رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Khakestar

    Khakestar

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      354


  2. shirin_s

    shirin_s

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      331


  3. Kahkeshan

    Kahkeshan

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      387


  4. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      536


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 05/06/2025 در همه بخش ها

  1. خب بچه ها واقعا نمی‌دونم چرا ولی این ایده اومد به ذهنم که یه چیز تخیلی و لحظه مرگ باشه بنویسیم امیدوارم که مثل همیشه پایه باشیدا و با توجه به اینکه نویسنده قبلی شما چی‌نوشته باید ادامه‌ش بدین و یه جورایی یه داستان کوتاهی باشه حتی می‌تونید اسم و مکان های خاص برای شخصیت هاتون خلق کنید... برید ببینم چه می‌کنید:) دقت کنید که حتما بعد مرگ شخصیت باید به دنیای تخیلی و فانتزی بعد مرگ برید.
    1 امتیاز
  2. #پارت‌چهاردهم خب مثل اینکه به رفتارای ا ینجوریش داشتم عادت می کردم چون حتی یه اینچ هم تکون نخوردم. اومد. فقط کاش اصلا متوجه من نشه. به نظر می رسه به کسی چیزی نگفته . فقط کاش من رو نبینه. هیچکسی من رو نبینه. هیچوقت! الناز- بفرما اومد می پره بغل الناز و با اونیکی دخترا هم دست میده و روبوسی میکنه بهرام- خب حالا انگار یه ساله همدیگه رو ندیدن الناز-(چشم غره ایی میره و با آرنجش میزنه به بازوی بهرام) آخه تو از احساسات دخترا چیز ی حالیته؟ بهرام- خب باشه حالا ، ترانه بده آوردیش؟ ترانه- آره آره بهرام- امیر برو کشیک وایستا سیاوش توام اون عنبردستو بده نمی‌فهمیدم دارن چیکار می کنن ! از ترس اینکه شناخته بشم یه ثانیه هم بر نگشتم سمتشون. فقط متوجه شدم که جمعیت متواری شدن و فقط الناز ترانه و یه دختر دیگه به همراه بهرام و سیاوش موندن. صداشون هم بین اون شلوغی به سختی می شنیدم . کنجکاو هم نبودم بدونم. مشخصه سرشون میخاره برای دردسر. مثل اینکه از دیشب درس نگرفتن. کنار میز استاد ایستاده بودن که پسری که هیکل نهیفی داشت با عجله برگشت سمتشون امیر- بهرام اومد ! اومد جمع کن! سریع همگیشون با دستپاچگی بر گشتن سرجاشون در حالیکه سعی می کردن جلوی خنده اشون رو بگیرن. یکی که کنارم بود با آرنج میزنه به بازوم و منم که تو خیال خودم بودم یکم جا می خورم بر می‌گردم سمتش! درحالیکه داشت از خنده روده بر میشد و چشماش پر شده بود گفت : فقط نگاه کن حاجی! مثل اینکه همه می دونن چه خبره جز من. اما از این حرکتش یکم اخم می‌کنم و بی توجه بهش و بی هدف زل میزنم به جزوه ام. در حال حاضر تنها راه فرار از حرف زدن همینه! چند لحظه بعد استاد کنعانی وارد میشه . یکم نچسب و سختگیره ولی برای کسی که درسش رو بخونه با بقیه استادا تفاوتی نداره. نشستن استاد روی صندلی همانا جیغ زدنش همانا! انتظار همچین حرکتی از این مرد چاق و منظبت نداشتم! من که از این حرکتش تعجب می کنم بر میگردم و در آنی از لحظه کلاس میره رو هوا! استاد دستشو مدام میماله روی نشیمنگاهش و حینی که دهنش رو از درد غنچه کرده کلافه به دور و بر صندلیش نگاه میکنه . بغل دستیم حین این که داشت قهقهه میزد مدام با دستش می کوبید روی بازوم و رون پام! منم از این حرکتش عاصی شدم و به دیوار بیشتر چسبیدم و از تیر راسش خارج شدم استاد - کار کی بود؟! بچه ها بلندتر میخندن و من فقط با تعجب به صحنه ی مقابلم خیره شدم استاد -با شمام ! کی میخ های صندلی رو اینجور ی کرده؟ زود جواب بده بهرام که از خنده قرمز شده با انگشت اشاره اشک گوشه چشمشو پاک میکنه و با حفظ همون حالتش میگه بهرام- استاد همه کلاس دارن میخندن پس حتما همه مقصریم دیگه (دوباره خنده) استاد - آقای افشاری کار )ی نکنید این ترم بندازمتون و به کمیته انضباطی معرفیتون کنم بهرام یه خورده قیافش جدی میشه بهرام- ببخشید استاد ... وقتی من و بچه ها جلسه ی پیش میایم خواهش میکنیم ، درخواست میکنیم امتحان کنسل بشه بعد شما میگید باشه ولی برخلاف حرفتون امتحان می‌گیرید همه هم زیروده میشیم ، انتظار بیشتر ی از ما دارید؟ جسارتا؟ استاد -آقای افشار ی شما بچه نیستید که من قبلش بهتون اطلاع بدم آزمون می‌گیرم! در ضمن همه 0 نشدن یه چند نفر که غایب شدن آقای هدایتی هم که 17 شد! ‌(بعد به سمت من اشاره میکنه) چطور ایشون میتونه بخونه شما نه؟ جمعیت اووو میکشن وهمراه بهرام با چشم دنبال من میگردن! منی که خشکم زده و چشمامو با شنیدن فامیلی خودم محکم روی هم فشار دادم ،در نهایت لو میرم ! سرم رو پایین انداختم و دستام مشت شده. آخه چرا پای من رو می‌کشید وسط! من که یه گوشه نشستم سرم تو کار خودمه ! چرا همه باید 0 بشن جز من؟ پای یه توطعه درمی ونه ! چرا باید من رو بزارن تو کانون توجهات؟ چرا باید 17 بشم که جلب توجه بشه؟ سنگینی نگاه ها رو روم حس میکنم ! یه عده شروع به پچ پچ میکنن .اگه امکانش بود فورا از این جهنم فرار میکردم ولی نمیشه . در اونصورت صد درصد مطمعن میشن که یه دیوونه‌ی تمام عیارم! همه فهمیدن این منم حتی اونا ، حتی نصیری ! وای نکنه سر داستان رو باز کنه به همه بگه؟ از این دختر پر حرف بعید نیست ! آخه چرا منم که همیشه بدبختم! بسه کافیه ! با نگاه هاتون خوردید من رو! دنبال چی هستید آخه!؟ بهرام- بَه آقای سهیل خان اینجایـ... ترانه-آخههه استاد چه ربطی داره؟! ما تقریبا هیچکدوم به خاطر یه مساله ایی آماده نبودیم! آخه این انصافه؟ (رو به بچه ها) انصاااافه؟ بچه ها- نهههه .. استاد راست میگه .. نه واقعا ...آره استاد! الناز-آره استاد ما اومدیم خیلی دوستانه باهاتون در میون گذاشتیم ولی شما به اعتماد ما خ*یانت کردیید! (رو به بچه ها) درسته واقعا آخهههه؟! بچه ها- نههه واقعا ... نه استاد .. استاد ازت بعید بووود استاد - آروم آروم! نظم کلاسو رعایت کنید ! من با کسی کاری ندارم فقط بگید این کار کی بود درسمونو شروع کنم! بهرام-استاد من بودم! سیاوش- منم بودم الناز- استاد هممون مشارکت کردیم هممون تقصیییرکاریم ، شما بگذر بچه ها- آره استااااااد ... استاد بگذر ... استااااااد استاد دستش رو تو هوا تکون میده و میگه : آروم آروم! گوش دانشگاهو کر کردید . برای اولین و آخرین بار می‌گم اگه باز تکرار بشه ، دیگه بخششی در کار نیست !بهرام- استاد به شرطی که شمام همکاری کنیا الناز-بهرام بسه ترانه -باااشه استاد (رو به بچه ها سرش رو تکون میده) بچه ها- چشششششم استاد.. دمت گرم استاد ... چشم استاد دوباره دست میکشه روی نشیمنگاهش و برمی‌گرده سمت تخته و شروع به نوشتن میکنه. چند نفر ریز میخندن و دوباره یه سکوت آرامش بخشی به فضای کلاس حاکم میشه. خوب از این قضیه جون سالم به در بردم! نزدیک بود به باد فنا برم! نزدیک بود روحم از بدنم جدا بشه! شاید حتی مجبورم میکردن با اون همه چشمی که روم زوم شده حرف بزنم! شاید ممکن باشه ولی ، واقع سخته !شاید اگه ترانه نبود خانواده باید میومدن جنازمو از وسط کلاس جمع میکردن. راستی خوانواده! یعنی الان اوضاع خونه چجوریه؟ کلی اتفاق تو مدت کم افتاد و من فرصت هلاجی کردن همه اش رو پیدا نکردم. و این برای من یکم غیر قابل درکه!
