تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/13/2024 در همه بخش ها
-
نام رمان :بیانظباط نامنویسنده: سحر تقیزاده ژانر: عاشقانه|اجتماعی|مافیایی مقدمه: حتی اگر بیرحمترین موجود جهان همانند عزرائیل باشی؛ دلت که بلرزد کارت تمام است، ربوده شدن و آتش سهمگین جهنم را به جان میخری فقط و فقط ثابت کنی که میمانی و در راهش چه چیز هایی را از دست میدهی! شاید یک ماشین، شاید یک ویلا، شاید یک جان! خلاصه: هر چقدر که بین ازدحام قلبم و مغزم گم بشم؛ بین تاریکی این روز ها بین تموم نشدن ها.. بین تموم نرسیدن ها و نشدن ها من نمیخوام دوست داشتنم مثل آدما باشه.. دوست داشتن من عین ادم ها نیست! دوست داشتن من جنسش از خاک.. همون خاکی که وقتی بارون بهش بزنه استشمام اون هر ادمی رو گیج و حیران میکنه. توی قانون دوست داشتن من دروغ نیست خیانتی وجود نداره؛ دوباره ساختن با ادم دیگهای وجود نداره..1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام، به نودهشتیا خیلی خیلی خوش اومدین از اینجا میتونید رمان نوشتن رو شروع کنید: تالار تایپ رمان1 امتیاز
-
پارت_(5) پشت در تکیه دادم و نفس های پی در پی ام سکوت حیاط رو پر کردند. گوشه ای نشستم و سرم رو روی زانوم گذاشتم. چشمام رو بستم و تو تاریکی، چهره ی مجذوب کننده و گیراش رو طراحی کردم. به تکرار قلبم سوخت! و این به خاطر احساسی بود که این چند روز گرفتارش شدم! صدای قدم ها نزدیک تر شد. همون طور نشسته برگشتم و با سوراخ کوچولویی که کناری از در به وجود آورده بودم، عامل صدا رو نگاه کردم. چون سوراخ ریز بود، خیلی واضح نمی شد چیزی رو دید؛ ولی از ژست خاصش فهمیدم اون کسی که پشت این در وایستاده، خود خودشه! ولی اون اینجا چی می خواد؟ کلافه کلاهم رو در آوردم و پوفی کردم. البته آروم و بی سر و صدا! وقتی کامل از سوراخ دور شد، ایستادم و به حال و روز این چند هفته ام خندیدم! آخه به من هم میگن آدم؟ کدوم آدم عاقلی این مدلی رفتار می کنه؟ یک دختر بیست ساله رو چه به مسخره بازی؟ ژولیده پولیده به سمت خونه عقب گرد کردم و کفش هام رو گوشه ای در آوردم. نگاه کوتاهی به درب بسته کردم؛ انگار هنوز هم اون بیرون بود و این رو از بوی سیگاری که فضا رو پر کرده تشخیص دادم. لبخندی کمرنگ زدم و تصور از اینکه اون هم می تونست بهم فکر کنه رو از ذهن گذروندم! اما خب، اون که به خاطر من اینجا نیومده و دلیل اومدنش به اینجا می تونست خالش باشه که همسایه ی ما بود... تا پام رو داخل گذاشتم و هوای گرم رو به وجود یخ زده ام تزریق کردم، صدای داد مامان که از آشپزخونه به من نگاه می کرد اومد. - الهی من از دست تو بمیرم راحت بشم. دختره ی نفهم کجا بودی تا این موقع؟ مگه قرار نبود فقط سه ساعته بری و بیای؟ ساعت رو ببین حوریا! کجا بودی تا این وقت؟ چند لاخ از موهای فر خورده ام رو که جلوی صورتم اومده بود با کلافگی پوف کردم تا کنار بره. دکمه های پالتوم رو در حالی که باز می کردم جواب دادم: - ببخشید مامان جونم! رفته بودم پارک کمی روی نیمکت نشسته بودم. انقدر غرق افکاراتم شدم که زمان از دستم در رفت. پالتوم رو کامل در آوردم و به جالباسی که کنار درب و پنجره قدی بود آویزون کردم. بعد دستم رو پشت گردنم بردم و تا خواستم خمیازه بکشم مامان با جیغ گفت: - ببند اون دهان لامصبت رو! حتما این خمیازه هم نشون از اینکه بری بتمرگی آره؟ غرولند چهرم رو چروک کردم و چیزی نگفتم. به حسام که روی زمین دراز کشیده بود و با ماسماسکش ور می رفت نگاه کردم. هیچ بالشتی تو حال نبود و من هم مجبور شدم اونی که زیر سر داداش هفده سالم بود بردارم.حالت نیم خیزبه خودم گرفتم و از روی فرش ماشینی گلدار که رنگ های متنوع زرشکی و... روش کار شده بود رد شدم تا به بالای سر اون رسیدم. از لبه ی بالشت کرمی گرفتم و از زیر اپن به مامان که واسه خاطر غذا سکوت کرده بود نگاه کردم. در همین حال بالشت رو آروم کشیدم و خیلی سریع کنار خونه دراز کشیدم. حسام صداش رو پس کله اش انداخت و با ناله گفت: - هی...! چه کار می کنی؟ چرا بالشت من رو از زیر سرم بر می داری؟ مرض داری مگه؟! دست هام رو بین پاهام گذاشتم و مظلوم چشم هام رو بستم که ادامه داد: - حوریا با تو هستم ها...! تنبل بی خاصیت فقط دو دقیقه کار داشت بری گم بشی اتاق خودت. صدای تق و توق لوازم آشپزخونه اومد. انگار مامان قشنگ قصد داشت خشونتش رو به آزار من تحویل بده. کلافه نفس کوتاهی کشیدم و با بدنی کوفته روم رو به طرف دیوار کردم. حسام با غرغر بلند شد و رفت سمت مبل و خودش رو روش پرت کرد. - هم تو بهتره که بیرون گم و گور شی! وقتی میای خونه... صداش با بالشتی که توسط من به سرش خورد قطع شد. چپ- چپ بهش نگاه کردم که داشت با اخم سرش رو مالش می داد. - مگه اکسیژن خونه رو کم می کنم که چنین اراجیفی بار من می کنی؟ مامان از داخل آشپزخونه که فقط ده قدم فاصله داشت بیرون اومد و با حرص گفت: - باز شروع شد. خدایا خودت بخیر کن! شالم که روی شونم افتاده بود رو روی دسته ی مبل تک نفره پرت کردم و به حسام که میرغضب نگاهم می کرد خیره شدم. سوالی چشم هام رو جرخوندم که گفت: - نه اکسیژن کم نمی کنی. ولی انگار مرضی چیزی تو وجود داری که هر وقت خونه ای باید روی ما بدبخت ها بریزی. من که کاریت نداشتم تو بالشت رو... مامان کمی صداش رو بالا برد و در حالی که تی وی روبرومون رو از اون سمت که زیر اپن نشسته بود بالا و پایین می کرد گفت: - می خواین باز دیوونه بازی در بیارین برین گم شین تو اتاق! از جلوی تلویزیون هم برین اونور. به جفتشون نگاه کردم و به سمت راهرو که کنار آشپزخونه و سمت راست بود رفتم. پیش از اینکه به اتاقم برم سرم رو برگردوندم و گفتم: - اینجا هم که به جون خودم خونه نیست. دیوونه خونه است. درب رو باز کردم و وقتی وارد اتاق فنچم شدم، صدای حسام ریز اومد که گفت: - و تو نیز یکی از بیمارهای زنجیره ای این خونه هستی. کلافه اداش رو در آوردم و با بی حالی سمت تخت قدم برداشتم. جوری دراز کشیدم تا بتونم مثل این چند هفته ی اخیر به سقف خیره بشم و به احساسی که این ماه تو وجودم به جریان در آمده فکر کنم. وقتی چهره اش و اون نیم رخ جذابش از مقابل چشم هام عبور کرد ضربان قلبم رو دوباره احساس کردم! دستم رو روی دهانم گذاشتم. بغض به گلوم چنگ می انداخت و نمی دونستم چرا انقدر روحیه ام حساس شده. چشم هام رو بستم و تلاش کردم افکار رو از تو ذهنم بیرون کنم تا بتونم بخوابم. اما مگه می شد؟ حتی یک لحظه هم قامت و چهره ی آرهان از مقابل چشم هام دور نمی شد و تا حدی بهم فشار وارد کرد که با دندونهای به هم قفل شده بالشت رو از زیر سرم برداشتم و پشت به سقف خوابیدم اون رو هم روی سرم گذاشتم و تا تونستم فشار دادم و جیغ کشیدم.1 امتیاز
-
پارت_(4) اولین قطره ی اشک که گلگون شد، شروع کننده ی قطرات بعدی بود. چشم چرخوندم و با دید تار اطرافم رو دید زدم. یهـو عین این برق گرفته ها چنان هینی کردم که به ته نرسیده دوباره جلوی دهنم رو گرفت و با اخم گفت: - هیس...! آروم باش دختر! تو اینجا چه کار داری ها؟ لحن صداش آروم و پر ابهت بود! دست و پام رو دوباره گم کردم و چون جلوش اینطوری اشک می ریختم، زبونم از بیخ قطع شده بود. دستش رو از جلوی دهنم برداشت و کمی ازم فاصله گرفت. ای تف بهم! واقعا باید برم خودم رو به گل بگیرم که انقدر دست و پا چلفتی ام. اشک هام رو پاک کردم و سر به زیر شده، طوری که بتونم فاجعه رو ماست مالی کنم گفتم: - یعنی چی که من اینجا چه کار می کنم؟ خاک برسرت حوری...! مثل آدم حرف بزن خنگول! الان دیوار هم می فهمه که تو داری دروغ سر هم می کنی. ای خورشت بی خاصیت. حال بهم زن! دندونام رو به هم فشار دادم و درحالی که سعی می کردم جلوی لکنتم رو بگیرم، گفتم: - من...من داشتم می رفتم خونمون. خب، خب شما... پوزخندی زد و تلفن همراهش رو داخل جیبش گذاشت. مثل من، به دیوار مقابلم که پنج متر باهام فاصله داشت تکیه داد و ژست دخترکشش رو به نمایش گذاشت. قشنگ داشتم پس میفتادم که لب از هم باز کرد و گفت: - پس داشتی می رفتی خونتون آره؟ سرم رو به معنای آره تکون دادم و ادامه دادم: - آره خب. من گاهی از تموم کوچه ها رد میشم تا... حرفم رو تکمیل کرد و با بم صدای خاص و مردونه اش گفت: - تا ... تا مو به موی این کوچه رو از بر بشی؟ به صورتش نگاه کردم. انقدر قشنگ و خواستنی بهم خیره شده بود که دوست داشتم، همین الان بپرم بغلش و ماچش کنم. آخه حیوون چرا با دلم این کار رو می کنی هان؟ خواستم حرکتی کنم که گفت: - خیلی برام جالبه که اتفاقی همون کوچه ای که من اومدم رو اومدی. ببینم تو مگه بی کاری که تو این سرما، اونم همچین جاهایی قدم میزنی؟ به سمت چپم که بن بست بود نگاه کردم و قبل اینکه اون نگاهش من رو مستیفض کنه، قدم هام رو به سمت راست گذاشتم. آروم و بدون هیچ فکری گفتم: - خب، خب من همیشه کارم اینه و عادت کردم! با چیزی که گفت از حرکت ایستادم و ضربان تند قلبم، فعال شد. البته فعال بود ها...! بدتر شد. یک جوری که قشنگ تموم وجودم با سطلی پر از آب داغ، گر گرفته شد. - عادت کردی که دنبال پسرها راه بیفتی و هر جا که میرن تو هم پشت سرشون راه بیفتی؟ بدون اینکه نگاهش کنم، با چشم های گرد شده به کف زمینی که اون بهتر از من رج می زد، نگاه کردم. خدا مرگم بده...! این چرا انقدر زرنگه ها؟ در حالی که سعی بر مخفی کردن حقیقت داشتم زبون باز کردم و همینطور که می خواستم حرکت کنم گفتم: - اصلا هم اینطوری نیست! من دنبال پسرها راه نمی افتم. خیلی قشنگ دیوار بغل دستم یک غلط کردی سمتم شوت کرد و بنده چنان مستفیض شدم که حتی نفهمیدم چطور مچم رو به اسارت دست های مردونه اش در آورده. خودش رو بهم رسوند و هم پای من شد. زیر چشمی نگاهش کردم که هنوز اون پوزخند روی لب هاش بود. چقدر از نزدیک جذاب تر به نظر می رسید! آخ چقدر که این قامت و این چهره، من رو درگیر خودش کرده بود! هول شده بودم و نامیزون راه می رفتم که گفت: - نترس! لازم نیست اینطوری بترسی! خودت خوب میدونی که من اهل اذیت کردن دخترها نیستم. به خصوص جوون کوچولویی که یک روز همسایه ی من بود. نگاه کوتاهی بهش انداختم و بعد به زمین چشم دوختم. ته دلم می لرزید وقتی بم صدای مرونه اش اکوی این کوچه ی خلوت و ساکت می شد. دیگه رسیده بودیم به همون کوچه ال مانندی که من این قسمت رو نگاه نکرده بودم. هنوز درست نفهمیده بودم که فهمیده من تعقیبش می کنم یا نه؟ ولی این هم نفهمیدم که دقیقا کجا قایم شده بود و خب باید بگم من اینجا کمی غافلگیر شدم. کم که چه عرض کنم؟! خیلی بیشتر بهم میاد! زبونم رو تو دهنم چرخوندم و آروم گفتم: - سوتفاهمی پیش نیاد که من شما رو تعقیب نکردم! اتفاقی شد و... حرفم رو قطع کرد و در حالی که به مسیر خونمون اشاره می کرد گفت: - باشه متوجه شدم! میتونی بری دختر خوب! ولی یادت باشه که... حرفی که می خواست بزنه رو قورت داد و به جاش موهای بهم ریخته اش رو توسط انگشت هاش شونه زد. دوباره ته دلم تکون خورد و دوست داشتم این نزدیکی تموم بشه و زود به خونه برم. از ته دل به خاطر این رسوایی که خر خودش بود جیغ بزنم و موهام رو تا جا داره بکشم. دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم و پا تند کرده و خودم رو از معرکه ی عشق دور کردم.1 امتیاز
-
پارت_(3) خیلی زیادی دیگه تو افکارم بودم و این بار نتونستم حواسم رو پیش چشم هام نگه دارم. با تعجب به دور و برم نگاه کردم. کوچه ای که سه راه بود! و اون از سمت راست شروع به حرکت کرد. کمی قدم هام رو تند کردم و خودم رو به کوچه رسوندم. قبل اینکه پا به داخلش بزارم یک کوچولو نگاهی انداختم و چون فضا رو امن دیدم، به راه افتادم. دوباره با خودم صحبت کردم: - خودمونیم ها...! چقدر این پسر راه میره و ما نمی دونستیم. چشه خب؟ چرا داره این کوچه هارو انقدر دور میزنه؟ مقصدی چیزی تو کاسه کوزه اش نیست ما بریم گم بشیم؟ خدایی دیگه داریم قندیل می بندیم اره جون، گمشو برو خونت دیگه. پوفی کردم و به قامت ورزیده پسندش نگاه کردم. حالا خودمونیم ها...! اگه واقعا دلم انتخابش رو کرده هم باید بگم دست رو خوب کسی گذاشتم. البته من خیلی هم این آقا رو که نمی شناسم. می شناسم؟پوف...! پیشونیم رو خاروندم و به ساعت مچی تو دستم نگاه کردم. ساعت پنج و نیم عصر شده بود. فکر کنم حدودا نیم ساعته که من این بنده خدارو سرچ کردم. الاناست که مامان زنگ بزنه و قشنگ منو بشوره و بزاره رو بند. از فکر صداش هم خندم گرفت و جلوش رو گرفتم تا صوت بلندی ایجاد نکنه. فکر کنم داشتیم به مقصد نزدیک می شدیم که قدم هاش رو کند تر بر می داشت؛ خیلی جالب بود برام! اگه ته این کوچه رو از سمت راست بره، خیلی زیاد هم از کوچه ی خودمون فاصله نداره! اونوقت من باید به هر دلیلی بیام و از این کوچه مدام رد بشم تا از ندیدنش دیوونه نشم! زهر خندی زدم و به خاطر افکار مزخرفم غصه خوردم! اونم چه غصه ای که ما رو ناغافل کرد و مثل بز همینطوری راه می رفتیم که با مخ خوردیم به چیزی سفت که بینی و صورت رو قشنگ پرس کرد. آخ کوچولویی گفتم و چشم هام رو بستم. از شدت درد اشک تو چشم هام جمع شده بود و یک لحظه تموم وجودم سردی هوا رو حس کرد! بینی ای که گمونم چیزی ازش نمونده بود رو بین دو انگشتم گرفتم و با ناله چشم هام رو باز کردم. خیلی قشنگ و مجلسی خورده بودم به ستون و واویلا بود اگه یکی فیلم ما رو تو فضای مجازیی چیزی می زاشت. اونوقت باید چندین بار این صحنه ی گوگولی رو تماشا می کردند تا از خنده عقب نمونن. اخمی کردم و زیر لب به آرهان فحش دادم. - ای خدا ازت نگذره مرتیکه. ببین چه به روزم آوردی خب؟ از ستون فاصله گرفتم و غضبناک بهش خیره شدم. - کی تو چنار رو این وسط کاشته که مزاحم یک خانم بشی هوم؟ بوزینه ی الاغ مگه عقل نداری تو؟ وقتی یک خانم متشخص علاف مثل من داره رد میشه باید از جلوش گم شی اونور تا اینطوری به فنا نره می فهمی؟ خدایی از من علاف تر تویی که ده پونزده تا سیم رو دستات گرفتی و به ریش من می خندی. یعنی خاک بر سرت کنم که مفت هم نمی ارزی. قدم های سست و ناتوانم رو دوباره روی زمین گذاشتم و تا از ستون دور نشدم، همینطوری یک ریز بهش خیره می شدم و فحش می دادم. سرم رو چرخوندم تا موقعیت رو درک کنم و پسر خوبمون رو پیدا کنم که دوباره آه از نهادم بلند شد. پاهام رو محکم به زمین زدم تا به صورت فاش شده چیزی به جریان بزارم که دو تا پسر از مقابلم رد شدن و با خنده به حرکات الاغ مانندم خیره شدند. جفتشون یک طلب شفاعتی از خدا خواستند و قبل اینکه با من هم مسیر بشن گورشون رو گم کردند. لبخند زنان به راهی که اونا رفته بودند خیره شدم و مثل این شلنگا زیکزاکی راه رفتم. خنثی ولی در لحظه ی ترکیدن به سر می بردم. الان فقط منتظر این بودم تا برگردن و یک جفتک از بنده نوش جان کنن! آخ که چه دلم خواست. قدم های محکم رو مثل این کسایی که می خوان برن کشتی بگیرن برداشتم و دنبال شخص مد نظرم گشتم. تقریبا همون نصف کوچه ای که به خاطر ستون مستفیض شدم رو نگاه کردم و فقط یک جا موند که ندیده باشم. یک زمین خالی که دقیقا میانبری به سمت کوچه ی خودمون بود. لب برچیدم و شونه ای بالا انداختم. به سمت همون قسمت رفتم و دور و برم رو نگاه کردم. اینجا فکر کنم آدمی چیزی نداشت! انقدر خلوت بود که اگه یک نفر به جز من اورانگوتان اینجا بود، قبض روح می شد. اونم چه قبضی! از گاز و آب و برق بدتر! فجیع اصلا...! این قسمت کوچه رو هم که می شه گفت ال مانند بود رو هم نگاه کردم؛ ولی اثری از اون مجسمه ی جذاب پیدا نکردم. یا آب شده بود روی زمین، یا تو یکی از این خونه ها داشت به ریشم می خندید. کنار دیوار تکیه دادم و به چکمه های مشکی ام خیره شدم. دست هام رو هم پشت کمرم به هم گره دادم و لب ورچیده به اینور و اونورم نگاه کردم. قبل اینکه اکسیژنی وارد ریه هام کنم نمیدونم یهو چی شد که یکی محکم جلوی دهانم رو گرفت و چون خیلی ناگهانی بود چشم هام بسته شد و شوت شدم جایی نامعلوم!محکم به دیوار چسبیده و مسخ زده و بی حرکت چشمام رو بسته بودم؛ انقدر ترسیده بودم که تموم موهای بدنم سیخ شده بود و هیستریک شده می لرزیدم. حتی پاهامم دیگه توان ایستادن نداشتن و اگه ولم می کردن، پخش زمین می شدم. راه دهانم رو باز کرد و تونستم نفس بکشم. کمی خم شدم و بدون اینکه چشم هام رو باز کنم ته دلم گفتم: - یعنی قشنگ فاتحم خونده اس. خدایا خودت کمکم کن! دستام رو حالت التماس کنار هم گذاشتم و چشم هام رو باز کردم. بغض آلود زبونم رو به حرکت در آوردم تا چیزی بگم که دوباره دهانم بسته شد. بغض مثل گربه تو گلوم چنگ انداخته و باعث شده بود که هاله ای اشک مهمون چشم هام بشه. اعصابم خیلی خورد بود و دلیلش به خاطر این بود که، هم نتونستم خونه ی آرهان رو پیدا کنم و هم اسیر دست یک اورانگوتان شدم. آی...! غلط کردم دیگه تو کوچه های خلوت اینطوری راه نمیرم. به خدا غلط کردم...!1 امتیاز
-
