به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/20/2025 در پست ها
-
نام رمان: عقد آسمانی نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده است؛ قانونی که میگوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم میکند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگیتر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواستهی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است. و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازهای مییابد.2 امتیاز
-
نام رمان : این قصه خاص نیست! نام نویسنده: مهشید رضایی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : عاشقانه، درام خلاصه : ریحانه بعد از تحصیلش تو فرانسه برگشت ایران...اما چرا زندگی تو فرانسه رو انتخاب نکرد و برگشت؟اینجا چه کسی منتظرشه و قراره چی بشه؟ مقدمه : در خوابم...غرق در سکوت در جوار باغچه اش نشسته بود. سیب سرخش را گاز می زد و به نعنا های باغچه خیره شده بود. چرا به جلب توجه های احمقانه ام توجه نمی کرد؟ باید بلند شود دیوانه ای نثارم کند یا با مشت به بازویم بزند تا من هم بخندم و هرجا می رود دنبالش بروم. اما سرد و ساکت دور افتاده از سرزمین سبک سری و بازیگوشی فقط نشسته بود. @sarahp ساعات پارت گذاری : ۵:۳۰ صبح هر روز1 امتیاز
-
#پارت ده... صدای کوروش را شنیدم که داشت صدایم میزد گفتم: - بله. با تعجب نگاه میکرد گفت: - حالتون خوبه؟ چند بار صداتون زدم متوجه نشدین. از خجالت لپهایم گل انداخت و گفتم: - متاسفم حواسم نبود. کوروش: - چی انقد ذهنتون و درگیر کرده؟ بی تامل و بیفکر گفتم: - شما. با تعجب گفت: - من؟ چرا باید ذهنتون رو مشغول کنم؟ تازه فهمیدم گند زدم خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم، کوروش گفت: - مهتا خانم میخواین صحبت کنین؟ اینجور شاید حالتون بهتر بشه. با یک خداحافظی سریع از ماشین پیاده شدم و با سرعت به خانه پناه بردم و زیر پتو قایم شدم حالم را نمیفهمیدم ولی آنقدر تو همان حال و با لباس های خیس ماندم تا خوابم برد.... وقتی بیدار شدم سرم سنگین بود چشمهایم میسوخت استخوانهایم درد میکرد با زحمت از جایم بلند شدم و لباسهایم را با یک تیشرت و شلوار عوض کردم و به آشپزخانه رفتم تا چای بگذارم نگاهم به ساعت افتاد که عقربهها ده صبح را نشان میدادند و من باید دانشگاه میرفتم ولی حوصله نداشتم ، باورم نمیشد که نزدیک به بیست و چهار ساعت خوابیده باشم، الان تنها چیزی که نیاز داشتم چای بود. گوشی را از کیفم در آوردم بهار کلی زنگ زده بود و پیام داده بود ولی من اصلا متوجه نشده بودم گوشی را روی زمین انداختم و همانجا دراز کشیدم. نمیدانم چقدر گذشته بود که حس کردم در خانه هر آن ممکن است از جا کنده شود با سختی بلند شدم و از چشمی در نگاه کردم کسی نبود ولی در میزد با صدایی که از ته چاه درمیآمد گفتم: - کیه؟ صدای بهار بود میشناختم، گفت: _ مهتا حالت خوبه؟ میشه در و باز کنی؟ در را باز کردم و گفتم: - چیکار داری اینجا؟ صدای یا... گفتن امیر را شنیدم که پشت به من ایستاده بود ولی من آنقدر بی حالم بود که ندیده بودمش سریع در را بستم. بهار گفت: - خب در و باز کن بیام تو کارت دارم. در را کمی باز کردم و به سرعت به اتاق رفتم و مانتو و شال پوشیدم و پیش بهار رفتم، در کمال تعجب کوروش و امیر هم داخل آمده بودند و سر به زیر ایستاده بودند یواش سلام دادم و جواب گرفتم بهار گفت: - خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ وقتی سکوتم را دید گفت: - گوشیت رو جواب ندادی امروز هم که نیومدی سرکلاس، نگرانت شدم از امیر خواستم بیایم اینجا. حال سرپا ایستادن نداشتم روی زمین نشستم. کوروش گفت: - مهتا خانم انگار حالتون خوب نیست میخواین بریم دکتر؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - نیازی نیست خوبم. از پنجره بیرون را دیدم که هوا تاریک شده بود و من بیشتر از بیست و چهار ساعت خوابیده بودم و هیچی نخورده بودم صدای قار و قور شکمم بلند شد به سراغ یخچال رفتم ولی چیزی نداشت جز کمی نان خشک شده ولی آنقدر گشنه بودم که سنگ را هم میخوردم تکه نانی برداشتم و خوردم سیر نشدم ولی جلوی ضعفم را گرفت به هنگام خارج شدن از آشپزخانه متوجه کتری چای که روی گاز بود شدم، از ظهر تا حالا مانده بود کامل سیاه شده بود گاز را خاموش کردم بهار کتری را که دید گفت: - چیکار کردی؟ حالا انتظار این همه تدارک رو نداشتیم. از پشت بغلم کرد و سرش را روی شانهام گذاشت و گفت: - فقط یکم به پسر عموی نامزدم لبخند بزنی برامون کافیه. از خودم جدایش کردم و گفتم: - چرا اومدین اینجا؟ چرا اون رو با خودتون آوردین؟1 امتیاز
-
#پارت نه... ولی نگران بودم به دنبالشان رفتم جای دوری نبودند زیر سایهبان نشسته بودن امیر داشت حرف میزد و سهراب در سکوت به بازی گربهها نگاه میکرد. نمیدانستم چی میشود، خواستم نزدیک بروم ولی بهار اجازه نداد و گفت: - دخالت نکن بذار امیر باهاش حرف بزنه مطمئنم همچی درست میشه. گفتم: - اگه همچی بدتر شد چی؟ بهار: - هیچی بعدش راجع به کوروش صحبت میکنیم. نیشخندی زدم و گفتم: - از عمد هم که شده شما همه چیز رو خراب میکنین تا حرف اون پسرهی لعنتی رو پیش بکشین. بهار: - مهتا چرا فکر میکنی ما دشمنت هستیم؟ من بخاطر خودت میگم این پسره بدرد تو نمیخوره. به او اهمیت ندادم و به خانه رفتم، الان تنها چیزی که نیاز داشتم آرامش بود تو راه فقط دعا میکردم که کوروش لعنتی را نبینم. هوا گرفته بود همانند دل من، وسط خیابان بودم که باران شروع به باریدن کرد ولی مثل بقیه فرار نکردم با آرامش قدم میزدم و اجازه دادم تمام لباسهایم خیس شوند هنوز تا خونه خیلی راه بود احساس سرما میکردم طوری که داشتم میلرزیدم، پاهایم یخ کرده بود و حال فرار کردن نداشتم یه ماشين کنارم نگهداشت و گفت: - خانم بیا سوار شو من میرسونمت. نگاه کردم خود لعنتیش بود دلم نمیخواست با او صحبت کنم ولی از طرفی هم یخ زده بودم. بی توجه به کوروش به راهم ادامه دادم دیگر صدایش را نشنیدم مردک عوضی خب کمی اصرار میکردی. همان موقع حس کردم کسی کنارم ایستاد نگاه کردم کوروش بود که یه چتر روی سرم گرفته بود خیلی حرکتش جنتلمنانه بود گفت: - هوا سرده هنوز تا خونهتون خیلی راه مونده اجازه بدین من برسونمتون. با تعجب گفتم: - شما از کجا میدونین که خیلی راه مونده تا خونهام؟ لبخندی زد و گفت: - گفتم که خیلی وقته دنبالتونم و از هر چی که به شما مربوطه خبر دارم. باورم نمیشد که یک پسر انقد وقیح باشد ولی از این کارش بدم نیامد. گفتم: - شما مگه کار و زندگی ندارین که راه افتادین دنبال من، ببینم دیگه از چی خبر دارین؟ با آرامش گفت: - اینجا خیلی سرده بیاین تو ماشین بشینین هم میرسونمتون هم با هم حرف میزنیم. نمیدانم چرا به حرفش گوش دادم ولی کاش در همان سرما میمردم و سوار ماشینش نمیشدم. با لباسهای خیس تو ماشین نشستم، گرم بود حالم بهتر شد گفت: - من خيلی گشنمه موافقین بریم باهم ناهار بخوریم؟ من هم گشنهام بود ولی ترجیح میدادم خانهی خودم بروم و آنجا غذا بخورم گفتم: - میخوام برم خونه، میشه بگین دیگه چی راجع به من میدونین؟ گفت: - خب اينکه چه اتفاقی برای خانوادهتون افتاده، خواهرتون کجاست، چرا اومدین اینجا و الان چیکار میکنین. نیشخندی زدم و گفتم: - خوبه اطلاعاتتون هم تکمیله. خندید و گفت: - راستش بیشترش رو مدیون امیر و بهار خانمم. باید حدس میزدم همه چیز زیر سر بهار لعنتی باشد، ولی چرا اینکار را میکرد را نمیدانستم. با ناراحتی گفتم: - منو میرسونی خونهام یا پیاده شم؟ کوروش حرکت کرد ولی من خجالت کشیدم که این طور با او حرف زدم او به من ابراز علاقه کرد و من مثل راننده تاکسیها با او حرف زدم، مهم نبود من سهراب را میخواستم. تو مسیر حواسم به کوروش بود که با آرامش رانندگی میکرد گشنهام شد از اینکه دعوتش را قبول نکردم پشیمان شدم، احساساتم را نمیتوانستم درک کنم من به کس دیگری علاقهمند بودم ولی بدم نمیآمد که با کوروش وقت بگذرانم از خودم خجالت میکشیدم1 امتیاز
-
#پارت هشت... بهار: - منظورت کوروشه؟ دیدی چه پسر خوبیه؟ خیلی وقت بود میخواست باهات صحبت کنه من نمیذاشتم تا هفتهی پیش که دیدم سهراب باهات بد رفتار کردم گفتم بیاد جلو، حالا مگه چی گفته که ناراحتی؟ - حالا میفهمم چرا هی از سهراب بد میگفتی، همهی اینا نقشه بود که من رو ازش دور کنی؟ با بغض گفتم: - تو که میدونستی من چقد دوستش دارم. بهار دستم را گرفت و گفت: - مهتا بهش یه فرصت بده تا خودش رو ثابت کنه اون خیلی پسر خوبیه، باور کن که سهراب اصلا هم سطح تو نیست و هیچ علاقهای هم بهت نداره. از حرفش دلم شکست، یعنی چی که سهراب من را دوست ندارد؟ پس عشق من به او چی میشد؟ اشکهایم جاری شد دستهایم را از دست بهار بيرون کشیدم و سریع اشکهایم را پاک کردم و برگشتم که بروم بهار کیفم را گرفت و وادارم کرد که حرفهایش را گوش کنم گفت: - مهتا بیا قبول کن که سهراب آدم خوبی نیست، اصلا معلوم نیست چه افکاری تو ذهنش داره که همیشه آرومه. نگاهش کردم اصلا چه ربطی داشت، مگر هرکس که آرام بود افکار بد داشت؟ اصلا نمیتوانستم درکش کنم البته که حق داشت باید هم از این حرفها میزد آخر کوروش پسر عموی نامزدش بود دیگر. همین افکارم را گفتم و بهار در جواب فقط گفت: - من بخاطر خودت میگم. نیشخندی زدم و رفتم برای خودم چای گرفتم بهار و امیر هم آمدند ولی اهمیت ندادم و رفتم سر میزیی که سندش به نام سهراب بود نشستم، چند دقيقه بعد خودش آمد و چایش را گرفت وقتی من را دید در کمال تعجب روی میز دیگری نشست باورم نمیشد و نمیدانستم از کارش چه نتیجهای بگیرم باز هم دلم گرفت نگاهم به بهار افتاد، با تاسف سر تکان داد، شاید واقعا حق با او بود شاید سهراب من را دوست نداشت واگرنه چه دلیلی داشت که بخواهد میزش را تغییر دهد. لعنت به من که فکر میکردم میتوانم او را به زندگی عادی برگردانم چایام را برداشتم و خواستم بخورم که آمد و روبرویم نشست، حالم بهتر شد دوباره به بهار نگاه کردم که با اخم به سهراب زل زده بود ، خیلی خوشحال بودم که بیشتر از این جلو بهار ضایع نشدم سهراب همانطور که پاچهی شلوارش را میتکاند گفت: - متنفرم از اینکه تو مکان آشنا جای غریبه بشینم و بیشتر از این تنفر دارم که کس دیگهای بخواد مزاحمم بشه. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد چشمانش جذابیت خاصی داشت که آدم را وادار به هر کاری میکرد گفتم: - من نمیخوام مزاحمت بشم فقط میخوام کنارت باشم. یک نیشخند زد و سرش را پایین انداخت و گفت: -ولی من نمیخوام. به اندازهی کافی دلم شکسته بود دیگر طاقت اینکه سهراب هم بخواهد دلم را بشکند نداشتم، با بغضی که سعی در مخفی کردنش داشتم گفتم: - چرا؟ نگاهم میکرد ولی حرف نمیزد دفترچهاش را درآورد و رویش چیزی نوشت و برگه را برعکس جلویم گذاشت و بلند شد و رفت. برگه را چرخاندم نوشته بود (ازم فاصله بگیر اگه زندگیت رو دوست داری). عصبی شدم و برگه را مچاله کردم و پوست لبم را به دندان کشیدم، بهار جای سهراب نشست و برگه را از دستم گرفتم و خواند گفت: - لعنتی چجور به خودش اجازهی چنین کاری رو داده؟فکر میکنه که کیه؟ امیر هم آمد و گفت: - باید باهاش حرف بزنم ببینم مشکلش چیه که انقد لگد میزنه باید رامش کنم. بعد هم رفت امیر ورزشکار بود میترسیدم که با سهراب یقه به یقه شوند، اصلا میخواست چی بگوید؟ به بهار گفتم: - میخواد، چیکار کنه؟ نکنه دعوا کنن؟ بهار: - نگران نباش امیر میدونه چیکار کنه.1 امتیاز
-
