به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 10/31/2025 در همه بخش ها
-
#پارت آخر نور نارنجیِ غروب روی شیشههای ماشین بازی میکرد و خیابانها در انعکاس طلاییِ آن نفس میکشیدند. نوآ با لبخندی آرام از ماشین پیاده شد، صدایش در میان همهمهی خیابان گم شد. - همینجا بمون، زود برمیگردم. زر لبخندی خسته زد، سری به نشانهی تأیید تکان داد. در ماشین بسته شد و سکوت کوتاهی در فضای بستهی خودرو نشست. او نگاهش را به بیرون دوخت؛ به ازدحام آدمهایی که بیهیچ دغدغهای از کنار هم میگذشتند بیآنکه بدانند زندگی میتواند در یک لحظه تمام شود. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، هوای بعد از ظهر درون سینهاش سنگین و گرم شد. لحظاتی بعد، در ماشین باز شد و نوآ با دو لیوان قهوهی داغ برگشت. بخار شیرینی میان نور نارنجی بالا میرفت. - یکی تلخ و یکی شیرین. حدس بزن کدوم برای توئه؟ - اونی که ازم قایمش کردی! نوآ خندید، قهقهای از ته دل شبیه خندهی کسی که میخواهد غم را از روی زبانش پاک کند. - پس هنوزم خوب حدس میزنی! زر قهوهاش را گرفت. چند لحظه فقط صدای خیابان بود. بوقها، گامها و صدای دور موسیقی از کافه. نوآ به روبه رو خیره ماند و بعد بیمقدمه گفت: - داشتم به یه سفر فکر میکردم. زر با تعجب به او نگاه کرد. - مسافرت؟! تو؟! - آره. نه جنگ، نه مأموریت فقط چند روز دور از همهچی. شاید یه شهر کوچیک کنار دریا یا جایی توی کوهستان. یه جای ساکت. زر نگاهش را نرم کرد. لحنش آرام و غمگین بود. - تنها میری؟ - آره. تو برنامهای نداری؟ - من؟ هنوز دارم یاد میگیرم زندگیِ عادی چه شکلیه. نوآ کمی سکوت کرد، بعد گفت: - راستی، سهشنبه یه مانور نظامی برگزار میشه. من، تو، لیا و چند نفر دیگه هم باید اونجا باشیم. زر ابرو بالا انداخت: - چه مانوری؟ - ارتقای رتبه. اینبار رسمی، جلوی دوربینِ وزارت دفاع. زر نیشخندی طعنه آمیز زد و گفت: - پس کلمن بالاخره به وزارت رسید. نوآ سری تکان داد. زر آهی کشید و صدایش در میان نور غروب گم شد. - فکر نمیکردم بعد از اون شب، چیزی برای جشن گرفتن مونده باشه. - تو موندی زر، یعنی هنوز همهچی تموم نشده. حیف نیست این هوا رو با موندن توی ماشین از دست بدیم؟ بریم کمی قدم بزنیم. زر لبخندی کمجان زد. - باشه، فقط یادت نره کجا قرار بود بریم. - حواسم هست، نگران نباش. زر و نوآ از ماشین پیاده شدند. نسیم ملایمی در میان برگهای زرد میپیچید. صدای خیابان و گامهای عابران درهم میرفت. بوی قهوه و خاک نمخورده فضا را پر کرده بود. آفتاب آخرین نفسهایش را پشت ساختمانها میکشید. انگار دنیا داشت آرامتر میچرخید. در همان حال صدای ویبرهی تلفن نوآ بلند شد. نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و پیامی فرستاد. زر با صدایی آرام گفت: - راستی دیرت نشه، قرار بود چیزی به الویس تحویل بدی. - نه، مشکلی نیست. اتفاقاً همین الان پیام داد. گفتم به زودی میبینمش. نوآ ایستاد و مکثی کرد، بعد با لحنی جدی و آرام گفت: - زر. بعضی وقتها محافظت از یه نفر یعنی دروغ گفتن بهش. زر ایستاد، نگاهش سردرگم شد. - چی؟ نوآ لبخندی زد اما اندوه در چهرهاش موج میزد. - من… - تو چی نوآ؟ - فقط میخواستم مطمئن بشم از اون شب زنده بیرون میای. زر یک قدم نزدیکتر شد. صدایش لرز داشت. - منظورت چیه؟ نوآ نگاهش را پایین انداخت، زمزمه کرد: - بعضی وقتها واقعیت اونطور که به نظر میرسه نیست. زر نفسش را در سینه حبس کرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. - داری منو میترسونی، نوآ. نوآ چیزی نگفت. نگاهش از چشمان زر به پشت سرش رفت. لبخندی کمرنگ گوشهی لبش نشست. زر برگشت و ناگهان نفس در سینهاش حبس شد. مردی با هودی تیره که که کلاهش پایین کشیده بود چند قدم آن طرفتر ایستاده بود. نگاهی آشنا، چشمانی که سالها در ذهنش جا مانده بودند. تپش قلبش در گلویش پیچید. نه میتوانست حرکت کند، نه نفس بکشد. چشمانش بازتر شد، لبهایش لرزید. خون در گوشهایش زنگ میزد. قلبش، همان قلب خستهای که مدتها فقط برای زنده ماندن میتپید حالا مثل پتک به سینهاش میکوبید. مرد قدمی نزدیکتر آمد. چشمانش همان بود، همان نگاهی که میان خستگی و امید، آتش آرامی داشت. قدمی جلو آمد. نور غروب از میان شاخهها شکست و روی چهرهاش افتاد. برای لحظهای همهچیز ایستاد.هوای اطراف سرد شد و صداها خاموش. پلکهایش سنگین شدند، چشمانش از اشک میسوخت. نمیدانست رویاست یا واقعیت. ولی او آنجا بود. نگاهشان در هم گره خورد؛ نگاهی آشنا، پر از زخم، اشتیاق و اندوهی که فقط عشق میتوانست بسازد. اشک از چشمان سبز زر فرو ریخت. صدایش میان هقهق شکست. - جاش! نام را با تردید گفت، انگار نمیدانست این واژه اجازه دارد هنوز زنده باشد یا نه. پوستش رنگ خاک گرفته بود، موهایش بلندتر، نگاهش عمیقتر اما آن شعلهی آرام در چشمانش هنوز همان بود. - زر! صدای او، خشدار و شکسته مثل نغمهای قدیمی در گوش زر پیچید. اشکهایش بیاختیار فرو ریختند. لرزش دستانش را نمیتوانست پنهان کند. هر قدمی که جاشوا نزدیکتر میشد خاطرات روی هم میریختند. صدای خندهاش، جدالهایشان، آن شبِ آخر، آن سکوتِ مرگ. همهچیز در یک لحظه زنده شد. میخواست به سمتش بدود اما پاهایش قفل شده بود. نه از ترس، از باور نکردن. نوآ بیآنکه حرفی بزند از آندو فاصله گرفت و به سمت ماشین برگشت. گوشیاش را بیرون آورد و پیامی برای زر فرستاد: - امانتی الویس رو بهش تحویل دادم. من رو بابت همهچیز ببخش. حالا میتونم با خیال راحت مسافرت برم. گوشی را روی صندلی گذاشت، سوییچ را چرخاند و آرام از میان غروب نیویورک عبور کرد. ساعتی بعد زر و جاشوا روی نیمکتی در همان پارک نشسته بودند. سکوتی میانشان پر از هزاران حرف ناگفته بود. اشکهای زر روی صورتش خشکشده بود. - پس، الویس تو بودی؟ جاشوا با لبخندی کوتاه سر تکان داد. - پس تمام مدتی که فکر میکردم نیستی درست کنارم بودی. جاشوا با چشمانی مرطوب لبخند زد. - تمام مدت حتی وقتی با نوآ دربارهم صحبت کردی! نوآ میکروفون رو خاموش کرد اما من شنیدم زر. همهش رو! میخواستم همون موقع ببینمت ولی نوآ اجازه نداد. زر خجالتزده و متعجب نگاهش را از او دزدید. قلبش گرم شده بود، چنان که انگار دنیا برای چند لحظه فقط برای آن دو ایستاده بود. جاشوا آرام گفت: - راستش، فکر میکنم باید یه چیزی رو بهت بگم. نوآ، در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود، داشبورد را باز کرد تا سیگار برگی بردارد اما چشمش به جعبهی کوچکی افتاد. جعبهی یک حلقه. سکوت کرد، نفسی کشید و زیر لب گفت: - لعنت بهت جاشوا! فراموشش کردم! چراغ سبز شد. نوآ راهنما زد و با عجله دور زد. نیویورک در نور طلاییِ غروب غرق شد. باد از میان ساختمانها گذشت و همهچیز مثل آخرین سکانسِ یک رؤیا آرام محو شد. لینک تماشای پارت آخر: https://drive.google.com/file/d/1z2LhxMWUvi5voExVWvE1mT2x3gJO2Ki8/view?usp=drivesdk4 امتیاز
-
#پارت شصت و پنج نوآ سری تکان داد. لبخند کمرنگی روی لبهای خستهاش نشست. - همین که ادامه میدی یعنی هنوز داری به خودت کمک میکنی. زر نگاهش را پایین انداخت. سکوتی کوتاه میانشان نشست، از همان جنس سکوتهایی که نه سنگین است و نه سرد، فقط پر از آرامشِ خسته کنندهایست که بعد از طوفان میآید. نوآ دستش را پشت گردنش گذاشت انگار چیزی میان ذهنش گیر کرده باشد. نفس عمیقی کشید و گفت: - راستی، به پیشنهاد سیا فکر کردی؟ زر آهی کشید. صدایش آرام اما مطمئن بود. - فکر نمیکنم بخوام قبولش کنم. نوآ کمی جا خورد. - چرا؟ موقعیت خیلی خوبیه مخصوصاً با توجه به مهارتهایی که داری. اونها خودشون سراغت اومدن. زر شانه بالا انداخت و نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شد. - آره، موقعیت خوبیه ولی نه برای من. من نمیخوام دوباره شاهد از دست دادن آدمای دورم باشم. نوآ لحظهای سکوت کرد، فقط سرش را تکان داد. - باشه تصمیم با خودته. فقط مطمئن شو از سر خستگی ردش نمیکنی. بعد لبخندی زد و لحنش را کمی سبکتر کرد. - بعد از کار برنامهای نداری؟ اگه وقت داری باهم بریم یه جایی. زر سر بلند کرد. - کجا؟ - باید یه پرونده رو تحویل الویس بدم ولی قول یه قهوهی درست و حسابی رو هم بهت میدم. لبخند کمجانی روی لبهای زر نشست، لبخندی که شاید برای اولینبار بعد از مدتها از ته دل بود. - باشه ولی فقط به شرطی که قهوهش بهتر از این باشه. او به لیوان سرد قهوهاش اشاره کرد. نوآ خندید، خندهای گرفته و آرام. - قول میدم سلیقهم تو انتخاب قهوه خوبه. - باشه پس بعد از کار میبینمت. نوآ لبخند زد و از جایش بلند شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای زر دوباره او را متوقف کرد. -نوآ؟ نوآ برگشت. نگاهش به چشمان سبز و خستهی او افتاد. - چیه زر؟ زر چند لحظهای سکوت کرد، لب پایینش را میان دندانهایش فشرد. - چیزی رو فراموش نکردی؟ نوآ ابرو در هم کشید. - فکر نمیکنم، چطور؟ زر با لحنی آرام اما سنگین گفت: - قولت یادت رفته؟ نوآ مکثی کرد، و بعد با لبخندی تلخ گفت: - آها، نه یادم نرفته. امروز میبرمت پیشش. فقط مطمئنی آمادگیش رو داری؟ زر نگاهش را پایین انداخت. صدایش لرز خفیفی داشت اما محکم بود. - حالم خوبه فقط این چند روز مدام بهش فکر میکردم به اینکه چطور باید با جاشوا خداحافظی کنم. چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. صدای تیکتاک ساعت روی دیوار در فضا پیچیده بود. نوآ نگاهش را از زر دزدید، لبش را روی هم فشرد و با صدایی پایین گفت: - اون همکار و دوست خیلی خوبی بود. نوآ نفسش را بیرون داد، انگار میخواست جملهی دیگری بگوید اما نگفت. فقط دستی آرام به پشتی صندلی زد و از دفتر خارج شد. در بسته شد و زر را میان سکوتِ نیمهروشنِ اتاق تنها گذاشت. سکوتی نرم فضا را پر کرد. زر برای چند ثانیه به نقطهای روی میز خیره ماند، جایی میان پوشهها و لیوان نیمهخالی قهوه که بخارش مدتها پیش خاموش شده بود. انگار زمان در آن اتاق یخ زده بود. صدای گامهای همکاران از بیرون میآمد، صدای دستگاه چاپ، زنگ تلفنها و همهمهی معمول اداره. همهچیز مثل قبل بود اما نه برای او. نفس عمیقی کشید. به صندلی تکیه داد و اجازه داد سکوت درونش را پر کند. نور سرد و نقرهای خورشید از لای پردهها روی میز افتاده بود و گرد و غبار آرام در هوا میرقصید. انگشتانش را روی سطح میز کشید، روی خراشهای کوچک چوبی که شاید از سالها پیش آنجا مانده بودند مثل ردّهایی از آدمهایی که آمده و رفته بودند. لبخند کمرنگی زد، لبخندی از جنس تسلیم، نه شادی. با خودش گفت: - شاید همین یعنی برگشتن به زندگی که حتی وقتی زخمی باز هم ادامه بدی. دستی به موهایش کشید و به پروندههای باز روی صفحه نگاه انداخت. نامها، شمارهها، گزارشها، همه آشنا اما بیجان به نظر میرسیدند. صدای دورِ نوآ را از راهرو شنید که با کسی شوخی میکرد، صدای خندهای کوتاه، صدای زندگی. زر برای لحظهای لبخند زد؛ شاید هنوز امیدی بود سپس نگاهش را به پنجره دوخت. باران نمنم گرفته بود، مثل آن شب در پایگاه. ولی حالا قطرهها آرامتر میباریدند. خیابان پر از رفت و آمد بود. مردم با چتر، تاکسیها، و بخار از دهانهی فاضلاب، زندگی ادامه داشت حتی اگر جاشوایی دیگر نبود. زر زیر لب زمزمه کرد: - میگذره، بالاخره میگذره.3 امتیاز
-
نام رمان: زیر پوست عشق نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، درام، روانشناختی خلاصه رمان: زندگی آرام و ظاهراً کامل یک زن جوان در هالهای از عشق و امنیت میگذرد. او در خانهای زندگی میکند که هر گوشهاش بوی محبت و توجه میدهد؛ اما چیزی در این میان آرام و بیصدا فشار میآورد. قصه روایتگر روزهایی است که عشق، محافظت، ترس و شک بهقدری درهم میآمیزند که مرز میان امنیت و اسارت رنگ میبازد این رمان چون که به روان شخصیت مرتبط هست بیشتر توصیف داره تا دیالوگ امیدوارم خوشتون بیاد1 امتیاز
-
نام رمان: وهمِ ماهوا ژانر: فانتزی، عاشقانه نویسنده: سارابهار | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: ماهوا در دوزخِ زندگیاش، جایی که نه امیدی است و نه نوری برای راهیابی؛ آنچنان غرق شده که حتی از نجات خود نیز ناامید میشود. تنها و در جستجوی قطرهای زندگی، ناگهان دریچهای به آنسوی دنیاها باز میشود؛ حالا او در میان سحر و جادو، باید به دنبال راه نجات بگردد، راهی که دریچهایست به جهانِ سحرآمیز!1 امتیاز
-
نام رمان: پروتکل پژواک: سایه های فساد نویسنده: زر گریسون | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه. رده سنی: +۱۶ خلاصه: در دنیایی که هر قدمش پر از تله و خیانت است، زَر دختری با نژادی مختلط از دو فرهنگ متضاد ایرانی-آمریکایی با نگاه سرد و ارادهای فولادین وارد بازی شده که جانش و جان بسیاری دیگر را تحت شعاع قرار داده است. پروندههایی از دل تاریکترین بخش بشریت که همیشه خارج از دید بوده و همواره تحت پوشش سیاست و قدرت از چشم جهانیان دور نگه داشته شده است. پروندههایی نظیر قاچاق انسان در جهت سو استفاده در موارد مختلف همچون سلاحهای بیولوژیکی، آزمایشهای مخوف که در تضاد با کرامت انسانی است. سیاستهای کثیف و زیر پوستی، او را به قلب طوفانی میکشاند که هر لحظه ممکن است همه چیز را نابود کند؛ اما در پشت این چهره بیاحساس، قلبی زخمی و پر از راز نهفته است زخمی که شاید تنها حقیقت بتواند درمانش کند. این داستان نبردیست بیرحمانه بین نور و تاریکی، جایی که مرز بین دوست و دشمن، عدالت و فساد محو است. زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد. **خواندن این داستان به افراد زیر ۱۶ سال توصیه نمیشود**1 امتیاز
-
#پارت صد و یازده خانهخرابِ عشق تو شدم... این ویرانی، زیباترین رویاست برای دلی که سالهاست بیتپش مانده. بینوایم من، در انتظار سجدهای به عشقت؛ بیا... منجی جاودانهی قلب من باش. تو معنای همهی وجودمی، و بیتو، منی برای بودن ندارم. نفسهایم بیدلیلاند وقتی نامی از تو نیست. بگو کجای این کرهی خاکی باید در انتظار آمدنت بمانم؟ کجا باید دلم را بسپارم تا تو بیایی و آرامش را به آن بازگردانی؟ عشق من، جهان من، تمام من!1 امتیاز
-
- آقا علی، ببخشید معطل شدید واقعاً. - نه، این چه حرفیه؟ من با مترو میرم. شما چی؟ - منم مسیرم با متروعه. - خب، چه بهتر. پس میتونیم با هم بریم. کمی خجالت کشید و آروم گفت: - آره، میتونیم. اولین بارم بود که با یه دختر توی خیابون قدم میزدم. تیپ رسمی من کمی ذهن آدمها رو بههم میریخت. توی سکوت داشتیم راه میرفتیم که گفت: - بهتری راستی؟ - آره، ولی خب کمی صورتم درد میکنه. - تقصیر من بودم... من حواست رو پرت کردم. - نه، این حرف رو نزن. خودم حواسم جمع نبود. - امیدوارم توی اردوها جبران کنی. - مرسی، بانو. وارد مترو شدیم. کنار گیت اومد کارت بزنه که من سریع دوبار زدم و رفتیم داخل. - کارتم شارژ داشت، چرا شما زدی؟ - چه فرقی میکنه آخه؟ چند تومن که پولی نیست! نشستیم روی صندلیها و منتظر قطار بودیم. حس عجیبی داشتم نسبت بهش. کیفم رو خوابوندم روی پاهام و گفتم: - شما دیشب منو از کجا میدیدی؟ - از بالای پل. - آره، چون ندیدمت. - خیلی قشنگ میخونی. تا حالا کسی بهت گفته صدات... . قطار اومد و حرفش رو قطع کرد. دیگه ادامه نداد. رفتیم داخل واگن. خیلی شلوغ بود و اکثراً هم مرد بودن. هانیه یه جور مثل اینکه پشیمون باشه از سوار شدن؛ آخه بین کلی مرد بود. کمی خودم رو تکون دادم و یه صندلی خالی جستم. سریع هلش دادم روی صندلی و خودم نشستم کنارش. صندلی دونفره بود. منم برای اینکه اذیت نشه، کیفم رو گذاشتم بینمون. یه لبخندی زد و گفت: - هنوزم آدم با اعتقادی گیر میاد. مرسی. - من با اعتقاد و غیرت توی خونم زندهم. نیازی به تشکر نیست. - راستی، سطح زبانت خیلی بالاست؟ - نه زیاد. یعنی در حد رفع نیاز هست. چطور؟ - آها، گفتم شاید بتونم با شما کلاس بردارم. از حرفش کمی خندیدم و گفتم: - مگه دانشگاهه که خودت انتخاب کنی استادت رو؟ - آره، مگه نمیدونستی؟ این آموزشگاه خودت میتونی استادت رو انتخاب کنی. - جدی؟ جالبه واقعاً. حالا اگر دوست داشتی، با ما کلاس بردار. یه لبخندی زد و سرش رو برگردوند و آروم گفت: - باشه. - راستی، یه حرفایی از اون پسره کردی... روز مسابقه... - مهدی رو میگی؟ - آها، آره. اسمش رو فراموش کرده بودم. - خب، مهدی چی؟ - اونم همش با تو کلاس برمیداره؟ - آره دیگه. به قول خودش نمیخواد بذاره تنها بمونم.1 امتیاز
-
- باشه، ممنون. فقط من هنوز فامیل شریفتون رو نمیدونم. - من غلامی هستم. - خوشبختم. اجازه هست برم؟ - آره، فقط اینکه مدارکتون رو تحویل منشی بدید، این یک. دوم اینکه کلاسهای ما مختلطه و سن شما هم کمه. مراقب یهسری رفتارها و برخوردها باشید. - بله، متوجه هستم. با اجازه. از جاش بلند شد و اومد اینور میز و گفت: - خوش آمدین. از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش منشی. مدارک رو تحویلش دادم و گفتم: - چقدر طول میکشه، خانم منشی؟ - عجله دارید؟ دستم رو گذاشتم رو میزش و با لحن تمسخرآمیزی گفتم: - عجله من رو داره، خانم. سرش رو آورد بالا و کمی خندید و گفت: - پس شما هم آره؟ یکم نگاهش کردم. - نه، من نه هستم. آره بیرون منتظر نشسته. دستم روی میز بلندش بود که یک نفر ایستاد کنارم و گفت: - خانم منشی، شهریهی این ماه رو میخواستم پرداخت کنم. برگشتم به سمتش... هانیه بود. اونم برگشت سمت من و نگاهش قفل شد توی نگاهم. با سرفهی منشی، جفتمون به خودمون اومدیم. هانیه: س... س... سلا... سلام. - سلام، خوب هستی شما؟ - به خوبی شما. منشی: همدیگه رو میشناسید؟ - بله، ایشون رو میشناسم من. - علی آقا، شما هم برای ثبتنام اومدی؟ - من تدریس برداشتم اینجا. - جدی؟ چه جالب! - شما اینجا کلاس داری؟ - اوهوم. منشی: آقای سام، کارای شما تموم شد. باهاتون تماس میگیرم. - تشکر. هانیه خانم، شما الان میمونی؟ - من نه، فقط اومدم برای پرداخت شهریه. - پس منتظر میمونم، با هم بریم. - چی؟ منشی یه نگاهی خاصی کرد و سرش رو انداخت پایین و به کارش مشغول شد. - هیچی. - باشه، فقط مزاحمتون نباشم الان؟ عجله ندارید؟ - نه، عجله کجا بود؟ منشی: نه، آقای سام عجله اصلاً نداره. یه لبخندی زدم و خداحافظی کردم. رفتم بیرون، عینک دودیم رو زدم و منتظرش وایستادم تا بیاد. وقتی که اومد، یه نگاه کلی بهش کردم. دختر خوب و زیبایی بود. یه شلوار لی قد ۹۰، یه جفت کفش اسپرت سفید، شال آبی تیره و یه مانتوی چهارخونهی تقریباً آبی. در کل، خوب بود.1 امتیاز
-
