پارت نود و هفتم
خندید و گفت:
ـ ای کلک! حالا قبول شدم؟!
داشت از پشت سر موهام و میذاشت پشت گوشم...از اینکه این کارو کسی بجز آرنولد برام انجام بده، متنفر بودم...واسه همین سریع برگشتم سمتش و گفتم:
ـ آره بابا! راستی والت...
از حرکتم جا خورد. ولی بازم سعی کرد به روی خودش نیاره و با لبخند گفت:
ـ جانم؟!
گفتم:
ـ میشه پنجره اتاقم و برگردونی؟؟
چیزی نگفت و به اون قسمت دیوار نگاه کرد و گفتم:
ـ آخه من واقعا حوصلم سر میره...حداقلش اینه وقتی تو اتاقم از اینجا میتونم آسمون و محیط بیرون قلعه رو نگاه کنم.
والت یه هوفی کرد و گفت:
ـ جسیکا من فقط میترسم یه روز رییس بفهمه که من اینکارو کردم!
تو دلم بهش خندیدم و گفتم ترسوی بزدل! حتی جرئت اینو نداری پای حرفی که زدی وایستی و بخوای از کسی که مثلاً خیلی عاشقشی دفاع کنی...تو هم دقیقا مثل پدرم ظالم و خودخواهی...وقتی دید سکوت کردم، گفت:
ـ البته بخاطر تو اینکارو میکنم.
بعدش من گفتم:
ـ اگه پدرم فهمید، میگم من بهت اصرار کردم...نگران نباش!