پارت_(2) می خواستم بخندم که یهو دیدم روش سمت منه و من خاک بر سر هم یک جوری ایستادم هر خری هم می تونست بفهمه که دنبال کی ام و اینجا چه غلطی می کنم. دست و پام رو گم کردم؛ ولی با کلی فحش دادن به خودم تونستم محتویات وجودم رو جمع کنم. بهش پشت کردم و به خیابون زل زدم. تا چشم کار می کرد فقط فروشگاه بود و املاکی. از همون اول خیابون لاله تا این آخر که پارک مستقر شده تحت تعقیب بنده بود. اه دیدن هیج جا جز خودش برام جذابیت نداشت. برای همین دل رو زدم به دریا و یک کوچولو سرم رو کج کردم تا به زور هم که شده دوباره ببینمش. مغزم از کار افتاد؛ آه از نهادم بلند شد و بغض کرده به جای خالیش نگاه کردم. لب برچیدم و زیر لب گفتم: - این پسر چطوری تو دو ثانیه غیب شد هان؟ به سمت پیاده رو پارک حرکت کردم و به قلب پارک خیره شدم. همونجایی که قبل ناپدید شدنش ایستاده بود رفتم و به اطراف نگاه کردم. دستم رو روی پیشونی داغم گذاشتم و تقریبا همه جا رو از دید گذروندم. همینطور هم با تابلویی که نیشش بناگوش باز بود و به ضایع شدنم می خندید حرف زدم: - ای تف به این شانس قشنگمون که مثل همین برف ها آروم- آروم رو سرمون می ریزه. دیگه بهتر از این مگه هست؟ ماموریت مسخره هفتگیمون هم مثل الباقی نصفه نیمه بشه؟ آخه من موندم چرا باید یک دختر بیچاره روز و شبش رو بزاره برای این مردک نفهم؟ هان؟ آخه چرا من انقدر علاف و بی کارم بگو؟ دیدم جواب نمیده برای همین لگد نیمه محکی بهش زدم و مثل این دیوونه ها گفتم: - خب آهن قراضه ی آبی به جای اینکه بخندی کمی هم سخن بگو؟ چی ازت کم میشه هان؟ نکنه از شکل مثلثی بودن به دایره تغییر می کنی؟ ضربه ی دیگه بهش زدم و به پسر بچه ای که با کنجکاوی من رو نگاه می کرد و داخل پارک می رفت نگاه کردم. از روی کلاه سوسنی ام سرم رو خاروندم و لبخندی کشدار تحویلش دادم. اون هم بدون توجه راهش رو گرفت و رفت. دست هام رو داخل جیب پالتوم گذاشتم و یک بار دیگه به پارک نگاه کردم. به جز چند تا پسر بچه که کمی اونطرف تر، با سرسره بازی می کردند، هیچکس نبود. یعنی بودن ها...! مرد جذابمون نبود. بغض کرده فاصله ی پاهام رو از هم باز کردم و تا خواستم به سمت کوچه ی خودمون برم که گل از گلم شکفت. یعنی وجودم انقدر انرژی گرفت که کم مونده بود همین جا پس بیفتم. دقیقا کنار دیواری که به سمت یک کوچه ختم می شد ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد. لبخند پت و پهنی زدم و منتظر ایستادم تا حرکتی کنه. خداروشکر نیازی به قایم شدن نداشتم و دلیلیش هم حواس پرتی اون و ماشینی که گوشه ی پیاده رو پارک توقف کرده، بود. کمی به ماشین پراید سفید رنگ نزدیک شدم. برای اینکه به محل اقامت اون برسم باید خیابون رو رد می کردم. پشتش رو به من کرد و داخل همون کوچه ای رفت که سر نبشش ایستاده بود. من هم بدون اینکه دو طرف خیابون رو نگاه کنم، قبل اینکه دوباره از دستم جیم بشه خودم رو به کوچه رسوندم. البته با احتیاط! پشت دیوار ایستادم و دیواری که به کوچه ختم می شد رو رد کردم. فاصلمون این بار کمی بیشتر بود! خب شاید اینطوری هم بهتر بود! خداروشکر اینجا زیادی هم خلوت نبود و یک چند تا ماشین و موتور وجود داشت. من از پیاده رو می رفتم و اون دقیقا وسط راه ماشین ها حرکت می کرد. هنوز هم داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد و گه گداری سرش رو تکونی می داد که می تونستم از همین جا تصور کنم، چند لاخ از موهای جلوش رو پیشونی اش می ریخت و چقدر پوست گندمگونش رو پیش از قبل جذاب می کرد. تو دلم عروسیی به راه افتاد که نزدیک بود همینجا بیفتم و تشنج کنم. آخه من رو چه به این افکار پوچ و بیهوده؟ خدایی، نمیدونم چه تله ای برام پهن کرده بود که انقدر مجذوبش شدم! وای... وای...! اگه مامان محترم بفهمه این موضوع رو، یعنی قشنگ یکی از همون کاردک های برنده اش رو بر میداره و این سر رو درست وسط سینم می زاره. به خدا...! آخه این کارها چیه من می کنم؟ گمون کنم مغز خری چیزی خوردم که دلم اینطوری برای دیدنش جفتک می پرونه.1 امتیاز
-
پارت_(1) ضربان تند قلبم رو احساس می کردم؛ حرارت بدنم بالا رفته بود و عرق سردی پشت کمرم نشسته بود. با وجود هوای سرد زمستون که اواسط بهمن ماه بود؛ اصلا سرما رو احساس نمی کردم و مثل یک بچه ی نه ساله خودم رو مچاله کرده بودم. قدم هام با اون هماهنگ بود؛ تنها فرقی که با هم داشتیم، فاصله ی پونزده متریمون بود که اون جلوتر از من و بدون اینکه درجریان این باشه که دارم تعقیبش می کنم حرکت می کرد. بهش نگاه کردم؛ برخلاف اینکه چهره ی مجذوب کننده اش که این دو سه ماه من رو اسیر خودش کرده بود رو ببینم، می تونستم صدای قلبم رو بشنوم. دست های مشت شده ام رو که داخل جیب پالتوی مخملی ام بود در آوردم و جلوی دهانم گذاشتم. پاهام سست بود؛ ولی باز هم روی زمین مهر می کاشتند. سستی پاهام به خاطر سرما نبود! فقط دلیلش این بود که مبادا لو برم و اون بفهمه که دارم تعقیبش می کنم. جفت