*** «ساعت هشت صبح؛ مؤسسه زبان» یه شلوار مشکی پارچهای نسبتاً تنگ، کفش چرم قهوهای سوخته، با یه پیراهن یقه جعبهای سورمهای پوشیده بودم و کیف چرمم همراهم بود. عینکم رو برداشتم و وارد مؤسسه شدم. اولش که وارد شدم، یه بوی تند عطر به مشامم خورد که باعث شد عطسه کنم. منشی بلند شد و گفت: - بفرمایید! - سلام، دیروز تماس گرفته بودید با بنده برای بحث تدریس. - شما آقای سام هستید؟ - بله. - بفرمایید بشینید تا بهتون اطلاع بدم. - مرسی. رفتم نشستم روی یکی از صندلیها و نگاهی به دور و ورم انداختم. مؤسسه قشنگی بود. زبان انگلیسی، فرانسوی، چینی و... . زبانهای مختلفی اونجا تدریس میشد. ولی من اینجا بودم برای زبان انگلیسی. خودم تازه تحصیلات مقدماتی زبان رو تموم کرده بودم و یه روزی دانشآموز همین کلاسا بودم. توی افکار خودم بودم که منشی گفت: - آقای سام، تشریف ببرید طبقهی چهارم. اتاق مدیریت، آخر سالن. - باشه، مرسی. کمی رفتم و برگشتم سمت منشی و گفتم: - فقط اینکه آسانسور دارید؟ یه لبخندی زد و گفت: - بله، آسانسور هم داریم. منم یه لبخند زدم و رفتم داخل آسانسور. انقدر بوی عطر و کرم و اینجور چیزا میداد که آدم حالش بهم میخورد. رفتم پشت در، دو تا سرفه کردم و آروم در زدم. - بفرمایید. در رو باز کردم و رفتم تو. با آرامی گفتم: - سلام. یه خانم خیلی متشخص، که تقریباً سی سالش بود، با یه چادر مشکی که شخصیت استوارش رو بیشتر نشون میداد، بلند شد و گفت: - سلام... آقای سام؟ درسته؟ - بله، بله. - خب، بفرمایید بنشینید. نمیخواید که همینجور سرپا حرف بزنیم. - بله، حتماً. - خب آقا، فکر کنم شما خودتون محصل باشید، درسته؟ یکم صدام رو صاف کردم و گفتم: - بله، من سال آخر رشتهی انسانی هستم. - پس یعنی در طول هفته نمیتونی کلاس برداری؟ - بله، درسته. من اینجام فقط برای پنجشنبهها. - پس جمعه چی؟ - جمعهها آزمون دارم. به هیچ عنوان نمیشه. آرنج دستاش رو گذاشت روی میز و دستاش رو توی هم گره کرد و گفت: - خب، کارمون کمی گره خورد اما اشکال نداره. پنجشنبه، دو تا کلاس صبح، دو تا هم بعد از ظهر. خوبه اینطوری؟ - آره، تایم کلاسها خوبه ولی... . حرفم رو قطع کرد: - ولی من هنوز نمیدونم سطح زبان شما تا چه حده یا چه مدارکی دارید. مدارکم رو درآوردم و گذاشتم روی میزش. چند دقیقهای بهشون نگاه کرد و گفت: - خب، اینا درست. بحث مالی میمونه الان! یه چند روز آزمایشی بیا، من عملی هم شما رو ببینم. بعدش انشاءالله در مورد اونم حرف میزنیم. البته امیدوارم سوءتفاهم پیش نیاد، اینا همش به خاطر اینه که سن شما کمه. کمی نگاهش کردم و با لبخند گفتم:1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت اول باران بیوقفه بر شیشههای بسته میکوبید. پنجرهی اتاق نشیمن با قابهای سفید و پردههای ضخیم کرمرنگ، حتی صدای خیابان را هم خفه کرده بود. خانهای که همیشه برای مهتاب حکم یک پناهگاه را داشت، حالا عجیب سنگین بود؛ انگار دیوارها هم گوش داشتند. روی مبل قهوهای چرمی نشسته بود، پایش را زیر خودش جمع کرده بود و نگاهش بین بخار کمرنگ فنجان چای و انعکاس مهتاب روی شیشه در رفتوآمد بود. ساعتی که روی دیوار آویزان بود، با هر تیکتاک، سکوت خانه را سوراخ میکرد. از آشپزخانه بوی گوشت تفتخورده و ادویه بلند شده بود. صدای آرام و شمردهی آرمان، همسرش، میان صدای شرشر باران گم نمیشد. داشت زیر لب چیزی زمزمه میکرد؛ شاید شعری که همیشه موقع آشپزی تکرار میکرد. صدایش آرامش داشت، صدایی که سالها برایش مثل مرهم بود، اما حالا همان صدا باری روی شانههایش انداخته بود. - خسته به نظر میرسی. صدایش این بار از پشت سرش آمد. دستهای بزرگش به نرمی روی شانههای مهتاب نشستند؛ گرم، اما محکم. انگشتانش همانطور که روی شانههای او فشار میآوردند، حسی از امنیت و سلطه را همزمان منتقل میکردند. مهتاب لبخند کوچکی زد، انگار که بخواهد سکوت میانشان را بشکند. - یه کم... آرمان سرش را کمی خم کرد و کنار گوشش زمزمه کرد: - نباید اینقدر کار کنی. نمیخوام اینجوری خسته باشی. از فردا بمون خونه. استراحت کن. مهتاب پلک زد. صدایش نرم بود، ولی پشت همان نرمی، چیزی از جنس دستور حس میشد؛ چیزی که راه مخالفت را از او میگرفت. لبخندش روی لبش یخ زد، اما جواب نداد. او آرمان را دوست داشت؛ این را همه میدانستند. اما همین عشق، حالا مثل دیواری بلند دورش کشیده شده بود. گاهی به این فکر میکرد که از کی به بعد، همه چیز اینقدر دقیق و حسابشده شد؟ از چه زمانی آرمان ساعت خوابش را، دوستانش را، حتی کتابهایی که میخواند کنترل میکرد؟ ولی چه دلیلی برای شک داشت؟ آرمان عاشقش بود. از همان روزی که با هم آشنا شدند، آرمان همه چیز را برایش فراهم کرده بود. آرمان دوباره گفت - امشب بعد شام میخوام فیلمی که گفتم ببینیم. خب؟ مهتاب به آرامی سر تکان داد. - باشه. دستهای آرمان از روی شانهاش سر خوردند و او به سمت آشپزخانه برگشت. مهتاب برای لحظهای نگاهش کرد: قامت بلند، لباس خانهی مرتب، نظم عجیبی که حتی در خانه هم از او جدا نمیشد. انگار حتی نفسهایش را هم از قبل تمرین کرده بود. مهتاب به ساعت نگاه کرد؛ نهونیم شب بود. روی مبل جابهجا شد. تلفنش کنار او بود، اما قفلش را باز نکرد. دیگر مدتی بود که به جز چند پیام کوتاه از مادرش، هیچ پیامی دریافت نمیکرد. دوستانش کمکم ناپدید شده بودند؛ نه بهخاطر او، بلکه بهخاطر کمشدن تماسها، بهخاطر دعوتنشدنها، بهخاطر بهانههای تکراری «آرمان دوست نداره خیلی بیرون برم» یا «سرم شلوغه». صدای تقتق چاقوی آرمان از آشپزخانه سکوت را شکست. مهتاب با خودش گفت شاید زیادی حساس شده. آرمان فقط میخواست از او مراقبت کند؛ خودش بارها گفته بود. - تو همهچیز منی. دوست ندارم هیچچیزی اذیتت کنه. اما چرا این جملات، این روزها کمتر شبیه عشق و بیشتر شبیه قفسی طلایی بودند؟ باران شدت گرفت. مهتاب به پنجره خیره شد. شیشه پوشیده از قطرههای ریز و درشت بود، هیچچیزی از بیرون پیدا نبود. ناگهان حس کرد خانه زیادی ساکت است؛ حتی سکوتش هم سنگینی میکرد. -مهتاب؟ صدای آرمان مثل کسی که همیشه مراقب است، از آشپزخانه بلند شد. - میای کمک کنی یا باز میخوای خسته بشی؟ مهتاب لبخند تلخی زد، از جا بلند شد و آرام به سمت آشپزخانه رفت. قدمهایش روی کفپوش چوبی خانه، صدایی خفه میدادند؛ صدایی که انگار به گوش خودش هم هشدار میداد.1 امتیاز
-
صدای زنگ موبایلم باعث میشود بخواهم خودم را جمع و جور کنم و از شر اشکهای نشسته روی صورتم خلاص شوم. آنقدر صورتم با اشک شسته شده که دستهایم کفاف نمیدهند و برای هرچه سریعتر پاک کردنشان، دنبال شالی که سرم نیست و دستمال کاغذی نمیگردم و طرهای از موهای خروشانم را میگیرم و صورتم را با آن پاک میکنم. هنوز هم میخواهم بایستم، غرق شوم و زار بزنم. با تمام توان، سریع خودم را به موبایلم که روی گوشهی میز گذاشته شده میرسانم و بیآنکه نگاهم به شماره بیفتد، تماس را متصل میکنم و موبایل را به گوشم میچسبانم. - سـلام عزیزم، چطوری؟ صدای گیلا هست. ما هردو روانشناسیم. باهم زیاد صمیمی نیستیم؛ اما همکار و دوستان خانوادگی هستیم و حتی مادرم او را مُدام به صرف شام دعوت میکند. سعی میکنم صدایم را صاف نگهدارم؛ اما لرزش دارد: - سلام، خودت خوبی؟ چهخبر؟ با صدایی پرانرژی میگوید: - خوبمخوبم، فقط یه زحمتی برات دارم. اول بگو ببینم بیکاری ماهوا جان؟ آنقدرها سرم شلوغ نیست، پس میگویم: - آره بیکارم، جانم؟ - خبخب، یه چندتا از مراجعین مجازیم از یه روستای دور، که ایمیلی باهاشون درارتباطم و اینروزا که میدونی درگیر جدایی از کیانم... لحظهای صدایش قطع میشود و حس میکنم بغض در گلویش مینشیند، میدانم حالش بد است، حال روحش خیلی بدتر از بد است؛ اما سعی دارد محکم بهنظر برسد. صدای فرو بردن بغضش را میشنوم و بعد میگوید: - امم...میدونی که حال و روز خوبی ندارم؛ اما دلم نمیاد تنهاشون بذارم، ببین کار سختی نیست. ازت میخوام تراپیستشون شی لطفاً. گرچه حرفهایش بهنظرم بیسروته هستن؛ اما چون بحث کمک است، بیتردید قبول میکنم. دستم را در موهای مشکی و خروشانِ خوشحالتم فرو میکنم و میگویم: - باشه گیلا جان، مشکلی نیست. نور به صدایش برمیگردد، ذوق میکند و میگوید: - قربون ماهوا خوشگله برم مـن! پس من ایمیلها رو برات میفرستم. - باشهباشه. جبران میکنمی گفت و با خداحافظیِ مختصری، به مکالمه پایان دادیم. میخواهم برگردم سمت میز و نسکافهام را بنوشم که با ماگ شکسته و تکهپاره رو به رو میشوم! آهی میکشم. حتماً موقعی که سریعاً میخواستم بهسمت موبایلم بروم، فشاری به آن وارد کردهام و شکسته. دلیل دیگری که نمیتوانست داشته باشد، کسی جز من به آنجا وارد نشد. به آشپزخانه میروم تا وسیلهای بیاورم تا تکههای شکستهی ماگ را جمع و روی میز را تمیز کنم. اینطرف و آنطرف چشم میچرخانم که وسیلهای پیدا کنم اما سرم گیج و چشمانم سیاهی میرود. سعی میکنم دستم را به دیوار و یا جایی بند کنم؛ اما سرگیجهام شدت میگیرد و به زمین سقوط میکنم. نفسم تنگ میشود و همهچیز را تار میبینم. قفسه سینهام برای ذرهای اکسیژن، دست به دامنِ گلویم میشود، دیدم تارتر میشود و یک آن، هوا به ریههایم برمیگردد. با ولع نفس عمیقی میکشم. نمیدانم یک آن چه بر سرم آمد؛ اما هرچه بود رفع شد و امیدوارم، باری دیگر راه نفسم را سد نکند. ***1 امتیاز
-
با وحشت از جا میپرم و با تنی شسته شده در عرق، روی تخت مینشینم. نور چشمانم را میزند؛ اما مجبور به باز نگه داشتنشان هستم تا بتوانم تشخیص دهم کجا هستم و این خانه و اتاق کیست که روی تختش، خوابِ کابوسوارم مرا تا مرز مرگ رساند. اولین چیزی که میبینم، صورت روشنِ خانمی میانسال اما بهشدت زیبا با موهای مشکی بلند و چشمانِ سرمه کشیده و آهوییاش که شال و شومیز خاکستریاش با سیاهیِ موها و سرمهی چشمانش هارمونی زیباتری را خلق کردهاند است. او روی صندلیای نشسته و سخت مشغول مطالعهی کتابیست. بیهیچ حرفی، چشمم را از او گرفتم و از جا بلند شدم. قلبم محکم خود را به در و دیوار میکوبید؛ گویا قصد فرار داشت! احساس میکردم هنوز در کابوسم حضور دارم. زبانم از ترس، بند آمده بود. تنها چیزی که میخواستم این بود که از کابوسم فرار کنم! احمق بودم دیگر؛ گمان میکردم میشود از کابوسخود فرار کرد. حداقل میخواستم بیدار شوم، هرچه سریعتر! احساس خطر میکردم، قلبم آشوب بود. دنبال راهِ خروج به دور و بر نگاه میکنم که زن زیبا حواسش جمع من میشود و با ذوق میگوید: - بیدار شدی... دخترم! کتاب را روی میز رها میکند و به طرفم میآید. مرا محکم در آغوش میگیرد و پشت سر هم تکرار میکند: - خدایا شکرت! خدایا شکرت! نمیدانم باز چه شده و کابوس جدیدم چه آشی برایم پخته است! درهمین حین که زن مرا در آغوش گرفته، چشمم به دری میافتد و به این یقین که همان در خروج است، از آغوش گرم زن خارج میشوم و به سمت در خیز برمیدارم. زن زیبا با صدایی که بغض و ذوق درونش بیداد میکند از این حرکتم متعجبوار، صدایم میزند: - دخترم... چت شده؟ کجا میری؟ صدای زن، واقعاً روی اعصابم خط میانداخت! بهخدا منِ بدبخت، فقط میخواستم از خانوادهی لعنتی و عشق نافرجامم فاصله بگیرم و مدتی ناپدید شوم؛ اما از لحظهای که راه افتادهام، در این کابوس و در آن کابوس درحال شکنجه شدنم! نمیدانستم اینبار چه بلایی قرار است به سرم بیایید و با چه چیزهایی رو به رو میشوم! نمیدانستم بترسم، گریه کنم، بخندم یا... بیشتر میخواستم فرار کنم! تمام تمرکز از دسترفتهام آن لحظه روی فرار حاکم بود. قبل از آنکه دستم به دستگیرهی درب مورد نظر برسد، زن دست گرمش را روی دستم میگذارد و دستم را میگیرد و با چشمانِ سیاهِ سرمهکشیده و اشکآلودش به من زل میزند و مهربان و معصومانه میگوید: - جانِ دلِ مامان! کجا میری آخه؟! نیاز داری استراحت کنی. او چه میگفت؟! چه استراحتی؟ چه مامانی؟بازیِ جدید بود یا کابوس جدید؟! مثل یک بیچارهی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره در را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم: - بذارین برم! در خانه که باز شد، چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه کردم و فهمیدم گاوم از لحاظ سرماخوردگی، زاییده است! چشمانم از دیدن آن حجم از برف، دُرشت شد! یعنی من کجای جهان قرار داشتم که آنوقت سال، آنهمه برف باریده است؟ زن سعی کرد مرا به داخل خانه بکشد و در را ببندد. آنقدر غرق در حیرت و وحشت بودم که خیلی آسان موفق شد و مرا به داخل کشانده و درب را، تنها راه خروجم را بست. آنقدر حالم وحشتناک بود که میتوانستم چون کودکی که عروسک خرسیاش را از او گرفتهاند و یک دل سیر به ناحق، طفل معصوم را کتک زدهاند، بشینم و ساعاتی مدید و به طرزی شدید اشک بریزم.1 امتیاز
-
صدای پیرزن مرا از افکار بیسروتهم جدا میکند: - نگفتی دخترم، کجا میری؟ ابروهایم با تکرار سؤالش درهم میرود. دوست نداشتم کسی زیاد از من سوال بپرسد. هیچوقت دوست نداشتم! از همان کودکی تا کنون، از جواب دادن خوشم نمیآمد، حتی اگر یک سؤال ساده باشد. سعی میکنم مؤدب باشم و کوتاه پاسخ میدهم: - یه روستا همین نزدیکیا. - کار خوبی میکنی... اونجا خیلیا منتظرتن! از حرفش حیرت و وحشت باز همزمان به مغزم هجوم میآورند و موهای تنم سیخ میشوند! یعنی چه؟! چه کسی آنجا منتظرم هست؟ پیرزن از چه سخن میگفت؟! ذهنم با حرفش بهم ریخته است. میخواهم بدانم منظورش چیست؛ اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر میخواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان یک دل سیر خوابم ببرد. چشمانم خشکی میکنند و لحظهای تار میشوند. خوابآلود و خسته و بیحال و شکستهام؛ اما باید تمام حواسم را بدهم به جادهی مقابلم. شب است و دست فرمانم آنقدرها تعریفی ندارد. میترسم کار دست خود بدهم و بدتر از آن، یک مهمان در ماشین داشتم و نمیخواستم بهخاطر سهلانگاریِ من برای دیگری اتفاق ناگواری بیفتد. دستم را لای موهای پرپُشتم که زیر روسری درهم تنیده اند میبرم و بهم میریزمشان. حواسم هزار و یکجا بود. باز میخواستم بپرسم منظورش از حرفش چیست؛ ولی نفس عمیقی کشیدم و به جایش، سؤال دیگر و لازمتری پرسیدم: - شما کجا میرین؟ منظورم اینه که... کجا باید برسونمتون؟ پاسخی نداد و ناچاراً به طرفش چرخیدم. صورتش سمت پنجرهی ماشین بود. قبل از آنکه دوباره سؤالم را تکرار کنم، یادم آمد! آلفرد را یادم آمد! خدای من! آلفرد دقیقاً جاییکه پیرزن اکنون نشسته است خواب بود! یعنی او دقیقاً روی گربهی دلبندم، نشسته است؟ درهمین حین، احساس خوابآلودگی و سنگینیِ سرم بیشتر شد و خمیازهای عمیق کشیدم. لحظهای حواسم را اجباراً به جادهی تاریک دادم. احتمال دادم طفلکم به پایین صندلیها گریخته باشد. نگاهی به پایین انداختم که چشمم به پاهای پیرزن افتاد! نفس و سرم همزمان سنگین شدند؛ گویی انباری آجر رویم فرو ریخت و زیر آوارش ماندم! فضای ماشین را دیگر تحمل نداشتم! یقین داشتم فرشتهی مرگ اکنون از راه میرسد! به سختی نفسم را بیرون دادم و لحظهای به جاده و سپس باز هم به پاهای پیرزن نگاه کردم! نه! من توهُم نزده بودم! خدای من! پاهایش! سم بودند! دُرست مانند سم اسب! خیره به پاهایش بودم که به طرفم چرخید، صورتش را که دیدم، به سکسکه افتادم و بیتعادل، پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و آخرین چیزی که متوجه شدم این بود که محکمتر از محکم، به جایی برخورد کردم!1 امتیاز
-
باز از درون میشکنم و بیهیچ درنگی، تماس را قطع میکنم و موبایلم را خاموش و به کناری پرت میکنم. به جادهی مقابلم خیره میشوم، هنوز شب است. حتی حواسم آنقدر پرتِ صدا و لحن لعنتیِ فرهاد بود که قبلِ خاموش کردن موبایلم، به فکرم نرسید به ساعت نگاهی بیاندازم. تاریکیِ شب وسوسهام میکند که دوباره به خواب بروم؛ اما وحشتی که در کابوسِ لحظات پیشم تجربه کردهام، به نوعی برای یکماه از خواب گریزان بودنم کافی است! از کودکی همینطور بودهام، هرگاه کابوس میدیدم، تا مدت مدید و به صورت شدید از شّدت وحشت، بیخواب میشدم. سرم درد میکند و گویا که اکسیژن درون ماشین به اندازهی سر سوزن هم موجود نیست. درحالیکه نفسم تنگ میشود، نیمنگاهی به آلفرد که هنوز به راحتی خواب است میاندازم و در ماشین را باز کرده و از ماشین به سرعت خارج میشوم. هوای آزاد را با ولع میبلعم و نفسهای عمیق میکشم. نمیدانم چه مرگم شده ولی نفسهایم به سختی از ریههایم خارج میشوند و گویا حشرهای در گلویم راه میرود! به سرفه میافتم و قفسهی سینهام درد عمیقی را متحمل میشود. در همین حین که برای ذرهای اکسیژن با هوا و ریههایم میجنگم، صدای زنی مرا به خودم میآورد. با درد سرم را بالا میآورم و با پیرزنی که در آن لحظه که نفسم میگرفت نمیتوانستم سن و سالش را درست حدس بزنم، روبهرو میشوم. - خوبی دخترم؟ صدایش رعب و وحشت به جانم میاندازد، با آنکه لحنش مهربان است. حالم بدتر میشود؛ اما سعی میکنم نفس عمیق بکشم: - خوبم... ممنون. - بد سرفه میکنی دخترم، مشکل تنفسی داری؟ آسم؟ چرا این همه سؤال میپرسد؟! نمیداند از سؤال بدم میآید؟ نه! از کجا باید بداند! برای ختم قائله، گلویم را به سختی صاف میکنم و کامل توضیح میدهم: - نه مادرجان، مشکل خاصی ندارم. فقط یهو به سرفه افتادم... فکر کنم چیزی پرید تو گلوم. پیرزن که صورتی گرد با پوستی نسبتاً تیره و چروک داشت و چادری مشکی با گلهای ریز و درشتِ پامچال به سر دارد و تماماً خود را با آن پوشانده است، لبخندی میزند و میگوید: - مسیرت کجاست دخترم؟ منم تا یه جایی میرسونی؟ چیزی نمیگویم که کجا میروم؛ اما محض احترام و به خاطر لحن مهربان، سنوسال و دخترمدخترم گفتنش، میگویم: - چشم مادر جان، بفرمایید بالا، میرسونمتون. آنقدر از سؤال و جواب بدم میآید که حتی حوصله نمیکنم از او بپرسم مسیرش کجاست و به کجا باید برسانمش! قبل از آنکه به من پاسخی بدهد و یا سوار ماشین شود، چیزی زیرلب زمزمه میکند که نمیشنوم؛ اما چون بزرگترهای بیشماری را دیدهام که مُدام زیرلب ذکر میگویند، زمزمهاش را میگذارم به پای ذکر گفتنش و در ماشین را برایش میگشایم. روی صندلیِ شاگرد مینشیند. در را به آرامی میبندم و خودم از سمت دیگر سوار ماشین میشوم. استارت میزنم و راه میافتم. دست چپم را که روی فرمان میگذارم، درجا یادش میافتم. یاد لحظههایی که به فرمان ماشینش که مُدام دستش روی آن بود هم حسودیام میشد. آه فرهاد، چه میشد برای همیشه فرهادم میماندی؟ آهی عمیق از روی غم میکشم و دردی شدید بار دیگر در قفسهی سینهام میپیچد. حس میکنم باز به سرفه میافتم؛ اما سعی میکنم بیاعتنا باشم و جلوی سرفهام را بگیرم تا مبادا سرفه کنان تصادف کنم و با ماشین بروم ته دره! گرچه درهای کنار آن جادهای که از آن میگذشتم نبود؛ اما شانس نداشتم که؛ وسط جاده هم احتمال ظهور دره وجود داشت!1 امتیاز
