به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/09/2026 در پست ها
-
سلام @سایان عزیز! بی زحمت کار ما رو با این عکس راه بنداز. پ.ن: (از اون جایی که اولین رمانیه که بعد از چندین سال نوشتن و ول کردن دارم مینویسم تا به انتها برسه، بی زحمت خودت انجامش بده) پ.ن۱: (کارای تو رو دوست داشتم، لطفا خودت انجام بدیا مرسی) پ.ن۲: (و از اونجایی که ژانر اصلیش طنز سیاهه میخوام این به چشم بیاد. هر بلایی دوس داری سر عکس بیار ولی رنگ لباسش تغییر نکنه)🎀♥️2 امتیاز
-
با سایه قشنگ در نمیاد این کار: این با سایه است: این نه: الان چطور؟2 امتیاز
-
نام رمان: زخم جنوب نویسنده: گراناز | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: درمورد دختر بلوچ اهل شمال ایران که به زاهدان سفر میکند. تمام قصههایش از آنجا شروع میشود و در این مسیر زندگیش دگرگون میشود...2 امتیاز
-
ساندویچ صد و پنج خورشید برای دومین بار نارسیس و بازرس رو زیر یک سقف دید، دو روز گذشته بود و یک دفعه هم نبود که بازرس چشمش به گوشی نارسیس بخوره و کلارا در حال تماس نباشه. تماسهایی که نارسیس با اراده خودش، اونها رو از دست میداد. توی این دو روز یک کلمه هم حرف نزده بود. بازرس فقط ساعت شش صبح اون رو میدید که بی هیچ آلارمی بیدار شده و پشت پنجره ایستاده. بازرس آرزو میکرد که موقع خرید این خونه، بیشتر به چشمانداز پنجرههاش توجه میکرد. جلوی یخچال ایستاده بود و سرش رو میخاروند. همیشه بین پیتزا و ناگت مرغ یکی رو انتخاب میکرد، اما حالا دختری توی خونهش بود که انگار از هیچ غذایی خوشش نمیاومد. حداقل تغذیهش در دو روز اخیر این رو نشون میداد. با بلند شدن صدای زنگ گوشیش و بوق یخچال به طور همزمان، در یخچال رو بست. نُچی کرد و گوشی رو از روی کابینت برداشت. شماره ناشناس بود اما بازرس، چهار رقم آخر شماره رو صدها بار دیده بود. گلوش رو صاف کرد و جواب داد: - بله؟ صدای قهقهه توی گوشش پیچید. بازرس برای لحظهای گوشی رو از خودش دور کرد. وقتی برای دومینبار بله گفت، زن شنید و گفت: - بازرس، سلام! کلمات رو کشیده و سرخوش بیان میکرد و بازرس متوجه شد اونجا چه خبره. ابروهاش در هم رفت و پرسید: - کلارا تویی؟ کلارا همینطور که گوشی رو به سختی نگهداشته بود، لیوانش رو بلند کرد و سر کشید. نمیدونست این چندمین شاتیه که بالا میره، فقط تا ششمی تونسته بود بشمره. - خودِ احمقشم. ببین چی بهت میگم... گوشی رو از خودش دور کرد و از بارمن خواست لیوانش رو پر کنه. گوشی توی دست بازرس فشرده شد. - بازرس؟ هنوز اونجایی؟ منتظر جواب بازرس نموند، حس میکرد صدای بلند آهنگ، داره مغزش رو تکون میده. آرنجش رو روی پیشخوان گذاشت و چونهش رو به دستش تکیه داد. گفت: - اوم... تو از نارسیس خبر نداری، مگه نه؟ بازرس در چهارچوب آشپزخونه ایستاد و به دختری با همون اسم که پشت پنجره خونهش ایستاده بود، نگاه کرد. صدای کلارا هر لحظه از سرخوشی مفرط به سمت فروپاشی پیش میرفت. چنگی به موهاش زد و گفت: - من فقط... واقعا دیگه نمیدونم باید کجا رو بگردم. میدونی من... من... به همه مشتریهایی که داشتیم زنگ زدم. هر جایی که یادم میاومد رو گشتم بازرس. خندش، رعشه به تن بازرس انداخت! ادامه داد: - من فقط... مطمئن نیستم دوباره بتونم ببینمش یا نه. نمیدونم کجاست، نمیدونم چی میخوره، نمیدونم کسی مراقبشه یا نه... هقهقش اینقدر بلند شد که بازرس دیگه نتونست کلمات پراکنده کلارا رو تشخیص بده. صدای پرت شدن گوشی روی پیشخوان، به گوش بازرس رسید. کلارا سرش رو روی پیشخوان گذاشته بود و با تمام وجود، اشک میریخت. حتی بازرس رو پشت خط فراموش کرد. بازرس گوشی رو پایین آورد و تماس رو قطع کرد. به لیست مخاطبینش رفت و روی اسم نیک ضربه زد. دومین بوق جواب داد. بازرس دستی به گردنش کشید و گفت: - نیک، منم آدام. - آدام؟! بازرس چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و گفت: - بازرسم. نیک سرش رو تکون داد، حواسش نبود که بازرس نمیتونه اون رو ببینه. بازرس ادامه داد: - کلارا بهم زنگ زد، به نظرم بهتره بری پیشش. صدای کشیده شدن صندلی رو از پشت خط شنید. نیک، جمله بازرس رو عینا برای ویل بازگو کرد و بعد از چند کلمه دیگه، تماس قطع شد. وقتی بازرس سرش رو بلند کرد، نارسیس داشت مستقیم بهش نگاه میکرد. بعد از دو روز، این اولین باری بود که به چیزی واکنش نشون میداد.2 امتیاز
-
پارت 1 چندین دهه پیش، سایرن پروژهای آغاز کرد که از نظر علمی و اخلاقی کاملاً غیرانسانی بود. گروهی از دانشمندان و پرفسورها، مغز کودکانی را که به سازمان اهدا شده بودند، تراشهگذاری کردند. هدف: ایجاد انسانهایی با اراده محدود و فرمانبردار مطلق. پزشکی و عصبی: تراشهها به قشر پیشپیشانی و سیستم لیمبیک مغز متصل شدند تا توانایی تصمیمگیری مستقل و احساسات پیچیده کاهش یابد. تحلیل لحظهای فعالیت نورونها باعث شد کنترل کامل رفتار و پاسخهای احساسی این کودکان امکانپذیر شود. هوش مصنوعی: این سیستمها توانایی تشخیص و پیشبینی رفتار انسانی را داشتند، و کودک را برای تمرینات نظامی، تاکتیکهای جنگی و انضباط رفتاری آماده میکردند. روانشناسی: هدف بلندمدت این بود که انسانها به نوعی ربات انسانی تبدیل شوند، موجوداتی که فرمانبردار مطلق هستند، اما هیچ ارادهای علیه سازندگان خود ندارند. سالها گذشت و نیروی انسانی جامعه جای خود را به رباتها داد: تاکسیها، پاکبانها، کارگران و حتی کارکنان کارخانهها ربات شدند. این باعث اعتراضات گسترده شد؛ مردم بیکار، فقیر و خشمگین شدند. دولت سایرن برای سرکوب، نسل تراشهها را آزادانه به کار گرفت و اراده آنها را به دست گرفت تا قتلعامی گسترده علیه مردم ترتیب دهد. پس از آن، وقتی نسل تراشهها ارادهشان را بازپس گرفتند، علیه کسانی که آنها را کنترل کرده بودند قیام کردند. آزمایشگاهها و سیستمهای اطلاعاتی نابود شد، اسناد محرمانه پاک شد و این خبر در سراسر جهان پخش شد. در این میان، جاویر ظهور کرد؛ کسی که توانست از همه محدودیتها و کنترلها عبور کند. او: فرمانده نسل تراشه ها دارای قدرت فوق بشری و تحلیل کامل است؛ میتواند وضعیت فیزیولوژیک افراد را بررسی کند، از جمله دمای بدن، جریان خون، ضربان قلب و حتی فشار عصبی، درست مثل یک سیستم رباتیک با دقت علمی. هک دستگاه های سازمان یافته و... غیرقابل کنترل: حتی خود دولت سایرن نیز نمیتواند جلوی او را بگیرد. عملکرد علمی: جاویر توانست دستگاههای کنترل نسل تراشهها را از کار بیاندازد و اراده آزاد آنها را بازگرداند، بدون هیچ خطری برای خود یا محیط. این اقدام باعث شد دولت دیگر جرأت سرکوب مردم عادی را نداشته باشد، اما همچنان ضعف نظامی بزرگی دارد؛ بودجه و نیروی انسانی به جای ارتش واقعی صرف سیستمهای هوش مصنوعی شده است. و تنها راه نجات کشور را آنها در نسل تراشه ها میدانند، که انها هم از این دولت زخم دیده هستن ایا انها کمک میکنند به کشور؟ اما موضوع فقط همین نیست فرمانده نسل تراشه ها جاویر کسی است ک سازمان حقوق بشر سالهاست درپی پیدا کردن اوست، پس با افشا کردن خود دولت سایرون باید او را تحویل سازمان حقوق بشر بدهد. اما سایرون میتواند تنها برگ برنده کشورش را به سازمان حقوق بشر ک در یک کشور قدرتمند است بدهد؟ وقتی ک همه میدانند ک تحویل دادن فرمانده نسله تراشه ها یعنی سقوط قدرت نظامی سایرون! حتی با وجودی ک نسل تراشه ها دولت رو قبول نداره. و آترین کشوری است ک از نظر منابع ضعيف است اما باوجودی ک منابع زیادی ندارد کشور قدرتمندی است. کشوری با مردمان شجاع و نظامی و قدرتمند ک باعث شده از نظر نظامی در بین کشورها ردیف اول باشد! اما وقتی یک کشور از نظر منابع ضعیف باشد باعث میشود ک فقر وارد آن کشور شود پس آترین سالها تلاش میکند ک بدون جنگ صلح ایجاد کند با کشور همسایه ینی سایرون ابر قدرت تکنولوژی ک با وجود تکنولوژی نیازی به منابع زیادی ندارد ! اما سایرون برای اینک یک کشور قدرتمند از بین برود میداند ک کمبود منابع درآن کشور است! پس او خود را کنارمی کشد و از صلح و دست کمک به سوی آترین خودداری میکند ! پس آترین برای ازبین برد فقر تصمیم به جنگ میگیرد و هشدار میدهد و همه میدانند ک اگر نیروی نظامی آترین برپاخیزند قیامت به راه می افتد . در ادامه داستان متوجه میشویم ک چه در انتظار این دو کشور قدرتمند است....2 امتیاز
-
#چهل و یکمین متن نیمهشب درمان را در خود یافتم. چون منها شکست تا من شدم. 8:08 بیستم بهمن2 امتیاز
-
ساندویچ صد و چهار کمی زمان بُرد تا بازرس بتونه تصویر پیش روش رو هضم کنه. این دختر با نارسیسی که در اون سه روز شناخته بود، کوچکترین نقطه شباهتی نداشت. چشمهاش از جرقههای خشم و هیاهو خالی بود، انگار ساکنین اون چشمها اونجا رو برای همیشه ترک کرده بودن. به خودش اومد و بیاینکه ازش خواسته بشه، از جلوی در کنار رفت. لبخندی زد و گفت: - اگه گاز نمیگیری، بیا تو! بازرس منتظر بود. منتظر شنیدن صدای نارسیس وقتی یقهش رو میگیره و میگه: "با من مثل حیوون خونگیت رفتار نکن!" اما این اتفاق نیفتاد. کالبدی متشکل از یاختههای مُرده، پا به خونهش گذاشته بود. بازرس اخم کرد. نارسیس وسط خونهش ایستاده بود اما چهرش طوری سرگردان بود، انگار گم شده. - بشین! الان برمیگردم. کیسه زباله رو توی دستش جابهجا کرد و وقتی در رو میبست، قامت نارسیس همچنان ایستاده بود. بازرس نمیدونست چرا داشت برای انداختن زباله توی سطلآشغال میدوید. کیسه رو از فاصله دو متری، توی سطلزباله بزرگ شهرداری انداخت و حالا که دستش رها بود، تندتر به سمت خونه میدوید. به یاد نداشت آخرین باری که با چنین سرعتی به سمت خونهش رفته بود، دقیقا کِی بود. کلید رو از زیر پادری برداشت و نفسزنان، در رو باز کرد. توهم نزده بود، گربه وحشی واقعا اونجا بود. اون هم در حالتی که ازش انتظار نمیرفت، ساکت و ساکن. روی مبل نشسته بود و به لبه میز مقابلش نگاه میکرد. بازرس در رو بست. دستی توی موهاش کشید و شانسش رو اینطوری امتحان کرد: - خبر میدادی، برات پیتزا میزدم. دونالد ترامپ خفه نمیشد و یکبند درباره ونزوئلا حرف میزد. بازرس کنترل رو برداشت و با خودش فکر کرد چه برنامهای میتونه برای نارسیس جذاب باشه؟ کانالها رو بالا و پایین کرد و به تکرار برنامه مسابقه آشپزی رسید. دماغش رو جمع کرد، بوی پیتزا داشت تلخ و تند میشد. کنترل رو روی میز گذاشت و به طرف آشپزخونه رفت. فر رو باز کرد و برای بیرون کشیدن پیتزاش عجله به خرج داد، انگشت شست و سبابهش سوخت! دستش رو توی هوا تکون داد و چهرش درهم رفت. با دست چپش، اینبار به واسطه دستمالی که تا چندوقت پیش، شلوار جینش بود، ظرف پیتزا رو بیرون آورد. اگه میدونست قراره مهمون داشته باشه، از کالباس باکیفیتتری برای شامش استفاده میکرد. پیتزا رو به شش اسلایس برش داد و در تمام مدت، دستش رو زیر شیر آب سرد گرفته بود. ظرف سس قرمز رو کنارش گذاشت و خدا رو شکر کرد که تازه سس خریده بود. در آخر، تنها شیشه کوکاکولای توی یخچالش رو هم به سینی اضافه کرد. از خودش راضی بود. به محض اینکه بازرس با پیتزا از آشپزخونه بیرون اومد، کنترل توی صفحه تلویزیون فرود اومد و صدای تق خفهای، تو اتاق نشیمن پیچید. تلویزیونی که هنوز شش ماه تا تموم شدن قسطش باقی مونده بود، شکسته بود و نارسیس طوری با بیخیالی اونجا ایستاده بود که انگار این اتفاق، کوچکترین ارتباطی با اون نداره. بازرس نفسی که حبس کرده بود رو به بیرون فوت کرد و برای لحظهای، چشمهاش رو بست. مجری مسابقه آشپزی همچنان داشت حرف میزد و اهمیتی به ترکهای بزرگ روی صورتش نمیداد. لکه سیاهی در محل اصابت، به وجود اومده بود. بازرس به سمت کنترل رفت، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت: - منم ترجیح میدم توی سکوت شام بخورم.2 امتیاز
