به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/24/2024 در همه بخش ها
-
نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم شکل میگیرد. شخصیتهایی که از کودکی کنار هم بزرگ شدهاند، در مسیر زندگی با چالشها و رقابتهایی روبهرو میشوند که رابطهشان را تحت تأثیر قرار میدهد... در این میان، رازها و حسادتها پیچیدگیهایی به داستان اضافه میکند و آنها را به تصمیمهایی مهم وادار میکند. داستان «دختر یلدا» روایتگر گذر زمان، دلبستگیهای دیرینه و تلاش برای جبران اشتباهات گذشته است که در نهایت فرصت تازهای برای وصل دوباره فراهم میآورد. مقدمه: آنگاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودیکه من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمیدانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بیکرانی بودی که هیچگاه طعمهی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمیسپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم.1 امتیاز
-
نام رمان :بیانظباط نامنویسنده: سحر تقیزاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بیرحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان میخری فقط و فقط ثابت کنی که میمانی و در راهش چه چیز هایی را از دست میدهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمیخوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران میکنه. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگهای وجود نداره.. ناظر: @Solmazheydarzadeh1 امتیاز
-
به نام خدای کلمات ذهنم اسم رمان: عشق زهرآلود نویسنده: ستایش کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی، انتقامی خلاصه: آنها نمیدانند که در قلب او چه خلق شد آنها نمیدانند دخترک ازکوه درد سرازیر شد زیر خروارها شن از جنس درد دفن شد... سرنوشت دختری که بعد رها شدن گیر افتادن دست ناپدری سرنوشتی دردناک براش رقم میخوره... ویراستار: @marzii791 امتیاز
-
# پارت_ دهم مامان دست پاچه از روی صندلیش پاشد و دوتا ضربه محکم زد توی کمرم و با حرص گفت: - بچه آروم بخور بخدا ازجلوت ور نمیدارم ک، یه جوری مثل گشنه ها میوفته به جون غذا هر کی ببینه فکر میکنه بهش غذا نمیدیم! من که تازه با ضربه مامان راه تنفسی باز شده بود دو تا نفس عمیق کشیدم و لب زدم: - جان تو گشتم بود از صبح هیچی نخوردم ، بعدم مادر من یکم آروم تر بزن از کمر به پایین فلج شدم! مامان یه چشم غره به سمتم رفت و دست به چونش زد و گفت: - عه عه! روتو برم بشر تا چند دقیقه پیش نمیزدم تو کمرت الان داشتی با عزرائیل سلام و علیک میکردی بعد طلب کارم هستی؟! بعدم مگه من صبح نگفتم یه کوفتی بخور بعد برو! من از دست تو چیکار کنم آخه ؟! دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم و گفتم: - من تسلیم داداش، نزن منو! بعد دو باره شروع کردم به خوردن غذا، مامان با اخطار رو به من گفت: - آروم! سرمو در جواب حرف مامان تکون دادم و سعی کردم آروم تر غذا بخورم تا این دفعه نمیرم. بعد از تموم کردم غذا به مامان کمک کردم طرفا رو بشوره و میز رو جمع و جور کردم. بلافاصله بعد از اون از آشپزخونه خارج شدم و سمت اتاقم رفتم. به سمت کولم رفتم و گوشیم رو از توش در آوردم؛ رمزشو زدم و رفتم توی گوگل بلکه چرخی توش بزنم و راه کاری پیدا کنم.1 امتیاز
-