#پارت هفت... *بخش دوم* در ساندویچی منتظر سفارشم بودم صندلی روبروم کشیده شد و یک نفر نشست. خیلی برایم عجیب بود که او کیست؟ اینجا چه میکند؟ حرفی نزدم فقط نگاه کردم گفت: - سلام خانم شریفی من کوروش فلاحم، پسر عموی امیر همکلاسیتون، ببخشید که بی اجازه نشستم فقط میخواستم باهاتون صحبت کنم. پسر خوبی به نظر میرسید، شبیه به امیر ولی کمی تپل تر بود. گفتم: - شما منو از کجا میشناسین؟ یک لبخند بامزه زد و گفت: - خب من شما رو چند وقت پیش، همراه امیر و بهار خانم توی پارک دیدم راستش ازتون خیلی خوشم اومد و تو این مدت دنبالتون بودم تا بتونم باهاتون صحبت کنم البته اگه اجازه بدین. منظورش را خوب نمیفهمیدم یعنی چی که از من خوشش آمده؟ پس چرا آن کسی که من ازش خوشم میآید ازم فرار میکند؟ سعی کردم بهش اهمیت ندهم و به بیرون نگاه کنم البته که خیلی خجالت کشیدم تاحالا در این شرایط نبودم گفت: - مهتا خانم اجازه آشنایی بیشتر میدین؟ نمیدانستم چی بگویم ولی بدم نمیآمد فرصتی به او بدهم؛ شاید میتوانستم با او جور شوم و قید آن سهراب لعنتی را بزنم ولی من میخواستم او را به زندگی برگردانم؛ در دو راهی گیر کرده بودم نمیدانستم بروم سمت کوروش؟ یا سهراب؟ با خجالت نگاهش کردم که سرش را پایین انداخت، نمیدانستم چه بگویم یا چیکار کنم دوباره نگاهم کرد و گفت: - من منتظر جوابتونم. کیفم را در بغل گرفتم و گفتم: - دلم نمیخواد تو راهی قدم بذارم که آخرش ندونم چی میشه. بلند شدم و بیرون رفتم صدایش را شنیدم که داشت دنبالم میآمد گفت: - مهتا خانم من قصد مزاحمت ندارم تنها هدفم از هم صحبتی با شما ازدواجه. حس میکردم صورتم سرخ شده بدنم داغ شد خیلی خجالت کشیدم روبروم ایستاد و سرش را پایین انداخت و گفت: - البته با اجازهی شما. برگشتم سمت دانشگاه رفتم، برای اینکه دنبالم نکند، دویدم. نفسم بالا نمیآمد خسته شده بودم، حالا معنی حرفهای بهار را میفهمیدم که چرا دائم میخواست مرا از سهراب دور کند،یا چرا مدام میخواست باهم بیرون برویم، فقط بخاطر این پسرک لعنتی بود. با عجله در کلاس را باز کردم، استاد و همه بچهها به من نگاه کردن از خستگی نفسم بالا نمیآمد که بخواهم حرفی بزنم، استاد محمدی ازم خواست بشینم نزدیک بهار جا نبود مجبور شدم ردیف اول بنشینم همان موقع بهار پیام داد: - چه خبره؟ سگ دنبالت کرده؟ اصلا کجا بودی؟ برگشتم و با اخم نگاهش کردم و پیام دادم: - بعدا به حسابت میرسم. دست بردار نبود دائم پیام میداد که چیشده؟ چرا عصبانیام؟ ولی جواب ندادم سعی کردم بیخیالش باشم تا بعدا بتوانم با او حرف بزنم، نگاهم به سهراب افتاد که در آرامش به حرفای استاد گوش میکرد انگار از غم دنیا فارغ بود وقتی نگاهش کردم آرامش گرفتم من هرگز اجازه نمیدادم که کسی مثل کوروش بین من و سهراب قرار بگیرد. بعد از کلاس با عجله سمت بوفه رفتم، صدای بهار میآمد که هی صدایم میزد ایستادم و گفتم: - بله چی میخوای؟ چرا هی صدا میزنی؟ نفس نفس میزد گفت: - چته چرا گوش نمیکنی ، چه اتفاقی افتاده؟ من: - از من میپرسی؟ اون پسره کیه که جلو راهم سبز شد؟ تو از همه چی خبر داشتی نه؟1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت نود و نهم نکنه که من واقعا عاشقش شده بودم؟! با این فکر یکم خجالت کشیدم اما راستش خوشم هم اومده بود....مگه کسی بود تو دنیا که عاشق یه همچین آدم جسور و مهربونی نشه؟! آهی کشیدم...دلم برای روزایی که تو مخفیگاه کنارش بودم، خیلی تنگ شده بود و ناراحت بودم از اینکه چرا اونجوری که باید قدرشو ندونستم و اونقدری نگاش نکردم که دلم براش تنگ نشه! دلم میخواست دوباره اون لحظههایی که بهم نگاه میکنه و برام کتاب میخونه و از امیدواری میگه، بغلم میکنه و تا دریاچه میبرتم تا خسته نشدم و بهم یاد میده که بادبادک چجوری باید بره هوا...واسه تموم اون لحظه از صمیم قلبم خواستم تکرار بشه....آرنولد اون خوشحالی و خوشبختی و توی وجودش داشت که من کمبودشو داشتم و دلم میخواست داشته باشم و در کنارش بودن، خیلی بهم خوش میگذشت...شاید اوایل اصلا دوست نداشتم پیشش باشم و برای اینکه حرص بابامو دربیاره منو دزدید اما اعتراف میکنم که بعدش از کنارش موندن تو اون مخفیگاه کوچیک خیلی بهم کیف داد و دلم غنج میره تا دوباره تکرار بشه... از یادآوری اون همه خاطرات، اشکام جاری شد...همین لحظه گریس( جغد پدرم ) و دیدم که در حال پرواز کردن بالای قلعه بود. اون با اینکه حیوون مورد علاقه پدرم بود اما دوست صمیمیه منم بود و باهاش زمانایی که خیلی تنها بودم، لحظات خوبی رو میگذروندم. براش دست تکون دادم و اونم آروم اومد پایین و روی دستم نشست...لبخندی بهش زدم و شروع کردم به نوازش کردن پرهای بالش که خیلی این حرکت و دوست داشت...ناگهان دستم به یه چیز عجیبی خورد! به چیز سفتی توی بالش قرار داشت...از نوازش کردن دست برداشتم و گریس که متوجه این موضوع شده بود، خواست بال بزنه اما من پیش دستی کردم و محکم قاپیپمس تو بغلم و جلوی نوکش و گرفتم تا صداش بیرون نره...پنجره هم بستم و آوردمش داخل و روی تختم گذاشتم. پارچهی دور لباسم و باز کردم و دهنش و باهاش بستم و رو بهش گفتم: ـ معذرت میخوام ازت گریس، ولی باید ببینم چی تو بالت قایم کردی...1 امتیاز
-
پارت نود و هشتم بعدش چوب جادوییش و از تو لباسش درآورد و با خنده یه وِرد جادویی مقابل اون دیوار، دوباره یه پنجره خیلی بزرگتر ایجاد کرد...خوشحال شدم از اینکه میتونستم دوباره آسمون و محیط بیرون و ببینم...بعلاوه اینکه میخواستم حداقل راهی برای بیرون رفتن و سر زدن به آرنولد هم از طریق بیرون پیدا کنم. اول از همه باید اون معجون جادوی احساس و پیدا میکردم. اما چجوری؟! پدرم هیچوقت این چیزا رو حتی با نزدیکترین افرادش مثل والت هم درمیون نمیذاشت...پس من از کجا باید پیداش میکردم؟! ممکن بود تو وجود خودش پنهونش کرده باشه یا جایی دفنش کرده باشه یا حتی داخل خوده قلعه باشه...شاید اگه موهای جادوییم بودن، میتونستم مخفیانه پدر و تعقیب کنم تا از یه چیزایی سر دربیارم...ولی اگه این موضوع رو الان به والت میگفتم مطمئنا باز بهم شک میکرد و اینبار یقین پیدا میکرد که یه ریگی به کفشمه...ذاتا همین الانشم، اونقدری که باید بهم اعتماد نداره....تو همین فکرا بودم و به پنجره خیره بودم که یهو نگهبان دم در اومد داخل و رو به والت گفت: ـ قربان، طبقه وسط بین دوتا از جادوگرا یه درگیری پیش اومده. والت رو به من گفت: ـ پرنسس اگه با من کاری نداری، من برم تا این موضوع به گوش رییس نرسه! بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ ممنونم، کاری ندارم...میتونی بری! یکم مکث کرد و از اتاقم رفتم بیرون. به خورشید بیرون نگاه کردم و حرفای آرنولد رو دور تکرار توی سرم رژه میرفت...خیلی ناراحت بودم از اینکه اعتمادش و بهم از دست داده...باید بهش ثابت میکردم اما چرا اینقدر طرز فکرش نسبت به خودم برام اینقدر مهم بود؟! چرا رفتارش با من باعث ناراحتیم شده بود؟!1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