دستاش تو جیب شلوار مشکی اش بود و شال گردن قهوه ایش به خاطر باد مدام تکون می خورد. گلوله های برف برخلاف اینکه روی زمین آب می شدند، خیلی خوب تونسته بودند، موهای بهم ریخته ی مشکی اش رو از پیش قشنگ تر کنن! ترجیح دادم قبل از اینکه تو عمق عشقی که اون برام دست و پا کرده بود غرق بشم، با خودم راز و نیاز کنم تا مبادا دستم رو بشه. از حرکت ایستاد؛ با ترس و اضطراب از پیاده رو بالا رفتم و کنار درب زرد رنگی ایستادم. زیر چشمی بهش نگاه کردم. نیم رخش به سمت پارک متمایل بود که انگار دنبال کسی می گشت. انگشت دست چپم، به خاطر استرسی که کل وجودم رو فرا گرفته بود، توسط ناخن های دست دیگم پوست پوست شده بود و سوزشش رو خیلی فجیع احساس می کردم. زیر لب غرغرکنان گفتم: - اه لعنتی گندت بزنن! خب مگه مرض داری میای این بنده خدا رو تعقیب می کنی؟ نه مثل بار اولت که اینجوری بدبخت رو با خاک یکسان کردی! نه به الانت که تا قامتش رو جایی می بینی، شروع به تعقیب کردن می کنی. آخه مگه عقلت کمه ؟ تو رو چه به این... لا اله الله اله الله! پیشونیم رو خاروندم و انگشت پوست شده ام رو تو دهانم گذاشتم تا شاید با گرمای درونم از سوزشش کم کنم. هنوز ایستاده بود و به پارکی که اگه دو قدم دیگه جلو می رفتم کامل در معرض دیدم قرار می گرفت، نگاه می کرد. ابروهام رو بهم گره دادم و موشکافانه گفتم: - آخه بزقاله، دنبال کی می گردی این وقت ظهر؟ اونم تو این سرما! برو راه بیفت ببینم این خونه ی کوفتیت رو کدوم قبرستونی بردی خب! چشم هام رو دور کاسه چرخوندم و با دلخوری نگاهش کردم. انگار کمی اعصابش خورد شده بود؛ طفلکی شاید با پسرخاله هاش قرار داشته که نیومدن. همینطور علاف و بی کار زیر چشمی نگاهش می کردم که از پیاده رو پارک بالا رفت و یک گوشه کنار تابلو لاله تکیه داد. تو خودم جمع شدم و من هم به دیوار تکیه دادم تا ببینم کی فرمان صادر می کنن و اصلا با کی قرار داره؟ یک جورایی هم حسادت می کردم. شاید با دختری چیزی قرار داره هان؟ نه بابا، دختره ی روانی چی میگی واسه خودت؟ اون تو این چهار ماه تو کوچه ی ما اصلا به کسی محل نمی داد. یک جوری می اومد و می رفت که انگار اصلا از همسایه ها خوشش نمی اومد! تنها جایی که اتراق می کرد هم روی موتورش کنار درب منزل بود. سیگار می کشید و انقدر به زمین طفلک نگاه می کرد که خودم شاهد ناله ها و شیون زمین بیچاره بودم. پوفی کردم و بهش نگاه کردم؛ سیگار می کشید و با اخم به زمین نگاه می کرد. خدایی خیلی خندم گرفته بود! آخه این چه وضعشه؟ حالا میتونم بگم که کوچه ی ما قشنگیی نداره ولی خب اگه نود درجه بچرخه میتونه حداقل کل زیبایی هارو تو پارک کوچولومون ببینه. من خودم ضعف کرده بودم برای اون سبزه و درخت هایی که پوشیده از برف بودند. بعد این جذاب بی خاصیت فقط به زمین زل زده. آهی کشیدم و بهش نگاه کردم. خدایی از همین فاصله می تونستم حسی که بهم می داد رو حس کنم. آخه لعنتی چی تو انقدر من رو درگیر خودش کرده؟ چشم های فندقیت؟ ابروهای مشکی کم پشتت؟ یا اون... استغفرالله حوری...! دیگه نباید به قسمت لب اشاره کنی چون طفلک لبی هم نداره.1 امتیاز
-
- نیلرام هیچی مثل یه دورهمی دخترونه درست وسط ظهر جمعه نمیچسبه، بگو که پایهای بدجور داره حوصلم سر میره. سر صبحی هم پستچی بدخوابم کرد اصلا دیگه همهچیز امروز برام خراب شد. بگو که میای. نیلرام آهی از سر آسودگی کشید، چقدر خوشحال بود که حداقل دوستی همفکر با خودش داشت. لبخند گرمی زد و برای خودش سری تکان داد انگار که پناه میدید. با لبهای لرزان جوری که سعی داشت آرامشش را حفظ کند، زمزمه کرد: - راستش، منم نمیخوام الان توی خونه باشم. صدای فریاد پدرش و آوای شکستن شده یک شيشه، با سکوت او همراه شد و این به گوشهای حساس پناه رسید. مکث پناه تنها لحظهای گذاشت اتاق در سکوت حزنانگیزش باقیبماند و بعد صدایش غمگین به گوش رسید. - دوباره؟ دختر مطمئنم که توی زندگی قبلیت یه کار خوبی کردی که خدا من رو بهت داده تا از مصیبتها بیرونت بکشم. نیلرام با شنیدن نام خدا اخم کرد اما پناه فرصتی برای بهانهها و گلایههایش نداد و در ادامه با خونسردی گفت: - آماده شو تا دو دقیقه دیگه در خونتونم. توی خیابون نزدیکتون دارم میام زود باش. نیلرام نفس آسودهای بیرون داد، ترسید ده دقیقه طول بکشد تا او برسد و خب خوشحال بود که زودتر حرکت کرده بود و تماسش، تنها فرمالیته بود. تنها دو دقیقهی دیگر باید تحمل میکرد و بعد، آرامش مطلق در انتظارش بود. با دوستهایش همیشه راحتتر بود؛ خب حداقل اکثر اوقات که اینطور به نظر میرسید. تماس که قطع شد خودش را مجبور نکرد تا جوابی به پناه بدهد. همیشه نمیگذاشت موقع خداحافظی از آن تعارفات مسخره را بیان کند. خب این خوب بود ولی گاهی حرفی باقی میماند که پناه مجبور میشد دوباره از اول تماس بگیرد و البته که به خاطر این خصوصیت نیلرام چقدر حرص میخورد. از روی زمین بلند شد؛ صدای مادر و پدرش نسبتاً آرامتر شده بود اما گلایههای پدرش، خب هرگز قرار نبود او سریع آرام بگیرد. غمگین و بیحوصله به سمت کمد دیواری سمت راست اتاق قدم برداشت و مشغول پوشیدن لباسهایش شد. یک مانتوی سبز کت مانند تا بالای زانو همراه با شال مشکی برداشت. شلوار دم پای مشکی را هم که پوشید به سمت چوب لباسی پشت در اتاقش قدم برداشت. کیف دستی مشکی سفیدش را بر شانه انداخت و ایستاده در وسط اتاق، نفس عمیقی کشید. آرایشی چیزی نیاز نداشت، در واقع اعتقادی به این مسخرهبازیها نداشت. در را گشود و سعی کرد بدون توجه به مادر و پدر تازه آرام گرفتهاش که در هال نشسته بودند، به سمت در خانه برود. همیشه حسرت داشتن یک حیاط و داشتن حیوان خانگی بر دلش مانده بود. آن ساختمان ده طبقه در پایین شهر، واقعا چیزی نبود که هرکسی بخواهد در آن زندگی کند. انگار یک زندان خانهمانند بود. دستش را جلو برد و در خانه را که سعی کرد با بیصدا ترین حالت ممکن باز کند؛ صدای بیحوصلهی مادرش آرام از کنار دیوار هال به گوش رسید: - مواظب خودت باش. نیلرام سرش را چرخاند و با آن چشمهای بیروح به مادر گریاناش نگاه کرد. مردمکهای سیاهش میلرزیدند اما او عسل نگاهش را از مادر غمگین و درد کشیدهاش گرفت. پدرش روی مبل نشسته بود اما ذرهای برایش اهمیت نداشت او کجا میرفت. گاهی فکر میکرد اگر خبر مرگش را به او بدهند همینطور خنثی باقی میماند و چیزی نمیگوید. مشغول پوشیدن کفش اسپرت سفیدش شد و زمزمه کرد: - یعنی برات مهمه؟ مادرش سکوت کرد و پاسخی نداد البته که نیلرام هم منتظر نماند تا پاسخی بشنود. شالش را درست کرد تا نسبتاً موهایش بیرون نباشند و از پلهها تندتند پایین رفت. گاهی دیگر حوصلهی آسانسور را هم نداشت. ترجیح میداد پلهها را تپتپ کنان پایین رود تا آنکه دقایقی بیشتر جلوی مادرش صبر کند و آن نگاه مزخرف مغمومش را تحمل کند. او معتقد بود اگر مادرش از این وضعیت ناراضی است تا حالا دیگر باید طلاق میگرفت. اما انگار اینطور نیست و هنوز میتواند آن مردک از خود راضی را تحمل کند. صدای بوقهای ممتد یک ماشین در بیرون ساختمان، خبر رسیدن پناه را داد. سریعتر از پلهها پایین رفت و نفسزنان در ساختمان شماره دوازده را باز کرد. در مشکی رنگ سنگین را سریع بست که صدای بلندی ایجاد شد. با رویی خسته به پناه لبخند زد. او واقعا پناه قلب بیپناهش بود. در ماشین را گشود و بر روی صندلی شاگرد نشست، کولر را به سمت خودش تنظیم کرد و با کشیدن یک نفس عمیق، اجازه داد تا اعصابش آرام بگیرد. پناه دنده را جابهجا کرد و ماشین به حرکت در آمد. همانطور که میرفت تا دوست دیگرشان را بردارد، جدی پرسید: - خب باز دعوا سر چی بود؟ نیلرام پوزخند زد و خسته سرش را به صندلی تکیه داد. چشمهایش را باز و بسته کرد، سعی داشت مانع درد سرش شود. خیره به درختهای کنار خیابان که یکی پس از دیگری رد میشدند لب زد: - مثل همیشه سر چیزای مسخره دعوا رو شروع کرد، اینبار یکم حرفهاش رکتر بود بهخاطر حجابش گیر داد.1 امتیاز
-
فصل اول (راوی) سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبلهای قدیمی ده سال پیش بود به هوا پرتاب شد و در نهایت آنطرفتر بر زمین افتاد. صدای نعرهی سعید در کل خانه پیچید. - یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم میخوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من بهخاطر خودت میگم! همانطور که در سالن خانهی کوچک و قدیمیشان راه میرفت، دستهایش را تکان میداد و صدا در گلو انداخته بود، همچون ارکستر گروه سرود میمانست. - آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اونهمه پول بیصاحاب رو خرج نذریهات نکن، برو چهار تا چرتوپرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیهی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن! مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غمزده