-
*** آرام چشمانم را باز میکنم. نور چشمانم را میزند و صورت مهربان زنی را مقابلم میبینم که روی مبل تک نفره دقیقاً رو به روی کاناپهای که من رویش دراز کشیدهام، نشسته است. با تعجب به زن و همینطور خانهای که در آن حضور داشتم نگاه میکردم که زن مهربان لبخندی حوالهام کرد و گفت: - وای بیدار شدی! مگر قرار بود بیدار نشوم؟! صدایم را صاف کردم و پرسیدم: - ببخشید... من اینجا... منظورم اینه که من چطور اومدم اینجا و شما کی... سوالات نصفه نیمهام را میبُرد و با مهربانی لب میگشاید: - من صاحبِ خونهای هستم که کنارش متوقف شدی! تعجبم بیشتر میشود؛ اما آن خانه تماما در تاریکی فرو رفته بود و اثری از حیات نداشت، یا شاید هم لامپهایش آن لحظه خاموش بودند. از اینها گذشته، من چطور به اینجا آمدم؟ سوالم را بلند میپرسم: - من... من چه جوری اومدم اینجا؟! آخه... من که توی ماشینم بودم تا جایی که یادم میاد. با لبخند و آرامش که گویا عضوی جدانشدنی از صورتش بودند گفت: - خوابآلودی عزیزم، برای همین چیزی به خاطر نمیاری؛ من بیرون بودم، موقع برگشت به خونه، دیدم توی ماشین میخوابی، منم که تنهام، دعوتت کردم بیایی خونهام تا مبادا توی ماشین سرما بخوری! خدای من! حالتی داشتم که گویا در انباری از تعجب و سردرگمی افتادهام و یا تانکری پر از حیرت در وجودم تزریق کرده اند! پس چرا اینهایی که میگوید را به خاطر نمیآورم؟! شایدم راست میگوید و حتماً خوابآلود هستم. آخر این افسردگی، حواس برایم نگذاشته است. وارد بحث نمیشوم. به دور و بر نگاهی میاندازم و فقط میپرسم: - آلفرد... امم ببخشید گربهام کجاست؟ - گفتی مایلی گربهات توی ماشین بمونه و نیاوردیش! از حرفش بیشتر جا میخورم؛ چون محال است همچون تمایلی داشته باشم و بدون آلفرد جایی بروم؛ اما باز هم احتمال میدهم حق با اوست و باز هم چیزی نمیگویم و سرم را به نشانه تأیید تکان میدهم. به زیبایی از من پذیرایی میکند. ساعتی باهم گپ میزنیم و برایم از زندگیاش میگوید، از جوانیِ برباد رفتهاش، از شوهرش که چهارسال پیش در تصادفی او را از دست داده است. عکسش را از روی میز برمیدارد و نشانم میدهد، مردی چهارشانه و قد بلند با موهایی کماکان جو گندمی. با حسرت به عکس خیره میشود و برایم از عشقشان میگوید، از فرزندانِ هرگز نداشتهیشان و از آرزوهای به فنا رفتهیشان... اشکها میریزد آن هم چه اشکهایی؛ مانند مرواریدی غلتان از چشمهای مشکیِ دُرشتش سُر میخورند و روی صورت سفید و همچون ماهش که با شومیز فیروزهایِ تنش هارمونی قشنگی ایجاد کرده است، میافتند.1 امتیاز
-
میخواهم نگویم، یا دروغی سرهم کنم و تحویل بدهم تا مبادا به گوششان نرسد؛ اما او نازلی است، تنها رفیقم و نمیتوانم به او دروغ بگویم. پس سعی میکنم راست و کج، واضح و ناواضح صحبت کنم: - یه روستای خوش آب و هوا هست که اتفاقاً دوستم مژگان اونجا زندگی میکنه، راستش هم میخوام به دوستم سر بزنم و هم توی اون طبیعت بِکر، یکم حال و هوام عوض بشه. صدایش مثل همیشه آرام و خواهرانه است: - ای جانم دختر خوشگلمون برو، طبیعت شمال حالتو عوض میکنه، برو ولی برگرد! از خدا میخوام یک عالمه بهت خوش بگذره، به دوستت هم سلام برسون. لبخندی روی لبهایم مینشیند و میگویم: - نازلی من دارم بیخبر میرم ها! حواست باشه یوقت بهشون نگی کجام. با لحن اطمینانبخشی پاسخم را میدهد: - خیالت راحت دوست جونم، خیالت راحت، فقط مواظب خودت باشی ها! چشمی میگویم و بعد از خداحافظیِ مختصری، به مکالمه پایان میدهم و چشمانم را روی هم میفشارم. سرعتم را بیشتر میکنم و همزمان غرق خاطرات میشوم... افسردگی امانم را بریده، لحظهای نیست که حالم بد و هوای دلم ابری نباشد! *** تقریباً یک و نیم کیلومتر مانده که به روستای مورد نظر برسم. شب از نیمه گذشته و خستگی و خواب آلودگی، رمقی برایم نگذاشته. متوقف میشوم در گوشهی جاده، در نزدیکیِ خانهای که کمی دورتر از جاده قرار دارد و هیچ نوری از آنسو نمیآمد که خبری از حیات دهد! آلفرد مُدام خواب است، نمیدانم شاید هوای ماشین حال او را هم گرفته باشد، آخر تا کنون در وسیله نقلیه اینهمه ساعت درحال حرکت نبوده است. بوسهای نثار گوشهای کوچکش میکنم و موبایلم را که روی سکوت گذاشته بودم برمیدارم و پیامهای دریافتی و گزارشهای تماسهای از دست رفته را بررسی میکنم. شانزده تماس از رضا، دوازده تماس از مادرم و تماسهای بیشماری از فرهاد دارم. با دیدن اسمش، سریع از رویشان رد میشوم تا اشکباران نشوم. پیامهای مژگان را باز میکنم، یکییکی میخوانمشان که در همهشان اشاره کرده به زودتر رفتنم و دلتنگیاش برای دیدنم. خودم هم دلم برایش تنگ شده بود، آخر سالهاست دوست کودکیام را ندیدهام. خستگی روحی و جسمی و فشار زیادی که روی مغزم آمده است وادارم میکند سرم را به صندلی تکیه دهم. خواب چشمانم را با خود میرُباید و مانع پاسخ دادن به پیامهای دوستم میشود.1 امتیاز
-
میخواهم چیزی بگویم تا این بحث بیفایده همینجا چال شود؛ اما اینبار او مانعم میشود. خشم چشمهایش را به من هدیه میدهد و با صدایی که از شدت بغض و عصبانیت دو رگه شده، میگوید: - باشه ماهوا خانم برو! برو ولی نه از این خونه! از سرم برو! برو ولی نه از این شهر! از قلبم برو! برو ولی نه از این کشور! از خاطراتم برو! برو ولی چمدونتم از بوی موهات پرکن با خودت ببر... . زانو میزند کف آسفالت سوزانی که ثمرهی گرمای شدید مرداد ماه است. میبینم شکستنش را! میبینم؛ اما دلم نمیسوزد! دلم برای شکستن مردی که دلم را سوزانده نمیسوزد. دلم بخواهد برایش بسوزد، خودم طوری میسوزانمش که نشود ذرهای از خاکسترش پیدا! زیرلب مینالد: - تو بری خاطراتمون منو میکشه ماهوام... مطمئن بودم همچون چیزی اتفاق نخواهد افتاد! اگر خاطراتمان او را میکشت که قلبم را نمیشکست. به او خیره میشوم ولی دلم باز هم نمیسوزد از عجز و بیچارگیاش. او قلبم را شکسته بود، قلبی را که برای به دست آوردنش، مدتها پیش همینطور به زانو در آمده بود. آن به زانو افتادنش، دروغی بیش نبود، چگونه این به زانو افتادنش را باور کنم؟! با صدایی که سعی میکنم بغضم مشهود نباشد، بلندتر و طوری که اطمینان یابم شنیده است، میگویم: - جهنم و ضرر! و بی هیچ مکثی برای دریافت جواب از جانب او، سوار ماشینم میشوم و پایم را روی پدال گاز میفشارم و با آخرین سرعت دور میشوم از اویی که روزی دور شدن از او، دور شدن از خودِ خودم بود. اشکهایم به شدت میبارند. کاش نیامده بود. کاش داغ دلم را تازه نکرده بود. دکمه پخش را میزنم تا حواسم از افکارم پرت شود. صدای خواننده درون گوشهایم میپیچد: «خیلی حرفا رو نمیشه با ترانهها بگیم، یه عمره چشام رو بستم رو تمام زندگیم. وقتی ترسی تو دلم نیست واسه چی سکوت کنم؟ من به قُله نرسیدم که بخوام سقوط کنم! رو به روم وایساده دنیا، پلهای شکستـه پشتم، یه روزی توی گذشتهام همـه احساسم رو کشتم. میخوام حرفامو بدونـی... میکشه منو نگفتن؛ تو که رفتی همه دنیا دارن از چشام میافتن... .» آوای زنگ موبایلم، مرا از عُمق آهنگ و خاطرات تلختر از شیرینیام بیرون میکشد. دستم را که به سمت کیفم میبرم، آلفرد که تا آن لحظه جنینوار روی صندلی در خود جمع شده و به خواب رفته است هم بیدار میشود و خمار و خوابآلود و همینطور شاکی از در آمدن صدای بیموقعِ زنگ موبایلم، به من خیره میشود. موبایل را از کیف بیرون میکشم و بی آنکه به صفحهاش حتی نگاهی بیاندازم، تماس را متصل میکنم و روی اسپیکر میگذارمش. - سلام ماهوا جان، خوبی؟ بغضم را قورت میدهم و سعی میکنم با انرژی و آرام صحبت کنم: - سلام نازلی جونم، خوبم تو چطوری؟ - به لطف خدا... کجایی ماهوا جانم؟ چرا امروز شیش صبح، سروکله فرهاد دم خانهمان پیدا میشود و هفت صبح نازلی میپرسد کجایم؟ فرهاد که هیچ؛ ولی نکند مادر و برادرم بیدار شده باشند و با جای خالی خودم و لوازمم رو به رو شده باشند و نازلی را وادار کرده باشند که به من زنگ بزند! آه نه، این محال است، نازلی را نمیتوانند وادار کنند، او رفیق من است، رفیق محکم من. آب دهانم را با بغضم یکجا قورت میدهم: - تو راهم نازلی. - راه کجا رفیق من؟1 امتیاز
-
اشکهایم را با انگشتان دستهای سردم پاک میکردم و چمدانم را با دستهای شبنمزده از چشمهایم، میبستم. حالم بد بود. میخواستم از هرچه که است دور باشم. اصلاً چیزی نبود که باشد! دیگر هیچ نبود! تمام بدن و دل و جانم از کتکهایی که از مادر و رضا خورده بودم، تکه پاره بود. آهی میکشم و روسری سبز یشمیام را بهسر میکنم و از اتاقم خارج میشوم. پایم را که درونِ هال میگذارم، صدای آلفرد را میشنوم که میـو کنان جلویم سبز میشود و با چشمان کهرباییاش، معصومانه و میووار به من خیره میشود. چند روزی است که آلفرد را ندیدهام، دقیقاً از روز مرگ پدر به بعد ندیدمش. دلم برایش تنگ شده است. حالم بد است؛ ولی به ناچار برایش لبخند میزنم، لبخندی کاملاً مصنوعی و گربهخرکُن! لبخندم باعث میشود بپرد بغلم و پنجولهای کوچکش را به مانتوی مشکیفامم وصل کند. کیفم را از دست راست به دست چپ منتقل میکنم و روی شانهام میاندازمش، چمدانم را به دنبال خود میکشم با همان دست و با دست آزاد دیگرم، آلفرد را محکم در آغوشم نگه میدارم و بدن خاکستری و نرمش را نوازش میکنم و مانندِ زندهای بیجان، پاهایم را به سمت بیرون میکشانم. درب را باز میکنم و با چمدان و گربهام از خانه خارج میشوم. اصلاً هم برایم مهم نیست که لامپ اتاق ویرانم روشن است! درب ماشین را باز میکنم و آلفرد و سپس کیفم را روی صندلی شاگرد میگذارم و میآیم عقب ماشین، چمدانم را که میخواهم داخل ماشین بگذارم، جلویم سبز میشود. نفسم لحظهای از حضورش میگیرد! اصلاً نمیدانم برای چه آمده؟! نکند با رضا کار داشته باشد و الآن هردو را بیدار کند تا مچم را موقع فرار بگیرند؟ به من زُل زده است. نگاهِ نمناک و ترسانم را که حوالهاش میکنم لب باز میکند: - کجا میری ماهیم؟ ماهی گفتنش هیچ که آن میم مالکیت آخرش، دلم را همانند زلزلهای چندصد ریشتری میلرزاند. سعی میکنم بی تفاوت باشم. نمیدانم موفق هستم یا نه! بغضم را فرو میبرم و میگویم: - از اینجا برو. بیهیچ حرف یا حرکتی میایستد به تماشای من و توجهای به حرفم نمیکند، به ناچار دوباره آرام و نالهوار لب میگشایم: - برو فرهاد... میخوام برم. - کجا؟ کجا بری؟ بیاختیار پوزخند میزنم: - مگه برات مهمه کدوم جهنمدرهای میرم؟! محو حلقهای اشک در چشمانش میشوم و او میگوید: - آره که مهمه، مگه میشه که مهم نباشه، تو جونمی. کجا میخوای بری؟ چه میگفت؟ جانش بودم؟ اگر جانش بودم، پس چرا آنگونه مرا رها کرده بود؟ پوزخندم شدیدتر میشود: - دارم میرم، از این خونه، از این شهر یا حتی از این کشور! لب باز میکند که چیزی بگوید؛ اما کلامش را شروع نشده، میبُرم و با بیرحمی میگویم: - حرف نزن! حرفات برام هیچ اهمیتی ندارن! خشم درون چشمهایش شعله میکشد: - آره دیگه، همین که نمیذاری حرف بزنم کارمون به اینجا کشیده که داری با بیرحمی تموم میکنی همه چیو و میری.1 امتیاز
-
*** صدای مادرم و رضا در گوشم میپیچد. با صدایی بلند درباره من چیزهایی میگویند که ای کاش گوشهایم نمیشنیدند. صدای مادرم همچون همیشه، راه اشکهایم را باز میکند. - میبینی رضا! دخترهی نکبت تا لنگ ظهر خوابه و نمیگه پا بشم خونه رو جمع کنم مهمون میاد برای فاتحه. صدای رضا هم بیشتر از آن، روی اعصاب و معدهام چنگ میاندازد و باعث میشود حالت تهوع بگیرم. حالم بد است، سریع از جایم بلند میشوم تا خود را به سرویس برسانم. از روی تخت خود را به پایین سُر میدهم و به سمت درب اتاق قدم برمیدارم. خنکیِ کف اتاقم به پاهای برهنهام اصابت میکند و سرمای جان فرسا را به مغز و استخوانم وارد میکند. نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم و دستگیره را فشردم. بیرون که میآیم، مادرم در هال کوچکمان که متشکل از چند مبل درب و داغان و میز کوچکی که رنگ نحسش مرا یاد لحظاتی که مادرم موهایم را میگرفت و سرم را به آن میکوبید، میاندازد. آهی میکشم و اسید معدهام تا گلویم بالا میآید. میخواهم اول به سرویس بروم؛ ولی مادرم درجا چشمش به من میافتد و به سمتم میآید و شروع میکند. - چشم سفید! انقدر دیر بیدار میشی، اگه مهمون بیاد من میتونم پذیرایی کنم؟ در دل میگویم: آه مادر! چرا نتوانی وقتی از من هم سالمتر هستی. ولی به زبان نمیآورمش؛ چون میدانم بعد از آن چه بلایی سرم میآورد. چشمم به ساعت روی دیوار میافتد که عقربههایش هفت صبح را نشان میدهند. - مامان جان! ساعت هفت صبحه، آخه کی این موقع میاد فاتحه که باید زودتر بیدار میشدم؟ صورتش سرد و بی روح است، زیرلب میگوید: - آره، بابای احمقت کیو داشت که بیاد فاتحهاش اصلاً! - درمورد بابای من، درست صحبت کن! آه لعنتی دهانم باز شد، خدای من! کاش چیزی نمیگفتم، حالا دیگر شروع میشود و وای بر منِ پدر مُرده... . سیلیاش صورتم را سرخ و فریادش گوشم را پاره میکند. - من تو رو زاییدم، تو واسه من صدات رو میبری بالا سلیطه؟ آرام و با ضعف مینالم: - مامان جان... بابام فوت شده و خوب نیست دربارهاش اینجوری حرف بزنی خب. خشم از چشمانش میبارید و گویا وقتش رسیده که انتقام بگیرد. با لحن بدی دهان باز میکند و میگوید: - چرا درموردش درست حرف بزنم؟ زد زندگیم رو نابود کرد با نداریش! یه روز خوش ندیدم. تازه با نداریش کنار اومدم، به خاطر رضا آروم گرفته بودم که تو وارد زندگیمون شدی. خیره به چشمان اشکیام، تیرخلاص را میزند. - کاش بابات همون موقع مُرده بود و هیچوقت تو رو باردار نمیشدم. نه اشکهای من بند آمدنی اند و نه تحقیر و تمسخر او. - کاش بابات زودتر مرده بود، الهی شکر که مُرد... الهی توام بمیری!1 امتیاز
-
#پارت بیست و سه جاشوا صفحه را بالا کشید و رسید به یک اسم دیگر در پایینترین ردیف. نام مستعار: آ.آ.ر. یادداشت انتقال: ایمن سازی امکانات میزبانی. مرجع: بیروت، استانبول، حیفا، کوالالامپور. نوآ گفت: - چهار نقطه یعنی چهار شبکهی انتقال توی لبنان، ترکیه، اسرائیل و مالزی؟ جاشوا ساکت بود، سپس آرام گفت: - و ببین کی تایید نهایی زده. پایین سند یک امضا اسکن شده بود. تایید شده توسط معاون هماهنگ کننده طرح امنیت اروپا-خاورمیانه آرمان خالدی. زر با حیرت گفت: - آرمان خالدی؟ این یارو جزو هیئت مشورتی ایرواسکان بوده، مشاور ارشد چندتا نهاد اروپایی-اسرائیلی. حتی توی جلسات امنیت منطقه هم شرکت کرده. نوآ نفسی بیرون داد و سیگارش را در جاسیگاری فشرد. - ما دیگه با یه باند قاچاق طرف نیستیم، این یه قرارداد شبه دولتی با پولهای دولتی که مسیرش عوض شده، استفاده از زن و بچهها به عنوان واحد انسانی توی پروژههای آزمایشگاهی یا پوششی. جاشوا نیش خندی زد اما تلختر از همیشه. - فکر میکردم با یه هیولای سادهی پولشویی طرفیم ولی اینها پشت کت و شلوارشون قایم شدن. زر با ابروهایی درهم گره خورده گفت: - ما با این اطلاعات هیچکاری نمیتونیم بکنیم وقتی اون بالا همه آلودن. نوآ آرام گفت: - نمیتونیم مستقیم بریم جلو ولی شاید بشه مارکوس رو بازی داد، شاید بهتره فکر کنه ما چیزی نمیدونیم. جاشوا نگاهی به زر انداخت. - پس فایل رو دو جا رمزگذاری میکنم، یه نسخه برای استفاده و یه نسخه برای نجات جونمون وقتی که لازم شد پخش بشه. ساعاتی گذشته بود. جاشوا هنوز پشت میز نشسته بود، داغ از فشاری که درونش حبس شده بود. زر با فنجان قهوهای که دیگر سرد شده بود کنار ایستاده و نگران بود. نوآ به دیوار تکیه داده بود، با بازوهایی درهم گره خورده و منتظر. جاشوا بیهوا گفت: - بچهها، یه چیزی اینجاست، پینک گرل؟ زر برگشت سمت صفحه. - کجا؟ جاشوا فولدری را باز کرد. سوژهها، مورد ویژه، آرشیو، پینک گرل. داخل فولدر یک فایل پیدیاف رمزنگاری نشده بود و چند فایل ویدئویی کم کیفیت که به نظر آپلود شده از دوربینهای آزمایشگاهی بود. جاشوا فایل اصلی را باز کرد. پرونده پینک گرل. اطلاعات سوژه: د- بیست و سه، صفر بیست و چهار، جنسیت: مونث، سن تخمینی پانزده سال، ملیت: روسی. ثبت اولیه نوامبر بیست بیست و چهار، مرکز حمل و نقل غیر قانونی کودکان مسیر مدیترانهای. وضعیت زنده، واکنش شدید به محرکهای زیستی، مورد آزمایشی برای پروژهی آلفا نُه، اسرائیل. زر نفسش بند آمده بود. - پروژهی چی؟ جاشوا اسکرول کرد. توضیحاتی پایین صفحه اضافه شده بود. پروژهی آلفا نُه برنامهای طبقه بندی شده با هدف توسعه یک سلاح بیولوژیکی انسانی برای استفاده در مناطق جنگی وابسته به وزارت دفاع اسرائیل. واکنش بدن نوجوانان به تغیرات ژنتیکی، تزریق ویروسهای کنترل شده با قابلیت تاثیر بر سیستم عصبی دشمن. نُه مورد قبلی شکست خورد، هفت تن از بیماران پس از سه روز جان باختند. دو مورد با واکنشهای شدید روانی و خودزنی از بین رفتند. فقط یک مورد تا این لحظه زندهست، پینک گرل. نوآ سری تکان داد. - این دیگه یه آزمایش نیست؛ یه شکنجهست. زر به پایین صفحه اشاره کرد. - اینها چیه؟ جاشوا چند فایل تصویری و پیوست دیگر را باز کرد. آزمایش خون با تغیرات ژنتیکی غیر قابل برگشت، گرافهایی از افزایش دمای بدن بعد از تزریق مادهی بیولوژیکی ناشناس، تستهای رفتاری روی سوژه؛ انزوا، اختلال در خواب، بیحسی عاطفی. پیوست محرمانه تنها برای سطوح دسترسی ویژه و بالاتر. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و دو یک ثانیه سکوت و بعد لبخند زد. - بازی تموم شد. زر در حال خروح بود دست در جیب و سرش پایین. چهرهای کاملا معمولی اما ضربانی تندتر از همیشه. در لابی نوآ هم بعد از زر از نگهبان جدا شد نفس عمیقی کشید هیچ کس چیزی نفهمید و چند دقیقه بعد هر سهشان در ماشین نشسته بودند، جاشوا فلش را بالا گرفت. نوآ در حالی که سری تکان داد گفت: - امیدوارم این ارزش اون همه اضطراب رو داشته باشه. جاشوا با جدیت به نوآ و زر نگاه کرد. - چیزایی که ممکن توی این فلش باشه احتمالا همونیه که دنبالش میگردیم. زر نفس عمیقی کشید. - بریم جاش. نور کمرنگ چراغ مطالعه تنها منبع روشنایی اتاق بود. لپتاپ روی میز قرار داشت و فلش مشکی رنگی که حالا درگاه یواسبی را اشغال کرده بود. جاشوا پشت میز نشسته بود، چشمانش خشک و متمرکز روی صفحه. زر و نوآ روی مبل نشسته بودند، هر دو بیکلام. نوآ سیگار برگی از جیب درآورد. بوی سیگار، سکوت و تاریکی جو سنگینی که بر فضای خانه حاکم بود. تنها صدایی که شنیده میشد صدای ضربههای ممتد انگشتان جاشوا روی صفحه کلید بود. تایپ میکرد، سپس کلید اینتِر را زد، فولدرهایی ظاهر شدند، برخی با اسامی عمومی و برخی با برچسبهایی مثل انتقال کیو یک داخلی، مشتریان تایید شده، شبکهی جنوبی منطقه امن، ل.