-
پارت بیست و یکم توی معنویت غرق بودم که یک آن در باز شد، چند سرباز از چهارچوب فلزی گذر کردن و وارد شدن. هر کدوم از اونها به سمت یه بازداشتی رفت و بهش دستبند زد. و اون جوری که به نظر میرسید گویا نفر آخر من بودم! خدایا همین الان داشتم مینالیدم، حداقل بعد از دو ساعت اون تیم رو سراغم میفرستادی! و بله! آخرین سرباز به سمت من اومد و دستهام دوباره توی بندِ دستبند اسیر شدن. آب دهنم رو قورت دادم که تکون خوردن سیبک گلوم به بالا و پایین حس شد، اصلاً دوستش نداشتم. - ک.. کجا داریم میریم؟ سرباز با جدیت جوابم رو داد. - دادگاه. آخه به این زودی؟ بابا کمی صبر، کمی تأمل، آخه تا به کی این میزان عجولیت؟ فکر کنم لعنتیها حتی اجازه نداده بودن یک ثانیه از ثبت پرندهم بگذره، حالا اگه قاتل بودم سُر و مُر و گُنده داشتم توی شهر قدم میزدم. و دوباره من بودم که کشونکشون کشیده شدم. سرباز قدمهای بلند برمیداشت و من عملاً پشت سرش میدوئیدم. حتی تغییر جنسیت هم کمکی به قد و قدمهای من نکرده بود، در مقایسه با مذکرهای دیگه من تنها یه جوجهپسر به نظر میرسیدم. از کلانتری خارج شدیم. ماه توی آسمون میدرخشید. با دیدن ظلمتِ شب پاهام سست شدن. کدوم مکان دولتیای الان بازه که دادگستری باز باشه؟ صدام لرزید. - این وقت شب باید بریم دادگاه؟ سرباز ترمز کرد و ایستاد. و من که پشتش بودم، با ترمز ناگهانیش، صورتم با کمرش تصادف کرد. چرخید و اخمالود خیرهم شد. - روز به این دل انگیزیه، اشکال کار کجاست؟ صورتم توی هم و گوشهی چپ لبم به نشانهی تعجب بالا رفت. نگاهم رو به تاریکی شب و ماهِ کامل و درخشان دوختم. کجای این مهتاب شبیه روز بود؟ نکنه اینها روزها میخوابیدن و شبها کار میکردن؟ خدایا نه، خدایا من رو همین الان به جهنمت ببر! خدایا قسم به خودت که جهنم بهتر از دنیای این وارون زدههاست. سرباز به راهش ادامه داد و من هم پشت سرش به راه افتادم. سرباز و من به اتفاق سربازها و بازداشتیهای دیگه سوار بر اتوبوس قرمز و صد البته بدشگونِ کلانتری شدیم و احتمالاً مسیر دادگاه رو به پیش گرفتیم. قطعم به یقین رسیده بود و یقینم به قطع که من دیوونه شده بودم، وگرنه مگه آدم عاقل از روی جنون به قاه قاه خندیدن میافته؟ و تا دادگاه خندیدم چون اشکی برای ریختن نداشتم. و بالاخره به مکانِ معلوم رسیدیم. ابتدا سربازها پیاده شدن و سپس ما به ترتیب و پشت سر هم از اتوبوس خارج شدیم. نگاهم به نوشتهی روی ساختمان مدنظر افتاد، «مجتمع قضایی رِهشِوب» . ساختمان توی نگاه من دندون و دهن در آورد و پوزخندِ خونینی به لب زد. دقیقا مثل کوسهای که منتظر بود انسانی به اقیانوس بره تا درسته بِدَرَتِش. از اینها گذشته، آیا این دنیای وارونه منظورش از رِهشِوب همون بوشهر ما بود، نبود؟2 امتیاز
-
پارت بیستم غذا رو به اتمام رسوندم؛ تنها برای زنده موندن، همین! بلافاصله بطری نیمه پر دوغ رو داخل ظرف انداختم و در ظرف رو بستم. هیچ دلم نمیخواست نگاهم به ریخت کریحش بیافته، دوغ زهرمار مزه! روی زمین دراز کشیدم، به همه پشت کردم و به سمت دیوار چرخیدم. سرم رو روی بازوی چپم گذاشتم و چشمهام رو بستم. دلم میخواست انقدر گریه کنم تا خوابم ببره. من قصدم از فرار این بود که یه زندگی عادی داشته باشم؛ دقیقا مثل آدمهای عادی سرتاسر جهان، اما انگار روزگار قرار نبود بر وفق مرادم پیش بره. و روزگار لعنت شدهای که کتاب سرنوشت من رو فقط با یه رنگ مینوشت؛ سیاهترینِ سیاهان. آیا من قدرت این رو داشتم که با روزگار بجنگم و خودم داستانِ زندگیم رو پیش ببرم یا نه؟ بعید به نظر میرسید. انقدر به چشمهام اجازهی باریدن دادم که در آخر از شدت چشم درد و سردرد از هوش رفتم. با شنیدن صدای گریه از داخل اتاق به سمتش رفتم. در رو گشودم و وارد اتاق شدم. توی تاریکی به در تکیه زدم و به منبع صدا خیره ماندم. اون من بود؛ من بود که داشت زار میزد. با قفسهی سینهای که سنگین شده بود در سکوت نظارهگر من بودم. اون دختر و این صحنه هر شبِ من بود، قبل از فرار! من، پردهی اتاقش رو کنار زده بود و به ماه نگاه میکرد. اشک میریخت و به خدایی که بهش ایمان داشت غر میزد. آهی کشیدم. بدبختی منِ الان قوز بالای قوز شده بود و نمیتونستم جلو برم و منِ قدیمم رو به آرامش دعوت کنم یا تریپ همدلی بردارم. پس به دخترک بیچاره، به منِ سابق پشت کردم و زمزمهی زیر لبم رو فقط خودم شنیدم. - منِ الان بیچاره تر از تو شده ساناز! سپس در رو گشودم و از اتاق خارج شدم. و در بسته شد و چشمهای من باز شدند. حتی توی خواب هم آرامش نداشتم. دستی به صورت خیسم کشیدم، قطرات مزخرف اشک رو زدودم و غرولند کنان توی جام نشستم. من اگر نخوام خواب ببینم باید چه شخصی رو ملاقات کنم؟ خدایا لاقل تیم بدبختکُنت رو به خوابم نبر. اصلا خدایا تو بگو چرا اینکار رو باهام میکنی؟ مگه مال مردم رو دزدیدم یا پول مردم رو اختلاس کردم؟ مگه ضعیف رو کتک زدم یا بندهت رو کشتم؟ خدایا چرا من لایق نور نیستم؟ چرا همیشه من رو توی تاریکی رها میکنی؟ خدایا نکنه بخاطر فروختن کلیهست؟ قول میدم یکی بهترش رو به پهلوم پیوند میزنم. ولی خدایا تو حتی قبل از اون هم دستت رو به سمتم نگرفتی. من فقط پیرو نور بودم و نور میخواستم، همین! یقین داشتم دعا برای آدمهای ضعیف ساخته شده و من فقط به این دلیل به خدا مینالیدم که چرا تلاشهام رو هر بار با موانعش به شکست تبدیل میکنه. دلم میخواست بدونم چه خیری توی این شکستهای پی در پی وجود داره.2 امتیاز
-
پارت نوزدهم جرعت نداشتم به هیچکدوم از بازداشتیها نزدیک بشم چه رسد به شروع گفتگو؛ انگار تهدید به اعدام شدن و امضا کردنش کارساز بود. وگرنه در عرض کمتر از یک دقیقه ریز و بوم این دنیای نفرین شده رو عریان میکردم، چرا که اجتماعی بودم و وراج. بیخیالِ افکار زانوهام رو تا حد ممکن به شکمم فشردم، درد گرسنگی دیگه واقعاً غیرقابل تحمل شده بود. حس میکردم معدهم به ستون فقراتم چسبیده و با دندونهای تیز کوسهایش اعضای داخلی شکمم رو میخوره. با باز شدن در نگاهم به سمتش چرخید. سربازی که کمی پیشتر زمان غذا رو اعلام کرده بود، کیسهی غذا به دست از چهارچوب در گذر کرد و اونها رو زمین گذاشت. از داخلش ظرفی سفید و یکبار مصرف و بطری سفید رنگی که دوغ به نظر میرسید بیرون آورد و به یکی از بازداشتیها تقدیمش کرد. و بعد به صورت دایرهای وار و منظم مشغول پخش کردن مابقیش شد. بوی غذا داشت سر مستم میکرد و من طبق شانس خوبم آخرین نفرِ گیرنده بودم! ولی بالآخره نوبت من هر رسید. محترمانه غذا رو از دستش چنگ زدم و روی زمین گذاشتم. چشمهام رو بستم و حینی که تنفس بوی خوشِ غذای مورد علاقهم رو به ریههام هدیه میدادم، ظرف رو باز کردم. تبسمی عمیق روی لبهام نقاشی شد. پلک از روی پلک برداشتم و نگاهم رو به غذا دوختم. لبخند روی لبم ماسید، مثل شیری که تاریخ انقضاش گذشته باشه. با بهت به صحنهی روبروم خیره شدم. چه خبر بود؟ این دیگه چه کوفتی بود که داخل ظرف ریخته بودن؟ انبوهی از سبزیهای پخته شده که کل ظرف رو پر کرده بودن، لوبیاهایی که اگه سرشماریشون میکردم به دهتا هم نمیرسید و کلی تیکه گوشت نیمپز. و البته ناگفته نماند کمی برنج گوشهی ظرف؛ دقیقاً اندازهی مشت بچهی خردسالِ زیر ده سال! یعنی اینها به جای اینکه برنج رو با خورشت بخورن، خورشت رو با برنج میخوردن؟ این به کنار، اصلاً کجای این زهرماری شبیه قرمهسبزی بود؟ اشتیاقم و اشتهام در کسری از ثانیه به ناکجاآباد کوچ کردن و نگاه پر از غمِ بی انتهام، روی محتوای ظرف قفل شد. بغضم انقدری توی گلوم بزرگ شده بود که احساس میکردم تا قفسهی سینهم هم رفته. این دنیای لعنتی حتی غذاهاش هم عجیب الپخت بودن. اما با معدهی بیچارهم چه میکردم؟ یعنی واقعاً مجبور بودم این هنر ناشاهکار آشپز رو به خورد سه قورباغهی داخل معدهم بدم؟ با لبهایی آویزان قاشق رو به سمت ظرف بردم. حاضرم قسم بخورم با هر قاشق، محتوا توی دهنم بزرگ میشد. این اصطلاحی بود که ترکها ازش استفاده میکردن و به این معنا بود که غذا مزهی مدفوع میده و به زور و با انزجار میتونی ببلعیش. هر قاشق رو با بیزاری و به کمک یه جرعه از دوغ میجوئیدم و قورت میدادم. هرچند دوغ هم عادی نبود، دوغشون به جای نمکی بودن، شیرین بود حتی از شیرینتر از مربا. رسماً جنون من رو زده بود، چون از آغاز غذا خوردن تا پایان یافتنش، اشکهام از لای مژههام روی گونهم میچکیدن و توی ظرف غذا فرود میاومدن. من همه چیز لعنتی این دنیا رو تحمل کرده بودم؛ از در معرض بی عفتی قرار گرفتنم تا زندانی شدنم بابت قربانی بودنم، از کتک خوردنم از بازجو تا وارونه شدن تمام مشخصاتم، از تست لعنتی روانشناسیشون تا دریچه و تغییر جنسیتم و حتی کوتاه شدن گیسهای عزیزم! ولی، اما، با این حال، لیکن، ولیکن غذا رو دیگه نمیتونستم. بعد از این دیگه ظرفیتم پر شده و داشت لبریز میشد.2 امتیاز
-