چشمان هر سه دختر از تعجب گرد شد. رهبر! همان پسرک خوشسیمایی که به آن کودنها دستور میداد. نازنین آرام ادامه داد: - این سلسله رو برادر بزرگتر رهبر تاسیس کرد و بعد از فارقالتحصیلی اون مقام رهبری به برادر دوم داده شد و الان هم سینا رهبر شده. این نظام از اولش هم مشکل داشته و خیلیها مخالف این حکم بودن، ولی جاسوسهای رهبرها و خود رهبرها همهی اونها رو ریشهکن کردن. الان هم مخالفانی هستن، ولی کسی جرعت اعتراض نداره... چون یکی از ظالمترین رهبرا که هیچ رحمی به اینکه تو دختری، پسری یا هر چیزی دیگه نداره، داره ما رو کنترل میکنه. مرضیه حیران نگاهش کرد و با تکان دادن سرش بهسمت چپ و راست، خطاب به فاطمه زمزمه کرد: - من دارم خواب میبینم نه؟ فاطمه محکم بر سر او کوبید و سپس خیره به نازنین که چشمانش گرد شدهبود، گفت: - نه. مرضیه با اخم سرش را ماساژ داد و زمزمه کرد: - چه مرگته؟ فاطمه چشم گرد کرد و سپس طلبکار شانهای بالا انداخت و گفت: - میخواستم نشونت بدم که خواب نیستی عوض تشکرت... هنوز حرفش تمام نشدهبود که ضربهی محکمتر از آنچه که زدهبود، به سر خودش اصابت کرد. آخی گفت و با غیض برگشت و به صورت جدی تارا خیره شد. - مریضی؟ تارا نیمنگاهی از گوشهی چشم به او انداخت، سپس با نگاه کردن به ناخنهایش جواب داد: - میخواستم به تو هم نشون بدم که خواب نیستی. مرضیه نیشخندی زد و لایکی برای او فرستاد. این حرکت مرضیه، فاطمه را جری کرد و خواست دعوای فیزیکی ایجاد کند که نازنین با ناله دستانش را به دو طرف باز کرد و گفت: - شنیدین چی گفتم؟ مرضیه سری به نشانهی تایید تکان داد و با اخم رو به او گفت: - آره شنیدیم... خب که چی یارو؟ ما رو سننه، چرا این خزعبلات رو به ما میگی؟ پلک چپ نازنین پرید و جملهی ضعیفی در گوشهی ذهنش شنیدهشد: - عملیات با شکست روبهرو شد! لبخندی مصنوعی زد و نگاهی به سیمای جدی آنها انداخت، سرش را به معنای باشه بالا و پایین کرد و سپس زمزمه کرد: - انگار اشتباه فکر میکردم که شما میتونید به ما کمک کنید... که میتونید مقابل اون ستمگرا بایستید. فاطمه متعجب اخمی کرد، سپس خود را به سمت مرضیه کج کرد و زمزمه کرد: - این مدل حرف زدن عادیه؟ مرضیه گوشهی لبانش را پایین کشید و جواب داد: - نه... اثرات کافوره که توی غذای سلف میریزن. تارا نیز با ولومی آرام وارد بحث آنها شد: - بابا کافور خوبه، فکر کنم چیزای دیگهای هم بهشون میدن، اثرات توهم کاملاً مشهوده.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
بسمه تعالی نام اثر: نیمه زنده ژانر: معمایی، علمی تخیلی، ترسناک خلاصه: داستان سفری طولانی که هدفش بازیابی و بقا بود. من رفته بودم که تحلیل کنم؛ بازیابی کنم و زندگی ببخشم. نامش را قسمت نمیگذارم، تقدیر هم نمیتواند باشد. شاید نیرویی پنهان و ناشناخته من را به آن محل کشاند. نیرویی که مرا صدا میزد، نیرویی که کمک میخواست. من نه ناجی بودم، نه قهرمان. من یک زن در میانهی تاریکی بودم. تاریکی که زندگیم را احاطه کرده بود؛ تا فرار را برقرار ترجیح بدهم. فراری که هزینهاش سقوط بود؛ فرار از تاریکی و سقوط به اعماق خلأ، جایی فراتر از تاریکی، جایی که نفس کشیدن هم هزینه دارد.1 امتیاز
-
باد سرد قطرات باران را با ضرب بر سر و صورتمان میکوفت و دیدن نمای سفید رنگ آزمایشگاه را برایمان دشوار کرده بود. فروردین در نظرم، همیشه زیباییهایش را در دل غرشهای آسمان مینهاد. در دل برگهای ظریف سبز و تصویر شکوفههای کوچک بهاری که حس زندگی داشت. فروردین همیشه برایم شبیه مهراب بود. همان حس شیرین باهم بودن، همان طراوت، همان لطافت... . همیشه از خود میپرسم، چه چیز کم داشت؟ مگر نه اینکه بهار زندگیش بودم؟ عشق بینمان چگونه آلوده به خیانت شد؟ با همین افکار از درب ورودی، وارد سالن آزمایشگاه شدم و نگاه خستهام اطراف را کاوید. فضای تاریک آزمایشگاه همزمان با صاعقه روشن و خاموش میشد. در نگاه اول تار عنکبوتهایی به چشمم آمدند که سرتاسر سقف سالن را فرا گرفته بودند. لبم را از داخل به دندان کشیدم. چیزهای جالبی در مورد این آزمایشگاه نشنیده بودم و این فضای سنگین، برایم دلهرهآور بود. امید، یکی از همکاران دوران دانشجوییام بود که برای اولین بار چند سال پیش برای تفتیش یک گونهی نادر جانوری به این منطقه اعزام شده بود. او میگفت از روستاییان شنیده که به هیچ عنوان وارد محوطهی یتیمخانهای که چند کیلومتری با آزمایشگاه فاصله داشت نشوید. میگفت یتیمخانه در تسخیر ارواح است و حتی گاهی صدای نالههای کودکانه از آن مکان شنیده میشود. پوزخندی ناخودآگاه از این خرافات بی سروته بر لبم نشست و همزمان با روشن شدن موتوربرق بزرگی که سعید به راهش انداخته بود لاینهای نوری خاکگرفتهی سقف نیز روشن شدند. فَرانَک با روشن شدن چراغها همچون دخترکان کوچک بالا و پایین پرید و جیغجیغ کنان گفت: - خداروشکر، روشن شد سعید بیا تو. در نگاه اول به نظرم آزمایشگاه مجهزی آمد. کمی کوچکتر از آزمایشگاه تهران بود، اما کارمان را پیش میبرد. - خیلی سخت روشن شد. فکر کنم نصف دستگاهها از کار افتادن. صدای مردانهی سعید بود که در فضای نیمه خالی سالن پژواک کرد و سپس قامت بلندش در قاب در ورودی پدیدار شد. فرانک با سرخوشی اطراف را میکاوید. ذوقزده به سمت میز آزمایشگاهی میانهی سالن یکدست سفید، پوشیده از خاک رفت. همزمان با کنکاش دستگاهها و شلنگهای فنر مانندی که به آنها متصل بود گفت: - چقدر خفنه، فکر کنم یه چند سالی میشه کسی اینجا نبوده. لبهی پالتوی بلند مشکیرنگم را بهم نزدیک کردم. تقتق کفشهای مشکیرنگ پاشنه کوتاهم بر روی سرامیکهای سفید با صدای بلند موتور برق که از محوطهی بیرون سالن میآمد همنجوا شد. کنار میز ایستادم. ذرهای از شورونشاط فرانک را در وجود خود حس نمیکردم؛ تنها به نشانهی رضایت لبخند محوی زدم و انگشتم را بر روی سرامیک سفیدرنگ، میز بزرگ میانهی آزمایشگاه کشیدم. رد انگشتم بر روی میز برجا ماند. چقدر دلم میخواست کسی دل غبار گرفتهام را اینچنین خاکروبی کند.1 امتیاز