م آرشیو خصوصی. نوآ از جایش بلند شد و به سمت جاشوا رفت، کمی به جلو خم شد. - اون آخری رو بازکن ل.م. جاشوا بیحرف وارد شد. داخل فولدر فایلی بود به نام خاورمیانه-کدها. زر هم که کنجکاو شده بود به آنها پیوست. فایل اکسل باز شد. ردیفهایی از اطلاعات ظاهر شد. ستونها شامل شماره حساب رمزگذاری شده، کشور مقصد، تاریخ انتقال، مقدار، نام مستعار گیرنده، توضیح فعالیت بود. نوآ اخمی کرد و گفت: - برو پایینتر. در ردیف صد و بیست و هفت اطلاعات متفاوتی ظاهر شد. مقصد: اسرائیل، مبلغ: چهار و نیم میلیون دلار آمریکا، نام مستعار: باراک.م. یادداشت: واحدهای ویژه لجستیکی –انسانی-تضمین شده. انتقال از اتحادیه اروپا از طریق ترکیه به اسرائیل. زر خیلی آرام زیر لب گفت: - باراک.م؟ جاشوا سریع جستوجو را شروع کرد. صفحهای از دادههای رمزگذاری شده بالا آمد اما گوشهای از آن یک سند پیدیاف ضمیمه شده بود، سربرگ رسمی یک شرکت ساخت و ساز اروپایی، با مهر امنیتی محرمانه. پایین صفحه نام حقیقی نمایندهی منطقهای پروژه مارکوس وائل، مدیر عملیات اروپایی گروه لیرون. نوآ لبها را فشرد. - همین یارو خودشه. زر کمی عقب رفت، چشمانش از خشم برق میزد. - مارکوس فقط مدیر نیست، یه واسطهست. پولها رو از اروپا به اسرائیل میفرسته، ولی موضوع چیه؟ این واحد انسانی یعنی چی؟ @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست و یک اونیل که به لکنت افتاده بود گفت: - خب.. راستش.. اون دوتا... - اون دوتا چی اونیل؟ - خب، جدیدا زیاد به هم ابراز علاقه میکنن و الانم که همهجا امن. نوآ سری تکان داد و نفسی عمیق کشید. - اگر قهوهی اون دستگاه هنوز داغ من مهمونت میکنم. اونیل که هم حوصلهاش سر رفته بود هم به دنبال راه حلی برای منصرف کردن نوآ از گزارش امنیت بود با شوق نیمخیز شد. - اسپرسو قربان؟ نوا لبخند آرامی زد و اونیل را به سمت دستگاه قهوه کشاند. زر موهایش را جمع کرده و با لباسی ساده و تیره در گوشهی آسانسور ایستاده بود، نگاهش به نوآ بود و سری به نشانهی تایید تکان داد. انگشتش روی دکمهی طبقهی هشتم ثابت مانده بود، درهای آسانسور بسته شدند و حرکت آغاز شد. فلش مشکی باریکی که نور سبز کوچکش خاموش بود مثل تیکه سنگی در جیبش سنگینی میکرد. خیابان فرعی کنار ساختمان-همزمان. ماشین جاشوا در سکوت پارک شده بود، چراغهای داخل خاموش. جاشوا با لپتاپ کار میکرد نور آبی صفحه صورتش را روشن کرده بود، هدفون در گوشش و دستهایش با دقت میان پنجرههای باز حرکت میکردند. زیر لب گفت: - سیستم دوربین وارد مرحلهی بازپخش شد، راهروی شرقی و دفتر مارکوس فعلا کور شده. زر، فقط پنج دقیقه وقت داری. طبقه هشتم –راهروی دفتر مارکوس وائل. در آسانسور باز شد. زر آرام و با احتیاط از آن خارج شد. راهرو خلوت و دوربین انتهای راهرو در حال پخش تصویری از دیشب بود. زر بدون مکث به سمت در رفت. کی کارت را روی سنسور کشید، دستکاری شده و جعلی اما دقیق. صدای بیپ کوتاهی آمد و در باز شد، اتاق تاریک بود بوی سیگار و عطری تلخ به مشام میرسید. چراغ قرمز کوچک مودم روی میز چشمک میزد، زر وارد شد و با طمعنینه در را بست. نگاهی به اطراف انداخت و خوشبختانه لپتاپ وائل هنوز آنجا بود، صندلی را کشید. - جاش، رمز میخواد، سریع! صدای جاشوا از هدفون میآمد. - ده ثانیه بهم وقت بده. خب مارکوس عزیزم تو هنوزم از پسورد مادربزرگت استفاده میکنی؟ چند لحظه سکوت. - برو تو کارش زر، فلش فعال شده تا ده درصد اول هیچ کاری نکن بعد از اون ممکن سیستم پیغام بده. من پوشش میدم. زر نفس عمیق کشید. نوار پیشرفت روی صفحه ظاهر شد. هشت درصد، دوازده درصد، شانزده درصد. جاشوا در ماشین به سرعت انگشتانش به صفحه کلید برخورد و با نگرانی به صفحه نگاه میکرد. چشمهای آبیاش هر کد را سریع دنبال میکرد. - دارن پینگ میزنن روی پورت مارکوس لعنت! مثل اینکه یکی متوجه شده درگاه فعال. داخلی – دفتر مارکوس ناگهان روی صفحه یک هشدار ظاهر شد. - دانلود غیر مجاز، آغاز گزارش. زر زیر لب گفت: - جاش؟ - دارم لوگ ها رو تغیر مسیر میدم فقط دست نزن به چیزی، هنوز داره کپی میکنه نوار رو ببین. چهل و دو درصد، پنجاه و نُه درصد، شصت و هشت درصد. صدای لمس سریع کیبورد در هدفون زر میپیچید. - سرور داره مارو پس میزنه، فقط چند ثانیه. لابی ساختمان – همزمان. نگهبان با لیوان قهوه روبه روی نوآ ایستاده بود. - همین اسپرسو حال آدم رو جا میاره قربان. نوآ لبخندی زد در حالی که نیم نگاهی به آسانسور داشت و زمان را در ذهنش میشمرد. داخلی – دفتر مارکوس. نوار پر شد. صد در صد انتقال فایل کامل شد. زر بلافاصله فلش را جدا کرد و لپتاپ را بست، بلند شد و به سمت در رفت. جاشوا انگشتش را روی کلید اینتِر گذاشت و همه چیز از سیستم قطع شد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت بیست جاشوا بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد گفت: - و برای همین باید تصمیم بگیریم قراره این رو چیکار کنیم؟ بذاریم بقیه بفهمن یا بریم جلو؟ چون منم مطمئنم تعداد آدمای بیشتری مثل مارکوس دستشون توی این کثافت کاری. نوآ کمی به فکر فرو رفت چند لحظه مکث کرد انگار چیزی ذهنش را درگیر کرده بود. - مارکوس الان توی نیویورک. جاشوا و زر به نوآ چشم دوختند، چیزی در نگاه نوآ میدرخشید. زر خواست چیزی بگوید که نوآ ادامه داد. - مارکوس به عنوان نمایندهی ارتباطات ویژهی ژنو و نیویورک هم فعالیت داره. جاشوا گفت: - پس برای حضورش توی نیویورک دلیل موجهی داره. زر که کمی گیچ شده بود فقط گوش میداد. - دلیلش هر چیزی که باشه عنوانش اون رو پوشش میده، همزمان به هر دو دسترسی کامل داره. جاشوا با نیش خندی تلخ گفت: - حرکت هوشمندانهای. امکان نداره کسی بهش شک کنه و علاوه بر همهی اینها کلی اسم نمادین توی سرور هست که معلوم نیست کی پشتشون، پس همدستهای بزرگتری هم داره که همه چیز رو واسش آسونتر کنه. نوآ سیگاری روشن کرد و به جاشوا خیره شد. دودی بیرون داد، انگار ذهنش چیزی را قلقلک میداد. جاشوا به نوآ نگاه کرد. - خیلی وقت بود اون نگاه رو ندیدم ولی هنوز میدونم چه معنی داره. نوآ نیش خندی زد و گفت: - سه روز پیش اومده نیویورک. زر با تعجب پرسید: میشه به منم توضیح بدین چه خبره؟ جاشوا در حالی که لبخند میزد نگاهش را از نوآ گرفت و به زر چشمک زد. ساعت دوازده و سیزده دقیقه بامداد. نور سفید و سرد چراغهای سقف و صدای آرام تهویه در فضا میپیچید. نگهبان شبکار پشت میز امنیت، خسته و بیحوصله گوشیاش را چک میکرد. در همین لحظه نوآ وارد شد. بارانی تیره به تن داشت و گوشی در دست طوری که انگار درگیر مکالمهای مهم است. با گامهایی آرام به سمت نگهبان رفت و همانطور که به مکالمهی تلفنی ظاهریاش ادامه میداد دستی به نشانهی آشنا بودن برای نگهبان بالا آورد. به میز امنیت که رسید نشان فدرال را به نگهبان نشان داد، نگهبان خودش را جمع و جور کرد. - شب بخیر قربان. چطور میتونم کمکتون کنم؟ نوآ با خونسردی و اعتماد به نفس گفت: - الکل مصرف کردی؟ نگهبان که هول شده بود. با صورتی قرمز و دست پاچه دنبال جوابی برای رهایی از دردسر احتمالی که پیش رویش بود میگشت. نوآ جدیتر شد و گفت: - اسمت چیه؟ نگهبان سرش را پایین انداخت و گفت: - جان، قربان...جان اونیل. نوآ که موقعیت را برای اجرای چیزی که در ذهنش میگذشت مناسب دیده بود ادامه داد. - ببین جان، تو اینجایی که از اموال دولت محافظت کنی و این شامل افرادی که اینجا کار میکنن هم میشه، مطمئنم با عواقب کاری که کردی آشنا هستی. جان اونیل سر به پایین و خجالت زده گفت: - معذرت میخوام قربان. دیگه تکرار نمیشه، خواهش میکنم. نوآ حرف جان را قطع کرد و گفت: - اومده بودم امنیت ناظر رو بررسی کنم فکر کنم باید تجدید نظر کرد. اونیل که ترسیده بود با صدایی لرزان گفت: - معذرت میخوام قربان. نوآ به اطراف نگاه کرد. - فکر نکنم تو تنها نگهبان اینجا باشی درسته؟ اونیل که ترس سراسر وجودش را گرفته بود گفت: - خب، راستش قربان دو نفر دیگه هم هستن. نوآ نگاهی جدی به اونیل انداخت دستهایش را بهم گره زد و پرسید: - که اینطور، و الان کجان دقیقا؟ گشت زنی؟ @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت نوزده سریع فلش را به لپتاپ وصل کرد و دستور کپی داد. انتقال فایل به درایو چهار درصد. او همچنان با موبایل روی بلندگو گفت: - دوستان عزیز، اگر چیزی شبیه دود دیدید، از لپتاپ من، لطفا ازش فیلم بگیرین چون احتمالا دارم برای همیشه از شبکه جهانی حذف میشم. زر گفت: - جاش فقط کاملش کن. چهل و هشت درصد، شصت و سه درصد، هفتاد و هشت درصد. صدای فن لپتاپ بالا رفت سیستم شروع به قفل شدن کرد و هشدارها یکییکی روی صفحه ظاهر شدند. جاشوا نگاهش را روی درصدها دوخت. نود و شش، نود و نُه، صد. او نفس راحتی بیرون داد و فلش را بیرون کشید، همزمان صفحهی لپتاپ سیاه شد. - خب حالا دیگه میتونیم بفهمیم این لیست مال کیه. فایل روی فلش کپی شده بود. جاشوا مانیتور را به دقت نگاه میکرد، روی صفحه فایلی باز بود که با موفقیت رمزگشایی شده بود و اسم فایل نسخهی محدود مشتریان آلفا بود. لیستی بلند بالا از کدها، پرداختها، تاریخها و اسامی. بعضی پنهان شده با حروف مخفف و بعضی بیپرده. جاشوا آرام زمزمه کرد و گفت: - باشه، ببینیم با کیا طرفیم. در حال بالا رفتن از لیست اسامی بود که نگاهش به یک اسم خشک ماند. م.وائل-نظارت داخلی شعبه ژنو. دستش از روی ماوس عقب رفت، ابروهایش بالا رفت و صورتش در لحظه از شوخیهای همیشگی خالی شد، چند لحظه مات و مبهوت مانده بود. -این نمیتونه درست باشه! خانهی جاشوا، عصر همان روز. صدای باز شدن در سکوت خانه را در هم شکست، زر و نوآ وارد شدند. نور زرد اتاق با صدای ضعیف تهویه ترکیب شده بود، بوی قهوهی مانده در هوای خانه پیچیده بود. لپتاپ جاشوا روبه رویش بود و خودش پشت میز نشسته بود؛ جدیتر از همیشه. زر متوجه چهرهی درهم جاشوا شد و در ذهنش جرقهای زد و گفت: - چیشده؟ نوآ هم با اخم نزدیک شد. - صورتت میگه یه چیزی پیدا کردی. جاشوا سرش را بالا آورد این بار خبری از شوخی نبود و فقط سکوت و اضطرابی آرام در چهرهاش. - بشینید باید یه چیزی ببینین. فلش را به لپتاپ زد و فایل را باز کرد. اسامی یکییکی ظاهر شدند تا اینکه اسکرول کرد و انگشتش را روی یک سطر نگه داشت. م.وائل نظارت داخلی شعبهی ژنو. نوآ چشمش را ریز کرد لحظهای طول کشید تا بفهمد چرا این اسم اهمیت دارد. اما زر زودتر گفت: - مارکوس وائل؟ امکان نداره، اون یکی از ناظرای عالی رتبهی داخلی کسی که به تمام شعبهها دستور میده. جاشوا با لحنی سرد و جدی گفت: - همون کسی که خودش قراره ضد فساد باشه توی لیست مشتری هاست. مشتری قاچاق! نوا نفسش را بیرون داد و گفت: - اگر این درست باشه یعنی ما نه فقط با سیستم یا یه شبکهی قاچاق بلکه با یکی از محافظای سیستم که خودش هم ستون اصلی طرفیم. زر آرام گفت: - اگر مارکوس به واحد مالی دستور میده پس همکاری نکردنشون منطقی. نوآ گفت: - اگر بخوایم منطقیتر بهش نگاه کنیم آدمای بزرگتری توی این داستان هستن، این میتونه یه بلیط یه طرفه برای اونها یا یه کلید نابودی برای ما باشه اگر بفهمن ما خبردار شدیم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هجده زر نفسش را حبس کرد. - خب میشه فهمید چی یا کی پشتشه؟ جاشوا با شوخ طبعی و جدیتی درهم گفت: - اگر به یه رستوران ایرانی دعوتم کنی شاید بتونم هویتشو هم پیداکنم، شاید حتی تاریخ تولد مادر بزرگشم واست گیر بیارم. نوآ به مکالمه پیوست. - شوخی نکن جاش. هر لحظه ممکن اونایی که پشت این شبکهاند بفهمن داریم چیکار میکنیم، اگر اون مرد توی کافه فقط برای انتقال مواد اونجا بوده پس داره برای یه چیز خیلی بزرگتر از خودش کار میکنه. جاشوا انگشتش را روی مانیتور گذاشت. - این آدرس مربوط به چندین تراکنش مشکوک، بعضیهاش مالزی و بعضیهاش هم ترکیه. نکته اینجاست که زمانها با ناپدید شدن چند دختر توی پروندههای ثبت نشدهی اینترپل و فدرال همخوانی داره. زر گفت: - یعنی ما فقط نوک کوه یخ رو دیدیم. جاشوا سری تکان داد. - و هرچی پایینتر میریم ضخیمتر و تاریکتر میشه. نوآ چندلحظه سکوت کرد و بعد گفت: - ما به یه برنامه نیاز داریم، هم برای محافظت از ریکاردو هم برای اینکه بفهمیم کی پول رو گرفته و کیا درگیرن. زر تو با من میای تا بریم سراغ یکی از مامورای واحد مالی دیجیتال، جاش تو رو میخوام روی اون آدرس کار کنی سعی کن ببینی آخرین گیرندهی پول کی بوده و اگر تونستی لوکیشن سرور رو ردگیری کن. جاشوا لبخند زد. - وقتشه دوباره به تاریکی خوش آمد بگیم. زر کتش را پوشید و نگاه سریعی به صفحه انداخت. صدایی در ذهنش گفت: - همه چیز از اون پیام ناشناس شروع شد، حالا دیگه باید بفهمم کی پشت اون دوربین بوده. ساختمان پلیس فدرال، راهروی طبقهی چهارم. نور سفید مهتابی، کف سنگی و سکوتی که فقط با صدای پاشنههای پوتینهای زر و قدمهای سنگین نوآ شکسته میشد. حرف زیادی برای گفتن نبود، جلسه با مامور مالی دیجیتال نه تنها بیفایده بود بلکه پر از تناقض و طفره رفتن بود. زر در حالی که موبایلش را بیرون آورد گفت: - این مرد یه چیزی رو پنهون میکرد توام حسش کردی؟ نوآ سری تکان داد. - داشت مسیر بحث رو عوض میکرد وقتی گفت چیزی ثبت نشده یعنی یا فقط خودش درگیره یا داره برای کسی وقت میخره و اینجوری که به نظر میرسه داستان بزرگتر از این حرفاست. زر آهی کشید. تماس برقرار شد و لحظهای بعد صدای جاشوا درگوشی پیچید. - دفتر خدمات غیر مجاز و نیمه قانونی جاشوا بفرمایید. زر بیحوصله گفت: - واحد مالی همکاری نکرد داشت یه چیزی رو خیلی واضح پنهان میکرد. نوآ به گوشی نزدیک شد و گفت: - مراقب باش جاش، حس من میگه اطلاعات به درد بخوری توی اون سرور هست. صدای جاشوا لحظهای ساکت شد و بعد ادامه داد. - خوشحال میشین اگر بدونین من دقیقا الان توی اون بخش به درد بخور از اون سرورم و چیزای جالبی برای دیدن هست. انگشتهای جاشوا با سرعتی برقآسا روی کیبورد میدویدند. صفحهی مانیتور پر از کدهای رمزنگاری شده بود، فایل تازهای با عنوانی غیر آشکار به نام لیست مشتریان خصوصی رؤیت شد. - بیا ببینیم کی اینجاست. رمزگذاری سطح سه کاری نبود که کسی با ابزار ساده از پسش بر بیاید اما جاشوا ابزار ساده نداشت و محدودیت هم برای او معنی نداشت. در سمت چپ صفحه نوار بارگذاری آهسته اما ثابت بالا میرفت. رمزگشایی بیست و هفت درصد. جاشوا زیر لب گفت: - فقط تا قبل اینکه سیستم متوجه بشه اینجا چخبره. هشدار نرم افزاری. اخطار روی صفحه پدیدار شد، فعالیت مشکوک شناسایی شد در حال فعالسازی هشدارهای شبکه. او چشمهایش را باریک کرد و دستی به ته ریشش کشید. - خب، مسابقه شروع شد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هفده ریکاردو نگاهی به در خروجی انداخت و با صدایی لرزان گفت: - اگر همکاری کنم اونا نمیفهمن؟ خانوادم آسیبی نمیبینن؟ نوآ بیدرنگ گفت: - بهت قول میدم تا وقتی با ما صادق باشی ما هم کنارتیم و نمیذاریم کسی که تصمیم درست رو گرفته قربانی بشه. صدای بخار دستگاه اسپرسو ساز مثل صدای نفس سنگین زمان درگوششان پیچید، ریکاردو نفس عمیق کشید. - یه شماره هست فقط با اون باهام تماس میگرفتن، من نتونستم پیداش کنم ولی شاید شما بتونین. زر نگاهی به جاشوا انداخت، جاشوا سرش را بالا آورد نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و سرش را تکان داد. نوآ با دقت یادداشتهای کوچکی در دفترش مینوشت، اما نگاهش هنوز روی ریکاردو بود که بعد از چند لحظه دفتر را بست و آهسته گفت: - تو هنوز بازداشت نشدی ریکاردو و تا وقتی که من بخوام بازداشت هم نمیشی، البته به این بستگی داره که چند درصد از حرفات راست باشن. ریکاردو با حیرت به او نگاه کرد. - یعنی من رو بازداشت نمیکنین؟ قسم میخورم هر چیزی که تا الان میدونستم گفتم. نوآ مستقیم در چشمهایش خیره شد و گفت: - فعلا نه. اگر تو رو همین حالا تحویل بدم کار میوفته دست افراد دیگه، آدمایی که نه تو رو میشناسن، نه اهمیتی واسشون داره که همکاری کردی یا نه که اون وقت ممکن فرصت حرف زدن هم نداشته باشی. نوآ تکیه زد و دستهایش را بهم قلاب کرد. - تو الان یه حلقهی اتصال مهمی. اونی که بهت مواد میداده فقط یه دلال نیست و احتمال داره عضوی از یه زنجیرهی خیلی بزرگتر باشه و برای اینکه ما بتونیم ازش بالا بریم به تو نیاز داریم، نه به عنوان مجرم بلکه به عنوان یه شاهد، در غیر این صورت دستگیر و محاکمه میشی و اگر خوش شانس باشی به مکزیک برگردونده میشی. زر که متوجه مقصود حرفهای نوآ شده بود با تکان دادن سرش او را بیکلام تایید کرد. ریکاردو ترسیده و مردد بود، انگار هنوز نمیدانست اعتماد به آنها کار درستی است یا خیر. - تو این مدت با ما میمونی و هر چیزی به ذهنت رسید هر حرف، هر چهره، هر جزئیات ریزی، بهمون اطلاع میدی حتی اگر فکر میکنی مهم نیست. الآن هم خیلی عادی برمیگردی سر کارت بدون اینکه خطایی ازت سر بزنه. نوآ رو به زر کرد و گفت: - ما الان سر نخ داریم، یه شمارهی رمزنگاری شده، قبل از هر چیز باید بفهمیم اون شماره کجاست و کی پشتشه اگر بخوایم جلوتر بریم باید سریع و بیصدا باشیم کمترین خطا میتونه باعث بشه همه چی محو بشه. جاشوا لبخندی زد. - دلم واسه اینکارها تنگ شده بود. نوآ جدیتر شد و گفت: - ممکن بعضیها بخوان هر کسی که نزدیک میشه رو برای همیشه ساکت کنن. سکوتی بین آنها را فراگرفت، سه ذهن درگیر و جدی آمادهی قدم بعدی. ساعتی نگذشته بود که جاشوا پشت لپتاپش نشست. روی میز، کنار پنجره اتاقش حالا مثل مقر عملیات شده بود. سیم کشی، مودمی کوچک و یک صفحه کلید مکانیکی. زر کنارش ایستاده بود و نگاهش روی صفحهی پر از کد و پنجرههای باز شدهی رمزنگاری شده خیره مانده بود. نوآ کنار پنجره با موبایل صحبت میکرد. جاشوا انگشتانش را سریع روی کیبورد میکوبید. - خب، این شمارهای که اون پسرک بهمون داده چیزی نیست که بتونی توی گوگل دنبالش بگردی رمز داره، دوتا رمز داره در واقع از اونایی که فقط با کلید خصوصی باز میشن. زر پرسید: - یعنی میخوای بگی یه کیف پول رمزگذاری شدهست؟ جاشوا ابرو بالا انداخت. - دقیقا. ولی نه یه کیف پول معمولی، این یکی بخشی از یه سرور تاریک چیزی که فقط از طریق شبکهی تُر قابل دسترسی، این یعنی یا با پرداختهایی طرفیم که برای قاچاق انجام شده یا این آدرس رمزنگاری شده یک کلید دلیوری، یه جور بارنامهی دیجیتال برای رد و بدل کردن اطلاعات یا حتی آدمها. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت شانزده کافه همانقدر آرام به نظر میرسید که همیشه بود. بوی قهوهی برشته و صدای آهستهی دستگاه اسپرسو ساز و نور زرد کمرنگی که از لامپها میتابید. همه چیز همان بود جز نگاه زر که با دقت هر گوشهای را میکاوید. جاشوا قاشقش را توی فنجان چرخاند با حالتی که انگار برای یک قرار دوستانه آمده است، با لبخند به سمت باریستای پشت بار خم شد و گفت: - هی رفیق، اسم خوش قهوهتری داری یا همون باریستا صدات کنم؟ مرد با کمی تردید لبخند زد و گفت: - ریکاردو. زر بلافاصله از گوشهی چشم نگاهی به جاشوا انداخت. جاشوا با لبخند، سری به معنای تایید تکان داد و بیسروصدا گوشیاش را بیرون کشید. چند دقیقه نگذشته بود که جاشوا آهی کشید و گفت: - ریکاردو، ریکاردو، پس تو اینقدرها هم قانونی نیستی که قهوهت طعم قانون بده. نوآ که تا آن لحظه فقط قهوهاش را مینوشید حالا بیصدا بلند شد و با قدمهایی آرام جلو رفت و نشان طلایی افبیآی را نشان داد. - ریکاردو باید چندتا سوال ازت بپرسم. مرد جا خورد و ابروهایش درهم گره خورد. - من فقط قهوه میریزم نمیفهمم چی... زر آرام گفت: - همون مردی که دیروز اومد سراغت، میدونیم یه چیزی بهت داد و فقط میخوایم بدونیم چی بود. ریکاردو حالا عرق کرده بود، عقب رفت و نگاهی سریع به در پشتی انداخت، تصمیمی در چشمانش برق زد و یک قدم برداشت که فرار کند اما درست همان لحظه جاشوا از کنار پرید و با حرکت سریعی خود را جلوی در رساند و مرد را متوقف کرد. - ببین رفیق، فرار کردن تو فیلمها خوب جواب میده اینجا فقط دستگیر میشی و قهوهت سرد میشه. نوآ جلو رفت و دست مرد را گرفت. زر بیصدا کنارشان ایستاد، منتظر پاسخی که شاید اصلا نمیخواست بشنود. در نهایت ریکاردو با صدایی لرزان و لکنتوار گفت: اون.. اون مواد میاورد..کوکائین.. از طریق بستههای قهوهی فله، نمیدونم کی بود نمیدونم چرا اون قدر خونسرد بود من فقط بستهها رو تحویل میگرفتم قسم میخورم فقط از روی کنجکاوی چندبار داخل بستهها رو نگاه کردم. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - یعنی ما دنبال یه قاچاقچی مواد بودیم نه یه آدمربا؟ نوآ سری به طرفین تکان داد. - شاید هر دو. جاشوا آرام و زیر لب زمزمه کرد. - یه شطرنج باز خوب مهرههاش رو از هر گوشهای میچینه. زر سکوت کرده بود، حس ناخوشایندی در دلش چنگ انداخته بود انگار فقط لایهی اول داستان را برداشته بودند و چیزی تاریکتر در عمق، انتظارشان را میکشید. صدای ملایم موسیقی و گفتوگوهای آرام دیگر مشتریان پسزمینهی مکالمهای بود که بیهیاهو اما پر از معنا جریان داشت. ریکاردو همان باریستای مهاجر غیرقانونی با دستان لرزان روی صندلی روبه روی نوآ نشسته بود، نگاهش مدام از نوآ به زر و از زر به جاشوا میرفت. عرق از شقیقهاش سرازیر بود، انگار منتظر بود هر لحظه دستبند به مچش بخورد یا فریادی بلند فضا را پر کند، اما هیچکدام نشد. نوآ با صدایی آرام و محکم گفت: - ریکاردو، ما نمیخوایم زندگی تو رو نابود کنیم، من میفهمم شرایط سخت بوده و کسی نمیتونه ادعا کنه همیشه انتخابهاش ساده بودن. ریکاردو پلک زد، انگار انتظار چنین لحنی را نداشت. نوآ به جلو خم شد و ادامه داد. - اما الان باید یه انتخاب درست بکنی ما نمیخوایم بچهت بدون پدر بزرگ بشه، به شرطی که باهامون همکاری کنی. ریکاردو نگاهش را پایین انداخت مکثی کرد و بعد با صدایی خفه گفت: - اون مرد فقط بعضی وقتا میاومد، بیشتر اوقات شب. باهام حرف نمیزد فقط یه بسته میداد و منم اون رو تحویل میگرفتم و به آدمای مختلف میدادم، البته خودشون میاومدن و ازم تحویل میگرفتن، هیچ کدومشون رو نمیشناسم قسم میخورم. نوآ سری تکان داد. - منم نمیخوام تو رو به خاطر چیزی که نمیدونستی مجازات کنم، اما به شرطی که از این لحظه همهی اون چیزی که میدونی رو بهمون بگی بدون بازی، بدون دروغ. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت پانزده جاشوا کنار دستش نشست و با لحنی نرم گفت: - ببین راستش رو بخوای منم نمیتونم. اون ضربهای که به سرت خورد کاملا تایید میکنه که اونها یه چیزی واسه از دست دادن دارن، کسی نمیتونه یه آدم تصادفی رو هدف قرار بده. نوآ اخم کرد. - جاش، به نظرت بهتر نیست بقیش رو به افبیآی بسپاریم؟ خودت که باهاشون آشنایی داری، دارید ماجرا رو ساده میبینید. جاشوا خمیازهای کشید و گفت: - نه رفیق، ماجرا رو از زاویهی سینماییش میبینم! پلیس بین المللی که به تنهایی دنبال حقیقت میگرده، رفیق هکری که با کم خوابی مزمن درگیر شده و یه رئیس گندهی بد اخلاق که دل نگران. جاشوا با شیطنت ادامه داد. - فقط مونده موسیقی متن. زر با خندهای کمرنگ و خسته گفت: - نمیشه بعضی وقتا سعی کنی یکم جدی باشی؟ جاشوا به عقب تکیه داد و گفت: - اگر شوخی نکنم مغزم میترکه ولی بیشوخی یه چیزی هنوز گُم، اون باریستا یه چیزی از اون مرد گرفت، من دیدمش. نوآ دست به سینه ماند و آرام گفت: - باریستاها معمولا چیز خاصی رو یادشون نمیمونه مخصوصا اگر بابت سکوتشون انعام بگیرن. زر گفت: - پس شاید باید دوباره قهوه بگیریم. جاشوا با لبخندی ریز گفت: - عالیه فقط یه نفر اینجا حسابی به مشکل خورده. زر با تعحب به جاشوا نگاه کرد. - نمیدونستم که سازمان وارد فاز اجرایی شده. نوآ و زر به جاشوا نگاه میکردند چون نمیتوانستند بفهمند جاشوا در مورد چه چیزی صحبت میکند. نوآ گیج بود و عصبی گفت: - چی داری میگی؟ - خب، زر اسلحه داره و وقتی دنبال اون یارو بود توی دستش بود، الان هم روی اون میز پشت سرت. نوآ به زر نگاه کرد و با عصبانیت گفت: - میدونی این کارت چقدر خطرناک بود زر؟! تو مامور فدرال نیستی تو فقط... جاشوا بین صحبت پرید و گفت: - نوآ آروم باش. ببین زر، وظیفهی تو توی اون اداره چیز دیگهای تو مجوز درگیری رو نداری و بهتر از هرکسی میدونی اونا چه بلایی سر من آوردن، تو و نوآ باهم فرق میکنید تو مامور اجرایی نیستی زر، تو عضو فدرال نیستی و منم نمیذارم که باشی. نوآ نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت: - اون اسلحه رو دیگه باهات حمل نکن زر؛ لااقل تا وقتی که بتونم واست مجوز جور کنم. - خواهش میکنم دیگه اینکار رو نکن اون هم توی مکان عمومی. اگر این موضوع به واشنگتن برسه اوضاع واست بد میشه. زر نگاهی میان آن دو انداخت و نفس عمیق کشید، حالا با اینکه سرش هنوز تیر میکشید حس کرد برای اولین بار چیزی در حال روشن شدن است حتی اگر بقیه هنوز دو به شک بودند او مطمئن بود چیزی پشت چهرهی آرام باریستا و نگاه خاکستری آن مرد پنهان شده است. با اینکه دفتر اصلی اینترپل در ایالات متحده در شهر واشنگتن دی سی قرار دارد، اما مامورانی مثل زر برای همکاری نزدیکتر با نهادهای امنیتی آمریکا به شهرهای بزرگی مثل نیویورک اعزام میشوند، آنها در قالب یک تبادلگر اطلاعات در تعامل مستقیم با ادارهی تحقیقات فدرال افبیآی کار میکنند اما کارمند فدرال به حساب نمیآیند. از آنجایی که اینترپل یک سازمان غیر مسلح است، در سایهی همکاری با افبیآی فاز عملیاتی و اجرایی صورت میگیرد. افسر هماهنگ کننده و تبادل اطلاعات، مجوز حمل سلاح یا درگیری ندارد مگر در شرایط خاص و مجوز دادگستری در غیر این صورت شامل تبعاتی خواهد شد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت چهارده کافه نیمه پر بود. صدای برخورد قاشقها به فنجان و نجواهای پراکنده، پس زمینهای بود برای گفتوگوی زر و جاشوا. هوای خنک صبحگاهی از پنجرههای قدی به درون میخزید و بوی قهوهی تازه دم. جاشوا با همان لبخند نصفه نیمهاش مشغول حرف زدن بود که ناگهان زر ساکت شد و نگاهش روی مردی افتاد که درِ ورودی کافه را باز کرده بود. مرد، با کت خاکستری ساده و صورتی اصلاح نشده مستقیم به سمت باریستا رفت و چیزی رد و بدل شد، شاید یک بسته یا شاید فقط یک کلمه. زر پلک نزد حس غریبی در دلش پیچید لحظهای ذهنش خالی شد، برق خاطرهای گذرا در ذهنش جرقه زد. زمزمهوار گفت: - اون همون مردی که تو کافه ادعا کرد شوهر اون زن! جاشوا با تعجب به سمتی که زر نگاه میکرد چشم دوخت. - مطمئنی؟ زر آرام بدون پلک زدن سر تکان داد. - خیلی مطمئن. مرد در حال ترک کافه بود. زر به آرامی از صندلی بلند شد. لیوان قهوه هنوز نیمه پر بود. - باید بفهمم چی میخواد یه چیزی در موردش درست نیست. جاشوا هم از جا بلند شد. - وایسا زر، صبرکن. اما زر از در گذشته بود، جاشوا زیر لب غر زد و به دنبالش رفت. مرد به آرامی از خیابان عبور کرد ولی وقتی نگاه گذرایی به پشت سرش انداخت و زر را دید سرعت قدمهایش بیشتر شد، نگاهش از آن نگاههای بیحوصلهی شهری نبود، از آن نگاههایی بود که همیشه دنبال راه فراراند. زر حس کرد دارد درست پیش میرود مثل بویی که در فضا میپیچد و گم نمیشود. مرد ناگهان شروع به دویدن کرد و زر هم سرعتش را بیشتر کرد. - ایست! ایست! اما مرد بیاهمیت به هشدار به سمت کوچهای باریک پیچید و زر با فاصلهای چند قدمی به دنبالش رفت. صدای قدمهای جاشوا هم پشت سرش میآمد ولی دورتر. کوچه بن بست بود، دیوارهای آجری مخروبه، پلههای اضطراری فلزی زنگ زده، بوی نم و کپک و سکوت کش داری که انگار نفس میکشید. مرد ایستاده بود نفسهایش سنگین، سریع و متوالی بود، از لابهلای دندانهای بهم فشردهاش صدای خسخس میآمد. زر دستش را روی اسلحه گذاشت اما هنوز بیرون نکشیده بود. - همینجا وایسا میخوام باهات حرف بزنم. مرد فقط نگاهش کرد، چشمانی خاکستری و بیحالت. زر قدمی جلو رفت و لحظهای بعد دنیا تار شد. ضربهای سرد و کوبنده از پشت سرش خورد نه آنقدر شدید که خون جاری کند اما کافی بود که تاریکی همه چیز را ببلعد، وقتی به هوش آمد نور چراغ سقفی چشمهایش را آزار داد، صدایی آشنا به گوشش خورد. - زر، زر؟ صدام رو میشنوی؟ چشم بازکرد صورت جاشوا تار بود و کمکم شکل گرفت، پشت سرش نوآ ایستاده بود؛ دست به سینه، ابرو در هم و عمیقا خسته و نگران. زر با صدایی گرفته نالید. - چی شده؟ نوآ قدمی جلو آمد صدایش خشک و جدی بود. - تو بهم قول داده بودی دیگه خودسرانه عمل نکنی و قول دادی بهم اعتماد کنی. زر روی مبل نشست، سردرد داشت دستش را به پیشانی کشید. - اون رو دیدم، توی کافه و نمیتونستم ازش بگذرم. جاشوا آهی کشید و گفت: - زر، وقتی رسیدم کف کوچه افتاده بودی کسی جز تو اون اطراف نبود اگر یه دقیقه دیرتر رسیده بودم شاید... نوآ حرفش را قطع کرد. - تو خوش شانس بودی ولی اگر یکبار دیگه همین کار رو بکنی نمیتونم جلوی سقوطت رو بگیرم. زر به هر دو نگاه کرد، هنوز گیج بود اما چیزی درونش شعلهور شده بود. نوآ به سختی خودش را کنترل میکرد صدایش آرام بود اما طوفانی پشت آن در جریان. - زر، باید بفهمی داری با آتیش بازی میکنی. نه مدرک داری، نه حمایت، ما نمیتونیم این پرونده رو فقط با حس تو جلو ببریم بزار فقط اِفبیآیِ لعنتی کارش رو پیش ببره. زر نگاهش را از نوآ گرفت و به جاشوا دوخت. - اون مرد یه کلید، دیدمش و نمیتونم بیتفاوت باشم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سیزده زر به بیرون نگاه کرد نیویورک بیدار میشد، بوقها، صدای بالا رفتن کرکرهها، قدمهای شتاب زده. - اگر بخوام ادامه ندم نمیتونم شب بخوابم. جاشوا با لبخندی کمرنگ سر تکان داد کمی مکث کرد و گفت: - راستی نوآ رو در جریان گذاشتی؟ زر دست از فنجان کشید، مکثی سنگین بین حرف و تصمیم. - هنوز نه. - فکر نمیکنی وقتشه؟ زر آهی کشید. - نوآ بهم گفت که دیگه دنبال این ماجرا نرم؛ اون تنها کسی که تو اداره پشتمه و اگر بفهمه هنوز دارم ادامه میدم شاید اون هم تنهام بذاره. جاشوا شانه بالا انداخت. - شاید کمک کنه، اون تو رو میشناسه میدونه تو یه چیزی دیدی. زر سکوت کرد و فنجان قهوه را برداشت. از پنجره نور محو صبح روی شیشه و به چشمان سبز رنگش منعکس شده بود. - نمیدونم جاش؛ شاید باید هنوز یکم صبر کنم. فعلا فقط تویی که باید بدونی. جاشوا لبخند زد همان لبخند قدیمی. - پس باید این رو بدونی که من پشتتم حتی اگر به دردسر بزرگتری بیوفتیم. جاشوا با دستمال کاغذی لبهی فنجانش را پاک کرد و گفت: - پس بذار حدس بزنم، نصف شب داشتی با یه اسنک میجنگیدی، بعد یهو تصمیم گرفتی بری دنبال یه ون خیالی و بعدش یه ایمیل مرموز گرفتی که معلوم نیست از کجا اومده؟ زر بیحوصله نگاهش کرد. - نه راستش؛ داشتم با سیب زمینی سرخ شده میجنگیدم ولی بقیش درست بود. جاشوا خندید و دستهایش را روی میز گذاشت. - هنوزم با کله میری وسط هرچیزی که بوی دردسر میده. - جاش، سه تا دختر اونجا بودن که یکیشون من رو دید، چشم تو چشم شدیم فقط واسه یه ثانیه ولی میدونست که من اونجام و ساکت موند، اون لحظه همه چی واقعی شد. جاشوا نگاهش کرد، حالا آن برق شوخی در چشمان آبیاش کمرنگتر شده بود. - میفهمم، بیشتر از چیزی که فکر کنی ولی یه چیزی هم من بگم. زر منتظر به جاشوا نگاه میکرد. - اینکه یه چیزی واقعی باشه لزوما معنیش این نیست که بقیه حاضرن قبولش کنن مخصوصا سیستمهای امنیتی که همیشه دنبال مدرکین که مو لای درزش نره، نه حس ششم یا نگاه یه دختر غریبه. زر نفسش را بیرون داد و به پشتی صندلی تکیه داد. - نوآ دقیقا همین رو گفت. گفت من دارم خودم رو نابود میکنم، گفت اگر ادامه بدم یه روز میبینم همه بهم میگن دیوونه. جاشوا ابرو بالا انداخت. - خب دیوونه بودن خیلی هم بد نیست به شرطی که کنار یه نابغهی خوشتیپ و بیکار مثل من باشی. زر خندید، واقعی و بیهوا. - هنوزم فکر میکنی جذابی؟ - نه مطمئنم چون سه تا خانم مسن میز کناری از لحظهای که اومدم زل زدن بهم و دارن زمزمه میکنن یکیشونم قاشقش رو انداخت روی زمین. زر سرش را تکان داد اما لبخندش محو نشد. - جاش اون ایمیل، چیز جدیدی متوجه نشدی؟ جاشوا نفس بلندی کشید، جدیتر شد. - آره یعنی نه دقیقا. فرستاده شده از یه دامنهی موقتی چیزی شبیه یه تونل ارتباطی که بعد از یه بار استفاده خودش رو پاک میکنه، هیچ رد قابل پیگیری نداره یعنی کسی که این رو فرستاده دقیقا میدونه داره چیکار میکنه. حرفهای یا بهتره بگم به طرز ترسناکی حرفهای. زر ساکت شد. - و این برای من چه معنی داره؟ جاشوا مکثی کرد و بعد با لحن ملایمتر ادامه داد. - یعنی این آدم علاوه بر اینکه میخواد دیده نشه میخواد تو بدونی داری رصد میشی، این یه تهدید زر، اما خیلی مودبانه، یه جورایی مثل دعوت به بازی. زر به فنجان نگاه کرد. - فقط نمیخوام دیر بفهمم. نمیخوام مثل اون روز بشم وقتی فهمیدم پدرم مدتها مریض بوده و هیچکس بهم نگفته بود، نمیخوام یه روز برسم به یه لیست اسامی با یه اسم آشنا داخلش. جاشوا دستش را جلو آورد و دست زر را گرفت. - تو تنها نیستی، اگر قراره وارد این بازی بشیم منم کنارتم همون پسر دوازده سالهم فقط حالا لپتاپم گرونتر شده. زر لبخند زد. - فقط نگو دوباره هک میکنی نمیخوام دردسر جدیدی واست پیش بیاد. جاشوا شانه بالا انداخت. - دردسر و اخراج شدن واسه آدمی که شغل داره. من دیگه فقط یه روح سرگردان توی کابلهای اینترنتم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت دوازده زر گفت: - میشه فهمید کی فرستاده؟ یا از کجا؟ - خب هیچ آدرس مشخصی نداره ساختارش مبهم و رمزنگاری شدهست که نمیتونم ردش رو بگیرم انگار فرستنده میخواست فقط تو ببینیش و نه هیچکس دیگه. زر دستش را روی پیشانیاش گذاشت و نفس عمیق کشید ذهنش به هزار سمت کشیده میشد. اگر کسی در همین لحظه اینقدر روی حرکاتش تسلط داشت یعنی تا کجا نفوذ کرده بود؟ جاشوا پیام آخر را فرستاد. - زر، نمیخوام بیدلیل نگرانت کنم ولی این سطح از ردیابی و پاکسازی کار یه آدم معمولی نیست این یه بازی سطح بالاست، نمیخوام بلایی که سر من اومد سر تو هم بیارن پس مراقب باش. زر گوشی را پایین آورد، سکوت شب حالا مثل پتویی سنگین همه چیز را پوشانده بود اما ذهن زر بیش از هر زمان دیگری بیدار بود. ساعتی گذشته بود که صدای زنگ گوشی سکوت نیمه شب را شکست، زر سریع جواب داد. - جاش؟ صدای جاش جدیتر از همیشه بود، بیدار و هوشیار. - زر، راستش نتونستم بخوابم یکم بیشتر روش کار کردم این فقط یه ایمیل هشدار نبود این یه عملیات خیلی دقیق بود از نوعی که معمولا برای تهدید خبرنگارها یا مامورهایی استفاده میشه که بیش از حد کنجکاون. زر اخم کرد و روی لبهی تخت نشست. - من فقط یه عکس گرفتم. - که برای یه نفر زیادی بوده. جاشوا مکث کرد و صدایش پایینتر آمد. - ایمیل از یه دامنهی پرتابی اومده و مسیر برگشتی نداره فقط تونستم یه سرور واسطه توی اسلو پیدا کنم که رد داده. کسی با مهارت خیلی بالا اینکار رو کرده. شب به سختی برای زر سپری شد اما بالاخره گذشت. صبح بود و هوا هنوز بوی شب قبل را داشت، زر دستهایش را در جیب کاپشنش فرو برده بود، یقه را بالا کشیده و جلوی کافهای کم تردد ایستاده بود. تابلوی زنگ زدهی وافل برشتهی لئو هنوز چراغ چشمک زن داشت، اما داخل بوی قهوهی تازه و پنکیکهای سوخته به مشام میرسید. در باز شد و صدای آشنایی با خندهای آرام به استقبالش آمد. - تو هنوز هم مثل اون دختر دوازده سالهای که همه چیز رو جدی میگرفت. زر چپچپ نگاهش کرد اما نتوانست لبخندش را پنهان کند. - و تو هنوز هم مثل پسری که فکر میکرد هک کردن سایت مدرسه افتخار زیادی پررویی. جاشوا خندید و صندلی گوشهی کافه را عقب کشید. موهای خرمایی بلندش را که با کشی ساده بسته بود مرتب کرد و روی صندلی نشست، چشمان آبیاش با کنجکاوی برق میزد. - خب مامور گریسون حالا بگو چرا باید ساعت هفت صبح توی بروکلین باشم و وانمو کنم عاشق پنکیکم؟ - چون یه نفر داره منو دنبال میکنه و تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی. برای چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد، پشت آن شوخ طبعی همیشگی در جاشوا چیزی از جدیت پنهان شده بود چیزی که فقط زر میدید، کسی که جاشوا را از کلاس زبان مدرسه، از آن نیمکتهای ترک خوردهی انتهایی، از روزی که معلمشان برای اولینبار گفت: -این دوتا زیادی حرف میزنن، جداشون کنید. میشناخت. او تنها کسی بود که دیده بود جاشوا چطور با دو انگشت و یک کابل لان سیستم نمره دهی مدرسه را برای تغییر نمرهی دوست صمیمیاش دستکاری کرد؛ یا بعدها چطور وقتی در بخش آیتی پلیس فدرال(اف بی آی) مشغول شد با یک کلیک اشتباهی باعث شد پروندهی یک باند قاچاق اسلحه در معرض خطر افشا قرار بگیرد و البته منجر به اخراجش شد ولی زر همیشه میدانست آن صرفا یک اشتباه اتفاقی نبود، جاشوا چیزی دید که نباید میدید و سکوت کرد همانطور که حالا زر داشت قدم به قدم در همان مسیر پا میگذاشت. - میدونی چیه زر؟ جاشوا گفت و فنجانش را برداشت. - من چیز زیادی برای از دست دادن ندارم اما تو یه مامور آینده داری اگر بخوای با من ادامه بدی باید بدونی ممکنه چی در انتظارت باشه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت یازده با احتیاط به سمت در ساختمان رفت، جایی که آن دخترها خارج شده بودند. قفل بزرگی روی آن بود فلزی و پوسیده اما سرسخت. چند بار دسته را کشید و فشار داد اما در تکان نمیخورد. دستی به قفل کشید. سرش را نزدیک کرد تا شاید صدایی بشنود اما همان لحظه لرزش آرامی در جیبش حس کرد, گوشیاش را بیرون آورد، یک ایمیل ناشناس و بدون عنوان، فقط یک عکس. زر با انگشت لرزان آن را باز کرد نفس در سینهاش حبس شد. در تصویر خودش بود درست همین حالا در همین مکان. زاویهی عکس از پشت سر بود گویی کسی همان لحظه او را زیر نظر داشت. قلبش محکمتر کوبید، نگاهش را از عکس برداشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچکس نبود حتی صدای شهر هم خاموش شده بود. دوباره لرزش، پیام دوم، دوباره یک عکس، زر در حال نگاه کردن به گوشیاش. کسی دقیقا همان لحظه عکس گرفته بود، انگار در چنگال نگاه کسی بود. زیر عکس یک جملهی کوتاه و سرد نوشته شده بود. - کافی بود؟ زر نفسش را بریده بریده بیرون داد مثل کسی که در آب فرو رفته و تازه به سطح رسیده، چشمهایش با وحشت اطراف را کاویدند. صدای افتادن قطرات روی آهن زنگ زده بلندتر از صدای شلیک در گوشش پیچید. دیگر تردیدی نداشت کسی او را میدید، کسی همه چیز را میدانست و حالا بازی را شروع کرده بود. با قدمهایی تند بیآنکه پشت سرش را نگاه کند کوچه را ترک کرد. دستانش میلرزیدند و تا خانه حتی یک لحظه به خودش اجازه نداد نفس راحتی بکشد. با دستهایی سرد، کلید را در قفل چرخاند و وارد آپارتمان شد، چراغ را روشن نکرد فضای نیمه تاریک برایش امنتر بود، پالتو بر تن روی مبل نشست. گوشی را بالا آورد و دوباره به ایمیل نگاه کرد، عکسی که هنوز هم در ذهنش چنگ میانداخت. نفس عمیقی کشید و فهرست مخاطبین را بالا پایین کرد تا به اسم جاشوا هِیس رسید، برنامه نویس و متخصص امنیت سایبری و تنها کسی که در چنین ساعتی ممکن بود بتواند کمکش کند البته اگر از خواب بیدار میشد. دکمه تماس را زد. سه بوق، چهار بوق سپس صدایی خمار و کلافه در گوشی پیچید. - اگر دنیا داره میسوزه هم بذار صبح خبرم کن، زر؟ جدی الان ساعت چنده؟ زر با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد. - سه و بیست دقیقه، جاش باید یه چیزی رو الان چک کنی خیلی فوریه. - زر من خوابم خونهم تاریک و لپتاپم سه متر اون طرفتره میدونی چقدر سخته بلند بشم؟ - خواهش میکنم بهت قول میدم ارزشش رو داره فقط میخوام یه ایمیل رو بررسی کنی، فکر کنم کسی من رو تحت نظر داره. جاشوا صدای نفسش را کشید، کمی سکوت کرد و بعد غرولند کنان گفت: - باشه باشه بفرستش اگر روح نباشه بررسیش میکنم. زر ایمیل را همراه با دو اسکرین شات از دو عکس داخلش برای جاشوا فوروارد کرد چند دقیقهای خبری نشد. صدای ساعت دیواری که تیکتاک کنان روی مغز زر رژه میرفت و سایهی مبهم پنجره روی دیوار. بالاخره بیست دقیقه بعد پیام اول رسید. - زر، عجیبتر از اون چیزی که فکر میکردم، یکم بهم زمان بده. زر با نگرانی گوشی را در دست فشرد اضطراب مثل مه در مغزش پخش شده بود. حدود چهل دقیقه از تماس گذشته بود که صفحهی گوشی دوباره روشن شد. پیام متنی از جاشوا. - اگر هنوز بیداری باید بدونی این یه ایمیل معمولی نیست، من تونستم فقط برای چند ثانیه ردش رو بگیرم ولی یه چیز خاص؛ این ایمیل موقتی از یه سرور مخفی فرستاده شده که بعد از تحویل خودش رو پاک میکنه مثل یه کلید که فقط یه بار قفل رو میچرخونه و بعد تبخیر میشه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت ده زر زمزمهای کرد و گفت: - یعنی میخوای بگی وانمود کنم خواب بودم یا توهم زدم؟ نوآ آهی کشید، به وضوح بین وفاداری و فشار درگیر بود. - نه. نمیگم خواب بودی فقط دارم میگم شاید اون چیزی که دیدی واقعیت نداشته باشه یا کسی نمیخواد که واقعیت داشته باشه. زر دوباره به مانیتورها نگاه کرد ناگهان یک حس سرد در وجودش دوید؛ نه از اشتباه، از اینکه میدانست کسی حقیقت را پاک کرده است. نوآ برای چند لحظه سکوت کرد دستهایش را به میز تکیه داد و به پایین خیره شد، وقتی بالا را نگاه کرد صدایش دیگر آن لحن تند اولیه را نداشت. آرام اما خسته گفت: - زر، من میدونم که تو چیزایی دیدی و باور دارم که دلت میخواد کمک کنی اما گاهی وقتها مجبوری عقب بکشی. زر هنوز به صفحه زل زده بود انگار اگر فقط چند ثانیه بیشتر نگاه میکرد ون از دل تصویر بیرون میزد. - من بیست ساله توی این کارم؛ میدونم وقتی یکی گیر میافته توی چیزی که نمیتونه ثابتش کنه چجوری بقیه شروع میکنن زیر لب پچپچ کردن، یه جورایی میشی اون مامور وسواسی، اون دیونهای که خیال بافی میکنه مخصوصا وقتی یه تازه کاری، یه زن و از خانوادهای که نصف این سیستم هنوز باهاش غریبست. زر بیحرکت ماند و فقط نفسش سنگینتر شده بود. نوآ با لحنی آرامتر گفت: - این رو از روی بدخواهی نمیگم زر؛ دارم بهت هشدار میدم چون تو لیاقت داری کارت رو ادامه بدی لیاقت داری توی این سیستم بمونی ولی اگر بخوای اینطوری ادامه بدی خودت رو میسوزونی. چیزی که نمیذارن مدرکی علیهش جور بشه و ماشینی که هیچجا نیست و عکسی که بیشتر سایهست تا مدرک. لطفا ولش کن نذار تو رو بکشن پایین. زر لب باز کرد اما چیزی نگفت، فقط تصویر تار دختر مو صورتی در ذهنش چرخ میزد چشمهای خیره شدهی آن دختر، بیصدا و ملتمس. نوآ جلو رفت و دستهایش را روی شانهی زر گذاشت و گفت: - بیا از این بگذریم چندروز استراحت کن و سرت رو از این پرونده بکش بیرون قول میدم اگر چیز جدیدی فهمیدم اولین کسی که بهش خبر میدم تویی. زر با چشمانی که آمادهی لبریز شدن بود گفت: - تو باورم نمیکنی نه؟ نوآ مکث کرد و بعد با صداقتی تلخ گفت: - من تو رو باور دارم ولی سازمان؛ اونها فقط به چیزی باور دارن که توی گزارش باشه و فعلا هیچی نیست. باران ریز و پیوستهای از شب گذشته شروع شده بود و حالا فقط جای قطرات روی پنجره مانده بود. صدای ماشینهای عبوری در خیابان خیس مثل نفسهای سنگین و بیحوصله در دل شب پخش میشد. زر با لباس راحتی و موهای جمع شده در اتاق نیمه تاریکش ایستاده بود فنجان قهوه نیمه سرد در دستش و چشمهایی که نه به نور بیرون، بلکه به تودهای از افکار درهم دوخته شده بود. او از محل کار مستقیما به خانه برگشته بود لبریز از خشم و بیاعتماد به همه، حتی به نوآ. صدای اعتراضات ذهنیاش از صدای باران بیشتر بود. - چرا هیچ کس حرفم رو جدی نمیگیره؟ چرا اثری از اون ون نیست؟ چرا ردش رو پاک کردن؟ عقربههای ساعت حوالی دو بامداد را نشان میدادند که دیگر طاقت نیاورد، پالتوی مشکیاش را پوشید، گوشی را در جیب گذاشت و بیصدا از پلهها پایین رفت. خیابان هنوز بیدار بود؛ نیویورک خواب ندارد. کوچهی باریکی که آن شب ون خاکستری در آن توقف کرده بود حالا خالیتر از همیشه به نظر میرسید. چراغ مهتابی سوسو زنی در انتهای کوچه آویزان بود. زر گوشهای ایستاد. چند دقیقه، نیم ساعت و هیچ کس نیامد. ون هم نبود، تنها صدای تهویهی یک واحد صنعتی بود که مثل تپش قلب در فضا میپیچید. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت نُه زر اخم کرد و جلو آمد. - من توهم ندیدم قربان اون دختر من رو دید اگر فرار نکردم فقط برای این بود که موقعیت امنی برای ورود نداشتم. ما داریم وقت رو از دست میدیم. کویین نگاه اخطار آمیزی به زر انداخت. - مامور گریسون، شما فقط سه ماه که وارد سیستم شدید اون هم نه به عنوان عضوی از فدرال، هنوز یاد نگرفتید که هیجان شخصی مجوز عمل نمیده؟ اگر از دستورات اداری خارج بشید حتی حمایت نوآ هم نمیتونه ازتون محافظت کنه. نوآ لب فشرد، مکثی کرد و قاطعانه گفت: - ما فقط درخواست بررسی دوربینهای شهری و گزارش ترافیکی اطراف رو داریم اگرچیزی نبود پرونده بسته میشه و اگر چیزی بود شاید جون سه دختر جوون بهش بستگی داشته باشه. بعد از چند لحظه سکوت کوئین بالاخره گفت: - خیلی خب، اما به شرطی که از مسیر اداری خارج نشید، هر حرکتی خارج از این خط مستقیم میره کمیتهی نظارت. زر آهسته نفسش را بیرون داد. در راهرو وقتی از دفتر بیرون آمدند زر زیر لب گفت: - یعنی اگر خودم گروگان بودم بازم باید فرم پر میکردم تا بیان نجاتم بدن؟! نوآ پوزخندی بیصدا و تلخ زد. - اگر فرم به درستی پر نشده باشه شاید نه. ساعت شش و سیزده دقیقه صبح بود. هوا هنوز خاکستری بود نه کاملا تاریک نه کاملا روشن. گوشی زر با لرزشی تیز و پیامی کوتاه بیدارش کرد. نوآ بود و چیزی که نوشته بود. - فورا بیا اداره، مهمه. هیچ سلام و هیچ توضیحی در کار نبود. سرد، کوتاه و خشک. زر با چشمهای نیمه باز لحظهای به صفحه خیره ماند. حس بدی در دلش موج میزد، نه از آنهایی که بشود نادیده گرفت از آنهایی که میدانی قرار است چیزی فرو بریزد. کمی گذشته بود، با موهایی نمدار وارد اداره شد. چراغها هنوز کامل روشن نشده بودند اما طبقهی چهارم اتاق تحلیل تصویر، روشنتر از همیشه بنظر میرسید، در را بازکرد. نوآ دست به سینه ایستاده بود و صورتش سختتر از همیشه. بدون لبخند و بدون نگاه گرم همیشگی. زر نفسنفس زنان گفت: - چیزی شده؟ نوآ چیزی نگفت و فقط مانیتورهای پشت سرش را نشان داد. هفت تصویر مختلف از دوربینهای خیابانها. منطقهی مورد نظر، ساعات مشخص. زر نزدیک شد. همه چیز همانطور بود که به یاد داشت اما فقط یک چیز نبود، ون خاکستری. هیچ ردی از آن ماشین نه در کوچه، نه در تقاطعها و نه در خروجی. انگار اصلا وجود نداشت. - ما همهی فیلمها رو چک کردیم نه فقط دیشب بلکه ده شب گذشته، هیچی. هیچ ماشینی با اون مشخصات توی اون ساعت توی اون مسیر نبوده و نه هیچ تصویری از دخترها، نه صدایی و نه حرکتی، فقط یه خیابون خالی و شبِ ساکت. زر به مانیتورها زل زد و چشمهایش نگران. - ولی من دیدم؛ عکس گرفتم. نوآ صدایش را کمی بالا برد و گفت: - همون عکس تار؟ که هیچ پلاک یا چهرهای مشخص نیست؟ زر، با توجه به چیزی که الان دارم میبینم، این بازی داره از کنترل خارج میشه. من بهت اعتماد کردم اما الان؟ رئیس به ما فشار میاره که وقت اداره رو هدر دادیم. این فقط یه سایهست فکر کن چیزی نبوده، فکر کن اشتباه کردی! @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هشت مرد برگشت و در عقب بسته شد. ون در سرمای مهآلود نیویورک از دیدگان زر فاصله گرفت. زر ماند با گوشی در دست, قلبی با ضربانهایی محکم و تصویری تار از دختری که به جای کمک سکوت را انتخاب کرده بود. تمام راه بازگشت به خانه را به آن سه دختر فکر میکرد هیچ حدس یا نظریهای نداشت که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شب سختی که نمیدانست تا صبح چگونه باید سر شود. صبح نیویورک روشن نبود، ابرها آسمان را بلعیده بودند و بادی سرد میان خیابانها میدوید اما چیزی که زر را بیشتر آزار میداد نه هوا، بلکه سنگینی گوشی در جیبش بود. پلههای اداره را بالا میرفت با هر قدم صدای ضربان قلبش در گوشش میپیچید. سلامهای همکاران را شنید اما با سر تکان دادن رد شد. نوآ پشت میز بود با دیدن زر ابرو بالا انداخت. - صبح بخیر کارآگاه نگران. - وقت داری؟ باید یه چیزی ببینی. دفتر نوآ شیشهای بود اما آنقدر بسته که وقتی در را بستند دنیا پشت شیشه محو شد. زر گوشیاش را بیرون آورد، پوشهی تصاویر، عکس آخر تار و لرازن بود سه دختر نوجوان کنار ون خاکستری. دختری با موهای صورتی. نوآ تصویر را چند لحظه نگاه کرد و ساکت بود. گوشی را پایین آورد. - این رو دیشب گرفتی؟ زر سرتکان داد. - یک هفته بود که میرفتم اون اطراف دیشب اون ون اومد و سه تا دختر رو بردن. ببین اون دختر فهمید من اونجام ولی هیچی نگفت. نوآ نفس عمیقی کشید. - میدونم دلت میخواد بری تو دل ماجرا ولی عکس تار، بدون پلاک، بدون چهرهی واضح؟ این فقط یه تیکهی پازل نه مدرک نه میشه باهاش حکم گرفت. زر جلو آمد، صدایش لرزید. - ولی اون دختر من رو دید اگر کاری نکنیم شاید... نوآ جدی شد. - زر، اگر بیحساب کاری کنیم نه تنها ازمون سلب مسئولیت میکنن، ممکن کل پرونده رو هم ببیندن پس باید قانونی پیش بریم. تو اون محل پای مهاجرها وسطه کافیه یکی اعتراض کنه که ما بدون مدرک وارد شدیم و تمام. نوآ لحظهای مکث کرد و بعد نرمتر ادامه داد. - بیا گزارش رو با هم مینویسیم درخواست رسمی بررسی دوربینهای اطراف. از یه مامور هم میخوایم یه سر به اون کوچه بزنه با رئیس منطقه تماس میگیرم. قبول کن اگر قرار نجاتشون بدیم باید هوشمند باشیم و البته زنده. زر سری به نشانهی تایید تکان داد. ساعتی گذشته بود، دفتر سرهنگ ماتئو کویین مثل خودش بود خشک، صاف و بدون لبخند. ساعتی قدیمی، مدارک قاب شده و بوی قهوهای که هیچ وقت نوشیده نمیشد. نوآ و زر روبروی میز استاده بودند. صفحهی تبلت روبه روی سرهنگ بود. گزارش مقدماتی، عکس، موقعیت و تحلیل اولیه. کویین کاملا سرد و بیاحساس گفت: - این تصویر تار از سه دختر بدون شناسایی، از فاصلهی دور، شب؟ مدرک اینه؟ نوآ آرام اما محکم پاسخ داد. - درسته مدرک کافی نیست اما علائم زیادی هست که ما رو مشکوک میکنه. گزارش محلی، الگوهای تردد غیرعادی و سابقهی تخلفهای گزارش شده در اون حوالی. میخوام مجوز بازرسی نرم رو بگیریم. سرهنگ تکیه زد، دستها را قفل کرد و گفت: - این اداره داره زیر پروندههای بینالمللی واقعی له میشه کارآگاه نه وقت داریم، نه منابع برای دنبال کردن هر توهمی که یه مامور کم تجربه دیده. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت هفت زر لبخند تلخی زد و گفت: - میدونم نگرانمی نوآ. نوآ لبخند کوتاهی زد و سرتکان داد. - بیشتر از چیزی که باید. در آسانسور باز شد. هر دو به سمت در خروجی رفتند. صدای خیابان، بوقها و قدمهای خستهی شهر به استقبالشان آمد. زر بیآنکه برگردد گفت: - امشب فقط نگاه میکنم قول میدم. اما خودش هم نمیدانست که قرار است تماشا کردن کافی باشد یا نه. شب آرام نبود، حتی با اینکه خیابان در ظاهر ساکت و بیحرکت به نظر میرسید. نیویورک در این ساعات نقابی از خواب برچهره داشت اما زر نمیدانست که پشت این سکوت همیشه چیزی در کمین است. زر با کلاه بافتنی خاکستری که تا بالای ابروهایش پایین کشیده بود پشت یک ماشین پارک شده ایستاده بود و نگاهش به آن ساختمان ظاهرا معمولی دوخته شده بود، همان ساختمان تمیز، آرام و بیصدا. همه چیز مثل قبل بود. ساکت، خیلی بیش از حد ساکت. دستش در جیب پالتوی چرمیاش بود و انگشتانش دور گوشی فشرده شده بودند. هرازگاهی صدای بیربط رادیوی تاکسیها یا عبور بیهدف چند رهگذر، سکوت فضا را میشکست. چشم به آن ساختمان معمولی دوخته بود. ساختمانی با نمایی تمیز و بینقص با پنجرههایی بیحرکت مثل چشمهایی که یادشان رفته پلک بزنند. شاید بیشتر از یک ساعت گذشته بود از آن لحظه که در کوچهی خلوت ایستاد و تصمیم گرفت منتظر بماند. بیسروصدا، بیحرکت و فقط نظارهگر. اما حالا سردتر شده بود. بوی خیس بتن با بوی کمرنگ زباله ترکیب شده بود و صدای خشخش کیسهای که باد با خودش میکشید، از اعصابش بالا میرفت، باخودش فکر میکرد. - هیچی نیست، شاید داشتم خیال میبافتم. به ساعت مچیاش نگاهی انداخت، دو و چهل و یک دقیقه نیمه شب. نفس عمیقی کشید. آمادهی تسلیم شدن بود که ناگهان تاریکی کوچه دگرگون شد، دو رشته نور ضعیف، نرم و لغزنده از ابتدای کوچه ظاهر شدند. زر پشت یک شورلت خاک گرفته و رها شده پناه گرفت زانوها جمع شده، پشت به بدنهی ماشین، چشم در تاریکی. نور ضعیف کمکم محو شد. چراغهای خاک گرفتهی یک ون خاکستری. همان ون بینشان، خاموش و آشنا. ون با آرامش در دل کوچه خزش کرد نه شتاب، نه صدایی اضافه، مثل یک سایه. در عقب ساختمان باز شد و صدای فلز پوسیده در شب طنین انداخت. دو مرد بیرون آمدند، با لباسهایی تیره و حرکاتی سنجیده داخل رفتند. زر لبانش را تر کرد نفسش حبس شده بود. لحظاتی بعد برگشتند. همراهشان سه دختر نوجوان. هر سه ساکت، گنگ و خاموش. یکی لباس خواب به تن داشت دیگری کتی که برای او بیش از حد بزرگ بود و سومی موهای صورتی کمرنگ، رنگی که زمان فرصت نکرده بود کامل پاک کند. آخرین نفر بود و پاهایش کُندتر از بقیه، سر کمی خم، اما درست پیش از سوار شدن سرش را بالا آورد. چشم در چشم زر. در آن تاریکی، در آن فاصله نگاهها تلاقی کردند. نه فریاد و نه اشاره، فقط سکوتی سنگین از فهمی مشترک. زر انگشتانش را به سختی به صفحهی گوشی برد. دوربین را بالا آورد دستهایش میلرزید، نه فقط از روی ترس بلکه از سنگینی چیزی که ضبط میکرد. چند عکس. دختر مو صورتی فقط پلک زد نه دست بلند کرد و نه چیزی گفت، فقط سکوت کرد. او زر را دید و نادیده گرفت اما چشمانش لرزان بود و سکوتش بیش از حد بلند. زر، آرام سرش را تکان داد تشکری بیصدا و قولی نانوشته. دخترها یکییکی سوار شدند. یکی از مردها ایستاد، چرخید و به تاریکی خیره ماند. زر بیحرکت ماند انگار خودش را در دیوارهی فلزی ماشین حل کرده باشد، نفسی حبس شده در سینه. - چیکار میکنی؟ بیا بریم. - هیچی فکر کردم یه چیزی دیدم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت شش - به هرحال برای شفاف سازی میگم. اون لیست پنج سال پیش تنظیم شده، اطلاعاتش به روز نیست ضمن اینکه سیستم دوربین ساختمون قطع بوده و ما مدرکی نداریم خانم گریسون، این فقط حدس شماست. نوآ که کنار ایستاده بود دست به سینه گفت: - ما نمیخوایم عملیات مسلحانه انجام بدیم فقط یه حکم بازرسی دقیق، همین. اما مرد پشت میز لبخندی کج زد از همان لبخندهای بیروح و طعنه آمیز اداری. - شما حق دارید نگران باشید ولی بخش حقوقی اجازهی صدور حکم رو فعلا نمیده من نمیتونم بدون مدرک جدیتر دستور بدم وارد یک ملک خصوصی بشین. نه توی این وضعیت سیاسی، نه برای ساختمونی که ظاهرا همه چیزش مرتبه. چند لحظه اتاق را سکوتی گرفت. زر حس کرد خونش زیر پوستش میجوشد اما تنها چیزی که گفت این بود. - اگر الان جلوش رو نگیریم... مدیر آهی کشید، صندلیاش را عقب برد و حرف زر را قطع کرد. - تا مدرک قابل ارائهای نداشته باشید این پرونده رو توی کشوی پایین نگه میدارم. جهت یادآوری خانم گریسون، لطفا در کارهایی که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید. زر و نوآ بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفتند. زر بیصدا در دلش گفت: - پس خودم پیداش میکنم. سکوت تا جلوی آسانسور ادامه داشت. نوآ کلید طبقهی همکف را زد و بازویش را به دیوارهی آسانسور تکیه داد. زر همانطور که دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرده بود به نقطهای در دور دست خیره ماند. نوآ سکوت را شکست و گفت: - زر یه لحظه به من گوش بده. زر سر برگرداند، صدای نوآ لحن همیشگی را نداشت. دیگر خبری از شوخیهای زیر لب یا لبخندهای پدرانه نبود جدی بود و کمی هم دل نگران. - میدونم عمیقا حس میکنی یهچیزی اونجا پنهان شده، منم همین حس رو دارم ولی نمیتونی تنهایی بری اونجا نه بدون حکم نه بدون پشتیبانی. اینجا نیویورک زر، نه یه فیلم قدیمی دهه هشتادی. زر مکث کرد. - اگر صبر کنیم تا سیستم اجازه بده ممکنه دیر بشه. تو هم دیدی اون قفسهها خالی بودن مثل اینکه یکی روز قبل همه چی رو پاک کرده باشه که یعنی میدونستن ما قراره اونجا باشیم. نوآ سرش رو تکون داد. - ببین زر، قانون لعنتی و کُندِ ولی لازم. خودسر رفتن به یه ملک مسکونی اون هم به عنوان مامور پلیس برات دردسر جدی درست میکنه، اگر اشتباه کرده باشی چی؟ اگر چیزی اونجا نباشه؟ زر آهی کشید و گفت: - اگر حق با من باشه چی؟ نوآ نزدیکتر شد، صدایش پایینتر آمد. - اگر حق با تو باشه اونوقت من شخصا همه چیز رو تا بالاترین سطح فراهم میکنم ولی با مدرک زر. یه عکس، یه صدا، یه اسمی که تو لیست تحت تعقیب باشه. هرچی، اما نه با ورود غیرقانونی. زر برای لحظهای فقط به دکمههای آسانسور نگاه کرد. - امشب فقط از دور نگاه میکنم. نه ورود، نه دخالت، فقط نظارت. نوآ لحظهای مکث کرد. - من نمیخوام فردا تو رو توی جلسهی بازخواست ببینم یا بدتر؛ توی گزارش حادثه. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت پنج ساختمان آجری کهنهای در خیابان چهل و سه جنوبی کوئینز بود. چهار طبقه با فونت قهوهای روشن Clay & Bean رنگهای پریده و تابلویی روی سردرش. ظاهرش معمولیتر از چیزی بود که انتظار میرفت. زر و نوآ با دستور بررسی رسمی از سوی واحد قاچاق پلیس فدرال وارد شدند. همراهشان مامور محلی ناظری بود که طبق روال، اجازه نامهی محدود بازرسی را در اختیار داشت. نوآ گفت: - گزارش دهنده یه کارگر خدماتی مردی به اسم امیلیو رویز اهل مکزیک اقامت موقت داره و برای شرکت نظافتی منطقه کار میکنه. هیچ سابقهی تخلفی نداره، حتی سرعت غیر مجاز. سه سال که ساکن نیویورک. زر نگاهش را به داخل ساختمان دوخت. فضا خالی بود. سکوت بیش از حد، راه پلههای تمیز شده. نه فقط تمیز بلکه برق انداخته شده بود. بوی مواد ضدعفونی کننده به وضوح در هوا پخش بود آن هم در ساعتی که معمولا نظافت انجام نمیشد. مامور گفت: - کارگر گفته شبها، معمولا بین ده تا نیمه شب، افراد غریبهای وارد وخارج میشن. البته از در پشتی، هیچکدوم از مستاجرها هم اونها رو نمیشناسن. زر پرسید: - دوربین مدار بسته؟ مامور سری تکان داد و گفت: - متاسفانه سیستم دوربین اینجا پنج ماه پیش از کار افتاده و دوربین کافهی طبقهی همکف هم فقط فضای داخلی رو پوشش میده ما دوربینهای اطراف رو چک کردیم و هیچکدوم به قسمت پشتی ساختمون اشراف نداشتن. زر به نوآ نگاه کرد، نوآ زیر لب گفت: - خیلی تمیز. در زیر زمین با کلیدی که مدیر ساختمان در اختیار مامور قرار داده بود باز شد. پلهها به سمت راهروی باریکی میرفتند که با لامپهای مهتابی روشن شده بود. همه چیز در جای خودش بود. کف تمیز، دیوارها بدون لکه، حتی قفسههای خالی که معلوم بود اخیرا از محتویات خالی شدند و هیچ نشانی از زندگی. نوآ آرام گفت: - معلومه کسی خواسته همه چیز خیلی مرتب باشه. اینجا یا واقعا هیچی نیست یا دقیقا همونجایی که باید باشیم. زر لطفا بررسی رو شروع کن. زر دستکشهای لاتکس را پوشید و به آرامی شروع به بازرسی کرد. درز دیوارها، کانال تهویه، پشت جعبهی فیوزها. در امتداد دیواری که روی آن لکهای از نم باقی مانده بود رد کفش دیده میشد، رد تازهای که انگار فراموش شده بود. زر نگاهش را به نوآ دوخت. - حس میکنم اینجا یه لایه رویی باشه باید با حکم بازبینی کامل برگردیم. دفتر مدیر ناحیهای عملیات ویژه در طبقه پنجم ادارهی پلیس فدرال نیویورک، پنجرهای بزرگ به سمت پل بروکلین داشت. ولی زر نگاهش به شیشه نبود؛ به پروندهای بود که روبه روی مرد چاق کت و شلواری و عبوس پشت میز گذاشته شده بود. پروندهای که برای او فقط یک گزارش ناتمام دیگر بود. مرد نگاهی به پوشه انداخت، ابرو بالا انداخت و گفت: - یه قهوهچی ناشناس، یه زن که شاید توهم زده، یه کارگر مهاجر که هیچکس تاییدش نمیکنه، اینا دلایل خوبی برای ورود تمام عیار به یه ملک خصوصی نیستن مامور گریسون. زر سعی کرد لحنش آرام و حرفهای بماند. - من گزارش کارگر ساده رو نمیگیرم قربان. اونجا بیش از حد تمیز، بوی شدید مواد شیمیایی غیر طبیعی هست و قفسههایی که انگار چیزی ازشون تخلیه شده و از همه مهم تر؛ محل قبلا تو لیست مظنونین به قاچاق انسان ثبت شده بوده. مرد سرش را تکان داد و گفت: - خانم گریسون، من از شما سوالی دارم. وظیفهی شما بهعنوان نمایندهی اینترپل چیه؟ آیا شما مامور فدرال هستید؟ زر چیزی نگفت چون میدانست حق کاملا با اوست و جوابی برای گفتن ندارد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت چهار زن درست قبل از سوار شدن سری به عقب برگردانده بود، نه به دوربین بلکه به چیزی در خیابان. انگار دنبال تایید بود؛ دنبال چشم دومی که بفهمد. این چیزی بود که در ذهن زر میگذشت. - کافه دوربین دیگهای نداشت؟ تصویر از پشت بود نتونستم ببینم چه جوری اون رو نوشته. نوآ حرف زر را قطع کرد. - ببین من میفهمم حس میکنی چیز عجیبی اونجا بود، ولی الان با این دادهها نمیتونیم کاری بکنیم هنوز چیزی برای باز کردن پرونده نداریم حتی اگر هم داشتیم به واحد ما مربوط نمیشد زر. زر آهسته گفت: - میدونم. نوآ به صفحه نگاه کرد و گفت: - حالا این رو بذاریم کنار، تو تازه واردی این هم یه جور مهارت، ولی باید یاد بگیری کی دنبالش بری و کی ولش کنی. زر پوزخندی زد. - یعنی الان وقت ول کردن؟ - یعنی الان وقت صبر کردن. دو هفته گذشت. زر میان دهها پرونده، بازجویی، جلسات خسته کننده و بوقهای بیوقفه نیویورک سعی کرده بود همه چیز را در مورد آن زن از ذهنش بیرون کند. در دپارتمان پلیس فدرال نیویورک، زمان هیچوقت برای ایستادن فرصت نمییافت. پروندهها یکییکی روی میز زر آمدند و میرفتند. قاچاق کالا، گذرنامههای جعلی، تخلفهای فرامرزی، بیشترشان خشک و بیجان و با فرمتهای تکراری. صبح سه شنبه ساعت نه و چهل و پنج دقیقه اداره پلیس فدرال، واحد جرایم سازمان یافته، بخش پیگیری گزارشات مشکوک به قاچاق انسان و غیره. زر مشغول بازبینی گزارش گمرکی از بندر نیوآرک بود که صدای نوآ از پشت سرش آمد. - یه گزارش نچسب داریم که افتاده گردن ما فکر کنم بهتره یه نگاهی بهش بندازی. او پوشهای نیمه رسمی در دست داشت نشان پلیس روی سربرگ با مهر خاکستری اینترپل دی سی دی ویژن(DC Division). - از بخش مهاجرت ارسال شده، یه کارگر خدمات ساختمانی توی یکی از آپارتمانهای قدیمی کوئینز سه بار ادعا کرده که طی چند هفته اخیر رفت و آمدهای عجیبی رو توی زیرزمین اونجا دیده، میگه شبها آدمهایی وارد و خارج میشن که ساکن اونجا نیستند، نور چراغها گاهی روشن و گاهی خاموش و بوی مواد شوینده قوی میاد. سه بار با پلیس محلی تماس داشته ولی اونها چیزی پیدا نکردن، چون این ساختمان قبلا تو لیست تحت نظر برای مشکوک بودن به قاچاق انسان ثبت شده بوده ارجاع دادن به ما. زر پوشه را گرفت و نگاهی انداخت و چیزی در دلش تکان خورد. - گفتی اسم ساختمون چیه؟ نوآ لحظهای مکث کرد و بعد گفت: - کافهی طبقه همکف حتما واست آشناست clay&bean همونی که اون زن رو اونجا دیدی. زر بیدرنگ سرش را بالا آورد چشمانش دو هفته سرکوب شده را در یک لحظه بازیابی کردند چیزی ته دلش میدانست این داستان تمام نشده است بلکه شاید شروع این ماجرا باشد. با چشمانی کنجکاو و منتظر به نوآ نگاه کرد. - نمیخوام بگم ممکن بهم ربط داشته باشن ولی میخوای یه سر بریم؟ زر صفحهی گزارش را بست، نه برای بیاهمیتی، بلکه برای تمرکز بیشتر. نوآ گفت: - فقط صبر کن تا مدارک رو وارد سیستم کنم. اجازهی ورود رو بگیر تا بتونیم دقیقتر بررسی کنیم. زر با قدمهایی مطمئن و کنجکاو برای فهمیدن و ربط دادن این دو موضوع از جایش بلند شد، نمیدانست چیزی که اکنون حس میکند ترس است یا هیجان اما هرچه که بود زر به آن حس خوبی نداشت. چیزی شبیه گیر افتادن در وسط اقیانوس آرام بر روی تختهای شکسته به جا مانده از یک قایق چوبی، همین اندازه بلاتکلیف و سردرگم. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت سه زر بلند شد و دوباره سراغ میز رفت. لیوان قهوهی آن زن را برداشت و نگاهی انداخت، با خودکار خودش زیر واژهی کمک یک علامت سوال کوچک گذاشت. روی یخچال چند کاغذ بود. یکی از آنها تاییدیهی استخدام دائم پلیس بین الملل بود که با حروف درشت نوشته شده بود. اسم: زر گریسون، تابعیت: آمریکایی، نژاد: مختلط، ایرانی سفید پوست. در ذهنش گفت: - ولی نه اونها، نه من، هنوز دقیق نمیدونیم کی هستم شاید این پرونده کمک کنه بفهمم. موبایلش روشن بود و پیام نوآ که نوشته بود فردا صبح ساعت هشت اتاق دویست و بیست و شش. زر گوشی را کنار گذاشت. پشتش را به صندلی کرد چشمانش را بست و منتظر فردا بود. باد صبحگاهی خنک و آلوده به بوی آسفالت خیس موهای مشکی و کوتاه زر را نوازش میکرد و نور طلایی آفتاب مستقیما به چشمهای سبزش میتابید. خیابانهای نیویورک همیشه بیدار بودند اما امروز برای او بیداری معنای دیگری داشت. او حس میکرد چیزی پشت نگاه آن زن مخفی شده است، چیزی قویتر از یک حس بود که بشود آن را نادیده گرفت. وارد ساختمان شد، لابی مثل همیشه سرد و بیروح بود نگهبان با تکان دادن سر به او سلام کرد بیآنکه چشم از مانیتورهای امنیتی بردارد. آسانسور طبقه دوم، راهرو و در آهنی اتاق دویست و بیست و شش. در نیمه باز بود، نوآ پشت میز نشسته بود فنجان قهوهاش هنوز بخار داشت، مانیتور بزرگ در مقابلش در حال بارگذاری فایلهای نظارتی. نوآ بیآنکه سر بلند کند گفت: - همیشه همینقدر خوش قولی؟ زر لبخند زد و وارد شد. - خوش قول نه، فقط دیشب خواب به چشمم نیومد. نوآ نیم نگاهی به او انداخت و جدی شد. - یعنی اینقدر تاثیر گذار بوده؟ - نه، یعنی نمیدونم، فقط نمیتونستم بهش فکر نکنم. لیوان قهوه دیروز هنوز در دستش بود مثل سندی زنده. نوآ اشاره کرد به صندلی کنارش. - بشین، دوربین کافه رو از چهار زاویه مختلف گرفتم بیا ببینیم چه خبره. تصاویر پخش شد. نور آبی مانیتور روی صورت زر افتاده بود، او و نوآ شانه به شانه پشت میز امنیت نشسته بودند. دو پلیس، دو ذهن و یک کلمه. چیزی در دل زر تکان میخورد. صدای ضربان قلب خودش را میشنید و در اعماق پیکسلهای مانیتور در جستوجوی چیزی بود که مطمئن بود درحال رخ دادن است. ویدیوها در حال پخش بودند. دوربین داخلی کافه تصویری آرام، بدون درگیری، بدون هیاهو. زن جوانی با پوششی ساده وارد شد چند لحظه مکث کرد و بعد از آن زر وارد کافه شد. زن لیوان قهوهاش را برداشت و چیزی گفت. مردی نزدیک شد و بیهیجان بدون خشونت دستی روی شانه زن گذاشت و جملهای آرام رد و بدل شد، همراه هم از کافه خارج شدند و لیوان قهوهای که جا مانده بود. نوآ روی لیوان زوم کرد. کلمه هنوز آنجا بود کج و لرزان اما باقی تصویر بینقص و عادی به نظر میرسید. - از بیرون چیزی پیدا کردی؟ نوآ سری تکان داد. دوربین خیابان روبه روی کافه، زن و مرد با گامهایی نرمال وارد میدان دید شدند و به سمت یک ون خاکستری رفتند که فقط نیمی از آن پیدا بود. در باز شد زن لحظهای مردد ماند ولی سوار شد مرد هم پشت فرمان نشست پلاک خوانا نبود. نوآ نفس بلندی کشید. - نه دعوا نه فریاد نه زور فقط یک زوج که قهوه خریدن و رفتن. - ولی چرا باید قهوه رو جا بذاره؟ نوآ کمی به سمتش چرخید. - سوال خوبیه زر، شاید یه چیزی بین خودشون بوده یا یه عادت عجیب ولی ما نمیتونیم اون رو جدی بگیریم نمیشه صرفا به این لیوان استناد کنیم حتی اگر هم میتونستیم فکر نمیکنی وظیفه ما چیز دیگهای باشه؟ سکوت سنگینی بین زر و نوآ را فرا گرفت زر هنوز به تصویر ثابت شدهی زن خیره مانده بود. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت دو تماس تصویری برقرار شد. تصویر چهرهی خسته اما همیشه هوشیار نوآ روی صفحه ظاهر شد. پشت سرش نور کم رمق و سروصدای اداره پلیس شنیده میشد. نوآ دست به سینه نشست. - خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. زر لیوان راجلوی دوربین گرفت و گفت: - توی کافه معمولی زنی ازم خواست قهوهش رو حساب کنم و بعد یه مرد اومد و گفت که همسرش و اون رو برد، هیچی نبود تا وقتی که این رو دیدم. نوآ ابرو بالا انداخت و نگاهش روی کلمه ماند. - ببین زر. لحنش کمی آهستهتر شد. صدایش به وضوح سنجیده و با تجربه بود. - گاهی چیزایی میبینیم که فقط ظاهراً عجیباند، نمیخوام بگم تو اشتباه میکنی ولی ازت میخوام به احتمال سادهترش هم فکر کنی. مکث کرد و بعد ادامه داد. - ما پلیسیم ولی نمیتونیم هر بار که حسمون یه چیزی گفت وارد عمل بشیم باید توازن رو بین حس و منطق نگه داریم. زر فقط نگاهش کرد. ساکت و منتظر. نوآ لبخند محوی زد انگار خودش فهمید آن جمله کافی نیست، لحنش عوض شد اینبار جدیتر. - اما اگر حس تو اینقدر محکم که نمیتونی ازش بگذری میتونیم از واحد نظارت شهری بخوایم دوربینهای اون کافه رو بررسی کنن. مسیر خروج اون دو نفر رو هم پیگیری میکنیم اگه دوربین دیگهای گرفته باشه، بدون اینکه کسی خبردار بشه. زر نفس عمیقی کشید. احساس کرد یک دریچه باز شد، نه برای اطمینان بلکه برای شروع. - ممنون نوآ فقط میخوام بدونم اون زن اگر واقعاً به کمک نیاز داشت. نوآ سر تکان داد. - فردا صبح بیا اداره خودم با واحد تماس میگیرم ولی تا اون موقع استراحت کن، ذهنت هم باید مثل بدنت تیز بمونه. زر گوشی را روی میز گذاشت. لیوان قهوه هنوز روبرویش بود، با نوشتهی کمک. درست زیر آن قطرهای از قهوه ریخته بود شاید تصادفی شاید هم نه. آپارتمان زر ساکت بود مثل همیشه دیوارها سفید، لخت و بیادعا. چند کتاب پراکنده روی میز، قاب عکس کوچکی از زنی با لبخندی نه چندان پررنگ، مادرش لیلا. زر کت خیسش را آویزان کرد و رفت سراغ چای، قهوه دیگر برای او تازگی نداشت حتی بویش هم تهوع آور شده بود. آب جوش آمد، لیوانش را برداشت. نه طرحی نه رنگی فقط سفید و ساده. همانطور که چای را میریخت ناخودآگاه چشمانش به تقویم روی دیوار افتاد. امروز سالروز مرگ پدرش بود. جان گریسون مردی که هیچوقت با صدای بلند نمیخندید اما وقتی زر ده ساله بود به خاطر چسباندن عکسهای دخترش به داشبورد ماشینش جریمه شده بود. پدر آمریکاییاش یک راننده تاکسی بود، خسته و همیشه درگیر قبضها. مادر ایرانیاش لیلا معلم بود مهاجری که لهجهاش هیچ وقت از بین نرفت، حتی بعد از بیست سال زندگی در نیویورک. زر حاصل دو دنیای متفاوت بود دو فرهنگی که هیچ وقت یکدیگر را درک نکردند اما با وجود او با هم زندگی میکردند. لبه کاناپه نشست و چای را مزه کرد تلختر از همیشه بود شاید چون امروز همه چیز طعم شک داشت. در ذهنش صدای بچگیاش برگشت. - مامان چرا همه بهم میگن عجیب؟ - چون تو مال یه طرف نیستی عزیزم تو مال هر دو طرفی. اما در اداره پلیس این همیشه مزیت نبود. گاهی باعث میشد همکارها با تردید به او نگاه کنند. بعضیها میگفتند او قابل اعتماد نیست، دورگهها نباید عضو این سیستم باشند و از این دست صحبتهایی که در طول عمرش زیاد شنیده بود اما نوآ فرق داشت. نوآ همیشه او را جوری که هست میدیدید، درست مثل یک مافوق واقعی نه فقط به خاطر وظیفه، یا صرفا حسی پدرانه، بلکه چون خودش هم متفاوت بود. مردی سیاه پوست در سیستمی که هنوز رنگ پوست را بیصدا قضاوت میکرد. @Nasim.M1 امتیاز
-
#پارت یک هوا گرفته بود، نه باران میبارید و نه آفتاب بود. آسمان خاکستری مثل ذهن زَر در ساعت پنج عصر یک روز طولانی. او تازه دو ماه بود که در اداره پلیس بین الملل استخدام شده بود بیشتر کارهایش اداری بود؛ پرونده خوانی، رمز گذاری، بررسی ایمیلهای رسمی. هنوز هیچ عملیات هیجان انگیزی در کارنامهاش نبود و حقیقت این بود که از این وضعیت هم ناراضی نبود. امنیت در سکوت برای آدمهایی مثل زر دلنشینتر از درگیری با اسلحهای در مشت بود. کیف لپتاپ را روی دوشش انداخت، گوشیاش را چک کرد هندزفریها را گذاشت و از در پشتی اداره بیرون رفت. عادت همیشگیاش این بود که در راه برگشت از آن کافهی کوچک قهوه بگیرد. یک کافه با شیشههایی پر از بخار، صندلیهای فلزی سرد و باریستاهایی همیشه ساکت. وقتی وارد شد بوی تلخ قهوه و شیر داغ پیچیده بود. موزیکی پخش میشد که زَر نمیشناخت. نور زرد و گرم فضا را مثل یک پتوی نازک پوشانده بود. در صف ایستاد، جلوتر از او فقط یک زن بود. لباس سادهای پوشیده بود، شالی افتاده روی شانه، صورتی رنگ پریده و نگاهی که هر لحظه از در عقب به پشت سر میدوید. زَر متوجه شد، ولی همیشه سعی میکرد فکر نکند. - تو پلیس میشی وقتی واقعا نیاز باشه، نه فقط وقتی شک داری. این جملهای بود که مربی آموزشهای مقدماتی بارها تکرار کرده بود. زن برگشت، به زَر نگاه کرد و لبخندی محو زد. دستش لرزید وقتی لیوان قهوهاش را گرفت و گفت: - ببخشید میتونین قهوهام رو حساب کنین؟ کیفم رو جا گذاشتم فقط همین یه بار. زَر جا خورد. نه از خواهش زن، از حالت چشمهایش. ولی باز هم تردید کرد؛ پیش از آنکه جوابی بدهد، صدای مردی از پشت آمد. - عزیزم! گفتم منتظر بمون من بیام. ببخشید خانم، همسرم یکم حواس پرتی داره. مرد لبخند زد، زن را از بازو گرفت و آرام به سمت در هدایت کرد. زن چیزی نگفت، اما نگاهش برای لحظهای روی زَر ماند، نه التماس بود نه خواهش فقط یک مکث و بعد رفتند. زر هنوز در صف ایستاده بود، همه چیز خیلی عادی بود حتی شاید بیمعنا، تا وقتی که باریستا گفت: - قهوهی اون خانم رو حساب نمیکنین؟ زَر نفسش رو بیرون داد، جلو رفت، کارت کشید، قهوهی خودش و او را حساب کرد همه چیز تمام شده بود. چند دقیقه بعد وقتی لیوان قهوه را از پیشخوان برداشت نگاهش به بدنهی مقوایی آن افتاد. جایی که بخار قهوه کمی کاغذ را مرطوب کرده بود. با خطی لرزان و سریع، فقط یک واژه نوشته شده بود: - کمک. زر لیوان را پایین آورد و دوباره نگاه کرد. کلمه با خطی بد اما واضح. انگار صدای زن هنوز در گوشش میپیچید. - فقط همین یه بار. زر روبه روی ایستگاه مترو ایستاده بود. باران نمنم میبارید. لیوان مقوایی قهوه در دستش گرم بود اما واژهی کمک که با خودکار آبی کمرنگی رویش نوشته شده بود سرمای خاصی در تنش انداخت. حس کرد زیادی فکر میکند شاید قبلا نوشته شده بود شاید آن زن نمیخواست واقعا چیزی بگوید شاید واقعا همسرش بود. به خانه رسید. آپارتمان کوچکش در برانکس. محلهای معمولی با ساختمانهای آجری و همسایههایی که زیاد در کار هم دخالت نمیکردند. داخل که شد کتش را درآورد، کفشهایش را پرت کرد گوشهی اتاق و لیوان قهوه را روی میز گذاشت اما چشمش هنوز به آن کلمه بود. نشست و بهش خیره شد. نفسش را آهسته بیرون داد ذهنش میگفت شاید فقط یک شوخی ساده باشد شاید چیزی از قبل نوشته شده بود شاید هم خیال. قهوه دیگر دلچسب نبود. با دست دیگرش گوشیاش را بیرون کشید و پیام داد. - نوآ، مزاحمت نیستم؟ فقط یه چیز کوچیک ذهنم رو درگیر کرده. چند دقیقه بعد پیام برگشت. - تو هیچوقت بیدلیل مزاحم من نمیشی حرف بزن، گوش میدم. @Nasim.M1 امتیاز
