به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/04/2024 در همه بخش ها
-
نام رمان: دوپامین ژانر: اجتماعی عاشقانه خلاصه: ادما گاهی وقتها زود تر از انتظارشون یک سریع مراحل رو تجربه میکنند. داستان حول محور سختی و بندیهای زندگی ادمایی میگذره که از کل دنیا یه روز خوش میخوان به نظرشون بدستش میارن ولی بعدا... مقدمه:تو که باشی دیگه جا هیشکی خالی نی! پیشت انقدر خوبم انگار حسم عادی نی؛ از همون اولین بار که همو دیدیم، فهمیدم معتادت میشم مثه دوپامینی ساعتم بزار بره اصلا هیچ خیالی نی من فقط باتو باشم مهم نی کجا میریم حس میکنم یه خوابه چون شبی بیداری نی دوپامین یعنی دستات لای دستم... ناظر: @Solmazheydarzadeh2 امتیاز
-
معرفی فیلم پیانیست پیانیست (The Pianist) یک فیلم درام، جنگی و بیوگرافی محصول سال ۲۰۰۲ است. کارگردان این فیلم، رومن پولانسکی، پیانیست را براساس زندگی ووادیسواف اشپیلمان، نوازندهی پیانو و آهنگساز اهل لهستان ساخته است. بازیگر اصلی فیلم پیانیست که ایفای نقش اشپیلمان را برعهده دارد، آدرین برودی است. او برای بازی در این فیلم توانست جایزهی اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کند. رومن پولانسکی نیز برای کارگردانی فیلم پیانیست جایزهی اسکار بهترین کارگردانی را برنده شد. علاوه بر این، فیلم پیانیست توانست یک جایزهی اسکار دیگر، دو جایزهی بفتا و هفت جایزهی سزار (مراسم جوایز سینمایی ملی فرانسه) را از آن خود کند. دربارهی داستان داستان فیلم پیانیست در رابطه با سرگذشت ووادیسواف اشپیلمان است؛ نوازندهی جوانی که در ایستگاه رادیویی ورشو پیانو مینوازد. فیلم با حمله آلمان نازی به لهستان و آغاز جنگ جهانی دوم شروع میشود، جایی که خانواده اشپیلمان در آن زندگی میکنند. پدر، مادر، برادر و دو خواهر او در ابتدای داستان تصور میکنند که مکانشان امن است. اما ارتش آلمان به سرعت لهستان را تصرف میکند و یهودیهای ورشو مجبور به ترک خانههایشان به مقصد یک منطقهی کنترلشده میشوند. حدود نیم میلیون یهودی – که شامل خانوادهی پیانیست مشهور نیز میشوند – در محلی کوچک و با محدودیت غذایی و زندگی سختی درحال گذران زندگی و تلاش برای زندهماندن تا پایان جنگ هستند. آنها در ابتدا به اعلام جنگ انگلستان و فرانسه علیه آلمان دلگرم هستند، اما با پیشروی درگیریها، تا مدتها دچار کمبود خوراک و زندگی سخت میشوند. بعد از مدتی آلمانیها یهودیان را دسته به دسته از مکان خارج و سربهنیست میکنند، اما درابتدا این روند آرام بود و خانواده اشپیلمان نیز با دریافت گواهی اشتغال، تلاش میکنند تا با کار کردن، از مرگ نجات یابند. اما پس از اینکه آلمان تصمیم به کشتن همهی یهودیان ورشو میگیرد، یکی از پلیسهای ورشو که از قبل با اشپیلمان آشنایی داشته، او را از بقیه جدا میکند. ووادیسواف اشپیلمان، پیانیست جوان که مدتی پس از جنگ کاملا تنها شد، به مدت چند سال تلاش میکند تا از نیروهای آلمان نازی فرار کند و مخفی شود. ادامهی فیلم شامل تلاشهای پیانیست برای زندهماندن تا پایان جنگ است. این فیلم به چه کسانی پیشنهاد میشود؟ فیلم پیانیست، اثری زیبا و البته غمانگیز است که با توجه به جنبهی تاریخیای که دارد، علاقهمندان به این حوزه را جذب خود میکند. در کنار داستان فیلم، بازی حرفهای و جذاب آدرین برودی، کیفیت فیلم را بالا برده و آن را ارزشمندتر کرده است. در مجموع اگر به فیلمهایی که براساس داستانهای واقعی هستند علاقه دارید، وینیل مشاهدهی این فیلم را به شما پیشنهاد میکند.2 امتیاز
-
فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا (A Beautiful Mind) یکی از بهترین و جذابترین فیلمهایی است که موفق شدند جایزه اسکار را دریافت کنند. در این فیلم میبینیم که دستیابی به موفقیت، سعادت و خوشبختی بسیار دشوار است و به انتخابهای ریز و درشت خود ما بستگی دارد. در این مقاله تصمیم داریم که ابتدا یک سری اطلاعات کلی در مورد فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا کسب کنیم. سپس خلاصه ماجرای فیلم را بیان میکنیم و در نهایت به مهمترین درسهایی که میتوانیم از این فیلم ارزشمند بیاموزیم، خواهیم پرداخت. در صورتی که شما هم رویای موفقیت را در سر خود میپرورانید و تمایل دارید نکات باارزشی یاد بگیرید که مسیر شما را برای رسیدن به موفقیت هموارتر کند، تا پایان این مقاله با ما همراه شوید. اطلاعاتی درباره فیلم انگیزشی ذهن زیبا (A Beautiful Mind) این فیلم بر اساس داستان زندگی جان نش، ریاضیدان مطرحی ساخته شده است که موفق شد جایزه نوبل اقتصاد را از آن خودش کند. سیلویا ناسار، کتابی به نام یک ذهن زیبا نوشت. ران هاروارد، کارگردان فیلم ذهن زیبا هم، فیلم خودش را از روی این کتاب ساخت. فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا در سال 2001 اکران شد و در مراسم جوایز اسکار سال 2002 موفق شد چهار جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی، بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش مکمل زن را از آن خودش کند. این فیلم 135 دقیقهای محصول کشور ایالات متحده است و با بازی راسل کرو (Russell Crowe) و جنیفر کانلی (Jennifer Connelly) در مجامع هنری سراسر جهان خوش درخشید و توانست نظر بسیاری از منتقدان را به خود جلب کند. جان نش، ریاضیدان درجه یکی که در این فیلم با او آشنا میشویم، به پاس نظریه جدی خود در حوزه اقتصاد در سال 1994 موفق شد جایزه نوبل اقتصاد را بگیرد. آشنایی با جان نش (John Nash) جان فوربز نش، یکی از مغزهای جهان در زمینه ریاضیات محسوب میشود که در 13 ژوئن سال 1928 در نیوجرسی آمریکا به دنبا آمد. او هوش و ذکاوت بسیاری در زمینه ریاضیات داشت و به واسطه همین هوش و ذکاوت توانست جوایز متعددی از جمله جایزه نوبل اقتصاد را کسب کند. او در طول دوره زندگی خود به بیماری اسکیزوفرنی از نوع پارانوئید مبتلا بود و این بیماری باعث میشد صداهایی بشنود که وادارش میکردند، کاری بر خلاف خواستهاش انجام دهد. رفته رفته بر شدت توهماتی که داشت افزوده شد و زندگیش در آستانه فروپاشی قرار گرفت. در نهایت مجبور شد در بیمارستان بستری شود و مراحل سخت درمان را پشت سر بگذارد. او با تمام توان خود کوشید که ذهن خودش را اصلاح کند تا از دست این بیماری خلاص شود. جان نش در مورد بیماری خودش مینویسد: آشنایی با راسل کرو، بازیگر نقش جان نش در فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا راسل کرو (Russell Crowe) در هفتمین روز از آوریل سال 1964 در ولینگتون کشور نیوزیلند به دنیا آمد. او بازیگر و فیلمساز است و از سال 1985 تاکنون دارد فعالیت میکند. یکی از دلایل اصلی شهرت این بازیگر، حضور او در فیلم گلادیاتور در سال 2000 بود که به دل خیلی از منتقدان نشست و توانست جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را برای راسل کرو به ارمغان بیاورد. جالب است بدانید که پدر (جان الکساندر کرو) و مادر او (ژاکلین ایون) هر دو در کار سینما بودند و به همین دلیل نقش مهمی در موفقیت فرزندشان داشتند. راسل کرو در تمامی فیلمهایی که ایفای نقش کرده، یک بازی حرفهای و ماندگار از خود به جای گذاشته است. او نقش جان نش را به خوبی ایفا میکند و بازی او برای مخاطبان کاملاً طبیعی و باورپذیر است. اما چند خطی درباره اد هریس، هنرپیشنه کارکشته این فیلم ادوارد آلن (اد) هریس، در فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا، نقش یکی از شخصیتهای خیالی جان نش را بازی میکند که در ذهن پروفسور نش، مأمور سازمان سیا (آقای ویلیام پارچر) است. او در این فیلم یکی از بازیهای خوب خودش را به نمایش میگذارد. او در تاریخ 28 نوامبر سال 1950 در نیوجرسی به دنیا آمد و از سال 1975 تاکنون در صنعت فیلم و سینما فعالیت میکند. اد هریس تاکنون چهار بار نامزد جایزه اسکار شده (برای بازی در فیلمهای «آپولو 13»، «نمایش ترومن»، «پولاک» و «ساعتها») ولی هنوز نتوانسته است این جایزه را از آن خود کند. نگاهی اجمالی به داستان فیلم یک ذهن زیبا فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا در چند مرحله پیش میرود. در مرحله