پارت هجدهم «قرارداد عدم افشای جنسیت و مشخصات مرتبط» این جمله با فونت درشت و سیاه روی صفحهی تبلت خودش رو مینمایید. - از این به بعد حق نداری در رابطه با جنسیت و اسمت با بازداشتیا و زندانیا صحبت کنی، در غیر این صورت.. انگشتش رو دوبار به سمت چپ کشید و دو صفحه ورق خورد. - در غیر این صورت اعدام! با دیدن اسم اعدام و بک گراند خونین که پر از اسلحه، طناب دار، آمپول و از این قبیل ابزارها بود آب دهنم رو قورت دادم. - اینو هم بدون که دیوارای بازداشتگاه و زندان موش داره پس خودتو به کشتن نده، فهمیدی؟ حینی که «فهمیدی» رو به زبون آورد هر دو دستش رو روی میز کوبید. از ترس توی جام پریدم و با حرکتهای پی در پی سرم فهمم رو اثبات کردم. و مرتیکه دوباره یه صفحه ورق زد تا محل امضا پدیدار شد. و لعنت که از روی اجبار این رو هم امضا زدم! با صدای تودماغیش کلمهی «سرباز» رو عربده زد و این باعث شد صداش دورگه و خروسی به گوش برسه. بلافاصله در باز شد و سربازی توی چهارچوبِ در قرار گرفت. - ببرش بازداشتگاه. سرباز مشکی پوش اطاعت کرد و به سمتم گام برداشت. بازوم رو گرفت و من رو کشونکشون دنبال خودش کشوند. از اتاق بازجویی خارج شدیم و توی راهروی نحس قرار گرفتیم. چقدر زندگی در عرض چند ساعت و توسط این راهروی بدیمن تغییر کرده بود! منِ در حال ورود به راهرو کجا و منِ در حال خروج کجا! یک پا مرد شده بودم برای خودم؛ مرد! لبهام کش اومدن و لبخند روی صورتم طرح خورد، البته مطمئن نیستم جنسش از غم بود یا از غم! در هر صورت گزینهی غیر تکراریای وجود نداشت. بنده هیچ چارهای جز این احساسات منفی نداشتم. ولی از قدرت به درک و به جهنم گرفتنم بهره بودم و حواسم رو از وضعیت عاطفی و روانیم گرفتم. وضعیت جسمانیم در خطر بود، در حدی که بدنم از گرسنگی و تشنگی در حالت خودخوری و حمله به آذوقههای انبار شدهی مخفی قرار گرفته بود. - گشنمه! تشنمه! غذا! آب! سرباز با لحنی آروم پاسخ داد. - چند دقیقهی دیگه وقت ناهاره. سرم رو تکون دادم و در سکوت به مکانی نامعلوم کشیده شدم. و عاقبت مقابل دربی فلزی ایستادم. سرباز قفل در رو گشود و من رو به داخل راهنمایی کرد. حداقل این کمی آدم حسابیتر از قبلیها بود؛ خدا واقعاً خیرش بده، البته نه از اون خیرهایی که به من داد، منظورم مثلاً این دنیا و حوادث غیرمنطقی درونش بود. به فضای اتاق چشم دوختم، دیوارها و کف همه به رنگ قرمز خونین بودن و چند نفر مثل من داخل اتاق حضور داشتن؛ همه هم مرد! ولی آیا واقعا مذکر بودن؟ به قطع یقین برخیهاشون مذکرنمای تغییر یافته بودن، دقیقاً مثل من. به ظاهرشون چشم دوختم، فرمهاشون شبیه لباسهای من بود اما توی چهار رنگ مختلف؛ آبی، سبز، زرد و بنفشِ همرنگ لباس من. با چشمهایی ریز شده شروع به تحلیل کردم، خیلی شبیه به رنگهای شخصیتی MBTI به نظر میرسیدن و انگار واقعاً هم بر همون اساس برنامه ریزی شده بودن. متاسف از وضعیت موجود آهی کشیدم. این دنیا رو نمیشد درک کرد! نزدیکترین گوشه به در رو انتخاب کردم و نشستم. زانوهام رو به شکمم چسبوندم و دستهام رو دورشون حلقه کردم.2 امتیاز
-
1 امتیاز
-
*** سایورا خوابم میاومد خــــداااا، همش خستم با دعوا از خواب بیدار شدم. امپراتور تیوان انقدر اذیتم کرد و من داد و بیداد کردم تا خواب از سرم پرید. حالا هم پشت در کلاسم و دیر رسیدم، استرس گرفتم. میدونستم میکال کلاس درس رو با آشنا بودن ما قاطی نمیکنه. در رو آروم باز کردم که میکال بدون توقف درس اشاره کرد بشینم. خوشحال شدم و بدون خراب شدن نظم کلاس سمت صندلیم رفتم نشستم. همه استرسم پوچ هوا شد. یهو میکال پرسید: - خانم سانترو شما که خوب به درست گوش میدیدی بگو ببینم عدد چهل و نه رادیکالش چه عددی هست؟ دهنم باز موند و به چشمهای میکال خیره شدم. ببین چطور داره منو میترکونه! میخواد ضایعم کنه تا دیگه دیر نیام. لبخند زدم و گفتم: - استاد میشه هفت. خندید و آروم جواب داد: - درسته، ولی دیگه دیر نیا. سر تکون دادم: - چشم. روشا جلوی دهنش رو گرفت نخندم. تا آخر زنگ ریاضیها رو گفت و تکالیف تا زمان مرگمون داد. دو صفحه فقط باید حل می کردیم. وسایلم رو تو کیفم گذاشتم. روشا پرید جلوی منو و لودگی کرد: - ملکه من، قدم رنجه کردید؛ منت بر سر ما نهادید. لبخند دندون نماد زدم و گفتم: - آه... بگذار بگویم فرزندم که دیدگانم با تو روشن گردید. خندید و گازی به شکلاتش زد. نادین از پشت میزش بیرون اومد، مشتش رو سمت من گرفت. مشتم رو به مشتش زدم و بلند شدم. یه کش و قوس اومدم و خمیازه کشیدم. چند نفر تو کلاس اومدن، اسم آرتین رو صدا کردن و لودگی در اوردن، آرتین هم بیشتر از اونها در اورد. صورتش ولی خسته بود انگار نخوابیده. خواستم برم، دَم کلاس سه تا شنل پوش ظاهر شدن! سر همه کلاس سمتشون چرخید. شمشیرهای بلند تو دستش ظاهر شد. گیج نگاهشون کردم؛ چی هستن! قلبم تند تند زد و ناباور به بچههای کلاس نگاه کردم و بعد باز به شنل پوشها. با حس شمشیر که منو نشونه گرفته، دهنم باز موند. تاسیان از غیب به شکل مار ظاهر شد و تو دست من به شکل یه شمشیر بزرگ سیاه با جواهرات آبی شکل گرفت. با سرعت ضربه شمشیر شنل پوش رو گرفتم و لگدی تو سینهاش زدم. روشا و نادین هم ماهرانه حمله کردن. مگه این مدرسه بی در و پیکره انقدر راحت ورود و خروج میکنند؟ روشا با ضربه بدی به دیوار خورد! شوکه شدم و خشم عجیبی تو وجودم جوشوخروش کرد. چشمهام درخشان شد و به شنل پوشها حمله کردم. با شمشیرم ضربههای سنگین زدم. ولی اونها هم شمشیر زن خوبی بودن. تاسیان نمیگذاشت ضربهها دستم و مچ دستم رو خسته یا بلرزونه، خیلی سبک و نرم میشد باهاش مبارزه کرد. با اومدن مدیر و میکال شنل پوشها دورشون درخشان شد و تو زمین داشتن فرو میرفتن. من هم انقدر بی رحم بودم که سر یکیشون رو با سرعت بالایی قطع کردم. نگذاشتم از دستم در بره و با سر بریده همجوشی کردم. اطلاعات مثل باد تو سرم ریختن. کشتار، کشتار، کشتار سه شنل پوش یاغی و جادوگر هستن که با کشتار خرج خودشون و زندگیشون و در میارن. اومدم بیشتر چک کنم ولی نبود دیگه! فقط فرمان یکی مثل همیشه بدون صورت فرمان داده منو بکشن. بدنم لرزید و عقب رفتم. قدرتم فروکش کرد و تازه فهمیدم یکی رو من کشتم! ذهنم همه چی رو تجزیه و تحلیل کرد. لرزیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم. من چکار کردم؟ من... من آدم کشتم! چشمهام گشاد شد. صدای جیغ دخترا و حیرت پسرا ترسم رو بیشتر کرده بود. روشا شونهام رو گرفت و گفت: - چی شده سایورا؟ لبهام ترسیده لرزید: - ی... یکی رو کشتم! میکال کنار سر رفت، توی صورت سر جا مونده نگاه کرد. خندید و با تحسین گفت: - آفرین دختر! خوب زدی ناکارش کردی. نفسهای بلند بلند کشیدم و یهو یه چیزی زیر دلم زد. با سرعت بلند شدم و دویدم. کنار سطل رفتم، هرچی خورده و نخوره بالا اوردم. لرزون زانو زدم و سرم رو گرفتم. روشا نگران پشت کمرم زد و گفت: - آروم باش سایورا، اومده بودن تو رو بکشن اصلا لایق نیستن بخوای حال خودت رو دربارهاشون بد کنی. چه بخواد ذهنت رو درگیر کنی! نفسهای سنگین کشیدم. نادین آب سمت من گرفت و یه آب به صورتم زد. آرتین با لودگی گفت: - بابا نه به اولش مثل یه الهه جنگیدی نه به الان حالت بده؟ تو اول میکشی بعد فکر میکنی؟ سرم رو فشار دادم و گیج بلند شدم. به دستهای لرزونم خیره شدم. انگار ذهنم اسلحه مرگ من شده بود. هی میگفت تو کشتی، تو کشتی، یه نفر رو کشتی. خودم رو بغل کردم و نالیدم. یهو چرخیده شدم و تو بغل امپراتور فرو رفتم. سر منو تو سینهاش فشار داد و زمزمه کرد: - آروم باش. پیرهنش رو تو مشتم چنگ زدم و با صدایی که برای خودم غریب به گوش میرسید نالیدم: - من... من کشتم! من یه نفر رو کشتم تیوان. حرف تریستان تو گوشم اومد. زنگ خورد! روز اولی که با تریستان آشنا شدم تو ذهنش فقط کشتن بود. « اون روز گفتم: - نه فقط کشتن راه حل همه چی نیست. الان میفهمم الان واضح حرفش رو تو بارون فهمیدم. - کشتن راه حل نیست؟ باورهای یه ذهن پاک! بالاخره میفهمی روزی باید بکشی تا کشته نشی.» چشمهام رو محکم بستم. همین شد من برای نجات جون خودم و بقیه کشتم. یکی رو واقعا کشتم. بغل تیوان حتی نتونست آرومم کنه. با صدای سرد تریستان شوکه شدم و ترسیدم: - سرورم فقط همین؟ گیج و ترسیده نگاهش کردم. به انگشترم تاسیان اشاره کرد و با اخم جواب داد: - انتظار داشتم هر سه رو بکشی فقط یکی؟ اگه دومی پشتت ظاهر میشد چی؟ اگه زیر پاهات قرار میگرفتن چی؟ تن صداش بالا رفت و لگدی زیر سر کوبید و جوری سر مثل توپ به دیوار خورد که دهنم باز موند. نعره خشمگین زد: - از امروز بیشتر باید تمرین کنی، خودم شخصا آموزشت دادم انتظار داشتم حداقل سه نفر رو راحت بتونی بکشی. تاسیان ظاهر شد و شوکه گفت: - تریستان آروم باش من ردشون رو گرفتم. تیوان با غرش گفت: - بس کن تریستان، از یه دختر بچه چه انتظار داری؟ صدای دعواشون تو گوشم پیچید و پیچید. چیزی که تو گلوم بود سنگینتر شد. تریستان ترسناک نگاهم کرد و غرش کرد: - ملکه آسمان و نوره، آخرین نسل از سانتروها. امروز دوتا ایزد اومدن دنبالش تا باخودشون ملکه منو ببرند. برای اینکه جایگاه خدایان اون بالای کوفتی ایزد نور نداریم، نظم جهان هزار و خوردهای ساله با مرگ بانو نیارا به هم ریخته. الان برای گردن زدن یکی این جوری کز کرده؟ از تریستان بیشتر از گشتن یکی ترسیدم. دستهام یخ کرد و زبونم یه تیکه چوب شد. تیوان هم غرش کرد: - که چی؟ این باعث نمیشه انقدر سخت بگیری. دارن سر من دعوا میکنند. به دیوار که خون سر بریده مثل رنگ پخش شده بود و سر تو دیوار فرو رفته بود خیره شدم. بغ کردم، من نمیخوام بیرحم باشم. ولی از تریستان الان بیشتر میترسم. به تریستان که چشمهاش درنده و وحشی بود نگاه کردم. از همیشه داشت ترسناکتر و وحشیانهتر میشد. قدمهای لرزونم رو سمتش برداشتم. بدون هیچ فکر اضافه دیگهای با همه ترسم محکم بغلش کردم و سرم رو تو سینهاش فرو کردم. تریستان برای من مثل حامی میمونه نمیخوام از من دل سرد بشه. مثل یه پدر، مثل دختری که نمیخواد پدرش ازش ناامید بشه. نفسش رو کفری بیرون داد. سرش رو روی موهام گذاشت و نفس کشید. خشمگین غرش کرد تو موهام. - گندش بزنند! آرومتر ولی هنوز ترسناک زمزمه کرد: - همین که سالمی خوبه. سرم رو بالا گرفتم و تو چشمهاش که یکم نرم شده بود نگاه کردم. از من فاصله گرفت و سمت سری که تو دیوار کوبیده بودش رفت برش داشت و سرد گفت: - بریم تاسیان. تاسیان لبخندی به من زد و همراه تریستان رفت. تیوان شونه منو فشار داد و گفت: - بریم خونه؟ با بغض سر به منفی تکون دادم: - میخوام مدرسه بمونم، تریستان عصبیه. صورتم رو نوازش کرد و گفت: - مراقب خودت باش. سر تکون دادم که جلو چشمم ناپدید شد. مدیر کریثامن نزدیک من اومد گفت: - خیالت راحت زمین هم پوشش محافظتی میزنم که جادوگری از زمین هم نفوذ نکنه. سر تکون دادم و تشکر کردم. پشت صندلیم نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم. امروز تریستان اسم همون زنی که وقتی داشتم فلوت میزدم تو رویام دیدم رو اورد. ایزد نور، ایزد نور نیست و دنیا داره ترک بر میداره. سرم رو فشار دادم و تصویر اون مرد که کپی من بود تو ذهنم جود گرفت. کیه؟ پدرمه؟ نیارا مادرمه؟ ولی آشینا گفت هزار و خورده ساله که نیارا مرده. کلاس تو سکوت سنگینی فرو رفته بود. یا من همه چی رو سنگین میدیدم؟ بغضم رو قورت دادم. رو نداشتم به بقیه نگاه کنم. زندگیم داره پر از دردسر میشه. کاش تو روستا بودم کنار بابا، بابا هنوز زنده بود و برای من داستان میخوند. بغضم سنگینتر شد. دستهای لرزونم رو روی لبهام گذاشتم. تو روستا کارم یادگرفتن طبابت بود و با گیاهها همش سر کار داشتم. هر صبح بوی شلتوک روحت رو جلا میداد. ته گلوم یه هق خورد ولی اشکم در نیومد. فقط بغض داشت جون منو میگرفت. با اومدن استاد با تأخیر، همه باز واکنش نداد و تو سکوت بودن. استاد گارسیا هم کلافه درس رو شروع کرد و میخواست ما رو از جو به وجود اومده در بیاره. با نگاه سنگین کسی سرم رو بالا اوردم. چشم تو چشم آرتین شدم. نه لبخند زد و نه حتی رو گرفت. خیره تو چشمهای هم موندیم که صداش تو ذهنم پیچ و تاب خورد: - زنگ تفریح میخوام با تو تنها باشم. لعنتی اینو چطور بهش بگم؟ چرا هنوز نمیتونم از قدرت تماس ذهنی استفاده کنم؟ تلخ جواب دادم: - دارم میشنوم. جوری شوکه تکون خورد که همه کلاس بهش نگاه کردن. استاد گارسیا با اخم پرسید: - چیزی شده آرتین؟ آرتین هول کرده خندید: - نه یه لحظه چرت گرفتم شرمنده داشتید میگفتید گیاههای دونه مرواریدی... استاد گارسیا اخم کرد و ادامه داد. آرتین تو ذهنش شوکه گفت: - واقعا میشنوی؟ تایید کردم. تو ذهنش خندید و لب زد: - میخوام زنگ تفریح تنها باشیم. گوشه دفتر تصویر مرد جادوگری که سرش رو قطع کرده بودم کشیدم و جواب دادم: - همین الان بگو. پوفی کشید: - نمیتونم میریم بیرون بعد. تلخ جواب دادم: - هرجور راحتی. صداش تو سرم پیچید: - وقتی میجنگیدی تو دلبرو شده بودی. مدادم دستم، تو نقطه ایستاد! گیج نگاهش کردم. استاد غرش کرد: - دارید ذهنی حرف میزنید؟ سرم رو بالا اوردم و به استاد گارسیا خیره شدم. شوکه شد. تلخ گفتم: - نه، ما هنوز آموزش ارتباط با ذهن رو یاد نگرفتیم. یک سال هم نشده بلوغ خودمون رو تجربه کردیم پس هنوز به جادو آشنا نیستیم. زنگ خورد و بلند شدم؛ دفتر رو تو کیفم انداختم و خسته از کلاس بیرون زدم. استاد هنوز خشکش زده بود! آرتین کنار من قرار گرفت. به اتاقک مخصوصم اشاره زدم. روشا و نادین با فاصله پشتم اومدن. وارد اتاقک شدم و روی مبل شزلون سرخ_طلایی نشستم. آرتین هم روی مبل سفید نشست. به صورت روشا نگاه کردم. درد داشت، یاد اون موقعه که شنل پوش به دیوار کوبیدش افتادم. احتمالا کوفتگی باشه، روشا یه گرگینهست و با یه کوبیدن تو دیوار چیزیش نمیشه. آرتین دستی به گردنش کشید. انگار نمیدونست از کجا و چطوری حرف بزنه سخت گفت: - من میدونم کی داره برای تو این موجودات رو میفرسته بکشنت. خم شدم و ناباور نگاهش کردم. قلبم جوری زد انگار تو گوشمه و لب زدم: - می... میدونی؟! تایید کرد و دستی روی پیشونیش کشید گفت: - اون فرد یه اجنه هستش، من ولیعهد عناصر هستم. میتونم رد پای اجنه رو روی روح کسی که تسخیر میشه حس کنم. همه کسایی که اومدن تو رو بکشن فقط فرمان داشتن ولی؛ خودشون یادشون نمیاومد. تو چشمهام خیره شد. با اخم حقیقت رو تو چشمهام کوبید. - وقتی هم سر یکی از شنل پوشها رو زدی، اون دوتا به خودشون اومدن، دیدم گیج بودن و انگار نمیدونستن چطور امدن. اجنهها ذهن رو تسخیر میکنند. بلند شد و کلافه پوفی کشید. نمیتونستم تکون بخورم. این جوری که بده! بیگناه کشته میشن. البته اجنه روحهایی که کمی سیاه و یا سیاه شده رو میتونه تسخیر کنه. صدای آرتین تو گوشم پیچید و گفت: - از این به بعد اگه میتونی ورد ضد تسخیر شدگی رو بخون، یا با نور تو قلب یا پیشونیشون بزن. میتونی پشت گردن هم بزنی چون اجنه از این سه نقطه میتونه تسخیر کنه. نادین شوکه شد و گفت: - تو از کجا میدونی و انقدر مطمئنی؟ دستی روی لبم گذاشتم. آرتین جواب نادین رو داد: - چون مادرم دورگه جن و پریزاده. بخاطر همجوشی که قبلا کرده بودم میدونستم مادرش چیه، اما این مهم نیست ما یه قدم جلو برداشتیم. الان میدونیم کسی که میخواد منو بکشه یه اجنه هستش. سوال این جاست؛ چرا میخواد منو بکشه؟ پا رو پا انداختم و چشمهام رو بستم گفتم: - ممنون راجع این موضوع گفتی آرتین، این جوری میفهمم باید دنبال چه کسی باشیم. آرتین یه موز برداشت پوست گرفت. - همکلاسی هستیم، بتونم کمک کنم خوشحالم میکنه. لبخند محو زدم. کاش من هم میتونستم کمکش کنم. یهو آروم پرسید: - چرا دیشب گفتی میخوای از من ساز یاد بگیری؟ اوه! الان چی بگم؟ دستی تو موهام کردم، باید یه چیزی بگم شک نکنه من راجعبه خانوادهاش میدونم. برای همین به روشا و نادین اشاره زدم و گفتم: - میخوام شخصی حرف بزنم. سر تکون دادن و از اتاقک شیشهای بیرون رفتن. تا مطمئن شدم کسی نمیشنوه، اخم کردم و جواب دادم: - من ملکه نور و آسمانم پدرت سایه سیاه داره و حس کردم از جانب پدرت مورد آزار و اذیت هستی. خواستم... نمیدونم خواستم یه کاری کنم تا تو دور تر بشی. شوکه شد ولی تو ظاهرش نشون نداد. خندید، غمگین و تلخ! تو چشمهام نگاه کرد. بدون انکار پرسید: - اگه این جوری باشه چه کمکی میتونی به من بکنی؟ خودم رو کمی جلو کشیدم و جواب دادم: - هر جور تو بخوای، چون من نمیتونم بدون مدرک حرفی بزنم یا کاری کنم. بلند شد، ترسیده و رنگ پریده به اطراف نگاه کرد. کنار من نشست و گفت: - منو از قصر بیرون بیار، تو ملکه آسمانی و امپراتور به تو گوش میده پادشاهان به تو گوش میدن. من... منو از اون قصر لعنتی بیرون بکش. دستم رو روی دستش گذاشتم و لب زدم: - کمکم کن چطور بیرون بیارمت؟ من میتونم به قصر شما بیام. نمیخوام پدرت رو حساس کنم. سر تکون داد و با بغض نجوا کرد: - راست میگی، نمیشه سرسری کاری کرد. از بغضش جا خوردم. انقدر تو فشار بود که حتی حرف های من هم انکار نکرد. دستم رو فشار داد و تو چشمهام نگاه کرد. - شبها اذیتم میکنه، روزها همش خودم رو تو کوچه خیابون میندازم. دیشب درد بدی کشیدم، سه بار جون دادم. دست روی سرش گذاشتم و همجوشی کردم. تمام احساساتش رو با گوشت و خونم احساس کردم. درد، درد، درد، نفرت، زجه، التماس، وحشت، وحشت، بیخوابی، تا صبح سیگار کشیدن، صبح با مادرش دعوا کردن. و... پدرش! پیشنهادش! این که آرتین منو سمت خودش بکشونه چون من نفوذ بالایی دارم. دستم مشت شد. سعی کردم آروم باشم آسمون به هرج و مرج کشیده نشه. نفسم رو بیرون دادم و گفتم: - به پدرت بگو به من نزدیک شدی، بگو به تو پیشنهاد دادم... چشمهام رو بستم، چه پیشنهادی بگم؟ لعنتی از خشم زیاد هیچی تو ذهنم نبود. دستم رو فشار داد و لب زد: - بگم پیشنهاد دادی محافظت باشم، چون امروز تهدید شدی؟ تو چشمهاش خیره شدم و متعجب گفتم: - تو ولیعهدی؟! لبخند غمگین زد: - تو هم ملکه بزرگ هستی، نه یه ملکه معمولی یه ولیعهد میتونه مگه نه؟ چطور پادشاهان و حتی امپراتور از تو محافظت میکنند؟ نفسم رو خسته بیرون دادم و دستم رو از تو دستش بیرون اوردم. بلند شدم و تو اتاقک کلافه راه رفتم. آشینا آروم تو ذهنم گفت: - من یه پیشنهاد میدم خواستی قبول کن خواستی نه. شوکه شدم و تو ذهنم جواب دادم: - میشنوم. آشینا: آرتین رو شمشیر روحی خودت کن، چون آرتین ولیعهد عناصر هستی همچنین خاصه و رگ پریزادهای اصیل رو داره. این جوری هیچ وقت برای پدرش نیست. من حاضرم برای تو آرتین رو از پدرش بخرم. تکون سختی برداشتم و لب زدم: - آرتین سلاح روحی من بشه! انگار آرتین شنید. چون فریاد زد و با سرعت بالایی نزدیکم شد. - چی گفتی؟ مات تو چشمهاش خیره شدم و لب زدم: - سلاح روحی من میشی؟ رنگش پرید. لبهاش باز و بست شد و چشمهاش براق از اشک، با عجله بغلم کرد و شونهام خیس شد. - آره میشم، ولی... ولی تو حاضری یه سلاح دست مالی شده به دست پدر و مادرش رو داشته باشی؟ سرم رو روی شونههاش گذاشتم و زنگ خورد. - آره، سلاحم شو آرتین بذار کاملا از قصر بیرون بکشمت. بدنش داغ کرد و کمی از من فاصله گرفت به چشمهام خیره شد. به دستم اشاره زد و سرخ شده گفت: - همین الان این کار رو کن، لطفا. آشینا: برای این که صلاح روحی تو بشه هرچی میگم تکرار کن. شوکه با سر تکون دادم. زبونی روی لبم کشیدم و کلماتی که آشینا گفت رو تکرار کردم. - تیم کا سان هو یورام تیاروم اربوس وی هیستیا. آشینا: انگشت رو گاز بگیر و یه قطره خون تقدیمش کن. انگشتم رو گاز گرفتم، خون سرخم به آرومی مثل شبنم جمع شد و سمت لبهای آرتین گرفتم. احترامی به من گذاشت. اشکهاش از روی مژههای سرخش سر خورد و افتاد. قلبم آتیش گرفت. دستم رو گرفت و پیرهنش رو کنار زد روی قلبش ضرب در زد! آشینا شوکه نعره زد: - نه! اون همه خودش رو برای تو داد! این دیوونگیه! دیگه برگشت نداره! اگه روزی بخواد سلاح تو نباشه دیگه نمیتونه طلسم رو بشکنه چون میمیره و تا ابد یه فلز میشه. بدن آرتین آتیش گرفت و بغلم کرد. - من همه وجودم رو به تو دادم سایورا... مراقبم باش. نمیدونم از حرفش یا از قدرتش، بدنم لرزید و تو رگهام داغ شد! نه اونقدر که اذیت بشم شبیه سرم زدن بودن اما به جای خنکی تو رگهام داغی حس میشد. آرتین هم کاملا آتیش گرفته بود و من اصلا نمیسوختم، فقط یه گرمای لذت بخش روی پوستم حس میشد. نفس عمیق کشیدم و لب زدم: - دیونهای! آتیش بدنش فروکش کرد.یه چیز درخشان روی پیشونیش شروع کرد شکل گرفتن شوکه شدم. من دیدم روی پیشونی آرتین یه جواهر سرخ ظاهر شده! چشمهای نمدارش با اون جواهر درخشان، چقدر زیبا... روی سینهاش هم یه هلال ماه حک شده بود. خندید و از من فاصله گرفت. - بریم دیرمون شد. به سینهاش و پیشونیش اشاره کردم. از اتاقک شیشهای خودش رو نگاه کرد و قهقهه شادی زد: - پس سلاح یکی بودن این جوریه؟ یا برای تو فقط این جوریه؟ لبخند زدم و شونه بالا انداختم. چون من سر در نمیاوردم. آشینا خندید: فقط برای تو اینجوریه اصلا من مطمئن نبودم یه آدم زنده رو بشه سلاح کرد یه تیر تو تاریکی زدم. دیده بودم سلاح روح داره ولی ندیده بودم یه فرد زنده سلاح بشه یه سلاح کاملا زنده. استخون بدنم لرزید و این حرف آشینا رو با آرتین در میون نگذاشتم و از اتاق هنگ کرده بیرون اومدم. خشمگین تو ذهنم نعره زدم: - پس چرا گفتی؟ اگه اتفاقی براش میافتاد؟ آشینا قهقهه زد و جواب داد: - نه بابا هیچیش نمیشد! من فقط یه آزمون گرفتم چون دیدم تاسیان و تریستان رو محافظ روحت کردی—گفتم ببینم می تونی یه زنده هم سلاح کنی که دیدم بــــــلــه؛ تونستی. چون یه وامپگاد میتونه از این غلطها کنه. صد در صد مطمئنم یه ریشه وامپگادی داری. دیگه بدون شک دارم میگم. از کنار روشا و نادین گذشتم. حالم دست خودم نبود! مهر تایید آشینا روی من خورد من وامپگادم نه کامل یه رگ وامپگاد دارم! راه میرفتم، صداهای ناباور روشا و نادین با دیدن آرتین رو میشنیدم، اما ذهنم تو مدار نبود. دست روی قلبم گذاشتم. وامپگاد؟ اون هیولا... من؟! پدر و مادرم کی بودن؟ اونها کی بودن خدا؟ وارد کلاس شدم و روی صندلی مثل جنازه متحرک نشستم. پشت بندم آرتین، روشا و نادین اومدن. همه با دیدن آرتین جیغ زدن و ضعف کردن از زیباییش که زیباتر از زیباییها شده بود. فقط یه جواهر سرخ روی پیشونیش بود و یه ماه روی سینهاش اما همین انگار یه دنیا تغییرش داده بود. نتونستم خوشحالی کنم. نتونستم چون همه فکرم و ذکرم اصل و نسبم بود. سرم رو فشار دادم و استاد گالیکاس وارد کلاس شد و غرش کرد: - چخبره؟ کلاس رو گذاشتید رو سرتون؟ فقط یه بار از شما تعریف کردم. وقتی چشمش به آرتین خورد شوکه شد و گفت: - آرتین؟ چرا به خودت جواهر وصل کردی؟ ما اجازه نداریم کسی به خودش جواهر وصل کنه زود باش در بیار. سعی کردم یکم از فکرهام فاصله بگیرم. با شنیدن صدام خودم وحشت کردم. سرد و سوزان به استاد گالیکاس جواب دادم: - من این اجازه رو میدم جواهر تقدیمی من روی پیشونی ولیعهد عناصر باشه، اعتراضی وجود داره؟ استاد گالیکاس خشکش زد و سری به" نه" تکون داد. چشمهام رو بستم و لب زدم: - خوبه، کلاس رو شروع کنید لطفا. تایید کرد و همه مودب و منظم نشستن. راجع چاکراها از ما پرسید تا ببینه جا افتاده بودیم درونش یا نه وقتی دید همه جا افتادن شروع کرد ادامه درس رو داد. فکر من دنبال چراها بود. نمیدونم چه زمان می خوام متوجهاش بشم. سرم رو بالا اوردم که چشم تو چشم یه موجود وحشتناک شدم! پشت پنجره خیره به من بود. آشینا: نترس، تو قدرت آرتین رو داری و الان قادری نادیدنیها رو ببینی، آرتین همیشه اینچیزها رو دیده و براش عادیه، اما تو تازه میخوای با این موجودات آشنا بشی؛ پس آروم باش عزیزم. به موجود عجیب پشمالو با دندونهای ترسناک که خیره من بود چشم دوختم و تو ذهنم گفتم: - این چیه؟1 امتیاز
-