    1 امتیاز
  3. با همون حال مست و خراب ماشینم رو به راه انداختم. پام رو روی پدال گاز فشردم و به سرعت از اونجا دور شدم. نمی‌دونستم می‌خوام کجا برم فقط می‌خواستم برم... اونقدر برم که دیگه به گذشته‌ها برنگردم. چشمام خمار شده بود و سرم داشت گیج می‌رفت. اگر می‌خواستم با همین وضعیت رانندگی کنم حتماً خودم رو به کشتن می‌دادم پس توی یه کوچه‌ باغیِ بن‌بست که عجیب هم تاریک بود ماشینم رو پارک کردم. خسته بودم و چشمام میلی شدیدی به بسته شدن داشت. سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشمام رو بستم.
    1 امتیاز
  4. - تو هیچی نیستی! بابات معتاد بود، مامانت مواد فروش، حالا فک کردی چون صدای خوبی داری قراره ستاره بشی؟! نخیر خانم تو یک بدبختی! بدبخت! *** دونه‌های اشک از رو گونه‌هام سر می‌خوردن پایین من بدبخت نیستم، اره بدبخت نیستم با هق‌هق دستام رو گذاشتم رو گوش‌هام دو زانو کنار ماشین خوردم زمین. جیغ کشیدم و بلند داد زدم... - من بدبخت نیستم، من قرار نیست شبیه مامان، بابام بشم من یک روز آدم بزرگی میشم به همتون ثابت میکنم من بدبخت نیستم و بزرگم. از جام بلند شدم و قرص‌ها رو پرت کردم اون‌ طرف شیشه‌ی الکل رو از رو داشبورد برداشتم، همون‌طور که زیر لب می‌گفتم من قراره آدم بزرگی بشم اره من ادم بزرگی میشم. شیشه رو بردم بالا و یک سره مایع کهروبایی داخلش رو سر کشیدم. بین هق‌هق بلند قهقهه زدم و به دره زیر پام نگاه کردم. چشم‌های خمارم رو چرخی دادم و انگشت اشاره‌ام رو به سمتش تکون‌تکون دادم. - تو امشب شاهد باش، ناریه یک روز یه ستاره میشه، یک ستاره بزرگ!
    1 امتیاز
  5. نیمه های شب بود که به سرم زد. به سمت دره‌ای خارج از شهر حرکت کردم. ماشین رو، رو به جاده پارک کردم و به سیاهی مطلق ته دره چشم دوختم. مغزم پر از صدا بود، انگار که تو ساعت اوج شلوغی وسط مترو ایستادم، آدم‌ها رد میشن و بهم تنه میزنن. با دست‌هایی لرزون داشبورد رو باز کردم و به ظرف قرص نگاه کردم. کمی مکث کردم، نفس عمیق دیگه‌ای کشیدم و ظرف رو برداشتم. در ظرف رو باز کردم و دستم رو پر از قرص‌های سفید کردم. از لرزش دست‌هام چندتایی از قرص ها از دستم افتاد کف ماشین، ظرف رو انداختم اون طرف، چندتا قرصی که توش مونده بود کف ماشین ریخت. به قرص‌های تو دستم نگاه میکردم که انگشتم خیس شد. قطره‌‌های اشکم یکی پس از دیگری پایین می‌اومدن. بینی‌م رو بالا کشیدم و به رو به رو خیره شدم. تاریکی مطلق رو به روم برام مثل پرده سینما شده بود. خاطرات دونه دونه از جلوی چشم‌هام رد میشدن، توی ذهنم دنبال یه دلیل میگشتم؛ یه دلیل برای سوال بزرگ مغزم؛ یه دلیل برای اینکه " چرا به اینجا رسیدم؟" سینمای خوبی نبود، ژانر همه فیلم‌هاش تلخ‌تر از قهوه بود. همه دفتر خاطرات ذهنم رو بالا پایین کردم. یه دفعه همه تصاویر محو شد، پس از چند ثانیه تصویر سیاه سفیدی از یه دختر پدیدار شد. کم کم داشت همه چیز واضح میشد، رنگ و شکل مشخص می‌گرفت. نفس‌هام تند شده بود. انگار ویدئوی اصلی درحال پخش بود.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...