به حرفهای خجالتآور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بیرحمانه خارج میشد گوش میداد. صدها، شاید هم هزاران حرف ناگفته داشت که بگوید، به زبان بیاورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرفهای وقیحانهی شوهرش گوش سپرد. قلبش میلرزید اما حرفی نمیزد. چیزی نمیگفت. میدانستم که او میشنود. دخترش را میگویم، نیلرام سبحانی نوهی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشمهای عسلیاش را از پدربزرگ پدریاش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بیغیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمیگفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر میرسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به همدیگر رحم نمیکردند. نیلرام آب دهانش را به زور قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعواهایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلاً گفته بود نمیخواهد رابطهی نیلرام با پدرش، خرابتر از چیزی که هست شود. بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل راحتی کرمیرنگ که اکنون دیگر از کثیفی دم به قهوهای میزد، برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه میکرد. انیمهی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح میداد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش میآمد. اما وقتی پدرش وارد شد و آن دعوای مسخره را بهخاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بیخیال آن شد. البته که توپش از جای دیگری پر بود. مثلا، آن همسر دومش شاید چیزی میخواست که از توان وی خارج بود و اکنون آمده بود تا بر سر دیوار کوتاهی که مادرش بود، حرصش را خالی کند. وارد اتاق که شد در را بست، نسبتاً صدای بلندی ایجاد کرد اما سر و صدای آندو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بیاحترامی به بزرگ خانواده است و این دختر تربیت ندارد، البته که اصلا برای نیلرام اهمیتی نداشت اما بازهم تمام کاسهکوزهها بر سر مادرش فرو ریخت، که نتوانسته است یک دختر تربیت کند. نیلرام ناامید به در تکیه داد و روی زمین سرد سرامیکی اتاقش سُر خورد. رنگ سفید و قهوهای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بیحوصلهاش میداد. نیلرام شخصیت جالبی داشت، گاهی آنقدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید میتوانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آنقدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چالهی افکارش میکشاند، به تباهی محض. پاهای برهنهاش که زمین سرد سفید رنگ را لمس کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش استواری به او داد. نگاهش را به پنجرهی زوار در رفتهی اتاقش دوخت که از هر طرفش باد زوزه میکشید. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. همزمان میخواست بیرون برود و از هوا لذت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشیدند زیرا دوستش پناه، همان لحظه باعث شد موبایل کوچک و قدیمیاش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به قاب راهراه گورخری گوشی داد و شمارهی پناه را زمزمه کرد. با حس نسبتاً خوبی نام پناه را بر لب راند و انگشت شستش را بر روی دایرهی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط گوشی، توسط بلندگوهای گوشی درون اتاق ساکت و سرد پیچید.1 امتیاز
-
سخن نویسنده: درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با کافه نویسندگان دیگه میتونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیهی زیاد رمان رو شروع میکنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارتها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید. جاهای زیادی پارت گذاری انجام میشه، اما هرجا که همراهی وجود نداشته باشه پارت گذاری در اونجا متوقف خواهد شد. پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکانها و نقشهی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم. نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند. بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.1 امتیاز
-
0 امتیاز