#پارت۱ عشق زهر الود🫀 تمام تنم رد کمر بند بود انگار دیگه قلبم خسته شده بود از این اسارت، تمام سرم پر بود از حرف های ناگفته از حرفایی که سکوت ازش سرازیر بود. شاید میتونستن کمی تغییر ایجاد کنم ،ریشه موهام به شدت درد میکرد سرم نیر میکشید بوی خون پیچیده بود تو اتاق ۶ متری حتی مشخص نیست اتاق یا انبار ،شایدم اسمش شکنجه گاه منه. خواستم کمی چشام ببندم اما حتی با بستن چشمام هم از تاریکی فرار میکردم میترسیدم خوابم ببره بابت همین هم تنبیه شم. توانش نداشتم حتی اونقدر درد داشتم که نمیتونستم فکر فرار بیوفتم. اونم همین میخواست میخواست اونقدر تو درد خودم خو یرم که نتونم به چیزی فک کنم. اما من تلاش میکردم کاری کنم ،مادرم یعنی نترسید ازاسیب دیدن من... همش سوال های بیشتری برام به وجود میاد یه سوال به سوال های بی جواب دیگه اظافه میشه من بیشتر توان تحملم از دست میدم.1 امتیاز
-
پارت سوم: با صدای بلند اورهان که اسمم را صدا زد، نگاههای ما در هم گره خورد. اخمی محو بر چهرهاش نشست و با صدای آرام و جدی پرسید: - دوباره هوای قدیم رو کردی بچه؟! با لبخندی که تلخی آن بیشتر از قهوه بود، جواب دادم: - یاد قدیم که هیچ، هنوز هم میگم هیچ چیز قویتر از عشق دراگی نیست... ابروهایش بالا پرید و با تعجب سری به نشانه تحلیل حرفم تکان داد و پرسید: - خب خانم مجنون، ادامه بده ببینم از چه لحاظی از عشق دراگی قویتر نیست؟! با یادآوری چشمهای زیبای کارلو، نگاه به پنجره دوختم و به درختان سر به فلک کشیده حیاط که از پنجره مشخص بود، چشم دوختم. سعی کردم در دنیای بیرون غرق شوم تا صدای اورهان کمتر در سرم طنینانداز شود. - اینکه نباشه تو هیچی. اینکه بخوای اذیتش کنی، وجود خودت که هیچ، روحت بیشتر از اون درد میگیره. اینکه پناهگاهی جز بغلش پیدا نمیکنی. اینکه حاضری جون بدی، ولی اون لحظهای اخم نکنه،اینکه حاضری به خاطر آرامشش هر کاری انجام بدی. عشق شاید ساده به نظر بیاد، اما در حقیقت جنونه. جونی از جنس شب دریا. حالا منظورم از شبِ دریا چیه؟اینکه میبینی دریا شبها سوت و کوره، صدای موجهاش لبخند رو لبت میآره. ولی وای به حالت اگه حواست پرت بشه، تورو میبلعه؛امان از اینکه بخواد یهو عصبی بشه. با جزر و مدی تورو میبلعه که فقط جسدت رو پس میزنه. هم قشنگه، هم ترسناک. اورهان دستش را داخل موهایش کشید و یکتای ابرویش را بالا داد، همانطور که همیشه وقتی از چیزی تعجب میکرد، این کار را انجام میداد. - تموم کن پرواز! تموم کن! خودت خواستی بکشیش اما زنده موند!خودت خواستی بین یاشاری که روز خاکسپاریش بود و تویی که کلت به دست، مقابلت عشقت ایستادی تا تاوان بگیری. تاوان تو مهمتر از خاکسپاری یاشار بود! دوتاشم خودت خواستی، از اولشم این عشق اشتباه بود... چشمهایم را از حقیقتهایی که گفت محکم روی هم فشار دادم و دستهایم را مشت کردم. حرفهایش همچون خنجری زهرآلود به قلبم نشست. سرم را پایین انداختم و آرام در دل زمزمه کردم: - درسته که من عاشق شدم، درسته که یاشار مرد، درسته که عشقم رو، شوهرمو با یه تیر کشتم... اما خودمم همراه با اون تیر از جسمم خارج شدم و مُردم. من روحم مرد و کسی هیچوقت نفهمید... حرف دیگری بین ما رد و بدل نشد. تنها سکوتی سنگین برقرار شد. با دستهای مشتشده و چشمان بسته، خودم را روی تخت انداختم. به خاطر زخمهایم احساس گزگز میکردم. یاد دیشب دوباره مرا آزار داد. *** فلش بک به دیشب: وقتی به مکان مورد نظر رسیدم، یک کوچه بالاتر از هدفم، موتور را خاموش کردم تا صدای غرش موتور جلب توجه نکند. وارد کوچه اصلی شدم و به سمت ساختمان مورد نظر قدم برداشتم. ساختمان کناری محل سوژهام بود. وارد شدم و به سمت پلههای اضطراری رفتم. قدمهایم را آرام و با دقت برداشتم. پلهها را یکییکی پشت سر گذاشتم. از طبقه آخر، که طبقه بیست و هشتم بود، عبور کرده و وارد پشتبام شدم. خیالم از بابت دوربینها راحت بود... بچههای گروه دو، که شامل هکرها و تیم امنیتی ما بودند، دوربینها را از کار انداخته بودند، و این کار هم مدیون گندم بود!1 امتیاز
