رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Shahrokh

    Shahrokh

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      864


  2. فاطمه بهرامی.

    فاطمه بهرامی.

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      264


  3. zeinab shiri

    zeinab shiri

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      56


  4. nastaran

    nastaran

    مدیر فنی


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      134


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/26/2024 در همه بخش ها

  1. سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید: تالار تایپ رمان
    1 امتیاز
  2. # پارت_ سیزدهم ارمیا با سرعت می دویید و از بین وسایل خونه رد میشد تا رسیدن بهش سخت باشه ؛ منم مثل یه جوجه اردک افتاده بودم پشتش و هر طرف که می‌رفت میرفتم. مامان که دیگه از این رفتارای ما خسته شده بود سری به تاسف تکون داد و گفت: - من نمیدونم شما کی دست از این موش و گربه بازیتون برمی‌دارید؟! من پیر شدم و عاقل شدن شما رو ندیدم. ارمیا با صدای بلند خندید و گفت: - مامان جان شما هنوز اول جوونیته؛ بعدم راست میگی مادر من والا منم دیگه از عاقل شدن آوین نا‌امید شدم! با این حرفش انگار آتیشم زدن با حرص فحشی بهش دادم و کوسن روی مبل رو طرفش پرتاب کردم ؛ از اونجایی که آمادگی این حرکتمو داشت جای خالی داد و کوسن به دیوار برخورد کرد. ارمیا به من که قیافه ام از حرص قرمز شده بود نگاه کرد و دستشو روی شکمش گذاشت و قهقهه زد ، از بین خندهاش گفت : - قیافه‌شو مثل گورجه شده! از غفلتش استفاده کردم و‌‌ با‌‌ خشم یه کوسن دیگه برداشتم و با یه نشونه‌گیری دقیق سمتش پرتاب کردم که دقیقاً خورد توی سرش ، حالا نوبت من بود که غش غش بهش بخندم؛ ارمیا دستی به سرش کشید وتخص روبه من که میخندیدم گفت: - تف تو روحت! امیدوارم گاو بشی! نمیبینی موهامو سه ساعت درست کردم؟! با لذت و غرور دستمو روی چشمام گذاشتم رو بهش لب زدم: - قربان شما! قابلی نداشت! - باز شما دو تا افتادید به جون هم؟! با صدای بابا سرجام خشکم زد! اگه وقت عادی بود لوس سمت بابا می‌چرخیدم و چغولی ارمیا رو میکردم اما الان با دونستن اینکه اگه بابا ازم سوال کنه مصاحبه امروزم چیشد؟ من مجبوربودم بهش بگم که رد شدم و در نتیجه این یعنی باید تسلیم حرف بابا میشدم و به اون شرکت میرفتم.
    1 امتیاز
  3. #پارت_ دوازدهم با حرص نفسمو بیرون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم و یک کاسه پفیلا که قبلاً توی کابینت جاسازی کرده بودم رو در آوردم بعد سمت تلویزیون رفتم و روشنش کردم و دنبال یه فیلم یا انیمیشن گشتم که دیدم شبکه پویا داره پاندای کونگ فو کار پخش می‌کنه! با هیجان جلوی تلویزیون لم دادم و شروع کردم به پفیلا خوردن؛ محو تماشای پاندای کونگ فو کار بودم که یکی کنار گوشم محکم داد زد! از ترس کاسه پفیلا ها از دستم پرت شد روی زمین ، شوک‌ زده درحالیکه دستم روی قلبم بود خشکم‌زده بود . از شدت شوک قلب درد گرفته بودم ، ارمیا که از دیدن حالتم ترسیده بود تکونم داد و گفت: - الو نمیری آوین ، خوبی؟! بابا شوخی کردم ! مامان با یک لیوان آب به سمتم اومد و لیوان آب رو سمتم گرفت و گفت : - بگیر بخور بچه ! بعد رو کرد به ارمیا گفت : - چیکارش کردی ؟! هزار بار نگفتم با هم از این شوخی ها نکنید؟! آب رو آروم خوردم و چشم غره ای سمت ارمیا رفتم و بهش توپیدم: - بیشعوری ، بیشعور ! دست خودت نیست که ، نمیگی سکته کنم؟! ارمیا در حالی که عصبانیت من به کلیه اش هم نبود خندید و گفت: - تو ؟عمرا ! بادمجون بم آفت نداره. از حرفش حرصم‌ گرفت میخواستم اولین چیزی که توی دستمه رو سمتش پرتاب کنم که دیدم لیوان جهیزیه مامانه ، اگه پرت کنم مامانم من رو میکشه و بعد جنازه ام رو آویزون کنه سرکوچه عبرت عموم بشم ! در نتیجه لیوان رو زمین گذاشتم و سریع از جام بلند شدم و دنبالش کردم؛ ارمیا هم با خنده پا به فرار گذاشت.
