودش فکر کرد اگه مجسمه‌ای وسط خونه گذاشته بود، راحت‌تر باهاش ارتباط می‌گرفت. می‌دونست ضروریه که این تنِ پیله بسته به سکوت رو از خونه بیرون بکشه؛ چرا که به نظر می‌رسید نارسیس پاک فراموش کرده که زنده‌ست. در رو باز کرد، نیاز به تشریفات نبود. به سمت نارسیس رفت و کرکره پنجره‌ای که بهش چشم دوخته بود رو کشید. - قسمت بعدی از اون‌ور پخش می‌شه. با دست، به درِ باز اشاره کرد. نارسیس نای مخالفت نداشت؛ فقط با خودش به این نتیجه رسید که وقت رفتن از خونه بازرس، فرا رسیده. بیشتر از این، نمی‌تونست کنار بایسته و کاری باهاش نداشته باشه. نارسیس به رفتن فکر می‌کرد، بدون اینکه بدونه آیا مقصدی پذیرای اون هست یا نه.
    1 امتیاز
  11. ساندویچ صد و نه رگ پیشونی بازرس متورم شده بود و نارسیس حس کرد که بازگویی این داستان، داره زخم دلمه‌بسته اون رو می‌شکافه. دستی به صورتش کشید، قامت نارسیس روش سایه انداخته بود و سرخی اون چشم‌ها هیچ ربطی به آفتاب نداشت. با کتونی نایکش که اورجینال نبود، روی پله ضرب گرفت. با صدای دورگه‌ش گفت: - همسایه‌مون، اون حرومزاده بهش... بهش تجاوز کرده بود. با صدای بلند، نفس کشید و اشک‌ها دیدش رو تار کردن. نارسیس مطمئن بود اگه اون مرد صدبار دیگه هم زنده بشه، بازرس باز هم بی هیچ تردیدی اون رو می‌کُشت. شاید باید چیزی می‌گفت، اما فقط سرش رو پایین انداخت تا بازرس بتونه اشک‌هاش رو پاک کنه. بازرس ملتهب از یادآوری تصویر مادرش، سرش رو به چپ و راست تکون داد و با ابروهای درهم گفت: - هیچ‌وقت خودمو نمی‌بخشم. اگه مراقبش بودم، اگه اونقدر تمرین نمی‌کردم، اگه فقط یکم بیشتر حواسم بهش بود... شونه بازرس توسط انگشت‌های بی‌جان نارسیس، فشرده شد. در یک لحظه اتفاق افتاد و بعد، دستش رو عقب کشید. پله‌ها رو بالا رفت و وارد خونه شد؛ خونه‌ای که مدام، ترک کردنش رو به آینده موکول می‌کرد. بازرس اونجا نشسته بود و با گنجشکِ توی دستش، تنها بود. شونه‌هاش سبک‌تر به نظر می‌رسید و چشم‌‌هاش شفاف بودن. انگار اون اشک‌ها مقدار زیادی از غم پانزده ساله‌ رو شُسته بودن. سر برگردوند و به خونه‌ای که نارسیس درش بود، چشم دوخت. گنجشک توی دستش جیک‌جیکی کرد و بازرس گفت: - توام دیدی؟ اون گربه‌وحشی با پنجه‌هاش لمسم کرد. گنجشک سری تکون داد، احتمالا میونه خوبی با گربه‌ها نداشت. بازرس فکر کرد هنوز فرصت داره به نارسیس کمک کنه، این‌بار نمی‌تونست بی‌تفاوت باشه. می‌ترسید از اینکه دیر کنه و اون دختر به سرنوشت مادرش مبتلا بشه. گوشیش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و روی آخرین تماس دریافتیش، ضربه زد. بعد از چند بوق، صدای کلارا رو شنید: - بازرس؟! بازرس برای جواب دادن به کلارا درنگ کرد، نگاه دیگه‌ای به خونه انداخت. مردد شده بود اما در حال حاضر این، درست‌ترین کار ممکن به نظر می‌رسید. نفسی گرفت. انگار با چشم‌های بسته، راحت‌تر می‌تونست این کار رو انجام بده. قبل از اینکه منصرف بشه، گفت: - نارسیس اینجاست.
