#پارت_چهارم
ننه جون زنبیل توی دستش که پر خرید بود رو محکم کوبیده بود به ساق پای بنده و با حالت طلبکارانه ای دست به کمر رو به من گفت:
- خوبه خوبه نمیخواد برای من اولا دوما کنی.
بعد در حالی که دستاش رو داشت توی هوا میچرخوند و دهنش رو به تمسخر کج کرده بود گفت:
- برای من ملا غلط شده؛ اون دپ نیست و دیته! جای این وراجی ها بیا این زنبیل رو بگیر که از کمر افتادم.
بعد این حرفش درحالیکه داشت زیر لب غر غر میکرد من رو با زنبیل خریدها تنها گذاشت.
تنها واکنش من به این حرکات ضربتی ننه جون یک نگاه متحیر بود؛ اینجوری که ننه جون با سرعت می رفت اگر دیر میجنبیدم ازش عقب می افتادم برای همین زنبیل پر خرید رو از زمین بلند کردم و حرکت کردم.
سعی میکردم با قدم های بلند فاصله به وجود اومده رو کم کنم ؛از وزن زنبیل اخمام توی هم رفته بود وقتی کنار ننه جون رسیدم ننه جون یه سمتم چرخید تا چیزی بگه که من از فرصت ایجاد شده استفاده کردم و بلافاصله زنبیل رو روی زمین گذاشتم و خودمم کنارش پهن زمین شدم.
- آخ پدرم در اومد ! چه قدر این زنبیل سنگینه ننه جون ؟! نکنه تهش آجر گذاشتی کلک؟
- جوونم جوونای قدیم ! والا ما کوزه های سنگین رومی بردیم لب رودخونه پر آب می کردیم و بر میگشتیم خونه ، تازه اون همه هم راه میرفتیم یه آخ هم نمی گفتیم.
لبامو آویزون کردم و مظلوم به ننه جون خیره شدم تا خواستم زبون باز کنم و حرفی بزنم با صدای بوق ماشین از جا پریدم.