نخست، جان نش جوان وارد دانشگاه میشود و وارد اتاق خوابگاه میشود. ظاهراً در این اتاق یک هماتاقی دارد که دوست خوبی برای او به حساب میآید. جان نش، به ریاضیات علاقه زیادی دارد و همواره در پی این است که پدیدههای حاکم بر جهان را با اعداد و ارقام، به صورت منظم دربیاورد. به عنوان مثال میخواهد حرکت کبوترها را با اعداد و ارقام و قوانین عدد شرح دهد و حرکت آنها را پیشبینی کند. او تمایلی به شرکت در کلاسهای دانشگاه ندارد و در ابتدا تمام دوستانش و همکلاسیهایش از او پیشی میگیرند. خیلی از آنها، مقالات خوب نوشته و منتشر کردهاند ولی جان نش هنوز کاری از پیش نبرده است. تا اینکه یک روز در یک دورهمی، نظریه خوبی به ذهنش میرسد. فوراً به اتاقش میرود و با تلاش و کار مداوم و شبانهروزی پروژه خودش را آماده میکند و به استاد خود ارائه میدهد. این پروژه به شدت مورد استقبال واقع میشود و او امتیازات زیادی دریافت میکند. فعالیت حرفهای جان نش در مرحله بعدی، او وارد کار حرفهای خودش میشود و زمانی که برای انجام یک کار مشخص رمزشکنی به یک واحد امنیتی رفته است، با شخصی به نام ویلیام پارچر آشنا میشود. ویلیام از او کارهای امنیتی ویژهای را میخواهد. جان نش، مجبور است برای انجام این کارها، تکههایی از مجلهها را ببرد و در یک صندوق پست بیندازد. در این حین با خانمی به نام آلیشیا آشنا میشود و با او ازدواج میکند. پس از مدتی آلیشیا به این نتیجه میرسد که جان نش، دچار توهم است و به همین دلیل، با یک روانپزشک حرفهای تماس میگیرد و کمک میخواهد. آن روانپزشک هم در طول یکی از سخنرانیهای جان نش، با افراد خود وارد جلسه میشود و جان را با خودش به مرکز درمانی میبرد. این روانپزشک حاذق و کاردان به این نتیجه میرسد که چارلز (هماتاقی دانشگاه) و ویلیام پارچر اصلاً وجود خارجی ندارند و همه این مسائل، کاملاً خیالی بوده است. در واقع بیماری او، اسکیزوفرنی از نوع پارانوئید عنوان میشود. اینجاست که روند درمانی روی جان نش آغاز میشود و در فیلم میبینیم که او تحت شدیدترین درمانها قرار میگیرد. در نهایت به خانه برمیگردد ولی چارلز، دختر خواهر چالز و پارچر او را رها نمیکنند و همیشه همراه او هستند. او یک بار وارد پروژههای خیالی پارچر میشود و یک انباری نزدیک منزل خود را پر از بریده مجلات میکند. همسرش باز هم از او میخواهد نزد روانپزشک برود ولی او این کار را نمیکند و تصمیم میگیرد خودش به اصلاح ذهنش بپردازد. جان نش به دانشگاه پرینستون میرود و در کتابخانه این دانشگاه روی نظریه خودش کار میکند. گهگاه هم در این بین تدریس میکند. سه شخصیت خیالی جان نش هیچ گاه او را رها نمیکنند ولی جان به مرور انتخاب میکند که آنها را نادیده بگیرد و انرژی خود را به آنها اختصاص ندهد. روند بهبود او و پژوهشهای علمی او ادامه پیدا میکند تا اینکه جان نش در سال 1994 جایزه نوبل اقتصاد را دریافت میکند. زمانی که میخواست جایزه نوبل را دریافت کند، در سخنرانی باشکوه و زیبای خود گفت: درسهایی که میتوان از فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا آموخت در این بخش از مقاله تصمیم داریم چند مورد از مهمترین و انگیزهبخشترین درسهایی که میتوانیم از فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا یاد بگیریم را در کنار هم مرور کنیم. قطعاً این درسها میتواند در مسیر موفقیت کمک زیادی به ما بکند: 1. همیشه اهداف عالی در ذهن داشته باشید و به آنها پایبند بمانید در بخش ابتدایی فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا میبینیم که جان نش به هماتاقی خودش میگوید که دنبال درسها و کلاسهای معمولی دانشگاه نیست؛ زیرا این درسها باعث میشود که درخت خلاقیت در وجود انسان بخشکد. او دنبال مسائل مهم جهان است و میخواهد از نظم و ریاضیات حاکم بر جهان سردربیاورد. او هدفی والا دارد و تا پایان عمر به این هدف وفادار میماند. همین بلندهمتی جان نش موجب شد که در نهایت پس از کلی تلاش و کوشش مداوم بتواند جایزه نوبل اقتصاد را به خودش اختصاص دهد. ما هم اگر واقعاً دنبال موفقیت هستیم، باید همواره اهداف عالی برای خودمان انتخاب کنیم و برای رسیدن به آنها با جان و دل تلاش کنیم. همین تعیین اهداف عالی ما را به جایگاههای عالی میرساند. 