-
قسمت دوم: به یاد دارم هنگامی که چشمانم را باز کرد میان هزاران دستگاه پزشکی گرفتار شده بودم. صدای آرام و خستهای از گفتگو به گوشم رسید. یکی از آنها، صدای آشنای سرهات بود و دیگری که به نظر میرسید پزشک باشد، صدایش کمی جدیتر و نگرانتر از معمول بود. - خانم هخامنش آسمشون شدید تر از قبل شده، اگر بوی معطر یا هر ماده آلرژیزا استشمام کنه یا استرس و اضطراب به سراغشون بیاد، یا حتی اگر سابقه آلرژی به غذا داشته باشه احتمال اینکه حالشون شما بدتر میشه. پزشک مکثی کرد و سپس ادامه داد: - خوشبختانه از کما خارج شدهاند و حالشان رو به بهبود است. احتمالاً چند ساعت دیگر به هوش میاد. فقط اگر تغییرات جدیدی در وضعیتشان مشاهده کردید، فوراً به من یا پرستار اطلاع بدهید. صدای دکتر کمکم محو شد و جای آن، صدای گندم به گوشم رسید که اسمم را صدا میزد. تکانی خوردم و با تمام تلاش، به حال حاضر برگشتم. هوای اتاق همچنان سنگین بود و احساس میکردم در میان یک دنیای بیروح قرار دارم. گندم با دستهای لرزان و یخزدهاش، دستم را گرفت و در دستانش محکم فشرد. صدای مهربانش که پر از اضطراب بود به گوشم رسید: - جانم، چیزی میخوای؟ قوربونت بشم؟ دهانم از شدت تشنگی خشک شده بود و حتی توانایی حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که به آن نیاز داشتم هوای تازه بود، حس میکردم هیچچیز جز آن نمیتواند آرامم کند. چندین بار دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما رمقی در بدنم باقی نمانده بود. با نهایت تلاش، سرانجام گفتم: - پنجره رو باز کن و یه لیوان آب بده لطفاً. چشمهایم به سمت در سیاه رنگ اتاقم رفت. اورهان، که کنار سرهات ایستاده بود، به سرعت بلند شد و به سمت پنجره رفت. پردههای سفید و نازک را کنار زد و پنجره را باز کرد. در آن لحظه، احساس میکردم خودم یک موجود نحس هستم، چرا که هیچگاه نمیتوانستم زندگی راحتی برای عزیزانم بسازم. سرم را پایین انداختم و بغضی سنگین در گلویم جمع شد، که انگار هیچگاه قصد شکستن نداشت. سرهات دست گرم و مردانهاش را زیر چانهام گذاشت. با فشاری ملایم، سرم را بالا برد و به چشمانم نگاه کرد. نگرانی در نگاهش موج میزد، انگار دنیای او از نگرانی برای من ساخته شده بود. - خوبی عزیزم؟ لبخندی محو و تلخ بر لبهایم نشست. او را بیشتر از هر انسان دیگری میشناختم. این نگرانی بیش از حد او، برای سلامتی من، بیشتر از هر چیز دیگری مرا آزار میداد. با تکان دادن سرم به نشانه اینکه حالم خوب است، سعی کردم نگاهم را از او بگیرم، اما او با دستهایش محکم مرا در آغوش کشید و زیر گوشم زمزمه کرد: - عزیز دلِ داداش! تو چیزی بشه، من میمیرمها! این جمله دقیقاً یادآور یاشار عزیزم بود. انصاف نبود که او در اوج جوانیاش از میان ما رفته باشد. دو قطره اشک که به سختی از چشمهایم سرازیر شدند، روی صورتم باقی ماندند. با آستین لباسم اشکها را پاک کردم و نفس عمیقی از هوای تازه اتاق گرفتم. - خوبم داداشی، نگران نباش! در همین لحظه، نگاه گندم به زخم دستم افتاد. دستم باز شده و خون تمام باند را پوشانده بود. چشمانش از شدت نگرانی به شدت ریز شد و سپس با سرعت از روی صندلی بلند شد و وارد حمام اتاقم شد. جعبه کمکهای اولیه را آورد. باند دستم را با احتیاط باز کرد و وقتی زخم را دید، چشمانش از تعجب گرد شد. دستهایش شروع به لرزیدن کردند. او به هیچ عنوان تحمل دیدن زخمی به این عمق را نداشت. اورهان که کنار او ایستاده بود، به آرامی از کنار او عبور کرد و روبهرویم نشست. ابتدا زخم دستم را بررسی کرد و سپس با دقت نخ و سوزن را از جعبه کمکهای اولیه بیرون آورد. چشمهای من به شدت از تعجب گرد شد. آیا زخمی که داشتم، به این شدت عمیق بود که نیاز به بخیه داشت؟ با کلافگی، دست سالمم را در میان موهای پریشانم فرو بردم و آنها را پشت گوشم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - بیحسی بزن، کارتو بکن!1 امتیاز
-
پارت اول: خون از دستم چکه میکرد و رد باریک قرمز رنگی روی زمین به جا میگذاشت. دستم را محکم پشت شلوارم پنهان کرده بودم، اما نگاه نافذ و سیاه او، بیرحمتر از همیشه، روی من دوخته شده بود. او به سمتم قدم برداشت و من تا خواستم قدمی به عقب بردارم، به تخت برخوردم. لعنتی! اینجا، در اتاق من بودیم و جایی برای فرار از خشم بیپایان او وجود نداشت. با صدایی پر از غضب گفت: "تو چی کار کردی؟" نمیدانستم چه پاسخی باید بدهم و یا از زخمی که حالا با هر ضربان قلبم، عمیقتر میشد؟ به چشمهای سیاهش خیره شدم؛ میدانستم نگران شده بود. شاید میترسید برای من اتفاق افتاده باشد. وقتی هم دستم را دید، که خونین و زخمی شده بود، بیگمان اعصابش خرد شده بود. لبخندی محو و تلخ روی لبهایم نشست. خلسهای شیرین از این بود که یکی در این جهان باشد که بودن و نبودن تو برایش مهم باشد، حتی اگر این موضوع بهای سنگینی به همراه داشته باشد. نفس عمیقی کشیدم و با لحن آرامی ادامه دادم: - باید میرفتم یه ردی از خودم نشون میدادم. مجبور بودم، سرهات. وگرنه این بازی به جاهای باریکی میکشید. او همچنان بدون حرف، فقط با چشمان خستهاش که گویا فریاد میزد از شدت بیخوابی و کلافگی سرخ شدهاند، به من نگاه میکرد. حرفهایم سنگین بود، خیلی سنگین. آنقدر سنگین که چندین بار لبهایش را از هم باز و بسته کرد، ولی حرفی نزد. حقیقتاً از او میترسیدم. او دیوانهتر از آن بود که با یک تیر را میهمان مغزم نکند. خودم را به تخت انداختم و تکیهام را به دیوار اتاق گذاشتم. او با اخمی که چهرهاش را پوشانده بود، با قدمهای استوار و محکم به سمت کاناپه برد و روی آن نشست. - اگه یاشار اینجا بود، جرأت داشتی همچین حرفی بزنی؟ جرأت داشتی به خودت این اجازه رو بدی؟ بلایی که سر خودت آوردی رو ندیدی؟ آخرین کلماتش را با فریاد و تاکید گفت. چشمهایم را محکم بستم و خودم را به پشت تخت کشیدم، گوشه لبم را از اضطراب به دندان گرفتم. نمیدانست که با گفتن این حرف، زخمی دیگر روی قلبم گذاشت. نمیدانست که من که دو ساعت پیش در دل دشمنان بودم، فقط به خاطر یک نفر در آنجا بودم. یاشار! آخ، یاشار… قطعاً اگر زنده بود، حالا کنارم بودم و در این وضعیت نبودم. کمکم اشکهایم از گوشه چشمانم سرازیر شدند. هیچ حسی بدتر از این نبود که تنها تکیهگاه امن من، در دستان خودم جان داده باشد و من هیچکاری جز تماشا کردن از دستم برنمیآوردم. با حس خفگی، چنگی به روتختی زدم و خواستم با کمک میز کنار تخت بلند شوم، اما نتواستم. وقت مردن نبود. من باید انتقام خون ریخته شده برادر بیگناهم را میگرفتم. خسته از تلاشهای ناموفق، چندین بار مشت به قفسه سینهام زدم، ولی بیفایده بود. سرهات همین که فهمید که حال من خوب نیست، از روی کاناپه بلند شد و فریاد زد: - اسپری لعنتیت کجاست؟! اسپری؟ خودم هم نمیدانستم آخرین بار کجا گذاشتهام. یادم آمد که اورهان همیشه یک اسپری با خود حمل میکرد. با نفسهای بریده بریدهام، جواب دادم: - دست… دست اورهان… یکی دیگه هس… هست! همین کافی بود که او سریع در اتاق را باز کرده و به سالن برود. صدای فریادهایش را میشنیدم که نام اورهان را صدا میزد: - اورهان! کجایی؟ اسپری پرواز رو بیار! هوای اطرافم کمکم سنگینتر میشد و اکسیژن به ریههایم نمیرسید. چشمهایم سیاهی میرفت. احساس میکردم قفسه سینهام از تنگی نفس به خسخس افتاده. عرقهای سرد و ریز روی کمرم میچکیدند. با دستهای لرزان و ناتوانم، دوباره سعی کردم بلند شوم، اما به زمین افتادم. چشمهایم بسته شدند و درست در همین لحظه، نمیدانستم که آیا سرهات یا اورهان کنارم نشستهاند. اما اسپری را داخل دهانم گذاشتند و بعد از چندین بار پاف کردن، کمکم نفسهایم به روال طبیعی برگشت. این آسم لعنتی از زمانی که برای نجات یاشار و طنین وارد ساختمانی شدم، تمام وجودم را به آتش کشیده بود. شعلههای خشمگین آن همه چیز را میبلعید و تبدیل به مهمان همیشگی جانم شده بود.1 امتیاز
-
پارت ششم』 دلم برای اون روزها که کنارمون بود خیلی تنگ شده بود شاید یه وابستگی بهش داشتم اون خیلی ازم بزرگتر بود خیلی بیشتر از تصوری که داشتم ولی هیچوقت بهم نگفت دقیقا چند سالشه، خیره به پنجره بودم هوا کم- کم داشت صبح میشد و من هنوز نخوابیده بودم؛ برام عادی شده بود شونهای بالا انداختم و پاهام رو توی خودم جمع کردم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمهام رو بستم؛ نمیدونم چی شد که یک دفعه خوابم برد. *** با شنیدن صدای کوبیده شدن چکش بیدار شدم، همیشه از صدای اضافی اون هم موقع خواب متنفر بودم؛ با اخم بالشت رو روی سرم فشار دادم تا شاید از صدا کم بشه ولی بیفایده بود، ناچار سر بلند کردم و به آینه روبه روی تختم خیره شدم؛ موهای ژولیده و موج دارم از همیشه بیشتر توی هم گره خورده بود و زیر چشمهام گود افتاده بود، با اخم سرم رو خاروندم که باز دوباره اون صدای نکره باعث شد با جیغ- جیغ از اتاق بیرون برم و بدون صبح بخیر گفتن از کلبه خارج بشم، با دیدن بابا که مشغول کشیدن یه حصار دور کلبه بود تعجب کردم؛ اَبرو بالا انداختم و به سمت بابا حرکت کردم که با لبخندی گفت: _ سلام دختر بابا. _ سلام بابا چرا داری حصار میکشی؟ با خستگی دستی توی موهای تقریبا سفیدش کشید و گفت: _ نیازه بابا جان بهتره بری توی کارها به مادرت کمک کنی بنده خدا دست تنهاست. لبخند کمرنگی زدم و با چشم بلند بالایی به سمت کلبه حرکت کردم؛ بعد از گفتن سلام و احوال و صبح بخیر با کمک مامان خونه رو جمع و جور کردیم و نهار رو آماده کردیم، خیلی دلم میخواست کارهام دیرتر تموم بشن اینجوری کمتر توی فکر فرو میرفتم و حالم بهتر میشد؛ در کلبه باز شد و قامت بلند بابا از چهار چوب در داخل شد. ابرو بالا انداختم که بدون توجه به من رو به مامان دست به سینه گفت: _ بالاخره تموم شد، اون قارچها رو بده من برم. مامان بیحرف یه کیسه پر از قارچ وحشی داد به بابا که باعث شد مشکوک بهشون نگاه کنم؛ حرفی نزدم و با بیخیالی به کارم ادامه دادم، موقع ناهار شده بود و بابا هم تقریباً کارش تموم شده بود؛ میز رو آماده کردم و زودتر از همه روی میز نسشتم که بعد از چند دقیقه بابا و مامانم اومدن، بیحرف مشغول خوردن غذا شدیم که متوجه اشارههای مشکوک مامان و بابا شدم. مرموز بهشون خیره شدم که یکدفعه بابا رو به مامان گفت: _ حق داره بدونه پس لطفاً دخالت نکن. بعد رو به من گفت: _ میدونی دلیل ایجاد حصار چیه؟ بی خبر از همه جا سرم رو تکون دادم و گفتم: _ نمیدونم میخواید مزرعه بسازید؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و لقمهای از غذا رو داخل دهنش گذاشت و گفت: _ دیگه قرار نیست از این خونه خارج بشی در واقع نباید دیگه از حصار اون طرفتر بری متوجهی مورگان؟ با گفتن این حرف بابا شوکه شدم و لقمم توی گلوم گیر کرد، همین باعث شد به سرفه بیافتم؛ مامان با نگرانی به سمتم اومد و با ضرباتی پی در پی به کمرم سعی داشت آرومم کنه لیوان آبی رو به زور وارد حلقم کرد و همین باعث شد غذا به هزار سختی پایین بره، به معنای واقعی داشتم مرگ رو تجربه میکردم.1 امتیاز