-
وزش شدید باد امانم را بریده است. موهای بلند و مشکیام همچون هزاران شلاق به روی صورت و چشمانم کوبیده میشوند. همه جا تاریک است، آنقدر تاریک که نمیتوانم زمین زیر پایم را ببینم و با اولین قدمم، پایم به چیزی گیر میکند و آوار زمین میشوم. درد در تنم میپیچد. سعی میکنم با کمک دستهایم از جا بلند شوم. دستهایم را روی زمین میگذارم و از جا بلند میشوم. خاک زمین نمناک است، گویا پیش از حضور من، باران باریده است. به سختی میایستم و لباسهای خوابم که متشکل از یک پیراهن و شلوار گشاد هستند را تکان میدهم تا گلهای چسبیده به آنها که تا آن لحظه به من دهن کجی میکردند، پاک شوند. به اطرافم نگاه میکنم. چشمانم به تاریکی عادت کرده است و اکنون بهتر میبینم. نه! این امکان ندارد. من آنجا چه میکنم؟ ضربان قلبم یک آن بالا میرود. میخواستم حرکت کنم؛ ولی گویا بدنم دیگر فرمان نمیبرد. هوا سنگین شده بود، مانند زمانی که در یک کابوس وحشتناک گیر کردهای و هیچچیز مطابق میلت حرکت نمیکند. دستم را به آرامی مشت کردم. انگشتانم سرد بودند، مانند سنگ قبرهایی که دور تا دورم صف کشیده بودند. سایهای که لحظهای قبل دیده بودم، دیگر آنجا نبود؛ اما حس حضورش هنوز باقی مانده بود. صدایش که پیچید، قلبم کوبندهتر شد. - ماهوا… این بار صدا، زمزمه نبود، واضح بود. زنده، نزدیک. از پشت سر. مطمئن بودم کسی صدایم زده است. جرأت نکردم برگردم. نفسهایم تند شده بودند و گلویم خشک. تمام وجودم فریاد میزد که فرار کنم، که از این قبرستان لعنتی بیرون بزنم؛ اما پاهایم قفل شده بودند. و بعد،چیزی اتفاق افتاد که تمام خون در رگهایم یخ زد. سایهها تکان خوردند! نه سایهی درختان، نه تاریکیِ شب، بلکه خودِ سایهها! گویا روی زمین زنده شده بودند، آرام و نرم حرکت میکردند، بیصدا، مانند دود سیاهی که در هوا پخش میشود. چشمهایم را به هم زدم. نه! این ممکن نبود. خسته بودم، ذهنم بازیام میداد؛ اما وقتی دوباره نگاه کردم، دیدم که یکی از آن سایهها به آرامی دارد از سنگ قبر پدرم بالا میرود. از وسط سنگ رد شد. داخل آن ناپدید شد. دیگر نمیتوانستم نفس بکشم. تمام بدنم از درون به لرزه افتاد. و بعد آرام آرام، چیزی روی سنگ قبر شروع به ظاهر شدن کرد. حروف جدید! ابتدا تار، سپس واضحتر. گویا که دستی نامرئی داشت آنها را روی سنگ حک میکرد. چشمهایم از شدت وحشت گشاد شده بودند. کلمات آرام آرام شکل گرفتند، خطی تازه روی سنگی که باید دستنخورده باقی میماند: «او هنوز اینجا است!» یک قدم عقب رفتم. قلبم همچون دیوانهها خود را به دیوارههای اطرافش در بدنم میکوبید.1 امتیاز
-
لحظهای نفس کشیدن را از یاد میبرم. نمیدانم چهرهام چگونه شد که چشمان نازلی پر از نگرانی میشوند، شانههایم را محکم میگیرد و میگوید: - خوبی ماهوا؟ پیش از آنکه بتوانم پاسخش را بدهم، سایهای که در گوشهای میخزد، توجهم را جلب میکند. چیزی درختان نیمه خشک کاج را تکان داد گویا که باد نباشد؛ بلکه چیزی نامرئی از میانشان عبور کرده باشد. - ماهوا! نازلی باری دیگر نامم را نجوا میکند و ناچاراً آب دهانم را فرو میبرم و میگویم: - خوبم، خوبم... چیزی نیست. چشمان آبیاش متعجب و نگران هستند. میپرسد: - اگه چیزی نیست، پس چی داری میگی؟ باید برایش تعریف کنم. دیگر نمیتوانم چیزی که با آن روبهرو شدهام را پنهان کنم. پیش از آنکه دهان بگشایم، صدای مادر از فاصلهی کمی گوشم را میخراشد: - زود باش بیا! میریم خونه. ناگهان دلم میریزد. میخواهم اعتراض کنم. بگویم من نمیآیم به آن خانه. بگویم میخواهم همینجا بمانم، حداقل کمی بیشتر از شماهایی که تا زیر خرواری خاک مدفونش کردهاید، پا به فرار میگذارید که مبادا میت دوباره همراهتان برگردد! اشک از چشمانم سرازیر میشود و ناچاراً دهانم را سختتر از پیش میبندم. من هیچگاه حق اعتراض نداشتم، نه وقتی که مادر با من همچون کنیزش برخورد میکرد و نه وقتی که مادر و برادر هر دو، تا تقی به توقی میخورد و خم به ابرویشان میآمد، گویا کیسه بوکسشان هستم و مرا آماج حملات مشت و لگدشان قرار میدادند و عقدههای یک عمرشان را، روی تن نحیف و ضعیف من خالی میکردند. نه من هیچگاه حق اعتراض نداشتم. دست میبرم که شالم را درست کنم، زخمهای سرم که کادوی روز تولدم از جانب مادرم بودند، باری دیگر تیر میکشند و نفسم را با درد و حسرت بیرون میدهم. سپس با بغض خطاب به نازلی میگویم: - تو نمیایی ناز؟ آنقدر لحنم معصومانه است که نازلی تبسمی مهربان با لبهای خوشفرمش که اندکی رژ صورتی مهمانشان است، به رویم میپاشد. دستم را میگیرد و انگشتان دست استخوانی و کشیدهاش را لای انگشتان دست نحیفم میپیچد و درحالیکه به طرف مادر راه میافتیم میگوید: - معلومه که میام رفیق. از مهربانی و صافیاش دلم گرم میشود. همزمان که پشت سر مادر و رضا، قدم برمیداریم، احساسی عجیب درونم میجوشید، گویا چیزی آنجا در آن قبرستان بود که مرا نگاه میکرد. نکند پدر باشد؟ نکند دلخور از آن است که آنقدر زود آنجا، زیر خرواری خاک، رهایش میکنم و میروم؟ نکند مرا نبخشد! اشکهایم باز شدت میگیرند؛ اما کسی متوجهی اشک ریختنم نمیشود. دیگر در بیصدا اشک ریختن ماهر شدهام. کم نیست بیست و چهار سالی که بیوقفه اشکها مهمان صورتم میشود.1 امتیاز
-
به سختی زبانم را روی لبهای ترک خوردهام میکشم و میگویم: - داداش! منظورم اون مردی بود که کمی پیش داشتم باهاش حرف میزدم. دستش که لای موهایم میپیچد و موهای پریشانم را که مُشت میکند، تازه میفهمم که کار را بدتر کردهام. - با کدوم مرد حرف میزدی هان؟ موهایم را محکم میکشد و جیغم را درجا خفه میکنم، تا مبادا کار از آنی که است بدتر شود و دردسر بدتری برایم ایجاد شود. - حرف بزن دخترهی... قبل از آنکه جملهاش را کامل کند صدای نازلی، ناجیِ نجاتم میشود. - هی! آقا رضا! نزدیک میآید و بیتردید، دست رضا را محکم از لای موهایم بیرون میکشد، مقابلش میایستد و میغرد: - چته آقا رضا؟ افسار پاره کردی؟ نازلی با قد بلند و چهرهی جدی و جذابش که موهای آبیسیاهِ موجدارش از شال مشکیاش بیرون ریختهاند و ترکیب موهایش با پالتوی چرم بلند و مشکیاش که تا پایین زانویش میرسد و پاهایش در چکمههای چرمِ مشکی پنهان هستند، همیشه طوری جلوی برادرم قد علم میکند و از من دفاع میکند که گویا من، کودکِ معصومش هستم. زمانی که سکوت رضا را میبیند، باز میغرد: - هان چیشد مرتیکه؟ طنابت رو پیدا کردی بستی خودت رو؟ یک قدم به رضا نزدیکتر میشود و میغرد: - مرد باش و به جای اینکه هی راه به راه حال خواهرت رو بد کنی، براش برادری کن! رضا که میدانم خونخونش را میخورد؛ ولی با دیدن نازلی و عصبانیتش، دستی به یقه نامرتب پیراهن راهراه آبی و قهوهایاش میکشد. در دل به مظلومیت پدرم اشک میریزم، آن هم چه اشکهایی! پدرم آنقدر معصوم و مظلوم بود که پسرش در مراسم خاکسپاریاش حتی به خاطرش حاضر نشده بود سیاه بپوشد! صدای رضا که جواب نازلی را میدهد، درد سرم را بیشتر میکند. - نازلی خانم! ازش بپرسین داشت با کدوم مرد بیشرفی، حرف میزد؟ نازلی که رفیقِ چندین سالهام است و زیر و بم زندگیام را میداند، با اعصابی متشنج چشم میچرخاند و میگوید: - لازم نکرده چیزی بپرسم. من تمام مدت این قسمت وایستاده بودم و با تلفن صحبت میکردم و صورتم هم طرف ماهوا بود، ندیدم با کسی حرف بزنه! نفس نسبتاً راحتی میکشم. نازلی واقعاً نجاتم داده بود؛ اما رضا که میدانم راضی نشده و بعداً دمار از روزگارم در میآورد، بیهیچ حرفی نگاهی به هردویمان میاندازد و قدم برمیدارد که دور شود؛ ولی پیش از آنکه دورتر شود، بغضم را قورت میدهم و آب بینیام را بالا میکشم و میگویم: - رضا! مامان کارت داشت، برو پیشش. بی آنکه جوابم را بدهد، به سمت مادر میرود. من با نفسی آسوده، نازلی را در آغوش میگیرم و میگویم: - مرسی که نجاتم دادی و ببخش که مجبور شدی بهخاطر من دروغ بگی. نازلی مرا در آغوش میفشارد و سپس گویا گیج شده است، ناباور می پرسد: - چه دروغی ماهوا؟ لبخند بیجانی نقش لبهای خشک و ترکخوردهام میکنم و میگویم: - همین که گفتی با هیچکی حرف نمیزدم دیگه! نازلی که گویا هنوز هم از حرفهایم سردرنمیآورد، می گوید: - خب با هیچکی حرف نمیزدی! در یک لحظه تمامِ حرفهای کسیکه خودش را فرشته مرگ معرفی کرد و سردی دست و سردی صدایش که کم مانده بود روح را از بدنم جدا کند، تماماً در ذهنم نقش بست و فقط توانستم لب بزنم: - چی... . نازلی دستانم را در دستان گرمش فشرد و بالحنی پر اطمینان گفت: - آره ماهوا، کسی اطرافت نبود اصلاً!1 امتیاز
-
سپس درحالیکه آب دهانم را فرو میبرم و سعی میکنم مؤدب باشم، با صدایی دردمند لب میزنم: - به جا نیاوردم... ببخشید شما جنابِ؟ چهرهاش مرموز و سرد است همانند دستش، دستش که روی شانهام قرار دارد سرد است؛ طوری سرد که گویا میتواند هر آن، منجمدم کند! با صدایی بم میگوید: - پدرت میدونست انتخابش منجر به مرگش میشه و باز هم انتخابش رو کرد. پس با غصه خوردن، انتخاب پدرت رو بی ارزش نکن ماهوا! با دقت به چهرهاش خیره میشوم، مردی نسبتاً چهل و پنج ساله با کت و شلواری رسمی و پیراهنی سفید که کفشهای مارکش، هیچگونه گل و لایی ندارند، گویا که اصلاً در کف زمین آن قبرستان گلآلود راه نرفته است. از چه انتخابی صحبت میکند؟ اصلاً نامم را از کجا میداند؟! باید سریعتر به آن مکالمه پایان دهم، آه اگر مادرم بیاید... در چشمان سیاهش خیره میشوم و لب میزنم: - چه انتخابی؟ شما اسم منو از کجا میدونین؟! درحالیکه پوزخندی سرد روی لبهای باریکش مینشیند و باد طرهای از موهای جوگندمیاش را اینطرف و آنطرف میچرخاند، میگوید: - من فرشتهی مرگ هستم خانم جوان... این مرگ حق تو بود، نه پدرت! صدایش در ذهنم تکرار میشود «این مرگ حق تو بود، نه پدرت» منظور و مطلبش چه بود؟ به راستی فرشتهی مرگ بود؟ اینبار در چشمانش که نگاهی انداختم، آنچنان سیاهیِ چشمانش رعبانگیز بود که نفسم حبس میشود. دستش سرد، صورتش سرد، کلامش سرد، همه و همه گواه آنکه راست میگوید و فرشته مرگ است! لحظهای ترس را در تمام سلول های بدنم احساس کردم و همچنان مرگ را! از ترس و وحشت زبانم بند آمده است. گویا تکلمم را از دست داده باشم. نمی دانستم آرزوی مرگ، برای آدمیزاد آنقدر آسان به دست میآید و آمدن مرگ برایش آنقدر غیر قابل درک! بدنم از وحشت به لزره افتاد بود. نمیتوانستم لرزش دستانم را کنترل کنم. لحظهای به دستانم که میلرزیدند خیره شدم و وقتی سرم را بلند کردم، فرشته مرگ آنجا نبود! با وحشت به این طرف و آنطرف چرخیدم که با رضای همیشه عصبی و طلبکار رو به رو شدم که جلو آمد و درحالیکه سیگارش را با فندک قطاریاش، روشن میکرد غرید: - اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه نباید پیش مامان باشی هان؟ بی آنکه بتوانم جلوی زبانم را بگیرم، بیفکر پرسیدم: - اون کجا رفت؟ رضا توام دید... . پیش از آنکه حرفم را کامل کنم، اخم تمام صورتش را پوشاند و با لحنی تحقیرآمیز غرید: - دخترهی احمق! صدبار بهت گفتم پیگیر پسر مردم نباش، وگرنه استخونات رو خوراکت میکنم. آهی از حال بد و بدبختی جدیدم که با سؤال بیموقعم خود را در آن انداختهام، میکشم و سعی میکنم افکارم را مرتب کنم و توضیح دهم تا شاید بفهمد؛ گرچه میدانم که نمیفهمد، جز پدر و فرهاد، هیچکس مرا نفهمید و هرکدام از آن دو نفر که مرا فهمیدند هم، به بهانههای مختلف رهایم کردند.1 امتیاز
-
تصور اینکه روزی برسد که چندین سال از رفتنش گذشته و تنها من ماندهام با یک قلب پر درد...آه! تصورش هم برایم غیرقابل توصیف است، آخر من با این اندوه مگر میتوانم کنار بیایم؟ هرچند چندین سال هم گذشته باشد. او تنها پدرم نبود، بلکه تکیهگاهم بود. صدای خشن مادرم میآید که مرا صدا میزند و مرا که غرق اشکهایم هستم، به تکاپو میاندازد. میترسم حالم را بدتر کند، آن هم جلوی تمامی مردمی که در قبرستانِ عمومیای که در جنوب نویلند قرار دارد و تعداد جمعیت حاضر در آنجا به بیش از یکهزار نفر میرسد. از فکر آنکه جلوی همهشان دستش را رویم بلند کند به خود میلرزم و سریعاً سوگواری را در دلم مدفون میکنم و با قدمهای بلند، سعی میکنم خود را به مادر برسانم. مادری که فقط نام مادر را یدک میکشد! با قدمهای سریع، طوری که هر آن ممکن است با کفشهای ورزشیِ پاره پورهام، زمین بخورم، خود را به مادر میرسانم. پنجاه متری دورتر از آرامگاه پدرم، روی زمینِ خاکی نشسته است و تا مرا میبیند، اخمی میکند. صدای سرد مادر مرا از خلأی که در آن غرق شده بودم به کلی بیرون میکشد، بسیار خوب میدانم شروع شده است. بیشتر و بدتر از پیش! - انقدر آبغوره نگیر دخترهی بیچشم و رو! نمیدانم اصلاً آن بی چشم و رویی که بارم میکند چه ربطی به گریه و سوگواریام دارد؛ ولی مادرم است دیگر، عادت همیشگیاش همین است، به جای آنکه در همچون موقعیتی مرا در آغوش بگیرد، آنطور مرا در هم میشکند. سعی میکنم نگاهش نکنم. آخر حالم دیگر از چهرهی سرد و بیاحساسش که مادرانگی را در بیست و چهار سال عمرم در آن، به چشم ندیدهام، بهم میخورد و کم مانده تا تمام حال بدم را همانجا مقابلش بالا بیاورم! آهی میکشم و به آرامی سر میچرخانم. چهرهی مادر همان بود، همیشه همان. بیاحساس، خسته، دور! گویی مرگ پدر چیزی را در او نشکسته بود. گاه با خود میاندیشیدم اصلاً مادرم احساس دارد؟ و جواب همیشه یک «نه» بلند بالا و مطمئن بود. او هیچوقت احساس نداشت، هیچوقت! باز صدای بیاحساسش در گوشم میپیچد: - شالت رو دُرست کن و برو به رضا بگو جمع کنه بریم، تا کی باید توی قبرستون بمونیم! بغضم بیشتر گلویم را در دستانش میپیچاند، میدانم قصد کشتنم را دارد. حالا که نه پدرم برایم باقی مانده و نه فرهادم، حالا دیگر حتی بغضم هم میتواند جلادم بشود و دیگر مادرم به زحمت نمیافتد. اشکهایم سرازیر میشوند و بهسمت آرامگاه پدر، قدم برمیدارم تا پیغام مادر را به برادرم برسانم. برادری که همانقدر که مادرش برایم مادری نکرد، او هم هیچگاه برایم برادری نکرده است.1 امتیاز
-
وزش باد سرد از لابهلای درختان خشک عبور میکرد و برگهای پژمرده را همچون خاطراتی کهنه در هوا میچرخاند. هوا بوی خاک بارانخورده و اندوه داشت. دستهایم را از شدت سرما در جیب پالتوی مشکیام فرو برده بودم و بی آنکه کلمهای از لبانم خارج شود، آرام و بی غرض، خیره بودم به سنگی که هنوز مرطوب از آب زلال فاتحهخوانان بود. دلم نمیخواست چشمانم یاری کنند و نامش را روی آن سنگ حک شده ببینم، آن هم آنچنان رسمی، بیاحساس، سرد! عمو عباس با استایل اتو کشیده و سیاهش مقابلم میایستد. دست راستش را جلو میآورد و انگشتان ظریفم را محکم میفشارد. لحظهای به مادر و گریههای اعصاب خُردکُنش خیره میشود و سپس با آرامش همیشگیِ صدایش میگوید: - خدا بهت صبر بده دخترم. با غم و اندوه، سرم را برایش تکان میدهم. دیگر توان سخن گفتنم به اتمام رسیده است. حالم بد بود، آنقدر بد که هیچ چیزی نمیتوانست تسلای قلب پر اندوهام باشد، جز کسی که رفتنش قلبم را اینگونه به عزا نشانده بود. سوزِ سرمای هوای نوامبر آنقدر بالاست که باعث میشود دردی عمیق در زخمهایی که لابهلای موهای بهم ریختهام پنهان شدهاند بپیچد و لحظهای از شدت درد، چهرهام درهم میرود. آهی میکشم و با چشمانِ پر از بغضم که اشک از آنها روی گونههایم سرازیر است، به سنگقبر پدرم خیره میشوم. با اینکه هنوز سر خاکش ایستادهام؛ ولی نیمهی منطقیام سعی میکند بر نیمه غیر منطقیام بچربد و مرا از گودال اندوه و نیستی، به بیرون بکشد؛ اما هرچه قدر که تلاش میکنم باز هم اشکهایم قطرهقطره روی گونههایم جاری میشوند، در حدی که حتی طرههایی از موهایم که روی شانهام افتادهاند و قطرات اشکم به پایین سُر میخورند و رویشان میریزند، گویا شبنم خوردهاند. با اینکه در زیر خرواری خاک، مدفونش کردهایم باز مُدام احساسش میکنم. پدر عزیزم! پدرِ مهربان و خوبم! نمیدانم حالا که رفته، روزگارم چه میشود، آن هم وقتی که هنوز بینمان بود، سهمم از نزدیکترینهایم، بدترین حالتِ ممکن بود. قطرات اشکم همچون مُرواریدهای غلتان راهشان راه از چشمانم به روی گونههای از سرما سُرخ شده و لبهای کوچک و ترک خوردهام، باز میکنند. تمام روزهایی را که با او گذارنده بودم جلوی چشمانم زنده میشوند، گویا همین دیروز بود که بعد از فارغالتحصیلیام مرا در آغوش پدرانه و امنش گرفته بود و مرا باعث افتخارش خطاب کرده بود. آن روز، زیباترین روزِ تمامِ عمر 24 سالهام بود. آهی جگرسوز میکشم. سعی میکنم بر خود مسلط باشم. کنار آمدن با از دست دادن عزیز، خیلی سخت هست، سخت تر از آنکه بتوانی بر خودت مسلط باشی؛ آن هم دُرست زمانیکه دلت میخواهد فریاد بزنی، صدایش کنی، هرکاری از دستت بر میآید برای برگرداندنش بکنی و حتی یقه خدا را بگیری و او را از خدا پس بخواهی؛ ولی افسوس که در آخر میبینی چارهای جز کنار آمدن نداری.1 امتیاز
-
مقدمه: او با قلبی شکسته و روحی از هم گسیخته، هنوز در تلاش است تا قطرهای زندگی بیابد. دل کوچکش از داغیِ هزاران شکست به شدت سوخته است، زخمی که به راحتی التیام نمییابد. به دنبال آرامشی گمشده میگردد، آرامشی که از دست رفته و در جایی دورتر از این جهان درون خود، فقط یک هاله از آن باقی مانده است. او تصمیم میگیرد به جایی پناه ببرد؛ جایی که شاید بتواند برای لحظهای آرام بگیرد، در آن مکان پر از ظلمت، خونها به زمین میریزد، خونهایی که در بطنشان داستانهای تلخ و پر از درد نهفته است.1 امتیاز