2. صبر و شکیبایی خود را حفظ و خودتان را با دیگران مقایسه نکنید یکی از مشکلاتی که در یکی از لحظات فیلم، گریبانگیر جان نش میشود این است که همه دوستانش مقالات خوبی ارائه دادهاند ولی او هنوز ایده خوبی برای نوشتن مقاله پیدا نکرده است. او در نهایت موفق میشود که ایده خودش را پیدا کند و مقاله درجه یک و نابی به استاد خود تحویل دهد. همین کار باعث میشود که موقعیتهای خوب دیگری پیش روی او قرار بگیرد. بنابراین کسانی که دنبال راه اندازی کسب و کار هستند، نباید خودشان را با دیگران مقایسه کنند و بگویند که فلان شخص که کارمند است، اکنون ماشین خوبی دارد و از نظر زندگی در جایگاه خوبی است ولی من که کسب و کار شخصی خودم را دارم، هنوز در تأمین مالی خانواده خودم به بهترین شکل عمل نمیکنم و با کمبودهایی روبرو هستم. از قدیم گفتهاند که کارآفرین «یک روز واجب الحج است و روز دیگر واجب الزکات». بازار فراز و نشیبهایی دارد و این افت و خیزها روی زندگی کارآفرین تأثیر دارد. یک کارآفرین جوان و توانمند باید سختیها و مشکلات کسب و کار خودش را تحمل کند و صبر و شکیبایی به خرج دهد تا بتواند از مواهب و مزایای کارآفرینی بهرهمند شود و زندگی رویایی خودش را بسازد. 3. گروه موفق، نتیجه موفقیت تک تک اعضای گروه است یکی دیگر از درسهایی که جانس نش در طی یک دورهمی به دوستان خود یاد میدهد این است که یک گروه زمانی به موفقیت دست پیدا میکند که تک تک اعضای گروه کاری انجام بدهند که هم برای خودشان و هم برای کل گروه، بهترین کار باشد. با این روند هم تک تک اعضا به موفقیت میرسند و هم کل گروه به هدفی که داشته، دست پیدا میکند. 4. موفقیت، نتیجه کار و تلاش خستگیناپذیر و بیوقفه است فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا از ابتدا تا انتها سراسر میدان کار، تلاش و کوشش بیوقفه و خستگیناپذیر است. کارگردان میخواهد به مخاطب خودش بگوید که اگر میبینید جان نش در انتهای فیلم و در طی یک مراسم باشکوه جایزه اسکار میگیرد، به خاطر آن است که در تمام طول عمرش روی نظریهای که داشته، کار کرده است. این تلاش مداوم جان نش برای بسیاری از انسانها ستودنی است؛ زیرا او در عین حال که دارد با تمام توان کار میکند، با یک بیماری دشوار و حیرت انگیز روانی هم روبرو است. در صورتی که شما هم میخواهید یک کسب و کار موفق راه اندازی کنید و به یک کارآفرین توانمند و ثروتمند تبدیل شوید، لازم است با تمام توان و در عین حال هوشمندانه، تلاش کنید تا بتوانید به جایگاهی که شایستگی آن را دارید برسید. موفقیت در عمل دشوار است و به تلاش شبانهروزی نیاز دارد. پس اگر هدفتان این است که موفق شوید، خودتان را برای کار بیوقفه آماده کنید. موفقیت در عمل دشوار است و به تلاش شبانهروزی نیاز دارد. پس اگر هدفتان این است که موفق شوید، خودتان را برای کار بیوقفه آماده کنید. 5. زندگی ما، بر اساس انتخابهای ما شکل میگیرد در خلال فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا میبینیم که جان نش، تصمیم میگیرد نزد روانپزشک نرود و میخواهد خودش روی ذهن خودش کار کند و اسکیزوفرنی را از بین ببرد. زمانی که به دانشگاه میرود تا تدریس را مجدداً شروع کند، دوستش از او میپرسد که آیا آن افراد خیالی دیگر از بین رفتهاند؟ جان در جواب میگوید: «آن افراد خیالی از بین نرفتهاند ولی من تصمیم گرفتهام که دیگر بهایی به آنها ندهم.» همین تصمیم ساده بود که جان نش را نجات داد و اجازه نداد که عقلش را به طور کامل از دست بدهد. در صورتی که تمایل دارید به یک انسان موفق تبدیل شوید، باید تلاش کنید که مسئولیت 0 تا 100 ماجرا را به طور کامل بپذیرید و بدانید که همه چیز به انتخابهای شما بستگی دارد. برخی از کارآفرینان، وقتی شکست میخورند همه چیز را به گردن شانس و اقبال میاندازند. این در حالی است که وقتی عملکرد گذشته او را بررسی میکنیم، به این نتیجه میرسیم که انتخابهای خودش، باعث شکست او شده است. 6. عدم قطعیت، تنها قطعیت موجود در دنیای ماست آخرین درس فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا که میخواهیم در این مقاله بررسی کنیم، این است که تمام زندگی انسانها در این جهان با عدم قطعیت، شک و تردید گره خورده است. هیچ گاه نمیتوان در مورد مسائل با قطعیت کامل نظر دارد. کسی که میخواهد به موفقیت برسد، باید عدم قطعیت را با تمام وجود در آغوش بگیرد و در عین حال تمام تلاش خود را برای رسیدن به موفقیت انجام دهد. بسیاری از انسانها عدم قطعیت موجود در جهان را تحمل نمیکنند و حاضر نیستند که بهای آن را بپردازند. به همین دلیل است برای رسیدن به موفقیت، باید عدم قطعیت را با تمام وجود در آغوش بگیرید و در عین حال تمام تلاش خود را برای رسیدن به موفقیت انجام دهد. برای رسیدن به موفقیت، تلاش و پشتکار، مهمترین شرط است تماشای فیلم، یکی از جذابترین سرگرمیها برای بسیاری از افراد جامعه است. ممکن است خیلیها کتاب نخوانند ولی بدون شک، جامعه آماری کسانی که فیلم میبینند، خیلی بیشتر از افرادی است که کتاب میخوانند. اگر شما هم به تماشای فیلم علاقمند هستید و از طرفی مباحث انگیزشی و موفقیت را دوست دارید، پیشنهاد میشود که مقاله فیلمهای موفقیت و انگیزشی که جایزه اسکار گرفتند را مطالعه کنید. آیا تاکنون فیلم انگیزشی یک ذهن زیبا را تماشا کردهاید؟ بازی بازیگران این فیلم را چگونه ارزیابی میکنید؟ از نظر شما جذابترین نقطه این فیلم، کدام بخش آن بوده است؟ مهمترین درسی که از فیلم ذهن زیبا گرفتهاید، چیست؟ لطفاً نظرها و پیشنهادهای خود را با ما و سایر همراهان مجموعه سوخت جت در بخش دیدگاهها (زیر همین مقاله) به اشتراک بگذارید. نقد از جلال شایان2 امتیاز
-
پارت ۱۴۱ کایان همانطور که از نگرانی دستانش میلرزید فرمان را محکم گرفته و تند- تند بوق میزد قدیر با چشمان به اشک نشسته به دنیز که در بغلش بیجان افتاده بود نگاه میکرد و سعی میکرد با سیلیهای کمجان و مداوم او را بیدار کند اما موفق بود. کایان با صدای بلند به ماشینی که جلوی او نگه داشته بود غرید: - Git buradan Mertike <<برو دیگه مرتیکه.>> سپس بوق بلندی زد، از زور عصبانیت و نگرانی نمیدانست چه میکند، دستی به موهایش کشیده و پس از اینکه ترافیک را رد کرد سرعتش را بیشتر کرده و به سمت بیمارستان پرواز کرد. فکرش را هم نمیتوانست بکند که برای دنیز اتفاقی افتاده باشد. درحال پارک کردن ماشین به سوگل آدرس داد و سریع پیاده شده و به سمت اورژانس دویدند. همکارانش با دیدن او که حیران و هراسان بود به سمتش دویده و پس از اینکه متوجه حادثه شدند برانکاردی آماده کرده و به سمت ماشین آوردند. کایان دنیز را روی برانکارد گذاشته و به بخش مراقبتهای ویژه دوید، چند دکتر حاذق نیز در کنارش بودند یکی از پزشکان درحالی که سعی داشت از وضعیت بهوجود آمده مطلع شود رو به کایان سوال کرد: - Doktor Erdoğan, ne oldu? Ne oldu? <<دکتر اردوغان ، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟>> کایان که کاملا سرخ شده بود دستی روی صورتش کشیده و دهان خشکشدهاش را باز کرده و با تته پته گفت: - Bilmiyorum doktor! Bir kez bayıldı << دکتر! از پله، از پلهها افتاد زمین یه دفعه از حال رفت.>> و سپس سعی کرد با دکتر حرف بزند. کایان از زور استرس نمیتوانست روی پا بایستند درحالی که وضعیت را برای دکترها تعریف میکرد تند- تند آب دهانش را قورت میداد و تمام حواسش به جسم بیجان دنیز بود. یکی از پرستارها با دیدن وضعیت نابهسامانش بازوی او را گرفته و به آرامی گفت: - دکتر اردوغان لطفا بیاید بشینید حال خودتون بدتره!. کایان نفسی بلند سر داد کم مانده بود اشکش جاری شود با صدای دکتر اجنوی که رو به او گفت: - Sakin olun doktor, kendim kontrol edeceğim! << آروم باش دکتر، من خودم بررسی میکنم!