-
با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ویراستار همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. @_MAHSA_ @morganit ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا🌹1 امتیاز
-
پارت پنجم』 "مورگانیت" با خستگی ناشی از خواب بیدار شدم و آروم چشمهام رو مالیدم؛ دیشب عجب خوابی دیدم، فکر کردم یه قاتل زنجیرهایم که دنبال مرلین افتادم و میخوام تیکه- تیکش کنم؛ با این افکار خندم گرفت، من تو عمرم به یک مورچه هم آسیب نرسوندم؛ خمیازه بلندی کشیدم و موهام رو توی آینه شونه کردم کمی عصاره گل به لبهام زدم تا رنگ قرمزی به لبهام بده، لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم؛ برعکس همیشه هیچکسی روی میز نبود و این یه لحظه نگرانم کرد شونه بالا انداختم و از کلبه خارج شدم که با دیدن مامان و بابا که دستهم رو گرفته بودن و به جایی نگاه می کردن شکه شدم، رد نگاهشون رو زدم که به مرلین رسیدم؛ یکلحظه حس کردم قلبم تو سینه نمیتپه با فکر اینکه میخواد بره شهر خودم- خودم رو آروم کردم ولی فایده نداشت امکان نداشت با یه کیف به اون بزرگی فقط بخواد خرید بره. به سمت مامان رفتم و دستش رو چسپیدم و گفتم: _ داره میره کجا؟ داره میره کجا مامان بهم بگو... . با دیدن نم اشک توی چشماای مامان ضربه آخر به قلبم زده شد، عاجزانه به بابا خیره شدم که شرمنده سرش رو پایین انداخت. جیغ بلندی زدم، دیگه نميتونستم اشک و بغضم رو نگه دارم به سمتش دویدم و صداش زدم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد؛ بابا سعی کرد جلوم رو بگیره ولی فایده نداشت از چنگش در اومدم، اشکهام دیدم رو تار کرده بودن؛ میدونستم با قدرتش میتونه همه افکار ، رفتار و حالت چهرم رو ببینه ولی چرا دلش رحم نداشت چرا؟ بهش رسیدم و با جیغ کشیده گفتم: _ مرلین! ایستاد ولی به عقب بر نگشت عاجزانه گفتم: _ مرلین کجا میری من کاری کردم؟ من باعث شدم بری؟ خواهش میکنم بهم بگو چیکار کردم. بدون توجه به حرفهام به راهش ادامه داد که گریم شدت گرفت، به سمتش دویدم پاش رو چنگ زدم و گفتم: _ نرو خواهش میکنم. دستش رو به سمتم آورد و با یه حرکت بلندم کرد و به سمت زمین پرتم کرد؛ برام مهم نبود چندبار این کار رو میکنه باز به سمتش رفتم ولی اینبار روی زمین میخزیدم؛ پاش رو گرفتم و با تمام توان بغل کردم و گریه میکردم هیچ کاری نکرد، فقط زمزمهای شنیدم و بعدش بوم سپر محافظ دورم کشیده شد؛ هیچ حرکتی نميتونستم بکنم، فقط به رفتنش خیره شدم؛ جیغ زدم و گریم شدت گرفت. مرلین کم- کم از جلوی دیدم تار شد و دیگه هیچ اثری ازش ندیدم، پیشونیم رو به سپر سبز رنگ که من رو مثل یه توپ قورت داده بود زدم و زیر لب زمزمه کردم: _ من دوست داشتم. *** روزها گذشت ولی بعد از رفتن مرلین ذرهای خنده به لبم نیومد، انگار یه شبه بزرگ شده بودم چون دیگه هیچی برام مهم نبود و این باعث شده بود که اون دونفره نگران بشن؛ مثل همیشه چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم و وارد اتاقم شدم با فکرش لبخند اومد روی لبم ولی کم- کم غم بزرگی توی دلم نقش بست و باعث شد همراه لبخندم گریه کنم.1 امتیاز