*** آرتین به اتاقم که همه چیز تمام بود خیره شدم. الان ساعت سهی شبه فردا صبح مدرسه دارم، حتی خوابم نمیره. بدنم از کار اون مردک کثافت درد میکرد. حتی لیاقت نداره بهش پدر بگم، کدوم پدری با بچهاش... آهی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. دست روی سرم گذاشتم. زندگی من عالی بود، همه چی داشتم. اتاق عالی، وسایلی ناب، هرچی بخوام برای من میخرن اما پدر مادر خوب ندارم من یه ولیعهدم که پدر مادر خوبی گیر من نیومده. چون یه پسر خوشگل گیرشون اومده جوگیر شدن و همه جوره با من و بدنم ور میرن. وقتی هم نعره میزنم این کار رو نکنند. میگن تو بچهمایی، گندشون بزنه. بیست سالمه، فقط بیست سالمه. موهای نم دارم رو تو مشتم گرفتم. لعنتی چرا خوابم نمیره؟ دستی روی صورتم کشیدم. از تو کشاب سیگارم رو بیرون اوردم، یه نخ روی لبم گذاشتم و کام عمیق و آرومی زدم. با صدا دود رو بیرون فرستادم. چرا امروز سایورا داشت بهونه میاورد به من نزدیک بشه؟ حس میکردم از اون دخترا نیست، اما خیلی عجیب شده بود. وقتی پدرم رو دید خشمگین شد ولی در ظاهر لبخند کنترل شده میزد. نمیخواستم به قصر ما بیاد نمیخواستم یه وقت پدر مادرم کاری کنند و کسی بفهمه من چقدر به دست پدر و مادرم به لجن کشیده شدم. نمیخواستم کسی متوجه بشه پشت زندگی شاهانه ما و زندگی ولیعهد من، پر از لحظات سیاه و نفرت انگیزه. سیگارم رو کفری پک زدم. دختره با نمکی بود، اقرار نباشه خوشگل بود من فقط نگران بودم چرا خانوادهاش انقدر بهش جواهر آویزون کردن؟ چون این جوری خیلی عروسکیتر، دست نیافتیتر، همچنین زیباتر شده بود. یکم عصبیم میکرد ظاهرش، فکر کنم نمیدونه دنیا چقدر می تونه بیرحم باشه. رفتارش یه طنازی خاصی داشت، شاید... فقط شاید اولین دختری باشه که دلم نمیاد زیاد سر به سرش بذارم. حتی با این که بهش طعنه میزدم خودش هم همراه بقیه میخندید. از یاد آوریش خندیدم. لعنت بهت دختر... وقتی رو پاهام نشسته بود چون صندلیها رو خاکستر میکرد. چی بگم خیلی سبک، انگار پر روی پاهام بود. هیچی داغونم نکرد، جز اون اشک تو چشمهاش که لیوان تو دستش خاکستر شد. نه فقط من، کل کلاس متوجه شدن چقدر خودش اذیته حتی دشمنهاش تو کلاس هم رام بغضش شدن. دستی تو موهام کشیدم و به ساعت نگاه کردم. شش صبح بود! کی شش شد؟ بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. تا بیرون اومدم مادرم رو با لباس افتضاحی دیدم. اخم کردم. حوصلهاش رو نداشتم. سرد گفتم: - برو بیرون. لبخند زد و پرسید: - چقدر سیگار کشیدی عزیزم؟! برای خودم شراب ریختم و تلختر از زهر جواب دادم: - فضولیش به تو نیومده. اخم کرد و دلخور پرسید: - آرتین، من مادرتم این جوری حرف نزن قلبم میشکنه! به رفتار مار صفتش نگاه کردم. زبونش هر بیگانهای رو رام میکرد و بعد نیش میزد. بلند شد و دست دور کمرم انداخت و ترقوهام رو بوسید. - نمیخوای صبحم رو انرژی بدی؟ محتوای درون لیوانم رو سر کشیدم و گفتم: - میخوام برم مدرسه، حال ندارم دیشب نخوابیدم. با گوشه رکابیم بازی کرد. - آرتین بد شدی؟ گفتی ذهین رو راضی کنم بری مدرسه منو... دست روی دهنش گذاشتم. بغض گلوم رو داشت پاره می کرد و خسته گفتم: - از خودت حرف در نیار، گفتم هرکاری بگی میکنم فقط راضیش کن برم. تو کلاس ما همه نوزده ساله هستن فقط منم که بیست سالمه، از کی یه بچه باید از پدر و مادرش خواهش کنه برای مدرسه رفتن؟ کدوم پدر و مادری بدن و ظاهر بچهاش رو می خواد؟ اخم کرد و فاصله گرفت، پرخاش کرد. - اومدم کنارت انرژی بگیرم صبحم رو خراب کردی آرتین، نه ماه تو شکمم نگهت داشتم، کلی عذاب سر تو کشیدم. حق ندارم تو رو بخوام؟ نفسهام به شمار افتاد. چقدر می تونه پست باشه؟ چقدر میتونه رذل باشه. نفهمیدم چطوری شیشه شراب رو برداشتم و زمین کوبیدم که به صد تکه نامساوی تقسیم؛ نعره پر از بغض و نفرت زدم: - لعنت به روزی که تو شکم تو متولد شدم، لعنت به روزی که به دنیام اوردی، لعنت به من که خدا هم منو نمیبره پیشش. ترسیده جیغ زد و روی تخت افتاد. پیرهن و کیفم رو روی میز چنگ زدم و از روی تخت بالا رفتم و پریدم از اتاقم بیرون زدم. پدرم منو دید و شوکه نگاهم کرد. - چی شده اول صبحی؟ ترسیدم، وحشت کل بدنم رو گرفت و عقب رفتم: - هی... هیچی! به ساعتش نگاه کرد و گفت: - یکم زود نمیری؟ دهنم تکون خورد ولی صدام در نیومد. لبخند زد و جلو اومد صورتم رو نوازش کرد: - درد داری؟ دیشب اذیت شدی؟ بغضم داشت بیرون میزد. آره درد داشتم، خیلی هم داشتم ولی درد قلبم بیشتر از خودم بود. لبهام لرزید و خفه گفتم: - با... بابا میخوام برم مدرسه. منو به خودش چسبوند و بغلم کرد. دستهاش روی بدنم فشار داده میشد. دوست نداشتم اصلا نداشتم ناپاک بود، پدرانه نبود. صداش تو گوشم پیچید: - به ملکه سایورا نزدیک شو، خام خودت بکنش؛ دیدم چطور گلوش پیش تو گیر کرده. همونجوری روی پاهات بنشونش میفهمی آرتین؟ داشتن ملکه سمت ما یعنی داشتن همهی شاه و ملکهها تو مشتمون. لرزیدم و ازش خواستم فاصله بگیرم، ولی ولم نکرد. داغ، پر حرارت ولی من... من پر از نفرت، پر از دلزدگی. ازش سریع فاصله گرفتم. پیرهنم رو با بغض پوشیدم و نفسهای عمیق با چشمهای تار از اشک کشیدم. کیفم رو روی شونهام انداختم و دویدم. دویدم برای چند ساعت رهایی مدرسه برای من حکم زندگی تو جهنم داشت.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
اگه یه روز خانوادم این رمانم رو بخونن (بخاطر خصوصی ترین لحظاتش در باطن مرد) دارم میزنن ولی «ساناز بندی» رو بزار یاماخ لقبمه اگه جا بود اون رو هم به گوشه های عکس اضافه کن راستی با یه فونت مناسب و مشکی پشت پیراهنش هم بنویس ENTP یادم رفت درستش کنم 🎀1 امتیاز
-
یک سوال فقط @Yammakhاسم نویسنده رو آیدیت بذارم ؟1 امتیاز
-
هر وقت سرت خلوت بود بزن مرسی🎀1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا1 امتیاز
-
پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق میشدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لبهام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکهچکه چشمهام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشههای خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبختکُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر میدادم تا جلوی این لعنتیها رو بگیرم و تو با صدای قطرههای بارون بدنم رو تحریک به بیرونروی کردی و همهی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لبهام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرندهی نگاهم گرفتم. از توی چشمهام آتیش بیرون میزد و اگه این شیشهی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همهشون رو بخار میکرد. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنههای عاشقانه رقم میزدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنهی رمانتیک میساختم. فقط معشوقهی من آبروی من بود و نمیخواستم اون رو به شل شدگی مثانه و رودهم ببازم. البته من هم همیشه شیفتهی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ میخوندم و میرقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم میداد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دستهای بستهم دست سرباز رو گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم میکرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاققد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش میتاختم. با تمام سرعت گام پشت گام میذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شدهش با کفتارها میرفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط میدوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر میرسید، رسیدیم. خیلی فرز دستهام از حصار دستبند آزاد ساخت. من هم بلافاصله با شوق دست سرباز رو توی سینهش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ میمالیدن. با دیدن من توی آینه چشمهاشون توی کاسه گرد شد و جیغهای کر کنندشون گوشهام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اونها که با دیدنم رژش رو تا روی چونش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقبگرد کردم و از سرویس خارج شدم.1 امتیاز
-
پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفتهی خودشون عدالت عالیشون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمیدونمآباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و رودهی پر رو کجای دلم میذاشتم؟ هیچ دلم نمیخواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ میشدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفهی این سیستم زنستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربههاشون با جنسیتهاشون آشنا میشن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال صلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سلاحش کنن، مثل بیعفت کردن مردم! خودم رو منقبض و لپهام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجهای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانهم و نه رودهم، هیچکدوم دیگه بیشتر از اون نمیتونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقبتر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشمهایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت میکرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمیاومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه میرسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لبهای کبود شده از فشارم نشوندم و چشمهای خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی میشد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم میکرد لعنتیها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم میفشردم که کمکم داشت استخون درد به سراغم میدوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه میکردم. باید به نحوی روده و مثانهم رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات میکردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه میکردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ میشد، دستهای بستهم به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دلشکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بیعدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!1 امتیاز
