# پارت_ سیزدهم
ارمیا با سرعت می دویید و از بین وسایل خونه رد میشد تا رسیدن بهش سخت باشه ؛ منم مثل یه جوجه اردک افتاده بودم پشتش و هر طرف که میرفت میرفتم.
مامان که دیگه از این رفتارای ما خسته شده بود سری به تاسف تکون داد و گفت:
- من نمیدونم شما کی دست از این موش و گربه بازیتون برمیدارید؟! من پیر شدم و عاقل شدن شما رو ندیدم.
ارمیا با صدای بلند خندید و گفت:
- مامان جان شما هنوز اول جوونیته؛ بعدم راست میگی مادر من والا منم دیگه از عاقل شدن آوین ناامید شدم!
با این حرفش انگار آتیشم زدن با حرص فحشی بهش دادم و کوسن روی مبل رو طرفش پرتاب کردم ؛ از اونجایی که آمادگی این حرکتمو داشت جای خالی داد و کوسن به دیوار برخورد کرد.
ارمیا به من که قیافه ام از حرص قرمز شده بود نگاه کرد و دستشو روی شکمش گذاشت و قهقهه زد ، از بین خندهاش گفت :
- قیافهشو مثل گورجه شده!
از غفلتش استفاده کردم و با خشم یه کوسن دیگه برداشتم و با یه نشونهگیری دقیق سمتش پرتاب کردم که دقیقاً خورد توی سرش ، حالا نوبت من بود که غش غش بهش بخندم؛ ارمیا دستی به سرش کشید وتخص روبه من که میخندیدم گفت:
- تف تو روحت! امیدوارم گاو بشی! نمیبینی موهامو سه ساعت درست کردم؟!
با لذت و غرور دستمو روی چشمام گذاشتم رو بهش لب زدم:
- قربان شما! قابلی نداشت!
- باز شما دو تا افتادید به جون هم؟!
با صدای بابا سرجام خشکم زد! اگه وقت عادی بود لوس سمت بابا میچرخیدم و چغولی ارمیا رو میکردم اما الان با دونستن اینکه اگه بابا ازم سوال کنه مصاحبه امروزم چیشد؟ من مجبوربودم بهش بگم که رد شدم و در نتیجه این یعنی باید تسلیم حرف بابا میشدم و به اون شرکت میرفتم.