-
مقدمه کرانهی تاریکی در گسترهای بیانتها دخترک را احاطه کرده بود. از میان ل*بهایش صداهایی ناشناس و بیمعنی در دل کوهستان منعکس میشد. ترکیب جیغ و ترس، فریاد و درخواست کمک در پژواک صدایش نهفته بود و میدوید. کلمات گریخته بودند و جملات در پس ذهنش خاک میخوردند. تاریکی کوهستان آن شب میزبان سایهها بود و سپیدی بلند پیرهنش ترکیبی متضاد با سایههای وحشت داشت. چپ و راست، پشتسر و پیشرو، همه جا حضورشان حس میشد. و بالاخره حملهور شدند و تنش میزبان زخمیهای کشندهای شد که از میانشان قطرات مرگ میتراوید. *** (مکان آزمایشگاه در این اثر خیالی و ساختهی ذهن نویسنده است) گنبد آسمان، آرام آرام بزم و رقصی با سرخی غروب و کبودی پنبههای بارور برپا کرده بود. تلفیق اتمام روز و شروع باران شبیه ذهنم مغشوش مینمود. رعد اولین صاعقهی سپیدش را بر پیکر کوهستان کوبید. پر سروصدا و ترسناک. صدای ضبط، آهنگ ملایم و باران و فضای آرام کوهستان برای همسفران عاشقپیشهی همراهم، فضای احساسی ایجاده کرده بود. شیشهی ماشین کوهستان پیما را پایین کشیدم. دستهای درهم گره خوردهی سعید و فرانک در پیش چشمانم حسی شبیه سربار بودن را در وجودم به غلیان انداخت. گسترهی سبز تپههای پیوسته در پشت لنز دوربینم طراوت بهار داشت، اما قلب و عقل من در میان تاریکی وجودم و تصمیم جدایی درهم میلولیدند. تصمیمی که به تنهایی گرفته بودم. یک شات دیگر؛ صدای شاتر و ریزش دانههای باران درهم آمیخت. نگاه مشکینم محو تپهی پر از گل و سبزیه روبهرویم بود که صدای خندهی نرم و ریز فرانک دوباره بر حس سرخوردگیم دامن زد. روی صندلی جابهجا شدم؛ انگشتان ظریف و کشیدهام دوباره بر روی شاتر لغزید و تصویر رعد سپید که در فاصلهای نسبتاً دور میهمان کوهستان شد را ثبت کرد. باد سرد در قاب پنجرهی ماشین خاکی رنگمان پیچید و طرهای بلند و مواج از موهای به رنگ خرمایم را به بازی گرفت. رشتههای رقصان در دست باد را از صورت گندمگونم کنار زدم و تصویر دیگری از کوهستان نیمهبرفی ثبت کردم. مقصدمان نزدیک همان کوه بود، محلی برای بازیابی گونهای روبه انقراض از سمندر کوهستان آسیایی. و شاید یک بهانهی کاری برای دور شدن از زندگی که در تاریکی خیانت و جدایی دستوپا میزد. فرانک میگفت توهم است، شکاک و بددلی را از قلبم دور کنم و با مهراب حرف بزنم. پوست خشکی از لبهای برجستهام کندم و از به یادآوردن خاطرهی تلخ روزی که مهراب و دختر ناشناسی را در کافهای نزدیک محل کارش دیدم، ابروهای مشکین و پرم را درهم کشیدم. جادهی خاکی رفتهرفته به گل تبدیل میشد و راه روبه اتمام بود. زمانی که بینی کوچک و کمی گوشتیام از سرمای هوا یخ زده و بی حس شد شیشه را بالا کشیدم. گویا طبیعت کوهستان با راه نیمه رفتهمان سر سازش نداشت. جیپیاس ماشین یک کیلومتر راه را نشان میداد. همان ایستگاه آزمایش جانورانی که کسی برای رها شدنش دلیل نداشت. ایستگاهی با یک دهه قدمت که تاکنون نتوانسته بود مسافرانی ساکن برای چند ماه متوالی داشته باشد. وقتی نام ایستگاه بازیابی غرب را شنیدم به نظرم فرصت خوبی آمد تا کمی فاصله بگیرم. این ایستگاه برای من نه فقط کار، بلکه حکم پناهگاهی را دارد که از همه چیز به آن فرار کنم. جاده کمکم بهنظرم بسیار لغزنده میآمد. طوریکه لاستیکهای آجدار کوهستان پیما نیز نمیتوانست جلوی سر خوردن ماشین را روی گل بگیرد. نگرانی آرام بر چهرههایمان خزید، اگر به آزمایشگاه نمیرسیدیم باید شب را در ماشین سر میکردیم. شاید برای یک جانورشناس خوابیدن در ماشین میان کوهستان سرد امری طبیعی باشد، اما نادیده گرفتن خطر با عقل جور درنمیآمد. صدای آرام فرانک نگاهم را از طبیعت گرفت و بر نگرانیم دامن زد: - سعید، چرا نمیرسیم؟ بارون داره شدید میشه. هنوز دقیقهای از سخن فرانک نگذشته بود. هوای گرگومیش روبه خاموشی میرفت و حتی مهتاب زیر ابرها پنهان بود که در کمال ناباوری ساختمان آزمایشگاه پیش رویمان در پشت یک تپهی کوچک و فاصلهای نسبتاً نزدیک پدیدار شد. ماشین با سرعت بسیار پایین و سرخوردنهای مداوم بالاخره خود و ما را سالم به ساختمان رساند. با ورود ماشین به محوطهی آزمایشگاهی که درست در پایهی کوهستان بنا شده بود قلبم آرام گرفت.1 امتیاز
-
پارت سی و هفتم شروع کرد مشت زدن به من ،تو همون حال که سرو صورتم و پوشونده بودم با لحن شیطون ادامه دادم،اتفاقا جایی که رفته بودم شروین هم بود،جات خالی بود واقعااا. کامی که به نفس نفس افتاده بود از روم بلند شد و گفت :خیلی آشغالی. خنده شیطانی روی صورتم نقش بسته بود،کامی به حالت قهر صورتش رو ازم برگردوند و گفتم :شوخی کردم بابا،دیشب یکم حالم گرفته شد رفتم بیرون قدم زدم وقتی هم برگشتم دیر وقت بود. با یاداوری دیشب یکم توهم رفتم و این از چشم کامی دور نموند و گفت:علتش رو دوست داری بگی؟؟ لبخندی زدم و گفتم:دلتنگ خانوادم شده بودم همین. کامی منو تو آغوش کشید و گفت:اوه هانی ،درک می کنم برات سخته ،ولی این رو بدون من تو هر شرایطی پیشتم . لبخندی زدم ،کامی واقعا دوست خوبی بود،از آغوشش بیرون اومدم و گفتم: بسته این حرف ها ، پاشو بریم که دیر شد،اصلا خیال ندارم استاتیک رو بیوفتم . بعد چند ساعت که سرمون حسابی به خوندن گرم بود احساس ضعف کردم و رو به کامی گفتم: چی می خوری؟؟ کامی گفت :یه رستوران جدید این دور و بر بازشده ،شنیدم رولادن هاش فوق العاده اس(رولادن یک غذای آلمانی ترکیب از بیکن و ترشی وخردله که لای گوشت نازک پیچیده میشه و پخته میشه) اگه موافقی سفارش بدم. سری تکون دادم و کامی غذا رو سفارش داد. بعد خوردن غذا دو باره مشغول درس شدیم ،ساعت هشت شب دیگه بریده بودم کامی هم که یک ساعتی بود ،داشت با خودکارش بازی می کرد ،بیش تر مباحث رو خونده بودم ،کتاب رو بستم و به کامی گفتم:به نظرم بقیش رو فردا ادامه بدیم. کامی خوشحال گفت :اره موافقم،اگه پایه ای بیا بریم یه چرخی بزنیم ،من واقعا به هوا خوری نیاز دارم.1 امتیاز