-
میتونم سفیدی دور فونت رو یکم بیشتر کنم بفرستم مجدد1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت چهاردهم سبزعلی با شکایت رو بهم گفت: ـ طالب، خب تا شنبه صبر کن خودت بهش بده! بخدا هم من و هم زهرا رو توی دردسر میندازی! برای اینکه راضیش کنم، کلهاش ماچ کردم و گفتم: ـ لطفاً سبزعلی!! عروسی تو و زهرا خانوم جدا جدا براتون جبران میکنم. سبزعلی با نارضایتی قلم و بهم داد و گفت: ـ خیلی خب بسته! نمیخواد منو خر کنی! با شادی گفتم: ـ عالی هستی! بعد کنار حوض نشستم و یه تیکه از اون ورقه رو کندم و پایینش نوشتم: ـ خواهش میکنم زهره خانوم. خوشحالم که به دلتون نشست.. فقط میخوام فردا کنار رودخونه هزار پیش درخت بلوط اگه امکانش هست ببینمتون! اگه راضی هستین فردا بعدازظهر بیاین اونجا... ورقه رو تا زدم و دادم به سبزعلی و گفتم: ـ زحمت زهرا خانوم زیاد میشه اما بگو اینو امروز به دستش برسونه! و داشتم نامهایی که برای من نوشته بود میذاشتم تو جیبم که خانوم جان یهو سر رسید و حس میکنم متوجه این شد که سریع تو جیبم قایمش کردم! اما اصلا به روی خودش نیورد و رو به سبزعلی گفت: ـ سبزعلی جان؛ مادرت حالش چطوره؟ سبزعلی گفت: ـ خوبه سلام میرسونه! ـ بفرما بالا ناهار و باهم بخوریم! ـ دست شما درد نکنه، صرف شده.1 امتیاز
-
پارت سیزدهم با دیدن من سریع گفت: ـ بدو طالب! دمپاییمو پوشیدم و آب دهنم و قورت دادم و آروم گفتم: ـ چی شده سبزعلی؟؟! آدمو جون به لب نکن! لبخندی زد و گفت: ـ اول از همه مشتلق میخوام چون زهره خانوم، جواب نامتونو داده. انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن! اصلا اون لحظه ذهن و قلبم کنده شد و رفتم تو فضای دیگه! دلم میخواست کل حیاطمون و بدوئم و فقط از شادی فریاد بزنم...قلبم داشت از جاش کنده میشد اما حیف که فعلا صلاح نبود کسی چیزی بفهمه! سبزعلی زد به شونه ام و گفت: ـ طالب؟؟ شنیدی چی گفتم؟؟ بدون اینکه منتظر باشم و جواب سوالش و بدم، خودم دست کردم تو جیب پیراهنش و نامه رو برداشتم و شروع به خوندن کردم! نوشته بود: ـ سلام آقا محمد! شعری که نوشتین، اینقدر قشنگ بود و خوشحالم که کرد که اصلا خنده از رو لبم کنار نمیره! سریع رو به سبزعلی گفتم: ـ قلم همراته؟ ـ میخوای چیکار؟؟! گفتم: ـ میخوام جوابش و بدم که بفرستی براش!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دوازدهم سبزعلی بعد خوردن ساندیس، پاکتش و تو جوب پشت سرش انداخت و گفت: ـ من که همون اولش بهت گفتم راه درازی در پیش داری! امیدوارم آخرش واقعا عاشقا بهم برسن! یه آهی کشیدم و گفتم: ـ منم امیدوارم! بعدش باهاش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه. گله رو با صبوری داخل طویله ردیف کردم و دستام و با آب حوض شستم و وضو گرفتم و رفتم بالا...خانوم جان داشت با تلفن حرف میزد و با دیدن من انگار یهو رنگ از رخسارش پرید و سریع قطع کرد و گفت: ـ محمد، زود برگشتی!! دستام و با حوله خشک کردن و گفتم: ـ کارم زود تموم شد! ـ باشه پس نمازتو بخونه تا من وسایل ناهار و آماده کنم. ـ ممنونم. رفتم داخل اتاق و سجادهامو که پدرم از حج آورده بود و پهن کردم رو زمین. بوی بهشت میداد. اولش یکم تسبیح زدن و بازم مشغول دعا کردن شدم و بعدش شروع به نماز خواندن کردم. نمازم که تمام شد، خانوم جان در اتاق و باز کرد و گفت: ـ محمد، سبزعلی اومده!! میگه کار فوری باهات داره! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟ بدون اینکه سجاده رو جمع کنم، رفتم از خونه بیرون و دیدم که سبزعلی تو حیاط منتظرم وایستاده.1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیستتم، عکس نهایی همینه با این بزنم؟1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم بعد هم من رو به سمت آتش هدایت کرد و روی تکه چوبی نشوند ، گرمای آتش حس خوبی بهم داد ، دستی به گلوم گذاشتم ، هنوز حس یخزدگی داشتم ، رو بهشون گفتم : _خب تعریف کنید دیگه ، چی شده؟! بوژان پرسید : _یعنی هیچی از اون شب یادت نمیاد؟! با ناراحتی گفتم : _ نه ، اخرین چیزی که یادم میاد، این بود که به دست یکی از اشباح تاریکی اسیر بودم و سعی داشت من رو بُکشه! آدورینا هم دستی به گلوش زد و با اشک گفت : _منم می خواستن بکشن ، تو نجاتمون دادی! با تعجب و بهت گفتم : _من؟! چه جوری ؟! ابدوس گفت : _ یعنی واقعا هیچ چی یادت نیست ؟! اخم کردم و گفتم : _نه هیچی یادم نیست ، شما ها هم که حرف نمیزنید دارم میمیرم از نگرانی! بوژان گفت : _ شبح که ما رو تهدید کرد ، سعی کرد که تو ادورینا رو منجمد کنه ، ولی تو لحظات آخر، گردنبندت نورانی شد و هوا طوفانی شد ، طوفان به قدری شدید بود که اشباح به عقب پرت شدن و ما هم هر کدوم جایی رو چسبیده بودیم که از زمین کنده نشیم ! رو هوا معلق بودی ، بعد چند دقیقه طوفان اروم شد و تو هم روی زمین افتادی و بیهوش شدی! با بهت بهشون نگاه می کردم ، گردنبند رو تو دستم گرفتم و پرسیدم : _خب بعدش چی شد؟؟پس مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! بوژان سر به زیر انداخت و ناراحت به آتش نگاه کرد و ابدوس ادامه داد: _با طوفانی که تو راه انداختی تونستیم ، فرار کنیم ، ولی تو بیهوش بودی و تعدادمون زیاد بود ، کمی که دور شدیم ، همه خسته بودن ، یک پناهگاه پیدا کردیم و توش جای گرفتیم و بنا شد ، من و بوژان و بابا نوبتی تا صبح پاسبانی بدیم ، هوا گرگ و میش بود که بابا همه رو بیدار کرد و گفت که حضور اشباح رو حس می کنه ، سریع خودمون رو جمع و جور کردیم و شروع کردیم دویدن ، ولی تعداد اشباح زیاد بود و سرعتشون از ما بیش تر ، بابا و بقیه مارو راهی کردن و خودشون موندن که اشباح رو سرگرم کنن ، تا ما بتونیم فرار کنیم و دنبال نشانه های کتاب بریم !1 امتیاز
-
پارت یازدهم تو ذهنم از خودم پرسیدم: یعنی نامه رو خونده؟ خیلی کنجکاو جوابش بودم اما بازم به راه خودم ادامه دادم و گوسفندا رو به سمت تپه هدایت کردم. بعد اینکه رسیدم، وقتی حیوونا مشغول چرا کردن بودن، رفتم سمت قبرستون و پیش خاک مادرم. باد سردی میزد. الان بیشتر از همیشه دلم میخواست بغلم کنه و بگه که اینم مثل خیلی چیزای دیگه میگذره و آخرش تو و زهره برای هم میشین. آبی روی قبرش ریختم و با سنگ چند تقه به قبر زدم و بعد خوندن فاتحه گفتم: ـ برام دعا کن مامان! کاش این روزا کنارم بودی و میدیدی که چقدر بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم! اما میدونم که یجایی از اون بالا خواست بهم هست...میدونی من عاشق شدم! عاشق یه دختر چشم قشنگ...میدونم اگه تو هم بودی، خیلی دوسش داشتی! اینقدر چشماش قشنگ و مهربونه که نمیتونم توصیفش کنم! اما مامان یه مشکلی هست...جزو خانواده چلاویه! نمیدونم چجوری میتونم خانواده خودم و خانواده اونو راضی کنم! اصلا ته مسیرمو نمیدونم اما امیدوارم بهم قدرت بدی! برای زهره هر چقدر که لازم باشه صبر میکنم. چون لایقه عشقه و میدونم که اونم نسبت به من همین حس و داره. شاید بپرسی از کجا میدونم؟ از اونجایی که چشمای آدما هیچوقت دروغ نمیگه مامان... بعد کلی درد و دل کردن با مامان، یه مقدار سر خاکش قرآن خوندم و باهاش خداحافظی کردم و رفتم پیش گله...یکمی رو به نور خورشید به یاد زهره، می زدم و بعدش با گوسفندا دوباره سمت محله حرکت کردیم. داشتم میرفتم سمت خونه که سبزعلی رو دیدم از تو بقالی بیرون اومد! سریع یه سوت براش زدم که منو دید و اومد سمتم...ازش پرسیدم: ـ چیشد سبزعلی؟! نامه رو دادی به خواهرت؟ سبزعلی نی رو داخل ساندیس فرو کرد و با خنده گفت: ـ آره طالب! چقدر هولی!!آروم باش. با این وضعیت اگه زهره بهت بله، بگه یه موقع خدایی نکرده، پس میفتیا!! گفتم: ـ نمیدونم سبزعلی! دل تو دلم نیست...1 امتیاز
-
#چهل و دومین متن نیمهشب آرزو تو سریال از سرنوشت، دیالوگ قشنگی گفت: همه ما قبل از اینکه به این دنیا بیایم، نقشمون از قبل تعیین شدست... الآنم اومدیم تا همون نقش ها رو بازی کنیم و همون تصمیم ها رو بگیریم. پس خودتو بابت انجام کاری سرزنش نکن! اون توی سرنوشتت بوده! 10:10 بیستم بهمن1 امتیاز
-
نام دلنوشته: فرورجای خاموشی اثر: م.م.ر(shahrokh) ژانر:فلسفی، عاشقانه مقدمه: با خوردن به شیشهی اندوه، زندگیِ سربریدهام در من شکست. کولاکِ دردها به جانم هجوم آورد و مرا به اعماقِ توهمی پرتاب کرد که سالها در کمایِ حرمان و نیستی فرو رفتم، تا آنجا که هر رجایی از من، قطعِ رحم کرد. در سایهسارِ خستگی، نفسم بویِ خاموشی میداد. زمان، همان طنابِ پوسیدهای بود، که میانِ من و فردا آویخته مانده بود. هر صدا، پژواکی از فراموشی بود و هر رؤیا، دهانی دوخته بر حقیقت. در خویش خزیدم، همچون پرندهای که از پرواز شرم دارد، و در بیهواییِ خویش به مرزِ ناپیدای نیستی سلام کردم. اما از دور، نوری لرزان بر شانهی تاریکی لغزید، و صدایی درونم گفت: «شاید هنوز، ذرهای از تو، زنده مانده باشد.»1 امتیاز
-