    0 امتیاز
  12. ساندویچ صد و هشت بازرس بلافاصله متوجه اشتباهش شد؛ چرا که نارسیس داشت به سمت خونه برمی‌گشت‌. برخاست و چنگی به موهاش زد که زیر آفتاب، تب‌دار شده بود. اون دختر در نظرش، شبیه بچه‌ای بود که تازه زبون باز کرده. باید هرطور که شده، این مکالمه رو ادامه می‌داد. آب دهنش رو قورت داد و بلند گفت: - پشیمون نیستم. نارسیس نایستاد و به دور شدن از بازرس ادامه داد. بازرس بلندتر فریاد زد: - از کاری که کردم پشیمون نیستم. گنجشک کف دستش جیک‌جیک می‌کرد و نارسیس تنها چند قدم با خونه فاصله داشت. بازرس با چهره درهم و فک منقبض‌شده، آروم نجوا کرد: - اون حرومزاده... مادرمو ازم گرفت. بازرس اطمینان داشت صداش اونقدری ضعیف بود که باد کلماتش رو در هوا پخش کنه و به گوش نارسیس نرسونه، اما نارسیس ایستاد. بازرس با قدم‌های بلند به طرفش رفت. هیچ عجله‌ای برای رسیدن بهش نداشت و ترجیح می‌داد این راز رو با خودش به گور ببره، اما اگه این کار می‌تونست نارسیس رو به حرف بیاره، باید انجامش می‌داد. از نارسیس عبور کرد و با قامت خمیده، روی پله‌های منتهی به خونه نشست. انگشت سبابه‌ش رو پشت سر گنجشک کشید. حواسش نبود دندون‌هاش طوری به‌هم قفل شده که همه واژه‌ها پشتش گیر افتادن. چشم‌هاش می‌سوخت وقتی با صدای گرفته گفت: - ‌آرزوم بود یه بسکتبالیست بزرگ بشم، همه اتاقم پوسترای مایکل جردن بود. یه شب که از تمرین برگشتم خونه، دیدم آروم روی تخت خوابیده. نفس‌های بازرس، بلند و تند شده بود. انگار جاشون عوض شده بود که لحظه‌ای به نارسیس نگاه نمی‌کرد اما نارسیس، از بند مشکلات خودش رها شده بود تا به هم‌بندیش سرکشی کنه. - اینقدر آروم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم. خوشحال بودم که برای اولین بار، منتظر من نمونده و استراحت کرده. ساییدگی دندان‌های بازرس، از گوش تیز نارسیس دور نموند. صورتش طوری بود انگار کوه اورست رو به دوش می کشید، در حالی‌که تنها بارِ روی اون شونه‌ها، بار خاطرات گذشته بود. - همیشه صبح بیدار می‌شد تا صبونه رو باهم بخوریم، اون‌روز بیدار نشد نارسیس. به اینجای ماجرا که رسید، قطره اشکی که بارها پسش زده بود، از ضعفش استفاده کرد و فرو افتاد. بازرس صورتش رو به طرف دیگه‌ای چرخوند. حتی گنجشک هم بال زخمیش رو فراموش کرده بود و بازرس رو تماشا می‌کرد. با صدای دو رگه‌ای که متفاوت از صدای مهربون همیشگیش بود، ادامه داد: - بازم نفهمیدم، منِ احمق نفهمیدم چی به سرش اومده. رفتم سر تمرین... در واقع بازرس اون روز بابت اینکه مادرش خواب مونده بود و می‌تونست صبحونه رو بپیچونه، هیجان‌زده بود؛ اما این رو به نارسیس نگفت. -‌ کل روز دلم آشوب بود. همیشه در طول تمرین بهم زنگ می‌زد ولی اون روز هیچ تماسی نداشتم. تمرینو خراب کردم و برگشتم خونه... خدای من! نارسیس آب دهنش رو قورت داد. بازرس با چشم‌های سرخ و ابروهای درهم، به روبرو چشم دوخته بود؛ انگار جنازه مادرش، درست همون‌جا بود. - آمبولانس اومد و گفت یک روزه که مُرده. کالبدشکاف دلیل مرگ رو خودکشی با قرص‌ اعلام کرد، ولی فقط این نبود.
    0 امتیاز
  13. ساندویچ صد و هفت نارسیس درست شبیه یک عروسک کوکی، با قدم‌های سبک از خونه خارج شد. بازرس از پشت‌سر با اخم‌های درهم اون رو نظاره می‌کرد، باورش نمی‌شد به همین سادگی تونسته باشه اون کالبد تاریک رو از گوشه خونه‌ش بیرون بکشه. این موفقیت، بازرس رو نگران‌تر کرد. گربه وحشی که می‌شناخت، در اعماق این جسم سربه‌هوا، حبس شده بود. در رو بست و پا تند کرد تا به نارسیس برسه، اون همین حالا هم پیاده‌روی اجباریش رو شروع کرده بود. سبزه‌ها تحت اراده باد، به نرمی می‌رقصیدن و بعضیشون زیر پای نارسیس و بازرس، می‌شکستن. بازرس ناگهان دستش رو مقابل صورت نارسیس گرفت و گفت: - هیس! توام می‌شنویش؟ نارسیس به شیارهای کف دست بازرس نگاه کرد. اگه بازرس اون لحظه ازش می‌پرسید آسمون آفتابیه یا بارونی، به حتم نمی‌تونست جواب درستی بهش بده. اون به کل از دنیای بیرون غافل شده و توی حصار جسمش گیر افتاده بود. بازرس چشم ریز کرد و اطراف رو زیر نظر گرفت: - مطمئنم یه صدایی شنیدم. چند قدم جلو رفت و ناگهان همون‌جا نشست. وقتی نارسیس از پشت سر بهش نزدیک شد، گنجشک کوچیکی دید که با بال زخمی، به کاسه دست‌های بازرس پناه آورده بود. اگه نیک یا ویل اونجا بودن، احتمالا از این حرف می‌زدن که بهترین زمان برای سرو خون گنجشک، وقت صبحانه‌ست. بازرس سر کوچیک گنجشک رو نوازش کرد و دلجویانه گفت: - کی این بلا رو سرت آورده کوچولو؟ - چرا اون مردو کشتی؟ وقتی کلمات خودش رو شنید که دیگه دیر شده بود و دنیا هنوز دکمه برگشت به عقب نداشت. چیزی که نارسیس نمی‌فهمید این بود که یک قاتل چطور می‌تونست نفس انسانی رو بگیره و دلواپس پرِ پروازِ یک پرنده‌ بشه؟ بازرس بین اشتیاق از شنیدن صدای نارسیس و حیرت در سوالش، معطل موند. سرش رو که بالا گرفت، خورشید به چشمش نیش زد. نمی‌تونست صورت نارسیس رو ببینه اما باید این رو می‌پرسید: - بعد از دو روز، واقعا این اولین چیزیه که می‌خوای دربارش حرف بزنی؟!
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...