>> کمی خیالش آسوده شده و روی صندلی نشست. حال قدیر نیز هیچ خوب نبود و به سرعت سوالاتی راجب احوال دنیز میپرسید، پرستار به یاری کایان شتافته و گفت: - صبر کنید آقا! دکتر اجنوی دارن بررسی میکنن. قدیر دستی به موهای جو گندمیاش کشید و درحالی که گوشه چشمش را پاک میکرد کنار کایان نشسته و گفت: - Başımıza nasıl bir toprak geldi Kayan? <<چه خاکی به سرمون شده کایان؟>> کایان کاملا سرخ شده بود نمیدانست جواب پدر را چه بدهد، از وضعیتهایی که قبلا به این شکل برای بیمارانش اتفاق افتاده بود، خاطره خوشی نداشت. نفس بلندی کشید و نتوانست تحمل کند پس بیطاقت به سمت درهای بسته رفته و با یک حرکت در را باز کرد، نباید خود را میباخت. پزشکها درحالی که سرم و دستگاههای مختلف را به جثه کوچک دنیز وصل کرده بودند هر کدام مشغول کاری بوده و دکتر اجنوی مشغول بررسی اوضاع دنیز بود. پس از این که کایان را دید پرسید: - Doktor, daha önce bayılıp bayılmadığını görmemi söyleyin <<دکتر بگو ببینم قبلا هم بیهوش شده بود؟>> کایان سرش را تکان داد و پس از نفس عمیق گفت: نه اصلا! از این نتوانسته بود از دنیز محافظت کند خود را لعنت فرستاده و دوباره گفت: - Ama bunun önemli bir şey olduğunu düşünmedim <<ولی فکر نمیکردم اینطوری بشه.>> دکتر که وضعیت دنیز را چک کرد گفت: - Merak etmeyin, durumu çok ciddi değil, fiziki durumu normal ama yakın zamanda MR çektirmesi gerekiyor! <<نگران نباش وضعیت زیاد هم جدی نیست وضعیت جسمانیش نرماله ولی سریع باید امآرآی بشه!>>1 امتیاز
-
پارت ۱۳۹ فاتح که خونش به جوش آمده بود دندانهایش را به هم فشرده و همزمان او نیز به سمت کایان برگشت انگشت انگشتش را بالا برده و تهدید وار گفت - Sonradan söylediğimize pişman olacağımız hiçbir şey söyleme, diye anladı Sogol Naplek Shir <<چیزی نگو که بعداً از گفتنش پشیمون بشیم، دور و بر سوگل نپلک شیر فهم شد؟>> این حرف باعث شد که کایان در حالی که حرص میخورد برای حرص دادن فاتح لبخند بلندی بزند خندهاش که تمام شد گفت: -Bak evlat, saçma sapan konuşma, bugün sen bile sinirlerimi bozamazsın, o yüzden bu kadar konuşma! <<ببین بچه حرفهای الکی نزن امروز حتی تو هم نمیتونی اعصابم رو خرد کنی، پس انقدر حرفهای بیخود نزن!>> همان لحظه صدای عصای عمه خانم جمع را به سمت خود کشاند همه به احترامش بلند شده و سلام کردند عمه خانوم به طرف مبل مخصوصش حرکت کرد و بدون حرف روی مبل نشست در حالی که سعی داشت حرفهایش را کنار هم جمع کند، نگاهش به تیپ و سر و وضع کایان افتاد اول پوزخند روی لبش نشست اما کم کم پوزخندش به لبخند رضایت بخش تبدیل شد. با اینکه از اخلاقهای ضد و نقیضاش اصلاً راضی نبود اما گاهی اوقات رفتارهای شیطنت آمیزش او را به خنده میانداخت. خلاف بقیه اهل خانه که هیچگاه حق شوخی با او را نداشتند کایان توانسته بود امروز با او شوخی کند برای اولین بار عصبانی نشده بود سری تکان داده و قبل از شروع به صحبتهایش رو به کایان گفت: - قابل قبول. این را گفته و با خنده بلند کایان روبرو شد کایان پس از اینکه خندهاش تمام شد دستش را بلند کرده و در حالی که تکان میداد گفت: -benim harika teyzim san. <<عمه هریکای خودمی!>> سپس خنده بلندی سر داد که نگاه تاسف بار بکتاش را به همراه داشت، عمه سعی کرده جلوی خود را بگیرد چون نه تنها عصبانی نشده بود بلکه برای اولین بار از شوخی یک شخص لبخند به لبش آمده بود، اما سعی کرد جدیت خود را حفظ کند. جملههایش را کنار هم چید و قبل از شروع صحبتش در دل گفت: - داداش امروز میخوام حرفهایی که به من زدی رو با بچههات در میون بزارم میخوام اموالت رو تمام و کمال به بچههات بسپارم، میخوام قبل از مرگم رضایت تو رو داشته باشم. در حالی که مصمم به صحبت بود، رو به پسران گفت: - بویوک، بکتاش و قدیر همتون میدونید که مدتی پیش میخواستم درباره یک موضوع مهم باهاتون صحبت کنم درحالی که به فاتح و کایان نگاه میکرد گفت: - اما اون روز مشکلاتی پیش اومد که نتونستیم حرفمون رو کامل کنیم، امروز همتون رو اینجا جمع کردم تا در مورد وصیتنامه پدرتون با شما صحبت کنم، من نمیدونم که چقدر از عمرم باقی مونده اما این وظیفه منه که قبل از مرگم این بار سنگین رو از روی دوشم بردارم. پس از اتمام جمله عمه، بکتاش با صدای بلند گفت: - خدا نکنه عمه خانم انشاالله سایهتون همیشه مستدام باشه! بویوک و قدیر هر دو همزمان گفتند انشاالله1 امتیاز