    1 امتیاز
  4. پارت سوم: با صدای بلند اورهان که اسمم را صدا زد، نگاه‌های ما در هم گره خورد. اخمی محو بر چهره‌اش نشست و با صدای آرام و جدی پرسید: - دوباره هوای قدیم رو کردی بچه؟! با لبخندی که تلخی آن بیشتر از قهوه بود، جواب دادم: - یاد قدیم که هیچ، هنوز هم می‌گم هیچ چیز قوی‌تر از عشق دراگی نیست... ابروهایش بالا پرید و با تعجب سری به نشانه تحلیل حرفم تکان داد و پرسید: - خب خانم مجنون، ادامه بده ببینم از چه لحاظی از عشق دراگی قوی‌تر نیست؟! با یادآوری چشم‌های زیبای کارلو، نگاه به پنجره دوختم و به درختان سر به فلک کشیده حیاط که از پنجره مشخص بود، چشم دوختم. سعی کردم در دنیای بیرون غرق شوم تا صدای اورهان کمتر در سرم طنین‌انداز شود. - اینکه نباشه تو هیچی. اینکه بخوای اذیتش کنی، وجود خودت که هیچ، روحت بیشتر از اون درد می‌گیره. اینکه پناهگاهی جز بغلش پیدا نمی‌کنی. اینکه حاضری جون بدی، ولی اون لحظه‌ای اخم نکنه،اینکه حاضری به خاطر آرامشش هر کاری انجام بدی. عشق شاید ساده به نظر بیاد، اما در حقیقت جنونه. جونی از جنس شب دریا. حالا منظورم از شبِ دریا چیه؟اینکه می‌بینی دریا شب‌ها سوت و کوره، صدای موج‌هاش لبخند رو لبت می‌آره. ولی وای به حالت اگه حواست پرت بشه، تورو می‌بلعه؛امان از اینکه بخواد یهو عصبی بشه. با جزر و مدی تورو می‌بلعه که فقط جسدت رو پس می‌زنه. هم قشنگه، هم ترسناک. اورهان دستش را داخل موهایش کشید و یک‌تای ابرویش را بالا داد، همانطور که همیشه وقتی از چیزی تعجب می‌کرد، این کار را انجام می‌داد. - تموم کن پرواز! تموم کن! خودت خواستی بکشیش اما زنده موند!خودت خواستی بین یاشاری که روز خاکسپاریش بود و تویی که کلت به دست، مقابلت عشقت ایستادی تا تاوان بگیری. تاوان تو مهمتر از خاکسپاری یاشار بود! دوتاشم خودت خواستی، از اولشم این عشق اشتباه بود... چشم‌هایم را از حقیقت‌هایی که گفت محکم روی هم فشار دادم و دست‌هایم را مشت کردم. حرف‌هایش همچون خنجری زهرآلود به قلبم نشست. سرم را پایین انداختم و آرام در دل زمزمه کردم: - درسته که من عاشق شدم، درسته که یاشار مرد، درسته که عشقم رو، شوهرمو با یه تیر کشتم... اما خودمم همراه با اون تیر از جسمم خارج شدم و مُردم. من روحم مرد و کسی هیچ‌وقت نفهمید... حرف دیگری بین ما رد و بدل نشد. تنها سکوتی سنگین برقرار شد. با دست‌های مشت‌شده و چشمان بسته، خودم را روی تخت انداختم. به خاطر زخم‌هایم احساس گزگز می‌کردم. یاد دیشب دوباره مرا آزار داد. *** فلش بک به دیشب: وقتی به مکان مورد نظر رسیدم، یک کوچه بالاتر از هدفم، موتور را خاموش کردم تا صدای غرش موتور جلب توجه نکند. وارد کوچه اصلی شدم و به سمت ساختمان مورد نظر قدم برداشتم. ساختمان کناری محل سوژه‌ام بود. وارد شدم و به سمت پله‌های اضطراری رفتم. قدم‌هایم را آرام و با دقت برداشتم. پله‌ها را یکی‌یکی پشت سر گذاشتم. از طبقه آخر، که طبقه بیست و هشتم بود، عبور کرده و وارد پشت‌بام شدم. خیالم از بابت دوربین‌ها راحت بود... بچه‌های گروه دو، که شامل هکرها و تیم امنیتی ما بودند، دوربین‌ها را از کار انداخته بودند، و این کار هم مدیون گندم بود!
    1 امتیاز