پارت صد و سی و نهم خندیدم و چیزی نگفتم ، غذام که تموم شد ، اروین گفت : _از اینجا تا رود فاصله ای نیست ، میای یکم با هم قدم بزنیم ! سری تکون دادم و گفتم : _چرا که نه ! فردا که تعطیله ، ساعتم که هشته شبه ، وقت زیاده ! لبخند زد و بازوش رو جلوم گرفت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم ، زوج های جوان هر کدوم گوشه کناری به تماشای رود نشسته بودن و گپ میزدن ، کمی که راه رفتیم ، یکجا روی نیمکت نشستیم ، رو به رومون یک پسر جلوی یک دختره زانو زد و حلقه ای از جیبش دراورد و از دختر خواستگاری کرد ، دختر ذوق زده شدو بغل پسر پرید و حلقه رو دستش انداخت . با ذوق به اون دو تا نگاه می کردم که سنگینی نگاه اروین رو حس کردم ، سمتش برگشتم ، با دیدن حس توی نگاهش مور مور شدم ، صورتش خیلی بهم نزدیک بود ، به حدی که نفس هاش به پوستم می خورد ، یک دفعه فاصله بینمون پر شد ، قلبم هری ریخت ، نمیدونستم باید چه کار کنم ، انگار بهم برق وصل کرده بودن . بعد چند ثانیه که برام مثل یک قرن بود ، اروین ازم جدا شد؛ با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، انگار می خواست عکس العملم رو ببینه !1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من میرسید مثل گاری من رو میکشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیشتر توش زجه میزدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوشهام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخشهای خصوصی بدنم که در رابطه با اونها سکوت اراده میکنم! انگار مثلاً میخواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضیها! خیلی دلم میخواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربهی ثانیه شمار، پادساعتگرد میچرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کرهی زمین! چشمهام رو بستم و دوباره گشودم ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمهباز خندیدم. شاید هم داشتم مینالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی میخواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمیتونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونهم گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لبها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره میرفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریالها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی میکردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت میکردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خونخواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگیهام بود، انقدر پشم وز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینیش دیده میشد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمیدیدمش، کوبید. - پروندهی بیست بیسته شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بیعفتگر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی میباشد و با استناد از مادهی ۲۱ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم میشود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بیگناه بودن و قربانی بودن. پلک چپم بیقراری میکرد و میپرید. دهنم نیمه باز بود و چشمهای درشت شدهم روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.1 امتیاز
-
پارت بیست و یک انجماد رو تو قسمت گردنم حس می کردم ، نگاه نگران خانواده ام رویه گردنم بود ، لحظات آخر تکون خوردن چیزی رو در درونم حس کردم و اخرین چیزی که دیدم ، نگاه بهت زده بقیه بود ! پلک های خشک شدم رو به زحمت باز کردم ، سرما و نور باعث شد ، دوباره ببندمشون و بهم فشارشون بدم ، با صدای خش دار و بم گفتم : _مامان صدای اشنایی رو شنیدم که گفت : _بوژان ، آدو بهوش اومد !! صدای پا و حضور چند نفر رو دورم حس کردم ، پلک هام رو اروم باز کردم و اولین چیزی که دیدم چهره نگران و خسته و ژولیده بوژان بود ! با دیدنش گفتم : _بوژان ، چرا اینشکلی شدی ؟! مامان کجاست ؟! اشک تو چشم های بوژان جمع شد و گفت : _من خوبم آمی ، دو روزه خوابی ! دیگه نگرانت شده بودیم . به سختی خودم رو بالا کشیدم ، روی یک گاری بودم ، نگاهی به اطراف انداختم ، توی یک جاده ناشناس بودیم ، آبدوس و آدورینا هم بغل گاری نگران به من نگاه می کردن ، با تعجب گفتم : _دو روزه خوابم !! چرا هیچی یادم نمیاد ! مامان و مادر جون و بقیه کجان ؟! همگی نگران بهم خیره شده بودن و لام تا کام حرف نمیزدن ، پا های خشک شدم و روی زمین گذاشتم ، تعادلم رو از دست دادم که آبدوس سریع قبل اینکه روی زمین بیوفتم ، زیر بغلم رو گرفت ، بلند تر گفتم : _با شما هام ؟! چرا حرف نمیزنید ؟! بقیه کجان ! به گریه افتاده بودم ، ابدوس گفت : _نگران نباش ، برات تعریف می کنیم ، اول بیا بریم دم آتش گرم بشی ، بعد صحبت می کنیم!1 امتیاز
-
@n.t عزیزدلم زحمتش با شما1 امتیاز
-
پارت صد و سی و هفتم دو ماه بعد... _آروین اذیت نکن ! تو که میدونی من رو غذام حساسم ! با خنده ظرف رو بالای سرش برد و گفت : _نمیدونستم،اشنیتزل انقدر خوشمزه اس ، تقصیر خودته ، انقدر غذای خوشمزه برای خودت سفارش میدی ! با حرص گفتم : _خب از کجا بدونم تو ، توی این همه سال که آلمانی، اشنیتزل نخوردی! خندید و گفت : _تا حالا با یه کوچولوی شکمو دوست نبودم ! خندیدم و گفتم : _اونش دیگه به من ربطی نداره ، بده به من میگم ! دستم رو بالا بردم ، قدش بلند بود ، دستم به ظرف غذا نمیرسید ، تو یه حرکت قافل گیر کننده ، برگشت و تند تند تکه های گوشتی رو تو دهنش گذاشت ؛ برگشت و ظرف خالی رو جلوم گرفت ، با حرص به چشم های شیطونش نگاه کردم و بازوش رو کشیدم چون انتظار نداشت به سمتم خم شد و با حرص به بازوش مشت میزدم ! چند ثانیه که گذشت ، با اون دستش کمرم رو گرفت و دست دیگش رو هم ، بدون کم ترین زور زدنی از دستم در اورد و موهام رو کنار زد و گفت : _نگران نباش کوچولو ، الان برات سفارش میدم ، نمیزارم که ، خانوم کوچولو گشنه بمونه !1 امتیاز
-
پارت هفدهم کمی با لبهای غنچه شده و اخمهای در هم رفته، بر و برِ نگاهش رو بهم دوخت. - آهان منظورت شارلاتانه؟ تای ابروی چپم بالا پرید. پس شارلاتان همون وکیل بود. حینی که سرم رو تکون میدادم با جدیت گفتم: - هوم شارلاتان میخوام. اون هم دست به سینه شد و پوزخندی زد. - ولی تو مجاز به داشتنش نیستی. خدایا فکر کنم غلط کردم که گفتم به جای استرس خشمگینم، چون دوباره واکنشهای هیستریکوارم خودشون رو نشون دادن. از پریدن پلک چپم گرفته تا میلم برای مکیدن شستم. دستهام روی رون پاهام مشت کردم. - چ.. را اون وقت؟ مگه این کوچیک ترین حق همه تو این سیستم نیست؟ بسیار تلاش بر این داشتم تا لرزش صدام رو بگیرم، ولی تا حدودی بی فایده بود. مرتیکه لبهاش رو جلو داد و با میمک صورتی که شبیه اردک شده بود، جواب رو توی روحیهم کوبید. - تو جزو شهروندان به حساب نمیای. همجنسای تو میتونن بین آزادی پوشش و حقوق شهروندی یکی رو انتخاب کنن و با توجه به وضعیت پوششت حین دستیگری، هوم تو شهروند حساب نمیشی! دهنم باز مونده بود و به خدا قسم قفسهی سینهم میلرزید. تشویق که عجب آزادی پوششی بود! بیشتر شبیه انتخاب به نظر نمیاومد؟ اون هم نه یه انتخاب ساده، بلکه یه دو گزینهای که یکی از گزینههاش هیچوقت مورد گزینش شدن توسط افراد قرار نمیگرفت. و عجب سیستمی که اینها داشتن! قطع به یقین یه نابغه این قانون رو نوشته بود، نابغهای که از فعالان زمینهی زنستیزی محض به شمار میاومد. و آخرین امیدم که جلوی چشمها و گوشهام به شکلی فجیع کشته شد. نفس کشیدن طاقت فرسا بود چرا که استرس و خشم و غم توی مغزم قایم موشک بازی میکردن و شنیدن سر و صداشون توی بدنم آزار دهنده بود. و من تنها اینکار ازم بر میاومد که پارچهی زبر شلوارم رو بین دستهای مذکرانهم مشت کنم و تحت فشار قرار بدم. و چقدر حس میکردم قدرتم زیاد شده، اما چه فایده؟ این زور و بازوی مردونه میتونست از من توی این دنیای لعنتی محافظت کنه؟ - امضاش کن! صدای تو دماغیش من رو از افکارم جدا کرد. به صفحهی تبلت که مقابلم، روی میز قرار گرفته شده بود، خیره شدم.1 امتیاز
-
پارت شانزدهم چشم از پسر داخل آینه برداشتم؛ با اینکه جذاب به نظر میرسید و شبیه شخصیتهای وبتونی بود به هیچ عنوان دوست داشتنی نبود، چون اون من نبودم. اون صرفاً طلسمی بود برای حذف من و مثل این بنظر میرسید، «پروژهی موفق؛ ما مشکل را از بین بردیم!» که مشکل زن بودن بود! صدای تقه زدن مرتیکه به در، من رو از افکار خشمگین و غمگینم پس گرفت. کنار در ایستاده بود و با چشم و ابرو دستورِ اطاعت کردنم ازش رو میداد. ایستادم. نگاه آخر رو به خودِ غریبه شدهم انداختم و با دستهایی مشت شده به سمت در رفتم. در رو باز کرد. با بهت به صحنهی روبرو خیره شدم، آسانسور بود. آخه آسانسور چرا باید در چوبی داشته باشه؟ چرا امنیت این جا وجود خارجی نداشت؟ اگه کابین پایین نبود و کسی ندیده به سمتش قدم برمیداشت، قطعاً سقط میشد. وارد کابین شدیم و مرتیکه از بین دو دکمه که جهت بالا و پایین رو نشون میدادن، پایینی رو فشرد. و اما در کمال تعجب آسانسور به سمت بالا حرکت کرد! اینها مهندسهاشون هم سندروم وارونگی داشتن؟ دیگه از مرز جنون گذشته بودم، دیگه سلامت روان برای من بی معنا بود. - چرا پایینو زدی؟ متعجب توی آینهی آسانسور خیرهم شد. - چون داریم میریم پایین دیگه. دهنم باز موند. کاش خدا توی نوع جهنمِ پس از زندگیِ من کمی تجدید نظر میکرد؛ این دنیا برای من غیرقابل تحمل بود! پفی کشیدم و چشمهام رو بستم. ناخونهای کوتاهم رو به کف دستم میفشردم و سعی بر کنترل خودم داشتم. چیزی که همیشه باورش داشتم این بود که هر انسان برای احساساتش ظرفیت مختص خودش رو داره و اگه فراتر از اون چیزی رو حس کنه، احساسش به خشم تبدیل میشه. و این دقیقا منِ الان بود؛ دیگه غم و استرس جای خودشون رو به خشم داده بودن. با کشیده شدن آستینم، پلک از روی پلک برداشتم. و نور کور کننده بود که به چشمهام حمله ور شد. اینجا همون اتاق بازجویی بود، نبود؟ هر چه بیشتر کنکاش میکردم، بیشتر شبیه همونجا میشد. مخصوصاً با وجود مرتیکهی بازجو و وحشی. با دیدنش چشم غرهای رفتم ولی اون لبخندی نامعلوم الجنس روی صورتش نشوند. مرتیکهی ناجی یا شاید هم سلمونی بعد از سپردنم به مرتیکهی بازجو سوار بر آسانسور به پایین رفت یا به قول خودش بالا. بازجو با دستش به صندلی اشاره کرد. به سمت صندلی رفتم و نشستم. دست به سینه و با اخم بهش خیره شدم. - انگار اخلاقتم با جنسیتت عوض شده! دندونهام رو روی هم ساییدم و چشم ریز کردم. - من وکیل میخوام! صورتش حالتی به خودش گرفت که داد میزد «هان؟ نفهمیدم!» پس مطمئن شدم باید توضیح بدم چون مثل هر چیز دیگهای ممکن بود وارونه باشه. - میخوام تحت دفاعیه قرار بگیرم!1 امتیاز
-