-
پارت سی و ششم اه این کیه رد هم زنگ میزنه به زور یکی از چشم هام رو باز کردم و گوشیم رو برداشتم چیییی ساعت یازده صبح بود ،ای واییی دیرشد ،صدای زنگ در قطع نمیشد ،از تخت بلند شدم و با دو خودم و سمت در رسوندم ،همون طور که حدس میزدم کامی بود،با لبخند بزرگی گفتم:ااا ،تو بودی؟؟سلام.و با حالت مسخره ای دست تکون دادم . کامی از عصبانیت قرمز بود ،اخه فکر کنم یک ساعتی پشت در بوده چون قرار بود ساعت ده خونه من باشه ،من رو کنار زد و همون جور که داخل شد گفت:عوضی، یک ساعته من و دم در کاشتی،هرچی به موبایلت زنگ میزنم ،زنگ درت رو میزنم جواب نمیدی بعد اومدی میگی سلام!!! با حرص رو اولین مبل نشست،کنارش نشستم و گفتم:کامی جونم،ببخشید،دیشب دیر خوابیدم،خواب موندم.چشمام رو درشت کردم و سرم و جلوش کج کردم . کامی با دیدنم خندش گرفته بود ولی می خواست خودش رو نگه داره.به دستش اویزون شدم و گفتم:تو رو خداااا. بلاخره خندید و گفت :اگه یه نوشیدنی خنک و یه ناهار خوب مهمونم کنی میبخشمت. لبخندی زدم و گفتم :ای به چشم،شما جون بخواه خوشگله. به سمت اشپزخونه رفتم و از یخچال اب پرتقال رو در اوردم و تو لیوان ریختم ،کیکی هم بقلش گذاشتم و برای کامی بردم و گفتم:تا بزنی تو رگ من برم یه ابی به سرو صورتم بزنم. کامی سری تکون دادو مشغول نوشیدن شد. بعد رفتن به سرویس و تعویض لباس ،دوباره برگشتم تو پذیرایی پیش کامی. کامی داشت با گوشیش ور میرفت،تا نشستم پیشش گفت:چرا تا دیر وقت بیدار بودی کلک؟!نکنه تنهایی رفتی خوش گذرونی؟؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم:اره پیچوندمت با یه جنتلمن رفتم جات خالی. کامی پرید روم و گفت:ای عوضی ،به قول خودت تک خورر.1 امتیاز
-
پارت سی و پنجم بهراد رو کرد به لپ تاپ و گفت:وروجک چه قدر ساکت شدی؟؟ لبخندی ظاهری زدم نمی خواستم ناراحتشون کنم گفتم:امان نمیدید که،از ته دل بهتون تبریک میگم،انشالله خوشبخت ترین باشید . قیافه مظلومی گرفتم و گفتم:میشه لطفا نامزدی رو وقتی بگیرید که منم بیام،توروخداااا.. عمو ناصر لبخندی زد و گفت:بدون تو که اصلا نمیشه صدف جان ،هماهنگ می کنیم که بتونی بیایی. لبخند پر شوقی زدم و با هیجان گفتم:مرسییییی عمو ناصررر. و بعد چون می خواستن راجع به مراسمات صحبت کنن ،جایز ندونستم بیش تر از این تماس برقرار باشه،از تک تکشون خداحافظی کردم و به تماس پایان دادم. بلافاصله بعد قطع کردن تماس بغضم ترکید و زدم زیر گریه،یاد ساحل افتادم ،اینجور وقت ها ،پایه دردو دل هم بودیم،جای خالیش بیش تر از همیشه به چشم میومد، هر چند اون چند وقت اخر بیش تر کارمون دعوا شده بود،چون ساحل صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود،حتی دلم برای اون دعوا ها هم تنگ بود. دلتنگی مثل خوره به جونم افتاده بود،دلم بغل مامان و بابام رو می خواست،دلم شونه بهراد و می خواست، نمیدونم چه قدر گذشت که حس کردم به هوای تازه نیاز دارم ،یک لباس از تو کمد برداشتم و کتونی هام رو پام کردم و بعد برداشتن سوییچ راه افتادم. از خونه که بیرون اومدم به سمت رود ماین حرکت کردم و وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و بقل رود خونه شروع به پیاده روی کردم نیم ساعتی گذشت که روی یکی از نیمکت ها ولو شدم و به رود خونه خیره شدم. چند پرنده کنار رودخونه در حال آب خوردن بودن ،کاش منم مثل پرنده ها بال داشتم،اینجوری ازاد و رها هر موقع دوست داشتم هر جا میرفتم ،مثلا الان میرفتم خونه نازی اینا و همشون رو بغل میکردم و شیطنت می کردم. بعد چند ساعت به سمت خونه برگشتم و وقتی رسیدم ، خودم رو روی تخت پرت کردم و از خستگی خوابم برد.1 امتیاز
-
پارت سی و یکم بعد تماس به خاطر مامان حالم گرفته بود ،قشنگ معلوم بود بغض داره ولی به خاطر من کنترل می کرد . هنوز چند صفحه از کتاب مونده بود ولی تمرکز نداشتم ،اول باید از این حال و هوا درمیومدم. از جام بلند شدم و لباس هام رو با تیشرت شلوار سفید،مشکیم عوض کردم و سوییچ رو برداشتم و به قصد خرید برای خونه بیرون زدم،اینجوری از این حال خلاص میشدم. تو پارکینگ فروشگاه بزرگ مواد غذایی پارک کردم،داخل رفتم و سبدی برداشتم و طبق لیست وسایل مورد نیاز رو برداشتم،حدودا یک ساعتی طول کشید،بعد بسته بندی و حساب کردن،پلاستیک هارو که کم هم نبودن ،برداشتم و به سمت ماشین و بعد خونه حرکت کردم. بعد پارک کردن ماشین با مصیبت تمام خریدهارو برداشتم و با پا در ماشین رو بستم و دکمه آسانسور رو فشار دادم . تا آسانسور اومد ،چند تا بچه همین جور که به سمت آسانسور میدوییدن ،به من برخورد کردن چون دستم پر بود تعادلم و از دست دادمو افتادم زمین ،محتویات چند تا از پلاستیک ها پخش و پلا شدن . بچه ها هم با شیطنت خندیدن و رفتن،عجب بچه های تخسی بودن ،با حرص شروع کردم جمع و جور کردن ،سیب زمینی ها هر کدوم یک طرف افتاده بود داشتم جمع می کردم که دیدم یک نفر دیگر داره کمکم می کنه،سرم و بالا اوردم و چشمم به یک چشم عسلی افتاد ،آروین اینجا چی کار می کرد ؟ به خودم مسلط شدم و سلام دادم و گفتم:شما اینجا چی کار می کنید؟؟ گفت:سلام، خونه یکی از دوستام اینجاس ،مشکلیه؟؟ _اها ،نه چه مشکلی ممنون بابت کمکتون....1 امتیاز