-
پارت ۱۱۴ کایان تکانی خورده و لای چشمش را باز کرد، با دیدن دنیز لبخند روی لبش نشسته و دستش را باز کرد تا او را بغل بگیرد که درد سینهاش باعث شد صورتش را جمع کند. همان موقع آسیه وارد اتاق شده و با دیدن کایان دستش را به سرش زده و گفت: - Kafam kirlendi, ne oldu Kayan? <<خاک برسرمن، چی شده کایان؟>> کایان درحالی که دست دنیز را گرفته بود آب دهانش را قورت داده و گفت: - Hiçbir şey, endişelenme anne <<چیزی نیست مامان نگران نباش.>> آسیه به سمتش آمده و نوازشوار دستی به صورتش کشید، نگاهی به زخمهایش کرده و گفت: - Kayan, yine kavga ettiğini söyleme! <<کایان نگو که باز دعوا کردی!>> کایان سر تکان داده و گفت: - Merak etme anne, ben iyiyim <<بیخیال مامان جان، من خوبم.>> آسیه کمی کنار کایان نشسته و با او صحبت کرد سپس از او خواست تا سر میز صبحانه حاضر شود تا مبادا طبق معمول گیر حرفها و سخنهای هاریکا قرار بگیرد. کایان قبول کرده و چند دروغ را سر هم کرده و درباره زخمهایش تحویل مادرش داده و سپس گفت: - Tamam sen git, ben de geleceğim <<خیلی خب شما برید من هم میام.>> آسیه بوسهای روی سر کایان زده و با تاسف درحالی که به زخمهایش چشم دوخته بود از اتاق خارج شد، دنیز نیز خم شده و صورت زخمی کایان را بوسیده و گفت: - Seni çok seviyorum kardeşim <<خیلی دوستت دارم داداشی.>> این حرف باعث شد کایان با این که درد داشت او را بغل گرفته و بوسهای بر سرش بزند. سوگل منتظر خالی شدن اتاق بود، در اتاق را که بستند از در بالکن وارد شده و اهمی کرد. کایان به سمت صدا برگشته و با دیدن سوگل با لباسی پیراهن مانند به رنگ سفید لبخند روی لبش نشست. سوگل درحالی که موهایش را بالا جمع کرده و گوجهای بسته بود قدمی به سمت کایان برداشته و با دیدن صورتش که جای زخمها به کبودی میزد اخم کرده و گفت: - صبح بخیر، خوبی؟ کایان لبخند کجی زده و جواب داد: - Sana da günaydın! Fena değilim <<صبح تو هم بخیر! بد نیستم.>> سوگل کنارش نشسته و انگشتش را روی زخم ناخنی که روی لپش افتاده بود کشید و پرسید: - سینه و شکمت چهطوره؟ دردشون کم شده؟ کایان با تکان سر جواب داده و بیهوا دست سوگل را که به آرامی روی زخمهایش حرکت میکرد گرفت، نفس درون سینه سوگل حبس شده و سکوت کرد. کایان بدون این که به زخمها یا کبودیهایش فکر کند گفت: - Bugün Fatih'le öğle yemeğine çıkacak mısın? <<امروز با فاتح میری ناهار؟>> سوگل لبخندی زده و گفت: - تو این شرایط هم حواست به همه چی هست! کایان دستش را فشرده و پس از تک خندهای گفت: - Onunla gitmenden hiç hoşlanmıyorum <<اصلا دوست ندارم باهاش بری.>> سوگل دلش برای این حسودی قیلی ویلی رفته با جمله بعدی کایان قند در دلش آب شد که با مظلومیت گفت: - Nereye gidersen git benimle gelmeni istiyorum! <<میخوام هرجا میری با خودم بری!>>1 امتیاز
-
پارت ۱۱۳ خود را به اتاقشان رسانده و وارد شدند، کایان روی مبل نشست و سوگل مشغول پاک کردن زخمهایش شد. همچنان که سوگل زخمهای کایان را با دستمالی کوچک تمیز میکرد نگاه کایان با لبخندی ریز به سمت او بود، میتوان گفت از نگاه کردن به این چهره بچهگانه و آرام لذت میبرد. سوگل باز هم نگران حال کایان بود و چند بار از او خواست تا به بیمارستان بروند اما کایان قبول نکرده و به درمان توسط سوگل رضایت داد. پس از این که سوگل زخمهای کایان را تمیز کرد به طبقه پایین رفته و جعبه مهمات را آورد، دست کایان را که زخمی شده بود پانسمان کرده و باندی دور دستش پیچید، درحالی که با دست دیگرش زخم روی سینه کایان را کرم میزد گفت: - تو تب داری؟ کایان به خودش آمده و نگاهش را از سوگل گرفت، تب نداشت اما حضور سوگل با اینهمه نزدیکی به گر گرفتن بدنش میافزود. سری تکان داد و چیزی نگفت و سعی کرد نگاه مستقیم به سوگل ندوزد. درحالی که سوگل روی باند چسب زخم میزد کایان سرش را به پشتی مبل تکیه داد، حال دلش بسیار متفاوت بود، نمیدانست چرا توان نگاه مستقیم سوگل را ندارد، نمیدانست چرا با نگاه آبیاش دلش به لرز میافتد. سوگل پس از اتمام پانسمان چسب زخمی روی پیشانی کایان چسباند و با انگشت دو طرف چسب را محکم کرد، احساس میکرد پوست کایان درحال آتش گرفتن است، به سرعت از جایش بلند شد، خود نیز حالش زیاد خوب نبود بدون حرف و نگاه، سعی کرد از اتاق خارج شود اما نتوانست و در آخر به صورت زخمی کایان با چشمان بسته نگاهی کرده و سریع از بالکن وارد اتاقش شد. کایان وقتی مطمئن شد سوگل رفته به سختی چشمانش را باز کرد. از درد نالهای کرد و با فکر به چند دقیقه پیش دستش را روی قلبش گذاشته و پس از تعویض پیراهنش با درد روی تخت دراز کشید. شب سخت و طاقتفرسایی بود اما به سختی گذشته و صبح و طلوع آفتاب از راه رسید. سوگل تمام شب را با فکر به امشب، خوشگذرانی با کایان لبخندها و شیرینبازیهایش و درآخر زخمی شدن و دردهایش گذراند. نصف شب نیز چند بار از اتاق خارج شده و از در بالکن به تماشای کایان که آرام خوابیده بود ایستاد. کایان بدجور توانسته بود او را به خود وابسته کند. دنیز به همراه آسلی به سمت اتاق کایان قدم برداشت و پس از باز کردن در، با دیدن کایان هینی گفته و به سمتش دوید، نگاهی به زخمهای روی صورت، سینه و دست کایان انداخت! سریع دستش را روی صورت کایان کشیده و گفت: - Vay be kardeşim ne oldu? <<وای داداش جونم چی شده؟>>1 امتیاز
-
پارت ۱۱۲ سوگل سعی کرد او را از روی زمین بلند کند اما نه توان بلند کردنش را داشت و نه کایان میتوانست از جایش تکان بخورد درحالی که نفس- نفس میزد نگاهی به صورت خیس از اشک سوگل کرده و بریده- بریده گفت: - Sugol ağlama. Birkaç dakika sakin olun. Kendimi kötü hissetmiyorum. Sadece çok acı çekiyorum. Birkaç dakika geçerse iyi olacağım! <<سوگل گریه نکن... چند دقیقه آروم باش... من حالم بد نیست... فقط خیلی درد دارم... اگه یه چند دقیقه بگذره حالم خوب میشه!>> سوگل کمی صبر کرد اما با دیدن درد شدید و نالههای کایان نتوانست صبر کند پس بازویش را گرفت و گفت: - پاشو بریم بیمارستان. کایان سرش را تکان داد و با کمک سوگل بلند شد، درحال بلند شدن همانطور که دستش روی شکمش بود گفت: - İstemiyorum, acım azalıyor <<نمیخواد، دردم کمتر شده.>> سعی کرد بنشیند حالا که کمی از دردش بهتر شده بود به سختی سر بلند کرده و نگاه اشکآلود سوگل را از زیر نظر گذراند، لبخند پردردی زده و گفت: - Ağlama janim! <<گریه نکن عزیزم!>> سوگل دماغش را بالا کشیده و به صورت خونی و زخمی کایان چشم دوخت، هزاربار خود را لعنت فرستاد با خود میگفت: - من باعث شدم اینطوری بشه. کایان به سختی دستش را بالا آورده و سعی کرد اشکهای سوگل را پاک کند. دست گرمش که به پوست صورت سوگل خورد سوگل معذب شده و سرش را پایین انداخت. کایان با دست چانهاش را گرفته و به سمت بالا حرکت داد و در چشمانش خیره شده و با احساس گفت: - Seoglim <<سئوگیلیم!>> در این شرایط و همراه با گریه لبهای سوگل به لبخند باز شده و باعث شد کایان نیز بخندد، درحین خنده ولی با درد شدید گفت: - Ben iyiyim, sadece biraz ağrım var <<من حالم خوبه...فقط یکم درد دارم، نگران نباش.>> سوگل نالید: - میترسم! کایان خندید و به شوخی گفت: - Dayak yemem normal mi? <<این طبیعیه که من هی کتک میخورم؟>> هر دو خندیدند، کایان سعی کرد با حرفهایش او را آرام کند به هر سختی بود پس از نیم ساعت درحالی که کایان به زور از جایش بلند شده بود به سمت خانه به راه افتادند. سوگل زیر بغلش را گرفته و کمک میکرد تا راه برود، هر دو نگران بودند چرا که اگر اهل خانه آنها را در این شرایط و این ساعت میدیدند برایشان بد میشد! تنها کسی که آن دو را دید هاشم بود که کلی سوال پیچشان کرد اما آخرسر با مهربانی اجازه داد تا وارد خانه شوند.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
سلام خوبی؟ من ادامه ون توری رو میخوام! کی پارت گذاری میکنی؟!1 امتیاز