  5. قسمت دوم: به یاد دارم هنگامی که چشمانم را باز کرد میان هزاران دستگاه پزشکی گرفتار شده‌ بودم. صدای آرام و خسته‌ای از گفتگو به گوشم رسید. یکی از آنها، صدای آشنای سرهات بود و دیگری که به نظر می‌رسید پزشک باشد، صدایش کمی جدی‌تر و نگران‌تر از معمول بود. - خانم هخامنش آسمشون شدید تر از قبل شده، اگر بوی معطر یا هر ماده آلرژی‌زا استشمام کنه یا استرس و اضطراب به سراغشون بیاد، یا حتی اگر سابقه آلرژی به غذا داشته باشه احتمال اینکه حالشون شما بدتر میشه. پزشک مکثی کرد و سپس ادامه داد: - خوشبختانه از کما خارج شده‌اند و حالشان رو به بهبود است. احتمالاً چند ساعت دیگر به هوش میاد. فقط اگر تغییرات جدیدی در وضعیتشان مشاهده کردید، فوراً به من یا پرستار اطلاع بدهید. صدای دکتر کم‌کم محو شد و جای آن، صدای گندم به گوشم رسید که اسمم را صدا می‌زد. تکانی خوردم و با تمام تلاش، به حال حاضر برگشتم. هوای اتاق همچنان سنگین بود و احساس می‌کردم در میان یک دنیای بی‌روح قرار دارم. گندم با دست‌های لرزان و یخ‌زده‌اش، دستم را گرفت و در دستانش محکم فشرد. صدای مهربانش که پر از اضطراب بود به گوشم رسید: - جانم، چیزی می‌خوای؟ قوربونت بشم؟ دهانم از شدت تشنگی خشک شده بود و حتی توانایی حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که به آن نیاز داشتم هوای تازه بود، حس می‌کردم هیچ‌چیز جز آن نمی‌تواند آرامم کند. چندین بار دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما رمقی در بدنم باقی نمانده بود. با نهایت تلاش، سرانجام گفتم: - پنجره رو باز کن و یه لیوان آب بده لطفاً. چشم‌هایم به سمت در سیاه رنگ اتاقم رفت. اورهان، که کنار سرهات ایستاده بود، به سرعت بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده‌های سفید و نازک را کنار زد و پنجره را باز کرد. در آن لحظه، احساس می‌کردم خودم یک موجود نحس هستم، چرا که هیچ‌گاه نمی‌توانستم زندگی راحتی برای عزیزانم بسازم. سرم را پایین انداختم و بغضی سنگین در گلویم جمع شد، که انگار هیچ‌گاه قصد شکستن نداشت. سرهات دست گرم و مردانه‌اش را زیر چانه‌ام گذاشت. با فشاری ملایم، سرم را بالا برد و به چشمانم نگاه کرد. نگرانی در نگاهش موج می‌زد، انگار دنیای او از نگرانی برای من ساخته شده بود. - خوبی عزیزم؟ لبخندی محو و تلخ بر لب‌هایم نشست. او را بیشتر از هر انسان دیگری می‌شناختم. این نگرانی بیش از حد او، برای سلامتی من، بیشتر از هر چیز دیگری مرا آزار می‌داد. با تکان دادن سرم به نشانه اینکه حالم خوب است، سعی کردم نگاهم را از او بگیرم، اما او با دست‌هایش محکم مرا در آغوش کشید و زیر گوشم زمزمه کرد: - عزیز دلِ داداش! تو چیزی بشه، من می‌میرم‌ها! این جمله دقیقاً یادآور یاشار عزیزم بود. انصاف نبود که او در اوج جوانی‌اش از میان ما رفته باشد. دو قطره اشک که به سختی از چشم‌هایم سرازیر شدند، روی صورتم باقی ماندند. با آستین لباسم اشک‌ها را پاک کردم و نفس عمیقی از هوای تازه اتاق گرفتم. - خوبم داداشی، نگران نباش! در همین لحظه، نگاه گندم به زخم دستم افتاد. دستم باز شده و خون تمام باند را پوشانده بود. چشمانش از شدت نگرانی به شدت ریز شد و سپس با سرعت از روی صندلی بلند شد و وارد حمام اتاقم شد. جعبه کمک‌های اولیه را آورد. باند دستم را با احتیاط باز کرد و وقتی زخم را دید، چشمانش از تعجب گرد شد. دست‌هایش شروع به لرزیدن کردند. او به هیچ عنوان تحمل دیدن زخمی به این عمق را نداشت. اورهان که کنار او ایستاده بود، به آرامی از کنار او عبور کرد و روبه‌رویم نشست. ابتدا زخم دستم را بررسی کرد و سپس با دقت نخ و سوزن را از جعبه کمک‌های اولیه بیرون آورد. چشم‌های من به شدت از تعجب گرد شد. آیا زخمی که داشتم، به این شدت عمیق بود که نیاز به بخیه داشت؟ با کلافگی، دست سالمم را در میان موهای پریشانم فرو بردم و آن‌ها را پشت گوشم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بی‌حسی بزن، کارتو بکن!
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...