-
پارت سی ام بابا:چیزی لازم داری بگو باباجان ،سریع فراهم کنم ،به خودت سخت نگیری؟ _چشم، مرسی باباجونم ،نگران نباش همه چی اوکیه مامان:صدف داشتی میگفتی بهراد زنگ زده بود ؟ _اره چند روز پیش زنگ زد گفت آخر هفته قراره برید خواستگاری،قراره لپ تاپ رو هم با خودش بیاره تا منم به صورت تصویری حضور داشته باشم. مامان: چه خوب ،همیشه آرزو داشتم ،برای بهراد برم خواستگاری،تو و ساحل هم ساقدوشش بشید.قطره اشکی از چشمش پایین چکید. بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود با زور جلوش رو گرفته بودم،یک لحظه به سرم زد همه چیزو ول کنم و فردا بلیط بگیرم و برگردم. بابا که خودش هم دست کمی از ما نداشت برای عوض شدن جو گفت:سهیلا ،صدف که قراره ،تصویری تو خواستگاری باشه،مراسمات رو هم میزاریم برای تعطیلات صدف که بتونه بیاد. لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:اره ،فکر خوبیه ،به نظرم من بعد امتحانات این ترم یه چند هفته فرجه دارم میتونم بیام. مامان به خاطر اینکه من بهم نریزم لبخندی زد و گفت:خوبه با بهراد هماهنگ می کنم . کمی دیگه باهاشون حرف زدم و قطع کردم1 امتیاز
-
نفس عمیقی کشیدند و کنجکاو دنبال آن دخترک قدم برداشتند. دخترک آرام و نامحسوس نیمنگاهی از گوشهی چشم به آنها انداخت و وقتی از آمدنشان مطمئن شد، نفس حبس شدهاش را با لبخندی محو رها کرد. وقتی به پشت دانشکده رسیدند، اولین کاری که کرد، بازرسی آنجا بود. سه دختر جوان زمانی که او را در حال گشتن دیدند، ابروهایشان با حیرت بالا پرید و نگاهی بین هم رد و بدل کردند. مسئول عهدنامه وقتی از اینکه کسی دیگری آنجا حضور ندارد مطمئن شد؛ با لبخندی مهربان بهسمت آنها برگشت. سپس محترمانه از آنها درخواست کرد روی صندلیهای دو نفرهای که در محوطهی پشت دانشکده قرار داشتند، بنشینند. مرضیه زودتر از باقی دخترها نشست و جدی خیرهی او شد، تارا و فاطمه نیز با تردید کنار مرضیه نشستند. دخترک لبخندش را گستراند و دستانش را به هم کوباند: - من نازنینم... مسئول عهدنامه. در اتمام سخنش باری دیگر مشکوک نگاهش را به اطراف گرداند و سپس رو به دخترها با ولومی پایین گفت: - ما... به کمکتون نیاز داریم. چشمای فاطمه و مرضیه گرد شد، چه کمکی؟! اما تارا برعکس آنها موشکافانه دخترک را زیر نظر گرفت، سپس اخم کرده رو به او گفت: - چه کمکی میخواید؟ ... و اینکه چرا باید بهتون کمک کنیم؟ شما روز اولی که اومدیم دست به یکی کردید و باعث شدید اخطار بگیریم. صورت نازنین با ناراحتی در هم رفت. اخم کوچکی کرد و در حالی که انگار مجرم است، با سر پایین مقابلشان ایستادهبود؛ آهی کشید و با تأسف گفت: - متاسفم، ولی ما مجبوریم. آنقدر معصومانه گفت که اخمهای تارا کمرنگتر شد؛ اما چشمهایش را گرداند و سعی کرد صورتش همان حالت جدی بودنش را حفظ کند. - یعنی چی که مجبورید؟ مگه میشه کسی رو به زور وادار به انجام کاری کرد که نمیخواد؟ نازنین غمگین نگاهش را به او داد و آرامتر گفت: - اون ما رو مجبور میکنه. ما باید هر کاری که میگه رو انجام بدیم وگرنه... وگرنه با نفوذی که داره باعث میشه از دانشکده اخراج بشیم. ما مجبوریم کوتاه بیایم و اعتراض نکنیم، چون نمیخوایم اخراج بشیم. روزها درس خوندیم و تلاش کردیم تا اینجا، توی این دانشگاه درس بخونیم. دخترک نامطمئن با آنها نگریست و با استرس شروع به جویدن ناخنش کرد. سپس ترسیده با چشمای گرده شده قدمی بهسمت آنها برداشت و کنارشان نشست، دست فاطمه را گرفت و گفت: - تو رو خدا به کسی نگید که من این چیزا رو بهتون گفتم، چون بینمون پر از جاسوسه... اگه بفهمن من این چیزا رو بهتون گفتم سریع بهش خبر میدن. اون... اون ازم نمیگذره. اگه بدونه... وای خواهش میکنم فراموش کنید من چی گفتم، خواهش میکنم! مرضیه که قضیه را بدتر از آنچه که تصور کرده بود دید، بهسمت نازنین گریان خم شد و پرسید: - کی... کی مجبورتون میکنه؟ نازنین با چشمای اشکی نگاهش را به او دوخت و زمزمهوار گفت: - رهبر!1 امتیاز
-
پارتدوم: به یاد دارم هنگامی که چشمهای خود را گشودم؛ میان هزاران دستگاه بودم و صدای گفت و گوی دو شخصی که بیگمان یکی از آنها سرهات عزیزم بود و دیگری که نمیشناختم، احتمال میدادم دکتر باشد... بیآنکه بخواهم تلاشی برای جلب توجهاشان انجام دهم فقط به سخن هایشان گوش سپردم و هر لحظه که میگذشت بیشترو بیشتر میشکستم. - خانم هخامنش آسمش خیلی شدید هست، اگه عطر و یا چیز معطری استشمام کنه ویا استرس و اضطراب بگیره و یا حتی سابقه آنافلاکسی به آلرژی غذا داشته باشه، احتمال اینکه آسمش تشدید پیدا کنه خیلی زیاد هست. از کما هم که خدارو شکر خارج شده؛ احتمالا چند ساعت دیگه به هوش بیاد، من برم شما هم چیزی شد سریع به من یا پرستارش خبر بدین، با اجازه! با صدای گندم که اسممرا صدا میزد و تکانی خوردم و به زمان حال برگشتم،حس میکردم داخل اتاقم ابدا هوایی وجود ندارد. گندم محکم دستم را میان دستهای لرزانِ یخ شدهاش قفل کرد و با لحن مهربانی ادامه داد: - جانم چیزی میخوای قوربونت بشم؟! دهنم از شدت تشنگی خشک و به هم چسبیده بودکه حتی نمیتوانستم زیاد صحبت کنم ولی مهمتر از همه اینها گرفتنِ هوای تازه بود. چند بار دهانم را باز کردم تا حرفی بگویم اما رمقی در جسم و جانم نداشتم؛ آخرین بار عزمم رو جزم کردم و گفتم: - پنجره رو باز کن و یه لیوان آب بده لطفا ! به سمت در سیاه رنگ اتاقم نگاه کردم و متوجه شدم، اورهان که کنارِ سرهات بود؛ سریعا از روی زمین که به دیوار تیکهداده بود برخواست و به سمت پنجره اتاقم رفت و با کنار کشیدن پردههای سفید توری پنجره را باز کرد. بیشک موجود نحسی بودم؛ که زندگی راحتی برای عزیز هایم نمیتوانستم بسازم، سرم را که پایین انداختم، حس میکردم بغض عجیبی سرتاسر گلویمرا فرا گرفته است که قصد