پارت پانزدهم - د بشین دختر جون! با شنیدن کلمات توی صداش بیشتر توی آینه غرق شدم. یه پسر توی آینه بود، شبیه عکسهایی که با اسنپ چت میگرفتم؛ با فیلترهای تبدیل صورت زنونه به مردونه. یا شبیه به عکسهایی که هوش مصنوعی با کلی حرص خوردن و پرامپت فرستادن برام ویرایش میکرد، البته گاهی وقتها جوری عکسها رو دستکاری میکرد که صاحب دست و پاهای اضافی میشدم. حالا که پوستهی دخترونهی صورتم کنار رفته و چهرهای پسرونه جاش رو گرفته بود، دختر خطاب میشدم؟ این جماعت احمق همه چیز رو برعکس و وارونه میکردن. خدایا انگار اینجا واقعاً کرهی زمین نبود! و با خشونت پرتاب شدنم روی صندلی توسط مرتیکهی ناجی، ارتباطم با آینه و افکارم رو قطع کرد. ابروهام رو توی هم بردم و زیر لب انواع و اقسام فحشهای ساختهی ذهنم رو نثارش کردم. کشوی میز رو گشود و از داخلش کاوری شفاف و پلاستیکی، قیچی و شونهی مخصوص اصلاح رو بیرون آورد. کاور رو دورم بست. موهام رو شونه زد و قیچی رو به سمتش برد. قلبم خیلی آروم میزد و ذهنم خالی از فکر بود؛ مثل اینکه از ته دل و ذهنم بوی غم میاومد. - گیریم که جنسیتم رو برگردوندین، موهام چی؟ با بی خیالی محض و لحنی پر از هیچی جوابم رو داد. - نگران نباش، با خوردن یه معجون ویژه و مالیدنش به کف سرت در عرض چند دقیقه موهات بلند میشن. حیرت جای ناراحتی رو گرفت. - مع.. معجون؟ با لحن سابقش ادامه داد. - اوهوم معجون. از ترکیب استفراغ معده و رودهی نوزاد تازه بدنیا اومده با آب استخون پاهای چپ کفتار. در هم رفتگی و جمع شدگی صورتم رو دیدم. معدهی خالیم اسیدش رو به سمت نایم شلیک کرد. عق زدم؛ آخه استفراغ معده و رودهی نوزاد یا آب استخون کفتار چه کمکی میتونه به رشد موهام بکنه؟ تصور خوردن یا حتی مالیدنش به کف سرم کاری میکرد که همین الان قیچی رو ازش بگیرم و توی رگِ گردنم فروش کنم. با صدایی که در تلاش بود عق زدن صاحبش رو کنترل کنه، نالیدم. - بنظرم زمان معجون بهتریه، با اینکه عملکردش طولانی مدته ولی حداقل عوارض جانبیش صفره. توی آینه شونه بالا انداختنش رو دیدم. - خود دانی! خرافات، مردم رو شست و شوی ذهنی میداد یا آدمها، در پی منفعتشون این چیزها رو به خورد مغز آدمیزاد میدادن؟ دنیای عجیبی بود، اینجا توی یه سطح دیگه بود و کاملا با دنیای من فرق میکرد؛ کرهی زمین کجا و باور به خرافات و دعانویسی کجا! و قیچ گفتن قیچی که موهای بلندم رو به قتل رسوند. بغض کرده به حرکات فرز مرتیکه چشم دوختم. موهام تا چند دقیقهی گذشته تا زیر کمرم بود و حالا چی؟ مرتیکهی ناجینما ازم فاصله گرفته بود و با لبهایی که گوشههاش از شدت رضایتش به پایین خم شده بودن، به موهای پسرونهم نگاه میکرد. حالا دیگه هیچ فرقی با یه پسر معمولی نداشتم؛ اما درونم چی؟ مغزم چی؟ قلبم چی؟ خاطراتم چی؟ اونها هم میتونستن طلسم بشن؟ چرا زن بودن همه جا خطرناک بود؟ چرا برای حفظ زندگی و عفتم باید تن به تغییر جنسیت میدادم؟ چرا به جای اینکه امنیت زندانهاشون رو بالا ببرن یا هوی و هوس مجرمهای منحرف رو کنترل کنن، قربانیها رو حذف کردن؟1 امتیاز
-
مقدمه برخی اتفاقها از جایی آغاز میشوند که هیچکس انتظار آن را ندارد. نه با فریاد، نه با هشدار؛ تنها آرام، درست در لحظهای که گمان میکنیم همهچیز در جای خود قرار دارد. این داستان با یک فرار آغاز میشود؛ شبی که میبایست پایان یک مسیر باشد، اما بهجای آن، سرآغاز چیزی عمیقتر و خطرناکتر شد. دختری ناگهان وارد بازی قدرت و شرط شد و مردی که حضورش همانند باران شبانهای ناگهانی بود، همهچیز را دگرگون کرد. در دل عمارتهایی که دیوارهایشان راز نگه میدارند و میان آدمهایی که گذشته خود را مخفی کردهاند، این داستان نه تنها روایت عشق ساده است، بلکه حکایت رازها، سکوتها و تصمیمهایی است که میتوانند زندگی چندین نفر را برای همیشه تغییر دهند. و هنوز، هیچکس نمیداند که قربانی کیست و بازیگردان کیست. #پارت_اول رعد و برق زد و باران آغاز شد؛ نه شدید، نه آرام، بلکه همانند اشکهایی که آدمها در خلوت میریزند، بیصدا و پنهان. نفس با کفشهای پاشنهبلند روی زمین خیس کوچهای باریک پشت باغ میدوید. دامن لباس عروسش را از جلو جمع کرده بود؛ پایین لباس سفید و چرک، لکهدار و سنگین، هر گامش را دشوار میساخت. نفسنفس میزد، نه صرفاً بهخاطر دویدن، بلکه به دلیل وحشتی که سالها در وجودش ریشه دوانده بود و اکنون با صداهای شلیک بیوقفه در گوشش پیچیده بود. پشت سرش صدای فریاد امیر که به ترکی فریاد میزد «مگه نگفتم شلیک نکنید؟» میآمد، اما او نمیتوانست نگاه کند. تنها میدوید، به امید فرار. با رسیدن به کوچهای باریک، در سایه دیوار ایستاد. سینهاش خسته و خسخسکنان، دستش را روی پهلوی چپش فشار داد؛ سوزشی تند در بدنش پیچید، گویی پوستش را میسوزاندند. از لای انگشتانش خون چکه میکرد و لبانش لرزیدند. به آرامی زیر لب گفت: - نه… نه… الان نه! قدمهایی از دور شنیده شد، و سپس صدایی که میشناخت: - پیداش کنید، سریع، نمیتونه دور شده باشه! امیر بود! زانوهایش از ضعف شل شد، اما نمیتوانست عقب بکشد؛ اکنون فرصت بود. خود را به سایه دیوار کشاند و نفسش را حبس کرد. اشکهایش بیصدا فرو ریختند. لباس عروسی که مادرش با خوشی از پایان یک روز پرچالش صاف کرده بود، اکنون چون کفنی بر او پیچیده شده بود. با نوک پاش لگدی به سنگ زد. از وقتی به استانبول برگشته بود، شبهای بسیاری را به قدم زدن گذرانده بود تا خواب سراغش نیاید. نور، صدا، خنده و موسیقی ترکی بلند در خیابان پشتی باغ پیچیده بود؛ عروسیای که بیش از حد باشکوه به نظر میرسید. جاوید، سیگارش را روی زمین انداخت و با نوک کفش خاموش کرد. صدای شلیک، توجهش را جلب کرد. سرش به سمت صدا چرخید و با دقت حرکت کرد. میان گشتزنان، امیر پاشا را دید. امشب، شب عروسی دختر فرهاد ساراچ اوغلو بود. بهاحتیاط حرکت کرد تا دیده نشود و به کوچهای رسید. در آنجا دختری با لباس عروس، جمعشده و تکیه داده به دیوار، موهای خیس به صورت چسبیده، در آن تاریکی و روشنایی جزئی کوچه، خودنمایی میکرد. جاوید لحظهای ایستاد، گویی خیال میکند. دختر با شنیدن قدمها، سرش را بلند کرد. چشمهایش وحشتزده و پر از التماس بود؛ صدایش درنیامد، تنها نگاهش سخن میگفت. جاوید یک قدم جلو رفت و آرام گفت: - هی… نفس عقب کشید: - تو کی هستی؟ نیا جلو، خواهش میکنم… صدایش لرزان بود. ترکی با لهجهای آشنا، نه کاملاً ترک و نه کاملاً ایرانی، اما با نشانی از لهجه ترکی، شنیده میشد. جاوید پرسید: - کسی دنبالت میکنه؟ نفس سرش را تکان داد و اشک ریخت؛ دستش از پهلو جدا شد و خون روی زمین چکید. جاوید فحشی کوتاه زیر لب داد و زانو زد: - زخمی شدی؟ ببینم! نفس با وحشت گفت: - نمیخوام برگردم… اگر برگردم، میمیرم.1 امتیاز
-
باورِ اقامت در این روزگار بر من دشوار افتاده است؛ گویی روح من به این ایام تعلّقی ندارد و از ساحتِ آن بیرون افتاده است. چنین ملالِ ژرف و ویرانیِ خاموش، این حد از دلمردگی و بیزندگی را هرگز تجربه نکرده بودم؛ سقوطی آرام اما بیامان، تا آستانهی تهیبودن، آنجا که معنا فرو میریزد و هستی رنگِ انکار میگیرد. اندوه، از هر سوی وجودم را محاصره کرده است؛ چنگالهای زهرآگینش را در تاروپود جانم فرو برده و خونِ امید را با ولعی شگفت میمکد. نمیپنداشتم غم، چنین خصمانه و تشنهکام، بر بقای من قیام کند. اکنون در برزخی ایستادهام میان بودن و نبودن، میان ناله و سکوت. بگو، آیا هنوز راهی به نجات باقیست؟ یا آنچه رهایی مینامیدیم سرابی بود در کویرِ وهم؟ به کدامین امید دل خوش دارم وقتی به این مکاشفهی سهمگین رسیدهام که ورای سیاهی، تاریکیِ دیگریست؛ عمیقتر، بینامتر، و هولناکتر؟ زین پس بالاتر از سیاهی هم وجود دارد...1 امتیاز
-
اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی میشود و من از صلابتِ سنگها و قطعیتِ دیوارها خسته میگردم، به تو میاندیشم چونان امکانِ دیگرگونه بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رسالهای که زندگی بیاعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از اینکه روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخهای دیگر از تکوین یا در حاشیهای فراموششده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموختهام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتناند.1 امتیاز
-
گاه میاندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛ نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان، شکافی ظریف در پیوستار عادت. آمدنت یا حتی امکان آمدنت، چنان بود که انگار «معنا» برای لحظهای کوتاه از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد. من به تو نرسیدم، چرا که رسیدن، مقولهای است زمینی و ما در افقی نابرابر تنفس میکردیم. تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی و من هنوز در هزارتوی «شدن» دستوپا میزدم. عرفا میگویند هر آنچه از دست میرود یا زود آمده یا دیر معنا شده است. پس تو را نه گم کردم و نه فراموش؛ بلکه به لایهای ژرفتر از آگاهی واگذار نمودم، آنجا که نامها فرو میریزند و اشیاء از بارِ تعریف تهی میشوند. در آن اقلیمِ بیزمان، تو به «اشاره» بدل شدی، به مکثی قدسی میان دو تپشِ هستی.1 امتیاز
-
هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظهای کنار خاطرات خاک گرفتهام میایستم؛ خاطرهای که به حاشیه رفتهاست اما نمرده. طلوع با نور بیرحمش خیال را پس میزند، بااینهمه عطر کالبدش رهایم نمیکند و مرا به کوچهها و «نشد»های دور بازمیگرداند. ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمامماندنش میسوزیم؛ از حرفهایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد. شب دوباره پناه میشود؛ جایی برای سکوت، اشکهای آرام و دوامآوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا میرسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطرهای متروک که در آستانهی جانم نفس میکشد.1 امتیاز
-
و من، آرامآرام، در آن شکاف باریکِ روشنایی چیزی شبیهِ تپش را حس کردم. نه تپشِ قلب، صدا، صدای دورِ بازگشتنِ خویش بود. گویی ذرهای از من، که سالها در خاکسترِ خاموشی مدفون شده بود، جرئت کرد و از لابهلای شکستگیها سر برآورد. هوای سردِ درونم تکانی خورد، و در سینهای که مدتها از باد بیخبر بود، نسیمی لرزان گذشت؛ چنانکه دانهای کوچک در دلِ زمینی ترکخورده، تصمیم به جوانهزدن بگیرد. هنوز راهی در کار نبود، و نه معجزهای که ناگاه به سراغم آید؛ تنها فهمیدم که میتوانم، حتی اگر با گامی لرزان از نو برخیزم، و دست بر شانهٔ فردایی بگذارم که سالها پشت در مانده بود.1 امتیاز
-
من از دلِ خاموشی آمدهام، از جایی که واژه نمیروید، اما درد، بیاجازه، حرف میزند. از جایی که صداها در دهانِ سکوت میمیرند و رؤیا، آخرین پناهِ انسان است. در آن اقلیم، زمان پوسیده بود، و من، در خود فرورفته بودم، چون پناهجویی که به سایهاش پناه میبرد. هر شکستن را زیستهام، هر زخم را نامی بر خویش نهادهام، و در میانِ خاکسترِ خویش، نوری لرزان را یافتم، نه از جنسِ نجات، که از طینتِ دوام. اکنون باز مینویسم، نه برای فریاد، بل برای بازگشت. برای آنکه به خویشتن بگویم: در فرورجای خاموشی نیز، جان، هنوز، نفس میکشد.1 امتیاز
-
در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایهها بود، نشستم به تماشای خویش؛ پیکری شکسته در آغوشِ غبار، و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمیکند. میانِ ویرانههای دلم، ذرهای روشن لرزید، نه از جنسِ امید، بل از طینتِ بقا. دستم را بر خاکِ سوختهی وجود کشیدم، و فهمیدم که هنوز گرمیای هست، هرچند اندک، هرچند بینام. در آن لحظه، فهمیدم خاموشی نیز رحم دارد؛ میتواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند، تا روزی، دوباره بتابد. پس برخاستم، نه با توان، بل با یادِ بودن و در دلِ نفسهای زخمی، آغازی بیصدا نوشتم.1 امتیاز