شکستن ندارد،سرهات دست گرم و مردانهاش را زیر چونهام گذاشت. با فشار کمی سرم را بلند کرد، با چشمهاش که دودو میزد خیره چشمهایم شده و ادامه داد: - خوبی عزیزم؟! لبخندی روی لبهایم نقش بست، من اورا بیشتر از هر انسان دیگری میشناختم... این واکنش او و رفتارش از نگرانی بیش از اندازهاش بر سلامتی من بود. با تکان دادن سرم به عنوان اینکه حالم خوب است، نگاهم را از او گرفتم که محکم مرا داخل آغوشِ پدرانهش حبس کرده و زیر گوشم زمزمه کرد. - عزیز دلِ داداش! تو چیزیت بشه من میمیرم ها! با تکتک کارهایش من را یاد یاشار عزیزم میانداخت؛ انصاف نبود در اوج جوانیاش دار فانی را وداع گوید! دو قطره اشک سمجی که میخواستن از چشمهام سرازیر شود را با آستین لباسم پاک کردم و نفس عمیقی از هوای تازه اتاق گرفتم. - خوبم داداشی نگران نباش! همان لحظه نگاهِ گندم زخم دستم که باز شده بود و کل باندرنگ خون را گرفته بود شکارکرد . چشم غره ترسناکی تحویلم داد، از روی صندلی که کنار تختم نشسته بود بلند و وارد حمام اتاقم شد وجعبه کمک های اولیه رو آورد. باند دستم را آرامو با احتیاط باز کرد، چشمهایش از بزرگی زخم گرد شد، دستهاش شروع به لرزیدن کرد، عادتش بود، طاقت دیدن زخم عمیق و خون را نداشت. اورهان کنارشزد و روبهرویم نشست، اول زخم دستم را چک کرد، بعد نخ و سوزن را از جعبه کمکهای اولیه خارج کرد که چشمهام گرد شدن؛ مگر زخم دستم چقدر عمیق بود که نیاز به بخیه داشت؟! هر چند سوزشاش دیوانهام کرده بود. با نگاهی به دستم ابروهام از شدت تعجب بالا پرید! واقعا زخم عمیقی بود. با کلافگی دست سالمم را داخل موهای پریشانم برده و آنهارا پشت گوشام هدایت کردم و چشم بستم: - بی حسی بزن کارتو بکن!1 امتیاز
-
فصل اول: همراز کیست؟! پارت اول: خون از دستم چکه میکرد و رد باریک قرمزی روی زمین به جا میگذاشت. دستم را پشت شلوارم پنهان کردم، اما نگاه نافذ و سیاه او بیرحمتر از همیشه به من دوخته شده بود. او به سمتم قدم برداشت و من تا خواستمقدمی به عقب بردارم به تخت برخورد کردم، لعنتی فرستادم داخل اتاق من بودیم و جایی برای فرار از خشم سرهات وجود نداشت؛ با زمزمهای پر از غضب گفت: "تو چی کار کردی؟" نمیدانستم چه پاسخی باید بدهم. آیا باید از رئیسی که برایش نقشه کشیده بودم؟ یا از زخمی که حالا با هر ضربان قلبم، بیشتر باز میشد؟ به چشمهای سیاه رنگاش خیره ماندم؛ میدانستم نگران شده بود که، مبادا اتفاقی برای من بیافتد، و با دیدن دستم که زخمی هم شده بود، بیگمان اعصاب نداشتهاش را خُرد کرده بودم. لبخندی بابت نگرانیاش روی لبهایمنقش بست، خلسه شیرینی بود که یک نفر در این جهان باشد که بودن و نبودن تو حتی به بهای سنگین برای او مهم باشد، نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرامی ادامه دادم: - باید میرفتم یه ردی از رئیس نشونشون میدادم، مجبور بودم سرهات وگرنه دیگه بازی داشت به جاهای باریکی کشیده میشد. همانطور بدون صحبت کردن، با چشمهایی که خستگیاش را فریاد میزد خیرهِ نگاهم ماند؛ سخنی که به او گفتم، سنگین بود... خیلی هم سنگین بود که چندین بار لبهایش را از هم فاصله دادو بست. با نگرانی نگاهاش کردم،حقیقتا از او میترسیدم، دیوانهتر از آن بود که همینجا یک گلوله وسط پیشانیام مهمانمکند خودم را به تخت انداختم که تکیهاش را از پنجره اتاقم گرفت، و با اخمی که مهمان چهرهاش کرده بود با قدم های محکم و استواری به سمت کاناپه قدم برداشت و روی آن روی نشست. - اگه یاشار اینجا بود؛ جرأت اینکه این حرف رو بزنی بازم داشتی؟ جرعت اینکه همچینن غلطی بکنی و بلایی سرت بیاری رو داشتی؟ هان! هان آخر را جوری با فریاد و تاکید گفت که چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم، خودمرا روی تخت عقب کشیدم و به تاج تخت تکیه کردم وگوشه لبم را از اضطراب به دندان گرفتم. ندانست که با گفتن این حرفاش زخم دلم را تازه کرد، ندانست منی که دو ساعت پیش میان دشمن بودم فقط و فقط به خاطر یک شخص بود، یاشار! آخ، یاشار قطعاً اگر زنده بود، کنارم بود من الآن میان این وضعیت لجن زار نبودم. کمکم اشکهایم دورتادور چشمهایم را فرا گرفت، هیچ حسی بدتر از این نبود که تنها تکیهگاه امن من، میان دستان خودم جان داد و من هیچکاری جز تماشا کردن از دستم برنمیآمد. با حس خفگی چنگی به روتختی زدم و با کمک میز کنار تخت بلند شوم که نشد، الان وقت مردن نبود، من باید انتقامخون ریخته شده برادر بیگناهم را میگرفتم. خسته از تلاش چندین بار با دستم بر روی قفسه سینهم مشت زدم ولی فایدهای نداشت. سرهات که تازه متوجه رفتارهای غیر عادی من شده بود، سریعا از روی کاناپه بلند شده و فریاد زد: - اسپری لعنتیت کجاست؟! اسپری؟! خودم هم نمیدانستم آخرین بار کجا گذاشتهام، وقت یادم آمد اورهان همیشه در همه حال یک عدد از آن اسپری را همراه خودش حمل میکرد، با ته مانده نفسم که کمکم نفس کشیدن برایم سخت میشد بریده بریده جوابش را دادم. - دس...ت او... اورهان ی...کی دیگ...ه هس..ت! همین حرفم کافی بود تا سرهات در اتاقم را با تمام سرعتی که داشت باز کرده و به سالن برود، صدای فریادهایش رو میشنیدم که اورهان را صدا میزد! - اورهان! کجایی اسپری پرواز رو بیار حالش بده. زرهزره اکسیژن به ریههام نمیرسید و چشمهایم سیاهی میرفت؛ حس میکردم قفسه سینهم به دلیل بیتنفسی خسخس افتاد، عرق های ریز سردی بر روی کمرم جا خوش کرده بودند! با کمک دستهای لرزانِ ناتوانم، از روی تخت دوباره خواستم بلند شوم که با زانو محکم روی زمین افتادم. همین که چشمهام بسته شدن، نمیدانستم که سرهات هست یا که اورهان، کنارم نشست و اسپری را داخل دهانم گذاشت. بعد از چندین بار پاف کردنِ اسپری کمکم ریتم نفسهایم درست شد. این آسم لعنتی از زمانی که برای نجات یاشار و طنین وارد ساختمانی شدم آتش همه جارا محاصره کرده بود و شعلههای خشمگیناش همه چیز را میبلعید مهمان جانم شده بود.1 امتیاز